بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

متاسفانه دیروز بعد از یک فشار عصبی شدید مشکل سال 91 دوباره پیش آمده بود و مجدد آن التهاب کذایی عود کرده بود و روزگارم را سیاه کرده بود و هرچه کردیم نتوانستیم در خانه مشکل را برطرف کنیم و پسر بزرگه هم که بنده خدا رفته بود امتحان بدهد نبود و پسر کوچیکه هم هرکاری کرد نتوانست کمک کند. در این گیر و دار هرچه به همسر هم زنگ می زدیم گوشیش را جواب نمی داد تا عصر که متوجه شده بود گوشی را توی ماشینش جا گذاشته. نتیجه اینکه بنده با درد شدید و وضعیت بسیار اسفناک تا ظهر دوام آوردم و بعد هم پسر بزرگه وقتی از امتحان برگشت اوضاع نا بسامانم را دید و خلاصه کار به بیمارستان کشید که خوب به خیر گذشت. و با سرم و آمپول حل شد و با یک کیسه دوا و کلی دعوا مرافعه از طرف کل اعضای خانواده که اگر به خودت رحم نمی کنی به ما رحم کن و این دست مسائل برگشتیم خانه و استراحت کردیم و امروز حالمان خوب بود انگار نه انگار که دیروز آنهمه ماجرا داشتیم.

آقا یک هفته که این خانم مهربان برای کمک نیاید خانه می شود شبیه میدان جنگ که خیلی چیزها سرجای خودش نیست و یک نفجار هم وسط هال رخ داده است. بگذریم. دیشب که خانم مهربان خبر داد نمی آید تصمیم گرفتم امروز خودم به شغل شریف خانه داری بپردازم. از صبح بعد از نماز ریز ریز شروع کردم تا همین الان طول کشید. تازه از آنجایی که به دلیل برخی مشکلات مثلا نمی توانستم یکی از مبلها را بلند کنم و یا زیر کابیتنها را تا ته ته تی بکشم نتیجه این شد که مثل همیشه هم تمیز تمیز نشد. خدا این خانم را حفظ کند که انقدر خانم زحمت کش و خوبی است و اصلا هم از کار نمی زند. انشا الله هرکاری که می کند و هرجا که هست سلامت باشد و خداوند چندین برابر آنچه من و امثال من به اومی دهید برکت بدهد به روزیش. در حین انجام کار هم از آنجایی که چند وقتی است گیرند دیجیتال تلویزیون خراب شده و برخی از شبکه ها را نمی گیرد و بقیه هم به صورت تصویرهایی که یک سی دی خشدار نمایش میدهد و هی گیر می کند زدم روی رادیو جوان و مثل مادرم که قدیمها همیشه موقع انجام کار خانه رادیو گوش می داد از صبح رادیو گوش کردم. رادیو جوان را دوست دارم چون خیلی سر زنده و شاد است و توی ماشین هم اگر مثلا سی دی زبان و یا موزیک گوش ندهم حتما رایو جوان گوش می کنم. خسته شدم ولی خانه مثل دسته گل شد. خسته شدم ولی همه جا بوی خوش تمیزی می دهد. خسته شدم ولی بوی خوب نهار خانه را پر کرده بود. به خستگیش می ارزید. حالا با یک حس خوب نسبت به خانه و زندگیم نشستم تا با تاخیر لقمه نهاری بخوریم و بعد یک دوش بگیرم و استراحت کنم و بنشینم پای کارهای عقب مانده ام. تازه امروز به این نتیجه رسیدم آن خانم مهربان خیلی هم فرز است که از هشت و نیم تا چهار تمامی کارها را می رسد و تازه برخی کارهای اضافه هم که هر از چند گاهی پیش می آید را می رسد. بنده به شخصه در کار خانه کند تر از ایشانم که می تواند ناشی از اضافه وزن و خستگی ناشی از آن و نشستن لابه لای کار برای خستگی در کردن باشد.

خدای خوب و من. خدای مهربانم امروز را که پنج شنبه است با نام تو آغاز کردم. با نام تو که بی همتایی مهربانی و جاوادانی. و از تو می خواهم در این روز نعمتهایت را از من دریغ نکنی. سلامتی خود و خانواده ام و تمام دوستانم، شادی، موفقیت و دوست داشتن را ..... و من می دانم آنها را به من عطا خواهی کرد.من ترا دوست می دارم و می دانم تو مرا دوست می داری. شکرم را بپذیر ای پروردگار بزرگ. خدایا از بودنت سپاسگزارم و از توجهت مشعوفم و از درگاهت عطر خوش آرامش را استشمام می کنم. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و بخشنده و مهربان و نزدیک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 15:7  توسط آدم چاق  | 

وقتی صبح زود قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار می شوید بدون آنکه خود بدانید برکاتی را به زندگی خود روان می کنید. خیلی از کسانی که اقدام به مراقبه می کنند ساعات اولیه صبح را بهترین ساعت معرفی می کنند. بسیاری نیز ورزش روزانه خود را صبح زود انجام می دهند. بسیاری از آدمها هم مثل من و همسر صبح زود از خانه می زنیم بیرون تا بتوانیم بهتر بر اوضاع کاریمان تسلط پیدا کنیم. بنده به شخصه وقتی صبح زود به سر کار می آیم آن روز انگار تمام شدنی نیست و کارهای زیادی را می توانم انجام دهم. صبح اول صبح می نشینم برنامه روزانه ام را در سر رسید منظم می کنم و اولویت بندی کرده و شروع به کار می کنم. امروز داشتم یک مطلبی در خصوص تغییرات سبک زندگی جهت پیشگیری از چاقی می خواندم که در آن نیز اشاره شده بود به شب زود بخوابید و صبح زود بیدار شوید تا متابولیسم بدنتان(سوخت وساز) منظم شود. اینکه بنده به شخصه خیلی موارد پیش می آید شبها تا دیر وقت کار کنم و صبحها هم به زور بیل و کلنگ از خواب بیدار شوم که بر کسی پوشیده نیست. ولی روزهایی هم که قرار است از صبح اول صبح پی گیر کاری باشم و به شکل روتین کار کنم هم کم نیست. به هر حال زندگی من ترکیبی از این دو است. خواندن این مطلب مرا به فکر فرو برد که این صبح زود بیدار شدن چقدر خوب است. ای کاش بتوانم برنامه ام را خیلی منظم تر از این کنم تا مجبور نباشم کارهای فورس ماژور انجام دهم که مثل تراکتور دو سه روز پای سیستم بنشیم. بعد هم به سرم زد سرچ کنم ببینم اصلا صبح زود بیدار شدن چه مزایایی دارد. نکات خیلی خوبی آمد:

افزایش حس اعتماد به نفس

مدیریت زمان

در بسیاری از مطالب مذهبی آمده باعث فراخی رزق و افزایش حافظه می شود

تنظیم قند خون

تنظیم گردش خون و .......

امروز انقدر در فواید صبح زود بیدار شدن خواندم که از خدا خواستم تا کمکم کند همیشه بتوانم یک زندگی سالم و منظم داشته باشم تا بتوانم صبحهای زود از خواب بیدار شوم. به خصوص که صبح اول صبح قبل از ساعت هشت برایت پیامک بانک مژده واریز حقوق بدهد. خوب روزی که با پول شروع شود قطعا روز خوبی است و می شود به صبح زود بیدار شدن هم ربطش داد. اصلا هم ربطی به سر برج بودن ندارد خخخخخخخخ. حالا هم دفترچه های اقساط را آماده کردم که بروم اقساطم را بدهم و خودم را در کافی شاپ نزدیک اداره مهمان کنم.

خدایا شکرت بابت نعمت توانایی صبح زود بیدار شدن و به استقبال خورشید رفتن. خدایا شکرت بابت شغلی که هست بابت زندگی که جاری است و بابت چشمهای سالمی که به من دادی تا وقتی اشعه های کمرنگ خورشید را وقتی از پشت آپارتمانهای بلند سعی می کنند خودشان را به ما برسانند ببینیم. به خاطر شنوایی که دادی تا صبح های زود صدای پرنده ها را که موقع طلوع خورشید غوغا می کنند بشنویم. به خاطر حس لامسه ای که دادی تا بتوانی از خنکای صبح لذت ببریم و به خاطر حافظه ای که دادی تا یادمان باشد که تو هستی و از خاطرات زندگیمان لذت ببریم. خدایا به خاطر قدرت گزینش و عقلی که به من انسان دادی متشکرم. خدایا توفیق هر روز زود بیدار شدن را از من و دوستانم دریغ نکن و به مردم سرزمینم آرامش خیال و روزی فراخ و سلامتی عطا کن.

دوستان ایلامی آنجاها چه خبر است؟ امیدوارم که سلامت باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 9:17  توسط آدم چاق  | 

گویند عزرائیل هر روز 360 بار به آدم نگاه می کند و منتظر اجازه خداوند است برای گرفتن جان آدمیزاد! این پیامکی بود که پریشب یکی از دوستان برایم فرستاده بود و من غیر سبحان الله چیز دیگری نمی توانستم بگویم. صبح وقتی از خانه بیرون می رفتم خیلی زود بود. به هر حال مجبور بودم برای گذشتن از طرح ترافیک ساعت 6 صبح از خانه بیرون بزنم. غافل بودم و متوجه نشدم که دقیقا در فاصله هشت متری من پشت شمشادهای آنطرف کوچه جلوی خانه همسایه روبرویم جنازه ای افتاده. خونی روان است تا داخل جوی! اصلا متوجه نشدم. رفتم و اداره و عصر که برگشتم با حجله های چراغ رنگی، با بنرهای تسلیت، با سیاهه های سر در خانه همسایه روبرو و صدای جیغ و داد و فغان زن همسایه و شلوغی منزلشان مواجه شدم. انقدر شلوغ بود که فکر کردم برای آن خواننده معروف که دقیقا همسایه دیوار به دیوارشان است اتفاقی افتاده. عکس پسر جوان همسایه به قاعده یک متر روی بنر چاپ شده بود با آن لبخند همیشگی. اصلا دیگر حالم دست خودم نبود. یا خدا این بچه فقط چند سال از پسر من بزرگتر است. رفتم جلو و آن خواننده معروف را دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم آقای فلانی این بچه چطور شد که مرد؟ تصادف کرده؟ گفت نه گشتنش!!! چاقو زدنش!!!!!!!!!!!! صبح جنازه اش را همینجا انداختند. با ترس یک نگاهی کردم با اینکه شسته بودند هنوز رد زرد رنگ خون باقی مانده بود. خدایا من صبح اصلا متوجه نشدم که پیکر سرد این بچه در هشت قدمی من افتاده. چرا؟ کسی نمی داند؟ توسط کی؟؟ باز هم کسی نمی داند. خدا به داد دل مادرش برسد. خدایا بهشان صبر بده. پسر معقولی بود. تا حالا رفتار نادرستی ازش ندیده بودیم. برایم تعجب آور است که چرا؟

خدایا به خانواده این جوان صبر عطا کن و روح این جوان را در آرامش قرار بده. خدایا فرزندان ما را در پناه خودت حفظ کن. خدایا شکرت. بابت داده ها و نداده ها و گرفته هایت که گرفته هایت امتحان است و داده هایت نعمت و نداده هایت حکمت. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 12:36  توسط آدم چاق  | 

دیروز عصر پسر بزرگه بالاخره ماشین دلخواهش را پیدا کرد و با فروشنده قرار و مدارش را گذاشت و امروز هم رفت سند زد و تحویل گرفت و آمد خانه. ظهر که رسیده بود زنگ زد و گفت که چه کرده و من هم وقتی عصر برگشتم خانه از همان توی پارکینک یک نگاه لذت بخش بهش انداختم و هی قند توی دلم آب شد و آمدم بالا. این اولین خبر خوب بود که امروز شنیدم. نشسته بودیم که خواهر جان دکتر زنگ زد که به سلامت رسیدند و طوطی را ببریم پسرمان را تحویل بگیریم خوب خیلی خوشحال کننده بود. دلم برای پسر کوچیکه یک ذره شده بود. رفتیم و کلی قربان صدقه بچه مان رفتیم و هم سوار بر ماشین پسر بزرگه رفتیم اولین دور را هم با ماشین پسر بزرگه زدیم. خدا همچین لذتی را نصیب همه بکنه انقدر کیف داره یک مادر پیشرفت بچه اش را ببینه. خلاصه هی من ذوق کردم و ذوق کردم و ذوق کردم و خدارا شکر کردم و چهار قول خواندم و آیت الکرسی خواندم خداییش اصلا نمی دانستم چه باید بکنم. فقط وقتی رسیدم خانه صدقه گذاشتم کنار دقیقا مدل مادرم وقتی خیلی ذوق داشت این کارها را می کرد و نمی دانست چه کند.

عصر زنگ زدم به مادرجانم و خبرهای خوب خوب را دادم خندید و گفت تا سه نشه بازی نشه. انشا الله تا شب یک خبر خوب دیگر هم می شنویم.

نشسته بودیم که خواهر کوچیکه عکس سونوگرافی جنینش را برایمان فرستاد. ایشان یک دختر ناز و شیرین زبان و شیطون دارد و  خدا را شکر جنین سالم و سر حال بود و البته جنسیت بچه پسر تعیین شده بود. این هم خبر خوشحال کننده ای بود. مهمتر از همه سلامت بودن خواهر کوچیکه و البته بچه در مرحله دوم با عنایت به این پست http://chagh2.blogfa.com/post/361 پسر بودن بچه. خخخخخخخخخ گفتم پس به قول فلانی جنست جور شد. حالا کی حراج می زنی خخخخخخخخخخخ

خدایا شکرت. خدایا از اینکه موجبات پیشرفت و برکت را در زندگی ما آدمها مهیا می کنی سپاسگزارم. خدایا لذت پیشرفت فرزندان را به همه پدر و مادرهایی  سرزمینم  عطا کن. خدایا اگر کسانی در آرزوی بچه دار شدن هستند بهشان فرزندان صالح و سالم عطا کن و اگر هم بچه دارند موفقیتشان را خودت به حق عزت و کرمت تضمین کن. خدایا چشم هر پدر و مادری به میوه های زندگیش است سلامتی را روزی دائم زندگیشان کن و پیشرفتشان را چاشنی لذت زندگی آن پدر مادرها بگردان. خدا را شکر 

پ ن - نوای عزیز خصوصی شما رسید.خدا را شکر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 0:10  توسط آدم چاق  | 

دیشب رفته بودیم مراسم عقد یکی از اقوام. در بین گیر و دار طلا دادن و کادو دادن به عروس شنیدیم که اعلام کردند مادر بزرگ سببی ...... !!!!!! خلاصه کادو ها که داده شد حاج خانم مادر بزرگ سببی با فاصله کمی نزدیک من نشسته بودند.

+پرسیدم شما هووی حاج خانم هستید؟!!

- خندید و گفت هوووووووو بعد گفت نه. بعد یک مکثی داستان زندگیش را اینجوری تعریف کرد.

گفت من و حاج خانم هر دو بچه هایمان را یتیم بزرگ کرده بودیم. تو یک محله زندگی می کردیم. از وقتی بچه ها کوچیک بودند شوهر هردویمان فوت شده بود و با هم کارهای مختلف انجام می دادیم از کار تو خانه های مردم بگیر تا سبزی پاک کردن و رخت شستن و .... چون وضعیتمان مشابه بود به هم کمک هم می کردیم. من یک پسر داشتم  و یک دختر و حاج خانم یک پسر داشت و دو تا دختر. پسرها که بزرگتر شدند هم درس می خواندند و هم کار می کردند در نتیجه کار کردن ما هم کمتر شده بود. هم کلاس بودند. هر دو رفتند دانشگاه که جنگ شد. پسرها درس را ول کردند و رفتند جبهه. توی جبهه با هم قرار گذاشتند هر کدام که شهید شد  دیگری سرپرستی مادرش  بعهده بگیرد. پسر من شهید شد و نیامد و پسر حاج خانم برگشت. برگشت و سر قولی که داده بود هم پسر حاج خانم بود و هم پسر من. امشب عقد بچه پسرم است. بچه هایشان و زنش هم مثل عروس و نوه هایم با من رفتار کردند. توی این 29 سال هیچ وقت احساس نکردم که پسر ندارم. بعد اشاره کرد به عکس جوانی که روی لبه شومینه بود و گفت اون پسر منه!!!!!!

من ماندم و هزارتا فکر. فکر قولهای مردانه آنهم از مردهای قدیم. مردهای مرد مرد مرد مملکت که ایستادند تا ما امروز بتوانیم جشن بگیریم. ایستادند پای قول وقرارهایشان. ایستادند و زندگی کردند تا دیگران هم زندگی کنند. پسر حاج خانم هم جانباز شد و برگشت ولی پای قولش ایستاد. وقتی از در داشتم بیرون می رفتم مصرانه ایستادم و نگاهش کردم. به چهره یک مرد واقعی نگاه کردم. به عمد هم نگاه کردم تا یادم بماند شیر مردان ایم مملکت چه شکلی بودند. یک آدم مثل همه مردهای دیگر بود شاید حتی ضعیف تر از مردهای دیگر هم بود ولی دلی و روحی و تفکری بسیار متفاوت تر از مردهای دور و برش داشت.

خدایا شکرت که ما را با چنین انسانهای بزرگی آشنا کردید. بار الها وقتی خسته و از همه جا و همه کس نا امیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی. وقتی از آدمهای دور برم دلم گرفت. وقتی دنیا غمهایش را بهم ارزانی کرد تو به قلبم آرامش دادی. تو با حضورت به خنده هایم هدف دادی. پس پروردگار مهربانم ای خوبترین خوبها امروز که جمعه است با یاد تو و مهربانی هایت آغاز می کنم. روزی را شروع کردم که می دانم همه نعمتهایت را بمن ارزانی خواهی کرد. شادی، زیبائی ،موفقیت ،مهربانی و از همه مهمتر سلامتی ، دلی شاد و تنی سالم و روحیه ای عالی و لبخندی بر لب در کنار عزیزان به تمامی دوستان و خانواده ام عطا کن. به امید تو یکتای بی همتا

 

پ ن - نوای عزیز خصوصی شما به دستم رسید. خدا را شکر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 11:34  توسط آدم چاق  | 

خدا ار سپاسگزار باش تا نعمتهای دنیا و آخرت را نصیبت کند. خدا را سپاسگزار باش بابت نعمتهای بیشماری که اصلا فکرش را نمی کنی و خداوند در اختیارت گذاشته است. خدارا شاکر باش به خاطر داشتن دوستانی که نادیده دست یاری به سمتت دراز می کنند و مشکل گشای مشکلات کوچک و بزرگ تو هستند. خدارا شاکر باش به خاطر خلق فصول و خلق موجودات. خدا را شاکر باش بابت همه آنچه که داده و تو نمی بینی و به آن فکر هم نمی کنی. خدا را شاکر باش بابت زبانی که برای گفتگو به تو داد. بابت خانواده و اقوامی که دوستت دارند و احساس مفید بودن به تو می دهند. بابت والدینی که داری و روزها و روزها فراموش می کنی حتی یادی از آنها بکنی. پس یاد کن از والدین از دوستان و از خویشان که خداوند به واسطه ارحام برکت زندگیت را زیاد می کند.

امروز که طوطی را توی اتاق خواب تنها گذاشته بودم دیدم که شروع کرد به حرف زدن. وقتی نزدیکتر می شدم مثلا برای گرفتن پرینت به اتاق کناری می رفتم و متوجه حضور من می شد بیشتر حرف می زد. کلماتی مثل خدااااااا، باباییییی، طوطییییی بوس بده، بوس بده، و ...... هرچه تنها تر می شد کلمات واضح تر و واضح تر می شد. دقیقا داشت جلب توجه می کرد تا بیاریمش پیش خودمان. با خودم فکر کردم ببین این یک پرنده است و انقدر از تنهایی گریزان و سعی می کند با هر ترفندی که شده دیگران را به سمت خودش جلب کند و از تنهایی در بیاید. آنوقت یاد حرفهای همکارم افتادم که غر می زد از اینکه مادر پیرش دائم زنگ می زند و به بهانه مریضی و ... او را می کشاند منزلش و وقتی به دکتر مراجعه می کنند دکتر می گوید هیچی اش نیست. خوب بنده خدا یک درصد فکر کن که مادرت تنهاست و به همین بهانه می خواهد هفته ای یکبار هم که شده شما را ببیند حتی به قیمت دکتر رفتن و هزینه دارو درمان الکی دادن و دور ریختن قرصها و دواها. دوستان عزیز از پیامبر گرامیان است که نیکی به پدر مادر و همسایه و صله ارحام روزی را زیاد می کند. امروز که داشتم به این موضوع فکر می کردم با خودم فکر کردم یکی از مهمترین سرمایه های آدمها به قول دوست جامعه شناسم سرمایه اجتماعی است که مهمترین گزینه آن اعتماد است. خوب این سرمایه چطور به دست بیاید وقتی ما حتی در حد سلام و احوالپرسی هم همسایه مان را نمی شناسیم و اقواممان را هم فقط در عروسی و عزا می بینیم. چطور قرار است اعتماد ایجاد شود و سرمایه اجتماعیمان افزایش یابد.

دوستان پیشنهاد می کنم روزهای تعطیل را به دیدن والدین در حیات و اقوامتان بروید و خدا را شاکر باشید بابت داشتنشان و حضورشان.

خدارا شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 17:52  توسط آدم چاق  | 

از خوانندگان این وبلاگ مهندسین محترمی که می توانند در حل یک تمرین به پسر بزرگه کمک کنند لطفا اعلام نمایند تا متن تمرین را برایشان بفرستم پسر بزرگه و دوستش از دیروز درگیر این چند تمرین هستند آخرش هم نتوانستند حل کنند. جهت اطلاع تمرینات مربوط به درس محاسبات عددی می باشد. لطفا آدرس ایمیل فراموش نشود.

سپاسگزارم

 

بعدا نوشت: آقا من وقتی این پیام را می گذاشتم فکر نمی کردم انقدر دوستهای خوب توی دنیای مجازی داشته باشم و کسی اصلا دست یاری دراز کند. از این دوستان که کمک کردند صمیمانه سپاسگزارم و از آن مهمتر از خدای خوبم تشکر می کنم بابت دادن ابزاری مثل اینترنت که آدمها را اینگونه به هم وصل می کند و راهکشاست و بودن آدمهای فوق العاده مهربانی که با پیامهایشان آدم را به دنیا و مخلوقات خداوند امیدوار تر می کند. از رضوان خانم، سارا خانم، مهین خانم، آقا رضا، آقا حامد و خانم صالی که اعلام همکاری کردند بسیار سپاسگزارم و برایتان سوالات را ایمیل کردم.

یک چیز دیگه اینکه این طوطیه خیلی خود شیفته است. یک آینه گذاشته ایم جلویش هی می رود و می آید و خودش را می بوسد و مدل ولو شدن غش می کند از خوشی. موجود بسیار جالبی است. کلی ما را سرگرم خودش کرده است. امروز امتحان کردیم از توی آش پسر بزرگه کمی نخود پخته گذاشت کنار داد بهش آن را هم خورد البته با ولعی هم می خورد که انگار مثلا بهترین غذای دنیا را بهش داده ایم. کلی خندیدم و گفتم بفرمایید آش!! فقط امیدوارم که دچار نفخ نشود و نترکد خخخخخخخخخخخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 0:0  توسط آدم چاق  | 

از حایط مادرمان آلوچه و سیب و هلو چیده بودیم. تقریبا دو تا جعبه همسر برایمان چیده بود آورده بود. قبل از سفر طبق سنت هر سال مقداری را ورقه ورقه کردم و ریختم توی سینیهای بزرگ و گذاشته بودم تا خشک شود. یک جعبه هم آلبالو خریده بودم که نیمی از آن را آلبالو خشکه درست کردم نیمی دیگر را نیز تخمهایش را در آوردم و توی فریزر برای آلبالو پلو گذاشته بودم. اینجور چیپس میوه و لواشک و .... تنقلاتی است که به شخصه ترجیح می دهم در سفرها یا محل کار همراه خود داشته باشم. حالا امروز رفتم و همه را جمع کردم. آلبالوها به شکل بسیار نرم خشک شده بودند. چیپسهای میوه هم خوب شده بود. مقداری برگه زردآلو و هلو و سیب که با هم مخلوط می شوند بسیار عالی می شود. امروز لواشک بران بود. سینیهای بزرگ لواشک خشک شده را آوردیم و با حوصله لواشکها را از سینی جدا کدیم. آخ که چقدر کیف داشت. نمی دانم چرا از اینجور کارهایی که مادر بزرگم می کرد خیلی خوشم می آید. شاید درمن نهادینه شده است. شاید!

پسر کوچیکه به همراه خواهر جان دکتر رفته سفر. پسر خواهر جان دکتر هم طوطی کاسکویش را آورده پیش من گذاشته است. آقا این موجود هرچه می خوریم خودش را به در و دیوار قفس می زند. خلاصه در یافتیم که طوطی کاسکو هلو می خورد، آلبالو خشکه می خورد، تخمه می خورد، لواشک می خورد و اگر رویش بشود بنده هم دست و رو نشسته می خورد!!!!!! غروب پسر بزرگه و پدرش داشتند توی حیاط با ماشین من ور می رفتند و بنده با این مخلوق آفریدگار تنها بودم. دانه دانه تخمه و خوراکی بهش دادم. اولش اصلا حرف نمی زد بعدش باهام دوست شد و شروع کرد حرفهایی که بلد بود تکرار کردن. انقدر تکرار کرد و تکرار کرد که قاطی کرده بودم. آخرش بردم گذاشتمش توی حمام برق را هم خاموش کردم تا ساکت شود! راه دیگری بلد نبودم.

خدایا شکرت. خدایا بگذار دریا باشم؛ ساکن و ساکت که طوفانهای سخت هم مرا به هیجان نیاورد. خدایا بگذار لذت برم از آنچه آفریدی تا آرامش ناب مرا فراگیرد. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 23:41  توسط آدم چاق  | 

دیروز گریه کردم وقتی غروب از جلو حجله دختر جوانی رد شدم که نامزدش او را بوسیده بود و از گیت پرواز ردش کرده بود که برود. وقتی اشکهای جوانک را می دیدم و حال نزارش را آتش به جانم می گرفت.

دیروز گریه کردم از فکر اینکه احتمالا پدر و مادری پسر و دختر سرباز یا دانشجویشان را به امید امنیت راهی سفر هوایی کرده اند. همان پدر و مادری که با هزار ذوق  و شوق کفشهای جغجغی برای بچه هایشان خریده اند. همان پدر و مادری که هزارتا برنامه و آرزو برای عروسی و دامادی بچه هایشان داشتند. همان پدر و مادر.

دیروز گریه کردم از فکر مردی که زن و فرزندش را احتمالا برای چند روز تعطیلات فرستاده شهرشان و عروسک دخترکش را داده دستش چمدان را همراهی کرده و تحویل داده و دستش را حلقه کرده دور گردن همسرش و دخترکش که توی بغل مادرش است و به بهانه حجب وحیا یواشکی هردویشان را بوسیده و راهیشان کرده.

دیروز گریه کردم از دختری که پدر و مادرش را برای راحت تر سفر کردن تا فرودگاه رسانده و رفته پی زندگیش و به چند دقیقه نکشیده خبر شده که احتمالا پدر و مادری دیگر نیست و برگشته. برگشته و با هزارتا دلهره و ترافیک و کوفت و زهر مار رسیده و تا شب غصه خورده و این بیمارستان آن بیمارستان دویده و دیده خیر دیگر پدر و مادری در کار نیست.

دلم به حال جنازه های سوخته، جنازه هایی که از دود خفه شده بودند از بس سرفه کرده بودند زبانشان لوله شده بود، دلم برای جنازه های ناشناس، دلم برای آن بدبختی که در بیمارستان درد کشید و مرد. سوخت و گریه کردم. از اینکه خودم را جای تک تک این هموطنانم بگذارم و تصور کنم که چه سالهایی را باسختی جنگ و موشک باران و ترس و دلهره و تحریم و گرانی و سختی و سختی و سختی گذراندند و سعی کردند زندگی کنند و زنده باشند و عاشقی کنند و باشند و باشند و باشند.  و حالا دیگر نمانده اند. نیستند. خانواده هایشان داغدارند. کودک سه ساله یتیم شده و زجر کشان با بدن نیمه سوخته روی تخت بیمارستان است و خبر نگار از او می پرسد خوبی کوچولو؟!!!

خدایا خودت به داد داغ دل خانواده های این عزیزان برس. خدایا خودت کمک کن تا از این وضعیت تحریم و هزار جور مشکل نجات پیدا کنیم. خدایا تا کی قرار است مردم ما هر روز آسیبهای این جنگ به اصطلاح نرم را تحمل کنند؟ خدایا خودت کمک کن و آرامش را به زندگی مردم ما ارزانی دار. خدایا باش.

خدایا ذهنم پریشان است، قلبم بی قرار است و افکارم شوریده اند و در مانده ام. پس رشته زندگیم را به دستهای امن تو می سپارم. آنگاه طوفان می خوابد و آرامش تو حکمفرما می شود. خدایا شکر. بابت داده و نداده و گرفته ات شکر. که داده هایت نعمت، نداده هایت حکمت  و گرفته هایت امتحان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 10:55  توسط آدم چاق  | 

صبح زود از خانه زدم بیرون که بتوانم به همه کارهایم برسم. دیشب پسر بزرگه گفت که پولهایش به حدی رسیده که می تواند یک اتومبیل بخرد. من هم کلی خوشحال شدم و تشویقش کردم. حداقل اتفاقی که می افتد این است که اولین داشته شخصی اش را به واسطه تلاش خودش می خرد.و صد البته بنده هم از شر بی ماشینی برخی روزها خلاص می شوم. البته از حرفهای پسر بزرگه اینطور برداشت کردم که دلش می خواهد ما هم مبلغی کمکش کنیم ولی این کار را نمی کنیم. دلایل خودم را دارم. وقتی گفت که ماشینی دیده که مبلغی گرانتر است من و پدرش گفتیم ما فعلا نمی توانیم کمکت کنیم. می توانی قرض بگیری و برنامه ریزی کنی از درآمد خودت پرداخت کنی. دلم می خواهد اینجوری خودش تلاش کند برای داشته هایش و مستقل بار بیاید. خدا کند که موفق شود آنچه دلخواهش است بخرد. 

همان دیروز منشی زنگ زد و برنامه های امروز را گفت. کلی کار دارم. امیدوارم که تا غروب زنده برسم خانه و باز هم در خانه خودمان آرام بگیرم.

خدایا شکرت به خاطر انرژی که این روزها در وجودم قرار دادی، به خاطر تلاشهای پسر بزرگه و به خاطر همفکریهای بی نظیر همسر. خدایا شکرت به خاطر شغل و در آمد و آرامشی که در کشورم حاکم است. خدایا کمک کن تا دستگیر دیگران باشم نه اینکه نیاز به دستگیری داشته باشم. خدایا کمک کن تا تسلی خاطر دیگران باشم نه نیاز به تسلی خاطر داشته باشم. خدایا آرامشی عطا کن بی انتها و سلامتی که لذت آن را ببریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 7:50  توسط آدم چاق  | 

این اولین جمله ای بود که امروز بعد از برگشتن و دراز کشیدن روی تخت گفتم. بچه ها خانه را مثل دسته گل تمیز نگه داشته بودند. البته گویا آن خانم مهربان هم در این امر یاریگرشان بود. همسر کمی لاغر تر شده است. میوه هایی که خلال کرده بودم خشک شده بود و البته مورد عنایت بچه ها هم قرار گرفته بود. بعد از ظهر تقریبا زنده شدم و دارم به کارهایم می رسم. گوش کردن به پیغامگیر خانه و یک نگاه به میل باکسم خبر از آشفتگی فراوان و تلنبار شدن کارها طی این دوهفته در اداره دارد. از همه مهمتر کامنتهای پر مهر دوستان ذوق زده ام کرده است. واقعا دلم برای همگی شما تنگ شده بود.

خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت سقف بالای سر، بابت همسر مهربان و بچه های دوست داشتنی ام. خدایا بابت کشورم و بوی خوش تهران شکر. خدیا تو را شکر می کنم که بی نهایت را خلق کردی و ما را از محدوده زمان و مکان آزاد نمودی و به بی نهایت اتصال دادی. خدایا باش. مثل همیشه توانا و دانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 20:9  توسط آدم چاق  | 

مثل اینکه روز راهپیمایی به بچه ها خیلی خوش گذشته بود. یکی از کارهای قشنگی که کرده بودند این بود که با ماشینهای آتش نشانی روی مردم آب می ریختند کلی بچه ها آب بازی کرده بودند و خنک شده بودند. حالا نمی دانم اگرمن بودم عکس العملم چه بود.

تو اداره یک اتاقی داریم که وقتی تعداد افرادی که به صورت نیمه وقت برای ما کار می کنند زیاد می شود در آن اتاق می نشینند. امروز از راه نرسیده خبر داده اند که در صنعتی بزرگی که به بالکن باز می شود شکسته. رفتم نگاه کردم دیدم بله شکسته. پرس و جو کردم دیدم یکی از همکاران کرد ما دیروز آنجا بوده و گویا در هم کمی گیر کرده بوده انقدر فشار داده که کلا از لولا جوشش باز شده. گفتم خیلی خوب. زنگ بزنید تاسیسات تا یکی را بیاورند جوش بدهد. ده دقیقه بعد هم دیدم جناب همکار زنگ زده و عذر خواهی که آره هوا گرم بوده و اتاق دم داشته و .... کلی سربه سرش گذاشتم که (کا حالکه خاصه) ما شنیده بودیم که مردان کرد غیور و قدرتمندند ولی ندیده بودیم که با فشار به در کلا از جا بکنندش. کلی خندیده و گفته اجازه دهید خودم کسی را بیاورم درست کند. گفتم نه برادر تاسیسات درست می کند فقط ایندفعه وقتی یک دری سفت بود اول بگرد ببین کجا گیر داره. بعد اگر موفق نشدی بزن بشکن خخخخخخخخخخخخخخخخخ

خوب یکی دو هفته ای در خدمت دوستان نیستم. البته اگر جایی که می روم به اینترنت دسترسی داشته باشد باز هم می نویسم. پیشاپیش عید را تبریک می گویم. انشا الله که تعطیلات به شما خوش بگذرد. دوستان اگر رفتید نماز عید فطر من و خانواده ام را از دعای خیرتان محروم نکنید.

خدایا شکرت. بابت اینکه عمری عطا کردی که ماه رمضان دیگری را ببینم و فرصتی دادی که از سلامتی ام لذت ببرم. آفریدگارا من اکنون آماده ام که تمام خوب و بد وجودم را به تو بسپارم. تمنا دارم یک یک نقصهای درونم را که سد راه خدمت به تو و همنوعان من است را برطرف کنی و قدرتی عطا فرمایی تا از این پس به خدمت تو کمر بندم. پروردگارا کمکم کن تا به جای تسلی خواهی تسلی دهم. به جای درک شدن درک کنم زیرا پیدا کردن در گرو گم شدن است تا بخشیدن دیگران خود بخشوده می شویم و در مرگ حیات جاویدان پیدا می کنیم.

الهی شکر

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 9:33  توسط آدم چاق  | 

پسر بزرگه و دوستانش این ماه رمضان هم مثل سالهای قبل نمایشگاه خیریه راه انداختند. چند روزی هست که بعد از نماز صبح میزند بیرون و ساعت 12 شب بر می گردد. خسته است ولی اصلا به روی خودش نمی آورد. خسته است ولی خوش اخلاق است. خسته است ولی روحیه در حد تیم ملی شاد است. خسته است ولی وقتی سرش را می گذارد روی بالش یک آرامش خیال خاصی را توی چهره اش می بینم. دیشب هم بعد از نمایشگاه رفت مسجد ارگ دیدن دوستان قدیمیش تا سحر نیامد وقتی آمده بود چشمهایش تیله ای شده بود. دیشب پسر کوچیکه و دوستاش با هم قرار داشتند که امروز بروند راه پیمایی. کلا دیروز با هم نشسته بودند آدمک درست کرده بودند. خدا پدرشان را بیامرزد که هرچی لباس کهنه و یونولیت داشتیم صرف همین آدمک درست کردنشان شد. همسر هم امروز ناپرهیزی کرده و خواب مانده و از رفتن به سر کار منصرف شده است.

نتیجه اینکه کلا هنوز توی رخت خواب مانده و بالاخره تصمیم گرفته که از خر شیطان پیاده شود و فردا ماشین را ببرد نمایندگی بخواباند. اوف که چقدر این اعتماد به نفس مردها زیاد است از بس هی خراب شده و هرچی التماش کردیم که ببر نمایندگی گفته نه خیر خودم از پسش بر میام!!!!

اما در مورد وزنم باید بگویم که رنج تفاوت وزن بنده قبل از افطار تا بعد از سحر دقیقا یک کیلو است. در کل نیم کیلو وزن کم کرده ام. فکر می کنم اگر پیاده روی روزانه را به جای آخر شب در این ماه رمضان می گذاشتم مثلا ساعت 4 عصر به دلیل فاصله تا زمان افطار و .... تاثیر بیشتری داشت. هر چند آخر شب هم که طبق برنامه روزانه دو سال گذشته پیاده روی می کنم هم تنفسم منظم تر است و هم سحر با احساس انرژی بیشتری از خواب بیدار می شوم.

مبلغ فطریه را کنار گذاشتیم و با چند خانواده هم هماهنگ کردیم که بدهند به ما تا ببریم برای خانواده ای که همسر شناسایی کرده. از همه خوبتر اینکه بعد از عید یک جشن عقد دعوت شدیم که کلی کیف کردیم. حالا امروز آدم چاق فرصت طلب تصمیم گرفته به وضع ظاهر خود برسد و خودش را برای عید آماده کند.

خدایا تو را دوست دارم. خدایا دلم می خواهد که تو را بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم. خدایا می خواهم تو را تا سر حد سرمستی و شوردگی دوست بدارم. عشق و ایمانی ناب و در خور درگاه نیلوفریت به من عطا کن. خدایا در این روزهای پایانی ماه رمضان نظری هم به ما بی افکن.خدایا وقتی زاری می کنم گوش باش. وقتی به سمتت می آیم پذیرایم باش. خدایا وقتی غافلم تو باش. در قلب و روحم جاری باش.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 12:24  توسط آدم چاق  | 

این روزها خیلی داغ است. خیلی خیلی خیلی داغ است. مخصوصا که مجبور باشی در یک روز سه جا جلسه بروی و آخر سر هم جسم خسته ات را بکشانی منزل خواهر شوهر مهمانی افطار که خدای نا کرده انگ خسیس نخوری که برای افطاری - تولد دردانه فرزندش نرفته و کادو تقدیم نکرده ایم. کاش می شد به قول همسری این یکی را خشکه حساب کرد و ریخت به حساب بچه!! حداقل اگر مثل خواهر ها رودر بایستی نداشتیم و راحت می رفتیم روی تخت ولو می شدیم تا موقع افطار کمتر اذیت می شدیم. ولی اینکه مثل عصا قورت داده ها مجبور باشی تا 11 شب بنشینی بعد از آنهمه خستگی دیگر هیچ. هر چند در این هفته مهمانی افطار خواهر جان را هم پیچاندیم کلا!!!!!

پسرها این روزها به نظرم در حال نابود شدن هستند. گونه های پسر بزرگه فرو رفته وپسر کوچیکه هم که دیگر نگو یک وضعی است اصلا. غذای سحرو افطار شخص بنده هم شده هندوانه!! از ترس اینکه مجدد مشکلات عفونت مجاری و ... عود کند و نتیجه 24 روز روزه داری برای بنده فهمیدن این موضوع بود که اولا یک عده به عمد چوب برداشته اند و دین ستیزی می کنند و از هیچ کاری از اس ام اس های جوک در مورد نماز و روزه و ... گرفته تا مثلا روشنگری در مورد هزینه های حج و روزه خواری علنی و مسخره کردن روزه داران و نماز خوانها و باحجابها و ....... دریغ نمی کنند. خدایا اگر هدایت پذیرند هدایتشان کن.

شکر خدا در این چند روز شیفتی کردن همکاران کارمان خوب پیش رفته وکسی دستمان را تو پوست گردو نگذاشته است. امیدوارم که این هفته آخر ماه مبارک هم همینطوری باشد.

وقتی ماه رمضان رو به پایان می رود انگار یکجورایی دل آدم میگیرد. انگار یک غمی در دل آدم لانه می کند که وصف شدنی نیست. خدا کند که دست خالی نباشیم.

خدایا به حق این روزهای عزیز شر آدمهای بی جنبه و شرور را به خودشان بر گردان. خدایا به ما فهمی بده که به اندازه حسین فهمیده بفهمیم. خدایا کاری کن که همه ما در سن تکلیف باقی بمانیم و از آن خارج نشویم. خدایا به ما بینشی بده که فرق محرم و نا محرم  و فلسفه اش را درک کنیم. خدایا ذهنم پریشان است، قلبم بی قرار است و افکارم شوریده اند و درمانده ام. پس رشته زندگیم را به دستهای امن تو می سپارم آنگاه طوفان می خوابد و آرامش تو حکمفرما می شود. خدایا باش. مثل همیشه مهربان و بخشنده و نزدیک

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 10:57  توسط آدم چاق  | 

بعد از احیا هر چهره نورانی ای را دیدی از ته دل می گویی خوش به حالش. امسال هم شب 21 ماه رمضان تمام شد و آخر شب وقتی به چهره های سبک و نورانی نگاه می کردم گفتم امسال هم تمام شد خدا کند که دستهایم خالی نباشد.

خدایا شکرت که یک سال دیگر شبهای احیا را به چشم دیدم. خدایا شکرت بابت اینکه یک ماه رمضان دیگر را در کنار خانواده مان بودیم. خدایا شکرت به خاطر صلح و آرامشی که در کشورمان حاکم است. آقا سلام. آقا می شود برای من هم دعا کنید؟ خیلی محتاجیم آقا. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و بخشنده و نزدیک تر از رگ گردن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:49  توسط آدم چاق  | 

امشب تمام آینه ها را صدا کنید،
وقت اجابت است رو به سوى خدا کنید،
اى دوست باآبرو در نزد حق،
درشب لیلة القدر مرا هم دعا کنید…

دوستان در این لیالی قدر ما را هم از دعای خیرتان محروم نفرمایید. بیایید یک قرار با هم بگذاریم که بی نام و بانام، دیده و نادیده این شبها یاد هم باشیم و برای هم دعای خیر و آرزوی قبولی طاعات و برآورده شدن حاجات کنیم.

خدایا باش. من را بهتر از تو مونسی نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 17:31  توسط آدم چاق  | 

از بس دزدی زیاد شده و عملا کاری از پلیس بر نمی آید اشباع شده ایم. دو سه روز قبل بعد از این که از کار برگشتم پسرها رفته بودند منزل خواهر جان دکتر و همینکه بنده خواب و بیدار بدوم برگشتند منزل.بماند که از شب خاله جانشان دعوتشان کرده بود که حالا که پدر ومادرتان می روند هیات شما بیاید افطاری منزل ما و پسرها هم از خدا خواسته رفته بودند و با پسرخاله جانشان حسابی منزل خاله جانشان خاله بازی کرده اند و .... خلاصه ما نیمه خواب بودیم که صدای قفل و کلید را شنیدیم و دیدم پسرها و پسرخاله جانشان تشریف آوردند داخل. و در جواب نگاه پرسشگر بنده گفتند که پسرخانه می خواهد برود کلاس فوتبال از آنجایی که کلاس مذکور نزدیک خانه ماست تشریف آورده اند که بیشتر دور هم باشیم. من هم گفتم زنگ بزن به خاله ات بگو افطار بیایند اینجا حالا که پسرشان هم اینجاست. آن یکی خاله ات را هم که نزدیک است خبر کن. حالا فکر می کنید ساعت چند است بنده اینجوری دارم برای افطار مهمان دعوت می کنم؟ 5:30.

به پسر بزرگه گفتم مادرجان اگر می شود لطف کن مقداری نخود و لوبیا بریز توی زودپز و تا خط مینی مم هم آب بریز بگذار بپزد من خستگی در کنم بلند شوم غذا بپزم. پسر بزرگه علاوه بر این کار لطف کرد دو تا بسته مرغ هم گذاشت بیرون که کار بنده را راحت کرد. جای شما خالی آش دوغ خوشمزه ای شد. همراه با چلو مرغ که اصلا هم خورده نشد. من هم نامردی نکردم ریختم توی ظرف ببرند سحری بخورند.(قضیه یا می خوری یا می ریزم توجیبت خخخخخخ). خلاصه ساعت 11 بود که مهمانان محترم راه افتادند که بروند. هنگام افطار هر کدام که می آمدند می گفتند توی کوچه شما مثل اینکه یکی از خانه ها برنامه هیات افطاری برپاست به خاطر همین جا نبود بردیم ماشین را مثلا خیلی دورتر پارک کردیم. ساعت یازده و نیم بود که دیدم شوهر خواهر دکتر زنگ زد که به پسر بزرگه بگویید بیاید کمک! چه شده؟ ماشینمان را دزد زده! چی ماشین را بردند؟ نه خیر کامپیوتر ماشین را بردند. آقا انقدر اعصابمان خورد شد که خدا می داند. گفتم الان می آید. خلاصه تا پسر بزرگه کمک کند ماشین را بیاروند دم در خانه و ببرد خاله جانشان را برساند و برگردد ساعت 1 شب بود. پرسیدم به پلیس زنگ زدید؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت این بنده خدا که بیمه بدنه نکرده بود وقتی هم گفتم گفت فایده ای ندارد بیمه که نیست اینها هم که پیدا بکن نیستند. یادم افتاد چند سال قبل که یکی از اقوام را خفت کرده بودند و موجب جرح شده بود هم با اینکه طرف را یافته بودند پلیس کاری نکرد. یا همین خواهر وقتی کیفش را موتوری زد و خواهر توی آلبوم خلافکارها طرف را یافت و با انکار پلیس که نه کار این نیست مواجه شده بود و ... گفتم خوب حق دارند که اصلا دیگر پلیس را جزو آدمیزاد مفید این مملکت حساب نکنند. یا مثلا وقتی که موتور همسر را دزد برد و هیچ وقت پیدا نشد و یا رینگ ماشین را که سال گذشته برده بودند و ....وقتی در یک فامیل چندین بار سرقت انجام شود و پلیس محض رضای خدا حتی یک مورد را هم نتواند پیدا کند همین می شود که به اشباع عدم اعتماد می رسیم و دیگر اصلا خبرشان نمی کنیم که حتی گزارش بنویسند. زیرا گزارش نوشتن همانا فردا بیا کلانتری تکمیل گزارش کن همانا چند روز علاوه بر سرمایه به سرقت رفته وقتمان هم توسط پلیس به سرقت برود همان. حالا یک سوال دارم از کسانی که اینجا را می خوانند ماموری که معمولا می آید برای نوشتن گزارش نمی تواند سایر برگه های لازم را هم بیاورد که فرد مجبور نشود وقتش را صرف دادگاه و پاسگاه و ... کند؟ حتما باید گزارش در کلانتری تکمیل شو؟ راهکار بهتری نیست؟ بماند که از دیروز تا کنون پسر بزرگه و همسر و شوهر خواهر به دنبال کامپیوتر ماشین می گردند و رنج قیمتها از یک و صد بگیر تا سه چهار تومان متغیر است. گویا هر کس هرچقدر تیغش ببرد می کند!

خدایا شکرت بابت سلامتی که به اعضای خانواده داده ای. شکرت بابت سفره های افطاری که شنیدن صد اسم جلاله هنگام افطار با آن آهنگ دلنشینی که از تلویزیون پخش می کنند کلی برکت را به آن روان می کند. خدایا شکرت بابت ساعات پس از سحری که تا طلوع آفتاب صدای بلبل و گنجشکها از حیاط خلوت نوید بخش سبحان الله گفتن به خداوند است و به پیشواز نور و روشنایی رفتن. خدایا شکرت بابت آرامش این روزها. خدایا هنوز هم به بر سر قرارمان هستم . پروردگارا یک ذهن آرام، یک تن سالم، یک خواب شیرین، یک خیال راحت، یک روز قشنگ، یک خبر خوش، یک خوشی از ته دل نصیب ما و همه دوستان دیده و نادیده ام بگردان. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 7:19  توسط آدم چاق  | 

سلام

چند روز پیش در جمعی از دوستان روانشناس بودم. از هر دری سخن گفتیم. شوخی و جوک و ... بعد وسطش بحث جدی داشتیم. عکس های تو گوشی هم دیدیم و درباره اش نظر دادیم. تا این که یکی از بچه ها عکس یک خانم را نشون داد که هیکل زیبا و به نظر من زیاد از حد فانتزی و مصنوعی داشت.

این عکس بهانه ای شد تا دوستان درباره هیکل و ظاهرشون حرف بزنند. از انواع و اقسام رژیم ها و نتایجش بگیر تا ورزش ها و ماساژهای مختلف و بعد هم عمل های زیبایی جورواجور!!!!

اولش فکر کردم شوخیه ولی بعد دیدم نه بحث زیاد از حد جدی شد! حرف از دکترهای مختلف زیبایی و مدل های مختلف جراحی و برداشتن چربی از یک قسمت و تزریق به یک قسمت دیگه و ... شد!

برام هم عجیب بود و هم جالب بود که دو نفر از دوستانی که بیشتر از همه مشتاق چنین اعمالی بودند و با جدیت دنبال دکتر خوب می گشتند از زیباترین و خوش هیکل ترین بچه های گروه بودند که من به شخصه نمی تونم عیبی روشون بگذارم.

برام عجیب بود که چرا این قدر به هیکلشون اهمیت می دهند. خوب من به شخصه خوشم میاد کسی نسبت به ظاهر و هیکل و تناسب اندامش توجه داشته باشه ولی وقتی از حد نرمال بگذره و به وسواس برسه برای من قابل توجیه نیست.

چیزی که برام عجیب تر بود این بود که این دوستان قرار بود در آینده روانشناس بشند و مراجع ببینند.

این ها کسانی هستند که قراره به دیگران کمک کنند که روی عزت نفسشون کار کنند. به دیگران یاد بدهند از داشته هاشون لذت ببرند. خودشون را دوست داشته باشند و از چیزی که هستند و دارند راضی باشند و بهش افتخار کنند. کمک کنند که مراجعشون نکات مثبت زندگی و خودشون را ببینند و بهش احترام بگذارند. نقاط ضعفشون را بپذیرند و خودشون را همون طوری که هستند قبول داشته باشند.

این ها کسانی هستند که قراره در راه رسیدن به تعالی و زندگی بهتر به دیگران کمک کنند. یاد بدهند که اصل زندگی چیزی فراتر از ظاهریه که روزی خواهی نخواهی دست قهار زمان اون را به یغما می بره. یاد بدهند که به باطن و معنویات بیشتر از ظاهر و مادیات توجه کنند. اصل و هدف زندگی را کشف کنند و ازش بهره ببرند.

برام سئواله کسی که خودش حس خوبی نسبت به ظاهرش نداره و همه هویت زنانه اش، استعدادهای خارق العاده و توانمندی هایش را در ظاهر و هیکلش می بینه چه طور می تونه حقیقتا به دیگران یاد بده که از زندگی همون جوری که هست، لذت ببرند و مثبت اندیش باشند؟! چه طور می تونند به زنان دیگه یاد بدهند که به خودشون و شخصیتشون و جایگاهشون احترام بگذارند وقتی باور دارند مهم ترین راهی که در ذهن مردانشون می تونند دوست داشتنی باشند اینه که هیکلی فانتزی تر داشته باشند؟!

 

کاش توی دانشگاه های ما به جای یاد دادن پوسته نظریات و امتحان از یک سری حفظیات، بهمون یاد می دادند اول چگونه خودمون را دوست بداریم و چه طور بتونیم به صورت عملی این نظریات را در زندگی پیاده کنیم.

راستش را بخواهید وقتی خوب نگاه می کنم خیلی از روانشناس ها و حتی اساتید این رشته اگرچه از نظر علم و دانش این رشته بسیار توانمندند ولی در عمل و در زندگیشون بسیار کم از این دانسته ها استفاده می کنند.

از وبلاگ خانم و آقای اردیبهشتی

http://mayfamily.blogsky.com/1393/04/21/post-85/%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%B2%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 9:25  توسط آدم چاق  | 

چند روز پیش برنامه ماه عسل یک آدمی را آورده بود که بنده خدا 240 کیلو بود و بدون واکر و .... نمی توانست حرکت کند. فکر می کنید پروسه چاق شدن ایشان از کجا شروع شد؟ از سربازی. دقیقا همین از سربازی. زیر پای طرف نشسته بودند که برای اینکه معاف شوی یکی از راهها چاق شدن است که باعث می شود جزو بیماران به حساب بیایید. ایشان هم با خوردن برخی داروهای اشتها آور و ... شروع کرده به وزن گرفتن و این کار انقدر ادامه پیدا کرده که دیگر کنترلش ازدستش در رفته و آنقدر چاق شده که طی 13 سال گذشته چنین وضعیت اسفناکی یافته است. زیاد دکتر و دوا کرده. چندبار رژیم گرفته ولی به خاطر اینکه اعصابش بهم می ریزد مجبور شده است ول کند. وقتی 140 کیلو بوده ازدواج کرده ولی حالا دیگر وضعیت بدی دارد و کل خانواده و زن جوانش درگیرش هستند. متولد 62 است و ....

دلم برایش سوخت. شاید هیچوقت نتوانم کاملا درکش کنم ولی آنجایی که می گفت مردم مسخره ام می کنند و اشک در چشمانش حلقه زد را خوب درک کردم. بی اختیار بغض گلوی مرا هم فشرد. دقیقا می دانستم چه می گوید. هرچند الان دیگر انقدر چاق نیستم که مثلا یک بی شعوری مثل همان راننده تاکسی دو سال پیش بخواهد حرفی بزند و یا نگاه معنی دار خدماتی بعد از خراب شدن صندلی مرا به این اصل برگرداند بس که چاقی! ولی هنوز که هنوزه می بینم که لقمه هایم شمارش می شود، هنوز که هنوزه توی جشنها می بینم که مثلا مادرم چشم دوخته من بالاخره یک قورت از آن نوشابه گازدار می خورم یا خیر تا جستی بزند و از دستم بگیرد و بگوید تو رژیمی. هرچند دیگر کمی راحت تر از قبل نه البته خیلی راحت، در مانتو فروشیها می توانم یک مانتو انتخاب کنم ولی هنوز پوشیدن بدون دغدغه مانتوی رنگ روشن و خریدن لباس مجلسی مناسب و .... ام آرزوست و بسنده کرده ام به همان دو تا لباس مجلسی ای که سال گذشته از مکه خریده بودم. آخر می دانید تولید کنندگان آنجاها پذیرفته اند که آدمهای چاق هم باید لباس بپوشند در نتیجه وقتی لباس مجلسی و .... می خواهید در همه سایز وجود دارد.

حالا خواستم به احسان علیخانی پیشنهاد بدهم برود سراغ سایر آدمهای چاق و اصلا در مورد آدمهایی که به خاطر چاقی کلی به دردسر افتادند، جراحیهای سنگین کرده اند، رژیمهای بی حد و سخت گرفته اند و مثلا کبدشان را از دست داده اند، مسخره شده اند، طلاق داده شده اند، بچه دار نشده اند، به خاطر لیپو ساکشن و ... آمبولی کرده و به کما رفته اند و با معجزه نجات یافته اند، یا مثلا بعد از خودکشی لاغر شده اند و زیر جراحی لیفتینگ تا مرگ پیش رفته اند و .....  یک شب برنامه بگذارد. این برنامه که در مورد سربازی بود. ولی فکر کنم برنامه جالب و پر بازدید کننده ای بشود.

این شعر دعاگونه یادگار پدرم است که در چهار سالگی به من یاد داد. تصمیم گرفتم من هم یادگاری به بچه ها و خواهر زاده هایم یاد بدهم. شاید شما هم دوست داشته باشید بچه هایتان یاد بگیرند. همیشه بعد از نماز به سجده می رفت و این را می خواند و به ما هم توصیه می کرد که بخوانیم:

یارب به حق عرش و کُرسیت/ شش چیز به ما عطا فرستید/ علم و عمل و خدا پرستی/ ایمان و امان و تندرستی/ شکر می کنم خدارا/ قل هو الله فرجا/ اسم بزرگت همه جا/ یا فرجا یا فرجا یا فرجا

خدایا شکرت بابت نعمتهایی که به راحتی فراموش می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 5:10  توسط آدم چاق  | 

این جمله «حالا که چی بشه» یک اثر روانی بدی دارد که کلا اراده و اعتماد به نفس و همت حالا هرچی که اسمش را می گذارید کلا به باد فنا می دهد. اولش به صورت یک جوک برایم فرستادند و امروز به شخصه آن را تجربه کردم. یک کاری دستم هست که هرچی تلاش می کنم تمام نمی شود. چرا ندارد چون هرچی می نشینم و فکر می کنم یک حالا که چی بشه به نافش می بندم و بی انگیزه تر از قبل می گذارمش کنار. امروز داشتم با خودم فکر می کردم ببین این کار تمام نشود چند سال زحمتت به باد فنا می رود. حالا هرچی اصلا بگو هیچ نتیجه ای هم توی زندگیت نداشته باشد آخه آدم تو که اهل نصفه نیمه گذاشتن کار نبودی. تو که همیشه می گفتی یک کار متوسط اما کامل بهتر از هزارتا کار نصفه نیمه ایده آل است. پس دست از این ایده آل گرایی مسخره ات بردار و گور بابای تمام چیزهایی که باید می شد و نشد. بشین این کار را حتی به قیمت تمام وقتهای تابستانی که می توانی خوش بگذرانی و مسافرت بروی و روی مبل جلوی کولر لم بدهی و شبها سر شب بخوابی و .... تمام کن تا دیگر هی یکبار سنگین روی شانه ات توی خواب و بیداری سنگینی نکند.

کار نیمه کاره مثل آدمی می ماند که با کسی قهر است و هی یک چیزی روی دلش سنگینی می کند. توی جمعها همش باید مراقب باشد که چشمش به چشم طرف نی افتد. همش خواب طرف را می بینی و اعصابت به هم ریخته است. همیشه و همیشه انگار یک چیزی بدهکاری به خودت. انگار دائم داری خودت را یقه می کنی بابت آن. یا مثل بدهکاری می ماند این کار نیمه کاره. خلاصه هرچه که هست یک کار نیمه کاره که حالا دیگر سالبه به انتفاع است هم نباید نیمه کاره بماند. پس سر رسید را بر می داری و در کنار تمام کارهای ریز و درشتی که داری قدم به قدم برای آن کار هم برنامه ریزی می کنی. به امید اینکه مثلا تا آخر تابستان تمام شده بکوبیش روی میزت و بگویی این هم از این و آنوقت بنشینی به تمام شده اش نگاه کنی و کیف کنی و هی ذوق کنی.

خدایا شکرت. بابت خنده های کش دار پسر بزرگه که امروز ذوق مرگ بود به خاطر نمره های خوبی که گرفته. امیدوارم بابت آن یک درسی هم که امتحان را خراب کرده بود خدا خودش کمک کند. خدایا شکرت بابت نان سر سفره و عطر چای که دم افطار در خانه می پیجد. خدایا خودت کمک کن که بتوانم به قولم عمل کنم. خدایا هنوز هم دارم به ودیعه ات نگام می کنم و هر روز و هر روز به عهدمان فکر می کنم. خدایا باش. مثل همیشه باش. خدایا پناهم باش وقتی که به سمتت می آیم. امیدم باش وقتی دلم گرفته است. گوش باش وقتی که زاری می کنم. خدایا باش. مثل همیشه تواناو مهربان و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 19:42  توسط آدم چاق  | 

راستش را بخواهید تا سال قبل که مشرف شده بودیم خانه خدا تجربه نکرده بودم که می شود قرآن را چند روزه ختم کرد که هم زندگی آدم سرجایش باشد و هم به کارهای مختلف برسید و ... بعد با خودم گفتم من که متن خوان قوی ای هستم و طی کمتر از یک دقیقه یک صفحه کتاب را می خوانم و .... خوب قرآن را هم همینطوری تقسیم بندی کنم و بخوانم. یکی از بچه ها لطف کرده بود و راهنمایی کرده بود که تا می توانی در این سفر قرآن ختم کن. وقتی بر می گشتم خیلی شاد بودم چون آیات پایانی اولین ختم قرآن را روی فرشهای سبز رنگ روضه کنار مقبره پیامبر و خانه حضرت زهرا می خواندم و دومی را توی حرم امن الهی. امسال ماه رمضان سعی کردم این تجربه را دوباره تکرار کنم. خیلی هم عالی بود. از سه روز پیش شروع کردم و با کمال افتخار عرض می کنم که می شود طی شش روز قرآن را ختم کرد با روزی فقط سه ساعت تلاوت آیات. بچه مذهبیهای این وبلاگ امتحان کنید. انقدر لذت بخش است به خصوص ساعات پایانی روز که دارید سینه خیز به افطار نزدیک می شوید انقدر کیف دارد یکدفعه سرتان را بلند می کنید می بینید صد صفحه روزانه تان را خوانده اید و دقیقا نیم ساعت تا افطار مانده و باید چای آماده کنید.

این قرآنی که بنده دارم ترجمه نظم دارد و اشعارش هم خودش دنیایی حرف با آدم می زند. از آن بنده خدایی که این قرآن را با این ترجمه متفاوت به من هدیه کرد سپاسگزارم و امیدوارم که همیشه زنده و سلامت باشد.

دیروز با خودم گفتم ای کاش یک بارانی ببارد و هوا کمی خنک شود. ای کاش ببارد. واقعیت این است که باران همیشه نمی بارد تا دلتنگ باران شویم. باران را سنگها نمی فهمند. باران را دل نرم خاک خوب می فهمد. سنگها نیز روزی خاک می شوند. آنوقت می فهمند باران چه می گوید. همه رودها نیز دلشان برای باران شدن می تپد. برای همین دل به دریا می زنند تا باران شوند. دریا ابر می شود و ابر باران می شود و باران جوی می شود و جوی رود می شود و رود دریا و دریا باران می شود. و این است چرخ زندگی .

خدایا شکرت. فقط همین شکرت بابت میلیونها نعمتی که دادی و من حتی حواسم به آنها نیست. خدایا باش مثل همیشه دست حمایتت را از زندگی ما بر ندار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 12:29  توسط آدم چاق  | 

تقریبا از وقتی بخاری خاموش شد و آن طوفان عجیب کلاهک لوله بخاری اتاق پسر بزرگه را انداخت متوجه شدیم که همسایه دار شدیم. دو تا گنجشک با عشق و علاقه خانه آینده خودشان را توی دهانه لوله بخاری اتاق پسر بزرگه درست کردند و هر روز من از پنجره آشپزخانه می دیدم که ذره ذره و دانه دانه الیاف و خاشاک و ... می آورند تا لانه بسازند. بعد هم دیگر زندگیشان آرام شد و به آرامش رسیدند. یکی دو هفته ای بود که آرام بودند بعد صداهای ضعیفی می آمد که در پس صدای کولر مخفی می شد یک چیزی مثل جیر جیر. فهمیدیم که جوجه ها سر از تخم در آوردند و آن روزها هر روز من از پنجره آشپزخانه می دیدم که چطور دو تا پرنده با هم تلاش می کنند و می روند و می آیند. حالا چند روزی هست که صدای جیرجیر این پرنده ها که به بالغ شدن نزدیک می شوند زیاد تر و شبیه تر به پدر و مادرشان شده. احتمالا همین روزها باید از همان پنجره آشپزخانه نظاره گر آموزش پرواز به جوجه هایشان باشیم. پر واز به آینده. پرواز به مستقل شدن. پرواز برای زندگی جدید. پرواز برای تشکیل یک خانواده جدید.

حالا امروز پسر بزرگه می گفت مامان کلافه ام کرده اند سر وصدای اینها. اصلا نمی توانم برای امتحان تمرکز کنم. گفتم مامان اگر مثل اوایل فکر می کردی صدای جیرجیر کولر است باز هم تمرکزت را از دست می دادی. بگذار زندگی کنند. برای امتحانت هم برو اتاق ما درس بخوان. چند وقت دیگر می روند.

خدایا شکرت. خدایا بابت سفره های افطاری. تا کنون دوتا افطاری دعوت شدیم که خیلی هم خوب بود. هیأتمان هم شروع کرده اند به افطاری دادن ولی من هنوز توفیق نداشتم که بروم. شاید تا چند روز آینده که کارها سبک تر می شود ما هم رفتیم جایی قصد ده روز کردیم و ماندیم. اگر شانس بیاوریم مثل سال گذشته شاید رفتیم همان روستای پر از گل و ریحان. خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت آرامش بچه ها، بابت آرامش همسر، بابت مهربانیت در این روزها. خدایا باش. مثل همیشه باش. خدایا وقتی به سمتت می آیم مرا پذیرا باش. خدایا وقتی زاری می کنم گوش باش و خدایا وقتی دلتنگت می شوم مهربان باش. خدایا باش. مثل همیشه مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 11:16  توسط آدم چاق  | 

عصرهای جمعه که می شود انگار همه چیز حوصله آدم را سر می برند. امروز شاید بی جهت دلم گرفته بود. پسر بزرگه بهانه های بی دلیل می آورد و همسر هم صبح زود زده بود بیرون. چند باری نشتسم که کار کنم اما نشد. نشد که نشد ذهنم را جمع کنم. می دانید آدمها مثل کش می مانند. کش را که می کشی تا یک جایی ظرفیت دارد وقتی از حد ظرفیتش بیشتر بکشی از دستت در میرود و می خورد توی چشم چالت و حسابی دمار از روزگارت در می آورد. نباید به آدمها بیش از حد توانشان فشار آورد. فکر کردم این روزها بیش از حد به خودم فشار آوردم. اینکه چهار شب پشت سر هم تا صبح کار کنی و نهایت یکساعت بعد از اذان بخوابی و دوباره کار و کار و کار آخرش همین می شود. یک روز صبح با سردرد یکطرف از خواب بیدار می شوی و هی دلت می خواهد سرت را یکوری بگذاری زمین. امروز از صبح حالم اینطوری بود. هی سرم را یکوری گذاشتم روی زمین و درد را تحمل کردم. ترسیدم حتی یک مسکن بخورم. ترس از کهیر زدن خودش یک مصیبت است. دلم بی جهت امروز گرفته است. خیلی بی جهت. از آن روزهایی بود که هرچه فکر کردم نفهمیدم چه مرگم است. انگار یک غم کهنه دارد غلیان می کند و خود را از زیر فرسنگها گوشت و خون و عمر آدم بالا می کشد. دیشب به همسر گفتم برای بعد ماه رمضان برنامه سفر نداری؟ انگار نشنید. یا شنید داشت فکر می کرد. بعد امروز زنگ زده و می گوید ببین کجا برویم که دو سه روز بیشتر وقتم را نگیرد. معلوم بود شنیده فقط مثل همه مردهای عالم که زورشان می آید زبان دو مثقالی را بگردانند هیچ جوابی نداده و اول 18 ساعت فکر کرده بعد جواب داده. آخ که این اخلاق را پسر کوچیکه هم از او به ارث برده. اخلاق بدی نیست ولی ای کاش مثلا یک کلمه زبان مبارک را بچرخاند و بگوید مثلا بگذار فکر کنم سر فرصت به شما می گویم و یا الان ذهنم درگیر است صبر کن یکی دو روز دیگر جواب می دهم. اینکه اصلا خودش را به نشنیدن بزند سخت است. شاید هم دلیل این همه گرفتگی خلقیات بنده این است که چند روزی است من و همسر وقت نکردیم روی آن مبل دو نفره بنشینیم و بگوییم و بگوییم و بگوییم. از هرچیزی که دلمان را سنگین می کند و یا هر سوال بی جوابی که برایش هزارتا احتمال توی ذهنمان می چینیم. شاید امروز بشود. شاید هم نشود. 

از صبح اولویتهای سررسیدم دارد جلوی چشمم رژه می رود. فکر اینکه به موقع تمام نشود. فکر اینکه این کار به نتیجه نرسد. فکر اینکه خستگی یک عمر به تنم بماند. فکر اینکه پسر بزرگه دو روز پیش بعد از امتحان چقدر گرفته بود و غم چشمهایش هزارتا حرف داشت. فکر اینکه تجربه دو ترم پیش دوباره برایش تکرار نشود و  فکر اینکه همسر دیروز فقط یک کلام از دهانش در رفت که بنا به دلایل از پیش طراحی شده حسابش خالی شده و حواسمان باشد که تا سر برج سینه خیز هم ممکن است نرسیم و هزارتا فکر دیگر. چشمم که به قاب عکس کریستال می افتد که عکس پسرها را تویش جا دادم تا با خودم ببرم اداره بگذارم روی میزم افکارم را پاره می کند و رو به آسمان کرده و از خدا می خواهم حواسش به هر دو باشد.

باز هم خدایا شکرت. آقا سلام. امروز روز توست. خیلی دلم می خواست تا وقتی هستم و زنده ام شما را زیارت کنم. آقا سلام. آقا می شود برای من هم دعا کنید. آخر می دانید امروز جمعه است و جمعه روز توست. آقا می دانم که می آیی و باز هم آقا سلام. آقا منم یادت می آید؟! همان پرنده پر شکسته که دوباره پرواز کرد. آقا می شود باز هم مرا دعا کنید؟  یا ابا صالح المهدی ادرکنی و لا تهلکنی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 14:5  توسط آدم چاق  | 

باران می بارد و موقع استجابت دعاست. روزه داران عزیز زیر باران تابستانی اگر دستهایتان رو به آسمان بالا رفت ما را هم از دعای خیر خود محروم نفرمایید.

خدایا شکرت که امروز صبح ما با بوی خوش خاک نم خورده و باران شروع شد. الهی شکر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 8:45  توسط آدم چاق 

پرده اول

خانم دکتر: می دانی خانم چاق یک نگاه عجیبی نسبت به ما چادریها هست. اصلا ما آدمها یاد نگرفتیم که همدیگر را بپذیریم بعد با یک ژست روشنفکری دم از پست مردنیست و ... می زنیم. همین من اگر با چادر بشینم و مریض ویزیت کنم طوری با من رفتار می شود که انگار بی سوادم. به خاطر همین سعی می کنم انقدر از اصطلاحات تخصصی استفاده کنم تا طرف به علم من اطمینان کند.

پرده دوم:

می دانی خانم چاق توی اداره ما همه خانمها مانتویی هستند فقط من با چادر پشت میزم می نشینم. گاهی بازنشسته های قدیم که می آیند دقیقا از نوع نگاه کردن و حرف زدنشان متوجه می شوم که می خواهند خرخره من را بجوند.

پرده سوم:

واقعیت این است که خانم چاق انقدر از زنهای چادری متنفرم که نگو. اینها مملکت را به اینجا کشوندند که گشت ارشاد به نحوه لباس پوشیدن من گیر بدهد. اعصاب برایم نگذاشتند. مگر ما با آنها کار داریم که آنها با ما کار دارند. می گویم که خوب این چه ربطی به چادریها داره. گشت ارشاد که نماینده چادریهای مملکت نیست. نماینده دولته. خوب مثلا آن خانم محجبه که بچه بغلش است و چادر به سرش چه کاری با تو داره که اینجوری باهاش حرف می زنی؟

پرده چهارم:

سال گذشته توی اتاقمون فقط من روزه می گرفتم. غیر از خانمها حتی آقایان هم مرا مسخره می کردند و هی فلسفه روزه را می پرسیدند و ....تازه کم بود علناً روزه خواری می کردند. امسال راحت ترم چون ما دو نفر شدیم که روزه می گیریم. کمی ترس برشان داشته. مراعات می کنند. اینجا انگار یک یار کشی اتفاق افتاده!

پرده پنجم:

یک اس ام اس می آید که میزان فلان مبلغ مردم ما می برند حج خرج می کنند و عربها را پولدار کرده ایم و دور و برمان فقیرند و این عین جهالت است و .... در جواب می نویسم که مبلغ فلان قدر (تقریبا دو برابر) هم ایرانیها برده اند آنتالیا خرج چند بطری ویسکی و .... کردند و ریختند توی شکم ترکها و میزان دلاری که برای رفتن به تایلند و دوبی و چین هم خرج شده تقریبا چندین برابر هزینه های حج است. از سفرهای دور اروپا و ... نمی گویم. هر کسی بنا به نوع تفکر و اعتقادات و محیط خودش آمال و آرزوهایی دارد و تفریحاتی می پسندد یکی آنتالیا و یکی هم حج. چطور است که سفرهای دیگر عین کلاس است و اینیکی عین جهالت. یاد بگیریم به اعتقادات هم احترام بگذاریم.

حالا داشتم امروز به این جریانها فکر می کردم و با خودم می گفتم آیا دقیقا با دین مردم دشمنی می شود و یا چون دین را حکومتی می بینند اینجوری به جان هم افتاده ایم. آیا واقعا با شعار پست مدرنیست(یاد بگیریم که هر کس را با هر دیدگاه و رویکردی بپذیریم و خود را جای آنها قرار دهیم) دارند سر مردم کلاه می گذارند که هر آنچه خود می خواهند به خورد مردم دهند؟ آیا یک جنگ نمادین بین مذهبیها و غیر مذهبیها در کشور راه افتاده؟ آیا این فقط یک تضاد است؟ نمی دانم سردرگم شده ام. دلیل این همه تضاد را نمی فهمم. خوب هر کس تخصص خودش را دارد. ای کاش درک می کردم دلیل این جریانات را.

خدایا شکرت بابت روزی ای که امروز به سویم روان کردی. با شوق و ذوق به سویت راه افتادم. به تو اطمینان دارم و به امید بخشش تو قدم بر می دارم. می دانم اگر زیاد بخواهم پیش همه ای که تو داری کم است. می دانم اگر آرزویم بزرگ باشد پیش همه ای که تو داری کم است. گنجینه بخششهای تو با خواستن کسی کم نمی شود. وقت بخشیدن دست تو بالای هر دستی است. خدایا به ما فهمی به اندازه حسین فهمیده بده تا شاید بتوانیم جریانات بالا را درک کنیم. خدایا باش. مثل همیشه باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 19:20  توسط آدم چاق 

دخترکان نوجوان را سوار بر اتوبوس بی آر تی می بینم. هر کدام چادری بر سر دارند و در مورد معدل صحبت می کنند. معلوم است که درسشان خوب است و دارند می روند در کلاسهای آمادگی برای سال بعد شرکت کنند. دلم برایشان می سوزد. از روزهایی که به جای شادی و تفریح و بازی و کسب تجربه کنار دست مادر و .... دارد توی مدرسه مصرف می شود. در نهایت معلوم نیست سر از کجا در بیاورند. یادم است یکی از دوستان که دبیر دبیرستان است میگفت وقتی این بچه ها را الان می بینم همیشه با خودم فکر می کنم آینده اینها چه می شود. می دانی خانم چاق اصلا نمی شود از موقعیت خانوادگی و وضعیت درسی و مهارتهای کلامی و گفتاری این بچه ها حدس زد که در آینده اوضاعشان چه می شود. من شاگردانی داشتم که به زور تک ماده قبول می شدند. شادگردانی که پدر و مادرشان به زور اجازه درس خواندن می دادند و گاهی یکی دو هفته دخترک را توی خانه زندانی می کردند تا درس نخواند الان آن دخترها هم دکتر  و مهندس و استاد دانشگاهند و هم زندگی خانوادگی موفقی دارند. از طرفی هم شاگرد اولهایی داشتیم که برای صدم نمره با هم می جنگیدند وقتی با دو سه تا بچه و صورت کبود گاهی می بینمشان جگرم آتش می گیرد که این همه تلاش برای چه بود که مثل یک ماشین جوجه کشی بهت نگاه کنند و زیر مشت و لگد کبودت کنند. توی دلم برای آن دخترهای امروزی آرزوی عاقبت به خیری و خوشبختی کردم. می دانید دختران سرزمین من خاص هستند. آخر می دانید لیلی نام تمام دختران سرزمین من است.

بعد با خودم فکر کردم چند درصد از والدین معنی اوقات فراغت را درک کردند. اوقات فراغتی که توی کلاس و درس و آموزش زبان و ... مصرف شود دیگر فراغت نیست که! به نظر من فراغت یعنی وقت آزاد. یعنی وقتی که آدم بتواند خودش برای خودش برنامه بریزد. مثلا خانم خانه یک روز را تحت عنوان فراغت برود برای خودش استخر و تفریح با دوستان و البته آقای خانه هم همینطور. یا بچه ها یک روز دلشان بخواهد با هم بروند پینت بال و یا خانوادگی بروند دشت دمنی جایی. اوقات فراغتی که دائم بخواهی کتاب زبان دست بگیری و دائم نگران کوئیز باشی که دیگر فراغت نیست عین جهنم است و بس. بماند که تمام وقت خیلی از خانواده ها هم صرف همین برنامه ریزیهای به اصطلاح اوقات فراغتی می شود و جلوی سالهای ورزشی و استخرها و کلاسهای زبان منتظرند که بچه هایشان بیایند و یا برسانند دم در کلاس به خاطر اوضاع ولوشوی این مملکت. اوقات فراغت هم شده بلای جان میلیونها خانواده به خاطر تعطیلی مدارس بچه ها که چون همگی دلمان می خواهد بچه هایمان دکتر و مهندس شوند و اصلا هم فکر نمی کنیم در آینده یک خانم مهندس زن خانه هم هست و یک آقای دکتر مرد یک خانه هم هست، پس باید حتما حتما حتما در کلاسهای فوق برنامه شرکت کنند و ایراد دارد که مثلا پسر لای دست پدرش بایستد و انجام امور مختلف را یاد بگیرد. مثلا نوشتن دو تا نامه اداری بیاموزد و یا رسم چک نوشتن و یا رسم تبلیغات برای شغل و یا اصلا رسم چانه زنی برای فروش تولیدات و ..... یا دختر یاد بگیرد که چطور دلمه برگ مو درست کند که ملس باشد و یا ترش و یا چطور می شود زوایای چرب گاز را پاک کرد و یا بهترین وسیله برای برطرف کردن بوی یخچال شستشوی به موقع است و برای اینکه مادر سالمی باشی چه نکات بهداشتی را باید رعایت کنی و .....

نتیجه این می شود که در بزرگسالی زنهایی داریم خسته از چانه زنی، خسته از مسئولیت پاس کردن چک، خسته از دوندگی اداری و مردهایی داریم خسته از پختن و خوردن نیمروزی سوخته، ظرفهای کثیف تا به تاق در ظرفشویی و زنان و مردانی که حتی بهداشت فردی را خوب بلد نیستند و در دوران جوانی دچار بیماریهای حاد می شوند و .... از آن مهمتر مهارتهای فردی و اجتماعی بسیار ضعیفی دارند که با کوچکترین مشکلی متلاشی می شوند و باید تکه هایشان را با جارو خاک انداز جمع کرد. بعد هم می نشینیم از مردی مردهای قدیم قابل اتکا بودنشان حرف می زدیم و از زنانگی زنهای قدیم که خوب بلد بودند این مردها را رام خودشان کنند نوستالوژی می سازیم. خودمان هم گیر کرده ایم بین مدل قدیمی و جدیدی و شتر گاو پلنگی هستیم برای خودمان. بی خیال . اصلا بی خیال بهتر است ادامه ندهم.

خدایا شکرت. ای خدای بخشایشگر مهربان رو به درگاه تو می آورم و از تو کمک می خواهم. روزهای گرم تابستان است و روزه داری برای همه سخت. خدایا تو از گنجینه خود ببخش که آنکه تو به اوج عزت برسانی هیچگاه بر حضیض ذلت ننشیند. خدایا در این ماه برکت تمام دوستان دیده و نادیده این وبلاگ را به آرزوهایشان برسان. خدایا متشکرم بابت روزهایی که می بینم. بابت بچه هایی که سلامتند. خدایا خودت کمک کن تا این روزهای سخت امتحان همراه با روزه داری برای پسر بزرگه و سایر دانشجویان روزهای راحتی شود. خدایا شکرت. بابت همه چیز. بابت داده ها و نداده ها و گرفته هایت شکر. که هر کدام را حکمتی است. خدایا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 11:29  توسط آدم چاق  | 

دیروز تو جلسه مدیران جماعت پاچه خوار گفتند که امسال دولت اعلام کرده که ساعت کاری را کم نکنید و ال و بل و ......

گفتم برخی کارها را می توانند کارشناسان ببرند خانه انجام دهند. ماه رمضان است و خدا را خوش نمی آید.

رئیس بزرگ گفت خودتان تصمیم بگیرید  و من کاری ندارم. آقایان شروع کردند به مسخره کردن میزان تعطیلات در ایران و ..... گفتم هر کس برای واحد خودش تصمیم بگیرد. رئیس بزرگ هم قبول کرد. صورت جلسه کردیم و برگشتیم اتاقهایمان.

رفتم اتاق کارشناسان و گفتم بقیه بچه ها را هم جمع کنید. گفتم می خواهم مثل پارسال ماه رمضانتان را شیفت بندی کنم و یا کلا تعطیل کنم. اما یک تعهد کتبی از شما می خواهم. البته این هم برای این است که پارسال فلانی و فلانی روزی که کار داشتیم گوشیشان را جواب ندادند و کارمان با مشکل مواجه شد و دو نفر دیگر جورشان را کشیدند. امسال اگر کسی چنین رویه ای را در پیش بگیرید قطعا با مشکلاتی مواجه می شوید و جریمه خواهید شد. رسمیها از مرخصی استحقاقیشان کم می شود و قطعا از مزایای رسمیشان کم می شود بچه های پروژه ای هم طی این تعهد از حق الزحمه شان کم می شود و یا کلا قراردادشان کنسل می شود. شیفتهایتان را خودم می نویسم. ترتیبی هم می دهم که روزهای پشت سر هم نبودنتان طوری باشد که با مشکل مواجه نشوید. ولی همگی آنلاین باشید.

خوشحال شدند. قبول کردند. لیستها را نوشتم. تعهدات را هم نوشتم. دادم دست منشی تایپ کرد و زد به برد. تعهدات را هم امضا گرفت آورد. یکی یکی پیدایشان می شد که می شود جابه جا کرد و ... که خوب باید هر دو نفر با هم برای جابه جایی توافق می کردند و نامه می نوشتند. از سال پیش و جریاناتش تجربه شد که کارکنان نسبت به نوشته هایشان متعهد ترند تا قولشان.

منشی از آنجایی که کلا بین چند نفری مشترک است با کلی غصه گفت کاش ما را هم تعطیل کنند. گفتم غصه نخور. کارکنان قسمتهای دیگر این شیفت بندی را ببینند می افتند به جان روسایشان. گفت کجا خانم دکتر فقط شما هستید که اکثر روزها و ساعتها تشریف دارید آقایان بعد از جلسه کیف به دست همه رفتند. کارکنانشان غُرش را به جان من می زنند. گفتم آخر تا به کی. کسی که در اداره نیست لابد طور دیگری دردسترس هست که کارش پیش بی افتد. هنوز حرفم تمام نشده بود که مدیر یک قست دیگر زنگ زد که خانم دکتر در قسمت شما چه خبر است. تک تک کارکنانمان زنگ زدند و ...... جواب دادم من که گفتم ماه رمضان است و خدا را خوش نمی آید و .... گفتم من از اختیارات خودم استفاده می کنم و با مسئولیت خودم شیفت بندی می کنم. شما هم همینکار را کنید. نمی دانم و چه می دانم و..... عصر دیدم جناب مدیری که زنگ زده بود آمد دفترم و گفت دوباره مرا کشاندید اینجا. گفتم کشاندم اینجا؟! مگر شما نباید اینجا باشید؟ بعد با یک لبخند پهن گفتم آخ اگر من جای رئیس بزرگ بودم می دانستم با شما آقایان چه کنم. با کلی شوخی و خنده سعی کرد بفهمد چه کردم. من هم بروز ندادم. به عمد هم بروز ندادم. بگذار تو خماری بمانند تا یاد بگیرند از نگاه کارمندان هم دنیا را نگاه کنند نه رئیسی که هر روز هر وقت دلشان خواست می آیند و هر وقت دلشان خواست می روند.

امروز هم از صبح آمدم و کارها رابا بچه های شیفتی هماهنگ کردم و گفتم یازده تعطیلید بروید به زندگیتان برسید.

خدایا شکرت بابت همه چیز شکر. خدایا این ماه را برای همه ، ماه خیرات و برکات و پیشرفت قرار بده و برای بنده و خانواده ام هم. خدایا تمام دوستان دیده و نادیده من را در پناه خود حفظ کن و به آرزوهایشان برسان. خدایا شکرت به خاطر اینکه این ماه را دوباره دیدم  و یک رمضان دیگر عزیزانم در کنارم هستند. خدایا شکرت. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و دانا و بخشنده و مهربان و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 10:9  توسط آدم چاق  | 

دیروز ساعت یازده و نیم برق اداره رفت. با رفتن برق در واقع این ساختمان سنگی و سیمانی تبدیل شد به یک جهنم. نه تلفن کار می کرد، نه کامپیوتر، برخی قسمتها که کلا ظلمات بود. کولر هم کار نمی کرد و شیرهای آب هم که با چشم الکترونیک کار می کنند تعطیل بودند. در واقع آب هم نداشتیم. یک ساعتی نشستیم. فایده نداشت برق وصل نشد. رفتم به اتاق کارشناسان و گفتم همگی بروید با مسئولیت من. ذوق زدگی را توی چشمشان می دیدم. آدم صد سالشم هم که شود از اداره یا مدرسه تعطیل شدن برایش کیف دارد.

آمدم منزل عصر که داشتم یک چیزی سرچ می کردم  با یک پستی که آدرسش را در زیر می گذارم مواجه شدم که برایم جالب بود. تا حالا به شبکه های مجازی و شبکه های اجتماعی فعال در گوشی های همراه اینجوری نگاه نکرده بودم. بخوانید و با احتیاط عمل کنید.

http://hazzar.blog.ir/1393/04/07/Social_Network_Client

خدایا شکرت بابت اینکه از این دنیای مجازی هر روز یک چیز جدید یاد می گیرم. نو کنید جامه را/ پاک کنید خانه را/ گل بزنید قبله را/ ماه مبارک رسید/ هوش کنید مست را/ آب زنید دست را/ سجده کنید هست را/ ماه مبارک رسید/ سیر کنید گرسنه را/ آب دهید تشنه را/ دور کنید غصه را/ ماه مبارک رسید/ عفو کنید بنده را/ ارج نهید زنده را/ یاد کنید رفته را/ ماه مبارک رسید.

فرا رسیدن این ماه مبارک و خیلی خیلی التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 7:1  توسط آدم چاق  | 

چهارشنبه شب همسر دسته دسته پولها را شمرد. تعجب کردم چرا چک بین بانکی نگرفتی؟ پولها را از یک نفر نگرفتم. هر کدام هم نقدی پرداخت کردند. عصر شده بود  وقت نکردم ببرم بریزم حساب. شمرد و گذاشت روی میز وسط هال. گفت هر چقدر لازم دارید بردارید بقیه را بده پسر کوچیکه بخواباند حساب. گفتم مطمئنی؟ گفت بله. بگذار ترسش از جابه جایی مبالغ زیاد بریزد.

بچه ها را صدا کردم و گفتم بابا می گوید هرچقدر لازم دارید بردارید. بعد هم گفتم خودم هم برای فلان چیز و فلان کار انقدر نیاز دارم بر می دارم. بچه ها چشمشان به دست من بود. وقتی دیدند به اندازه نیازم برداشتم هر کدام دقیقا گفتند برای چه کارهایی پول لازم دارند و مبالغی را برداشتند. پسر کوچیکه گفت می تونم برای عوض کردن گوشیم پول بردارم گفتم نه. فقط به اندازه نیاز. خودتان می دانید که برای فلان کار باید پول به اندازه آماده شود پس فقط برای نیازهای ضروریتان پول بردارید. همین کار را کرد. بعد هم گفتم بابا گفت بقیه را پسر کوچیکه ببرد بخواباند حساب. تعجب کرد گفت این همه؟ گفتم آره مگر فرقی هم می کند. بچه کمی اضطراب دارد. پولها را برده بود اتاقش و هی هزارتا راه را برای اینکه پولها را به سلامت به بانک برساند در ذهنش می آورد. بهش گفته بودم که باید طوری عمل کند که جلب توجه نکند. دو سه دفعه سوالات مختلف ازم پرسید. آخرش آمد گفت مامان می توانم برای رفتن به بانک آژانس بگیرم. گفتم منطقی ترین کار ممکن است. چون گاهی لازم است کمی هزینه کنی تا از زیانهای بزرگتر جلوگیری کنی. مثل بیمه.

خوشحال شدم که راه حل منطقی را خودش انتخاب کرد. یاد روزی افتادم که این خانه را خریده بودیم و باید پول را در سه قسط پرداخت می کردیم. یادم آمد که طرفمان یک پیر مردی بود که اصلا چک و چک بین بانکی و .... قبول نمی کرد. یادم است که برای پرداخت قسط دوم همسر ماموریت بود، آن روز مجبور شدم با یک ساک پر از پول بروم بنگاه تا پول را بدهم و رسید بگیرم و کلید منزل را تحویل بگیرم. یادم است آن روز هم مثل حالا مسابقات فوتبال بود یادم نیست بین ایران و کدام کشور ولی یادم است که ایران برنده شده بود و من با آن همه پول و هوای گرم و کولر خراب ماشین وسط جمعیت شادی کنان توی خیابان گیر افتاده بودم و در حالی که عرق می ریختم جرات نمی کردم شیشه ماشین را پایین بیاورم. هر آن دلشوره داشتم که نکند موتوری ای مرا از بانک تعقیب کرده باشد و اینجا به هدفش برسد. نکند و هزارتا نکند دیگر. داشتم به پسر کوچیکه نگاه می کردم و غوغای درونش را تجسم می کردم. بابت مسئولیتی که به عهده اش گذاشته بودیم.

وقتی پسر کوچیکه از در خانه رفت دل توی دلم نبود.خدای نکرده بلایی سر بچه ام نیاید. شاید حاصل زحمت چندین ماهه همسر به باد فنا میرفت. شاید با مشکل مالی مواجه می شدیم. اما باید صبر می کردیم. صبح ساعت نه پسر کوچیکه خوشحال و خندان آمد خانه. با یک ساک خالی وسبک که مثل خیالش آسوده و سبک بود. با ذوق برایم تعریف کرد که وقتی فیش نقدی را پر کرده و مبلغ را روی پیشخوان می گذاشته متصدی ازش پرسیده تنهایی؟ گفته آره مگر فرقی هم می کند. تعجب کرده و گفته چطور جرات کردند تو را با این همه پول بفرستند. گفته مگه من بچه ام؟ و آقای متصدی هم گفته نه آخه خطرناکه. و جواب شنیده خودم هم می دانستم خطر ناک است به خاطر همین آژانس گرفتم و تو این کیف ورزشی ریختم و با شلوار گرمکن و کتونی آمدم که هرکس دید فکر کند دارم می روم باشگاه! این رویه خانه ماست. بچه ها در جریان برنامه های خانوادگی هستند. در امور آن شرکت می کنند. در امور مالی دخالت دارند. حساب و کتاب خرجهایشان را دارند و قطعا از رفتار ما نیز الگو برداری می کنند. ما هم بی نقص نیستیم. ایرادهایی داریم. بارها شده که وقتی اشتباهی شده و مشکلی پیش آمده توی خانه مطرح کردیم و راههای درستی که می توانستیم انجام دهیم تا مشکل ایجاد نشود را هم مطرح کرده ایم. بعد هم به دنبال راه حل گشته ایم.

خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت امروز که یک گلگشت یک روزه به اتفاق بچه ها در یک منطقه خنک حسابی حالمان را خوب کرد. خدایا شکرت بابت تلاش پسر کوچیکه. خدایا شکرت به خاطر همه چیز. بابت زحمات همسر. خدایا با شوق و ذوق به سویت راه افتادم. به تو اطمینان دارم و به امید بخشش تو قدم بر می دارم. می دانم اگر زیاد بخواهم پیش همه ای که تو داری کم است. می دانم اگر آرزویم بزرگ باشد پیش همه ای که تو داری کم است. گنجینه بخششهای تو با خواستن کسی کم نمی شود. وقت بخشیدن دستت بالای هر دستی است. پس باش. مثل همیشه بخشنده و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 22:13  توسط آدم چاق  | 

دیروز تو ادره نشسته بودیم با چند تا از همکارها و ..... یکی از همکاران خیلی فمنیست است. یکی هم که آقای دکتری است که با اینکه فارغ التحصیل یکی از گرایشهای علوم انسانی است و تو یکی از دانشگاههای مادر درس خوانده و ... خیلی مردسالارانه فکر می کند. بحث سر یک مسئله روز است. که ما با این جمله آقای دکتر مواجه می شویم:«خوب دلش خواسته زن نو (دوشیزه)بگیریه».

همکار در حالی که این شکلی بود در عین حال این شکلی هم بود.

و بنده در حالی که این شکلی بودم حسابی این شکلی بودم.

خلاصه بنده با تحکم تمام رو کردم به آقای دکتر گفتم : آقای دکتر تا زمانی که این شکلی صحبت می کنید و طرز فکرتان این مدلی است لطفا اصلا در مورد خانمها و زندگی خانوادگی صحبت نکنید. اصلا اظهار نظر نکنید. مگر جوراب است که نو و کهنه داشته باشد. الان جناب عالی که متاهلی یک مرد کهنه ای؟؟؟!!!!!!!!!!!!! این حرف شما یک توهین مسلم به خانمهاست. نشان می دهد که شما خانمها را یک شیء می بینید نه آدم. از شما بعید است واقعا بعید است.

خلاصه آقای دکتر هرچی سعی کرد گندی که زنده بود را ماست مالی کند نشد. بعد هم عذر خواهی که در کارش نیست جلسه را بهانه کرد و رفت. از دیروز همکار راه می رود اس ام اس می زند که کهنه زن ...... زن کهنه ...... دخترک قاطی کرده حسابی. می ترسم سکته کند بنده خدا خخخخخخخخخخخخخ انگار تو مریخ زندگی می کرده و نمی دانسته حتی مردهایی که خیلی با کلاس هم حرف می زنند و آب را هم با چنگال میل می کنند پس زمینه ذهنشان همین است و برای تغییر آن قرنها وقت لازم است و به عمر من و ایشان قد نمی دهد.

خدایا اگر به بعضیها عقل نمی دهی نده به من ولی پول بده خخخخخخخخ خدایا شکرت بابت زن بودنم و البته تحصیلات و شغل و در آمد و قدرت کلامی که به من دادی تا در این گونه مواقع بتوانم از حقوق اولیه خودم دفاع کنم. خدایا شکرت بابت برشهای قرمز هندوانه و بابت آفرینش میوه بسیار خوشمزه ای مثل آلبالو که بنده با نمک و گلبر به آسمانها پر می گیرم. خدایا شکرت بابت صدای زیبای گنجشکها که صبحها تولد خورشید را پشت خانه ما جشن می گیرند و خواب را از چشم ما. خدی مهربانم متشکرم از همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 16:12  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر