بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

با اینکه هیچ وقت به نمره 20 اعتقاد صد در صد نداشتم و هیچ وقت هم به بچه هایم فشار نیاوردم که نمره شان بیست بشود ولی قبول بفرمایید وقتی کارنامه پسر کوچیکه را گرفتم و دیدم غیر از 20 هیچ نمره دیگری در کارنامه ندارد قند توی دلم آب شد و یک خوشحالی خاصی وجودم را فراگرفت. فکر می کنم این یکی از لذت بخش ترین و افتخار آمیز ترین خاطرات والدین باشد که پسرشان سال دوم ریاضی در یکی از خاصترین و سختگیرترین مدارس تهران معدلش 20 شود. غیر از سجده شکر چه کار دیگری می توانستم و باید می کردم.

خدایا شکرت بابت این گلستان 20. خدایا شکرت بابت روزهای پر از شادی و آرامش آخر هفته. خدایا شکرت بابت عمری که دادی. خدایا باش. مثل همیشه باش. خدایا بیش از همیشه به توجهات ویژه ات نیازمندم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 8:19  توسط آدم چاق  | 

بسیاری از دوستان خواسته بودند که در مورد سبک زندگیم بنویسم. هرچند قبلا مفصل در پاسخ به پیامهای مختلف نوشته بودم ولی فکر می کنم بعد از چهار سال لازم باشد یکبار یک پست برای همیشه بگذارم و بگویم که در این چهار سال بر من چه گذشت و قضیه تغییر سبک زندگی من چه بود.

سال 90 بعد از آن رفتار توهین آمیز راننده تاکسی بامن و پس از آن همه سال رژیم و تلاش و ... با خودم عهد کردم دیگر رژیم نگیرم ولی سبک زندگی ام را تغییر دهم. و در واقع تمام خانواده را وادار کنم که سالم زندگی کنند. دست از تنهایی تلاش کردن برداشتم.

از آنجایی که مطالعات زیادی در مورد چاقی داشتم دقیقا می دانستم که نقاط ضعف کجاست.

1- اول از همه قانون گذاشتیم در منزل ما که موقع غذا خوردن تلویزیون تماشا نکنیم. چو می دانستم وقتی حواسمان نیست معلوم نمی شود چقدر غذا می خوریم.

2- ما یک روش عشقولانه در غذا خوردن داشتیم که سالها ادامه داشت. من و همسر با هم در یک بشقاب غذا می خوردیم. از آنجایی که همسر متابولیسم بدنش کامل است و بر خلاف ما زنها مردها دوره های ماهانه و ... ندارند و واقعا اگر یک دیس غذا هم بخورد چاق نمی شود قدم دوم این بود که ظرف غذایم را از همسر جدا کردم. و برای خودم از یک بشقاب کاملا تخت استفاده می کنم و یک قاشق شربت خوری. این قانون دوم شد در منزل ما که خیلی هم خوش آیند همسر نبود. چون او را دوباره به یاد رژیم و ... می انداخت.

3- روزهای اول انقدر می خوردم که سیر سیر شوم. یادم است هر وعده غذا 5 کفگیر برنج می ریختم که می شد معادل 25 قاشق غذا خوری. هر ماه دو قاشم از این مقدار کم کردم و الان هر وعده غذا 5 قاشق غذا می خورم و البته آب یخ نمی خورم و از آب ولرم استفاده می کنم.

4- یکی از آموزه های اسلامی جویدن غذا نزدیک به 32 مرتبه است. اوایل برای من که غذا را نمی جویدم بلکه می بلعیدم سخت بود. ولی بعدا تمرین و تکرار و تمرکز روی غذا خوردن باعث شد که حالا اگر کمتر بجوم گلویم اذیت می شود.

5- یواش یواش یاد گرفتم حواسم را جمع کنم و به آلارمی که معده ام موقع سیر شدن می دهد توجه کنم. دست یافتن به ایم مهارت تقریبا یکسال و نیم طول کشید. یک روز به طور اتفاقی فهمیدم گاهی وسط غذا یک نفس عمیق می کشم. و دقیقا همان موقع است که احساس سیری می کنم. در واقع سالهای سال معده ام با این زبان با من حرف می زد ولی من متوجه نبودم. از آن به بعد همان وقت دست از غذا خوردن می کشم. بشقابم را بر می دارم و می برم داخل سینک می گذارم و آب می ریزم و می روم به دنبال کارم. دیگر سر سفره نمی مانم که وسوسه شوم و خورده خوری کنم و البته باقی مانده غذای داخل بشقابم روانه بشقاب همسر می شود که اصلا از مفهوم چاقی بویی نبرده بدجنس هم خودتان هستید.

6- کم کم روغن غذا را کم کردم و میزان نمک مصرفی را به نصف رساندم به طوری که ذائقه اعضای خانه به آن عادت کند. اگر یکدفعه این کار را می کردم قطعا واکنش نشان می دادند. حالا اگر یادم برود و روزی به اندازه سابق نمک بریزم می گویند شور شده!!!!

7- دستگاه تردمیل را که سراغش نمی رفتم جایش را عوض کردم و گذاشتم جایی که بتوانم راحت بدون سیم سیار و دردسر سیمش را به پریز برسانم. یک دستگاه ام پی تری هم گذاشتم رویش به همراه دستمال لوله ای و شیشه آب که همیشه و هر وقت از روز لازم شد آماده باشد. وقتی موسیقی و یا زبان گوش می کنم زمان پیاده روی برایم کوتاه می شود. اگر می توانستم جلوی تلویزیون می گذاشتم خیلی خوب می شد. اما برایم مقدور نبود. در نتیجه از روزی 10 دقیقه پیاده روی منظم شروع شد و الان رسیده به روزی 30 دقیقه پیاده روی منظم که یا صبح انجام می شود یا آخر شب آنهم با سرعت 6 کیلومتر در ساعت. البته معمولا هفت ماه اول سال می روم پارک نزدیک اداره و این کار برای این روزهاست که هوا سرد است. و البته پیاده روی شده جزو واجبات زندگیم در حد نماز خواندن و روزه گرفتم و غذا خوردن.

8- ترازو از زیر کابینت آشپزخانه به گوشه ای از هال که دید زیادی ندارد منتقل شد و هر روز وقتی لباسهایم را در می آورم تا لباس اداره بپوشم و البته هنوز صبحانه نخورده ام و وزنم واقعی است می روم روی ترازو. هر روز اگر صد گرم هم اضافه شده باشم غصه می خورم و اگر کم شده باشم قند توی دلم آب می شود.

9- یکبار هم به پیشنهاد یکی از دوستان رفتم امبادینگ که طی 25 روز یک و نیم کیلو وزن کم شد و سایزم هم در نواحی که این کار را نجام داده بود حدود یکسانت کم شد. ولی برای بار دوم و سوم اصلا جواب نداد و هیچ تغییری ایجاد نشد. در نتیجه این کار را نیز متوقف کردم.

10- آخرین قانون هم این بود وقتی می خواهم بروم خرید  از قبل حتما یک لقمه نان و پنیر می خورم. اینگونه هم کمتر به جیب همسر محترم ضرر می رسانم و هم نکته جالبی در آن نهفته است هله هوله پر کالری نمی خرم. واقعا اوایل باورم نمی شد بعد به من اثبات شد که وقتی سیر هستیم و خرید می کنیم اجناس کم کالری می خریم.

کار کار کار. وقتی سرم گرم کار است گرسنه نمی شوم. سعی می کنم خوابم را منظم کنم که البته نشد. هنوز هم گاهی پیش می آید که دو سه شب بیدار بمانم. خلاصه اگر این مورد را هم می توانستم درست کنم قطعا وزنم کمتر می شد.

حالا بعد از 4 سال نزدیک به 30 کیلو وزن کم کرده ام. یکسالی هست که تقریبا ثابت است. یعنی گاهی یک کیلو اضافه می شود و گاهی یک کیلو کم می شود. آنچه مسلم است اصلا به یکباره این مسائل اتفاق نی افتاده و دقیقا کم کم اتفاق افتاده. اوایل سخت بود. حتی یکبار به علت بیماری و مصرف دارو و ... وزنم 10 کیلو هم اضافه شد. ولی با تغییر الگوی زندگی این مشکل برطرف شد. الان در مرز چاقی و اضافه وزن هستم. یعنی لاغر نیستم ولی برای دوستانی که مرا می شناختند و سختیهای من را در راه رفتن و نفس نفس زدن می دیدند حالا دیدن یک آدم با این قد و قواره تعجب آور است. وگرنه من خودم می دانم که اگر قرار باشد وزن ایده آل داشته باشم باید چیزی حدود 15 کیلو دیگر کم کنم که اصلا به دنبال آن نیستم. اگر با همین سبک کم شد که چه بهتر وگرنه رژیم بی رژیم.

خدایا شکرت بابت سلامتی. بابت آرامش این روزها و بابت همه آنچه دادی و ندادی. خدایا شکرت بابت توفیق زندگی سالم. خدارا شکر به خاطر همراهی خانواده در انتخاب و اجرای سبک زندگی سالم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:2  توسط آدم چاق  | 

امروز بعد از چند سال دوستی را دیدم. از دور با دست اشاره کردم دیدم با تعجب نگاه می کند انگار نشناخت. رفتم جلو و با ناباوری و کمی دلخوری که چرا انقدر خودش را می گیرد سلام کردم و احوال پرسی کردم یکعدفعه نیشش تا بناگوش باز شد و گفت واییییی خدا نشناختمت چقدر تغییر کردی، چقدر لاغر شدی، هی با خودم فکر می کنم این کیه دست تکان میده! 

و اینگونه شد من که از صبح احساس سنگینی می کردم الان اعتماد به نفسم چسبیده به سقف و هی ورجه وورجه می کنم و  قرار ندارم و احساس سبکی به من دست داده.  

یک همچین آدم جوگیری هستم من  

خدایا شکرت. بابت همه چیز. بابت آرامش و همه آنچه دادی و ندادی . خدایا مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 11:27  توسط آدم چاق  | 

قرار است هر روز خستگیهایمان را پشت در بگذاریم و بعد برویم داخل خانه. با یک لبخند پهن روی صورتمان. با کلی شوق و ذوق. اما نمی شود.

قرار است هر روز با هم گفتگو کنیم. هر روز روی مبل دو نفره عزیزمان بنشینیم و درد دلهایمان را بگوییم که خدای نکرده تبدیل به کدورت و کینه نشود. اما نمی شود.

قرار است زندگی کنیم. کار برای زندگی باشد برای احساس رضایت و خوشبختی. اما برعکس عمل می کنیم. زندگی می کنیم برای کار. در واقع نمی شود که نمی شود.

قرار است خبرهای خوب را زود به هم خبر بدهیم. هرچه تلاش کردم خبرهایم خوب نشد. چرا نمی شود؟

قرار است توکل کنیم. اما در بوته درماندگیمان یادمان می رود. هی دست و پا می زنیم و وقتی خسته شدیم دوباره می گوییم هرچه او بخواهد. اما باز هم نمی شود. همانجا که دوباره صبح با هزارتا فکر از جایمان بلند می شویم و دست و پا زدنمان را از سر می گیریم در واقع دندان توکلمان لق است. بهتر است بگوییم مثل پر چسبیده به درخت بید مجنون دائم در حال منقلب شدن است حال ما و همراه آن توکل ما. خدایا خودت فریادرسمان باش.

خدایا شکرت بابت همه این امواج سینوسی. خدایا باش. خدایا بیشتر از همیشه به آغوشت و پناهت نیاز دارم. خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 18:13  توسط آدم چاق  | 

زندگی در گذر است. این هفته یک مسافرت کاری داشتم که البته همراهی همسر باعث شد خیلی به من سخت نگذرد. آرام گذشت. کارها از هرسال سنگینتر است. در این گیر و دار برنامه ریزی برای نقاشی سقف خانه هم قوز بالای قوز شده است. خلاصه گاهی مثل حالا یادم می افتد که یک وبلاگی هم دارم و باید سری بهش بزنم و بنویسم و دوستان عزیزم را از نگرانی در بیاورم. واقعیت این است که شکر خدا همه چیز پیش می رود. بد یا خوب می گذرد و این خودش نشانه خوبی است زندگی.

این یعنی زنده ایم کار می کنیم و زندگی می کنیم  و همین هم جای شکر دارد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی. خدایا شکرت بابت گذران زندگی و همین ریتم سنوسی آن که اگر نبود قدر داشته هایمان را نمی دانستیم. خدایا باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:9  توسط آدم چاق  | 

بخش خصوصی و در آمدهای آن همیشه مورد توجه من بوده و هست و البته مورد توجه دولت هم هست. حالا چرا خواستم اینجا برایتان در مورد بخش خصوصی صحبت کنم و قضیه داروغه ناتینگهام چیست؟ بحث سر این است که دائم راه می رویم و می گوییم چرا بخش خصوصی تلاش می کند دارایی را دور بزند و در واقع به دنبال فرار مالیاتی است. بعد می گوییم چرا بخش خصوصی انقدر بی رحم است. بارها و بارها خودم در اینجا در مورد اشتباه بودن واگذاری سازمانهای حمایتی به بخش خصوصی گفته ام و گفته ام که بخش خصوصی بی رحم است و به دنبال سود خود. وقتی در جایگاه بخش خصوصی به عنوان کسی که دائم در حال بستن قرار دادهای مختلف و انجام پروژه های مختلف هستم کاملا درک می کنم چرا باید بخش خصوصی به دنبال منفعت خود باشد. زیرا یک داروغه ناتینگهام بالای سرش ایستاده و نزدیک به نیمی از درآمد آن را به اشکال مختلف از آن می گیرد.

فرض بگیرید شما یک شرکت خصوصی هستید قصد دارید با یک سازمان دولتی قرار داد ببندید و پروژه ای را برای آنها انجام دهید. باید مبلغ قرار داد را دو برابر حساب کنید تا رقم اصلی هزینه و کارکرد دست شما را بگیرد و زیان نکنید. چرا؟ چون مبالغ زیر از آن قرار داد کم خواهد شد:

1- سه و نیم درصد مالیات مستقیم خود سازمان دولتی که چک شما را صادر می کنم بر می دارد.

2- 9.5 درصد ارزش افزوده که در برخی موارد باز پس داده می شود و در اکثر موارد آن سازمان محترم دولتی باز پس دهی در کارش نیست.

3- 17 درصد مفاصا حساب بیمه

4- اگر شرکت خصوصی باشید 10 درصد هم مالیات پایان سال باید پرداخت کنید که در سامانه وزارت دارایی فرم پر می کنید و پرداخت می کنید.

تا کنون نزدیک به چهل درصد داروغه از شما می گیرد. حالا اگر شما قرار باشد یک کاری انجام دهید که مثلا 1450000 تومان هزینه دارد باید مبلغ پیشنهادیتان 2400000 تومان باشد که پس از کسر این موارد شما زیان نکنید و بتوانید کار را درست انجام دهید. حالا فرض بگیرید برای یک سازمان دولتی قرار است انجام دهید در اکثر موارد خود سازمان دولتی هم یک درصد بالاسری می گیرد مثلا ده تا 17 درصد. اگر خودتان شرکت نداشته باشید و بخواهید از طریق شرکت دیگری این کار را انجام دهید. خوب شرکت محترم هم یک بالاسری بسته به توافق می گیرد. دیگر خودتان حساب کنید چه وضعیتی دارد بخش خصوصی ما و چرا شرکت های ما و کسب و کارهای نو پای ما هر روز از پا در می آیند و از ادامه حیات باز می مانند.

بعد دولت با این مبالغی که می گیرد چه می کند؟ خیلی شیک به واسطه اختلاسها از دست می دهد. سازمان بیمه پدر مردم را در می آورد و حقوق بازنشستگی مردم را قطره چکانی اضافه می کند.

خدایا شکرت بابت نان توی سفره و سقف بالای سر. خدایا بیشتر از همشه به حمایتهایت نیاز دارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 12:41  توسط آدم چاق  | 

گفته می شود به زودی رباتها جای انسانها را می گیرند.

عصرجدید چارلی چاپلین در واقع می گفت آدمها هم به شکلی تبدیل به ربات و ماشین می شوند.

بانکها به دنبال سود خود سعی در کاهش کارمندان دارند

راهکارش را در دستگاههای خودپرداز و نرم افزارهای بانکی تلفنی و ... دیده اند.

گفته می شود نرم افزارهای جدید در دنیا باعث از دست رفتن 500 میلیون فرصت شغلی در بانکها و شغلهای وابسته به آن شده است!

بیکاری در عصر جدید در سراسر دنیا فراگیر شده و جهان اول و سوم هم ندارد.

جهان گنجایش 7 میلیارد آدم را ندارد ایران که جای خود دارد.

سعی کنیم جمعیت را ثابت نگه داریم و امکانات را هم ثابت نگه داریم هنر است.

از این می ترسم روزی برسد که هیچ انسانی کار نداشته باشد و رباتهای شاغل با درآمد عالی سکه ای به سوی انسان بی نوای کنار خیابان پرت کنند!

خدایا شکرت در عصری هستیم که هنوز به این فلاکت نی افتاده ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 11:30  توسط آدم چاق  | 

می دانید آدم باید خودش خودش را بسازد. آدم باید خودش خودش را نوازش کند. آدم باید خودش هوای خودش را داشته باشد. وقتی دیروز از آن جلسه کذایی خسته و داغان و له شده برگشتم و تک تک بچه های تیم زنگ می زدند ببینند نتیجه دو ماه تلاششان چه شده خیلی خودم را بی پناه احساس کردم. اینکه یک تعدادی نگاهشان و امیدشان به تو است و تو نگاهت و امیدت اول به خدا و بعد به تلاشهایت است خیلی سخت است. باید خدارا شکر کنم در این مملکت هزار فامیل هزار دستان شرکت خصوصی ندارم که هر دم تنم بلزد و این جماعت پروژه ای تعدادشان نهایت به اندازه انگشتان دو دست است. این که لابد در حد توانم نیست آدمهای زیادی را حمایت کنم. اینکه خداوند به هر کسی در حد توانش و تحملش می دهد حالا خیر و شر فرقی نمی کند در حد توانم. خدایا حکمتت را شکر.

امروز صبح بیدار شدم. مثل هر روز با این تفاوت که هنوز از دیروز حالم خیلی خوش نبود. مثل هر روز اما با یک تفاوت تصمیم گرفتم روزه بگیرم  شاید کمتر در مورد موضوع حرف بزنم کمتر حرص بخورم و کمتر یاد آوری کنم. پس دو تا قلوپ آب و نگاهی توی یخچال و یک عدد کتلت سرد و لقمه ای نان شد سحری و صبحانه آنهم ساعت 5:30 دقیقه صبح. تمام روز ساکت بودم. بچه ها هم که تقریبا همه می دانستند آرام گرفته بودند. کارهایم را سر و سامان دادم و بی صدا برگشتم خانه. خوابیدم. خواب بهترین درمان دردهای جسمی و روحی. بعد سینما، فیلم، خانه، افطار و حالا آرامش. فردا روزی دیگر است. شروعی دیگر. ایندفعه دقیقتر. منظم تر. با احتیاط تر. حالا خوبم. آرام آرام آرام. و مصمم تر از قبل.

خدایا شکرت. به داده و نداده و گرفته ات شکر. بابت همه چیزهای خوب شکر. بابت فیلم، تن سالم و روزه، افطار و خانه و سقف بالای سر. خدایا شکرت. بیش از همیشه به کمکت نیاز دارم. خدایا منتظرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 18:14  توسط آدم چاق  | 

خستگی به تن آدم می ماند وقتی همه تلاشت را می کنی و حساب برخی چیزها را نمی کنی و ضرر می کنی. خسته ام خسته و تلخ. زود آمدم خانه. همسر هم امروز زود رسیده بود. بغضم را قورت دادم  و هیچ نخوردم. مثل آدمی که با خودش دست به یخه است یک لگد هم به دیگری می زند. باز هم شکر. اگر حکمتش این است که با از دست دادن این جریان جریان اصلی حفظ شود الخیر فی ما وقع.

خدایا شکرت که هرچه هست حکمت است. خدایا تلخی من را با هنرمندی خودت شیرین کن و ما را ببخش و بیامرز و تا نبخشیدی از دنیا مبر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 20:49  توسط آدم چاق  | 

می دانید واقعا دلم تنگ شده برای زمانی که جوان بودیم و فکر می کردیم یک عالمه وقت داریم برای اینکه به همه جا و همه چیز برسیم و آرزوهایمان را برآورده کنیم. اما واقعیت این است که وقتی از 30 رد می شوی زندگی خیلی سرعت می گیرد. دیگر برای همه چیز وقت کم داری. انگار زندگی عجله دارد که تمام شود. بعد همش با خودت فکر می کنی خیلی عمر کنم مثلا فلان قدر. بعد نگاه می کنی می بینی چقدر کم و چقدر دردناک است قصه عمرآدمیزاد. خیلی دردناک است که بدانی داری هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه به پایان عمرت نزدیک می شوی و واقعا زمان زیادی نداری و دقیقا از آن مهمتر زندگی همینی است که الان در حال دویدن در آن هستی و سعی نمی کنی ازش لذت ببری.زندگی همان آشپزی کردن و خلق مزه های جالب و دوست داشتنی. زندگی همین تایپ کردن و خوش و بش کردن با دوستان مجازی است و غرق شدن در لذت آن. زندگی پر شدن از شادی بچه هاست همان ساعاتی که با خانواده جمع می شوید و با مادر و خواهر ها هره و کره می کنید. زندگی لذت همان استرسهایی است که مثلا شب امتحان دارید و همان خواب سبک پس از امتحان است. (دیروزامتحان ترم پسربزرگه تمام شد ولی پسرکوچیکه همچنان امتحان دارد). زندگی همان لذت رانندگی کردن در اتوبانها و ترافکیهاست که ما خیلی هم بلد نیستیم از آن لذت ببریم. زندگی صبحانه دور همی خانواده است و زندگی بالش نرمی است که می گذاری زیر سرت و خستگیت را به آن می دهید. در واقع وقت زیادی نمانده و باید تلاش کنیم که از لحظه لحظه زندگیمان لذت ببریم.

خدایا شکرت بابت اینکه هنوز زنده ایم و سلامت هر چند زندگیمان خیلی کوتاه باشد. خدایا شکرت بابت همه داده های بیشمارت. خدایا خیلی بیشتر از همیشه به توجهات ویژه ات نیاز دارم. خدایا مرا دریاب و در آغوش امنت جای ده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 10:2  توسط آدم چاق  | 

این روزها که جوکهای متعدد در مورد کیمیا چپ و راست برایمان می آید با خودم فکر می کنم چرا برای نسل جوان ما انقدر عجیب است این پروسه زندگی؟! چرا برای آدمهای دوره ما عجیب نیست! واقعیت این است برای آدمهای دوره و زمانه ما اصلا مسائلی که در این فیلم به وجود می آید عجیب نیست. مثلا اگر کسی یادش باشد که چگونه مردم کوچه و خیابان را گروه فرقان ترور می کردند. مثلا اگر کسی حتی زلزله بم را یادش باشد که چقدر و چند تا بچه یتیم شدند و خانوده ها بردند و بزرگشان کردند. مثلا اگر کسی بداند چقدر خانواده ها تک والد شدند و یا ... واقعیت این است که این چیزها امروز صبح که به سمت اداره می آمدم با خواندن یک جوک به ذهنم هجوم آورد. راستش را بخواهید یکجورایی خوشحال هم شدم. می دانید چرا؟ چون قشر جوان ما انقدر در آسایش هستند که برایشان باور کردنی نیست یک زن جوان بچه صمیمی ترین دوستش را که جلوی چشمش تکه پاره شده بزرگ کند. باید خوشحال بود که قشر جوان ما در خانواده هایشان مجبور نیستند به دنبال پدر گمشده شان بگردند. مجبور نیستند بچه دشمنشان را که جلوی چشمشان تیر خورده بیاورند و نگهداری کنند و انقدر این چیزها برایشان عجیب است و دور از ذهن که برایش جوک می سازند. برایشان باور کردنی نیست که دختری سلاح به دست بگیرد و بجنگد و .... خدا را شکر که در امنیتیم . انشا الله همیشه این مسائل برای بچه های ما و نسلهای بعدی ما باور نکردنی باشد و دستمایه طنزپردازی. اما دوستان کتاب من زنده ام، دا، و کلا رمانهای مربوط به جنگ و دفاع مقدس و زلزله بم را بخوانید و در تجربیات آنها سهیم شوید. حتی اگر برایتان باور کردنی نیست یک حسن دارد آنهم اینکه با پروسه ای به نام مدیریت بحران و مسائلی که در زمانهای بحرانی ایجاد می شود آشنا می شوید. فراموش نکنید که کشور ما یک کشور حادثه خیز است.

خدارا شکر. خدایا بابت این آرامش شکر. خدایا بابت همه چیز شکر. خدایا هنوز هم به آغوش امنت نیاز دارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان وتوانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ساعت 13:21  توسط آدم چاق  | 

پلیس راهور است. با موتور آمده و حسابی یخ کرده. خودش را به رادیاتور اتاقم نزدیک می کند و در عین حال اینکه صحبت می کند سعی می کند خودش را گرم کند. چند ماهی است ازدواج کرده. کمی از زندگی جدیدش صحبت می کنیم و بعد هم در مورد کار خودمان گفتگو می کنیم. قرار است در کاری روزهایی که شیفت نیست کمکمان کند. خوب اطلاعات خوبی دارد. چشمهایش غصه دار است. از سختیهای کار کف خیابان می گوید. از اینکه در این شغل یاد گرفته قانون برای همه برابر اجرا نمی شود. از فرماندار شهری می گوید که دوران سربازیش به خاطر جریمه کردن ماشینش که در میدان پارک شده بود بازخواست شده. از دو هفته قبل می گوید که راننده یک قاضی به تذکرش گوش نکرده، شیشه ماشین را هم حتی پایین نداده و دوبله ایستاده و مشغول روزنامه خواندن شده و وقتی جریمه شده جناب قاضی با استفاده از قدرتش ایشان را فراخوانده و مواخذه کرده!!! اینکه انقدر هنوز دهه سوم زندگیش تمام نشده از این تبعیضها خسته است که دلش می خواهد لباسش را همانجا در می آورد و پاره می کرد.

گفتم شغل قسمت مهم زندگی است. فراموش نکن در مملکتی زندگی می کنی که 48 درصد جوانهای لیسانسه مان بیکارند. یکبار دیگر هرم مازلو را نگاه کن. ببین در کدام رده ایستاده ای. هر شغلی سختیهای خودش را دارد و شغل شما هم.

در واقع دلداریش دادم ولی واقعیت این است که می دانم او هم از غم نان تحمل می کند و چند سال دیگر با نگاهی ناباورانه از زخمهایی که می خورد کم کم قلب و عقلش سنگ می شود. دیگر اگر واقعا مریضی در ماشین باشد باور نمی کند. به همه به چشم مجرم دروغگو نگاه می کند. چند صباحی نمی گذرد که او هم یاد می گیرد برای زندگی در این شهر وحشی باید قانون را برابر اجرا نکرد. باید گرگ بود تا دریده نشد. باید باید باید...... خیلی بایدهای تلخ. خیلی بایدهای وحشتناک. خیلی خیلی خیلی

خدایا شکرت بابت برف دیشب تهران. خدایا از اینکه نعمتهایت را بر ما نازل کردی سپاسگزارم. خدایا خیلی نیازمند توجهات ویژه ات هستم. خدایا باش. خدایا بیشتر از همیشه به پناهت نیاز دارم. خدایا بیشتر از همیشه به توجهات خاصه ات نیاز دارم. خدایا عاشقانه می پرستمت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ساعت 7:16  توسط آدم چاق  | 

امروز تهران  شنبه ای بارانی زیبا را به خود دیده. هوا تمیز و تا حدی بهاری است. هر چند من سرمایی چند وقتی است پیاده روی صبح گاهی را ترک کرده ام و به آخر شب موکول کرده ام و نتیجه اش هم شده نیم کیلو اضافه شدن به وزنم و ... ولی امروز کلی لذت بردم از این هوای خوب.

قصه رادیو جوان از آنجا شروع شد که بنده یکسالی می شد که توی ماشین زبان گوش می کردم و تقریبا رادیو گوش کردن را گذاشته بودم کنار. تا اینکه دوره کامل پکیجی که مشغول گوش کردنش بودم تمام شد و حوصله نداشتم بروم و یک سری دیگر خریداری کنم. خوبی زبان گوش کردن برای آدمی مثل من این است که سالی یکبار حداقل یک دوره ای می کنم و هم جملات پر تکرار برایم یاد آوری می شود و هم لهجه ام را اصلاح می کنم و ... اما از وقتی این موضوع تمام شد برگشتیم به عادت قبلیمان یعنی گوش کردن به رادیو جوان. هر روز صبح با برنامه «ورزش، صبحانه، رادیو» که قبلا با صدای آقای اسکندر کوتی و مرحوم مهران دوستی اجرا می شد. و پس از اینکه صدای ضبط شده مهران دوستی به پایان رسید از آقای قلم بُر استفاده کردند و اجرای خوبی هم دارند. اما نکته اینجاست که ظاهرا شیفتهای اتاق فرمان با هم هماهنگ نیستند و گاهی می شود در یک هفته سه مرتبه یک برنامه ضبط شده تکراری را می گذارند برای ما. حالا کاری نداریم که خیلی از آدمهایی که گلایه می کنند از صدای پر انرژی مجری در برنامه های صبح گاهی بندگان خدا فکر می کنند مجری واقعا آنوقت صبح دارد برنامه زنده اجرا می کند در حالی که اینطوری نیست و برنامه ضبط شده است ولی بنده به شخصه از این سوتی رادیو جوان در یک هفته گذشته خسته شده ام. مسئول محترم اتاق فرمان برادر یا خواهر من گوش کن نشان به آن نشان که در این هفته گذشته سه مرتبه پیامک آقای چوب بر از نکا که پشت فرمان پیامک زده بود توسط آقای قلم بر خوانده شد و تذکر داده شد که «پشت فرمان رانندگی نمی کنند نه نه پیامک بازی نمی کنند»(عین دیالوگ را نوشتم برایتان) لطفا بیدار بمانید و با همکارانتان هماهنگ کنید که برنامه ضبط شده تکراری نگذارید. اگر هم واقعا برنامه ندارید به مسئولین این برنامه تذکر دهید که برنامه جدید ضبط کنند. خفه شدیم از این برنامه های تکراری! کمی هم به فکر وظیفه و تعهدتان در قبال شنونده ها هم باشید.

خدایا از اینکه نعمتت را بر ما ارزانی داشتی متشکرم. خدایا به حق همین باران رحمتت صلح و آرامش را در تمامی نقاط جهان بخصوص جهان اسلام برقرار کن. از دست خلقت که کاری بر نمی آید مگر آنکه خودت توجهی کنی. خدایا شاکرم به اندازه تمامی قطرات باران و ستاره های آسمانت. خدایا نگاه خاصه ات را از من نگیر که بیش از همیشه به آغوش امنت نیازمندم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 8:28  توسط آدم چاق  | 

زمستان فصل آخر سال است و از اول دی ماه همه می گویند شب عید است. بعد همین کلمه شب عید است باعث می شود سرعت انجام کارها یک کوچولو مثل اروپاییها سریع شود. یعنی همه یک ددلاین برای خودشان دارند علاوه بر آنچه رسما و عرفا وجود دارد بعد شروع می کنند بر اساس آن تند تند کارهایشان را تحویل دادن. این کلمه شب عید است تا تقریبا یکی دو هفته مانده به عید باعث سرعت کارها می شود ولی دقیقا یکی دو هفته مانده به عید یعنی زمانی که به معنی واقعی شب عید است یکدفعه به خاطر مسافرتها و مرخصیها و ... کارها روی زمین می ماند و دیگر محال است آدم بتواند کاری را به سر انجام برساند مگر خانه تکانی که از الان شده بلای جان خانواده ها.

دیشب اولی پیش لرزه های خانه تکانی دامن همسایه بالایی ما را گرفت. صدای کشیدن مبلها به این طرف و آن طرف و ... حکایت از این داشت که دارند وسایل را جمع می کنند تا نقاشی کنند برای شب عید خانه شان تمیز باشد. بعد یک نگاهی بنده به همسر کردم و گفتم راستی شب عید است نمی خواهید امسال نقاش بیاورید سقف را رنگ بزند؟ اینگونه شد که سندرم شب عید دامان خانه ما را هم گرفت و قرار شد بعد از امتحانات بچه ها نقاش بیاوریم سقف را رنگ کند. و البته یک فکری هم به حال کاشیهای آشپزخانه کنیم. به این صورت استرس شب عید از محل کار به منزل ما هم سرایت کرد.

اما در محل کار جریان دیگری است. تقریبا اکثر کارها شب عیدی شده و ددلاین کارها دارد می رسد. قبل از بسته شدن حسابهای مالی سازمانها و شروع پروسه حسابرسی شب عیدشان باید کارها رفته باشد و تایید ناظرین آمده باشد تا بتوانیم شب عید دست پر به منزل برویم وگرنه من به شخصه شرمنده این بچه های قرارداد پروژه ای مان می شوم. دقیقا به همین علت سرعت کارها انقدر زیاد شده که بنده به شخصه دارم از پا در می آیم. امیدوارم که خدا یک قوتی بدهد که در این گیر و دار از پس کارها بربیایم و شرمنده کسی نشوم.

خدایا شکرت بابت این روزها که از خستگی کار شبها به خواب می روم. خدایا شاکرم بابت نان درون سفره و سقف بالای سرم. خدایا امنیت نعمت بزرگی است آن را برای کشور ما حفظ کند و مردم ما را از طوفانهای روزگار به سلامت عبور بده.خدایا به توجه ویژه ات نیاز دارم. وقتی که زاری می کنم گوش باش، وقتی به سمتت می آیم آغوش باش و خدایا مثل همیشه نزدیکتر از رگ گردن برایم باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 9:7  توسط آدم چاق  | 

باد می وزد و هوای تهران امروز پس از مدتها تمیز است. آنقدر که ریه هایت عادت ندارد و تعجب می کند. امروز آسمان لاجوردی است. نور خورشید به شکل متمایل می تابد و من سعی می کنم در لابه لای کارهایم و با همه خبرهای ناخوش آیندی که برایم می آید از امروز لذت ببرم.

خدایا شکرت بابت این هوای تمیز و توجه ویژه ات . خدایا شکر

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 11:10  توسط آدم چاق  | 

دیشب باران بارید. باران سربی، با این حال هوای تهران امروز خوب است. همه چیز آرام است. چهارشنبه را هم به خودم تعطیلی دادم و نرفتم اداره. همکاران هم به همان سبک قدیم که آخ جون رئیس نیامد برای خودشان جشن گرفتند. شیرینی خوردند و احتمالا یک کمی هم کار کردند. خوش به حالشان. اما بنده سه شنبه در منزل یک روز کامل استراحت کردم. یعنی به معنی واقعی استراحت کردم. بعد از نماز صبح خوابیدم تا ساعت 10. بچه ها هم پا به پای من خوابیده بودند. ساعت ده تازه با زنگ در از خواب بیدار شدم. همسر محترم رفته بود و برگشته بود با یک ظرف هلیم. جای شما خالی. تازه بعدش بچه ها نشستند به درس خواندن و من و همسر رفتیم منزل پدر شوهر عید دیدنی. از آن طرف هم منزل خواهر شوهر عیادت(مدتی است دیسک کمرش مشکل پیدا کرده و وقت جراحی داده اند) بعد هم یک نهار دو تایی آنهم ساعت 4 عصر، بعد هم خانه و لم دادن روی مبل و تلویزیون تا شب و بعد دوباره خواب. آقا کلی شارژ شدیم. داشتم فکر می کردم عجب زندگی رویایی است این نوع زندگی! بعد به خودم نهیب زدم برای یک روز رویایی است اگر بر اساس قانون نزولی بودن مطلوبیت نهایی هم بخواهی حساب کنی بعد از چند روز دلت را می زند و بدت می آید. بعد خودم خنده ام گرفت و با خودم گفتم آنهم تو که اصلا مرض کار کردن داری و اگر هم کار نداشته باشی برای خودت کار می تراشی.  اما از دیروز صبح با همان استرس همیشگی بیدار شدم. صبح زود. قبل از اذان. مگر بعدش خوابم برد. انقدر که استرس کارهای روی هم انباشت شده را داشتم نشستم پای سیستم و تلافی یک روز استراحت را در آوردم. نشان به آن نشان که تا ساعت 11 برای پختن نهار از جایم بلند شدم و انقدر درست کردم که شام هم بخورند. بعد هم دوباره نشستم تا ورود همسر از در منزل. و دوباره بعد از خوابیدن جماعت نشستم تا ساعت 2 شب کار تمام شد و ارسال شد تازه یادم افتاد من نرفتم سر کار که استراحت کنم!!!!!! امروز هم از صبح دوباره شروع کرده ام به نوشتن. محض زنگ تفریح آمدم اینجا به دوستان سلامی عرض کنم و بگویم مراقب هوای نیمه تمیز تهران باشید. خداییش داریم خفه می شویم.

خدایا شکرت بابت آرامش سه شنبه، بابت اینکه کاری هست که تا ساعت 2 شب بنیشینیم و انجام دهیم. خدایا شکرت بابت سقف بالای سرمان و بابت نان توی سفره مان و خدایا خیلی به توجه ویژه ات نیازمندم. کمک کن. خدایا باش، مثل همیشه نیاز دارم حضورت را پر رنگ تر احساس کنم.

 پ ن- با عرض پوزش از خوانندگان قدیمی مجبورم برای دوستان تازه وارد یاد داشت زیر را تکرار کنم:

*هلیم . [ هََ ] (اِ) به فارسی عبارت از مرق و گوشت و گندم مهراء پخته است.(لغت نامه دهخدا)

این جمله به همین شکل از لغت نامه کپی شده است و کلمه مرغ به همین شکل(مرق) نوشته شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی ۱۳۹۴ساعت 13:38  توسط آدم چاق  | 

تولد پیامبر مهربانیها و ولادت امام جعفر صادق بر همه دوستان مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 11:40  توسط آدم چاق  | 

برای بسیاری از همدوره ای های من دوران موشک باران و بمباران تهران از خاطرات پر استرس و هراس آفرین است. آن زمانها که شیشه ها همه چسبهای ضربدری خورده بود. آن وقتها که اطلاع رسانی مثل الان قوی نبود و تلفنهابا شماره گیرهای دایره ای تنها راه ارتباطی بود. آن زمانها که آژیر قرمز می کشیدند و در مساجد آموزش می دادند که چگونه با خرده زغال و پارچه و .. ماسک شیمیایی درست کنیم که اگر شیمایی زدند  کمتر آسیب ببینیم. یادم است می گفتند بر خلاف بمباران معمولی که به پناهگاه می روید یا در زیر زمین خانه مخفی می شوید باید به بلندترین مکان ممکن بروید تا کمتر آسیب ببیند. انقدر حساس شده بویدم که با بوی خیار و سبزی پلو با ماهی وسیر و ... وحشت ته دلمان موج می زد که نکند شیمایی زدند. چون برخی از این بمبهای شیمایی همچین بوهایی می گفتند دارد. مسیر و رد موشکها را شبها در خاموشی دنبال می کردیم که کجای تهران سر کدام بدبدختی آوار شود. بعد هم صدای انفجار. لرزش زمین زیر پایت به طوری که اصلا تعادل ایستادن نداشته باشی چه رسد به فکر کردن که پله زیر زمین یا مسیر پناهگاه کدام سمت است.

اینها در پس زمینه ذهن آدم چاق وجود دارد. به طوری که کافی است مثلا سریالی مثل کیمیا را نشان دهد وسط بمباران خرمشهر و ترس از حضور عراقیها و ... تا مدتها رویاهایم را تبدیل به کابوس کند. دیشب در رویا که چه عرض کنم در کابوسم دیدم:

یک خانه بزرگ بود که آدمهای زیادی رفت و آمد داشتند. مثل دفتر یک حزب. آنجا خاله ام کاره ای بود و خانم حکمت صدایش می کردند. برایم جالب بود که چقدر زرنگ است که اسم مستعار انتخاب کرده. شب بود و همه خواب بودند. صدای انفجار از دور می آمد. بیدار شده بودم و در تاریک روشن هوا رفته بودم به سمت میدان شهری که نمی دانم کدام شهر بود. مردم زیادی با وسایل اندکی که در دست داشتند در حال فرار بودند مثل فرار حیوانات پیش از زلزله. با سرعت و وحشت. نا خود آگاه امر به من مشتبه شد که جنگ شده. آمدم و اعضای خانواده ام را بیدار کردم. پسر بزرگه و پسر کوچیکه بنا به هر دلیلی پیشمان بودند و بقیه اعضای خانواده غیر از مردها همه بودند. در خواب می دانستم مردها در ساختمان دیگری هستند و احتمالا اسلحه به دست رفته اند برای جنگ. در خواب دیدم که هرچه می گویم که نزدیکند بجنبید فرار کنیم کسی گوش نمی دهد. خواهر دکتر مشغول تا کردن پتو هاست. آن یکی مشغول کلنجار رفتن با دخترش است که جورابش را بپوشد و موهایش را ببندند. هیچکس وخامت اوضاع را درک نمی کرد. دوباره به میدان برگشتم و دیدم قطار باری آمد که فقط یک لوکوموتیور دارد و روی تمام قسمتهای بارش پر است از آدمهای زخمی و جنازه. دیگر می دانستم که دشمن نزدیک شده. برگشتم. دست پسرها را گرفتم. پسر بزرگه اصرار دارد که برود پدرش را پیدا کند. با تحکم می گویم از کنارم جُم نمی خوری. بابا خودش پیدایمان می کند. باید الان فرار کنیم. کوله پشتی پسر بزرگه را بر می دارم. و کیف خودم را. یک پتوی کوچک هم می دهم دست پسر کوچیکه. توی کوله پشتی را پر از مواد خوراکی می کنم. کاپشن می پوشیم و فرار. در این گیر و دار نگاه می کنم توی کیفم فقط50 هزار تومان پول دارم با خودم فکر می کنم خدا کند مرکز شتاب را نزده باشند بشود از عابربانکهای توی راه پول برداشت دیگر چیزی ندارم. به دستم نگاه می کنم می بینم انگشترهایم دستم است. با خودم می گویم خیلی مجبور شدم می فروشمشان. الان باید رفت. صدای انفجار مهیب لازم بود که از خواب بپرم. قلبم از شدت ضربان درد می کرد. صدایش را می شنیدم. انگار تمام بدنم تبدیل به قلب شده بود و میزد. خیس عرق بودم. اشکم ریخت روی بالش. خدایا کی قرار است جنگ فراموش شود. کی قرار است خلاص شویم.

خدارا شکر که کشورمان آرام است و امن و این مسائل فقط در خواب برایم اتفاق افتاده. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا بیش از همیشه به توجه ویژه ات نیاز دارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. دانا و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 7:51  توسط آدم چاق  | 

همه اش از پیام «دوست قدیمی و خواننده هزار ساله!» شروع شد. نوشته بود«اه اه اه بازم ما سر تو دعوا کردیم و فحش شنیدیم یه عده هی تو این خراب شده سیاه مجازی میگن تو سهمیه داری و فلان. بابا یک پست بنویس در این همه حرف و حدیث رو بزار! » خوب من چه باید می نوشتم که این دوست آرام بگیرد. فکر کردم که خوب بنده که به ترومای پس از حادثه دچارم و یک شب نبودن همسر مساوی است با خوابهای وحشتناک تصادف و زنگ تلفن و جناز تکه پاره و از خواب پریدن تا دوباره یادم نیاید یک جاده گزیده چطور می تواند آسایش داشته باشد. یاد این پست افتادم«آدم چاق و قهر تاریخی» که بحثهای زیادی در خصوص فوت پدر و ... در آن کرده بودیم و دوستان زیادی آمدند و از فوت عزیزانشان در تصادفات جاده ای حرف زدند. گفتم بگذارم تا شاید برخی آرام بگیرند.

بعد یادم افتاد که قبلا هم گفته بودند در این دنیای مجازی خودم و فرزندانم همه با هم سهمیه داریم. پس لابد دوستان فکر می کنند همسرم شهید شده (که خوب نشده زنده است) یا جانباز با درصد جانبازی بالا است(چون بنده که به واسطه شغلم مجبورم قوانین را زیر و رو کنم می دانم فرد با جانبازی زیر 65 درصد سهمیه و این داستانهای خاصی برای فرزندان و همسرش ندارد) که خوب همسر شکر خدای بزرگ چهار ستون بدنش سالم است و سال تا سال حتی برای سرماخوردگی هم دکتر نمی رود و دفترچه بیمه اش الان سه سال است یک برگ کم نشده(گوش شیطان کر تا راهی بیمارستانش نکردم). من مخفی که نمی کنم هیچ افتخار هم می کنم که همسرم زمان جنگ 28 ماه در اندیمشک و اردوگاه سد دز خدمت کرده و از حکمت خداوند حتی یک خال هم برنداشت و برگشت و چهار سال بعد هم با بنده ازدواج کرد.

بعد هم با خودم فکر کردم راستی اصلا کجا این بحثها پیش می آید یک سرچ ساده بنده را به نی نی سایت رساند. خوب در واقع یک سری مادر به جای اینکه بنشینند در مورد مثلا کلیت روده بچه هایشان از هم مشاوره بگیرند به سبک حمامهای عمومی سابق ترجیح داده اند بنشینند و غیبت بنده را بکنند و احتمالا چون بنده مذهبی هم هستم در حد توانشان از حدسیاتشان هم دفاع کنند. خوب بکنند. به من چه؟! به شما چه؟! اصلا به ما چه؟! یکی از اصول مدیریت شایعه بی توجهی به شایعات پیش پا افتاده و دم دستی است.

بعد با خودم فکر کردم اصلا چرا انقدر برای مردم بحث سهمیه و این حرفها مهم است؟ پس چرا برای من مهم نیست؟ جواب هم ساده بود. من فرایند محور فکر می کنم و اکثر مردم شانس محور. تلاش می کنند، برنامه ریزی می کنند ولی نردبانشان را به دیوار لق تکیه می دهند و همه قوانین و پروسه مسیر خود را شناسایی نمی کنند. به خاطر همین به نتیجه مورد نظر نمی رسند. در واقع حساب به قول خودشان سهمیه دارها را نمی کنند. به خاطر همین وقتی کسی بر اساس قوانین با یک فرایند مشابه به واسطه سهمیه ازشان جلو می افتد بهشان سخت می گذرد. وگرنه کدام خواننده وبلاگ بنده است که نداند مثلا پسر بزرگه چگونه از سال اول دبیرستان دائم درگیر آزمونهای قلمچی بود و مرحله به مرحله درس می خواند تا بالاخره یکی از دانشگاهها شبانه قبول شد ولی آن رشته ای که دوست داشت(آن هم تقصیر خودش بود از بس تا تقی به توقی می خورد مثل همین حالا بدو بدو می رفت هیات و ...). و یا الان پسر کوچیکه که سال دوم است چند ساعت در روز برای درس خواندن می گذارد و ... بعد دوستان کمی هم به بحث ژنتیک و آی کیو هم فکر کنید. انتظار ندارید که بچه دو تا آدم  متخصص که دست برقضا در خانواده هر دو طرف  هم همه الگوهای موفق و فرایند محور و برنامه ریز زندگی می کنند بچه ها خنگ و کودن و بی برنامه باری به جهت از آب درآیند؟؟!!!

خدایا شکرت بابت بچه های سالم، بابت دوستان ناب و شیرین، بابت آرامش این روزها. خدایا به داد مردم تهران برس که دولت و ملت کلا نا امید شده اند از تغییر وضعیت. داریم خفه می شویم. (دیروز یک پلیس راهور بر اثر آلودگی هوا درگذشت. ایشان دچار ناراحتی قلبی بود. ) بادی بارانی چیزی خدایا بزرگ. خدایا این روزها کمی بیشتر به توجهت نیاز دارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 9:37  توسط آدم چاق  | 

امسال هم مثل هر سال شب یلدا همه جمع شدند منزل ما و طبق روال کارها از قبل تقسیم شده بود. شام پختن با بنده بود و تهیه انار دان شده هندوانه و آجیل و تخمه و ... به عهده دیگران. کلا دیروز مرخصی بودم. از صبح ماهی تازه خریدم و سبزی و ... ماهی ها را شستم و با زنجبیل و نمک و زردچوبه طعمدارش کردم. خوشمزه شده بود. همه دوست داشتند. خواهر جانمان هم از سفر مشهد برگشته بود و خود را وسط شام رساندند. طبق روال دختر بچه ها از هیچ کاری برای خرابکاری در منزل ما دریغ نکردند ولی به آنها خوش گذشت. خیال همه راحت بود که بچه مدرسه ای ها تعطیلند و هیچ مادری هول و هراس رفتن به خانه و خواباندن بچه را نداشت. بچه ها هم پا به پای بزرگترها تا ساعت 12 شب بیدار بودند. در حین هندوانه قاچ کردن و تخمه شکستن فال حافظ هم می گرفتیم و با تفسیرهای بامزه و مسخره شوهر خواهر جمیعا به به بود که به هوا بلند می شد و شلیک خنده و ... در مجموع خوش گذشت. این شب هم خاطره شد در کنار شبهای دیگر.

جای انگشتان بچه ها روی آینه، خورده ریزه های زیر تخت و مبل، بشقابهای نشسته و پست تخمه های پخش و پلا شده بین تشکچه های مبل و گرفتگی عضله های کمر بنده آثار به جا مانده از شب یلدا بود. نیمی از ظرفهای شام را خواهرها شسته بودند و نیم دیگر هم در ماشین ظرفشویی در حال شستن بود.  تا ساعت یک همسر بشقابها و فنجانها را شست و پسر بزرگه جارو برقی زد و پسر کوچیکه ظاهر خانه را سر و سامان داد. بقیه هم ماند برای آن خانم مهربان که پنجشنبه بیاید و به داد خانه برسد. نکته جالبش این بود که آن خانم هفته پیش می گفت در منزل شما هیچ چیز جابه جا نمی شود. من مثلا هر هفته واکس کفش را از اینجا برمی دا رم زیرش را تمیز می کنم هفته آینده همینجاست. گفتم غصه نخور. هفته آینده واقعه ای در منزل ما اتفاق می افتد که از گفته خودت پشیمان می شوی. احتمالا این هفته متعجب شود از این همه جابه جایی و ریخت و پاش زیر تخت و مبل و ....

خدارا سپاس بابت اینکه عمری دادی و یک سال دیگر شب یلدا دور هم بودیم و از کنار هم بودن لذت بردیم. خدارا شکر میکنم از اینکه بچه ها همه سالم هستند و شیطنتهایشان باعث لذت خانواده هایشان می شود. خدایا تن سالم، دل خوش و روزی فراخ و حلال نصیب همه دوستان و عزیزان بگردان.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ساعت 12:54  توسط آدم چاق  | 

پستیها و بلندیهای اداره این هفته ختم به خیر شد و هیچ حاصلی نداشت غیر از دلخوریهای همکاران از مدیر کل که حکایت از کم تدبیری مدیر کل دارد. در واقع باید گفت اگر یک رئیس بدنه سازمان خود را نشناسد اینگونه حرفها و تصمیمات شتابزده نتیجه عکس می دهد و آسیبش نصیب خودش می شود و بس.

بگذریم از این که این هفته حداقل کارهایی که توانستم بکنم کنترل خودم و صحبت با جناب مدیر کل محترم بود تا متوجه اشتباهاتش شود و بشود موضوع را حل کرد. حل شد ولی به خون جگر. این هفته کاری شلوغی داشتم و این وسط این مشکل همکاران هم مثل یک دلخوری زن و شوهری فقط انرژی ما را گرفت و ظرفیت ذهنی ما را اشغال کرد. آخر بگو مدیر محترم مرد مومن چرا یکذره فکر نمی کنی. این چه تصمیمات عجیبی هست که یکدفعه به صورت محیر العقول می گیری.

بگذریم. نتیجه اینکه کارها را آورده ام خانه. خانم مهربان دارد کار می کند و من می نویسم و دلم برای وبلاگم تنگ می شود و سر میزنم تا بنویسم و بگویم آهای ایهالناس هنوز زنده ام. و دلم برایتان تنگ شده است.

خدایا شکرت بابت آرامش فکری این روزها. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا روزی حلال و فراخ نصیب همگی ما بگردان. آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 11:16  توسط آدم چاق  | 

خدایا به عدد تک تک ستاره های بلوری برفها شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 11:21  توسط آدم چاق  | 

وقتی کفشها را می خریدم فروشنده گفت خانم از این واکسهای فوری نزن چرم طبیعی با واکس بی رنگ فوری خراب می شود. حتما واکس با فرچه بخر بزن. گفتم چشم و از آن روز تا کنون به دنبال واکس زرشکی هر جایی که در مسیرم می شناختم سرزدم ولی نداشتند! خلاصه از همان واکسهای بی رنگ فوری خریدم و این شد که کفشهای زمستانیم بعد از دو ما و ابتدای فصل سرما شوره بسته و از ریخت و قیافه افتاده.

امروز که از زمین و زمان عصبانی بودم و دلگیر، امروز که دلم می خواست با کسی بروم بیرون و هی غر بزنم و هی غر بزنم و هی غر بزنم و مثل همیشه همسر نبود که این مسئولیت خطیر گوش کردن رادیویی به غرغرهای بنده را به عهده بگیرد شال و کلاه کردم و از در اداره آمدم بیرون که یکی از همان مدیران بخشهایی که دفعات قبل گفتم قرار است بروند کادر اجرایی و گروهشان منحل شده را دیدم. او هم مثل خودم در حال انفجار بود. چشمم که به چشمش افتاد گفتم خانم دکتر دارم می روم .... حوصله داری بیا با هم برویم. انگار منتظر تعارف من بود و با من همراه شد. یک مسیر طولانی را توی این هوای آلوده تهران که دارد به مرز خفگی می رسد پیاده گز کردیم. هی من غر زدم و او غر زد. خلاصه غرغرهای زنانه که تمام شد من تقریبا تمام جاهایی که واکس داشتند را گشتم ولی واکس زرشکی پیدا نکردم. آخرش هم سر از یک لباس فروشی در آوردیم و او برای تولد همسرش یک بلوز برداشت و بنده هم چشمم به یک بلوز بافت یقه سه سانتی افتاد که جان می داد برای زیر مانتو. قیمتش هم بد نبود. خریدم تا حداقل روزهای اول ربیع را با یک چیز نو شروع کنم.

وقتی برگشتم اداره حالم تا حدی خوب شده بود. گفتم این خرید درمانی که می گویند همین است ها و چیز خوبی است ولی حیف که جیبی پر پول می خواهد و وقتی فراخ که البته در هر دو مورد بنده همیشه دچار مشکلم. حالا که امشب مجبور شدی تا نیمه شب بشینی کار را برای فردا که ددلاین تحویل فاز دوم پروژه است آماده کنی حسابی حالت جا می آید با این تز خرید درمانی ات

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی. خدایا شکرت بابت سقف بالای و نان توی سفره مان. خدایا برکاتت را بر ما ارزانی دار. خدایا بباران باران رحمتت را بر سر این مردم فلک زده که داریم از این آلودگی هوا خفه می شویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ساعت 16:8  توسط آدم چاق  | 

دخترک کم توان ذهنی است. چند سالی در یکی از مراکز بهزیستی نگهداری می شد. وقتی تب خصوصی سازی دامنگیر مراکز حمایتی دولتی شد مرکز به خانواده ها زنگ زد و وادارشان کرد بچه را ببرند با توجیه اینکه این بچه پدر و مادر دارد و وضع مالیتان خیلی خراب نیست (یعنی خانه ای یک خوابه دارید و خرج زندگیتان هم در می آید!) پس بچه را باید خودتان نگهداری کنید. بچه که چه عرض کنم دختر 17 ساله ای که هیچ کنترلی ندارد. به خانه برده می شود.

در خانه آرام و قرار ندارد. دیگر همه پی کار خودشان هستند. بچه های دیگر مثل خودش نیستند که سرگرم باشد و فضا هم برایش امن باشد. آنقدر بی قراری می کند که مادر حریف نمی شود. اگر در خانه رها باشد دائم باید مراقب باشی که به تلویزیون را نشکند، دستش را توی شومینه نکند، قابلمه غذا را روی خودش بر نگرداند حتی فرصت دستشویی رفتن هم نداری نتیجه در اتاق خواب حبسش می کنی ولی مگر باز هم حریف می شوی آنقدر به در ضربه می زند که بالاخره در را می شکند! حفره رفو شده روی در کاملا نمایان است. اینجا که می رسد مادر اشکش روی صورتش می ریزد. توی خانه بند نمی شد. از صبح تا شب توی پارک جلوی خانه بازی می کرد. اصلا نفهمید که چه شد و چگونه شکمش بالا آمد.

مادر اشکهایش را پاک می کند و ادامه می دهد. به مرکز مراجعه کردم. با مددکار مطرح کردم. شما را به خدا مجوز سقط جنین بگیرید. چه کنم با این بچه. پرستار تمام تلاشش را می کند ولی موفق نمی شود. بچه یک آدم کم توان ذهنی هم باید به دنیا بیاید. می خواهد سالم باشد یا مثل مادر ناتوان ذهنی باشد. مادر نه ماه تن این دختر لباسهای گشاد، پالتو و ... می پوشاند تا پدر و برادر نفهمند یا گر فهمیدند هم خودشان را به نفهمی بزنند. بحث آبرویی است که سالها قاشق قاشق جمع شده نباید یکدفعه ریخته شود. روز زایمان فرا می رسد. یک قابله خانگی. پدر و برادری که از خوش شانسی مادر در مسافرتند و بچه به دنیا آمده پتو پیچ جلوی یکی از پرورشگاهها رها می شود. مدد کار وارد عمل می شود و دخترک مجدد بر می گردد به آسایشگاه.

انگار از اول وظیفه خصوصی سازی آن مرکز حمایتی بر این بوده که زندگی آن مادر را ماهها جهنم کند. انگار وظیفه اش این بوده که یک نفر بی هویت دیگر به جمعیت این کشور اضافه کند و شاید وظیفه اش این بوده که طعم بارداری و زایمان را به یک دختر ناتوان ذهنی بچشاند.

خدایا حکمتت را شکر چون نمی دانم حکمتت از این جور مسائل چیست. خدایا شکرت بابت بچه های سالم. بابت آرامش این روزهای این مادر. خدایا حواست را کمی بیشتر به مردم این مملکت بده. خدایا محتاج توجهات ویژه ات هستیم. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا، یاری رسان و روزی رسان.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ساعت 11:29  توسط آدم چاق  | 

صبح از خواب بیدار می شوم و بعد از نماز طبق روال هر روز می روم روی ترازو. یک لبخند پهن روی صورتم می نشیند. نیم کیلو دیگر کم شده. بعد کمی مشغول شدم تا همسر بیدار شود. همزمان پسر بزرگه هم از هیات آمد. تا صبح سر دیگ هلیم *بودند. با ظرفی هلیم آمد داخل. نشستیم به خوردن. اولین قاشق را که گذاشتم دهانم همسر خنده اش گرفت گفت نیم کیلو برگشت. گفتم عمرا و به خوردن ادامه دادم.

ساعت نه شد. خانم مهربان زنگ می زند و پله ها را بالا می آید. همینطور که لباسهایش را در می آورد با هول و هراس می رود روی ترازو. به حالت خاک برسرم دستش را می زند روی سرش. یعنی ترازو خبر خوشی نداده است. می گوید دیشب مهمان بودیم کمی غذا زیاد خوردم. کوفت بخورم چرا حواسم را جمع نمی کنم!

این است حکایت ما زنهای ایرانی. زنهایی که هر روز دور و برمان می بینیم. همگی نگران وزن. همگی نگران چرا؟! بارها گفته ام شاید هیچ چیز به اندازه غذا خوردن لذت بخش نباشد اما هم خودمان با عذاب وجدان و دیگران با تذکرات مثلا دلسوزانه هیچ لذتی از آن نمی بریم و با استرس لقمه به دهان می بریم. همه اینها را بگذارید در کنار شمارش لقمه ها توسط اطرافیان.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا شکرت بابت تک تک نعمتهایت. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و تواناو بخشنده و نزدیکتر از رگ گردن. خدایا خوشحالم از اینکه چون تویی دارم. الهی شکر.

*هلیم . [ هََ ] (اِ) به فارسی عبارت از مرق و گوشت و گندم مهراء پخته است.(لغت نامه دهخدا)

این جمله به همین شکل از لغت نامه کپی شده است و کلمه مرغ به همین شکل(مرق) نوشته شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:35  توسط آدم چاق  | 

برف زیبا حسابی امروز همه جا را قشنگ کرده. امیدوارم که همگی از این نعمت زیبا و دوست داشتنی لذت ببرید. دوست عزیزم از تورنتو پیام زده که امسال هنوز آنجا برف نباریده و خیلی خوشحال بود که مملکت عزیزمان سفید پوش شده. دوستان اگر رفتید برف بازی جای ما را هم خالی کنید.

خدایا شکرت. بابت این همه نعمت زیبا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 9:19  توسط آدم چاق  | 

فعلا زندگی برگشته به روال عادی. شله زرد پخته شد و بر خلاف هر سال که شب اربعین تا صبح بالای سر دیگ بودیم امسال صبح روز اربعین بار گذاشتیم و ظهر آماده بود. پسر کوچیکه برگشته خانه پسر بزرگه هم دیشب از سفر آمد. مثل هر سال اسپاسم عضلات کمر به سراغمان آمد و دوباره آمپول و ... تا الان در خدمتتان هستیم. چند روزی در حد سرخاراندن وقت ندارم. خیلی کارها به هم ریخته شده. اوضاع اداره متشنج است و اصلا وضعیت خوبی نیست. آدمها برای نجات خودشان به هر چیزی چنگ می زنند. اصلا از وضعیت خوشم نمی آید. امیدوارم که وضعیت اداره هرچه زودتر آرام شود. زندگی را دوست دارم و از آن بیشتر آرامشی که همیشه سعی می کنم در زندگیم جاری باشد.

باز هم شکر. خدای بزرگ من. ازت متشکرم به خاطر اینکه هستی. خدایا غیر از تو امیدی نیست. الهی به امید تو و بسم الله الرحمن الرحیم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 18:20  توسط آدم چاق  | 

اتفاقات عجیبی دور و برمان در جریان است که خیلی حالمان را خراب کرده. دیروز کلا این جا و آنجا جلسه بودم. خسته ساعت 4 برگشتم اداره با وضعیت آشفته ای مواجه شدم. یعنی از همان طبقه اول که بالا می آمدم متوجه شدم اوضاع خیلی غیر عادی است. رسیدم دفتر دیدم منشی آمد داخل و در را بست. گفت تیمهای فلان و فلان و فلان منحل شدند. بنده شکه شده بودم. با تعجب تمام. اصلا یخ کرده بودم. تعجب از اینکه چطور در هیچ جلسه ای حرفی از این موضوع نشده بود! چرا مدیر کل هیچ اطلاعی به بچه ها نداده بود. تازه دلیل تلفنهای بی پاسخم به مدیر کل را متوجه می شدم. گفتم چرا؟ گفت مثل اینکه از وقتی پروژه هایشان را تحویل داده اند مدیرشان نتوانسته طرح دیگری بگیرد و شش هفت ماهی است که بیکارند. از طرفی وزارت خانه هم فشار آورده که در راستای طرح کوچک سازی و تعدیل نیرو و ... ما نمی توانیم نیروی قرار دادی نگه داریم و از طرفی نیروهای رسمیمان هم نیاز داریم بیایند کادر اجرایی. حالا من مانده ام این بندگان خدا پس از بالای 18 سال کار تخصصی و اکثرا با مدرک دکتری چطور باید بروند زیر دست کارمندانی که پستهای مدیریتی را از قبل گرفته اند و سند به نامشان خورده کارمندی کنند و از صفر شروع کنند. اینکه یکدفعه از شش تیم سه تیم منحل شود حالم را خراب کرد. از اینکه تیم من حفظ شده بود جای خوشحالی داشت و نشان می داد خفه کردن خودمان و شب نخوابیدنها و از این سازمان به آن سازمان رفتنها حرص خوردنها و ... بی نتیجه نبوده ولی اینکه خودم را جای هر کدام از این افراد می گذاشتم شکه می شدم و حالم خراب می شد. اصلا توان فکر کردن به این چیزها را نداشتم. اینکه همه چیز انقدر سریع ویکدفعه اتفاق افتاده برایم عجیب بود. داشتم فکر می کردم زندگی به همین سادگی و سرعت با چرخش قلم یک رئیس و وزیر و ... در واقع یک آدم کنف یکون می شود.

خدایا نمی دانم حکمتت چیست ولی باز هم شکرت. خدایا این دوستان ما را حفظ کن و آرامش را به زندگیشان برگردان. آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:8  توسط آدم چاق  | 

شوهر خواهر رفتند ماموریت و پسر کوچیکه رفت منزل خاله جانشان تا ایشان تنها نمانند. آخر هفته من ماندم و همسر و برنجهای شله زرد اربعین. مشت مشت ریختیم تو سینی و پاک کردیم ولی تمام نشد. فرصت خوبی بود برای حرفهای نگفته. برای گفتگوهای دو تایی که منتظر فرصت بودیم تا با هم در میان بگذاریم. خیلی از مسائل برایمان روشن شد. حداقل فهمیدیم که در برخی موارد ناگزیریم که بپذیریم آنچه پیش می آید. به قول همسر کمی هم خود را به دست امواج تقدیر بسپاریم شاید حل شد. انقدر برنامه ریزی کردیم الان اینجاییم . بگذار چند صباحی هم بی برنامه زندگی کنیم. تا خدا چه بخواهد.

پس از دو سال نهار باب دل همسر دلمه کلم برگ درست کردم. از بس که بچه ها موقع جوشاندن کلمها غر می زنند جرات نمی کردم این غذای لذیذ را بپزیم که امروز موفق شدیم و پختیم. سر حوصله چند غذا هم برای طول هفته آماده کردیم.

پسر بزرگه هم تماس گرفت دیشب نجف بودند و امروز هم رفته بودند سامرا. امشب هم قرار بود شهری به نام حریره بخوابند.

خوشبختانه دو هفته است که یک بانوی مهربان دیگر یافتیم تا درکارها کمک کند. خانم خوبی است. کارش هم بد نبود. خوشبختانه خانه حسابی برق افتاد و بوی تمیزی از همه جا به مشام می رسد.

خدا را شکر بابت حضور این خانم مهربان. خدا را شکر بابت این آخر هفته آرام و خدارا شکر بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک. خدایا عاشقانه می پرستمت و دوستت دارم. خدایا همه زائران امسال را در پناه خودت حفظ کن.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 19:26  توسط آدم چاق  | 

زندگی در گذر است. زیر این آسمان شهر میلیونها آدم زندگی می کنند. هر روز از خانه بیرون می آیند مثل مورچه های کارگر آذوقه جمع می کنند کمی بیشتر و کمی کمتر. ازدواج می کنند، بچه دار می شوند و بچه هایشان را بزرگ می کنند و در آخر روی در نقاب خاک می کشند. ما هم مثل همه.

خوشیها و بدیهای زندگی یک حرکت سینوسی دارد. که اگر اینگونه نبود قدر خوشیها را هم نمی دانستیم. هفته پر فراز و نشیبی بود. هم نیش بود و هم نوش. او با قدرت لایزالش ما بنده ها را به چالش می کشد. گویی با این فراز و فرودها سعی دارد بگوید حواست را بیشتر جمع من کن. ببین کجا ایستاده ای.

در این هفته پس از ده سال تصادف کردم. البته خسارتی و بسیار سبک.

همسر پروژه اش پس از 9 سال تمام شد و در حال انجام مراحل تسویه حساب است. این مرحله احتمالا شش ماه تا هشت ماهی وقت او را درگیر کند. از الان باید خودمان را برای روزهای خاصی آماده کنیم. یادم است ده سال پیش وقتی مشابه این اتفاق افتاد تا همسر این پروژه جدید را شروع کند یکی دو سالی حسابی اعصاب برایمان نماند. مشکل پشت مشکل. سخت بود. با این تفاوت که همسر در آن زمان باید آموزشهایی می دید و تخصصهایی کسب می کرد ولی الان آنقدر حرفه ای هست که هنوز کارش تمام نشده پیشنهادات خوبی به او شده. مردد است برای پذیرش. در این چند سال دوری راه، موارد اضطراری، گاهی شب نیامدنها، بچه هایی که به اندازه الان بزرگ نبودند و ... همه سختیهایی برایم داشت. حال که پیشنهادات در استانهای دیگر است اصلا دلم نمی خواهد برود. خسته شدم. دلم می خواهد یک کار ساده داشته باشد ولی شب به شب دور هم باشیم. این سردرگمی و بدخلقیهای من او را هم بدخلق و بهانه گیر کرده. حق هم دارد. آن زمان که با هم تصمیم گرفتیم که روی این شغل برنامه ریزی کند و آموزش ببیند تمام جوانب را بررسی کرده بودیم. اما حالا من بریده ام. مثل لاستیک ماشینی که پنچر شده باشد و کل مکانیسم ماشین را مختل کرده باشد. واقعیت این است که دست به دعا برداشته ام تا جمع شدن حساب کتابهایشان و تحویل و ... یک پیشنهاد مناسب و خوب داخل استان برایش پیدا شود.

در طول این هفته پسر بزرگه حسابی درگیر بود. از ماه قبل برای پیاده روی اربعین برنامه ریزی کرده بود. بلیط خریده بود ولی با مشکل نظام وظیفه و ... مواجه شده بود. بگذریم تا مشکل حل شود و ویزا صادر شود هر روز مثل یک کارمند از صبح تا آخر وقت می رفت نظام وظیفه و خدا پدر دوستش را بیامرزد که 24 ساعته برایش ویزا گرفت. امروز 10 صبح پرواز داشتند. فکر کنم که الان نجف باشند. خدارا شکر.

پسر کوچیکه آخر این ترم دوره زبانش تمام می شود. خیلی علاقمند است که فرانسوی بیاموزد. برایش تحقیق کردم و آموزشگاه مناسب یافتم. ولی یک شرط گذاشتم که نمره تافل را بیاورد بعد برای زبان فرانسه اقدام کند. خانمی که اطلاعات می گرفتم اولش فکر کرد دارم برای خودم سوال می کنم. راستش بدم نیامد که این دوره را با هم شروع کنیم. اینکه آموزش زبان دیگر از یک سنی به بعد سخت می شود شکی نیست ولی قطعا از آلزایمر پیشگیری می کند. حال ببینیم نمره تافلش چه می شود.

خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که دادی. خدایا شکرت بابت سقف بالای سر. بابت نعمت سلامتی. خدایا از این که هستی و همه چیز را به موقع به بهترین شکل درست می کنیم متشکرم. خدایا شکرت. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

خدایا شکرت. بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 11:40  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر