بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

نمی دانم ایده این طرح از چه کسی بود و اصلا سازمان فرهنگی هنری شهرداری (احتمالا چون نمی دانم کدام بخش شهرداری این کار را کرده) چطوری توانسته شهرداری را به صرافت از درآمد بیلبردهای شهری و تابلوهای بزرگ عرشه پلها و .... بی اندازد ولی طرح بسیار جالبی است. بگذارید برایتان تعریف کنم چه طرحی را می گویم. شهرداری یک طرح اجرا کرده به اسم نگارخانه ای به وسعت یک شهر و اکثر بیلبردهای تبلیغاتی کنار خیابان  عرشه پلهای عابر را اختصاص داده به طرحهایی از نقاشان و هنرمندان ایرانی. هرجا را که نگاه می کنی عکس یک فرش، تابلو و یا ... از یک هنر مند هم عصر و یا غیر هم عصر می بینیم.

دوستان به تابلوهای شهری دقت کنید. حالا که وقت نمی کنید بروید موزه و نگار خانه می توانید مثلا نقاشی یک برگ از شاهنامه مربوط به دوره ایلخانی را هنگام رانندگی سر یک چهار راه ببینید و یا نقاشی نقاشان بنام معاصر را. دست گلشان درد نکند. بعد از یک مدت بی توجهی به تابلوهای تبلیغاتی امروز چشممان به چیزهای جالبی روشن شد.

خدایا شکرت. دوستان باران می بارد و باران موقع استجابت دعاست. خداوند دارد سکه های حاجات برآورده شده را بر سرمان می ریزد. دستتان را بالا ببرید صید کنید. رخ در باران کشیدن و خیس شدن لذتی دارد. خدایا شکرت. بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:21  توسط آدم چاق  | 

این چند روز تعطیلات فرصتی شد که به زیارت شاه شاهان ایران برویم. آخ که چقدر لذت بخش بود به خصوص که یک روز هم به خودمان مرخصی دادیم و زودتر رفتیم و بعد از بیست سال دستمان به ضریحش رسید آن هم به راحتی و بدون هیچ فشار و آزاری. سالهای سال هر وقت به پابوسش می رفتم با موجی از جمعیت مواجه می شدم که اصلا اجازه نمی داد از درب طلایی جلوتر روم چه رسد دست بر ضریح بکشم و یا ببوسمش. آنقدر که وقتی در مسجد و نبی به گروهی برخوردیم که از آستان قدس آمده بودند و منتظر بودند که به نوبت بروند داخل گفتم ای کاش حرم آقا امام رضا را هم اینگونه دسته بندی می کردند و نظم می دادند تا شاید آدمهایی مثل ما هم بتوانند زیارت کنند. که خوب راهنمایی کردند چراغ سبز و نزدیکترین مکان به قبر آقا کجاست و بعد از آن آنجا شده بود میعاد گاه ما ولی هرچه تلاش می کردم انرژی متمرکز زوار بر ضریح طلایی همکف انگار یک چیز دیگر بود که باز هم آدم را به سمت خود می کشید. اما اینبار زیارت عشق بود واقعا. زیارتی بدون خواهش و التماس. هرچند وقتی در حرمش می نشینی همه کس و همه چیز یادت می آید ولی تمام تمناهایت فراموش می شود که چه خوش گفت شاعر شیرین سخن: 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی. 

عمر سفر ما یک روز بیشتر نبود. صبح پس از زیارت وداع راه افتادیم به سمت شهر و دیارمان. اما انرژی مثبتش هنوز با من است. آنقدر آرامم که انگار روی ابرها حرکت می کنم و پایم را به جای زمین بر آسمان می گذارم. 

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. بابت زیارت زیبای غروب چهار شنبه و بابت آرامش امروز. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک و بخشنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:38  توسط آدم چاق  | 

اجازه پر چانگی ندارم که چانه ای برایم نمانده. همینقدر بگویم که یک خمیازه که بی اختیار همراه شد با عطسه ناشی از حساسیت بهاره باعث شد که فک بنده در برود.

برایم باور کردنی نبود. اولش فکر کردم دندان درد است. بعد دیدن خیر قسمت انتهایی فک است. بعد مراجعه به دکتر و عکس و تشخیص دکتر که فکتان در رفته است باید جا بی اندازیم. نتیجه دست دکتر داخل حلق بنده و با فشار دو دست و ... فک بنده جا انداخته شد.

صبحانه نهار و شام سوپ میل می کنید. روزی سه مرتبه مسکن می می کنید. تمام تلاشتان را بکنید که فکتان حرکت نکند و بیشتر از دو سانت باز نشود.

خدایا شکرت که اگر دردی هست درمانی نیز هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:29  توسط آدم چاق  | 

می دانید برخی چیزها بی اختیار باعث لذت آدم می شود. حتی برای یک لحظه نگاه کردن به آن یک لذت عجیبی در وجود آدم سرازیر می کند. الان برایتان می گویم چه چیزهایی باعث لذت من می شود انقدر که انگار کسی قلب من را از خوشی قلقلک می دهد بی اختیار لبخند به لب من می آورد:

کودک نوپایی که بین پدر و مادرش در پناه نگاه حمایتگر پدر و مادرش قدمهای سست و اما با اطمینان از حمایت پدر و مادر در حال راه رفتن است.

کودک دو سه ماهه ای که لب ور می چیند تا مقدمه گریه را مهیا کند و یا بی اختیار در خواب می خندند.

دختر و پسر جوانی که با عشق دست هم را گرفته اند و در حین قدم زدن نجواهای عاشقانه دارند.

دیدن پیر مرد و پیر زن عاشقی که توی پارک نشسته اند و با هم بعد از ورزش صبحگاهی بساط صبحانه پهن می کنند و صبحانه سالم می خورند.

زن و شوهرهایی که پس از گذشت سالها از زندگیشان در حال قدم زدن هستند و آقا دستش را بین شانه های بانو می گیرد آرام و با احترام و با توجه زیاد به حرکات هم و یا توی خودرو خود نشسته اند و در حال خندیدن هستند. شاید جک تعریف می کنند و شاید دارند به یک خاطره خنده دار تعریف می کنند و یا شاید دارند آخرین اتفاق خنده دار روزشان را برای هم تعریف می کنند ولی آن خنده های دو تایی برایم کلی لذت بخش است. وقتی توی ترافیک می ایستم به اینها نگاه می کنم و لذت می برم.

بچه های کوچکی که صورتشان را به شیشه ماشین می چسبانند هم نگاه کردن بهشان برایم لذت بخش است.

بچه هایی که به راننده عقبی شکلک در می آورند هم برایم لذت بخش است.

وقتی دخترکها یا پسرکهای نوجوان را می بینم که از مدرسه تعطیل شده اند و در مسیر خانه دستجمعی بلند بلند برای هم تعریف می کنند و بی پروا به جرز دیوار هم می خندند لذت می برم. خدا کند دلشان همیشه همینگونه شاد باشد.

وقتی ماشین گل زده عروس می بینم بی اختیار بهشان نگاه می کنم و از زیبایی آن لذت می برم.

از بوی نویی کتاب لذت می برم. عشق می کنم لابه لای کتاب فروشیها قدم بزنم و عناوین را بخوانم و تورق کنم.

از حراجیهای دست فروشی شب عید لذت می برم و دلم می خواهد داخل رنگهای شاد حراجیها گم شوم.

از یکساعت اضافه تر خوابیدن صبح کیفور می شوم و لذت می برم.

از دیدن جهزیه عروس حسابی لذت می برم و خوشم می آید تک تکشان را نگاه کنم و از سلیقه جوانها کیف کنم.

من عاشق دامادهای سنگین و رنگین هستم که وسط عروسی قر نمی دهند و از دیدن چنین دامادهایی لذت می برم.

می دانید ما آدمها می توانیم با یک کر و لال شطرنج بازی کنیم، می توانیم با یک نابینا بهترین موسیقی ها و سمفونیها را گوش دهیم، با یک عقب مانده ذهنی ساعتها برقصیم و از احساس مشترک و مثبتشان لذت ببریم اما هیچگاه نمی توانیم یک آدم بی احساس را در زندگیمان تحمل کنیم . پس دوستان گاهی به احساس خود توجه کنید و همیشه آن را زنده و جاری نگه دارید.

می دانید چرا آدمها از دیدن هر یک از مواردی که گفتم ممکن است لذت ببرند؟ چون احساسات مثبتی دارند و این موارد همه پر است از انرژیهای مثبتی که بی اختیار به سمت ما می آید.

خدایا شکرت بابت آنچه در ما انسانها به نام احساس به امانت گذاشتی . خدایا روان نگهدارش. خدایا شکرت بابت دلواپسیهای این روزها و بابت شادیهای این روزها.

خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و دانا و بخشنده و نزدیک

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:48  توسط آدم چاق  | 

دقیقا لاین وسط اتوبان همت جایی که ماشینها با سرعت تمام حرکت می کنند ماشین خاموش شد و قبل از اینکه بتوانم هدایتش کنم کنار اتوبان همان وسط ماند. فلاشر را زدم. چند بار استارت زدم. برق پشت آمپر داشت ولی روشن نمی شد. استارت هم می خورد ولی روشن نمی شد. خواستم پیاده شوم دقیقا یک سمند آینه به آینه ماشینم با سرعت رد شد و بوق کشان و حرکت دست به من فهماند که زمزمه هایش چیست. شیشه را پایین کشیدم که بتوانم عقب را نگاه کنم و پیاده شوم. اما امکان پذیر نبود و ماشین بعدی با صدای راننده و  یک فحش جنسی دیگر رد شد. اصلا از دور شیشه را کشیده بود پایین که فحشش را نثار کند. خلاصه بیست دقیقه ای به همین منوال گذشت یا شاید انقدر به من سخت می گذشت که به نظرم انقدر طولانی رسید. شاید در این چند دقیقه صد تا فحش بنده شنیدم. عضلاتم از شدت ناراحتی و استرس درد گرفته بود. بغض گلویم را فشار می داد. زنگ زدم به همسر تهران نبود. زنگ زدم به پسر بزرگه گوشی را بر نمی داشت. ساعت را نگاه کردم پسر کوچیکه کلاس زبان بود. داشتم شماره 110 را می گرفتم که یک یدک کش که داشت یک پرشیا را حمل می کرد زد کنار و دوتا جوان در بین سرعت سرسام آور ماشینها با بدبختی خودشان را رساندند به ماشین من.

- خانم چه شده؟

+گفتم: خاموش کرده هر کاری می کنم روشن نمی شود.

- چرا پیاده نمی شوی اینجا خطرناک است.

+ هرچه کردم نتوانستم می بینید که چه وضعیتی است.

- حق دارید خلاص کنید حول بدهیم برویم کنار

خلاصه رفتیم کنار اتوبان و بنده پیاده شدم. کاپوت زدیم بالا.

-مشکل ماشین چیه؟

+نمی دانم یکدفعه خاموش کرد. برق پشت آمپر دارد.

-پیچ گوشتی داری؟

+فکر کنم مقداری وسایل باشد. معمولا کارهای ماشین را پسر و همسر انجام می دهند؟

-خانم ماشین سوار می شوی نمی دانی ماشین مشکلش چیست؟(باحالت تمسخر)

+آقا من ماشین را می رانم تعمیرکار که نیستم. شما موبایل استفاده می کنی می دانی خراب شد باید چه کار کنی؟ چند تا آی سی دارد و یا مدارهایش چطوریست؟ چه ربطی دارد که من بلد باشم ماشینم را عیب یابی کنم! (هرچند داشتم با خودم فکر می کردم چقدر لازم است یک دوره عیب یابی و تعمیرات سیار ببینم با این وضعیت)

همسر زنگ زد و به جوانک راهنمایی کرد که ممکن است مشکل چه باشد. اما روشن نشد. جوانک پس از واکاوی گفت خانم تسمه تایم پاره شده است. زنگ بزنید بیایند ماشین را ببرند تعمیرگاه.

یک ده تومانی دادم دستش و تشکر کردم که کمک کرده است.

در این گیر و دار پسر بزرگه زنگ زد. جریان را گفتم راه افتاد که بیاید کمک من. نشسته بودم و همانطور که کاپوت بالا بود در ماشین را قفل کردم. هوا داشت تاریک می شد که پلیس بزرگراه هم آمد و تذکر داد که چرا ایستاده ام وقتی جریان را گفتم همانجا ماند که خطری تهدید نکند. خلاصه به فاصله شاید بیست دقیقه بعد هم همسر و یدک کش هم رسیدند. من با ماشین پسر بزرگه آمدم خانه. و آنها هم رفتند که ماشین را ببرند تعمیرگاه.

وقتی رسیدم خانه تمام بدنم درد می کرد. بدون دوش گرفتن و غذا درست کردن سرم را گذاشتم روی بالش و اشک ریختم. نه به خاطر اینکه ماشین خراب شده بود. نه به خاطر اینکه وسط اتوبان گیر کرده بودم. نه به خاطر اینکه چهار ساعت تو جای ناجور گیر کرده بودم. نه به خاطرا چیزهای دیگر فقط و فقط به خاطر اینکه در تربیت پسرهایمان آنقدر به خطا رفتیم که شاید از دویست ماشینی که در اتوبان از کنارم رد می شدند فقط یکی فکر کرد که شاید این آدم نه یک خانم فقط این آدم نیاز به کمک دارد و بقیه فحش دادند بوق زدند و تحقیر کردند. آیا مسن بودن و یا پیر بودن راننده مجوزی است برای توهین کردن به فرد. (می گویم پیر بودن زیرا بارها دیدم که در مورد پیر مردهایی که با احتیاط رانندگی می کنند هم همین بی مبالاتی ها می شود). آیا فقط زن بودن کفایت می کند برای اینکه عقلش نرسد و وسط اتوبان با ایستد؟ اشکهایم غلطید تا بچه ها آمدند. اشکهایم غلطید تا همه دور هم دور سفره جمع شدیم. و اشکایهم غلطید تا این بغض فروخرده بیرون بریزد و جاری شود. تا مخل اعصاب نشود تا فردا سر یک بیگناه دیگری خالی نشود. تا به جرم گناه آهنگری در بلخ گردن مسگری درشوشتر زده نشود. تا به جرم بی تربیتی آقایان راننده در اتوبان همت همکاران مردمان در اداره تاوان پس ندهند. این جزئی از تربیت بنده است.

خدایا شکرت. بابت اینکه ماشینی هست که حالا خراب شود و اتوبانی که سرعت درش معنی پیدا کند. خدایا شکرت بابت نان توی سفره و ذهن فعال بنده که نگاه می کند و می اندیشد. خدایا شکرت. بابت همه آنچه که دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش. مثل همیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:44  توسط آدم چاق  | 

حکایت همکار آلمانی ما حکایت جالبی است. چند روزی بود که وقتی از جلوی در یکی از اتاقها رد می شدیم یک پسری را می دیدم که رنگی رنگی بود. یعنی مثل ما سفید و مشکی نبود. هم لباسهایش رنگی رنگی بود و هم قیافه اش. خلاصه از آنجایی که در کشور ما همه جور آدمی را می بینیم زیاد توجه نکردم و فکر کردم احتمالا دانشجوی یکی از آقایان است و حتی گفتم شاید از هموطنان لر ما باشد. بگذریم. امروز که مشغول کار بودم و حسابی سرم شلوغ دیدم یکی با یک لهجه عجیب غریب اجازه ورود می خواهد. سرم را برگرداندم دیدم همان پسر رنگی رنگی است. بعد از اینکه آمد و نشست نامه ای را به دستم داد که دیدم در حوزه تخصصی بنده مشغول انجام پروژه ای است و استاد راهنمای دکتری بنده ایشان را به من ارجاع داده است برای همکاری. چند نکته برایم اهمیت داشت:

1- آیا درک مطالب فارسی برایش سخت است؟ که با کمی گفت و گو متوجه شدم تسلط خوبی بر زبان فارسی و حتی اصطلاحات روزمره دارد.

2- دانشجو است و یا برای پروژه ی سازمان مطبوعش آمده اصلا جریان کارش چیست؟ متوجه شدم که دانشجو است و بنا به دلایلی ایران را انتخاب کرده است و در واقع دانشجوی یکی از دانشگاههای ایران است.

3- مسلمان است؟ بلی مسلمان است

4- با توجه به اینکه در ایران به سر می برد دسترسیش به منابع اصیل از چه طریقی است؟ خوب کردیت کارت دارد و همچنین یکی از اساتید سابقش در آلمان با او همکاری می کند.

نتیجه می توان با او همکاری کرد. اصلا هم ضرر ندارد که از نتایج تحقیقش در کار خودمان استفاده کنیم. علاوه بر اینکه بر خلاف تحصیلکردگان کشور خودمان از همان ابتدا وضعیت خود را تشریح کرد و گفت حاضر است کار گل هم بکند و از اول دنبال پشت میز نشستن نیست. نتیجه اینکه از صبح دارد کار می کند. خیلی سخت هم کار می کند مجانی هم کار می کند.

داشتم فکر می کردم چند تا از دانشجوهای تحصیلات تکمیلی مملکت ما حاضرند اینجوری کار گل آن هم رایگان انجام دهند فقط برای اینکه یاد بگیرند؟ نمی دانم شاید خیلی شاید هم هیچ کس. اما یاد خودم افتادم که خیلی از این کارهای گل انجام دادم تا کار یاد گرفتم.

خدایا شکرت بابت همه چیز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:41  توسط آدم چاق  | 

خانه قدیمی مادرمان تبدیل شده بود به انباری وسایل اضافه بچه ها. دیروز در یک عملیات انتحاری مادر زنگ زده که دارم خانه را تعمیر می کنم وسایلتان را گذاشته ام گوشه حیاط زیر طاقی رویش را هم پلاستیک کشیده ام ولی دارد باران می آید و من هیچ چیز را تضمین نمی کنم. به همین راحتی و به همین خوشمزگی؟!

من

بچه ها

خواهرها

کوسه های خلیج فارس فکر کردم چی دارم آنجا؟ مقداری برنج، کتاب و چند تا خرت و پرت که می شد بخشید. زنگ زدم که برنجها کجاست دیدم نه جایشان امن است فقط برنجای بنده و خواهر جان کیسه هایش قاطی شده بود و از آنجایی که هر دو از یک شالیکار خریده بودیم و جنسشان یکجور بود زیاد جای نگرانی نبود. اما کتابها ای وای من کتابهای نازنینم که به خاطر تغییر اتاق در اداره برده بودم آنجا ووقتی هم که کتابخانه اتاقم را درست کرده بودم دیگر فرصت نشده بود بروم و بیاورم.

زنگ زدم به همسر که کجایی اگر نزدیکی جریان این است چه کنیم. گفت تماس بگیر اگر حاج خانم آنجاست و شب قرار است بماند بگو شام درست نکند غذا را بردار برویم آنجا. همین کار را کردم. ماردم خوشحال هم شد. رفتیم خوشبختانه کتابها خوب پیچیده شده بود. خیس نشده بودند زیر باران. گذاشتیم توی ماشین و شام خوردیم. پسر بزرگه توی خانه گشت زده بود و توپ پلاستیکی سبز رنگی که وقتی کوچک بود باهاش بازی می کرد را پیدا کرده بود و با ذوق آورده بود ببین مامان این توپه!

فکر کردم همانقدر که ما در این خانه کودکی خاطره داریم پسرم هم خاطره دارد. یکدفعه متوجه شدم چقدر پسرم بزرگ شده که یک توپ در خانه مادربزرگ برایش نوستالوژی می سازد. همانطور که شکوفه های گیلاس توی حیاط و درخت گردوی سر به فلک کشیده برای من خاطره ساز است. اینجا بود که ذهنم معطوف به مفهوم نسل شد. یک نسل گذشت و احتمالا حالا دیگر من نسل گذشته هستم. نسل؟ نسل !!!

خدایا شکرت که زنده ام و نسل آینده ام را می بینم. خدا را شکر که مادرم زنده است و دو نسل بعدیش را دیده است و خدارا شکر که مادر بزرگ زنده است و سه نسل خودش را می بیند. راستی اگر پسر بزرگه ازدواج کند و بچه دار شود مادر بزرگ نسل چهارم خودش را می بیند. خدایا زنده و سلامت نگه دار این پیر زن سیده را تا نسل چهارمش را هم ببیند. خدایا شکرت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:57  توسط آدم چاق  | 

داشتم سیب زمینی سرخ می کردم هی می آمد و می گفت«میشه یک دونه بدین لطفا؟».......

نه اصلا وبلاگ من صلاحیت کپی نوشته نیلوفر نیک بنیاد معروف به نیکولا را ندارد. انقدر از خوندن این متن لذت بردم که دلم خواست بر خلاف تمام نوشته های این وبلاگ لینک مطلب ایشان را به شما معرفی کنم بروید بخوانید.

http://nikolaa.blogfa.com/post/899

خدا را شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:0  توسط آدم چاق  | 

سابقه این دندان لق بنده به 18 سال قبل بر می گردد. همان سالها که دانشجو بودیم و دست و بالمان خیلی پر نبود. رفتیم پیش دندانپزشک و ایشان مرحمت کردند دندان را خالی کرده و عصب کشی کردند و پانسمان نمودند. و قرار شد من دو هفته بعد بروم نزدشان تا پر کنند. اما امان از بی پولی و بی وقتی که دو هفته شد شش ماه و دندان بیچاره پانسمانشان خالی شد و خوب چون عصب کشی شده بود درد هم نداشت ولی دندان بیچاره لق شد. بعد از ششماه که مراجعه کردیم دندانپزشک محترم هم گفت دندان ریشه اش عفونت کرده بروید آنتی بیوتیک مصرف کنید بعد بیایید من پر کنم ولی از آنجایی که بنده اوضاع کم وقت بودن خودم را می دانستم التماس کردم که شما پر بفرمایید بنده آنتی بیوتیک مصرف می کنم و .... خلاصه ایشان هم زیر بار رفت و دندان پر شد و بنده هم آنتی بیوتیک مصرف کردم و عفونت خشک شد ولی دندان بنده همچنان لق ماند. من هم خوب بین بد و بدتر بد را انتخاب کردم و با خودم گفتم یک دندان لق که مال خودم باشد خیلی بهتر است تا مثلا یک دندان مصنوعی یا مثلا ایمپلنت. بعد از چهار پنج سال دوباره لثه بالای این دندان عفونت کرد و چرک قلمبه شد و به اصطلاح آبسه کرد و ... و باز پروسه مصرف آنتی بیوتیک از سر گرفته شد. این چرخه چند باری ادامه یافت تا تقریبا سه سال قبل که یکدفه نصف دندان شکست و از آنجایی که دندانپزشک قبلی دیگر کار نمی کرد و خود را باز نشسته کرده بود به یک دندانپزشک دیگر مراجعه شد و وقتی سابقه دندان برای ایشان شرح داده شد گفت خوب ما عجالتا با این دندان مثل یک دندان سالم رفتار می کنیم و این دندان شما را روکش می کنیم و ... این کار هم انجام شد و این دندان هر چند در عمل جویدن کمک زیادی نمی توانست بکند ولی خوب زیبایی لبخند بنده را تضمین می کرد و می کند. تا دو سه روز قبل که مجدد احساس کردم لثه متناظر بر این دندان دوباره کمی غیر عادی است و بعد از یکی دو روز دوباره التهاب پیدا کرده و عفونت کرده است و .... البته بنده دوباره مصرف آنتی بیوتیک را از سر گرفتم و در واقع سیستم مدارای بنده با این دندان به کار افتاد ولی امروز داشتم با خودم فکر می کردم بهتر نیست بروم و یک بلایی سر این دندان بیاورم؟ بهتر نیست مثلا قید این دندان را بزنم و بروم بکشمش و با ایمپلت جایگزینش کنم؟ توی این افکار بودم که ذهنم رفت به این سمت که زندگی ما هم حکایت همین دندان است. راستی چند نفر در زندگی ما هستند که حکایت دندان لق بنده را دارند. چه کسانی هستند که هر از چند گاهی مشکلاتی درست می کنند، اذیت می کنند و ... اما آنچنان با گوشت و خون ما عجین هستند که دلمان نمی آید از خودمان دورشان کنیم و یا جایشان را با کس دیگری عوض کنیم. پدر، مادر، همسر، فرزند، خواهر و برادر هر یک به تنهایی می توانند مثل یک دندان لق در دهانمان باشند که در عین حال اینکه مال خودمان هستند ولی کاراییهای لازم را هم نداشته باشند که هیچ مشکلاتی را هم برایمان درست کنند و از آن مهمتر نیاز به توجه مداوم داشته باشند تا دوباره مشکل ساز نشوند و یا با مشکلی مواجه نشوند. چه بسیار زنان و مردانی که در زندگی با تک تک اعضای خانواده شان فقط مدارا پیشه می کنند مدارا. کلمه عجیبی است با مفهوم گسترده و خاص خودش. گاهی غیر از مدارا راهی نیست و گاهی مدارا راه انتخابی ماست. مدارا؟! باید بیشتر به این کلمه فکر کرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. بابت سایر دندانهای سالمی که مرا در جویدن غذا یاری می کند. بابت ذهنی که امروز روی کلمه مدارا مکث کرد و فکر کرد و فکر کرد. شاید لازم بود که دوباره این دندان آبسه کند تا من به ارزش این لغت پی ببرم. خدایا دوستت دارم و از اینکه با آدمی مثل من مدارا می کنی سپاسگزارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:45  توسط آدم چاق  | 

باز هم دیدم اگر حرفم را قورت بدهم ممکن است لال از دنیا بروم نشد که نگویم. این بدبختی که برای هر آدمی ممکن است پیش بیاید یک بعد قضیه است و آدمهای زیادی خوشحال مملکت ما که از هر بحران و فاجعه ای سریع جوک می سازند یک بعد دیگر قضیه است.

عزیزانم دلبندانم نکنید این کارها را. این جوکهای جنسیتی که این چند روز با سفر حج عجین شده و در پیامکهای مختلف شبکه های اجتماعی دست به دست می شود به دست این دو نوجوان هم می رسد و چقدر بر روحیه این دو نوجوان تاثیر منفی می گذارد و حتی ممکن است آنها را تا مرز از بین بردن خودشان هم پیش ببرد. کمی خودتان را جای این بندگان خدا و خانواده هایشان بگذارید و ببینید چقدر آسیب می بینند. یادتان باشد که آن معلم عزیزی که فیلم بلوتوث یک دانش آموز را پخش کرد و دانش آموز بیچاره چطور تحت فشارهای اجتماعی مجبور شد کلا درس را ببوسد و کنار بگذارد و مسیر زندگیش عوض شود. سازنده باشیم نه ویرانگر لطفا.

خدایا این روحیه شوخ مردم ما را ازشان نگیر ولی در مسیرهای درست هدایتشان کن تا یاد بگیرند به هم نخندند با هم بخندند. خدایا شاکرم از این که در بین دوستانی زندگی می کنم که دوستم دارند و سیل پیامکهای تبریک اعیاد هر دفعه به من یاد آور می شود که هنوز هم زنده ام و برای آدمهایی قابل احترامم. خدایا شکرت بابت بوی عطر هدیه پسرها که هر لحظه مرا یاد آور می شود که مادرم و هستند خانواده ای که دوستم دارند. خدایا به خاطر تمام دوست داشتنهایت و عاشقانه هایم با تو سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:28  توسط آدم چاق  | 

این حرف را هی قورت دادیم نشد که نشد باز برگشت سرجایش . وقتی خبر تعرض به دو نوجوان را در فرودگاه جده شنیدم یاد سفرمان به سرزمین وحی در سال 92  افتادم. یادم سفرم به کشورهای دیگر افتادم. یاد این افتادم که سالن ترانزیت هر کشوری امن ترین محیط هر کشوری است و یک مسافر خارجی در آنجا کاملا خلع سلاح است و هر چیزی پلیس فرودگاه بگوید باید بدون مقاومت و با اعتماد کامل به امنیت خودت انجام دهی. بعد به هم ریختم. خیلی به هم ریختم از اینکه چنین اتفاقی در یک محیطی که امن ترین محیط هر کشوری باید باشد اتفاق افتاده است. یاد این افتادم که عربها هنوز هم ما را غلامان لپ گلی می بینند که در صدر اسلام حمله کرده اند و ما را به زور مثلا مسلمان کرده اند و هنوز به این چشم به ما نگاه می کنند. در نتیجه به خودشان اجازه می دهند که از بین زوار صدها کشور دیگر که به آنجا سفر می کنند دو پسر بچه ایرانی را از صف بیرون بکشند و ...

واکنشها بد نبود. هر چند با سکوت و لاپوشانی شروع شد ولی اینکه آیت الله مکارم هم واکنش نشان دهد، مجلس هم درگیر شود و افکار عمومی ملزمشان کنند که پی گیر شوند تا نتیجه نهایی حاصل شود. امیدارم  طوری این قضیه نتیجه دهد که شان مردم ایران حفظ شود. مثلا جلوگیری از اعزام عمره مفرده می تواند راهکار خوبی باشد برای تحت فشار قرار دادن ایشان. هرچند که صنعت گردشگری عربستان انقدر خوب بازار یابی می کند که احتمال اینکه سریع با زوار کشورهای دیگر جایگزین شویم زیاد است.

خدایا شکرت بابت کادر فرودگاه مودبی که داریم. بابت سقف بالای سر و نان توی سفره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:36  توسط آدم چاق  | 

خدا این مرد دوست داشتنی را حفظ کند که هر شب باعث می شود حداقل یک نیم ساعتی بخندیم. مهران مدیری را می گویم. انقدر این آدم درست و به جا طنز درست می کند و انقدر در خلق کارکترها خلاقیت دارد که اصلا نمی شود طنز ساخت او را ندید گرفت. حالا چه به سر اعتماد مردم در مورد سی دی های شبکه خانگی آورده را کاری ندارم (به قول یک بنده خدایی که از منتقدان ایشان است گویا کلا آفتابه گرفته تو بازار سریالهای شبکه خانگی به خاطر تولیدات نصفه نیمه اش مردم دیگر اعتمادی به خرید سریالهای این چنینی ندارند و ...) ولی هر وقت سریالی برای تلویزیون ساخته و ما دیدیم کلی هم لذت بردیم و خندیدیم.

بعد از آن کلاه قرمزی را باید دید با آن تکه پرانیهای اجتماعی که در قالب چندتا عروسک ساعت پخش و شبکه پخشش هم چنان است که همه بدانند این برنامه برای بزرگسالان درست شده در کنارش هم چند تا پیام برای بچه ها دارد. از تاثیر نقش ببعی در افزایش علاقمندی بچه های فامیل به کلاس زبان و استفاده از کلمات انگلیسی هم نباید غافل بود. خلاصه خدا این دو مرد را(ایرج طهماسب و مهران مدیری) را حفظ کند که در کنار هزاران فیلم ساز مختلف کشور چیزهایی را می سازند که بزرگ و کوچک خانواده دوست دارند و نگاه می کنند و لحظاتی را در این دنیای دیجیتال زده کنار هم می نشینند و می خندند آن هم چه خنده ای از ته دل.

از خوبیهای بهار این است که پیاده روی صبحگاهی در پارک پس از چند ماه سرما از سر گرفته شد و از ساعات آخر شب به صبح انتقال یافت.

از خوبیهای دیگر بهار این است که کلمات پر از انرژی هستند. دقت کردید؟ اولین جلسه سال 94، اولین اخبار سال 94، اولین برنامه سال 94 و .... همه چیز اولینی است و وقتی کلمه اولین به کار برده می شود یعنی وقت هست برای کار و تلاش و برنامه ریزی و رسیدن به آنچه که هدف نامیده ایم. اما حواسمان باشد که از 52 هفته سال 94 دو و نیم هفته آن گذشته و 49.5 هفته آن مانده. حواستان به گذر عمرتان باشد.

خدایا شکرت بابت روزهای قشنگ. بابت خنده این نعمت بزرگ که باعث می شود آدم هم انرژی بگیرد و هم لختی گیر و گرفتهای این مملکت را فراموش کند. خدایا شکرت بابت خانواده و سلامتی این بزرگترین نعمتی که خیلی وقتها فراموشش می کنیم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک . حتی نزدیکتر از رگ گردن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:22  توسط آدم چاق  | 

و خدا گلها را آفرید تا آدمی مثل من وقتی هر روز صبح از کنارشان رد می شوم یک لبخند پهن روی صورتم بنشیند و هوای بهاری و تمیز صبحگاهی پارک را هورت بکشم در ریه هایم بدون ترس از اینکه صدای نفس عمیق کشیدنم را کسی بشنود.

و خدا گل را آفرید تا زیر بوته هایش گربه ها زندگی کنند. تا عطرشان در هم مخلوط شود و پیاده روی صبح گاهی صدها آدم را در پارک دل انگیز تر کند. تا هرچه نگاهش می کنی خسته نشوی. تا هرچه نگاه می کنی رنگ رنگ ببینی و دلت رنگی رنگی شود.

خدایا متشکرم از آفرینش گل

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:10  توسط آدم چاق  | 

سال کاری را فردا با نام خدا شروع می کنیم. امیدواریم به زندگی زیرا خیلی از مردم امیدوارند. خبرهای هسته ای امید مردم را افزایش داده و من هم دلم می خواهد دل به دل مردم بدهم و امیدوارتر به آینده نگاه کنم. هر چند می دانم که یک پنجم تحریمها مربوط به انرژی هسته ای بود و در نهایت هم همان یک پنجم برداشته می شود. هر چند می دانم تیم هسته ای خیلی زحمت کشیدند شبهای زیادی نخوابیدند ساعتها کار کردند تا همین یک پنجم را احیاء کنند. هر چند می دانم انقدر وضعیت اقتصاد مملکت ما شلم شوربا هست که ده تا محمد جواد ظریف هم داشته باشیم درست بشو نیست. اما دلم می خواهد بگویم بسم الله الرحمن الرحیم و سال کاری جدید را با دل خوش و شیرین و امیدواری شروع کنم. به امید اینه در راس امورمان چندصدتا مرد توانا و خوش نیت و خوش طینت و خوش اخلاق و زبده مثل ظریف قرار بگیرند تا شاید بتوان به آینده این مملکت امیدوار بود.

سیزده به در هم تمام شد. بر خلاف سالهای پیش امسال خیلی از مردم را دیدم که زباله هایشان را جمع می کردند و در نزدیکترین سطل زباله می انداختند. جای بسی خوشحالی دارد. باز هم در پارکها جوانان ما مشغول قلیان کشیدن بودند و افغانیها مشغول فوتبال بودند. در حالی که تا چند سال قبل جوانهای افغانستانی مشغول جویدن ناس و سیگار کشیدن بودند در پارکها و جوانهای ما مشغول بازی بودند. اینکه جوانان افغان تلاش کرده اند سبک زندگی خود را ارتقاء دهند خیلی عالیست ولی اینکه جوانهای ما سبک زندگی خود را رو به پایین تغییر داده و به سمت سبک زندگی بیمارگونه پیش می روند جای ناراحتی و نگرانی شدید دارد. سازمان ملی جوانان چه می کنی داداش؟!!!! کجایی؟؟!!!!!

خدایا شکرت بابت همه آنچه که دادی. بابت آفتاب طلایی روز 13 به در. برای امیدواری مردم. خدایا امید هیچ بنده ای را نامید نکن و امید مردم کشور ما را هم . خدایا عاشقانه دوستت دارم و می پرستمت. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:34  توسط آدم چاق  | 

تا روز هفتم تعطیلات خانه بودیم. پسرها از اردوی جهادی برگشتند و تصمیم گرفتیم برویم سفر. بارندگی بود. هوا تمیز بود. خیلی هم سرد نبود. همسفرمان هم بد نبودند. خواهرک بود و بچه هایش که این نوزاد خوردنی را شاید هی ما چلاندیم و کیف کردیم. سعی کردیم وقتی بارندگی است از آشپزی لذت ببریم و در خلق طعمها خودمان را غرق کنیم. خلاصه سعی کردیم زیبا ببینیم. درختها را سبزه ها را شکوفه ها را حتی برق آسمان را و در راه باز گشت رنگین کمان را. 

وقتی برگشتیم انگار برگشتیم سر جای اولمان. انگار ذهنمان با آنهمه زیبایی درجا زده بود. انگار همه چیز مثل اولش بود. فقط یکی از ماهی گلیها مرده بود و یکی از سبزه ها هم خشک شده بود. انگار دنیا تکان نخورده بود. نمی دانم چرا ولی انگار روزهای اول عید با اینکه در خانه بودم احساس بهتری نسبت به سال نو داشتم. از امروز همه سرشان توی کار خودشان است. بچه ها دارند تکلیف می نویسند بنده هم به نوعی دارم مشق می نویسم  و همسر هم رفته پی کار و زندگی.

نمی دانم این حال این روزهای من ناشی از چیست؟ باز هم می توان آن را به گردن افسردگی فصلی انداخت؟!

خدایا شکرت بابت حیات و سر زندگی طبیعیت. بابت سلامتی و بابت آرامش این روزها. خدایا باش مثل همیشه رزاق و مهربان و بخشنده باش. ای نزدیک تر از رگ کردن به هر کس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:4  توسط آدم چاق  | 

پیامک صبح اول صبح حالم را و به تبع آن روزم را خراب کرد. عربستان به یمن حمله کرد. خوب این چه کاری است آخر. چرا تا در یک کشوری انقلاب می شود کشور همسایه فکر می کند مجوز دارد به آنجا حمله کند. مگر قدیم است که با حمله و این حرفها بشود خاک یک کشور را ضمیمه خاک کشور دیگر کرد. دلم به حال آدمهای بی دفاعی که صبح توی خواب زیر بمبها تکه پاره شدند و دیگر سر از بالین بر نداشتند سوخت. یاد روزهای اول جنگ در کشور خودمان افتادم و دوباره رعشه بر اندامم افتاد. احتمالا باز هم چند روزی خواب جنگ می بینم و صبح خسته و داغان از خواب بیدار می شوم.

خدایا خودت رحم کن به بچه های یمن.

امروز دو تا مهمان کوچک دارم. دو خواهر زاده کوچولو که یکی کاملا زبان باز نکرده و دیگری نوزاد است. مادر و پدرشان در حال اثاث کشی هستند. امیدوارم که تا غروب بتوانند همه چیز را مرتب کنند تا فردا بچه ها انقدر اذیت نشوند. طفلکیها بدون مادرشان مثل جوجه های ماشینی تنها می مانند و دلتنگی می کنند. هر چند بزرگتره به مهد کودک عادت دارد ولی گویا این چند وقت در معیت مادر بودن زیر دندانش انقدر مزه کرده که بهانه گیری کند.

خدایا هیچ بچه ای را از پدر و مادرش دور نگردان. خدایا این جنگ و جنگهای دیگر زودتر خاتمه یابد. خدایا امسال ازت دنیایی آرام خواسته بودیم حواست هست آیا؟! خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. بابت بوی خوش نوزاد. بابت شیرین زبانیهای خواهر زاده جان بابت نان سر سفره و بابت سقف بالای سر.خدایا باش. مثل همیشه باش. زاری که می کنم گوش باش. به سمتت می آیم آغوش باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:52  توسط آدم چاق  | 

عید آمد و من و همسر تک و تنها بودیم. صبح هم طبق روال هر سال رفتیم عید دیدنی منزل بزرگترها. تا عصر عید دیدنیها تقریبا تمام شد و برگشتیم خانه تا کوچکترها بیایند. روز دوم هم پذیرای مهمانها بودیم و خلاص

دوستان عید است آجیل زیاد نخورید. اگر خوردید لااقل پلو را کم کنید. حواسمان باشد که همه ما تلاش می کنیم که اگر نمی توانیم وزن کم کنیم حداقل قرار است که ثبات وزن داشته باشیم. بنده که با وسواس زیاد هر روز صبح روی ترازو می روم.

پسرها عکسهای جالبی از اردوی جهادیشان می فرستند. گویا قرار است از آن طرف با هم بروند قشم. احتمالا تا دهم هم بر نمی گردند. انشا الله که هم فال باشد و هم تماشا. هم چیزهای زیادی یاد بگیرند و هم بهشان خوش بگذرد.

امسال سر سفره عید از خدا چیزهایی خواستم که برایم خیلی اهمیت داشت. آرامش و سلامت و پیشرفت برنامه هایم. انشا الله که همه دوستان حالشان خوب باشد.

از امروز هم نشسته ام پای سیستم و دارم کارهایم را کم کم آماده می کنم تا بعد از عید دوباره رو دور تند نی افتم و با آرامش کار کنم.

خدایا شکرت. بابت همه آنچه که دادی و داریم. خدایا شکرت که به ما فرصت دادی یک عید دیگر به دستبوس بزرگترها برویم. خدایا شکرت بابت سبزه زیبا که نوید بخش آرامش است و ماهی گلیهایی که نوید بخش زندگیست. خدایا شکرت بابت هفت سین امسال که نه سین شد برای ما:) خدایا بابت همه چیز شکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:44  توسط آدم چاق  | 

هر سال آخرین روز سال این کار را می کردم ولی امروز صبح از فرصت بعد از نمازم استفاده کردم و این کار مهم را انجام دادم. سر رسید نو را مرتب کردم و برنامه های جدید نوشتم. تولدها را وارد کردم و هزینه های مختلف فروردین را به برنامه ریزی کردم. مشخص کردم که چه کارهایی در سال جدید باید انجام دهم. خلاصه کلا امیدوارم که برنامه هایم به سر انجام برسد.

اما در مورد سال 93 امسال برایم سال خیلی پر باری نبود. یازده برنامه مهم داشتم که فقط سه تایش به نتیجه رسید. یک چیز دیگر هم برایم مسجل شد که 94 هم به همین سرعت خواهد گذشت. امروز وقتی صفحه آخر سر رسید را نگاه می کردم به این نتیجه رسیدم. وقتی دیدم که سال 94 با شنبه شروع می شود با شنبه خاتمه می یابد. وقتی فهمیدم که سال 94 هم مثل امسال 52 هفته بیشتر نیست و دو هفته ناقابلش هم در تعطیلات عید از بین می رود و بقیه اش هم در تابستان و .... مستحضر هستید که میزان تعطیلات در ایران کم نیست! بگذریم که یک وقتهایی بنده برنامه 32 روزه را طی ده روز انجام داده ام مثل همین 14 اسفند تا 24 اسفند که تند تند پدر خودم را در آوردم تا این کار را بکنم اما شد و مطمئن شدم که هنوز تواناییش را دارم و آرامش این روزها را مدیون همین موضوع هستم.

اما امسال خیلی مدیون خداوند هستم که در کنار تمام الطافی که بنده و خانواده ام داشت یک سفر از پیش تعیین نشده را نصیبمان کرد که خیلی هم لذت بخش بود. خدایا شکرت.

خدایا سال جدید را برای همه سال سلامتی و و پر از خیر و برکت قرار بده. خدایا بابت همه داده ها و نداده هایت شکر

پ ن- الهام عزیز  برایتان ایمیل شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:36  توسط آدم چاق  | 

آقا هنوز پنج روز دیگر مانده به عید چیه از دی ماه شروع می کنیم می گوییم شب عید است و از شنبه هم شروع کرده ایم می گوییم آخرین شنبه سال آخرین یکشنبه سال و .... انگار به استقبال مردن می رویم دور از جان شما دوستان خواننده وبلاگ و داریم ثانیه شماری می کنیم. اگر زندگی ما هم همینطوری بود و تمام می شد و نو می شد چقدر خوب بود. مثلا عید چهل سالگی جسممان بیست ساله می شد که صد البته تجربه و اندوخته های علمی و ... همانطور سرجایش می ماند. قضیه طرف هست که با یک کاسه ماست کنار دریا ایستاده بود و می گفت نمیشه ولی اگر بشه چی میشه خخخخخخخخخخخ

خلاصه هرجا زنگ می زنیم پیگیر کاری هستیم می گویند آخر سال است و کسی نیست. بچه ها هم که کلا درس و زندگی را تعطیل کرده اند. پسر بزرگه خودش را با پروژه اش خفه کرده و شبها هم تا سه و چهار نمی خوابد تا کارش را تحویل دهد و به قول خودش شب عیدی دوستانش پول می خواهند و پسر کوچیکه هم که کلا تو نخ دو در کردن مدرسه است و امروز می گوید زنگ بزنم به خاله جان دکتر بگویم برای سه شنبه و چهارشنبه برایم گواهی بنویسد بعد که چشمهای از حدقه بیرون زده من را می بیند با یک قیافه حق به جانب می گوید خوب تو که مثل مادرهای مردم نمی آیی غیبت مرا موجه کنی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یک همچین پدر مادرهایی داریم ما تو این مملکت که وقتی ما مقاومت می کنیم بچه مان به فکر دور زدن می افتد آنوقت می گوییم چرا بچه هایمان مسئولیت پذیر نیستند! امسال عید مادام و موسیو تنها هستیم بچه ها دارند می روند اردوی جهادی و تمام این پیچاندنها به خاطر این است که از سه شنبه عصر باید حرکت کنند. امیدوارم که چیزهای خوبی مثل درک متقابل و قابلیت فعالیتهای جمعی در بچه ها بالا برود. وقتی پسر بزرگه گفت که می خواهم بروم اصلا نه نیاوردیم همسر گفت اتفاقا خوب است بروند ببینند مردم در سایر جاهای ایران چگونه زندگی می کنند. البته چند سال پیش که پسر بزرگه رفته بود روستای شلا هم تا چند وقت تغییراتی در افکارش را به خوبی می دیدیم. انشا الله بروند و سلامت برگردند.

در بحث شیرین خانه تکانی هم فقط طبقه بالای کمد دیواری مانده که تمیز نشده آنهم قرار شد پنج شنبه آن خانم مهربان بیاید کمک. نکته اینکه خانم مهربان هم خواستگاری دارد که این روزها نقل حرفهای من و ایشان است. در بین موردهایی که برای این بانو می آمدند و اکثرا زن داشتند و ایشان را به عنوان زن دوم می خواستند و یا پیرمردهای هفتاد به بالایی که نیاز به پرستار داشتند وگرنه پیگیر خانم جوانی مثل ایشان نمی شدند. بارها و بارها وقتی خواستگاری می آمد با هم صحبت می کردیم و می گفتم که ازدواج دومت باید انقدر دقیق و حساب شده باشد که از چاله در نیایی بی افتی توی چاه. مثلا موردی که خیلی علاقمند بود قبلا باهاش ازدواج کند زن داشت و فقط من باب ثروتمند بودن گویا ملاک بود که هیچ مشکلی ندارد. یادم است که به او گفتم شما خودت به خاطر اینکه کسی بر روی زندگیت آوار شده بود و همسرت زن دوم گرفته بود طلاق گرفتی حالا چطور فکر می کنی چون طرف پولدار است مشکلی نیست که تو با او ازدواج کنی. خدارا شکر این مورد کیس مناسبی است. از نظر سنی 12 سال از خانم بزرگتر است. همسرش فوت شده و اینجور که من از زنگ زدنهای پی در پیش فهمیدم به نظرم عاشق این بانو هم شده :) . فقط این بانوی مهربان مشکلی دارد و آنهم این است که دو پسرش هنوز عروسی نکرده اند. به قولی بچه هایی که از کودکی به دندان گرفته و بزرگ کرده حالا نمی تواند با عجله رهایشان کند برای آینده خودش. البته هر دو عقد کرده هستند داشتیم با هم لا به لای کارها تاریخ عروسی برای بچه هایش پیدا می کردیم. پیشنهاد من یازدهم و دوازدهم فروردین بود برای پسر بزرگه اش که آمادگی بیشتری دارد و برای پسر دومی هم گفتم بگذار تابستان تا آنوقت کمی دست و بالتان باز شود. همه اینها خبرهای خوش است فقط من مانده ام و اینکه احتمالا کمتر از شش ماه دیگر این خانم مهربان را از دست می دهم که انشا الله خوشبخت شود و باید باز هم بگردم به دنبال یک خانم مهربان قابل اعتماد دیگر که بتوانم باهاش ارتباط دوستانه ای برقرار کنم. چون برای آدمی مثل من برقراری ارتباط دوستانه و اعتماد یافتن از هر چیز دیگر مهم تر است.

توی اداره هم همکاران محترم یکی بود یکی نبود هستند. یعنی این اولین آخر سالی بود که به خاطر خودکشی در بهمن ماه و روزهای اول اسفند ددلاین کار تحویل دادن نداریم و کارها رفته و پولی نیامده. فردا هم که کلا دیگر چکی کشیده نمی شود و .... بگذریم. همکاران شهرستانی کلا این هفته را مرخصی گرفته اند. حال بنجامین اتاقم خوب است و حال مرا هم خوب می کند.

خدایا شکرت به خاطر این روزها که نامش را آخرینی گذاشتند. این روزها که هوا خوب است. این روزها که هرچند دلم قرار ندارد ولی آرامش دیگران آرامم می کند. دوستان خواهش می کنم برای سلامتی سید محمد مهدی 7 ساله که در یک بازی کودکانه دچار حادثه شده و در بیمارستان به سر می برد دعا کنید و هفت مرتبه آیه شریف «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء» را بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:14  توسط آدم چاق  | 

افکر آخر سالی من از لا به لای کارها پرواز می کند و می نشیند بر بام خانه قوم و خویشی که ایثارگرانه از شکم خودش و بچه هایش می زند تا بچه های یتیم خواهرش زندگی کنند. با خودم تصور می کنم که گرمای محبت در خانه آنها چگونه است. با خودم تصور می کنم این خاله مهربان برای اینکه این نوگلهای جوان را تربیت کند چه کار می کند. سیاستهای تشویقی و تنبیهی را چگونه به کار می برد تا روحیه حساس این دو بچه آسیب نبیند. بعد می گویم لعنتی ای کاش حقوقم را زودتر داده بودند تا مبلغی به حسابشان می ریختم. تا شاید روسری نویی شود برای بچه ها که لباس نو بعد از شب عید به درد گل منار می خورد.

از لابه لای شاخ و برگ باران خورده امروز نگاهم را به نوای ساز حاجی فیروز می دوزم که با روی سیاه و آفتاب سوخته اش نوید آمدن بهار را می دهد و صله دریافت می کند. صله ای که فرسنگها با گدایی تفاوت دارد.

این روزها خیلی بی دلیل دلم آرام ندارد. خیلی بی دلیل دلم گرفته. خیلی بی دلیل یکی قلبم را در دستانش می فشارد و خیلی بی دلیل در کارهایم غرق شده ام. خیلی خیلی خیلی بی دلیل دلم می خواهد از اداره بزنم بیرون و در شلوغی جمعیت خیابانها که با شوق و ذوق و انرژی خرید می کنند در لابه لای صدای دست فروشان، در لابه لای اجناس رنگارنگ و در لابه لای جوانه های درختان گم شوم. این روزها خیلی خیلی خیلی بی دلیل دلم آرام و قرار ندارد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه که به من دادی. بابت سقف بالای سر، بابت ذهن جستجو گر و بابت اینکه خدایی چون تو دارم سپاسگزارم. خدایا باش مثل همیشه باش. نزدیک و مهربان و لطیف.

پ ن- یک نفر غریبه عزیز اگر علاقمند هستید آدرس ایمیل بدهید برایتان ارسال کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:25  توسط آدم چاق  | 

امروز بالاخره اداره مامان با بازنشستگی اش موافقت کرد و من و مادرم رفتیم اداره مذکور به دنبال کارهای باز نشستگی. مادرم لنگ لنگان راه می رفت و من تند تند پله ها را بالا و پایین می دویدم و با خودم فکر می کردم که خیلی زود وضعیت من هم مثل مامان احتمالا می شود. تازه مامان هیچ وقت مثل من اضافه وزن نداشته الان اینجوری از پا افتاده من احتمالا خیلی زودتر از این حرفها شل و پل خواهم شد. خلاصه معاون و مدیر و کل و .... را دیدیم و با صحبت و گفتگو امضاء های لازم را گرفتیم. امیدوارم که تا پایان سال حکمش را بزنند با خیال راحت برود تعطیلات. بعد هم هر دو تا ضعف کرده رفتیم یک عدد پیتزار خریدیم نصفش را خوردیم بعد هم نرم نرمک پیاده یک مسیر طولانی را آمدیم تا رسیدیم به محل پارک ماشین. نرم نرمک نجواهای مادر دختری کردیم. نرم نرمک در مورد مادر بزرگ حرف زدیم. مادرم خوشحال بود از اینکه کارش انقدر سریع انجام شده و من معتقد بودم که چون دیشب رفته به دیدن مادرش و خوشحالش کرده امروز انقدر کارش خوب پیش رفته.

راستش را بخواهید اصلا دلم خواست از مادر بزرگ برایت بنویسم. پیر زن سیده ای که وقتی می نشیند برایت با زبان محلی حرف می زند از خاطرات جنگ جهانی دوم شروع می کند تا به حالا. از روزهایی می گوید که مردم کفش برای پوشیدن نداشتند. از روزهایی که مردم گرسنه بودند و زنهای زائو تمام روز را با یک کف دست نان سر می کردند. از خاطرات زنی که بعد از دورز از زایمانش او رفته بود دیدنش و یواشکی کمی نان داده بود که دور از چشم مادر شوهرهای معرف قدیم زیر لحاف بخورد. از روزگاری که مردم از گرسنگی می مردند. از روزگاری که مادرش مکتب دار بود روزگار کشف حجاب از یک پوشش محلی استفاده می کرده تا کسی موهایش را نبیند. از خیلی چیزها می گوید. او گنجینه ای از اصطلاحات و لغات محلی است که خیلی دلم می خواهد بنیشینم و بنویسمشان. انقدر مهربان است و صبور که بعید می دانم کسی از او کینه ای به دل داشته باشد. هر وقت هم که ناراحتی و برایش درد دل می کنی مثل یک منجی می گوید برایت دعا می کنم. و واقعا هم دعاهایش سخت گیراست. جمله صبور باش خدا با صابران است ورد زبانش است و حالا که چشمهایش دیگر خوب نمی بیند ولی هنوز خودش غذا می پزد و هنوز در غذای روزانه اش ماست و شیر و پنیر جای خاصی دارد. گیسهای حنا بسته اش دو تا تا کمرش است. ای کاش حداقل این یکی را ازش به ارث برده بودم. چهارقدش را با یک ینجاق زیر گلویش محکم می کند و پایینش را گره می زند و همیشه پیراهن کمر چیندار می پوشد. یک پیر زن سنتی کاملا روستایی که بسیار دوست داشتنی است و نیمی از سال را به همت بچه هایش در شهر سکونت دارد. خدایا حفظش کن. خیلی دوستش دارم.

خدایا شکرت. بابت حضور این آدمهای مسن در زندگی ما که نعمت هستند برای مان. خدایا شکرت بابت چشمهای خوشحال مادرم که مثل تیله می درخشید. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش مثل همیشه باش. دانا، توانا، بخشنده، رزاق، حق و نزدیک.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:29  توسط آدم چاق  | 

نشستم تند و تند دارم کارهایم را لیست می کنم تا عقب نمانم. انقدر زمان سریع می گذرد که دارم خفه می شوم. حساب کردم اگر روزی 12 ساعت کار کنم دقیقا این کارهای باقیمانده آخر سالی بنده 31 روز طول می کشد در حالی که کمتر از 15 روز وقت داریم تا پایان سال. خدارا شکر خانه تکانی تمام شد. پسرها با کمک دوستانشان نمایشگاه خیریه راه انداختند و اصلا هم وقت کمک کردن در کارها را ندارند. تنها چیزی که تو این روزها کمی آرامش دهنده است کلاس پیلاتس است که به همت یکی از همکاران در سالن ورزشی اداره راه اندازی شده و بنده یک روز در میان یک ساعت در این کلاس شرکت می کنم. سر جمع با زمانی که برای رفت و برگشت به باشگاه اداره می گذارم دو ساعت از زمانها را از دست می دهم ولی کلی فِرِش می شوم وقتی بر می گردم. تو این ده دوازده روز روی وزنم که هیچ تاثیری نگذاشته است.

اما خانم دکترهای خواننده این وبلاگ پاسخ گو باشند. چند وقتی بود که با خواب رفتگی دست و گزگز سر انگشتان پسر بزرگه مواجه شده بودیم که خدا برکت دهد به اینترنت با یک سرچ به این نتیجه رسیدیم همه چیز می تواند باشد. از یک کم خونی بگیر تا ام اس. خوب من هم که یک آدم مرگ استرس زده ترسو سریع پسر بزرگه را مجبور کردم برود دکتر. دکتر محترم هم علاوه بر آزمایش خون ام آر آی سر و گردن نوشت. تا جوابها بیاید جانمان به لبمان رسید. خدا را شکر ام آر آی همه چیز را نرمال نشان داد. اما امان از آزمایش خون که نشان می داد غلظت خون دارد، تعداد گلبولهای سفید خونش کمتر از حد معمول است(یعنی از نظر دفاع بدنش ضعیف است) و کلسترول بالا. خلاصه این شد مقدمه جنگی در منزل ما که آقا جان بنده چاقم کلتسرولم بالاست این بچه که از لاغری شبیه مداد است چرا؟ از بس که تا من سرم را بر می گردانم قوطی روغن را سرازیر می کنید توی غذا. (در واقع این کار را همیشه شوهرم می کند و همیشه هم باعث فغان بنده است). حالا اگر تا کنون کمر به قتل تدریجی بنده بسته بودید از این به بعد به خاطر بچه های خودتان هم که شده این کار را نکنید. خیلی علاقه مندید خودکشی کنید روی بشقاب غذای خودتان بریزید و .... حالا پزشکهای محترم پاسخگو باشند که برای رفع این مشکلات چه باید کرد. استفاده از سماق و شوید و کدو سبز بخار پز که در راس امور قرار گرفته چه کنیم که تعداد گلبولهای سفید بالا برود و چه کنیم که غلظت خون کاهش یابد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. بابت خانه تمیز. بابت مردمی مهربان که این روزها همتشان را در کمک و دستگیری از هم به چشم می بینم. خدایا شکرت بابت کشوری آباد و دولتی که بالاخره راه فروتنی آموخته و یاد گرفته وقتی از پس کاری بر نمی آید بگوید ما از دستمان کاری بر نمی آید و مردم خودشان باید به فکر باشند. مردم عزیز دولت اعلام کرده که در مدیریت آب دیگر کاری از دستش بر نمی آید. ما 29 سال دیگر خشکسالی در پیش داریم که تا 20 سال دیگر استانهای شمالیمان هم خشک می شوند. خواهش می کنم التماس می کنم آب کم مصرف کنید. کشور ما آب ندارد. با تمام این حرفها خدا را شکر می کنم بابت مردم فهیممان که بسیاری در جنبش «روزی یک لیوان آب صرفه جویی کنیم »شرکت می کنند. خدایا باش. که اگر توجه تو نباشد معلوم نیست که چه بر سرمان بیاید. خدایا باش مثل همیشه با. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:27  توسط آدم چاق  | 

روزهای پایانی سال طوری روی آدم استرس ایجاد می کند که انگار روزهای پایانی عمرت را سپری می کنی. انگار خداوند دارد امتحان می کند ما را ببیند اگر بدانیم مثلا عمرمان دارد تمام می شود چطور روزهای پایانی عمرمان را سپری می کنیم. هر روز بشور و بساب. هر روز کار و کار و کار.

خانه تکانی نیمه کاره ام را دارم به پایان می رسانم. فرشها باید برود فرش شویی و شیشه ها انقدر تمیز شود که بشود دنیا را زیبا دید. توی آپارتمان ما هر روز یکی از پنجره آویزان است. بوی وایتکس و پودر لباسشویی و ... همه جا را پر کرده است. طبق روال همسر هم این موقع سال نمی تواند کمک کند. خلاصه این چند شخصیت بنده دقیقا مثل هر سال می گذارد شب عید دمار از روزگارم در می آورد شخصیت مادر، کلفت، آشپز، کارمند، رئیس و .... بعد شب عید می شود کمر داغان و پوست دست و پای خراب به خاطر شستشو.

با تمام این حرفها کیف می کنم وقتی خانه را تمیز می کنم. همان یک استکان چای قند پهلو بعد از خستگی و خوابیدن راحت بعد از کار زیاد ما را بس. خانمها خانه تکانیتان مبارک باشد. آخر سال پر پولی را برای همه آرزو می کنم.

خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا ما را آنی و کمتر از آنی به خودمان وا مگذار که سخت محتاج توجهت هستیم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و بخشنده و نزدیک.

 

پ ن- دوستان ببخشید که فرصت نکردم پیامهایتان را تایید کنم. در اولین فرصت همه را پاسخ داده و تایید می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:35  توسط آدم چاق  | 

امروز وقتی در اتاقم را باز کردم با یک گلدان بزرگ گل بنجامین مواجه شدم که ذوق زده ام کرد. گویا رئیس بزرگ تصمیم گرفته که برای اداره گل بخرد در تمامی دفاتر گلهای مختلفی با توجه به سایز دفتر و ... بگذارد. راستش را بخواهید اولین رئیس مردی بود که دیدم اینگونه گلها را دوست دارد و به فکر روحیه افراد هم هست. خلاصه از صبح می روم و می آیم قران صدقه گل توی اتاقم می روم. می گویند که برخی چیزها هستند که در دنیا انرژی منفی را از آدم دور می کنند. مثل گل و آب. هرچه بیشتر باشد انرژیهای مثبتی که به سمت آدم می آید بیشتر است. مثلا وقتی کنار دریا می نشینیم احساس آرامش خاصی به آدم دست می دهد تا زیر دوش باشیم و یا در استخر آب. حتی برخی قدیمیها می گفتند که هر وقت خواب بد دیدید اول صبح برای آب روان تعریف کنید که خود نشان می دهد آب انرژی منفی را از آدم می گیرد. گلها و گیاهان نیز همینگونه اند. هرچه اطرافمان سبزتر باشد احساس خوبتری داریم و انرژیهای منفی بیشتر از ما دور می شوند. خوشحالم که یک گلدان گل زیبا در اتاقم هست. خدا کند خشک نشود.

خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که به من دادی. خدایا بابت نم باران امروز صبح متشکرم و از باران خوزستان که اجازه تنفس به دوستانم را داد از تو سپاسگزارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:16  توسط آدم چاق  | 

وقتی کار می کنی همش دلت شور دوستانی را می زند که در خوزستان زندگی می کنند و هر دفعه که زنگ می زنند از وضعیت بد هوا حرف می زنند. هر وقت با هم صحبت می کنیم یک غم عظیم در دلمان می نشیند بابت این بی درایتی و مدیریت نا درست. اینکه بین بد و بدتر لابد مسئولین مجبورند یکی را انتخاب کنند. بین از دست رفتن کشاورزی و حل مشکل تنفس. هر کس یک تز می دهد من اگر بودم قید کشاورزی را می زدم. آدمها می توانند گرسنگی را با صرفه جویی و .... تحمل کند ولی بدون هوا و تنفس اصلا زنده نمی مانند که بخواهند گرسنه بمانند. ای کاش به فکر راه حلی باشند برای باز کردن دریچه های سد ها و احیاء هور العظیم که خاستگاه گرد و غبارها تشخیص داده شده است.

وقتی کارهایت زیاد است ممکن است سه چهار روز در میان هم روی ترازو نروی. وقتی کارهایت زیاد است ممکن است ناخواسته هر چیزی را بخوری و متوجه وزنت هم نباشی. بعد چند روز وقتی می روی روی ترازو آنهم با استرس هیچی چیز خوشحال کننده تر از این نیست که ببینی وزنت تغییر نکرده و یا حتی صد گرم هم کم شده و کلی ذوق مرگ می شوی.

این حال خوش را به هوای تمیز و باران خورده تهران هم باید اضافه کرد که اگر در کنار پاراگراف اول قرار گیرد نوعی احساس گناه به آدم دست می دهد. تا کنون که مشکلات کشور با برنامه ریزی حل نشده و فقط خدا حل کرده امیدوارم که ایندفعه هم خدا خودش یک رحمی به دوستان ما در خوزستان بکند و باران عظیمی بفرستد.

خدایا شکرت بابت سقف بالای سر، بابت هوای تمیز این روزها که قبل از این حسابی در حال خفه شدن بودیم و خدایا بباران باز هم بر تن کشور مان رحمتت را که غیر از تو امیدی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:4  توسط آدم چاق  | 

سلاااااام به دوستان گلم و عرض پوزش از اینکه اینهمه وقت بی خبرتان گذاشتم. این روزها که حسابی سرمان شلوغ است و هر روز جلسه بازی و حرص خوردن و .... به راه است به علاوه اینکه کلا یک روز توانستیم برویم کمک خواهر جان بابت نوزاد تازه متولد شده که کله اش از یک پرتقال تامپسون هم کوچکتر است. کلا زحمت بی خودی کشیده بچه دو کیلویی به دنیا آورده بعد از نه ماه خخخخخخخخ ولی انقدر خوردنی بود این کوچولو که اصلا دلمان نمی آمد روی زمین بگذاریمش.

پسرها هم شکر خدا به زندگی مشغولند و بنده هم به سلامتی و میمنت الان یک هفته است حتی آن پیاده روی نیمساعته را هم از خودم دریغ کردم و از آن مهمتر اینکه امروز برای یکی از دوستان که مشکل سنگ سازی کلیه دارد هم منبر رفته بودم که سلامتی از همه چیز واجب تر است حتما پیاده روی را توی برنامه ات بگنجان. یکی نبود به خودم بگوید تو اگر بیلزن خوبی هستی باغچه خودت را بیل بزن نمی خواهد برای دیگران نسخه بپیچی.

کار کش قوس دارمان همچنان کش می آید تا به من نشان دهد که هرچه هم که کلاه همه چیز دانی سرت بگذاری و از خودت انتظار داشته باشی این یکی را باید به آن بالایی کاملا واگذار کنی و راهی جز توکل کردن نداری.

از اینکه با پیامهای پر مهرتان مرا به نوشتن امیدوار می کنید و دل یک آدم چاق را شاد می کنید از داشتن این همه دوست خوب و پر انرژی سپاسگزارم. نمی دانید پیامهای شما دوستان چه انرژی مثبتی را به قلب من روان می کند. برای همگی شما دوستان آرزوی خوش بختی و شادی می کنم.

خدایا عاشقتم. خدایا سپاسگزارم و شاکر هر آنچه دادی و ندادی. خدایا همه چیز را به دست پر توان تو سپردم. خدایا در این روزهای پایان سال جیبهای همه دوستان را پر از پول، دلهایشان را پر از شادی و جسمشان را پر از سلامتی و انرژی بگردان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:1  توسط آدم چاق  | 

من نمی دانم این لفظ آخر سال چه انرژی ای به آدم می دهد و اول زمستان کلمه آخر سال است بر زبانها می افتد. خلاصه این کلمه آخر سال باعث شد که هی در حال دوندگی باشیم و از این خانه مجازیمان غافل شویم. این هفته کلا به همایش بازی گذشت. گفتم همایش بازی چون غیر از مقاله های آبکی چیزی از آن در نمی آید. بگذریم.

این روزها یک نوزاد هم دارد به خانواده ما اضافه می شود و امروز آخرین روزی است که بالهایش را قیچی می کنند و می گذارند روی زمین تا اهلی زمین شود. تا یاد بگیرد برای پریدن باید خودش تلاش کند. تا یاد بگیرد برای رشد بالهایش باید نزاع بین عقل و احساس را خودش مدیریت کند و بداند که اختیار دست خودش است که بپرد یا بماند. خدایا این مادر و بچه را به سلامت برگردند خانه.

صبح تو ماشین داشتم به رادیو جوان گوش میکردم. یک مصاحبه ای را با یک زن روستایی پخش می کردنددر یک بازار هفتگی. لهجه گیلانی زن و پختگی در کلام این پیر زن و حرفهایی که از فعالیتهای روزانه اش می زد از غذا دادن به مرغ و جوجه هایش و تمیز کردن طویله حیوانات و چیدن علف و رسیدگی به باغ و ... بگیر تا آشپزی و آماده کردن نهار برای شوهر و ..... خبرنگار پرسید از این همه کار خسته نمی شی؟ جواب داد کار کردن نشانه و عشق به زندگیه. اصلا خود زندگیه. شادی بخشه. چرا خسته بشم. لذت بردم از این همه همت و اینکه بر خلاف خیلیها که دائم الغر هستند شاکر خداوند بود و با یک دید مثبت به کارش نگاه می کرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه که به من دادی. خدیا خودت پناه ما باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:7  توسط آدم چاق  | 

امروز برای جلسه ای رفتم یکی از سازمانهای دولتی. بعد که جلسه تمام شد و آمدم بیرون تا از مسئول دفتر جناب معاون وزیر برای جلسه بعد هماهنگ کنم با تعجب دیدم جناب مسئول دفتر می پرسند شما احتمالا از اهالی فلان منطقه نیستید؟

- بله هستم.

+ چه جالب فلانی را می شناسید؟

- بله پدرم هستند؟

+ در حالی که چشمانش گرد شده بود پس من چرا شما را نمی شناسم؟

- من هم با تعجب خوب من هم شما را نمی شناسم دلیل هست که شما مرا باید بشناسید؟ شناخت پدرم به دلیل سرشناس بودن جد پدری چیز عجیبی نیست ولی بنده دلیلی برای سرشناسی ام وجود ندارد.

+ بعد می گوید که من دامادتان هستم.

- کدام داماد که من نمی شناسم. ایندفعه چشمهای من گرد شده بود؟؟؟؟!!!!!!!

+ بعد شروع کرد توضیح دادن که یک نسبت خیلی دوری با مادر بزرگمان دارد.

خوب برایم خوشایند بود که بر خلاف خیلیها که در اینجور مواقع خودشان را مخفی می کنند که خدای نا کرده برای کسی کاری انجام ندهند این بنده خدا خیلی واضح آشنایی داد و خیلی خوشحال گفت اگر کاری از دستم بر می آید بگویید حتما کمکتان می کنم. این آدمها انرژی مثبت هستند. این آدمها آدم را به زندگی امیدوار می کنند. این آدمها به ما یاد آوری می کنند که اگر به استقبال کارهای خوب برویم احتمالا یک جایی جواب خواهیم گرفت. خدا حفظش کند خیلی خوب و سریع کارهای ما را راه انداخت امیدوارم که نتیجه عمل خوبش را ببیند. تمام این احساسات خوب با پس زمینه بارش برف قشنگ که از پنجره اتاقش دیده می شد احساس خوشایندی را به من هدیه می داد.

کار کش و قوس دار ما همچنان نفسمان را بریده است. مشکلات مالی شب عید هم به آن اضافه شده و کلا در حال خفقان هستیم. همچنان می رویم و می آییم و اضطراب لهمان می کند. با این حال ناشکر نیستیم. امید به آینده وجود دارد و می توان امیدوار بود سال 94 بر خلاف امسال سال پر بار و برکتی باشد. خوشبختانه دو تا از قرار دادهای مهممان به نتیجه رسید و خیالمان بابت نیروی زیر مجموعه مان راحت است که سال آینده بی کار نمی شوند و شغلشان را از دست نمی دهند. خدایا شکرت.

خدایا بابت همه چیز شکر. بابت داشته و نداشته ام شکر. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:33  توسط آدم چاق  | 

آنوقتها که بچه بودیم هر از چند گاهی یک درویشی پیدا می شد که با نوایی دلنشین و صدایی خوش در مدح علی(ع) و زهرا(س) و پیامبر(ص) در کوچه ها می خواند. وقتی میگویم درویش منظورم اینهایی که گدایی می کنند نیستها واقعا درویش بودند. محاسن بلند و سفید و کلاهی مخصوص و عبایی و کشکول و تبرزین و نعلین و ..... یادمه اونوقتها این دراویش قداست داشتند. مدح ائمه حرمت داشت و مردم هم خیلی برایشان ارزش قائل بودند. شعرهای خیلی قشنگ و با مسمی ای را هم می خواندند و انقدر صدایشان قشنگ بود که دلت نمی خواست از کوچه شما بروند. مردم هم به آنها صله می دادند. و این ارزشمند بود. بعدها دراویش اصلی که مسلکشان درویشی بود کلا محو شدند. دیگر نمی دیدیمشان و جایشان را یک سری افراد که مثلا تعزیه می خواندند و در واقع نوعی گدایی می کردند و هر از چند گاهی توی کوچه ها پیدا می شدند، گرفت. با برخی ادوات شبیه تعزیه و یک پرچم که روی زمین پهن می کردند و صدهزار بار به مردم می گفتند اگر می خواهی ابولفضل حاجت روایتان کند چراغ خانه اش را روشن کنید و مثلا یک دو هزار تومانی روی پرچم بگذارید تا کار را شروع کنیم و خلاصه بیش از یکساعت به این منوال می گذشت تا یک شیر پاک خورده ای از صدای بلندگوی آنها خسته شود و یا واقعا به این قضیه ایمان داشته باشد و بیاید و مبلغی بدهد که اینها تعزیه بخوانند و چه تعزیه خوانی؟؟!!! کلا سر و ته قضیه چهار پنج دقیقه طول می کشید که بر می گشتند سر خط و بحث شیرین پول!

چند سالی هم هست که گویا شهرداری اینها را ساماندهی کرده  و مراکزی هست که تعزیه خوانهای واقعی در آنجا برنامه جرا میکنند و مردم عاشق امام حسین هم می روند با احترام تماشا می کنند و عزاداری می کنند و ... و بقیه هم نمی دانم کجایند که دیگر ما نمی بینمشان.

اما امروز وقتی حسابی سرم گرم کارم بود و داشتم گزارشی را جمع و جور می کردم صدای خوشی گوشم را نوازش داد. چقدر قشنگ مدح زهرا (س) می کرد. دلم می خواست بنشینم و گوش دهم. فکر کردم دبیرستان نزدیک اداره است که نواری چیزی گذاشته. خیلی صدای زیبا و دلنشینی داشت. اما دیدم انگار نه صدا دارد کم می شود. به دنبال صدا به سمت دیگر ساختمان اداره آمدم و از پنجره اتاق منشی بیرون را جستجو کردم. آه خدای من. یک درویش بود. یک درویش واقعی. پیر مردی که با همان هیبت لنگ لنگان می خواند و می رفت و حتی نگاه نمی کرد که کسی قصد صله دادن دارد یا نه. برای دل خودش می خواند انگار. خوش به حالش چه خوش دلی دارد این پیر مرد. ایستادم تا به ته کوچه برسد گوش کردم و گوش کردم و غرق شدم در خاطرات کودکی.

دلت شاد باشد و زنده پیر مرد. دمت گرم باشد و صدایت رسا درویش. روزت قشنگ که روزمان را قشنگ کردی.

خدایا حفظ کن این گونه پیرمردهای اهل دل را. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا حواست به من هست؟! می بینی این روزهای مرا؟ خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 11:50  توسط آدم چاق  | 

خانه را دوست دارم. همیشه وقتی کارم تمام می شود زود خودم را می رسانم خانه. خانه همانجایی است که سالها برایش زحمت کشیدم. همانجایی که اعضای خانواده دور هم جمع می شویم و از همه چیز و همه کس حرف می زنیم. مشکلاتمان را مطرح می کنیم و راهکارهای دسته جمعی برایش می یابیم. خانه مأمن من است. امروز که همه چیز را تعطیل کردم و خانه ماندم احساس خیلی خوبی داشتم. حتی اگر مجبور شدم چندین تا تلفن از اینجا جواب دهم و یا در بحث گروهی دوستان در وایبر شرکت کنم. روز خوبی بود چون رشته های نور را می دیدم. روز خوبی بود چون از صبح برای شاممان تدارک دیدم. روز خوبی بود چون بعد از یک روز برفی هوا پاک پاک بود و امروز نامش هوای پاک بود و خورشید سعی می کرد باتابش کم رمقش گرم کند این شهر سرد سنگی و سیمانی را. امروز روز خوبی بود چون گل زدیم و پیامهای تبریک دوستان به سمتمان سرازیر شد. انگار لازم بود که امروز تنهایی بمانم در خانه و فارغ از همه چیز به دو دو تا چهارتای خودم با زندگیم بپردازم. شاید لازم بود مثل چند وقت پیش بنشینم و خودم را یقه کنم و از خودم حساب بکشم که از جان این زندگی چه می خواهم که اینگونه شده. خلاصه امروز را دوست داشتم چون کلی تکلیفم را با خودم روشن کردم. چون در خانه ام آرام گرفتم. خانه را دوست دارم. مثل هر زن دیگری که دوست دارد در خانه اش آرام بگیرد امروز من هم آرام گرفتم. خدایا این آرامش را حفظ کن. خایا چقدر عاشق روزهای روشنت هستم. آینده را روشن تر از اکنون کن. خدایا شادی را به همه دوستان و همراهان ارزانی دار. خدایا شکرت. الهی شکر. خدایا باش. مثل همیشه باش. سخاوتمند و بخشنده و مهربان و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 15:36  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر