بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

پیامک صبح اول صبح حالم را و به تبع آن روزم را خراب کرد. عربستان به یمن حمله کرد. خوب این چه کاری است آخر. چرا تا در یک کشوری انقلاب می شود کشور همسایه فکر می کند مجوز دارد به آنجا حمله کند. مگر قدیم است که با حمله و این حرفها بشود خاک یک کشور را ضمیمه خاک کشور دیگر کرد. دلم به حال آدمهای بی دفاعی که صبح توی خواب زیر بمبها تکه پاره شدند و دیگر سر از بالین بر نداشتند سوخت. یاد روزهای اول جنگ در کشور خودمان افتادم و دوباره رعشه بر اندامم افتاد. احتمالا باز هم چند روزی خواب جنگ می بینم و صبح خسته و داغان از خواب بیدار می شوم.

خدایا خودت رحم کن به بچه های یمن.

امروز دو تا مهمان کوچک دارم. دو خواهر زاده کوچولو که یکی کاملا زبان باز نکرده و دیگری نوزاد است. مادر و پدرشان در حال اثاث کشی هستند. امیدوارم که تا غروب بتوانند همه چیز را مرتب کنند تا فردا بچه ها انقدر اذیت نشوند. طفلکیها بدون مادرشان مثل جوجه های ماشینی تنها می مانند و دلتنگی می کنند. هر چند بزرگتره به مهد کودک عادت دارد ولی گویا این چند وقت در معیت مادر بودن زیر دندانش انقدر مزه کرده که بهانه گیری کند.

خدایا هیچ بچه ای را از پدر و مادرش دور نگردان. خدایا این جنگ و جنگهای دیگر زودتر خاتمه یابد. خدایا امسال ازت دنیایی آرام خواسته بودیم حواست هست آیا؟! خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. بابت بوی خوش نوزاد. بابت شیرین زبانیهای خواهر زاده جان بابت نان سر سفره و بابت سقف بالای سر.خدایا باش. مثل همیشه باش. زاری که می کنم گوش باش. به سمتت می آیم آغوش باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:52  توسط آدم چاق  | 

عید آمد و من و همسر تک و تنها بودیم. صبح هم طبق روال هر سال رفتیم عید دیدنی منزل بزرگترها. تا عصر عید دیدنیها تقریبا تمام شد و برگشتیم خانه تا کوچکترها بیایند. روز دوم هم پذیرای مهمانها بودیم و خلاص

دوستان عید است آجیل زیاد نخورید. اگر خوردید لااقل پلو را کم کنید. حواسمان باشد که همه ما تلاش می کنیم که اگر نمی توانیم وزن کم کنیم حداقل قرار است که ثبات وزن داشته باشیم. بنده که با وسواس زیاد هر روز صبح روی ترازو می روم.

پسرها عکسهای جالبی از اردوی جهادیشان می فرستند. گویا قرار است از آن طرف با هم بروند قشم. احتمالا تا دهم هم بر نمی گردند. انشا الله که هم فال باشد و هم تماشا. هم چیزهای زیادی یاد بگیرند و هم بهشان خوش بگذرد.

امسال سر سفره عید از خدا چیزهایی خواستم که برایم خیلی اهمیت داشت. آرامش و سلامت و پیشرفت برنامه هایم. انشا الله که همه دوستان حالشان خوب باشد.

از امروز هم نشسته ام پای سیستم و دارم کارهایم را کم کم آماده می کنم تا بعد از عید دوباره رو دور تند نی افتم و با آرامش کار کنم.

خدایا شکرت. بابت همه آنچه که دادی و داریم. خدایا شکرت که به ما فرصت دادی یک عید دیگر به دستبوس بزرگترها برویم. خدایا شکرت بابت سبزه زیبا که نوید بخش آرامش است و ماهی گلیهایی که نوید بخش زندگیست. خدایا شکرت بابت هفت سین امسال که نه سین شد برای ما:) خدایا بابت همه چیز شکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:44  توسط آدم چاق  | 

هر سال آخرین روز سال این کار را می کردم ولی امروز صبح از فرصت بعد از نمازم استفاده کردم و این کار مهم را انجام دادم. سر رسید نو را مرتب کردم و برنامه های جدید نوشتم. تولدها را وارد کردم و هزینه های مختلف فروردین را به برنامه ریزی کردم. مشخص کردم که چه کارهایی در سال جدید باید انجام دهم. خلاصه کلا امیدوارم که برنامه هایم به سر انجام برسد.

اما در مورد سال 93 امسال برایم سال خیلی پر باری نبود. یازده برنامه مهم داشتم که فقط سه تایش به نتیجه رسید. یک چیز دیگر هم برایم مسجل شد که 94 هم به همین سرعت خواهد گذشت. امروز وقتی صفحه آخر سر رسید را نگاه می کردم به این نتیجه رسیدم. وقتی دیدم که سال 94 با شنبه شروع می شود با شنبه خاتمه می یابد. وقتی فهمیدم که سال 94 هم مثل امسال 52 هفته بیشتر نیست و دو هفته ناقابلش هم در تعطیلات عید از بین می رود و بقیه اش هم در تابستان و .... مستحضر هستید که میزان تعطیلات در ایران کم نیست! بگذریم که یک وقتهایی بنده برنامه 32 روزه را طی ده روز انجام داده ام مثل همین 14 اسفند تا 24 اسفند که تند تند پدر خودم را در آوردم تا این کار را بکنم اما شد و مطمئن شدم که هنوز تواناییش را دارم و آرامش این روزها را مدیون همین موضوع هستم.

اما امسال خیلی مدیون خداوند هستم که در کنار تمام الطافی که بنده و خانواده ام داشت یک سفر از پیش تعیین نشده را نصیبمان کرد که خیلی هم لذت بخش بود. خدایا شکرت.

خدایا سال جدید را برای همه سال سلامتی و و پر از خیر و برکت قرار بده. خدایا بابت همه داده ها و نداده هایت شکر

پ ن- الهام عزیز  برایتان ایمیل شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:36  توسط آدم چاق  | 

آقا هنوز پنج روز دیگر مانده به عید چیه از دی ماه شروع می کنیم می گوییم شب عید است و از شنبه هم شروع کرده ایم می گوییم آخرین شنبه سال آخرین یکشنبه سال و .... انگار به استقبال مردن می رویم دور از جان شما دوستان خواننده وبلاگ و داریم ثانیه شماری می کنیم. اگر زندگی ما هم همینطوری بود و تمام می شد و نو می شد چقدر خوب بود. مثلا عید چهل سالگی جسممان بیست ساله می شد که صد البته تجربه و اندوخته های علمی و ... همانطور سرجایش می ماند. قضیه طرف هست که با یک کاسه ماست کنار دریا ایستاده بود و می گفت نمیشه ولی اگر بشه چی میشه خخخخخخخخخخخ

خلاصه هرجا زنگ می زنیم پیگیر کاری هستیم می گویند آخر سال است و کسی نیست. بچه ها هم که کلا درس و زندگی را تعطیل کرده اند. پسر بزرگه خودش را با پروژه اش خفه کرده و شبها هم تا سه و چهار نمی خوابد تا کارش را تحویل دهد و به قول خودش شب عیدی دوستانش پول می خواهند و پسر کوچیکه هم که کلا تو نخ دو در کردن مدرسه است و امروز می گوید زنگ بزنم به خاله جان دکتر بگویم برای سه شنبه و چهارشنبه برایم گواهی بنویسد بعد که چشمهای از حدقه بیرون زده من را می بیند با یک قیافه حق به جانب می گوید خوب تو که مثل مادرهای مردم نمی آیی غیبت مرا موجه کنی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یک همچین پدر مادرهایی داریم ما تو این مملکت که وقتی ما مقاومت می کنیم بچه مان به فکر دور زدن می افتد آنوقت می گوییم چرا بچه هایمان مسئولیت پذیر نیستند! امسال عید مادام و موسیو تنها هستیم بچه ها دارند می روند اردوی جهادی و تمام این پیچاندنها به خاطر این است که از سه شنبه عصر باید حرکت کنند. امیدوارم که چیزهای خوبی مثل درک متقابل و قابلیت فعالیتهای جمعی در بچه ها بالا برود. وقتی پسر بزرگه گفت که می خواهم بروم اصلا نه نیاوردیم همسر گفت اتفاقا خوب است بروند ببینند مردم در سایر جاهای ایران چگونه زندگی می کنند. البته چند سال پیش که پسر بزرگه رفته بود روستای شلا هم تا چند وقت تغییراتی در افکارش را به خوبی می دیدیم. انشا الله بروند و سلامت برگردند.

در بحث شیرین خانه تکانی هم فقط طبقه بالای کمد دیواری مانده که تمیز نشده آنهم قرار شد پنج شنبه آن خانم مهربان بیاید کمک. نکته اینکه خانم مهربان هم خواستگاری دارد که این روزها نقل حرفهای من و ایشان است. در بین موردهایی که برای این بانو می آمدند و اکثرا زن داشتند و ایشان را به عنوان زن دوم می خواستند و یا پیرمردهای هفتاد به بالایی که نیاز به پرستار داشتند وگرنه پیگیر خانم جوانی مثل ایشان نمی شدند. بارها و بارها وقتی خواستگاری می آمد با هم صحبت می کردیم و می گفتم که ازدواج دومت باید انقدر دقیق و حساب شده باشد که از چاله در نیایی بی افتی توی چاه. مثلا موردی که خیلی علاقمند بود قبلا باهاش ازدواج کند زن داشت و فقط من باب ثروتمند بودن گویا ملاک بود که هیچ مشکلی ندارد. یادم است که به او گفتم شما خودت به خاطر اینکه کسی بر روی زندگیت آوار شده بود و همسرت زن دوم گرفته بود طلاق گرفتی حالا چطور فکر می کنی چون طرف پولدار است مشکلی نیست که تو با او ازدواج کنی. خدارا شکر این مورد کیس مناسبی است. از نظر سنی 12 سال از خانم بزرگتر است. همسرش فوت شده و اینجور که من از زنگ زدنهای پی در پیش فهمیدم به نظرم عاشق این بانو هم شده :) . فقط این بانوی مهربان مشکلی دارد و آنهم این است که دو پسرش هنوز عروسی نکرده اند. به قولی بچه هایی که از کودکی به دندان گرفته و بزرگ کرده حالا نمی تواند با عجله رهایشان کند برای آینده خودش. البته هر دو عقد کرده هستند داشتیم با هم لا به لای کارها تاریخ عروسی برای بچه هایش پیدا می کردیم. پیشنهاد من یازدهم و دوازدهم فروردین بود برای پسر بزرگه اش که آمادگی بیشتری دارد و برای پسر دومی هم گفتم بگذار تابستان تا آنوقت کمی دست و بالتان باز شود. همه اینها خبرهای خوش است فقط من مانده ام و اینکه احتمالا کمتر از شش ماه دیگر این خانم مهربان را از دست می دهم که انشا الله خوشبخت شود و باید باز هم بگردم به دنبال یک خانم مهربان قابل اعتماد دیگر که بتوانم باهاش ارتباط دوستانه ای برقرار کنم. چون برای آدمی مثل من برقراری ارتباط دوستانه و اعتماد یافتن از هر چیز دیگر مهم تر است.

توی اداره هم همکاران محترم یکی بود یکی نبود هستند. یعنی این اولین آخر سالی بود که به خاطر خودکشی در بهمن ماه و روزهای اول اسفند ددلاین کار تحویل دادن نداریم و کارها رفته و پولی نیامده. فردا هم که کلا دیگر چکی کشیده نمی شود و .... بگذریم. همکاران شهرستانی کلا این هفته را مرخصی گرفته اند. حال بنجامین اتاقم خوب است و حال مرا هم خوب می کند.

خدایا شکرت به خاطر این روزها که نامش را آخرینی گذاشتند. این روزها که هوا خوب است. این روزها که هرچند دلم قرار ندارد ولی آرامش دیگران آرامم می کند. دوستان خواهش می کنم برای سلامتی سید محمد مهدی 7 ساله که در یک بازی کودکانه دچار حادثه شده و در بیمارستان به سر می برد دعا کنید و هفت مرتبه آیه شریف «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء» را بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:14  توسط آدم چاق  | 

افکر آخر سالی من از لا به لای کارها پرواز می کند و می نشیند بر بام خانه قوم و خویشی که ایثارگرانه از شکم خودش و بچه هایش می زند تا بچه های یتیم خواهرش زندگی کنند. با خودم تصور می کنم که گرمای محبت در خانه آنها چگونه است. با خودم تصور می کنم این خاله مهربان برای اینکه این نوگلهای جوان را تربیت کند چه کار می کند. سیاستهای تشویقی و تنبیهی را چگونه به کار می برد تا روحیه حساس این دو بچه آسیب نبیند. بعد می گویم لعنتی ای کاش حقوقم را زودتر داده بودند تا مبلغی به حسابشان می ریختم. تا شاید روسری نویی شود برای بچه ها که لباس نو بعد از شب عید به درد گل منار می خورد.

از لابه لای شاخ و برگ باران خورده امروز نگاهم را به نوای ساز حاجی فیروز می دوزم که با روی سیاه و آفتاب سوخته اش نوید آمدن بهار را می دهد و صله دریافت می کند. صله ای که فرسنگها با گدایی تفاوت دارد.

این روزها خیلی بی دلیل دلم آرام ندارد. خیلی بی دلیل دلم گرفته. خیلی بی دلیل یکی قلبم را در دستانش می فشارد و خیلی بی دلیل در کارهایم غرق شده ام. خیلی خیلی خیلی بی دلیل دلم می خواهد از اداره بزنم بیرون و در شلوغی جمعیت خیابانها که با شوق و ذوق و انرژی خرید می کنند در لابه لای صدای دست فروشان، در لابه لای اجناس رنگارنگ و در لابه لای جوانه های درختان گم شوم. این روزها خیلی خیلی خیلی بی دلیل دلم آرام و قرار ندارد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه که به من دادی. بابت سقف بالای سر، بابت ذهن جستجو گر و بابت اینکه خدایی چون تو دارم سپاسگزارم. خدایا باش مثل همیشه باش. نزدیک و مهربان و لطیف.

پ ن- یک نفر غریبه عزیز اگر علاقمند هستید آدرس ایمیل بدهید برایتان ارسال کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:25  توسط آدم چاق  | 

امروز بالاخره اداره مامان با بازنشستگی اش موافقت کرد و من و مادرم رفتیم اداره مذکور به دنبال کارهای باز نشستگی. مادرم لنگ لنگان راه می رفت و من تند تند پله ها را بالا و پایین می دویدم و با خودم فکر می کردم که خیلی زود وضعیت من هم مثل مامان احتمالا می شود. تازه مامان هیچ وقت مثل من اضافه وزن نداشته الان اینجوری از پا افتاده من احتمالا خیلی زودتر از این حرفها شل و پل خواهم شد. خلاصه معاون و مدیر و کل و .... را دیدیم و با صحبت و گفتگو امضاء های لازم را گرفتیم. امیدوارم که تا پایان سال حکمش را بزنند با خیال راحت برود تعطیلات. بعد هم هر دو تا ضعف کرده رفتیم یک عدد پیتزار خریدیم نصفش را خوردیم بعد هم نرم نرمک پیاده یک مسیر طولانی را آمدیم تا رسیدیم به محل پارک ماشین. نرم نرمک نجواهای مادر دختری کردیم. نرم نرمک در مورد مادر بزرگ حرف زدیم. مادرم خوشحال بود از اینکه کارش انقدر سریع انجام شده و من معتقد بودم که چون دیشب رفته به دیدن مادرش و خوشحالش کرده امروز انقدر کارش خوب پیش رفته.

راستش را بخواهید اصلا دلم خواست از مادر بزرگ برایت بنویسم. پیر زن سیده ای که وقتی می نشیند برایت با زبان محلی حرف می زند از خاطرات جنگ جهانی دوم شروع می کند تا به حالا. از روزهایی می گوید که مردم کفش برای پوشیدن نداشتند. از روزهایی که مردم گرسنه بودند و زنهای زائو تمام روز را با یک کف دست نان سر می کردند. از خاطرات زنی که بعد از دورز از زایمانش او رفته بود دیدنش و یواشکی کمی نان داده بود که دور از چشم مادر شوهرهای معرف قدیم زیر لحاف بخورد. از روزگاری که مردم از گرسنگی می مردند. از روزگاری که مادرش مکتب دار بود روزگار کشف حجاب از یک پوشش محلی استفاده می کرده تا کسی موهایش را نبیند. از خیلی چیزها می گوید. او گنجینه ای از اصطلاحات و لغات محلی است که خیلی دلم می خواهد بنیشینم و بنویسمشان. انقدر مهربان است و صبور که بعید می دانم کسی از او کینه ای به دل داشته باشد. هر وقت هم که ناراحتی و برایش درد دل می کنی مثل یک منجی می گوید برایت دعا می کنم. و واقعا هم دعاهایش سخت گیراست. جمله صبور باش خدا با صابران است ورد زبانش است و حالا که چشمهایش دیگر خوب نمی بیند ولی هنوز خودش غذا می پزد و هنوز در غذای روزانه اش ماست و شیر و پنیر جای خاصی دارد. گیسهای حنا بسته اش دو تا تا کمرش است. ای کاش حداقل این یکی را ازش به ارث برده بودم. چهارقدش را با یک ینجاق زیر گلویش محکم می کند و پایینش را گره می زند و همیشه پیراهن کمر چیندار می پوشد. یک پیر زن سنتی کاملا روستایی که بسیار دوست داشتنی است و نیمی از سال را به همت بچه هایش در شهر سکونت دارد. خدایا حفظش کن. خیلی دوستش دارم.

خدایا شکرت. بابت حضور این آدمهای مسن در زندگی ما که نعمت هستند برای مان. خدایا شکرت بابت چشمهای خوشحال مادرم که مثل تیله می درخشید. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش مثل همیشه باش. دانا، توانا، بخشنده، رزاق، حق و نزدیک.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:29  توسط آدم چاق  | 

نشستم تند و تند دارم کارهایم را لیست می کنم تا عقب نمانم. انقدر زمان سریع می گذرد که دارم خفه می شوم. حساب کردم اگر روزی 12 ساعت کار کنم دقیقا این کارهای باقیمانده آخر سالی بنده 31 روز طول می کشد در حالی که کمتر از 15 روز وقت داریم تا پایان سال. خدارا شکر خانه تکانی تمام شد. پسرها با کمک دوستانشان نمایشگاه خیریه راه انداختند و اصلا هم وقت کمک کردن در کارها را ندارند. تنها چیزی که تو این روزها کمی آرامش دهنده است کلاس پیلاتس است که به همت یکی از همکاران در سالن ورزشی اداره راه اندازی شده و بنده یک روز در میان یک ساعت در این کلاس شرکت می کنم. سر جمع با زمانی که برای رفت و برگشت به باشگاه اداره می گذارم دو ساعت از زمانها را از دست می دهم ولی کلی فِرِش می شوم وقتی بر می گردم. تو این ده دوازده روز روی وزنم که هیچ تاثیری نگذاشته است.

اما خانم دکترهای خواننده این وبلاگ پاسخ گو باشند. چند وقتی بود که با خواب رفتگی دست و گزگز سر انگشتان پسر بزرگه مواجه شده بودیم که خدا برکت دهد به اینترنت با یک سرچ به این نتیجه رسیدیم همه چیز می تواند باشد. از یک کم خونی بگیر تا ام اس. خوب من هم که یک آدم مرگ استرس زده ترسو سریع پسر بزرگه را مجبور کردم برود دکتر. دکتر محترم هم علاوه بر آزمایش خون ام آر آی سر و گردن نوشت. تا جوابها بیاید جانمان به لبمان رسید. خدا را شکر ام آر آی همه چیز را نرمال نشان داد. اما امان از آزمایش خون که نشان می داد غلظت خون دارد، تعداد گلبولهای سفید خونش کمتر از حد معمول است(یعنی از نظر دفاع بدنش ضعیف است) و کلسترول بالا. خلاصه این شد مقدمه جنگی در منزل ما که آقا جان بنده چاقم کلتسرولم بالاست این بچه که از لاغری شبیه مداد است چرا؟ از بس که تا من سرم را بر می گردانم قوطی روغن را سرازیر می کنید توی غذا. (در واقع این کار را همیشه شوهرم می کند و همیشه هم باعث فغان بنده است). حالا اگر تا کنون کمر به قتل تدریجی بنده بسته بودید از این به بعد به خاطر بچه های خودتان هم که شده این کار را نکنید. خیلی علاقه مندید خودکشی کنید روی بشقاب غذای خودتان بریزید و .... حالا پزشکهای محترم پاسخگو باشند که برای رفع این مشکلات چه باید کرد. استفاده از سماق و شوید و کدو سبز بخار پز که در راس امور قرار گرفته چه کنیم که تعداد گلبولهای سفید بالا برود و چه کنیم که غلظت خون کاهش یابد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. بابت خانه تمیز. بابت مردمی مهربان که این روزها همتشان را در کمک و دستگیری از هم به چشم می بینم. خدایا شکرت بابت کشوری آباد و دولتی که بالاخره راه فروتنی آموخته و یاد گرفته وقتی از پس کاری بر نمی آید بگوید ما از دستمان کاری بر نمی آید و مردم خودشان باید به فکر باشند. مردم عزیز دولت اعلام کرده که در مدیریت آب دیگر کاری از دستش بر نمی آید. ما 29 سال دیگر خشکسالی در پیش داریم که تا 20 سال دیگر استانهای شمالیمان هم خشک می شوند. خواهش می کنم التماس می کنم آب کم مصرف کنید. کشور ما آب ندارد. با تمام این حرفها خدا را شکر می کنم بابت مردم فهیممان که بسیاری در جنبش «روزی یک لیوان آب صرفه جویی کنیم »شرکت می کنند. خدایا باش. که اگر توجه تو نباشد معلوم نیست که چه بر سرمان بیاید. خدایا باش مثل همیشه با. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:27  توسط آدم چاق  | 

روزهای پایانی سال طوری روی آدم استرس ایجاد می کند که انگار روزهای پایانی عمرت را سپری می کنی. انگار خداوند دارد امتحان می کند ما را ببیند اگر بدانیم مثلا عمرمان دارد تمام می شود چطور روزهای پایانی عمرمان را سپری می کنیم. هر روز بشور و بساب. هر روز کار و کار و کار.

خانه تکانی نیمه کاره ام را دارم به پایان می رسانم. فرشها باید برود فرش شویی و شیشه ها انقدر تمیز شود که بشود دنیا را زیبا دید. توی آپارتمان ما هر روز یکی از پنجره آویزان است. بوی وایتکس و پودر لباسشویی و ... همه جا را پر کرده است. طبق روال همسر هم این موقع سال نمی تواند کمک کند. خلاصه این چند شخصیت بنده دقیقا مثل هر سال می گذارد شب عید دمار از روزگارم در می آورد شخصیت مادر، کلفت، آشپز، کارمند، رئیس و .... بعد شب عید می شود کمر داغان و پوست دست و پای خراب به خاطر شستشو.

با تمام این حرفها کیف می کنم وقتی خانه را تمیز می کنم. همان یک استکان چای قند پهلو بعد از خستگی و خوابیدن راحت بعد از کار زیاد ما را بس. خانمها خانه تکانیتان مبارک باشد. آخر سال پر پولی را برای همه آرزو می کنم.

خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا ما را آنی و کمتر از آنی به خودمان وا مگذار که سخت محتاج توجهت هستیم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و بخشنده و نزدیک.

 

پ ن- دوستان ببخشید که فرصت نکردم پیامهایتان را تایید کنم. در اولین فرصت همه را پاسخ داده و تایید می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:35  توسط آدم چاق  | 

امروز وقتی در اتاقم را باز کردم با یک گلدان بزرگ گل بنجامین مواجه شدم که ذوق زده ام کرد. گویا رئیس بزرگ تصمیم گرفته که برای اداره گل بخرد در تمامی دفاتر گلهای مختلفی با توجه به سایز دفتر و ... بگذارد. راستش را بخواهید اولین رئیس مردی بود که دیدم اینگونه گلها را دوست دارد و به فکر روحیه افراد هم هست. خلاصه از صبح می روم و می آیم قران صدقه گل توی اتاقم می روم. می گویند که برخی چیزها هستند که در دنیا انرژی منفی را از آدم دور می کنند. مثل گل و آب. هرچه بیشتر باشد انرژیهای مثبتی که به سمت آدم می آید بیشتر است. مثلا وقتی کنار دریا می نشینیم احساس آرامش خاصی به آدم دست می دهد تا زیر دوش باشیم و یا در استخر آب. حتی برخی قدیمیها می گفتند که هر وقت خواب بد دیدید اول صبح برای آب روان تعریف کنید که خود نشان می دهد آب انرژی منفی را از آدم می گیرد. گلها و گیاهان نیز همینگونه اند. هرچه اطرافمان سبزتر باشد احساس خوبتری داریم و انرژیهای منفی بیشتر از ما دور می شوند. خوشحالم که یک گلدان گل زیبا در اتاقم هست. خدا کند خشک نشود.

خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که به من دادی. خدایا بابت نم باران امروز صبح متشکرم و از باران خوزستان که اجازه تنفس به دوستانم را داد از تو سپاسگزارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:16  توسط آدم چاق  | 

وقتی کار می کنی همش دلت شور دوستانی را می زند که در خوزستان زندگی می کنند و هر دفعه که زنگ می زنند از وضعیت بد هوا حرف می زنند. هر وقت با هم صحبت می کنیم یک غم عظیم در دلمان می نشیند بابت این بی درایتی و مدیریت نا درست. اینکه بین بد و بدتر لابد مسئولین مجبورند یکی را انتخاب کنند. بین از دست رفتن کشاورزی و حل مشکل تنفس. هر کس یک تز می دهد من اگر بودم قید کشاورزی را می زدم. آدمها می توانند گرسنگی را با صرفه جویی و .... تحمل کند ولی بدون هوا و تنفس اصلا زنده نمی مانند که بخواهند گرسنه بمانند. ای کاش به فکر راه حلی باشند برای باز کردن دریچه های سد ها و احیاء هور العظیم که خاستگاه گرد و غبارها تشخیص داده شده است.

وقتی کارهایت زیاد است ممکن است سه چهار روز در میان هم روی ترازو نروی. وقتی کارهایت زیاد است ممکن است ناخواسته هر چیزی را بخوری و متوجه وزنت هم نباشی. بعد چند روز وقتی می روی روی ترازو آنهم با استرس هیچی چیز خوشحال کننده تر از این نیست که ببینی وزنت تغییر نکرده و یا حتی صد گرم هم کم شده و کلی ذوق مرگ می شوی.

این حال خوش را به هوای تمیز و باران خورده تهران هم باید اضافه کرد که اگر در کنار پاراگراف اول قرار گیرد نوعی احساس گناه به آدم دست می دهد. تا کنون که مشکلات کشور با برنامه ریزی حل نشده و فقط خدا حل کرده امیدوارم که ایندفعه هم خدا خودش یک رحمی به دوستان ما در خوزستان بکند و باران عظیمی بفرستد.

خدایا شکرت بابت سقف بالای سر، بابت هوای تمیز این روزها که قبل از این حسابی در حال خفه شدن بودیم و خدایا بباران باز هم بر تن کشور مان رحمتت را که غیر از تو امیدی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:4  توسط آدم چاق  | 

سلاااااام به دوستان گلم و عرض پوزش از اینکه اینهمه وقت بی خبرتان گذاشتم. این روزها که حسابی سرمان شلوغ است و هر روز جلسه بازی و حرص خوردن و .... به راه است به علاوه اینکه کلا یک روز توانستیم برویم کمک خواهر جان بابت نوزاد تازه متولد شده که کله اش از یک پرتقال تامپسون هم کوچکتر است. کلا زحمت بی خودی کشیده بچه دو کیلویی به دنیا آورده بعد از نه ماه خخخخخخخخ ولی انقدر خوردنی بود این کوچولو که اصلا دلمان نمی آمد روی زمین بگذاریمش.

پسرها هم شکر خدا به زندگی مشغولند و بنده هم به سلامتی و میمنت الان یک هفته است حتی آن پیاده روی نیمساعته را هم از خودم دریغ کردم و از آن مهمتر اینکه امروز برای یکی از دوستان که مشکل سنگ سازی کلیه دارد هم منبر رفته بودم که سلامتی از همه چیز واجب تر است حتما پیاده روی را توی برنامه ات بگنجان. یکی نبود به خودم بگوید تو اگر بیلزن خوبی هستی باغچه خودت را بیل بزن نمی خواهد برای دیگران نسخه بپیچی.

کار کش قوس دارمان همچنان کش می آید تا به من نشان دهد که هرچه هم که کلاه همه چیز دانی سرت بگذاری و از خودت انتظار داشته باشی این یکی را باید به آن بالایی کاملا واگذار کنی و راهی جز توکل کردن نداری.

از اینکه با پیامهای پر مهرتان مرا به نوشتن امیدوار می کنید و دل یک آدم چاق را شاد می کنید از داشتن این همه دوست خوب و پر انرژی سپاسگزارم. نمی دانید پیامهای شما دوستان چه انرژی مثبتی را به قلب من روان می کند. برای همگی شما دوستان آرزوی خوش بختی و شادی می کنم.

خدایا عاشقتم. خدایا سپاسگزارم و شاکر هر آنچه دادی و ندادی. خدایا همه چیز را به دست پر توان تو سپردم. خدایا در این روزهای پایان سال جیبهای همه دوستان را پر از پول، دلهایشان را پر از شادی و جسمشان را پر از سلامتی و انرژی بگردان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:1  توسط آدم چاق  | 

من نمی دانم این لفظ آخر سال چه انرژی ای به آدم می دهد و اول زمستان کلمه آخر سال است بر زبانها می افتد. خلاصه این کلمه آخر سال باعث شد که هی در حال دوندگی باشیم و از این خانه مجازیمان غافل شویم. این هفته کلا به همایش بازی گذشت. گفتم همایش بازی چون غیر از مقاله های آبکی چیزی از آن در نمی آید. بگذریم.

این روزها یک نوزاد هم دارد به خانواده ما اضافه می شود و امروز آخرین روزی است که بالهایش را قیچی می کنند و می گذارند روی زمین تا اهلی زمین شود. تا یاد بگیرد برای پریدن باید خودش تلاش کند. تا یاد بگیرد برای رشد بالهایش باید نزاع بین عقل و احساس را خودش مدیریت کند و بداند که اختیار دست خودش است که بپرد یا بماند. خدایا این مادر و بچه را به سلامت برگردند خانه.

صبح تو ماشین داشتم به رادیو جوان گوش میکردم. یک مصاحبه ای را با یک زن روستایی پخش می کردنددر یک بازار هفتگی. لهجه گیلانی زن و پختگی در کلام این پیر زن و حرفهایی که از فعالیتهای روزانه اش می زد از غذا دادن به مرغ و جوجه هایش و تمیز کردن طویله حیوانات و چیدن علف و رسیدگی به باغ و ... بگیر تا آشپزی و آماده کردن نهار برای شوهر و ..... خبرنگار پرسید از این همه کار خسته نمی شی؟ جواب داد کار کردن نشانه و عشق به زندگیه. اصلا خود زندگیه. شادی بخشه. چرا خسته بشم. لذت بردم از این همه همت و اینکه بر خلاف خیلیها که دائم الغر هستند شاکر خداوند بود و با یک دید مثبت به کارش نگاه می کرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه که به من دادی. خدیا خودت پناه ما باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:7  توسط آدم چاق  | 

امروز برای جلسه ای رفتم یکی از سازمانهای دولتی. بعد که جلسه تمام شد و آمدم بیرون تا از مسئول دفتر جناب معاون وزیر برای جلسه بعد هماهنگ کنم با تعجب دیدم جناب مسئول دفتر می پرسند شما احتمالا از اهالی فلان منطقه نیستید؟

- بله هستم.

+ چه جالب فلانی را می شناسید؟

- بله پدرم هستند؟

+ در حالی که چشمانش گرد شده بود پس من چرا شما را نمی شناسم؟

- من هم با تعجب خوب من هم شما را نمی شناسم دلیل هست که شما مرا باید بشناسید؟ شناخت پدرم به دلیل سرشناس بودن جد پدری چیز عجیبی نیست ولی بنده دلیلی برای سرشناسی ام وجود ندارد.

+ بعد می گوید که من دامادتان هستم.

- کدام داماد که من نمی شناسم. ایندفعه چشمهای من گرد شده بود؟؟؟؟!!!!!!!

+ بعد شروع کرد توضیح دادن که یک نسبت خیلی دوری با مادر بزرگمان دارد.

خوب برایم خوشایند بود که بر خلاف خیلیها که در اینجور مواقع خودشان را مخفی می کنند که خدای نا کرده برای کسی کاری انجام ندهند این بنده خدا خیلی واضح آشنایی داد و خیلی خوشحال گفت اگر کاری از دستم بر می آید بگویید حتما کمکتان می کنم. این آدمها انرژی مثبت هستند. این آدمها آدم را به زندگی امیدوار می کنند. این آدمها به ما یاد آوری می کنند که اگر به استقبال کارهای خوب برویم احتمالا یک جایی جواب خواهیم گرفت. خدا حفظش کند خیلی خوب و سریع کارهای ما را راه انداخت امیدوارم که نتیجه عمل خوبش را ببیند. تمام این احساسات خوب با پس زمینه بارش برف قشنگ که از پنجره اتاقش دیده می شد احساس خوشایندی را به من هدیه می داد.

کار کش و قوس دار ما همچنان نفسمان را بریده است. مشکلات مالی شب عید هم به آن اضافه شده و کلا در حال خفقان هستیم. همچنان می رویم و می آییم و اضطراب لهمان می کند. با این حال ناشکر نیستیم. امید به آینده وجود دارد و می توان امیدوار بود سال 94 بر خلاف امسال سال پر بار و برکتی باشد. خوشبختانه دو تا از قرار دادهای مهممان به نتیجه رسید و خیالمان بابت نیروی زیر مجموعه مان راحت است که سال آینده بی کار نمی شوند و شغلشان را از دست نمی دهند. خدایا شکرت.

خدایا بابت همه چیز شکر. بابت داشته و نداشته ام شکر. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:33  توسط آدم چاق  | 

آنوقتها که بچه بودیم هر از چند گاهی یک درویشی پیدا می شد که با نوایی دلنشین و صدایی خوش در مدح علی(ع) و زهرا(س) و پیامبر(ص) در کوچه ها می خواند. وقتی میگویم درویش منظورم اینهایی که گدایی می کنند نیستها واقعا درویش بودند. محاسن بلند و سفید و کلاهی مخصوص و عبایی و کشکول و تبرزین و نعلین و ..... یادمه اونوقتها این دراویش قداست داشتند. مدح ائمه حرمت داشت و مردم هم خیلی برایشان ارزش قائل بودند. شعرهای خیلی قشنگ و با مسمی ای را هم می خواندند و انقدر صدایشان قشنگ بود که دلت نمی خواست از کوچه شما بروند. مردم هم به آنها صله می دادند. و این ارزشمند بود. بعدها دراویش اصلی که مسلکشان درویشی بود کلا محو شدند. دیگر نمی دیدیمشان و جایشان را یک سری افراد که مثلا تعزیه می خواندند و در واقع نوعی گدایی می کردند و هر از چند گاهی توی کوچه ها پیدا می شدند، گرفت. با برخی ادوات شبیه تعزیه و یک پرچم که روی زمین پهن می کردند و صدهزار بار به مردم می گفتند اگر می خواهی ابولفضل حاجت روایتان کند چراغ خانه اش را روشن کنید و مثلا یک دو هزار تومانی روی پرچم بگذارید تا کار را شروع کنیم و خلاصه بیش از یکساعت به این منوال می گذشت تا یک شیر پاک خورده ای از صدای بلندگوی آنها خسته شود و یا واقعا به این قضیه ایمان داشته باشد و بیاید و مبلغی بدهد که اینها تعزیه بخوانند و چه تعزیه خوانی؟؟!!! کلا سر و ته قضیه چهار پنج دقیقه طول می کشید که بر می گشتند سر خط و بحث شیرین پول!

چند سالی هم هست که گویا شهرداری اینها را ساماندهی کرده  و مراکزی هست که تعزیه خوانهای واقعی در آنجا برنامه جرا میکنند و مردم عاشق امام حسین هم می روند با احترام تماشا می کنند و عزاداری می کنند و ... و بقیه هم نمی دانم کجایند که دیگر ما نمی بینمشان.

اما امروز وقتی حسابی سرم گرم کارم بود و داشتم گزارشی را جمع و جور می کردم صدای خوشی گوشم را نوازش داد. چقدر قشنگ مدح زهرا (س) می کرد. دلم می خواست بنشینم و گوش دهم. فکر کردم دبیرستان نزدیک اداره است که نواری چیزی گذاشته. خیلی صدای زیبا و دلنشینی داشت. اما دیدم انگار نه صدا دارد کم می شود. به دنبال صدا به سمت دیگر ساختمان اداره آمدم و از پنجره اتاق منشی بیرون را جستجو کردم. آه خدای من. یک درویش بود. یک درویش واقعی. پیر مردی که با همان هیبت لنگ لنگان می خواند و می رفت و حتی نگاه نمی کرد که کسی قصد صله دادن دارد یا نه. برای دل خودش می خواند انگار. خوش به حالش چه خوش دلی دارد این پیر مرد. ایستادم تا به ته کوچه برسد گوش کردم و گوش کردم و غرق شدم در خاطرات کودکی.

دلت شاد باشد و زنده پیر مرد. دمت گرم باشد و صدایت رسا درویش. روزت قشنگ که روزمان را قشنگ کردی.

خدایا حفظ کن این گونه پیرمردهای اهل دل را. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا حواست به من هست؟! می بینی این روزهای مرا؟ خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 11:50  توسط آدم چاق  | 

خانه را دوست دارم. همیشه وقتی کارم تمام می شود زود خودم را می رسانم خانه. خانه همانجایی است که سالها برایش زحمت کشیدم. همانجایی که اعضای خانواده دور هم جمع می شویم و از همه چیز و همه کس حرف می زنیم. مشکلاتمان را مطرح می کنیم و راهکارهای دسته جمعی برایش می یابیم. خانه مأمن من است. امروز که همه چیز را تعطیل کردم و خانه ماندم احساس خیلی خوبی داشتم. حتی اگر مجبور شدم چندین تا تلفن از اینجا جواب دهم و یا در بحث گروهی دوستان در وایبر شرکت کنم. روز خوبی بود چون رشته های نور را می دیدم. روز خوبی بود چون از صبح برای شاممان تدارک دیدم. روز خوبی بود چون بعد از یک روز برفی هوا پاک پاک بود و امروز نامش هوای پاک بود و خورشید سعی می کرد باتابش کم رمقش گرم کند این شهر سرد سنگی و سیمانی را. امروز روز خوبی بود چون گل زدیم و پیامهای تبریک دوستان به سمتمان سرازیر شد. انگار لازم بود که امروز تنهایی بمانم در خانه و فارغ از همه چیز به دو دو تا چهارتای خودم با زندگیم بپردازم. شاید لازم بود مثل چند وقت پیش بنشینم و خودم را یقه کنم و از خودم حساب بکشم که از جان این زندگی چه می خواهم که اینگونه شده. خلاصه امروز را دوست داشتم چون کلی تکلیفم را با خودم روشن کردم. چون در خانه ام آرام گرفتم. خانه را دوست دارم. مثل هر زن دیگری که دوست دارد در خانه اش آرام بگیرد امروز من هم آرام گرفتم. خدایا این آرامش را حفظ کن. خایا چقدر عاشق روزهای روشنت هستم. آینده را روشن تر از اکنون کن. خدایا شادی را به همه دوستان و همراهان ارزانی دار. خدایا شکرت. الهی شکر. خدایا باش. مثل همیشه باش. سخاوتمند و بخشنده و مهربان و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 15:36  توسط آدم چاق  | 

یکی دو هفته پیش با دوستان همدوره دانشگاه جمع شدیم کافه کتاب. چه روزی بود. بچه ها چقدر تغییر کرده بودند ولی همگی همانطور مهربان و خوش رو و خنده رو بودند. همان دو سه ساعتی که باهم بودیم سیلی از انرژی و شادی به سمتم روان بود. به طوری که وقتی ساعت هفت و نیم زدیم بیرون و از صبح زود هم سر کار بودم کلی انرژی داشتم و شاد بودم. توی ترافیک تهران انقدر که فکر بچه ها بودم اصلا نفهمیدم کی رسیدم. خوش گذشت به معنی واقعی خوش گذشت.

برخی بچه ها را از جشن فارغ التحصیلی دیگر ندیده بودم. چقدر حرف داشتیم برای گفتن. خندیدیم و در قالب دختر های جوان دانشجو که فارغ از دنیا به جرز دیوار هم می خندند خندیدیم و شیطونی کردیم. چقدر دلم می خواهد آن جمع دوباره تکرار شود. امیدوارم که عمری باشد تا دوباره تکرار شود. این روزها بدجور افتاده ام به دنبال پیدا کردن دوستان قدیم. امیدوارم که موفق شوم.

مشکل کش و قوس دارمان همچنان کش می آید تا ببیند من قوی ترم یا او. پنجه در پنجه ما افکنده. ماشین هم همچنان اذیت می کند. امیدوارم که معجزه ای رخ دهد در این گیر و دار پولی برسد تا بتوانم این ماشین دائم المریض را عوض کنم.

از دوستانی که صمیمانه و صادقانه و خالصانه دستانشان به سمت آسمان رفت و برایم دعا کردند به اندازه یک عمر متشکرم. باشد که خداوند به نیت خالصشان زندگی را برایشان سهل گرداند.

خدایا از داشتن این دوستها که سرمایه معنوی من هستند سپاسگزارم. خدایا از روزهای کوتاهی که بر من کشدار می گذرد باز هم سپاسگزارم. شاید حکمتی در آن نهفته است که من نمی دانم. خدایا باش. مثل همیشه باش. پشتوانه ام باش. وقتی زاری می کنم گوش باش و وقتی به سمتت می آیم آغوش باش. خدای من ای مهربانترین مهربانان. دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 11:22  توسط آدم چاق  | 

این روزها دست به هر کاری می زنم به خنسی می خورد. شاید هم به پیسی می خورد.چه می دونم اسم دیگری برایش پیدا نمی کنم. می روم به دنبال کار کش و قوس دارمان پیش نمی رود بعد که کار از کار گذشت و دیگر پی گیر شدنش سالب به انتفاع است یکدفعه از یکجای دیگر دوتا دوتا راهکار پیدا می شود. دقیقا نوشدارو بعد از مرگ سهراب.

از طرفی یک کار گیر و گرفت دار دیگر که هر سال یکبار تنمان را می لرزاند و اعصاب نداشته مان را به هم می ریزد دوباره یک روز دقیقا یک روز که دیگر از شدت خستگی و سرماخوردگی و سردرد و ... توی منزل کپیده ای خبرش به دستت می رسد و حالت را بدتر می کند. اصلا اوضاعی است.

از ماشینی که یکروز در میان خراب می شود و کلا نقش پاتیناژ رفتن روی سلولهای غیر قابل ترمیم عصبی را بر عهده دارد دیگر نمی گویم. از پیسی مالی هم نمی گویم که کلا تمام اقساط این ما معوق شد تا یک صدم از تعهداتمان را بتواند جبران کند. خلاصه شیر تو شیری است که اوضاعم دقیقا با اسم وبلاگم همخوانی دارد. جهت اطلاع دوستانی که هر از چند گاهی پیام می گذارند که کلمه بدبختی را از سردر وبلاگت بردار .

تو این همه گیر  دار بارش برف یک نعمت بود که کمی ته دلمان را برخلاف سردیش گرم کرد. فقط در این بین حال خوش پسر بزرگه کمی حالم را بهتر می کند.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت است و گرفته هایت امتحان. پس باز هم شگر ولی انقدر امتحانهای سخت سخت نگیر می بریم ها تقصیر خودت است. خدایا باش. مثل همیشه مهربان و توانا و بخشنده. همینکه حضور گرمت را احساس می کنم و هستی سپاسگزارم.

دوستان این روزها قشنگ است. تولد دو بزگوار پیامبر (ص) و امام جعفر صادق(ع) . اولا مبارک باشد و دوم خیلی خیلی خیلی محتاج دعاهای خالصتان هستم.

بچه هایی که مشهدید دوستانی که قم هستید اگر خدمت آن بزرگواران رسیدید خیلی خیلی سلام مرا برسانید و التماس دعای خاصه دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:30  توسط آدم چاق  | 

مگر نه اینکه شب یلدا بلند ترین شب سال است. مگر نه اینکه بعد از شب یلدا هر روز بلند تر می شود شب کوتاه تر. مگر نه اینکه با این حساب هر روز باید طلوع خورشید سی ثانیه تا یک دقیقه زودتر اتفاق بی افتد؟

حالا سوال من این است پس چرا هر روز دارد طلوع خورشید و اذان صبح دیرتر اتفاق می افتد و اذان مغرب و غروب خورشید زودتر. به عبارتی هنوز روزها دارند کوتاه تر می شوند.

چند روز پیش طلوع خورشید ساعت 7:12 دقیقه بود امروز 7:14 دقیقه. این عجیب نیست؟

یا شب چله را اشتباه می کنیم و باید ده بهمن شب چله یا همان شب یلدا بگیریم یا یکجایی از یک زمانی به بعد تقویم نویسان و منجمان ما اشتباه کرده اند و ما سالهاست که همه تاریخها را همینطوری اشتباه تعیین می کنیم و احتمالا سال تحویل اول فروردین نیست و مثلا یک روز تو اواخر فروردین و یا اوایل اردیبهشت باشد.

باور بفرمایید چیزی که امروز صبح ذهن من را به خودش مشغول کرده بود همین سوالات بود. یک چیزی این وسط نمی خونه کارشناسان فن بنده را روشن بفرمایند!

خدایا شکرت بابت اینکه هر روز صبح معجزه طلوع را می بینم. هر روز صبح توان رو به قبله ایستادن را به من می دهی. بابت اینکه داخل این جمجمه چیزی احتمالا هست که این فکرها هم به سرمان می زند. خدایا شکرت بابت هوای نسبتا تمیز امروز صبح تهران که تا دامنه های کوههای شمال و جنوب را می بینم. هرچند این وضعیت تا غروب دوام نمی آورد. خدایا ببار باران رحمتت را بر سر مردم این مرز و بوم که هم ذخیره سد لار تمام شد و پنج روز دیگر آب ندارد و اگر همینطور پیش برود شرق تهران آب جیره بندی می شود و هم آلودگی هوای تهران خدایا خودت به مردم ما رحم کن خودمان که بلد نیستیم به خودمان رحم کنیم! بار الها بزرگا بخشایشگرا دوستت دارم و عاشقانه روی تضرع به سمتت می آورم. همیشه مراقبم باش.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 7:12  توسط آدم چاق  | 

آقا سلام. سلام آقا جان. می شود برای من هم دعا کنید؟ می شود یک گوشه چشمی به ما کنید؟ آقا خاک پایت سرمه چشمانم امامتت تبریک. آقا می دانی که خیلی منتظریم. می دانی که همه داغ خیلی چیزها به دلمان مانده است. آقا هنوز نرسیده روزی که بر کعبه تکیه زنی. آقا ای به قربان آن صوت حجازی قرآنت، ای به قربان آن زلف سیاه و پریشانت آقا می شود برای من هم دعا کنید؟ می شود یک نگاهی به ما کنید؟ آقا سلام

سالروز امامت آقا صاحب الامر مهدی (عج) بر همه شیعیان مبارک باد

الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 10:34  توسط آدم چاق  | 

می گویند عالم برزخ یک دنیای بلاتکلیفی برای مردگان است تا روز قیامت فرا برسد و تکلیف بهشتی یا جهنمی بودن ملت مشخص شود و همانها که اینها را می گویند اگر بنشینید و بقیه حرفهایشان را دو دوتا چهارتا کنید می فهمید که غیر از 14 نفر بقیه همه با هم می رویم جهنم  حالا هر کدوم بسته به میزان رذالتمان یک طبقه از جهنم قرار می گیریم خخخخخخخخخخخ شوخی کردم همین جماعت در کنار همه این حرفها می گویند که خدا انقدر مهربان است که حتی شیطان هم به بخشیده شدنش امیدوار می شود و در توبه برای همه باز است.

بی خیال نشستیم بحث فلسفی بی خودی می کنیم. خدا همه ما را به راه راست هدایت کند.

حکایت این جفنگ گفتنهای بنده از پریدن وایبرم در اول صبح بعد پیامک اعصاب خوردکن یک بنده خدای دیگر و همچنان بلاتکلیف ماندن آن کار کش و قوس دارمان است که حسابی روی اعصابم است و مثل آدمی که وسط یک پل نسبتا پوسیده شکسته نه راه پس دارد و نه راه پیش ایستاده باشم، یا مثل آدمی که توی ماشین گیر افتاده و از پشت سر و یک ماشین زده بهش و خودش هم زده به ماشین جلویی و کنار گاردریل یک دره عمیق گیر افتاده است و هیچ راه گریزی ندارد. خلاصه اعصاب خوردکن تر از این نتوانستم تمثیل بیاورم. خودتان حساب بقیه را بکنید.

خدایا شکرت که هنوز فکری برایم مانده که بنشینم و تو این همه گیر و گرفت مسائل را با نگاه طنز ببینم تا شاید کمی از فشار این مسائل کم شود. خدایا شکرت بابت اینکه اصلا شغلی هست که گیر و گرفتش هم هست. خدایا شکر بابت نان توی سفره و بابت سقف بالای سرمان و بستری گرم که می توانیم دمی در آن بیاساییم. خدایا باش. مثل همیشه باش. خدایا بی واسطه می خواهمت پس خودت به دادم برس.

یا حی یا قیوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 15:19  توسط آدم چاق  | 

جریان یکی از کارهای کش و قوس دار ما تو این چند روزه به مو رسیده و فقط خدا خدا می کنیم که کارها جوری پیش بره که پاره نشه.

بچه ها این روزها خیلی خیلی خیلی خیلی به دعای شما دوستان نیاز دارم. برایم دعا کنید

خدایا شکرت بابت همه این دوستان خوب که دارم. خدایا باش مثل همیشه پشت و پناهم باش. وقتی که زاری می کنم گوش باش وقتی به سمتت می آیم آغوش باش و وقتی حواسم نیست حواست باشد که بی تو هیچ قدمی هیج کاری به سر انجام مقصود نمی رسد.

بسم الله الرحمن رحیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 10:3  توسط آدم چاق  | 

چند ماه پیش یک گروه درست کردم و سه چهارتا از بچه های همدوره دانشکده را عضو کردم تا شاید بقیه را هم پیدا کنم. این روزها روی عرش سیر می کنم تعدادشان شده 12 نفر. امیدوارم همه همدوره ای ها را بتوانم یک روز دور هم جمعشان کنم تا یادی از دوران دانشگاه شود. از اردوها، از فضای سبز وسط دانشکده، از سلف سرویس، از شیطونیهای سر کلاسها و دست انداختن استادها و ........

انقدر این روزها حالم خوشه از یاد آوری خاطرات و اینکه می بینم شکر خدا همگی بچه ها سالم هستند و خوشحال و هر کدام یکی دو تا بچه دارند. یکیشان مثل خودم بچه اش دانشجوست و بقیه هم بچه های کوچکتری دارند. خدا حفظشان کند. امروز عکس بچه ها را می گذاشتند و من هی لا حول ولا قوت الا بالله می خواندم. انشا الله که زیر سایه پدر مادرهای موفق و پر تلاششان موفق و پیروز باشند.

خدایا شکرت بابت این خوشیها و این امکانات این دوره زمانه که می توانیم دوستان قدیم را بیابیم. خدایا از بودنت ممنونم. لطفا بیشتر کمکمان کن تا از شر مشکلات خلاص شویم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و تواناو نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 15:24  توسط آدم چاق  | 

ما ایرانیها دائم عادت کردیم به توهم توطئه. توطئه بدخواه بودن دوست و همسایه. اینکه حسودن و چشممان می زنند. توهم اینکه فلان اتفاق را لابد فلان کشور برنامه ریزی کرده بود که همچین بلایی سرمان بیاید. بعد فکر کنید شب خواب ببینی که مثلا خانه کلنگی بزرگی خریده ای و رفته اید برای اینکه یک دستی به سر رویش بکشید تا آماده شود اسباب وسایل ببرید. آنوقت توی یکی از اتاقها که داری موکت کهنه کف را میکنی با خیل عظیمی از حشره ای به نام ساس مواجه می شوی که هیچ راهی برایش پیدا نمی کنی غیر جمع کردنشان با جارو برقی! از آنجایی که با صدای اذان صبح از خواب بیدار می شوی با خودت فکر می کنی حتما تعبیری دارد بعد تعبیر خواب یکی از بزرگان را نگاه می کنی می بینی نوشته ساس حشره ای موذی است و دشمن است. اگر در خواب دیدید که ساس را از بین می برید یعنی دشمن را از بین می برید و به آرامش می رسید. اگر در هنگام کشتن ساس خون از آن خارج شد یعنی با حذف دشمن یک چیزی هم عایدتان می شود. اگر خواب دیدی که ساس در لباستان است یعنی دشمن یکی از اقوام و نزدیکان است و اگر در بسترتان است یعنی همسرتان با شما دشمنی می کند. اگر در اتاقتان است یعنی خلاصه دشمن دارید و اگر زیاد باشد یعنی دشمنان بی شمار دارید!!!!!!! ها؟! جان؟! چی ؟!دشمنان بی شمار دارم؟؟؟؟؟!!!!! چرا مگه من چه هیزم تری به دیگران فروخته ام. آقا از صبح توهم توطئه برداشته مان که نکند هرکسی تو اداره، خانه، راه پله و .... می بینم ساس آخ نه ببخشید یکی از آن خیل دشمنان است. توهم توطئه که شاخ و دم ندارد والا حالا خوب است با قدرت همه شان را جارو کردیم و از بین بردیم!!!!!!!

روزهای خوبی بود به خصوص که رفتیم منزل نو دوست جان هم برای روضه و هم برای دید و بازدید. کارها همچنان بسیار کج دار و مریز جلو می رود و خون به دلمان می کند. خدایا خودت به داد برس.

خدایا شکرت بابت برف دیشب و بابت هوای آفتابی دیروز که بچه ها حسابی رفتند پیست برف بازی کردند و تویوپ سواری و ... بهشان خوش گذشته بود و دست آخر هم با دماغهای قرمز و لپهای گلی برگشتند خانه.

خدایا شکرت بابت همه این روزهایی که به عمر ما اضافه می کنی و خورشیدی که هر روز معجزه ای دیگر می آفریند. خدایا شکرت که سقفی و جای خوابی گرم و راحت هست که خوابهای صد من یکغاز هم می بینیم.  خدایا شکرت بابت همه آن چیزهایی که به چشم نمی بینیم ولی شما به ما ارزانی داشته اید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ساعت 10:50  توسط آدم چاق  | 

این روزها بازار مهمانیهای کربلاییهای از راه رسیده داغه. خاله، عمه، خواهر شوهر، دایی، زندایی و خلاصه هر کدام زنگ میزنند دعوت می کنند. بعد فکر کنید دائم بخواهید با این همه کار و گیر و گور هر شب مهمانی هم بروید و چند ساعتی هم آنجا از دست بدهید. چند شب پیش توی یکی از همین مهمانیها به یک بنده خدایی تعارف کردم که بیایید منزل ما شب را سپری کنید و نهار در خدمت باشیم و ... گفت ای بابا انقدر کار داریم که خدا می داند روی پیشانی ما نوشته کار. گفتم خدارا شکر که سلامتید و کار می کنید. راستش وقتی کسی غر می زند که کارم زیاد است وقتی کسی نق نق می کند که همش در حال دویدنم و .... با خودم می گویم نمی دانید چه نعمتی دارید که غر می زنید. یاد خودم می افتم که روزگاری انقدر تند و سریع و پر کار بودم که کسی جلودارم نبود. اما حالا درست که زیاد کار می کنم ولی توان آنوقتها را دیگر ندارم. انگار اندوخته انرژیم تحلیل رفته و دیگر مثل آنوقتها راندمان کارم بالا نیست. یاد همان روزها می افتم که دائم از زیاد بودن کار ناله می کردم و با خودم می گویم انقدر ناشکری کردی که دیگر توان آنوقتها را نداری. حالا وقتی کارم زیاد است وقتی بعضی شبها تا نزدیکهای صبح می نشینم و می نویسم و کار می کنم از هر لحظه اش کیف می کنم. خدارا شکر می کنم که این توان هنوز در من هست. اگر شبهای پشت سر هم نمی توانم بنشینم و از جادوی خلوت شب استفاده کنم ، چند روز درمیان می توانم این کار را بکنم. خدارا شکر.باید خدارا شکر کرد که جوانانمان عاشق امام حسین(ع) هستند و می روند برای اربعینش. باید خدارا شکر کرد که اقوامی هستند که دوستمان دارند و دعوتمان می کنند. باید خدارا شکر کرد بابت سفرههایی که گسترده است و بهانه ای برای دید و بازدید و بگو بخند و .... باید خدارا شکر کرد که شغل هست. باید خدارا شکر کرد که اسیر نامرد نیستیم. باید خدارا شکر کرد که می توانیم کاری انجام دهیم. باید خدارا شکر کرد که هنوز هم می توانیم آشپزی کنیم و هر از چندگاهی خانه ای که هست را نظافت کنیم. باید خدارا شکر کرد بابت همه آنچه که داریم و مثل ماهی توی آب نمی بینمشان. خدایا غفلت ما را به بزرگی خودت زیر سیبیلی در کن و هوای ما را تو این روزهای آخر پاییزی داشته باش. خدایا شکرت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:41  توسط آدم چاق  | 

شدید مشغول کار بودم. ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه. پیامک بانک برایم آمد که مقدار 3700 تومان از حسابم کسر شده بابت صدور برگه عدم پرداخت چک. صدور برگه عدم پرداخت چک؟!!!!!! مگر من امروز چک داشتم. سر رسیدم را نگاه کردم خبری نبود. کلندر گوشی را نگاه کردم باز هم خبری نبود. ته چک را نگاه کردم ای داد بیداد برای جمعه چک داشتم و دو روز تعطیلی و شلوغی منزل و ... کلا فراموش کرده بودم. فوری زنگ زدم بانک گفتند از یک شعبه دیگر برگشت خورده اگر اینجا بود صبح به شما زنگ می زدیم. کد و نام شعبه را گرفتم. مربوط به شهرستان بود. سریع از 118 پیش شماره و شماره اطلاعات شهرستان را گرفتم و زنگ زدم دیدم بله چک را برگه کرده اند و دارند برگشت می زنند. کلی با رئیس بانک صحبت کردم و خواهش و درخواست که چک را برای یک ربع نگه دارند. حالا ساعت ده دقیقه به دوازده است و معمولا ساعت دوازده کلر را می بندند و ...... نفسم به شماره افتاده بود. صورتم داغ شده بود و کهیرهای عصبی شروع کرده بود به بیرون ریختن. شماره همسر را گرفتم آنتن نداشت. خوب احتمالا قسمتی از سایت محل کارش است که آنتن ندارد. دوباره حالم خرابتر شد. فکر کردم که به چه کسی زنگ بزنم. در همین حال همکارم هم آمد گفت شاید داشته باشد حسابش را چک کرد تقریبا نیمی از پول را داشت. گوشی را برداشتم و به دو تا از شوهر خواهرها زنگ زدم. بندگان خدا طی پنج دقیقه پول را به حسابم ریختم. دوباره زنگ زدم بانک شهرستان و با رئیس بانک صحبت کردم. مشکل حل شد. با کمک یک اس ام اس حل شد. اگر این پیامک نبود الان من بودم و چک برگشتی و درگیری برای رفع سوء اثر که احتمالا امکان پذیر هم نبود. خدا حفظ کند خانواده ام را و همکارم را که اگر نبودند و دستشان خالی بود الان کی به دادم می رسید.

کمی که آرام شدم زنگ زدم از تک تکشان تشکر کردم. کمر درد سیاتیکی که ریشه عصبی دارد سراغم آمده بود. تهوع شدید داشتم و کهیر داشت به داخل بینی ام سرایت می کرد. اسپری بکلام را از کیفم در آوردم و در هر بینی یک پاف مصرف کردم. یک عدد هم بتامتازون خوردم اما کفاف نکرد دوباره کلینیک دوباره سرم و هیدرو کورتیزون. هنوز کمردرد دست از سرم بر نداشته. همسر عصر از همه جا بی خبر آمد خانه. قضیه چک را که گفتم بنده خدا مانده بود همینجور وا رفت روی مبل. بعد هم بنده را به کلینیک رساند. همین شد که امروز رفت سامانه پیامکی بانک خود را فعال کند.

غیر از شکر خدا چیزی نمی توانم بگویم. شکر خدا به خاطر حفظ آبروی چندین و چند ساله ام که پس از چندین سال داشتن حساب جاری و دسته چک بی جهت به خاطر یک بی توجهی آبرویمان نرفت و یک پیامک خبر رسان شد و ... خدا یا شکرت که خانواده حمایتگری دارم و در اینگونه مواقع دستم جلوی نامرد دراز نمی شود. خدایا شکرت بابت آرامش امروز و بابت اینکه اگر دردی هست درمانش نیز هست. خدایا به همه دوستان و خوانندگان روزی ای طیب، حلال و فراخ عطا کن. خدایا باش. مثل همیشه نزدیک و مهربان و توانا و قادر و بخشنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:26  توسط آدم چاق  | 

از صبح منزلمان شلوغ است. برنجها پاک شد. زعفران ساییده شد. گلاب و  دارچین و هل ساییده و روغن و ظرفها نیز آماده شد. نان و پنیر و خرما هم تهیه شد. همه چیز برای فردا صبح آماده است. ساعتی بعد همه می رویم هیات. از ساعت 11 شب دیگها را بار می گذاریم و آماده می کنیم. تا صبح هم هم می زنیم. ساعت شش صبح دیگها را می آوریم پایین و با سرعت چند نفری ظرفها را پر می کنیم تا نبرد. این رسم شله زرد پزان هر سال ماست. صبح سفره صبحانه گسترده است و هر کس که تشریف بیاورد هیات ازش پذیرایی می شود.

دوستان دعا کنید امسال هم مثل سالهای قبل خوب پیش برود. امروز دوست جان سفره حضرت رقیه داشت متاسفانه وقت نشد بروم. خیلی دلم می خواست می رفتم. انقدر که خودم درگیر بودم نشد. دوست جان عزیز نذرت قبول باشد انشا الله که خداوند شما را به خواسته ات برساند.

خدایا شکرت بابت هر آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا بابت اینکه امکانات شله زرد پزان امسال را هم خودت مهیا کردی سپاسگزارم. خدایا از اینکه همیشه حضورت را درک می کنم لذت می برم. خدایا باز هم باش مثل همیشه تواناو بخشنده و نزدیک.

پ ن- زهره عزیز چه کردی با دلم نمی دانم فقط همین را بگویم که پیامت یک لحظه از ذهنم نرفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:7  توسط آدم چاق  | 

هر روز بدو بدو ها ادامه دارد. هر روز ساعت پنج تا پنج و ربع زنگ زدن ساعت موبایل ادامه دارد. هر روز یک دقیقه دیرتر نماز صبح خواندن ادامه دارد و هر روز برنامه ریزی روزانه ادامه دارد.

هر روز و هر روز و هر روز خورشید می تابد و زندگی ادامه دارد. هر روز و هر روز و هر روز روز و شب از پس هم می آیند و همه چیز ادامه دارد.

انگار کارهای ما تمامی ندارد. باز داریم به آخر سال نزدیک می شویم و کارها شتاب زیادتری به خود می گیرند. در این گیر و دار یک سفر هم در پیش داریم که تنظیم زمان و تهیه ویزا و بلیط و ... امانمان را بریده است.

دیروز با دوستی در مورد زندگی آنطرفها صحبت می کردم. چندین سال بود که اروپایی ترین کشور اروپا زندگی کرده بود. دو بچه سیتیزن آنجا داشت. آنجا خانه ای دست مستاجر داشت و کار و زندگی و شوهری که در آمد خوبی هم داشتند. گفتم خانم دکتراصلا برای چی برگشتید  تو این وضعیت مملکت. جواب دندان شکن داد گفت می دانی وطن آدم مثل مادر آدم است حتی اگر کچل هم باشد دوستش داری. آنجا تو هرچقدر هم پیشرفت کنی و هرچقدر هم بالا بروی شهروند درجه دو هستی. خوب برای من که فقط سفر رفته ام و زندگی نکرده ام در خارج از کشور شاید توجه به این موضوع کمی سخت باشد. اما وقتی فکر می کنم صبحها مثلا نان سنگک هست که بخورم و یا هر وقت دلم گرفت خانواده اطرافمان هستند که ببینیمشان و با حرف و گفتگو دلمان باز شود و وقتی به قول خانم دکتر پرستیژ اجتماعی خودمان را در اینجا با وقتی بروم آنجاها مقایسه می کنم به او حق می دهم.

به هر حال هرجا که باشی زندگی ادامه دارد. هر جا که باشی جاری بودن عمرت را و روز به روز کاهش زمان باقی مانده را می بینی. انگار کرنومتری در جلوی رویتان گرفته اند و دارد به سرعت عددها تغییر می کنند و عمر تو است که دارد می گذرد. حالا باید فقط و فقط به این اندیشید که کیفیت آن را می پسندی و یا کاری برای آن کرده ای؟ اصلا کیفیت عمر و زندگی را چطور تعریف می کنی. مثل مردان و زنانی که در دههای پنجاه و شصت جوان بودند اصالت جمع را ترجیح می دهی و کیفیت زندگی را در زندگی کردن به شکلی می دانی که دیگران هم مستفیض شوند یا به اصالت فرد و کیف و راحتی خود توجه داری.

امروز صبح در جریان گذر ثانیه های عمر همه این ها در ذهنم رژه می رفت.

خدایا کمکمان کن وقتی روزی می خواهیم دیگر نباشیم از نحوه زندگی کردنمان راضی باشیم. خوشحال و شاد باشیم از اینکه زندگی کردیم و چیزی بردلمان و بر وجدانمان سنگینی نکند. خدایا بابت آفتاب کم رمق این روزها شکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 8:37  توسط آدم چاق  | 

وقتی توی پارک قدم می زدم یک صدای آشنا شنیدم صدای جاروی بادی یا پمپ باد که تقریبا ده سال پیش در یکی از بلاد کفار بر دوش جوان سیاه پوستی بسته شده بود و یک گوشی هم برای کاهش صدا توی گوشش بود و برگهای پاییزی را با دمیدن باد از آن جاروی خاص جارو می کرد و در گوشه باغ جمع می کرد. حالا توی پارک دو تا از همشهریانمان داشتند با آن جاروهای بادی یا دمنده برگهای درختها را جارو می کرد با این تفاوت که بادگیر تنشان نبود و گوشی مخصوص برای کاهش صدا هم بر گوش نداشت و صد البته دو تا جارو بادی اصلا کفاف آنهمه برگ ریخته شده را نمی کرد.
 و همچنان تعداد قابل توجهی نیروهای خدماتی شهرداری هم با آن جاروهای دسته بلند در حال جمع کردن بودند و برخی هم با دسته جارو با شمشادها کتک کاری می کردند که برگها از رویشان بریزد پایین. حالا کی قرار است ما هم مثل آنجاها همه چیزمان درست و راست شود خدا می داند.

امروز هم برنامه ریختیم که برویم پارک قدم بزنیم و روی برگهایی که خش خش می کند کیف کنیم و عکس بگیریم و بعد هم برویم شیار 143 ببینیم که مشمول پاتک خواهرها قرار گرفتیم برای شام و سینما حذف شد. بعد هم رفتیم پارک انقدر باران زده بود که برگها همه تر بودند اصلا خش خش نمی کردند که هیچ زیر پایمان پوسیده بودند و لیز می خوردند البته عکسهایشان قشنگ شد.

خلاصه این چند روز هرچی فکر کردیم هیچی نشد. یا بهتر است بگویم چی فکر می کردیم چی شد.

خدایا شکرت بابت رحمت الهی که بر سرمان باریدی و بلندیهای تهران را سفید پوش کردی. در واقع می توان گفت که مقداری پس انداز شد برای آب و همان لذتی که داشتن حساب پس انداز پر و پیمان برای هر کسی لذت بخش است بودن برفها روی بلندیها هم برایمان حکم پس انداز آب برای تابستان را دارد و  لذت بخش است و قوت قلب. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:19  توسط آدم چاق  | 

از سالهای سال پیش می شناختمش. از همان وقتها که من دانشجو بودم و او استاد ما بود. پیر شده بود. ازنظر خط فکری و سیاسی با یکی دیگر از اساتید صد و هشتاد درجه متفاوت بود. هر دوشان استادهای قابلی بودند. هر دویشان خیلی خیلی خیلی باسواد بودند و هر دویشان مریدان زیادی داشتند. من هم اوایل خیلی به افکار ایشان احساس نزدیکی می کردم. دست روزگار من را با آن استاد دوم که اصلا درسی باهاش نگذرانده بودم آشنا کرد. تو یک پروژه همکار شدم و دیدم چقدر این آدم را می پسندم. چقدر این آدم را دوست دارم. خلاصه همکاریهای ما سالهای سال طول کشید. دوره کارشناسی ارشد و دکتری استادم شد و سر کلاسهایش هم شرکت کردم. دیگر هم استاد بود و هم دوست خانوادگی و هم همکار. ولی جنگ و کش مکش بین این دو استاد بزرگوار ادامه داشت. گذشت تا استاد و دوست و همکارم فوت کرد. از نامردمیها دق کرد. انقدر اذیتش کردند که روز به روز فرتوت تر شد. تا اینکه شد دوتا پاره استخوان و دیگر دوام نیاورد و مرد.

روز تشییع پیکرش مثل باران این روزها بچه ها گریه می کردند. من بغضم را قورت می دادم و اشک می ریختم و خاطراتش را در ذهنم مرور می کردم. گذشت همه با نبودن آن قطب علمی کنار آمدیم و سعی کردیم خودمان را جمع جور کنیم و هر وقت و هر ساعت بی اختیار در بین نقل قولهایمان یادی از استاد می کنیم.

چند وقت پیش که اساسی در یک کاری مثل خر توی گل گیر کرده بودم و رفتم تا از استاید فن کمک بگیرم. استاد اول را دیدم که پیاده در حال تردد است. ایستادم و از آنجا که می دانستم هم مسیر هستیم دعوتش کردم که برسانمشان. توی ماشین هی از استاد فقیدم و رقیب سابقش گفت و تعریف کرد و ذکر خاطره کرد و خوبی گفت و من حرصم را قورت دادم. هی قورت دادم و هیچ نگفتم چرا که از آزارهایش خبر داشتم. از اینکه حتی وقتی بیمار بود هم دست از سرش بر نداشته بود. از همه چیز خبر داشتم ولی هیچ نگفتم. می دانید احساس کردم مرگ را به خودش نزدیک می بیند و دلش می خواهد جبران مافات کند. یا اینکه دیگر کسی نیست که با او رقابت کند. آخر می دانید برخی از آدمها از زندگی فقط و فقط رقابت را یاد گرفته اند و حتی اگر رقابتی در کار نباشد رقیب تراشیدن را یاد گرفته اند و از میدان به در کردن رقیب برایشان لذتی دارد که خود زندگی ندارد. شاید هم کل زندگیشان و مفهوم و فلسفه زندگیشان همین است از میدان به در کردن رقیب. انگار با رقابت زنده اند. جناب استاد دیگر رقیب نداشت. شاید هم دیگر رقیب قابلی ندارد و به خاطر همین احساس پیری به او مستولی شده است. هی او گفت و گفت و حرف زد و من حرصم را قورت دادم. دست آخر به او گفتم استاد برایتان آرزو می کنم که شاد باشید. همیشه شاد زندگی کنید. به همراه خانواده. شاد زندگی کردن ربطی به پیری و جوانی ندارد. آدمها می توانند حتی از یک استکان چای هم لذت ببرند. خدا استاد فقید را بیامرزد تا آخرین روز می خندید و شاد بود.

رسیده بودیم خدا حافظی کرد و رفت. اما از آنجایی که او دانای همه چیز دان است و من یک شاگرد احتمالا خنگ او اصلا نشنید که چه گفتم. باز هم غر زد «اه باز هم در را باز گذاشته اند...»

خدایا شکرت. باز هم من زنده ام. ای خدا متشکرم باز باران بر غبار شیشه هاست. خدایا متشکرم باز هم بیداری و خمیازه و صبحی دگر، دیدن آینه و نور و صدا، متشکرم.باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم. فرصت دیدار تو در این فضا، متشکرم. بار دیگر می توانم بو کنم از پنجره، یاس خیس خانه همسایه را ، متشکرم. گرچه در این وقت پر گهگاه یادت می کنم، خاطرم جمع است می بخشی مرا، متشکرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:47  توسط آدم چاق  | 

آذر ماه برای من ماه مطبوعی است. هزارتا دلیل دارد اول از همه اینکه بچه هایم آذر ماهی هستند. کدام لذت برای یک مادر از تولد فرزندانش بیشتر است. از لذت مادر شدنش خوشایند تر چه چیز هست.

ریشه های لذت بخشی آذر ماه امسال را باید در شیرینی خبرهای خوب جستجو کرد. باید در بارش باران در پایتخت جستجو کرد. باید در خیس شدن زیر باران و آسمان آبی و تماشای کوههای شمال و جنوب تهران از پنجره اتاق کار و دیدن جزئیات برج میلاد جستجو کرد. باید دید چه چیز در اولین روزهای آخرین ماه پاییزی لذت زنده بودن را در وجود یک زن سرازیر می کند. انقدر هوای امروز تهران خوب بود که من باز هم قید خیلی چیزها را زدم و کتونیهای معروف را پوشیدم و بی خیال سرما خوردگی راهی پارک شدم. باز هم از تمام نقاط مسیر انتخابی گذر کردم. از کنار صندلیهای متحرک، از کنار قلمرو کبوترهاو گنجشکها و گربه ها و ... از کنار درخت زالزالک از کنار کاجهای بلند و از کنار درختهای زبان گنجشک. از کنار جایگاه ورزش بانوان و از کنار گروههایی که ورزش صبح گاهی می کردند. بعد از چند روز راه رفتن روی تردمیل از ترس هوای آلوده بیرون هی نفس کشیدم و هی اکسیژن راهی ریه هایم کردم.

باز هم اداره و کار و زندگی و دیدار دوستی عزیز که روحیه آدم را شاد می کند. از خبر دوباره مادر شدن یک دوست دیگر و از خبر از سفر برگشتن دوستی دیگر که همه و همه حال یک آدم چاق را در روز دل انگیز پاییزی خوب خوب می کند و به زندگی امیدوار و امیدوار تر. باز هم می شود به معجزات خداوند امیدوار بود. باز هم می شود در این شهر زندگی کرد و خوشحال بود. به نشانه های کوچک توجه کرد و شاد بود.

خدایا شکرت. بابت سلامتی همسر و بچه ها، بابت دوستان خوب، بابت آسمان آبی آبی، بابت هوای پاک و بابت معجزۀ بارانت که به سر انگشتان مهربانش شهر را تمیز کرد و جیره تابستانمان را هدیه داد. خدایا باش مثل همیشه باش ما هر روز به معجزه تو صبح را می بینیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:51  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر