بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

در کمال ناباوری دیروز رفتم برای عصب کشی و ترمیم ریشه دندان، فکم در نرفت و اصلا درد هم نگرفت. دفعه قبل انقدر درد کشیده بودم که قبل رفتن داشتم با خودم فکر می کردم اگر درد گرفت قید دندان را بزنم و بگویم دندانم را بکشند. تا این حد اما انقدر دکتر دارو تزریق کرده بود که احساس می کردم پلکها و مژه هایم هم بی حس شده. فقط نمی دانم تا خانه چطوری رانندگی کردم. خدا به مردم رحم کرد که تصادف نکردم خودم که هیچ. مانده ام چرا آن لحظه به فکرم نرسید ماشین را همانجا جلوی دندانپزشکی بگذارم و با تاکسی برگردم خانه و با آن حال قشنگ رانندگی نکنم.

در کمال ناباوری قرار دادی که شش ماهی بود پی گیرش بودیم و از اسفند پروپزالش را فرستاده بودیم و خیلی هم پیگیری کرده بودیم و کلا یک نفر را مامور پیگیری موضوع کرده بودم به روش سریش شدن بالاخره پیش نویس قرار داد آمد که نظرمان را اعمال کنیم یعنی فقط یک قدم مانده البته گوش شیطان کر و از این حرفها که قدیمیها می زنند

امروز آمدم اداره ولی به کل پشیمانم از این کارم کمی انتهای صورتم در قسمت فک درد دارم. ای کاش می ماندم خانه هم کمی می خوابیدم و تمدد اعصاب می کردم و هم کارهایم را انجام می دادم و کمی هم به زندگیم می رسیدم.

خدا را شکر بابت آرامش دیشب. برخلاف همیشه که باید با بالش کشتی می گرفتم تا خوابم ببرد دیشب سرم به بالش نرسیده خوابم برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 11:16  توسط آدم چاق  | 

تقریبا هر ماه از 25 ماه شروع می شود و تا 5 ماه بعد ادامه دارد. قسط، چک و ... تمام سر رسیدها این ده دوازده روز است و حسابی کلافگی ما را در بر دارد. برنامه توی سر رسید خودم هم در حال ترکیدن است. چهارشنبه به سلامتی تمام شد. درست است که حسابمان خالی می شود ولی همینکه تمام این امور مهم مالی در سر رسید تیک می خورد و تمام می شود خودش جای شکر دارد. باید خدا را شکر کرد که شوهر محترم هست وگرنه با این در آمد چندرغاز حقوق ماهیانه باید کاسه گدایی می گذاشتیم سر چهارراه.

این روزها دوتا از کارهای سخت را تحویل دایدیم. یک کار نصفه نیمه هم بی جهت جلسه بازی دارد. ریسک هم دارد به طوری که کاری را شروع کرده ایم که هنوز قرار دادی در کار نیست و می ترسم به ته خط برسد و چیزی پرداخت نشود. خدا عاقبت این کار را به خیر کند.

پسر بزرگه حسابی درگیر امتحانهاست. ترم تابستان تمام شد و به سلامتی دوتا امتحان سخت درپیش دارد. انقدر خودش را حبس کرده و درس می خواند که ریشهایش بلند شده و موهایش به هم ریخته است. پسر کوچیکه امسال تابستان مدرسه می رود. کلاسهایشان از 15 تیر شروع شد. رشته ریاضی مثل برادرش و دوباره استرسهای کنکور و کنکورهای آزمایشی و ....

خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت اینکه اگر قسط و وامی هست درآمدی هست. بابت خستگی شبها که یعنی زندگی هست خانواده هست و همه هستند که به خاطرشان و دور هم بودنمان خسته هم می شویم. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ساعت 15:26  توسط آدم چاق  | 

اصلا جامعه سه خطی شده ایم. یعنی حوصله بیشتر از سه خط مطلب خواندن را نداریم. اینجوری است که متنهای طولانی هم در شبکه های مجازی مورد استقبال واقع نمی شود. همه بی حوصله نشسته اند تا یک مطلب در حد سه چهار خط بیاید و بخوانند. نتیجه دانشجوهای بی سواد، دانش آموزان تنبل، جامعه بی سواد با اطلاعات سطحی و پایین آمدن سرانه کتاب. از معجزات این فن آوری است. جالب است که در کشور ما هم مهمترین شاخصی که برای فعالیت فرهنگی در تمام سازمانهای ذی مدخل مطرح می کنند، سرانه کتابخوانی است و سال به سال هزینه های هنگفتی می شود که سرانه کتابخوانی افزایش یابد ولی دریغ از اینکه یک دقیقه به سرانه کتابخوانی مملکت اضافه شود. اصلا قشنگ نیست  که وقتی در یک برنامه پر بیننده تلویزیونی در یک جمع شصت هفتاد نفری وقتی مجری می پرسد چه کسانی در یکماه اخیر کتاب خوانده اند فقط هفت هشت نفر دستشان را بلند کنند.  

از طرفی بشنوید از درد دل ناشران که هر روز درآمدشان کمتر شده و به مرز ورشکستگی نزدیک می شوند. هرچه هم در نمایشگاه کتاب و ... تلاش می کنند هیچ فایده ای هم ندارد. هر سال کلی هزینه ساخت و تجهیز کتابخانه های شهری و روستایی می کنیم و گاه تولی گری این کتابخانه ها محل منازعه بین سازمانهای مختلف از جمله ارشاد، نهاد کتابخانه ها، سازمان شهرداریها و دهیاریها، شهرداری و ... است ولی هرچه که هست فقط هزینه است و کتابخانه ها شده قرائت خانه پشت کنکوریها!  

بگذریم. بنده هر دفعه که مجبور می شوم کتابی را از یکی از سایتهای بلاد کفار خریداری کنم با خودم می اندیشم اگر در این مملکت حق کپی رایت رعایت میشد و یا کتابهای الکترونیک ما طوری طراحی و برنامه نویسی می شدند که قابل کپی نباشند، می شد ناشران ما مثل همه کشورهای دنیا یک سایت اینترنتی داشته باشند و نسخته الکترونیکی کتابها را هم بفروشند. اینجوری مثل خیلی از جاهای دیگر یک کتاب ممکن بود پنج میلیون نسخته الکترونیکی فروش داشته باشد در کنار مثلا پانصد هزار نسخه کاغذی(قابل توجه برنامه نویسان خلاق که به دنبال ایده ای برای کار آفرینی هستند). اینگونه هم حق مولف محفوظ می ماند هم حق ناشر و هم اداره مالیات می توانست سر ضرب سهم خودش را بردارد و هم مصرف کننده می توانست به راحتی کتاب را تهیه کند و در گوشی و تبلت خود ریخته  مثلا در مسیر کار و زندگی خود توی مترو و اتوبوس و تاکسی چند صفحه ای هم رمان مورد علاقه خود را بخواند و یا درس بخواند بدون اینکه مجبور باشد کتاب چند کیلویی را در دست بگیرد. اینجوری حتی درختهای کمتری هم برای تولید کتاب قطع می شد. دیگر نگران تحریم کاغذ هم نبودیم. خلاصه شاید به خاطر کاهش قیمت تمام شده کتاب الکترونیکی مصرف کننده هم رغبت بیشتری به خرید نشان می داد و شاید شاید شاید شاید سرانه کتابخوانی در این جامعه سه خطی افزایش می یافت. 

خدایا شکرت بابت کتابخانه پر از کتاب و عادت هفته ای یک کتاب به زور شب دیر خوابیدن حتی!! خدایا شکرت بابت چشمانی سالم که اگر نبود کتابخوانی هم میسر نبود. خدایا شکرت بابت حافظه که اگر این حافظه نبود خواندن مطالب هم امکان پذیر نبود. پیر مردی را به خاطر دارم که تمام زندگیش در حال خواندن و نوشتن بود. اواخر عمر آلزایمر گرفت و از اینکه نمی توانست یک صفحه را بخواند و درست بفهمد دق کرد و مرد. ناراحت کننده بود وقتی به خط بعدی می رفت هرچه در خط قبل خوانده بود از حافظه کوتاه مدتش پاک می شد!! خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴ساعت 14:51  توسط آدم چاق  | 

دلم می خواهد یک جیغ بلند بکشم. یک جیغ بنفش ممتد. مثل دختر بچه هایی که یک چیزی می خواهند و پدر و مادرشان محل نمی دهند و پایکوبان و ضجه زنان اشک ریزان جیغ ممتد می کشند. دلم می خواهد جیغ ممتد بکشم مثل وقتی که در شهر بازی سوار ترن هوایی شده ای و از اول تا آخر چشمهایت را بسته ای و دهانت را تا ته باز کرده ای و یک ریز جیغ می کشی. خلاصه از دست این فک که اجازه نمی دهد دهانمان بیش از یک سانت باز شود خسته شده و دلم جیغ زدن می خواهد.

خسته شده ام از دست کارهایی که تمامی ندارد. خسته شده ام از تابستانی که انقدر زود به ماه آخرش رسیده و حتی یک مسافرت کوتاه هم نشد که برویم. خسته شده ام از این دید و بازدیدها  و ختم رفتنها و سر سلامتی دادنها. خلاصه از خیلی چیزها خسته شده ام. خسته شده ام از نوشتن و پایان نیافتن. خسته شده ام از شب بیداریهای پی در پی و خسته شده ام از این همه خستگی. به قول دیالوگ ماندگار اکبر عبدی در فیلم مادر «مادر مرد از بس جان ندارد»... «من خسته شدم از بس خسته ام».

باید بابت این خستگی هم خدا را شکر کرد. به هر حال یعنی کار هست، در آمد هست، خانه هست و جسم سالمی هست که شب نخوابیدنی هم در کنارش هست. باید خدا را شاکر بود بابت همه چیز. خدایا باش مثل همیشه مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:36  توسط آدم چاق  | 

باید از رامبد جوان تشکر کرد بابت برنامه متفاوت و خوبش. شاید بتوان او را از جمله طنز پردازان منصف و متفاوت مملکت دانست که نگاهی خاص به مسائل جامعه و راه حلهای آن دارد. خنده. بخند تا دنیا به رویت بخندد حتی اگر مصنوعی باشد و با برنامه. به خصوص برای ما زنها که در جمع بیشتر انرژی می گیریم و خندیدن بهانه خوبی است.

دیشب در برنامه خندوانه از اصطلاح جانبازان جدید یاد شد. توضیح دادند جانبازان جدید همسران جانبازان جنگ هستند که سالهای سال به خاطر پرستاری کردن از جانبازان دچار امراضی شده اند که آنها را تبدیل به افرادی بیمار و علیل کرده است.

وقتی این برنامه پخش می شد یاد همکار ویلچری اداره افتادم که همسرش با اینکه او جانباز ضایعه نخاعی بود با او ازدواج کرد. الان بعد از 27 سال جانباز محترم همیشه زیباتر و تمیز تر  و مرتب تر از قبل می آید اداره بدون اینکه مثلا اتوی شلوارش خراب باشد و یا بوی بد بدهد. داشتم با خودم فکر می کردم همسر این بنده خدا بعد از این سالها حالا که از درد گردن و دست و کمر و ... امانش می برد همسرش چه کمکی می تواند به او کند. پسر جوانش وقتی همین الان مشکل جابه جایی مهره کمر پیدا کرده از بس پدر را تر و خشک کرده است.

باید از رامبد جوان تشکر کرد که بهتر از ما می بیند. منصفانه تر از ما قضاوت می کند و بهتر از ما درک می کند. خدا حفظش کند.

خدایا شکرت بابت بودن آدمهای خوش فکری مثل رامبد جوان و سایر طنز پردازان متعهد کشور که خنده را میهمان خانه های ما می کنند. خدایا شکرت بابت آرامش این روزها. خدایا باش. فردا پشت پناهم باش که خیلی ویژه به انرژی نیاز دارم. خدایا شکرت. بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفت. خدایا فقط به تو امید دارم و توکل بر تو دارم.

دوستان دعای ویژه و انرژی مثبت ویژه می خواهم دریغ نکنید.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:0  توسط آدم چاق  | 

دلمان حسابی پروانه ای شده. دلمان حسابی تنگ حرمش شده. این روزها دلمان بدجور قنج می رود وقتی حرمش را نشان می دهد. دوستان مشهدی سلام ما را هم به شاه برسانید. بگویید که بدجور  دلمان تنگ حرمش است. اگر مشرف شدید به بارگاهش ، گوشه چشمی هم به ما کنید.  

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 7:15  توسط آدم چاق  | 

یکی از آثار وزن کم کردن شل شدن عضلات است. از جمله شل شدن عظلات صورت و ناحیه فک.... باز هم فک. همه چیز از نخ دندان شروع شد که پر شده داخل دندانم کنده شد و افتاد بیرون. بعد هم فوری خودم را رساندم به دندانپزشکی که همیشه می رفتم پیشش کمی چرخ کرد و نگاه کرد و گفت به عصب رسیده هفته دیگر بیایید که عصب کشی کنم. فقط حتما بیایید چون قصد مسافرت دارم و نیامدنتان یعنی کارتان به تعویق می افتد. هفته بعدش مادر بزرگ از دست رفت. طی یک هفته پانسمان دندان باز شد و دکتر رفت مسافرت. رفتیم کلینیک اداره. کلینیک خوبی است. حرفه ای کار می کنند. دکتر سه تا آمپول توی لثه زد ولی بی حس نشد. آخرش تصمیم گرفت که داخل کانال دندان آمپول بزند و انقدر برای عکس و آمپول و ... فک بنده را کشیدند که دوباره از جا در رفت. خوب از آنجایی که در کلینیک متخصص فک و صورت هم بود مبلغی پیاده شدیم و دوباره جا انداختند. در واقع دسته گل همکارشان را به خرج جیب ما از آب گرفتند.  دندانمان هم عصب کشی نشد رفت برای ده روز دیگر. سرتان را درد نیاورم که از شنبه سوپ شده قوت لایموت ما و کبودی یک طرف صورت ما را خانه نشین کرده. درد هم که حرفش را نزن به دلیل حساسیت به انواع داروهای مسکن مجبورم تحمل کنم و از تکنیکهای روانشناسی مثل تلاش برای خوابیدن و کار کردن و پرت کردن حواس و ... استفاده کنم. خلاصه امروز کمی درد آرام شد به طوری که دو روز اول هفته به اندازه ده روز بر من گذشت. 

خدایا شکرت. بابت همه چیز. همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. که اگر دردی دادی درمانی هست و پزشکی هست و دسترسی هم آسان است. خدایا شکرت بابت آرامش امروز. خدایا شکرت. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:3  توسط آدم چاق  | 

آش دوغ را هم زدم و با خواهر ها به خنده و خوشی در حال جک گفتن بودیم و بچه ها آتش می سوزاندند. گفتم خدایا این خوشی را از ما نگی.... هنوز فعلم تمام نشده بود که مادر زنگ زد با داد و گریه بیایید من را ببرید. مادرم رفت!!!!!

همین یک جمله کفایت کرد تا غذا از گلوی کسی پایین نرود. همه چیز سریع جمع شد و راه افتادیم.

هفت روز گذشت. دیروز غروب سر مزارش همه از هم خداحافظی کردند. چراغ خانه اش خاموش شد. بچه ها و نوه ها همه با هم جمع شدند و دست در دست هم رسومات دیارمان را اجرا کردند. شب اول چهار جوان با معرفت تا اذان صبح در قبرستان ماندند و بالای سرش قرآن خواندند. در مراسم تشیع پیکرش آنقدر آمده بودند که برای شام غریبانش 600 نفر در مسجد روستا حضور داشتند. مراسم سوم هم شلوغ تر بود. من که به همراه خواهر و یکی دیگر از نوه ها جلوی در نشسته بودیم تا از میهمانان استقبال کنیم موقع نماز ظهر می دیدم که مسجد هزار نفری روستا جا ندارد و مردم توی حیاط مسجد فرش انداخته و نشسته اند. همسر که برای پذیرایی کمک می کرد گفت 1200 غذا سرو شد. 

پیرزن سیده آدم سرشناسی بود. یک آدم آرام و بی صدا. دختر مکتب دار روستا. پدرش ملای ده بود و یکی از برادرانش نیز پیش نماز مسجد روستایی است. همسرش همیشه معتمد محل بود. روزگاری که انجمنهای ایالتی و ولایتی در کشور وجود داشتند رئیس انجمن بود. شوراهای اسلامی که سر برآوردند همه روستا قبولش داشتند و رئیس شورا بود. فعالیتهای عمرانی زیادی کرد. آب و برق و جاده آسفالته از فعالیتهای دوران ریاست شورای شوهر این زن بود. بعد از مرگ شوهر گوشه نشین بود. دعا می خواند و قرآن تلاوت می کرد. آرام دستانش را بالا می برد و برای همه دعا می کرد. همیشه دستش به طاق آسمان بود. آرام حرف میزد و موقع خندیدن جلوی دهانش را می گرفت. آرام آرام می خندید و گریه می کرد و حرف می زد. دوماه بیشتر تاب مریضی سخت را نیاورد و از پیش ما رفت. آخرین بزرگ خانواده. دیگر نه پدر بزرگهایی هستند و نه مادر بزرگهایی. خدایشان بیامرزد. احساس می کنم با رفتن این بزرگوار روز به روز به مرگ نزدیکتر می شویم. انگار یک پله یا یک نسل مرگ به ما نزدیک تر شده است.

خدایا شکرت. بابت حضور مادر. خدایا همه بزگرترهای فامیل را حفظ کن. خدایا ببخش و بیامرز و تا نبخشیدی از دنیا نبر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:48  توسط آدم چاق  | 

حوصله نوشتن ندارم. مادر بزرگم دوام نیاورد و از پیش ما رفت. خدا همه رفتگان را بیامرزد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:39  توسط آدم چاق  | 

واقعا نمی دانم کابوسهای شبانه جنگ و فرار و تیر و گلوله و خون و هراس و فرار و فرار و فرار کی می خواهد دست از سر من بردارد. دوباره این کابوسها برگشته و به تبع آن عدم تمرکز در کار و در کنارش یک دندان درد کوچک پکیجی از به هم ریختگی را برایم مهیا کرده است.

امروز از اینکه انقدر دیر از یک موضوعی باخبر شدم که تنگاتنگ به کارم ارتباط دارد از خودم بدم آمد. هر کسی باید در کارش اطلاعات کاملی داشته باشد به قولی در مورد اخبار و اطلاعات حوزه کارش باید جامع الطراف باشد. نه اینکه وقتی یک فرصت کاری از دست رفت تازه متوجه شود. امروز احساس حماقت کردم. احساس کردم کند شده ام. نشانه خوبی نبود. از آن بدتر در بدترین وضع ممکن خانمی که برای کار خانه کمکم می کرد اعلام کرده که پنج شنبه ها نمی تواند بیاید. اصلا خوشحال نشدم. کمی هم دمق شدم. خلاصه ریتم منظمی که تمام تلاشم را می کنم در زندگیم حفظ شود به هم ریخته. امیدوارم که دوباره آرام شوم.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:1  توسط آدم چاق  | 

پنج ساله بودم و خواهر دکتر چهار ساله و یک بچه شیر خوار هم در منزل داشتیم. مثل همه خانواده های شلوغ قدیمی. در یک خانه سازمانی زندگی می کردیم که بنای کوچکی داشت ولی حیاط بزرگی داشت با حوض کاشی فیروزه ای در وسط و باغچه و گل و گلدان و شمعدانی و طوطی و کبوتر و لاکپشت و قناری که دور تا دور حیاط با نرده های آبی خوشگل پوشیده شده بود. به سبک معماری اروپایی همان وقتها که معماری اسلامی خیلی فراگیر نشده بود و حیاطها با دیوارهای بلند محصور نشده بود. خلاصه خیلی روزهای دوست داشتنی بود. شیطنت های کودکی ما و شلوغ کاریهای ما و مادر جوان و بی حوصله و چند تا بچه خلاصه طاقت نمی آورد و مثل خیلی از مادرهای دیگر یک کتک مفصل می خوردیم از دست مامان. هر روز منتظر بودیم تا بابا از اداره بیاید و بدویم دم در به تظلم خواهی که بابا مامان ما رو زد! خلاصه این قضیه ادامه داشت تا اینکه من و خواهرم یک رو که کنار حوض آب بازی می کردیم من به یک کشف بزرگ رسیدم. لابد بابا ما رو دوست نداره که انقدر مامان ما رو می زنه هیچی بهش نمی گه.

عصر که بابا آمده بود طبق معمول ما کتک وعده آن روزمان را هم خورده بودیم. باز دویدیم دم در و به محض باز کردن در حیاط به روی بابا گفتم بابا ، مامان ما رو زد. بابا هم خیلی ریلکس در حالی که کیفش را می داد دستم گفت عیب نداره. من هم غرغر کنان گفتم چی چیو عیب نداره اصلا تو ما رو دوست نداری. اینجا بود که بابا انگشتش را به نشانه تهدید به سمت مامان تکان داد و گفت خانم یکبار دیگه بچه های منو بزنی از خونه بیرونت می کنم.

فردا روز از نو روزی از نو تا ظهر ما یک آتیشی سوزانده بودیم و کتک وعده آن روزمان را هم خورده بودیم. عصر که بابا آمد دوباره شکایت ما شروع شد و اینبار گفتم مگه نگفتی مامانو بیرون می کنی؟! بابا هم گفت بله که گفتم. خلاصه لنگه دمپایی را برداشت و در حالی که مامان را می زد گفت برو از خونه من بیرون. مگه نگفتم که بچه های منو نزن. مامان هم بی سر و صدا چادرش و کیف پولش را برداشت و  رفت از خونه بیرون.

مامان که رفت من و خواهرم همدیگر را نگاه کردیم و بغض گلومونو فشار داد. باورمون نمی شد مامانمون رفته باشه. بچه شیر خورمون گریه می کرد و کاری از دستمون برای آرام کردنش برنمی آمد. بابا هم بچه به دست داشت چایی می خورد و هر از گاهی یک تکانی به بچه می داد. این وسط من و خواهر دکتر مات و مبهوت اشک می ریختیم. آرام و آرام صدایمان بالا گرفت که چرا مامانمونو بیرون کردی؟! ما مامانمونو می خواهیم. دلمان داشت می ترکید از نبودن مامان. فکر اینکه مامان نباشد داشت داغانمان می کرد. خلاصه بابا اورکت آمریکاییش را پوشید و بچه را بغل کرد و گفت می رم که مامانتون را پیدا کنم و برگردونم. دعا کنید گرگ نخورده باشدش!!!!!!

بابا رفت. یک نیم ساعتی من و خواهرم انواع تراژدیهای دردناک دنیا را برای خودمان بافتیم که اگر مامان نباشد ما چه کار کنیم. نیم ساعت بعد مامان و بابا با هم آمدند خانه در حالی که می خندیدند و یک بیست تایی نان دست مامان بود.

بله مامان رفته بود صف نان. این دو از قبل با هم قرار گذاشته بودند که این فیلم را بازی کنند تا ما بفهمیم چقدر مادرمان را دوست داریم. از فردای آن جریان روز از نو روزی از نو. هر روز ما شیطنت می کردیم. تا غروب یک وعده کتک هم نوش جان می کردیم ولی صدایمان پیش پدرمان در نمی آمد و چقولی نمی کردیم.

 بچه ها همه چیز را واقعی می دانند. درک شوخی، فیلم بازی کردن و ... برایشان امکان پذیر نیست. پس مراقب برخی شوخیها باشیم ممکن است آثار سوئی بگذارد.

خدا را شکر که اگر پدر را از دست دادیم و الان داریم با خاطراتش زندگی می کنیم مادرمان هست. مثل شیر پر قدرت و دوست داشتنی. انقدر که ما بچه ها حاضریم خار به چشممان برود ولی به پای مادرمان نرود. خدایا شکرت. خدایا همه مادرها را حفظ کن و مادر ما را هم سلامت بدار.

پ ن- دوستان مدافع حقوق کودکان وحشت نکنند. کتک خوردن ما شکنجه نبود. در حد دوتا با دست به ما تحتمان کوفتن بود. آن هم در مقابل آتشهایی که ما می سوزاندیم هیچ نبود.

پ ن2- خدا را شکر که بچه های بنده هیچ کدام از شدت شیطنت و آتش سوزاندن به خودم نرفتند وگرنه بنده بی حوصله احتمالا یا قتل عامشان کرده بودم یا خودم راهی تیمارستان شده بودم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:20  توسط آدم چاق  | 

امروز جلسه لذت بخشی داشتم. انقدر لذت بخش که وقتی تمام شد خستگی یکسال کار از تنم بیرون شد. قضیه یک پروژه از سال قبل بود. وقتی که به من داده بودند 45 دقیقه بود. گزارش را شروع کردم . گفتم و گفتم و گفتم. اسلاید ها را یکی پس از دیگری نشان دادم و توضیح دادم. فکر کنید آخر وقت اداری. همه خسته و احتمالا حوصله هم نداشتند. ولی توضیح می دادم و جلو می رفتم. یک آن یادم افتاد زمان جلسه از دستم در رفته. نگاهی به ساعت انداختم دیدم یک ساعت و چهل و پنج دقیقه است دارم حرف می زنم و توضیح می دهم اما کسی اعتراض نمی کند. کسی بلند نمی شود از جلسه برود. به رسم ادب گفتم اگر اجازه دهید تا همینجا توضیحات را بسنده کنیم. اما جمع پیشنهاد داد که ادامه دهم و بقیه موارد را توضیح دهم. دقیقا دو و نیم ساعت ارائه دادم. ته گلویم درد می کرد. مثل معلم ریاضی که شب با حنجره ملتهب به خانه بر می گردد و نای حرف زدن ندارد. اما تازه انقدر به مذاق جماعت خوش آمده بود که دلشان می خواست زیر و روی طرح را کند و کاو کنند و به اصطلاح پرسش و پاسخ داشته باشند. خلاصه جلسه بعد از سه ساعت تمام شد. رئیس و معاون و معاون وزیر شخصا تشکر کردند از اطلاعات نابی که در ختیارشان قرار داده بودم. کلی لذت بردم از این جلسه.

الان در خانه با گلودرد با پاهای متورم شده از پوشیدن کفشهای پاشنه بلند و سرپا ایستادن به مدت سه ساعت و با یک خستگی شیرین، به شیرینی عسل انگار کوهی را از روی دوشم پایین گذاشته اند. باید به تیمم خسته نباشید بگویم. خودشان از خوشحالی در جلسه جشمانشان برق می زد. همیشه ری اکشنهای مثبت به آدم انرژی می دهد و امروز از آن روزهاست. خدایا شکرت.

خدایا شکرت به خاطر تیم پایه و دوست داشتنی که دور بنده را گرفته اند که اگر کم کار و بچه های سطحی نگری بودند کار اینجوری پیش نمی رفت. خدایا شکرت بابت انرژی مثبت امروز. خدایا شکرت به خاطر خستگی امروز حتی به خاطر ورم پاهایم متشکرم. باور بفرمایید خستگی ناشی از کار شیرین ترین و لذت بخش ترین خستگیها است. حکایت از این دارد که کاری هست خانه و خانواده ای هست زندگی هدفمندی هست که خسته شویم. مثل لذت خستگی و کمردرد بعد از خانه تکانی شیرین و لذت بخش است. خدایا شکرت بابت همه چیز. خدایا عاشقتم و عاشقانه می پرستمت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:2  توسط آدم چاق  | 

از قدیم می گفتند عشق باید دو طرفه باشد. عشق یک طرفه غیر از زحمت هیچ ندارد. چهار سال پیش بعد از یک جلسه ای در یک سازمانی گویا برای یکی از افراد حاضر در جلسه نمی دانم روی چه حساب کتابی عشق اتفاق افتاده بود. آنهم عشق به یک زنی که حداقل هفت هشت سالی از خودش بزرگتر است و از آن مهمتر متاهل است و ... درست حدس زدید آقا عاشق بنده شده بودند. از فردای آن روز پیامکهای گاه و بیگاه ایشان برای بنده ارسال می شد. خدایش هم حرفهای مفت و جفنگ و دوستت دارم و دوستم داری و ... نبود. متنهای ادبی عاشقانه بود. یکمرتبه هم به هزار و یک دست آویز به دفترم آمد و خیلی مودبانه گفت که عاشق بنده شده است! چه باید می کردم؟ طبق معمول با همسر مشورت کردم. پیامهایش را خواند. خصوصیاتش را پرسد. بعد شرایط را دو دو تا چهارتا کرد و گفت هیچی نگو. اصلا هیچی نگو. هیچ کاری نکن. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. خوب یکی از نشانه های زندگی سالم همین است. گوشیهای ما یک رمز ساده دارد که همه اعضای خانواده از آن خبر دارند. رمز هم برای پیشگیری از مشکلات احتمالی مثل سرقت و یا جا ماندن در اداره و ...است. پیامکهای این بنده خدا شده بود یکی از فکاهیهای بنده و همسر که وقتی روی مبل دونفره مینشینیم و با هم حرف میزنیم چیزی برای گفتگو هم داشته باشیم و با هم بخندیم. تقریبا سه سالی هم هست که کار سازمانشان تحویل شده و بنده ایشان را اگر در خیابان هم ببینم فکر می کنم نشناسمشان ولی همچنان پیامهایشان ادامه داشت.

حالا امروز بعد از چهار سال از اولین پیامک. بعد از هر هفته و هر چند روز درمیان پیامک با پیامکی مواجه شدم که همسرم چهار سال قبل پیش بینی کرده بود. پیامکی که متنش زننده و مهوع است ولی برای من یک نشانه خوب است.

همسرم گفته بود این آدم کم کم خسته می شود و بعد برایت احتمالا فحش می فرستد و بعد احتمالا عاشق دیگری می شود  خلاصه دست از سرت بر می دارد. امروز اولین پیامک فحش را دریافت کردم. بر خلاف تمام فحشهایی که شنیدم شاید بتوانم بگویم این شیرین ترین فحشی بود که در عمرم خواندم!!!!! یعنی بالاخره دارد تمام می شود.

ببینید وضعیت مملکت ما چگونه است که یک زن برای کار کردن و حفظ فعالیتهای اجتماعیش باید از فحش شنیدن خوشحال باشد. خوشحال باشد که فانتزیهای یک مرد به اسید پاشی ختم نشده. خوشحال باشد که مجبور نشده به شوهرش هزارتا جواب پس بدهد که به خدا بنده اشتباهی نکردم که طرف عاشقم شده. خوشحال باشد همسر دانایی دارد که موقعیت را درست درک کرده است. و اصلا خوشحال باشد که با اینکه زن است دارد زندگی می کند و کار می کند و نقشش را به عنوان یک انسان تاثیر گذار حفظ کرده است.

خدایا شکرت بابت آرامش نسبی این روزها. خدایا شکرت بابت روند خوب زندگی. خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که به من دادی و اصلا من ازشان اطلاع ندارم. خدایا شکرت بابت نعمتهای بیشمارت. خدایا دستم را بگیر و با خودت قدم به قدم به سمت خودت ببرد. خدایا روزی حلال و فراخ را نصیب همه دوستان بگردان. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23:2  توسط آدم چاق  | 

مرد وقتی از سربازی آمد 20 ساله بود. پدر و مادری در کار نبود. سالها بود که به دیار باقی هجرت کرده بودند. زن عمو، عمه و خواهر دختر یکی از عموهای فوت شده اش را برایش انتخاب کردند و هرچه مخالفت کرد فایده نداشت. یکسال بعد از عروسی در حالی که دختر عمویش باردار بود طلاقش داد. بچه که به دنیا آمد انگشتهای دست راستش کوتاه بود و مرد بچه را نپذیرفت و زن که جوان بود و قصد ازدواج داشت دخترک بی سرپرست ماند. زندایی زن برد تا بزرگش کند. دو سال بعد مرد با دختری سیده از یک روستای دیگر ازدواج کرد و زن هم با یک جوان دیگر در همان روستا وصلت گزید. نمی توانم قضاوت کنم. مرد مقصر بود؟! خانواده یا هر کس دیگر.

حالا 60 سال از آن ماجرا می گذرد. مرد 20 سالی هست که فوت کرده. دخترعموش پیر شده و بچه هایش همه ازدواج کرده اند. همسر سیده اش پیر زنی شده در بستر مرگ. نشسته ای گوشه اتاق و می بینی زن اول بر بالین پیر زن سیده نشسته و دارد حلالیت می طلبد:«من و تو هیچکدام در قسمت و تقدیرمان مقصر نبودیم. من از تو هیچ دلخوری به دل ندارم تو هم هیچ دلخوری از من به دل نداشته باش. دخترم را حلال کن. اگر با زبان تلخی دلت را شکانده. آرام باش و خیالت از همه چیز راحت باشد».

لرزه بر اندامم می افتد. از اتاق خارج می شوم. این دو پیر زن هیچ بدی در حق هم نکردند. حالا نشسته اند و حتی برای کدورتهای احتمالی از هم حلالیت می طلبند. عمر کوتاه است. چشمهایشان کدر شده. ولی مهربانی از آن می بارد. تقدیر چیز عجیبی بود در زندگی این دو زن. و جسارت حلالیت طلبیدن. بر می گردم داخل اتاق.

یک نفر دیگر آمد و آرام آرام جریانی را بازگو می کند و دروغی که گفته. حلالیت می طلبد. انگار می ترسد پیر زن جان بدهد و او را حلال نکرده باشد. و دیگری و دیگری و دیگری هم همینطور. عجیب بود. ساعتهای عجیبی بود. خیلی عجیب. خیلی خیلی عجیب. تا زنده و سالم هستید از هم حلالیت بطلبید. کینه ها را از دلتان دور کنید و همدیگر را ببخشید. شاید وقتی نباشد. شاید وقتش که برسد هوش و حواسی نباشد که بخواهید حلالیت بطلبید.

خدایا از ما راضی باش. خدایا به ما جسارت بخشیدن بده و خدایا به ما جرات حلالیت طلبیدن بده. خدایا باش. مثل همیشه مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:12  توسط آدم چاق  | 

کلی در مورد حلالیت طلبیدن افراد مختلف و برملا شدن رازها امروز بالای سر مادر بزرگ سیده ام که دارد با بیماری سختی دست و پنجه نرم می کند و روزهای پایانی عمرش را می گذراند نوشتن ولی بی اختیار پرید.

دوستان برای این پیر زن دعا کنید. برای آمرزش بنده هم دعا کنید. دوستتان دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:52  توسط آدم چاق  | 

1- سلام به دوستان گل و مهربانم که سر می زنند و باعث دلگرمی بنده هستند. به اطلاع کلیه دوستان می رساند حالمان خوب است و از بارندگی این چند روز گزندی به ما که نرسیده هیچ کلی هم از هوای لطیف و خنک کوهستان و بوی بخاری نفتی و کرسی لذت بردیم در این چله تابستان!! انقدر سرد شده بود که وضعیت مشابه زمستان در تهران بود. یک هفته انقدر زود تمام شد که موقع برگشت مثل لشکر شکست خورده بودیم. هیچ کس دلش نمی خواست برگردد. انقدر باران شدید می بارید که ما از پشت پنجره قشنگ حرکت سنگها و شنها را به سمت دامنه کوهستان بدون پوشش گیاهی می دیدم. آنوقت بود که به لزوم قرق مراتع می شد پی برد و از دامدارهای عزیز خواهش کرد که از چرای بی رویه دامهایشان خود داری کنند. همانطور که جلو گیری کردن از ساخت و ساز در حریم رودخانه ها ممنوع است و دلیل آن را می شد در این چند روز به چشم دید. واقعا دلم برای کشته شدگان این سیل کباب شد. و باز هم دلگیر از این جهنم ایرانی که پدهای هلیکوپترها را اجاره داده اند به جای پارکینگ و در هنگام ایجاد مشکل جایی برای نشستن هلیکوپترها نبود و در نتیجه اجازه پرواز داده نشد و تعداد کشته هایمان همینجوری افزایش یافت. و باز هم داستان کی بود کی بود من نبودم شروع شده. 

2- در لابه لای خبرهای سیل و هسته ای و ... خبرهایی هم از خصوصی سازی سازمانهای حمایتی به گوش می رسد. مثلا شنیده ام که مرکز توانبخشی نارمک که بیش از 200 بچه معلول بدون سرپرست در آن نگهداری می شود به بخش خصوصی واگذار شده است. خوب واقعا 200 بچه معلول که خانواده ندارند چطوری قرار است برای بخش خصوصی درآمد زایی کنند و چه سیستم نظارتی قرار است صحت و سلامت عملکرد آنها را در مورد این بچه ها سنجش کند؟ اینها سوالهایی بود که امروز دوست عزیزم  داشت می پرسید و حرص می خورد و پیش بینی می کرد که چه بلاهایی که بر سر این بچه ها خواهد آمد. حالا همه این مسائل را بگذارید در کنار آمار تکان دهنده ای که بهزیستی اعلام کرده که هر سال هزار بچه رها می شوند و به عنوان بی سرپرست تحویل بهزیستی می شود. به دوستم حق می دهم. خودم هم کلی سر این موضوع غصه خوردم.

3- در ضمیمه رایگان روزنامه همشهری(فرهنگ شهر) که روزهای دوشنبه به چاپ می رسد یک خبرنگار مهربان و خوش قول مصاحبه ای از بنده چاپ کرده است. از ایشان و سردبیر بخش ایشان تشکر می کنم زیرا طبق قولی که به بنده داده بودند عکس و نشانی از بنده چاپ نکردند و مطالبی که گفته بودم بدون کم و کاست به چاپ رساندند.می توانید این مصاحبه را در اینجا بخوانید.

خدایا شکرت بابت باران هرچند بسیاری را داغدار کرد اما روند خشکسالی را کند تر کرد. خدایا شکرت بابت تعطیلات که هرچند با کار همراه بود ولی خوش گذشت. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان وتوانا و نزدیک

 
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:26  توسط آدم چاق  | 

یادم است چند سال پیش یک پستی نوشته بودم که ای کاش به جای مثلا این شغل آهن فروش بودم. اینجوری دیگر چندتا فولدر و زونکن و کاغذ پاره نمی زدم زیر بغلم بیاورم خانه کار کنم و تعطلاتم دقیقا تعطیلات بود. خوب هیچ آهنفروشی مثلا دو تا تیر آهن نمی زند زیر بغلش ببرد خانه کارش را ادامه دهد. نهایت هم اگر خیلی خسته شد از دست مشتریهایش گوشیش را خاموش می کند و خلاص.  حکایت فشارهای خانواده برای مسافرت به دیار ارتفاعات و آب و هوای خنک است که ما را وادار کرد یک هفته ای به خودمان مثلا مرخصی بدهیم ولی با یک ساک کاغذ پاره که و لبتاپی که همارهمان است. احتمالا اینترنت هم نداشته باشیم و از دنیای مجازی دور باشیم. باید دنیای رنگی رنگی باشد دور از تمدن شهری و طبیعت بکر. امیدوارم که حداقل آنجا فرصت کنم یک چند شبی را بدون استرس و با آرامش بخوابم. شاید این روتین هفته ای دو شب بیداری را هم کنار گذاشتم. حالا دارم فکر می کنم با این همه باید و نباید برای خودم می چینم می توانم اسم این چند روز را تعطیلات بگذارم یا همان مثلا تعطیلات اسم مناسبی است.

دیشب بر خلاف تمام حرفهایی که دولتمردانمان زده بودند که شادی را بگذارید برای چند ماه بعد که توافق اجرایی شد و قطعی شد. الان بیرون ریختن و شادی کردنتان باعث می شود طرف مقابل فکر کند چقدر ما مشتاق این توافقیم و هنوز جای فشار وارد کردن دارند و دبه می کنند مثل دقیقا اتفاقی که بعد از توافق لوزان افتاد. اما مردم خسته ما از همه چیز انقدر از ته دل شاد بودند که دیشب ریختند بیرون و شادی کردند. ما هم از صدای بوق بوق ماشینها رفتیم بیرون تا شادی مردم را ببینیم. واقعا مردم خیلی امیدوار شدند. امیدوارم که این امیدواری باقی بماند و نتایج خوبی را ببینیم. طرفمان هم با این دیپلماسی بالکنی و تویتری فکر دبه کردن به سرش نزند. جناب ظریف هم طبق معمول رفتند مشهد پابوس شاه تا شاید خستگی این زحماتش کمی به در رود.  خسته نباشید مرد بزرگ.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. خدایا این امید را از مردم ما نگیر و تدبیر و مدیریتی صحیح به دولتمردان ما بده تا زندگی مردم رو به ارتقاء رود. خدایا شکرت. بابت همه آنچه که دادی و ندادی و گرفتی. خدایا از اینکه حضورت را در تک تک لحظه های زندگیم احساس می کنم شادم.

 

پ ن: دوستانی که به دلیل مشکلات بلاگفا آرشیوشان را از دست داده اند به آدرس زیر مراجعه کنند. من توانستم باز یابی کنم. امیدوارم که شما هم موفق شوید.

http://raze-nahan.blogfa.com/post-956.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:7  توسط آدم چاق  | 

امیدوارم مبارکمان باشد این توافق. خوب یک قدم دیگر جلو گذاشتیم. باید به دکتر ظریف و تیمش خسته نباشید بگویم. بسیار بسیار بسیار خسته نباشید. می دانم سیستم چانه زنی سیاسی چقدر سخت است. می دانم چقدر خط به خط بررسی کردن و چانه زدن و نوشتن سخت است. خودمان گاهی برای سه صفحه قرار داد ده دفعه جلسه می گذاریم آنوقت یک تیم بلند پایه بیش از دوسال تلاش کردند تا صد صفحه توافق نامه نوشته شود. باید خدا را  شکر کرد. که هنوز توانمندانی برای مذاکره در کشور هستند. امیدوارم امید به کشورم باز گردد و راههای مناسبی برای حل مشکلات مردم(اشتغال، مسکن، ازدواج) با پولهایی که آزاد خواهد شد ایجاد شود و ما بالندگی کشور را به چشم ببینیم. این یکی از آرزوهای شخص بنده است.

خدایا شکرت. امروز همکارانمان همه خوشحال بودند. چشمهایشان برق می زد. امید را می شد در رفتارشان دید. خدایا امید هیچ بنده ای را نا امید نکن. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:27  توسط آدم چاق  | 

امروز با چند نفر از اقتصاد دانانمان جلسه ای داشتیم. جلسه که تمام شد بحث توافق شد و اینکه اگر توافق صورت بگیرد چه اتفاقاتی می افتد. جالب بود. نظر دوستان این بود که شاید واردات برخی اقلام که خیلی ضروری است به واسطه برداشته شدن تحریمها راحت تر شود و برخی اقلام در بازار رقابتی ارزانتر شوند ولی تفاوت چندانی در وضعیت اقتصادی کشور نخواهد داشت. زیرا گردش پولی و مالی کشور شفاف نیست و مسائلی نظیر اختلاسها و اقتصاد بیمار کشور باعث می شود انباشت مالی ناشی از صادرات به سمت تولید داخلی و اشتغال نرود و دوباره همان چرخه معیوب ادامه پیدا کند. البته اینها که گفتم خلاصه ای از یکساعت بحث و گفتگوی آقایان بود و بنده در حد بضاعتم موضوع را درک کردم. خلاصه کلی مایوس شدم از اینکه آینده روشنی پیش رویمان نیست.

خدایا هیچ بنده ای را مایوس نکن و نور امید را به روح و جسم همه ما جاری کن. خدایا ما که غیر از خودمان نمی توانیم چیز زیادی را تغییر دهیم خودت تغییرات کلان مثبتی ایجاد کن تا نور امید به دل مردم ما بتابد. یا حبیب من لا حبیب له. ای نزدیکتر از رگ گردن. ای دوست ترین دوست. ای مهربانتر از مادر. ای اول و ای آخر. عاشقتم عاشقانه می پرستمت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:24  توسط آدم چاق  | 

همه صد فراز را خواندم. مداح داشت مداحی می کرد. قرار نبود جوشن کبیر بخوانند. می دانستم که امسال هم نمی خوانند. به خاطر همین مزه مزه کردم. هر بند را با ترجمه خواندم. با هر بندش تنم لرزید. انگار کسی قلبم را در مشتش می فشرد. این یک کلام ته قلبم ماند و تکرار می شود. «یا حبیب من لا حبیب له. ای دوستی که غیر از تو دوستی برایش وجود ندارد.» این روزها فقط دارم دارم این موضوع را تجربه می کنم. هر لحظه هر دقیقه هر تصمیم هر قدم یک کلمه در ذهنم می چرخد یا حبیب من لا حبیب له. 

خدایا شکرت بابت شبهای احیای امسال. بابت توانی که در دستانمان قرار دادی. بابت حواسی که به مادادی تا درک کنیم این شبها و روزها را. خدایا باش مثل همیشه نزدیک تر از همه و مهربان تر از مادر باش. نزدیکتر از رگ گردن.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:54  توسط آدم چاق  | 

دیشب رفتیم هیات. تقریبا همه داشتند کار می کردند. پرسیدم امشب چه کسی افطار می دهد؟ گفتند : هیات. و اینگونه بود که همه در چیدن سفره کمک کردند. همه در پذیرایی کمک می کردند. هیچ کس منتظر نمی ماند که میزبان ازش پذیرایی کند. همه به هم چایی تعارف می کردند. همه به هم هلیم تعارف می کردند. همه از هم پذیرایی می کردند. آخر سر هم همه با هم سفره را جمع کردند و تعدادی داوطلب ظرفها را شستند. این یک درس داشت. سخت نیست دور هم بودن اگر هدف مشترک وجود داشته باشد و اگر همه خودشان را میزبان ببینند نه میهمان.

حکایت مملکت ماست. اگر همه خود را میزبان و صاحب مملکت بدانند در همه چیز صرفه جویی می کنیم. در خوراک در پوشاک و در مصرف آب به صورت مستقیم صرفه جویی می کنیم. شاید حکایت آب مجازی را شنیده باشید. همان که توضیح می دهد هر چیزی برای تولیدش چقدر آب مصرف می شود. مثلا می گوید یک عدد گوجه فرنگی 13 لیتر آب مصرف می شود تا به عمل آید و یا مثلا یک کیلو برنج 6000 لیتر برای به عمل آمدن تا فرآوری شدنش آب مصرف می شود و یا یک عدد پیراهن مردانه از ابتدا تا انتها 4000 لیتر آب مصرف می شود تا تولید شود و قص علی هذا. آنوقت ما آدمها خودمان را میزبان می بینیم و صاحب مملکت و به جای غر زدن اگر وسیله ای داریم دور نمی اندازیم. تا جایی که می شود از لباسهایمان استفاده می کنیم اگر هم نخواستیم دور نمی اندازیم می بخشیم به کسی که بتواند استفاده کند. وسایلمان اگر مازاد است مثل مبل و بوفه  و کتابخانه و ... در تهران زنگ می زنیم 137 طرح هبه می گوییم بیایید ببرید بدهید به کسی که برایش کاربردی دارد در شهرستانها هم آدمها انقدر همدیگر را می شناسند که می دانند خودشان به چه کسی پیشنهاد بدهند و برای چه کسی استفاده دارد. آنوقت غذا زیاد در بشقابمان نمی کشیم که بماند و دور ریخته شود اصلا به بهانه احترام به میهمان غذای اضافه درست نمی کنیم به اندازه درست می کنیم که چیزی روانه سطل آشغال نشود. آنوقت شاید چند تا از لامپهای لوستر را کم کنیم. آنوقت شاید اگر در خیابان دیدیم لوله ای ترکیده و دارد آب لوله کشی از بین میرود خساست به خرج نمی دهیم و فوری زنگ می زنیم 137 اطلاع می دهیم بیایید درستش کنید. خلاصه از همه چیز درست استفاده می کنیم. آنوقت می توانیم از دولت هم طلبکار باشیم که این چه وضعی است سیستم لوله کشی را اصلاح کنید. این چه وضعی است پول انشعاب فاضلاب را گرفته اید تا هدر رفت آب را کنترل کنید ولی هنوز ما وصل نیستیم. این چه وضعی است چرا روی چاههای آب همه جا کنتور نصب نمی کنید و این چاههای کشاورزی مثل سوراخهای آبکش دارد آب ایران را تخلیه می کند. چرا اصلا کشاورزان ما را به توانمندی نمی رسانید تا آبیاری قطره ای کنند و یا کشاورزی عمودی را رواج نمی دهید.

خدایا شکرت بابت اینکه یکبار دیگر می توانم روزه بگیرم. خدایا شکرت بابت سقفی که بالای سرمان است و بابت نانی که در سفره مان است. خدایا شکرت بابت مهربانیهایت و بابت همه لطف و نظرت که اگر نبود ایران 7000 سالهی ای هم نبود. خدیا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:11  توسط آدم چاق  | 

امروز مجبور بودم با مترو بروم و بیایم. محل جلسه وسط شهر بود. توی ایستگاه مترو یک چیز جالب دیدم. یک جایی درست کرده بودند و رویش هم طرحی قدی کشیده بودند عکس یک پیرمرد که نوشته بود من بیمارم! اما به احترام شما روزه داران رعایت می کنم. دقیقا پشت این فضایی که درست کرده بودند آب سرد کن بود. طوری که باید دور می زدی تا ببینی و  چند نفر پیر و جوان که یا اعتقاد ندارند و یا بیمارند آنجا مشغول آب خوردن بودند. فقط ای کاش دقیقا رویش می نوشتند که آن پشت چیست تا مردم راهنمایی شوند. شاید خیلیها مثل ببنده ندانند که اصلا چنین طرحی در حال اجراست.

خوشم آمد از طرح شهرداری. یعنی انقدر دقیق نیازهای مردم را می بیند و عمل می کند. ای کاش چنین جاهای خاصی در شهر زیاد شود تا مشخص شود مرز دین ستیزان و کسانی که واقعا مشکل دارند و یا حتی اعتقاد ندارند ولی طالب احترام گذاشتن به هموطنان روزه دار خود هستند.

خدایا شکرت بابت این که یک شب احیاء دیگر زنده بودم و به لذت بردم. خدایا شکرت بابت این روزهای گرم و توان روزه داری که چند سال قبل حسرت به دل این سلامتی مانده بودم. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:49  توسط آدم چاق  | 

این روزها از هر دری وارد می شوم یکی پیدا می شود که به من بگوید اعتماد نکن.

رفتیم پروپزال نوشتیم و آماده کردیم و به عنوان مدیر بخش با رئیس بزرگ هماهنگ کردیم که فلان نامه را که داده بودید پروپزالش را می خواهیم بفرستیم فردا ددلاین است و ... تازه کاشف از آب در می آید غیر از بنده هم به گروه دیگری هم نامه را زده و در واقع به جای اینکه به ما اطلاع دهد و ما با هم کار کنیم به صورت موازی وقت صرف کردیم و حالا به جای همکاری باید با هم رقابت کنیم. این یعنی یکی زده باشه پس کله بنده که دیگر به حرفهای رئیس خیلی اعتماد نکنم.

رفتیم پیش مدیر کل و کلی با لبخند و ... حرف زدیم و قول گرفتیم و .... بعد که نشستیم پیش یکی از دوستان که با این آدم خیلی کار کرده و حرکات و حرفهایش را گفتم خیلی راحت می گوید با این حساب به این آدم اعتماد نکن. احتمال اینکه کارت را درست کند و حمایت کند از 50 درصد کمتر است.

یک کامنت کمک خواهی با شماره حساب و غیره برایمان ارسال می شود اول فکر می کنی خوب مبلغی را بفرستم بعد عقلت می گوید اعتماد نکن اگر می خواهی کمک کنی حتی اندک بده خانم دکتر فلانی که دارد برای دختر سیده روستایی جهیزیه جمع می کند که از سر نداری و مادرش در سن 15 سالگی شوهرش داده.

خلاصه این روزها بی اعتمادی شده فکر غالبم که دائم باید مراقب باشم یا دورم نزنند یا آسیب نبینم یا بی جهت امیدوار نشوم که امیدواری بی جهت و به نتیجه نرسیدن خودش پیش زمینه افسردگی است.

خدایا شکرت به خاطر بینشی که عطا کردی تا پیچیدگیهای آدمها را به اشکال مختلف درک کنم. خدایا بابت آدمهایی که بر مسیر زندگیم قرار داده ای متشکرم. خدایا باش مثل همیشه باش.

پی نوشت: دوستان  خواهش می کنم این شبهای عزیز مرا از دعای خیر خودتان محروم نفرمایید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:20  توسط آدم چاق  | 

دیشب افطاری ده پانزده نفری مهمان داشتیم. با حوصله همراه پسر بزرگه رفتیم خرید کردیم و برگشتیم. توی گرما هلاک شده بودم به محض رسیدن طبق عادت سرم را کردم زیر شیر آب سرد و رگ گردنم را خنک کردم. اینجوری خیلی زود خنک می شوم. از حدود ساعت سه و نیم چهار شروع کردم ریز کردن پیاز وسرخ کردن فلفل دلمه ای و... حدود ساعت هفت بود که دیگر کارم تمام شد و نشستم. نشستن همان و عرق چا شدن کمرم همان. هرچه کیسه آب جوش گذاشتیم و هرچه رعایت کردیم نشد که نشد. کمرمان گرفت و تا همین الان زمینگیرمان کرده. خدا پدر و مادر میهمانان را بیامرزد که تا آخرین تکه ظرفها را شستند و قسمتی از زحمت را هم ماشین ظرفشویی کشید. بچه ها و پدر بچه ها سفره انداختند و پذیرایی کردن. هرچند افطاری ماکارانی و نون و پنیر و سبزی از نظر قیمت کمر کسی را نمی شکند ولی بنده امروز کمر شکسته در خانه مانده ام و دارم فکر می کنم روزه داری در خانه چقدر راحت تر است. به خصوص به شکل دراز کش.

خدایا شکرت بابت مهمانان مهربانم که و همسر و پسرهای همراه. خدایا شکرت بابت این دورهمی ها. خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که به ما ارزانی داشتی و ما نمی بینیم و نمی دانیم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:11  توسط آدم چاق  | 

آخر هفته را دوست دارم. خانه تمیز می شود. کارهای عقب مانده به روز می شود. همه دور هم جمع می شویم. برنامه های هفته را می نویسم. برنامه های کاری و خانوادگی مرتب می شود. انگار تمام به هم ریختگیهای طول هفته در آخر هفته منظم می شود. روزهای خوبی است. من دوستشان دارم. از همه مهمتر به یک کار آرامش بخش مثل آشپزی با حوصله می پردازم و این خودش کلی انرژی برای طول هفته به من می دهد. این روزها احساس زنانگیم را با روزهای زنانه تقویت می کنم. لذت بخش است وقتی یک روز بعد از سحر مجبور نیستی ساعت شش از خانه بیرون بزنی و خوابت قیمه قیمه نمی شود و می خوابی، راحت و بی خیال سه چهار ساعت پشت سر هم. بعد هم همزمان با کار خندوانه تماشا می کنی و سعی می کنی همراه رامبد جوان بخندی و روحیه بگیری.

 

در مورد پست قبل داشتم به این فکر می کردم که چند وقت قبل با معاون وزیر در یک جلسه ای نشسته بودیم  که بحث بی ربط و بی مقدمه به  کاهش دینداری و این حرفها کشید. من معتقد بودم که دینداری در بین نسل جوان کاهش یافته و شاخصم هم میزان خود اظهاری افراد در مورد  اعتقاد به اصول دین و انجام واجبات است و علت یابی این موضوع جای بحث و بررسی دقیق دارد. ایشان تاکید داشتند که خیر اینگونه نیست دینداری کاهش نیافته زیرا مناسک گرایی افزایش یافته و شاخصش شرکت در مراسم شبهای احیا و عزاداری امام حسین بود. خلاصه بحث ما به نتیجه ای نرسید. حالا باید از ایشان دعوت کنم بیاید پست قبلی بنده را به همراه کامنتهای دوستان بخواند. شاید قانع شد که عرایض بنده درست تر است.

خدایا شکرت بابت این روزهای دوست داشتنی. این روزها که آرامشی را عطا کرده ای. بابت خانه ای امن، بابت سفره های افطاری و بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا شکرت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:18  توسط آدم چاق  | 

امروز ،تو اتوبان همت ، توی ترافیک، دهن روزه، توی گرما ، ماشینی که کولرش چند روزه بازی در میاره و خرابه، شیشه آب معدنی یخ زده می فروشند دو هزار تومان. جماعت هم می خرند و می دهند بالا. بعد ادعای احترام به همدیگر و با کلاسیمان هم می شود و غر می زنیم چرا مردم به هم احترام نمی گذارند. چرا رانندگیمان اینجوری است و چرا قانون نیست و چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

از ماست که بر ماست. معلوم نیست چه زمانی باد کاشته اند که طوفانش نصیب ما شده.

نماز و روزه هایتان قبول. خداوند خودش آرزوهایتان را در این روزهای عزیز برآورده کند. خدایا شکرت که هنوز آب یخی هست و هنوز مملکت انقدر خشک نشده. ما هم روزه داریمان را سعی می کنیم درست انجام دهیم. خدایا باش.شاهد ناظر و بخشنده و هربان باش. مثل همیشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:59  توسط آدم چاق  | 

هزارتا حرف هست و وقت نداشته برای گفتن. اما یک نکته فقط این روزها در کنار تمام کارها و فعالیتهایم ذهن من را مشغول کرده است. سد گتوند. آب شور، کوه نمک، انتقال آب خلیج فارس به چندین استان و طرح شیرین سازی آب خلیج فارس. امروز یکی از دوستان می گفت من جای رئیس جمهور باشم مهندسهایی که طرح انتقال آب خلیج فارس را داده اند و می گویند آب شیرین کن می زنیم و ... را می فرستم سد گتوند طرح کاد امتحانشان را پس بدهند اگر موفق شدند بدون آسیب به طبیعت و کشاورزی و ... این کار را بکنند آنوقت پروژه انتقال آب خلیج فارس را می گذارم روی چشمم و حتما اجرایی می کنم.  اینها را هم بخوانید بد نیست:
 سد کتوند شاهکار مهندسی یا فاجعه؟ 

انتقال آب خلیج فارس


خدایا شکرت به خاطر اینکه عمری دادی تا ببینیم ماه رمضان دیگری و شب و روزهای این ماه مبارک را مزه مزه می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:40  توسط آدم چاق  | 

ساعتها به این موضوع فکر کردم«ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودتان مقایسه نکنید». شاید برای خیلی از افراد غیر قابل تصور باشد که این آدم شاد و شوخ به دلیل های آلرژیک بودن به انواع و اقسام مسکنها واکنش نشان داده و در هنگام مثلا دندان درد جرات استفاده از یک مسکن ساده را هم ندارد. نتیجه از دیروز تا همین الان بارها از درد شدید گلاب به رویتان پلاستیک لازم شدم و تنها راهکار مفید تلاش برای خوابیدن و در نتیجه فراموش کردن درد است.

سلامتی در گرانیست. قدرش را بدانید دوستان.

باز هم خدارا شکر

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:3  توسط آدم چاق  | 

دوستان و همراهان عزیز سلام. یک ماه ونیم پیش بود که بلاگفا از دسترس کاربران خارج شد. حالا هم که قسمت مدیریت آن در دسترس ما قرار گرفته است آرشیو از بهمن 92 حذف شده است. امیدوارم که موفق به بازیابی اطلاعات شوند.  به هر حال خوشحالم که مجدد می توانم دوستانم را اینجا ملاقات کنم و دوباره از روزمرگیهایم بنویسم.

ماه رمضان امسال با یک پیشرفت جدی در اولویت اول زندگیم شروع شد و خدارا شکر با تمام سختیها و گرفتاریهایش بالاخره به هدف نهایی رسیدیم. این شد که کمی امسال با آرامش خیال ماه مبارک را سپری می کنم.

حکایت دندان لق هم پس از 18 سال به پایان رسید و امروز بالاخره پس از جراحی لثه دندان مذبور را کشیدیم و حالا قرار است دو ماه دیگر پروسه ایمپلنت را شروع خواهیم کرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه که دادی. خدایا شکرت بابت ماه رمضان همراه با آرامش امسال.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:19  توسط آدم چاق  | 

نمی دانم ایده این طرح از چه کسی بود و اصلا سازمان فرهنگی هنری شهرداری (احتمالا چون نمی دانم کدام بخش شهرداری این کار را کرده) چطوری توانسته شهرداری را به صرافت از درآمد بیلبردهای شهری و تابلوهای بزرگ عرشه پلها و .... بی اندازد ولی طرح بسیار جالبی است. بگذارید برایتان تعریف کنم چه طرحی را می گویم. شهرداری یک طرح اجرا کرده به اسم نگارخانه ای به وسعت یک شهر و اکثر بیلبردهای تبلیغاتی کنار خیابان  عرشه پلهای عابر را اختصاص داده به طرحهایی از نقاشان و هنرمندان ایرانی. هرجا را که نگاه می کنی عکس یک فرش، تابلو و یا ... از یک هنر مند هم عصر و یا غیر هم عصر می بینیم.

دوستان به تابلوهای شهری دقت کنید. حالا که وقت نمی کنید بروید موزه و نگار خانه می توانید مثلا نقاشی یک برگ از شاهنامه مربوط به دوره ایلخانی را هنگام رانندگی سر یک چهار راه ببینید و یا نقاشی نقاشان بنام معاصر را. دست گلشان درد نکند. بعد از یک مدت بی توجهی به تابلوهای تبلیغاتی امروز چشممان به چیزهای جالبی روشن شد.

خدایا شکرت. دوستان باران می بارد و باران موقع استجابت دعاست. خداوند دارد سکه های حاجات برآورده شده را بر سرمان می ریزد. دستتان را بالا ببرید صید کنید. رخ در باران کشیدن و خیس شدن لذتی دارد. خدایا شکرت. بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:21  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر