بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

خوب مثل اینکه عمر استراحت ما به دو روز هم نکشید و امروز خبر دادند یکی از پروپزالهایی که فرستاده بودیم سازمان مربوطه از بین 25 پروپزال به فینال رسیده و در واقع یکی از چهار پروپزال برتر شده و حالا باید با چنگ و دندان برویم به جنگ و جلوی چهار ناظر بسیار سخت گیر شرح خدمات ارائه دهیم و پلن نهایی را توضیح دهیم و ... این یعنی دو سه روز جلسه با تیم پروژه که هر کدام دقیقا بگویند قرار است آن قسمت از کار را که اگر پروپزال به قرار داد برسد را انجام دهند توضیح دهند و بگویند احتمالا چه تستهایی را پیش رو دارند و در نتیجه قرار است چه نتیجه ای ارائه شود و چه چیز دست سازمان مربوطه را می گیرد. عملا استراحت بنده تا روز شنبه بیشتر ادامه ندارد تا سه شنبه که برویم جلسه هر روز جلساتی داریم که شبیه وورک شاپ است و قرار است دسته جمعی یک کاری را جمع کنیم و با هم هم دفاع کنیم. در واقع این نوع کار کردن هم خیلی سخت است و هم خیلی نتایج خوبی می دهد. سخت است چون تعدد آراء وجود دارد و جمع بندی آن خیلی به سختی انجام می شود ولی خیلی خوب است چون انقدر در زوایای کار دقت می شود و از هر سری یک فکری بیرون می زند که کار بی نقص جلو می رود. سالهاست که در کارهایی که اینشکلی قرار است دفاع شود از این روش استفاده می کنم. معمولا هم نتیجه می گیرم مگر اینکه یک بند پ ای وجود داشته باشد که کار را بزنند که البته کم هم نیستند از این موارد تو مملکت ما.

خلاصه اینکه برای مقاله ای که شروع کرده بودم رسما همین دو روز وقت دارم که خیلی هم کم است. کار را که نمی شود نیمه کاره گذاشت به هر حال باید تمام شود دیگر. خوب در واقع کلا این دور روز هم به باد فنا رفت. امیدوارم که همسر هم کارش زیاد باشد وگرنه مجبورم بین خانواده و کار مقاله خانواده را انتخاب کنم و دیگر هیچ مقاله نیمه کاره می ماند.

گوش کن... صدای نفسهای پاییز ر امی شنوی؟؟ و این زیباترین فصل خدا می آید... غم و اندوه هایت را به برگهای درختان آویزان کن... چند روز دیگر می ریزند...پاییز در راه است. اندکی از مهر پیداست. حتی در این دوران بی مهری. باز هم پاییز زیباست. مهرتان افزون و پروردگار من عاشقانه دوستت دارم و ازت سپاسگزارم. بار الها تو را سپاس که پرده سیاه شب را به نور صبح شکافتی و ما را از روشنی روز بهره مند ساختی. خدای خوب من خدای مهربانم تو که بی همتائی و مهربانی و جاودانی امروز که چهار شنبه است برای دوستانم و خودم برکت و روزی فراخ و حلال و موفقیت در کارهایم و سعادت و شادی می خواهم. من می دانم لطف تو انقدر زیاد است که شکر گزاری ما حتی به اندزه ارزنی از الطاف تو را کفاف نمی کند. خدایا باش مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 17:57  توسط آدم چاق  | 

امروز یک صبح معمولی است. یک روز معمولی که صبح زود از خانه زده ام بیرون. اما دیروز روز پر استرسی بود. تا کار را تحویل دهیم جانمان به لبمان رسید. حالا باید ببینیم نظر ناظر محترم چیست. تا این ناظر هم جواب دهید و کار ادامه پیدا کند چند روزی وقت داریم که کمی به زندگیمان برسیم. توی این چند روز دلم می خواهد یک کار خوب انجام دهم که باعث پیشرفتم شود. مثلا یک مقاله شاید بنویسم. از همین الان دارد روند نگارش و سوالات و ... در ذهنم رژه می رود. به خصوص که تازه از درگیری از این پروژه خلاص شده ام و هنوز ذهنم درگیر این کار است. معمولا بعد از هر پروژه ای اگر زمان مناسب دست دهد یک همچین کاری می کنم. پس امروز در عین حال اینکه معمولی ترین روز سال است و در تقویم هیچ نامی به آن اختصاص نیافته می تواند برای من یک روز خاص باشد. برای من یک روز برای یک گام به جلو. برای من یک روز برای آینده ای زیباتر. هر روز صبح همین روش من است. امروز چه کار کنم که روز خوبی باشد؟ چطوری می توانم بیشترین استفاده را از روزم بکنم؟ و انجام کارهای که در برنامه دارم چه ارزشی به من اضافه میکند؟ و آیا راه آسانتری برای انجامش در این روز دارم. در نهایت هم سر رسیدم را بر می دارم و برنامه ام را مشخص می کنم. امروز هم همین کار را کردم و یکی از برنامه هایم این بود که به وبلاگم سر بزنم و بنویسم و انرِژی بگیرم.

خدایا شکرت بابت آرامش پس از چند روز کار سخت امروز. خدایا شکرت بابت اینکه کمک کردی تا یک گام به جلو بروم متشکرم.خدایا سپاسگزارم از اینکه درآمدی هست که منتظر سر برج باشیم. خدایا شکرت بابت سقف بالای سر و خوشحالی پسر بزرگه متشکرم. خدایا من هنوز هم سر عهدم هستم حواست هست؟!

پ ن - فرشته عزیز از اینکه به من اعتماد داشتید متشکرم ولی بنا به اقتضای شغلی برایم مقدور نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 8:9  توسط آدم چاق  | 

گاهی لازم است آدم همه چیز را رها کند. گاهی باید زد بیرون و در خنکای هوای شب سرت را بدهی از شیشه بیرون و گاز بدهی و گاز بدهی و جیغ بکشی و جیغ بشکی. گاهی لازم است گریه کنی و اشک بریزی و گاهی لازم است برقصی. اصلا مهم نیست کجا. اصلا مهم نیست جشنی باشد یا نه. اصلا مهم نیست لباس چیندار تنت باشد و یا لباس خواب. مهم این است تمام آنچه مثل خوره درونت دارد ریز ریز از بین می برد را فراموش کنی و بی خیال دنیا و زندگی یک موزیک بلند بگذاری و برقصی. گاهی لازم است نیمه شب که با هراس از خواب بیدار میشوی و تا می آیی بخوابی تمرکزت از خواب به کار می رود بزنی بر طبل بی عاری و بلند شوی یک نگاهی در آینه به قیافه ات بی اندازی و کاسه رنگ به دست موهایت را رنگ کنی و صبح از قیافه شگفت زده دیگران لذت ببری. گاهی لازم است وقتی همه دارند از کارت ایراد می گیرند مثل یک رهبر ارکست پشتت را به جماعت کنی و کار خودت را انجام دهی مطمئناً پس از اتمام کار همه برایت دست می زنند و هم تو ملذوذ می شوی و هم دیگران لذت می برند. گاهی باید زل بزنی به خانم مهربان وقتی دارد با ظرافت تمام کار می کند و انگار یک برنامه از پیش طراحی شده در ذهنش دارد برای نظافت و لذت ببری. گاهی باید فقط روی مبل بنشینی و در سکوت مطلق فقط فکر کنی و تمرکز کنی روی لذتهای نتیجه کارت تا از فشارها خلاصی یابی. گاهی باید یک لگد بزنی زیر تشت آن چند پیرزنی که در دلت رخت می شویند و با بی توجهی به جیغ و هوارهایشان و ناله نفرینهایشان که زحماتشان را به باد داده ای غلبه کنی به تمامی استرسهای زندگیت. و گاهی باید بدون فکر کردن سرت را روی بالش بگذاری و هرچه فکرهای مزاحم تلاش می کنند خودشان را از گوشه کنار ذهنت به مرکز توجهت برسانند را پشت میله های زندان اراده محصور کنی و فقط به خواب فکر کنی. به خاطرات خوب دوران گذشته فکر کنی تا وقتی از جایت بلند می شوی مثل پر سبک باشی و شناور در فضا و زندگی. گاهی باید آنقدر در همه چیز شناور شوی مثل برگی که روی آب شناور است و به مقصد نزدیکتر و نزدیکتر می شود پیش بروی. گاهی باید رقصید و گاهی باید قرآن بخوانی آنهم با صوت و یا ترتیل. هرچه هست باید زیبا باشد. انقدر زیبا که لذتی را نصیبت بکند و آرامشی را در وجودت روان.

خدایا شکرت. به خاطر همه چیز. به خاطر امروز که پنج شنبه است. خدایا در این روز برای همه دوستانم در این روز سلامتی، شادی و آرامش خیال آرزو مندم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 10:49  توسط آدم چاق  | 

این روزها هیچ خبری نیست غیر از پرواز برخی از اقوام به سرزمین وحی. غیر از مراسمهای خدا حافظی. غیر از شکستن پای رئیس بزرگ و ددلاین کاری که دارد خفه مان می کند. به غیر از ددلاین کاری که یکشنبه آینده است و همه در حال دویدن شبانه روزی هستیم به طوری که از یکشنبه همگی از صبح ساعت 7 تقریبا همه سرکاریم تا ساعت 8 شب که مثل مگس دمپایی خورده گیج گیج خوران از پشت سیستم بلند می شویم و به سمت منزل عازم می شویم. دیشب که داشتم غذا گرم می کردم بخوریم یک نگاهی به ماشین لباسشویی انداختم دیدم در حال انفجار است. لباسها را دسته بندی کردم و یک مقدار دیشب ریختم تو ماشین یک مقدار صبح. الان هم هرچی زنگ میزنم هنوز پسر کوچیکه از کلاس برنگشته و پسر بزرگه از سرکار که بگویم پارت سوم لباسها را بریزند تا تمام شود. هر از چند گاهی که حسابی مغزم داغ میکند می آیم اینجا سر می زنم می بینم چقدر دوستان با انرژی به من روحیه می دهند. 

از اتفاقات خوب این هفته هم تعویض خدماتی بخشمان است که یک آقایی آمده که قبلا هم با من کار کرده بود و خوب می داند چه کار کند البته از روی شناختی که از من دارد دقیقا همان کاری را می کند که من می خواهم. به خاطر همین خیالم راحت است که حداقل مثل قبلیه صبح که آمدم سر کار میزم تمیز است و کاغذهایم در همان دسته بندی که بود دوباره روی میزم است و می رود و می آید چای به موقع می رساند. از همه مهمتر خودش کنترل می کند ببیند اگر کسی نهار نیاورده وقتش تلف نشود و می پرسد چه کنیم. نتیجه اینکه این روزها که سرمان شلوغ بود دیروز برای همه املت درست کرد و امروز هم پل جمع کرد یک دیزی خوشمزه گرفت. خدا خیرش دهد که فکر شکم جماعت هم هست.

خستگی که به اوج خودش می رسد سرم رابر می گردانم و با یک لذتی به قاب عکس روی میزم نگاه می کنم که عکسهای پسرها و همسر کنار هم در آن قرار گرفته است. و یک انرژی تازه به رگهایم جاری می شود.

تنها مشکلم این روزها این است که به خاطر زیاد نشستن مجدد درد زانو شروع شده و هرچی هم قرص می خورم و پمادهای تجویزی را می مالم هیچ تفاوتی نمی کند. از آن مهمتر که جلسات فیزیوتراپی را هم نرفتم تا لااقل خوب شود. البته از دوشنبه هفته آینده به مدت ده روز تا زمانی که ناظران محترم جواب دهند کمی وقت آزاد دارم تا بروم و یک بلایی سر این زانوها بیاورم و یا از فیزیوتراپ محترم حرکاتی را یاد بگیرم و انجام دهم تا مشکل بیشتر نشود.

دوستان از اینکه هستید و شما را دارم خیلی خوشحالم و متشکرم.

خدایا شکرت به خاطر شلوغی این روزها. به خاطر هوای نیمه گرم روزهای پایانی شهریور که نویدبخش آغاز فصل رنگهاست. خدایا شکرت به خاطر اینکه رخصت دادی یک فصل دیگر از فصلهای زیبایت را ببینم و از زنده بودنم لذت ببرم. خدایا شکرت به خاطر امکاناتی مثل این دنیای مجازی تا خستگی فکریم را حتی با نوشتن برای چند نفر از دوستان به در کنم. خدایا برای همگی دوستان این وبلاگ روزی فراخ و حلال آرزمندم. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و مهربان و سخاوتمند و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 15:2  توسط آدم چاق  | 

از وقتی خواهر زاده ها کوچیک بودند تابستان یک روز می بردمشان اداره اردو! خوب برای بچه ها محل کار خاله اردوی جالبی است و البته برای من هم فرصتی است که برای بچه های کوچکتر فامیل با خودم یک خاطره بسازم.  با اینکه اداره مادرشان هم می رفتند ولی من ترجیح می دادم یک روز با من بیایند و با هم برویم بیرون. امسال هم یکی دیگر از خواهر زاده ها را بردم با خودم اردو. با هم نشستیم. کار کردیم. جلسه رفتیم. بچه حوصله اش سر می رفت ولی بدش نیامد. با هم رفتیم نهار بیرون و غذای دلخواهش را سفارش دادیم و ....

می دانید وقتی فکر می کنم می بینم من اصلا با خالۀ بزرگم خاطره ندارم در حالی که با خاله های کوچکترم خیلی خاطره دارم از بازیها و .... دلم می خواهد برای بچه ها خاطره خوبی باشم. وقتی بزرگ شدند در مورد خاله شان فکر می کنند خاطره های خوبی داشته باشند و یک لبخند کوچک روی لبشان بنشیند از شنیدن اسم خاله بزرگه و یا مرور خاطرات در ذهنشان.

عصر که بر می گشتیم گفتم خاله امروز خوش گذشت. گفت آره خاله همینکه مهد کودک را پیچوندم خودش کلی بود. یک همچین بچه های بپیچونی داریم ما که از کودکی مهد را می پیچانند تا بزرگسالی کار و .... راخخخخخخخ

سه شنبه صبح که کار را تحویل دادم انگار باری از روی دوشم برداشته شده بود. همسر هم که آماده فرصت بود برای سفر عصر راه افتادیم و رفتیم. سفر خوبی بود. به خصوص که ایندفعه هم یک سر به بازار محلی رامسر زدیم. خوب است بدانید شوهر محترم بنده هم مثل همه مردها از بازار گردی و همراهی خانمها در بازار بیزار است. از صبحش گفت:

- هی بی خودی گیر ندی بیا بریم بازار ها

+گفتم: آخه بازار که تنهایی حال نمی ده

- خوب با بچه ها برو

+ نه بابا آدم با شوهرش میره یک مزه دیگه داره

- بی خیال چه مزه ای

+ آخه آدم باید با شوهرش بره بازار هر در هر مغازه ای وایسته و حرف بزنه و اظهار نظر کنه و خسته که شد سر یکی غر بزنه

- جناب شوهر غر بزنه؟!

+ آره دیگه اصلا یکی از تفریحات ما زنها این هست که سر شوهرمان غر بزنیم و شوهرمان هم با حوصله گوش بدهد

- تا حالا انقدر قانع نشده بودم

نتیجه این گفتگو این شد که  بعد از ظهر من و همسر جان و بچه ها در حالی که در هر مغازه ترشی فروشی می ایستادیم فروشنده های مهربان آنجا یک ظرف کوچک و قاشق تست از انواع و اقسام ترشیجات و زیتون پرورده و ... می دادند دستمان توی بازار می چرخیدیم و البته خرید می کردیم و صد البته جناب شوهر منتظر بود ببیند بنده غر می زنم یا خیر خخخخخخخخخخخخخخ جای همگی ترشی خورها خالی. آب دهانت را جمع کن خخخخخخخخخخخخ

خدایا شکرت به خاطر خلق این همه مزه و به خاطر اینکه به ما حسی به نام حس چشایی دادی که از این همه مزه لذت ببریم. خدایا شکرت بابت وجود مکانهای زیبا در کشورمان که واقعا چشم را نوازش میدهد. خدایا بابت همه چیز شکر. بابت سقف بالای سر و بابت نان توی سفره. خدایا شکرت بابه داده و نداده و گرفته ات.

دوستان فردا تولد آقا امام رضا است. اگر کسی به زیارت ایشان رفت ما را هم یاد کند. خیلی محتاج دعایتان هستم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 10:20  توسط آدم چاق  | 

هر بار که به این موضوع فکر می کنم غیر از سبحان الله هیچ نمی توانم بگویم. چند وقتی بود که خیلی هوس ماهی کرده بودم. به طور عجیبی دلم مثلا میگو یا ماهی می خواست. این پادرد عجیب که گریبانم را گرفت آزمایشهای مختلف و ... که انجام شد، فیزیوتراپی و ... نسخه خانم دکتر را که گرفتم دیدم چند تا آمپول ویتامین D3 توی داروهایم هست. به همراه ب 1 و .... آزمایشات را که نشان یک بنده خدایی دادم با کمال تعجب دیدم می گوید فلان آنزیم بدنت کمه باید ویتامین د مصرف کنی و یا توی آفتاب بروی و یا روغن ماهی بخوری!!!!!!

می دانستم یک چیزی به نام هوش ذاتی بدن وجود دارد که هر وقت بدن آدم نیاز به ماده خاصی پیدا می کند آدم عجیب هوس می کند یک غذا و یا میوه و .... ای را بخورد که درونش آن ماده خاص وجود دارد. اما ایندفعه کاملا ملموس بود. انقدر ملموس که غیر از سبحان الله هیچ نمی توانم بگویم. شاید اگر از همان مثلا چند وقت قبل که به شدت هوس ماهی کرده بودم آن را در برنامه غذاییمان گنجانده بودم به این شکل یکدفعه افت نمی کردم و با پادرد دست و پنجه نرم نمی کردم. الحمد لالله فعلا اوضاع خوب است و پادرد دست از سرم برداشته و توانستم کمی به کارهایم برسم.

اما دیروز خیلی برایم جالب بود که خواهرک یک پیامک زده که دفاع کردم نمره ام شد فلان. خیلی عجیب بود برایم از این رفتار پارادکسیکال خواهرک. یک آدم با این روابط عمومی قوی و گفتار فصیح یکدفعه بگوید من هول می کنم در جمع آشنایی حاضر باشد و من از پایان نامه ام دفاع کنم! بعد اینجوری یواشکی دفاع کند. غیر از تبریک چیزی نمی شد گفت. و البته شام دعوتش کردیم به جای گل و شیرینی که نبردیم و نرفتیم. احساس خوبی داشت. اصلا فارغ التحصیل شدن احساس خوبی دارد. انگار آدم روی ابرها سیر می کند.

خدایا شکرت بابت معجزاتی مثل هوش ذاتی بدن که روز به روز برایمان روشن می شود و نشانه های قدرت تو را روز به روز برایمان پر رنگ تر می کند. خدایا شکرت بابت این روزهای گرم وکشدار و خبر خوب اینکه هفته آینده بارندگی خواهیم داشت. پروردگار خوبم به من و مردمان قناعت و صرفه جویی یاد بده. حفظ حق الناس یاد بده تا بیاموزیم داریم تیشه به ریشه نسل بعد می زنیم و آب را درست مصرف کنیم. خدایا شکرت بابت آغاز یک روز خوب. خدایا در این روز خوب روزی فراخ و پاک نصیب من و همه دوستان بگردان. خدایا شکرت بابت هرآنچه دادی و ندادی و گرفتی. که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و مهربان و بخشنده و نزدیک.

دوستان امروز روز تجلیل از بقاع متبرکه است. اگر جایی به زیارت رفتید و دستهایتان برای دعا بالا رفت ما را هم از دعای خود محروم نفرمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 9:57  توسط آدم چاق  | 

هی نشستیم پای سیستم بلکه کار تمام شود ولی نشد. عصر پنج شنبه تولد دعوت بودیم رفتیم خوش هم گذشت. کلی با بچه ها بازی کردیم و داد زدیم کی از همه قشنگ تره و یکدفعه نیم دو جین دختر بچه فسقلی داد زدند من من من من. ما هم هی قند توی دلمان آب شد و دست و هورا و .... آقا اصلا روحیه آدم عوض می شود. همانجا با خواهر ها و دختر خاله قرار گذاشتیم شب برویم پارک ارم  البته اگر توانستیم شوهرها را راضی کنیم که همگی هم نکه همچین حرفه ای هستیم در اینجور موارد و اصلا هم شوهرهایمان حوصله شان سر نرفته بود خخخخخخ همینکه گفتیم جماعت ذکور از خدا خواسته راه افتادند. یعنی انقدر شوهرهای حرف گوش کنی داریم ما خخخخخخخ. بگذریم. به همه خوش گذشت. بچه ها که کلی جیغ کشیده بودند. خواهر زاده جان را بردم برای جامپینگ. فکر کنم البته اسمش جامپینگ بود. از اینها که با یک کش چندلایه بچه را می بندند و بعد هی می کشند و بچه پرت می شود هوا. دخترک اولین پرش که رفت بالا دیدم دندانهایش را به هم فشار می دهد و دارد قالب تهی می کند. داد زدم خاله جیغ بزن جیغ بزن. این بچه حتی ترسیدن را هم بلد نیست فکر کنید!!!! خلاصه شروع کرد به جیغ کشیدن ترسش ریخت. وقتی آمد پایین نوبت آن یکی دخترک بود. خلاصه اینیکی یاد گرفته بود که چه طوری جیغ بزند. وقتی برگشتیم و نشستیم خستگی در کنیم گفتم خاله هر وقت ترسیدید جیغ بزنید. اصلا خجالت نکشید. گفت خاله چرا؟ گفتم خاله اصلا این طبیعی است که آدم وقتی ترسید جیغ بزنده تو اصلا ترسیدن هم بلد نیستی؟ بعد هم گفتم مثلا اگر کسی دارد اذیتتان می کند باید با همین کار دیگران را خبر کنید. یا مثلا اگر دیدید کسی دارد به جاهای خصوصیتان دست می زند و .... اولا که باید جیغ بکشید و بعد هم سریع فرار کنید و به مامان و بابا بگید چی شده.

راستش را بخواهید خواستم خیلی غیر مستقیم بهشان یاد بدهم که اولا وقتی جیغ می زنند کمی کمتر می ترسند. با زبان بچه گانه بهشان گفتم وقتی جیغ می زنید ترس از دهانتان فرار میکند.

نیمه شب بود که با درد شدید پای راست از خواب بیدار شدم. آقا درد اصلا معلوم نبود از کجا هست. تمام پا کشاله ران و ساق پا و زانو به شدت درد می کرد. روز جمعه تمام مدت سعی کردم باهاش مدارا کنم ولی فایده نداشت. شب هم همچنان با درد شدید مسکن و ... سعی کردم تا صبح شنبه سر کنم  تا بتوانم خودم را به یک متخصص ارتوپدی برسانم. دکتر محترم هم بعد از کلی معاینه و ... فرمودند به نظر می رسد کشیدگی عضلات باشد. یا شاید زیاد راه رفته اید و ... گفتم من معمولا راه زیاد می روم ولی تا حالا چنین مشکلی نداشتم. خیلی هم مراعات می کنم. که زانویم آسیب نبیند و ... یک مشت دارو داد و گفت ممکن است عصبی باشد. نتیجه اینکه امروز ماندیم در منزل و دو تا آمپول نوش جان فرمودیم و یک مشت قرص هم دادیم بالا و نشستیم کارمان را ادامه می دهیم و هر ده دقیقه در میان جواب تلفنهای اداره را می دهیم.

خدایا شکرت که اگر دردی هست درمانی هم هست دکتری هم هست و .... خدایا شکرت بابت این پکیج زندگی که هم نیش هست و هم نوش. که اگر نیش نباشد قدر نوشهایش را نمی فهمیمم. خدایا شکرت بابت روزهای کشدار شهریور و بابت میوه های تابستانی و بابت ریتم خوش زندگی. خدایا یک عهدی با تو داشتم و دارم که هنوز به آن پایبندم. خودت کمک کن.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 12:52  توسط آدم چاق  | 

وقتی یکی دو سالی هست که دنبال یک کتاب خاص می گردی و گیر نمی آوری و بعد یکدفعه یک دوست آنور آبی که بعد از مدتها ازش یک پیام در میلباکست می بینی و باز می کنی و با کلی ذوق و شوق می بینی یک پیوستی هم دارد و با خودت می گویی شاید باز هم یک عکسی از یک نقطه ناب انداخته و ... بی حوصله صفحه را می بندی و بعد دوباره فردایش که وقت بیشتری داشتی و خواستی مثلا بین کارها استراحت کنی می روی سراغ دانلود فایل اتچ شده و با کمال تعجب می بینی که واییییییییییییییی دوست گلت برایت پی دی اف آن کتاب را فرستاده. چقدر خوشحال می شود آدم. از اینکه یک دوستی هنوز بعد از دو سال یادش است تو دنبال چی بودی و توی آن کشور غریب هزینه کرده و پی دی اف کتاب را از سایتش خریده و برایت فرستاده بعد هم بدون اینکه در خود نامه اشاره کند که چیست و چه کرده و جویای احوال شریف شود و ... اگر روی عرش سیر نکنی روی همین فرش خاکی ذوق مرگ می شوی ذوق مرگ.

این روزها در حد مرگ کار داریم. شب تا ساعت دو کار می کنم و صبح ساعت پنج و نیم بیدارم و شش می زنم بیرون. برای برهم نخوردن تمرکزم در اتاقم در اداره بسته است و به منشی هم می سپرم که فقط از ساعت 10 تا 12 تلفن وصل کن و هیچ جلسه ای را هم خارج از این ساعت تنظیم نکن بگو نیستم و وقتم پر است و .... امیدوارم و واقعا امیدوارم که بعد از تحویل این کار لعنتی همسر یک برنامه سفر چیده باشد که خستگی ام تمام شود.

خدایا شکرت. خدایا سپاسگزارم بابت اینکه کاری هست که سرمان شلوغ باشد. پروردگار عزیزم من چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی. چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی. چه ساعتهایی که غرق در شادی و غرور تورا که پشت همه موفقیتهایم پنهان شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی. خداوندا این روزها را برای همه دوستانم و خانواده ام زیبا کن. روزهای شاد همراه با سلامتی و روزی و برکت. خدایا کمک کن تا پیشرفت و موفقیت را روز به روز در بچه های این مرز و بوم ببینیم . خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک و بخشنده.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 21:30  توسط آدم چاق  | 

فکر کن داری از داخل سطل زباله ضایعات جمع می کنی یک سری دیگر که قرار داد دارند باشهرداری باهات دعوا می کنند که ما این خیابان را اجاره کردیم حق نداری تو نونت را از این خیابان در بیاوری. خوب نان زن و چهارتا بچه را قرار است در بیاوری مقاومت می کنی و کری می خوانی و دعوا می شود و قبل از اینکه زنگ بزنی پلیس یک پنجه بکش پشت سرت کارت را می سازد و چند روز بعد تو بیمارستان میمیری و زن و چهارتا بچه همان یک لقمه نان را هم دیگر ندارند بخورند!

یا فرض کن صدجا فرم اعلام به کار پر کرده ای و به صد نفر سپرده ای که اگر کاری سراغ دارند اعلام کنند تا خرج زندگیت را در بیاوری و باز هم فرض کن آخر سر دست بر زانو می زنی و از چند نفر پول قرض می گیری و جنس می خری که جایی بساط کنی و یا کمی بعد از مدتی کارت را هم گسترش می دهی و یک وانت پیکان دست هزارم می خری شروع می کنی سیب زمینی پیاز فروختن و .... بعد در این گیر و دار پیمانکار سد معبر شهرداری می آید سراغت یا انقدر حرفه ای شدی که باج سبیل بدهی و خلاص شوی و یا تمام داراییت که چه عرض کنم تمام نداراییت (چون همش قرض است) جمع می کنند و می برند و می شوی پرونده دار!!!! تازه اگر کتک نزده باشند و مثلا به عقب هولت نداده باشند و زخمی ات نکرده باشند و با چند تا ناسزا روحت را شخصیتت را و عزت نفست را له نکرده باشند.

حالا فرض کن باز هم به دنبال یک لقمه نان کلی دم این و آن را دیده ای و کلی هزینه کرده ای و کلی زیر میزی داده ای و کلی دوندگی کرده ای و سر سال دلت لرزیده و با هر خبر تغییر شهردار غم باد گرفته ای و خلاصه موفق شده ای پیمانکار همان شهرداری شوی و ماهی فلان قدر از قرار داد اصلی داری به برخی می دهی که کار چاق کن هستند و .... و با آن ته مانده زندگی می کنی و شب که می آیی مثلا خیابان و سطلهایی که اجاره کرده ای را کنکاش کنی پی ضایعات می بینی یکی بدون قرار داد و ضابطه و زیر میزی قبلا آمده خالی کرده و سر برج تو می مانی و جیب خالی شکم گرسنه زن و بچه و آدمهای طلبکاری که دم شان را دیده ای.

یا مثلا همان پروسه را طی کرده ای و شده ای پیمانکار سد معبر و اگر دلت بسوزد جمع نکنی آن طرف سمج تر می ایستد و کار می کند اگر با مهربانی جمع کنی که اصلا خودت کتک می خوری با هو کشیدن و .... مسخره ات می کنند و عزت نفس که خوب است چیزی برایت باقی نمی ماند. اگر هم کاری نداشته باشی بازرس اداره کل بازرسی شهرداری ملاکش فقط نتیجه کار است یعنی توی خیابان رد شود و هیچ دستفروشی نبیند در نتیجه از نان خوردن می افتی و کیست که نداند در این دوره زمانه داشتن شغل و بدست آوردن یک لقمه نان در این شهر بی در و پیکر یعنی چی.

اینجوری است که به قول هابز انسانها گرگ یکدیگر می شوند و در حال دریدن شکم هم هستند. اینگونه است که هر کدام از نگاه خودش حق به جانب است و واقعیت هم این است که حق به جانبشان هم هست. واقعیت این است که هر دو دسته واقعا مظلوم هستند و در واقع ظالم هیچ کس نیست غیر وضعیت افتضاح اقتصادی مملکت که واقعا به قول یکی از جوکها فقط یک معجزه از یک پیامبر جدید می تواند آن را درست کند.

خدایا خودت به خیر کن. خدایا به داد مردم ما برس. خدایا فساد را از زندگی مردم ما ریشه کن بفرما. خدایا قناعت و روزی فراخ را روزی هر روز مردم مملکتم کن و اگر قرار است معجزه ای رخ دهد خواهشا زودتر عمرمان تمام شد. خدای خوبم خدای مهربان باز هم شکر به خطر همه چیز. خدایا شکر به خاطر روزهایی که می آیند و ما زنده ایم. خدایا شکرت بابت نان سر سفره و سقف بالای سر. خدایا شکرت بابت قدرت شنوایی و بینایی و قدرت تعقل که فقط به من انسان ارزانی داشتی. خدایا متشکرم به خاطر زبان ذهن که هر وقت با آن با خودم فکر می کنم و حرف می زنم مجموعه ای از تصاویر و صداها را در ذهنم تصویر سازی می کند و آنقدر ملموس است که به شگفت می آیم از این قدرتی که برای ما انسانها به ودیعه گذاشته ای. خدایا باش. پر رنگ تر از همیشه باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 21:19  توسط آدم چاق  | 

اول باید این روز را به خانم دکتر گلی، توتیای عزیز و خواهر دکتر تبریک بگویم. روز اول شهریور تولد بو علی سینا روز پزشک است.

این چند روز خبرهای خوبی رسید. اول اینکه یکی از دوستان صمیم که بنا به مشکلاتی خاص زندگیشان در شرف نابودی بود بالاخره به نتایجی رسیدند و احتمالا مشکل حل شود و خود این یک قدم که خوب اصلی ترین قدم هم بود برای من به شخصه یک دنیا ارزش داشت. دوم اینکه خواهر کوچیکه خبر داد که بالاخره برای خانه شان مشتری پیدا شده و پی خانه جدید می گردند. در این گیر و دار رکود خرید و فروش مسکن خیلی خبر خوبی بود به خصوص که ششماه بود برای فروش گذاشته بودند و مشتری پیدا نمی شد. حداقل امتیازی که دارد این است که می تواند نزدیک ما(من و خواهر دکتر و مامان) خانه بخرد و صد البته نزدیکی از بعد مسافت به ما و مادر شوهرش باعث می شود که بچه دوم را با فراغ بال بیشتری به دنیا بیاورد و ما هم مثل دفعه پیش برای کمک کلی درگیر بعد مسافت و ... نشویم. اتفاق سوم هم اینکه بالاخره یکی از کارهایی که چند ماهی بود اساسی گیر کرده بود و تکرار می کردیم و ... مورد پسند ناظر محترم قرار گرفت و با نوشتن گزارش نهایی انشا الله و تعالی پولدار می شویم خخخخخخخخخخ یعنی قسط آخر ش را هم می گیریم. حالا هم بنده مثل یک بولدزر نشسته ام پشت سیستم و احتمالا تا هفته بعد اگر مین شکلی کار کنم گزارش نهایی تمام می شود و به احتساب تمام زمانهایی که طول می کشد یک سازمان دولتی بجنبد و پول بدهد تا ماه دیگر چک دستمان خواهد بود و حداقل اتفاق این است که از خجالت چند تا از بچه های پروژه ای که دو ماه و نیم است هیچ دریافتی نداشته اند در می آیم. خودشان که امروز از خوشحالی روی ابرها بودند.

روز پنج شنبه هم رفتیم منزل یکی از اقوام مراسم عزاداری آقا امام جعفر صادق. مراسم بی ریا و خوبی بود.

خدایا شکرت بابت برق زیبای زندگی در چشمان دختر کوچولوی دوستم. بابت خوشحالی خواهر کوچیکه و بابت کلمات نصفه نیمه خواهر زاده جان که دارد حرف زدن می آموزد. خدایا شکرت بابت عطر خوش گلپر که وقتی تخمه گلپر را آدم توی دهانش می گذارد انگار توی بهشت سیر می کند. خدایا شکرت بابت دانه های برنج. بابت سفره های گسترده شیعیان. بابت سقف بالای سر و نان توی سفره. خدایا این روزها پسر بزرگه را به خودت سپردم خودت بغلش کن و کمکش کن از پس امتحاناتش بر بیاید. خدایا بابت این اضطراب روزهای امتحان هم شکر که اگر نباشد نه درسی خوانده می شود و نه آموزشی تثبیت می شود. خدایا شکرت بابت همه چیز بابت داده ها و نداده ها و گرفته هایت شد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 19:21  توسط آدم چاق  | 

متاسفانه دیروز بعد از یک فشار عصبی شدید مشکل سال 91 دوباره پیش آمده بود و مجدد آن التهاب کذایی عود کرده بود و روزگارم را سیاه کرده بود و هرچه کردیم نتوانستیم در خانه مشکل را برطرف کنیم و پسر بزرگه هم که بنده خدا رفته بود امتحان بدهد نبود و پسر کوچیکه هم هرکاری کرد نتوانست کمک کند. در این گیر و دار هرچه به همسر هم زنگ می زدیم گوشیش را جواب نمی داد تا عصر که متوجه شده بود گوشی را توی ماشینش جا گذاشته. نتیجه اینکه بنده با درد شدید و وضعیت بسیار اسفناک تا ظهر دوام آوردم و بعد هم پسر بزرگه وقتی از امتحان برگشت اوضاع نا بسامانم را دید و خلاصه کار به بیمارستان کشید که خوب به خیر گذشت. و با سرم و آمپول حل شد و با یک کیسه دوا و کلی دعوا مرافعه از طرف کل اعضای خانواده که اگر به خودت رحم نمی کنی به ما رحم کن و این دست مسائل برگشتیم خانه و استراحت کردیم و امروز حالمان خوب بود انگار نه انگار که دیروز آنهمه ماجرا داشتیم.

آقا یک هفته که این خانم مهربان برای کمک نیاید خانه می شود شبیه میدان جنگ که خیلی چیزها سرجای خودش نیست و یک نفجار هم وسط هال رخ داده است. بگذریم. دیشب که خانم مهربان خبر داد نمی آید تصمیم گرفتم امروز خودم به شغل شریف خانه داری بپردازم. از صبح بعد از نماز ریز ریز شروع کردم تا همین الان طول کشید. تازه از آنجایی که به دلیل برخی مشکلات مثلا نمی توانستم یکی از مبلها را بلند کنم و یا زیر کابیتنها را تا ته ته تی بکشم نتیجه این شد که مثل همیشه هم تمیز تمیز نشد. خدا این خانم را حفظ کند که انقدر خانم زحمت کش و خوبی است و اصلا هم از کار نمی زند. انشا الله هرکاری که می کند و هرجا که هست سلامت باشد و خداوند چندین برابر آنچه من و امثال من به اومی دهید برکت بدهد به روزیش. در حین انجام کار هم از آنجایی که چند وقتی است گیرند دیجیتال تلویزیون خراب شده و برخی از شبکه ها را نمی گیرد و بقیه هم به صورت تصویرهایی که یک سی دی خشدار نمایش میدهد و هی گیر می کند زدم روی رادیو جوان و مثل مادرم که قدیمها همیشه موقع انجام کار خانه رادیو گوش می داد از صبح رادیو گوش کردم. رادیو جوان را دوست دارم چون خیلی سر زنده و شاد است و توی ماشین هم اگر مثلا سی دی زبان و یا موزیک گوش ندهم حتما رایو جوان گوش می کنم. خسته شدم ولی خانه مثل دسته گل شد. خسته شدم ولی همه جا بوی خوش تمیزی می دهد. خسته شدم ولی بوی خوب نهار خانه را پر کرده بود. به خستگیش می ارزید. حالا با یک حس خوب نسبت به خانه و زندگیم نشستم تا با تاخیر لقمه نهاری بخوریم و بعد یک دوش بگیرم و استراحت کنم و بنشینم پای کارهای عقب مانده ام. تازه امروز به این نتیجه رسیدم آن خانم مهربان خیلی هم فرز است که از هشت و نیم تا چهار تمامی کارها را می رسد و تازه برخی کارهای اضافه هم که هر از چند گاهی پیش می آید را می رسد. بنده به شخصه در کار خانه کند تر از ایشانم که می تواند ناشی از اضافه وزن و خستگی ناشی از آن و نشستن لابه لای کار برای خستگی در کردن باشد.

خدای خوب و من. خدای مهربانم امروز را که پنج شنبه است با نام تو آغاز کردم. با نام تو که بی همتایی مهربانی و جاوادانی. و از تو می خواهم در این روز نعمتهایت را از من دریغ نکنی. سلامتی خود و خانواده ام و تمام دوستانم، شادی، موفقیت و دوست داشتن را ..... و من می دانم آنها را به من عطا خواهی کرد.من ترا دوست می دارم و می دانم تو مرا دوست می داری. شکرم را بپذیر ای پروردگار بزرگ. خدایا از بودنت سپاسگزارم و از توجهت مشعوفم و از درگاهت عطر خوش آرامش را استشمام می کنم. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و بخشنده و مهربان و نزدیک

 

پ ن - خانم رزمخواه عزیز لطفا ایمیل خود را چک بفرمایید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 15:7  توسط آدم چاق  | 

وقتی صبح زود قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار می شوید بدون آنکه خود بدانید برکاتی را به زندگی خود روان می کنید. خیلی از کسانی که اقدام به مراقبه می کنند ساعات اولیه صبح را بهترین ساعت معرفی می کنند. بسیاری نیز ورزش روزانه خود را صبح زود انجام می دهند. بسیاری از آدمها هم مثل من و همسر صبح زود از خانه می زنیم بیرون تا بتوانیم بهتر بر اوضاع کاریمان تسلط پیدا کنیم. بنده به شخصه وقتی صبح زود به سر کار می آیم آن روز انگار تمام شدنی نیست و کارهای زیادی را می توانم انجام دهم. صبح اول صبح می نشینم برنامه روزانه ام را در سر رسید منظم می کنم و اولویت بندی کرده و شروع به کار می کنم. امروز داشتم یک مطلبی در خصوص تغییرات سبک زندگی جهت پیشگیری از چاقی می خواندم که در آن نیز اشاره شده بود به شب زود بخوابید و صبح زود بیدار شوید تا متابولیسم بدنتان(سوخت وساز) منظم شود. اینکه بنده به شخصه خیلی موارد پیش می آید شبها تا دیر وقت کار کنم و صبحها هم به زور بیل و کلنگ از خواب بیدار شوم که بر کسی پوشیده نیست. ولی روزهایی هم که قرار است از صبح اول صبح پی گیر کاری باشم و به شکل روتین کار کنم هم کم نیست. به هر حال زندگی من ترکیبی از این دو است. خواندن این مطلب مرا به فکر فرو برد که این صبح زود بیدار شدن چقدر خوب است. ای کاش بتوانم برنامه ام را خیلی منظم تر از این کنم تا مجبور نباشم کارهای فورس ماژور انجام دهم که مثل تراکتور دو سه روز پای سیستم بنشیم. بعد هم به سرم زد سرچ کنم ببینم اصلا صبح زود بیدار شدن چه مزایایی دارد. نکات خیلی خوبی آمد:

افزایش حس اعتماد به نفس

مدیریت زمان

در بسیاری از مطالب مذهبی آمده باعث فراخی رزق و افزایش حافظه می شود

تنظیم قند خون

تنظیم گردش خون و .......

امروز انقدر در فواید صبح زود بیدار شدن خواندم که از خدا خواستم تا کمکم کند همیشه بتوانم یک زندگی سالم و منظم داشته باشم تا بتوانم صبحهای زود از خواب بیدار شوم. به خصوص که صبح اول صبح قبل از ساعت هشت برایت پیامک بانک مژده واریز حقوق بدهد. خوب روزی که با پول شروع شود قطعا روز خوبی است و می شود به صبح زود بیدار شدن هم ربطش داد. اصلا هم ربطی به سر برج بودن ندارد خخخخخخخخ. حالا هم دفترچه های اقساط را آماده کردم که بروم اقساطم را بدهم و خودم را در کافی شاپ نزدیک اداره مهمان کنم.

خدایا شکرت بابت نعمت توانایی صبح زود بیدار شدن و به استقبال خورشید رفتن. خدایا شکرت بابت شغلی که هست بابت زندگی که جاری است و بابت چشمهای سالمی که به من دادی تا وقتی اشعه های کمرنگ خورشید را وقتی از پشت آپارتمانهای بلند سعی می کنند خودشان را به ما برسانند ببینیم. به خاطر شنوایی که دادی تا صبح های زود صدای پرنده ها را که موقع طلوع خورشید غوغا می کنند بشنویم. به خاطر حس لامسه ای که دادی تا بتوانی از خنکای صبح لذت ببریم و به خاطر حافظه ای که دادی تا یادمان باشد که تو هستی و از خاطرات زندگیمان لذت ببریم. خدایا به خاطر قدرت گزینش و عقلی که به من انسان دادی متشکرم. خدایا توفیق هر روز زود بیدار شدن را از من و دوستانم دریغ نکن و به مردم سرزمینم آرامش خیال و روزی فراخ و سلامتی عطا کن.

دوستان ایلامی آنجاها چه خبر است؟ امیدوارم که سلامت باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 9:17  توسط آدم چاق  | 

گویند عزرائیل هر روز 360 بار به آدم نگاه می کند و منتظر اجازه خداوند است برای گرفتن جان آدمیزاد! این پیامکی بود که پریشب یکی از دوستان برایم فرستاده بود و من غیر سبحان الله چیز دیگری نمی توانستم بگویم. صبح وقتی از خانه بیرون می رفتم خیلی زود بود. به هر حال مجبور بودم برای گذشتن از طرح ترافیک ساعت 6 صبح از خانه بیرون بزنم. غافل بودم و متوجه نشدم که دقیقا در فاصله هشت متری من پشت شمشادهای آنطرف کوچه جلوی خانه همسایه روبرویم جنازه ای افتاده. خونی روان است تا داخل جوی! اصلا متوجه نشدم. رفتم و اداره و عصر که برگشتم با حجله های چراغ رنگی، با بنرهای تسلیت، با سیاهه های سر در خانه همسایه روبرو و صدای جیغ و داد و فغان زن همسایه و شلوغی منزلشان مواجه شدم. انقدر شلوغ بود که فکر کردم برای آن خواننده معروف که دقیقا همسایه دیوار به دیوارشان است اتفاقی افتاده. عکس پسر جوان همسایه به قاعده یک متر روی بنر چاپ شده بود با آن لبخند همیشگی. اصلا دیگر حالم دست خودم نبود. یا خدا این بچه فقط چند سال از پسر من بزرگتر است. رفتم جلو و آن خواننده معروف را دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم آقای فلانی این بچه چطور شد که مرد؟ تصادف کرده؟ گفت نه گشتنش!!! چاقو زدنش!!!!!!!!!!!! صبح جنازه اش را همینجا انداختند. با ترس یک نگاهی کردم با اینکه شسته بودند هنوز رد زرد رنگ خون باقی مانده بود. خدایا من صبح اصلا متوجه نشدم که پیکر سرد این بچه در هشت قدمی من افتاده. چرا؟ کسی نمی داند؟ توسط کی؟؟ باز هم کسی نمی داند. خدا به داد دل مادرش برسد. خدایا بهشان صبر بده. پسر معقولی بود. تا حالا رفتار نادرستی ازش ندیده بودیم. برایم تعجب آور است که چرا؟

خدایا به خانواده این جوان صبر عطا کن و روح این جوان را در آرامش قرار بده. خدایا فرزندان ما را در پناه خودت حفظ کن. خدایا شکرت. بابت داده ها و نداده ها و گرفته هایت که گرفته هایت امتحان است و داده هایت نعمت و نداده هایت حکمت. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 12:36  توسط آدم چاق  | 

دیروز عصر پسر بزرگه بالاخره ماشین دلخواهش را پیدا کرد و با فروشنده قرار و مدارش را گذاشت و امروز هم رفت سند زد و تحویل گرفت و آمد خانه. ظهر که رسیده بود زنگ زد و گفت که چه کرده و من هم وقتی عصر برگشتم خانه از همان توی پارکینک یک نگاه لذت بخش بهش انداختم و هی قند توی دلم آب شد و آمدم بالا. این اولین خبر خوب بود که امروز شنیدم. نشسته بودیم که خواهر جان دکتر زنگ زد که به سلامت رسیدند و طوطی را ببریم پسرمان را تحویل بگیریم خوب خیلی خوشحال کننده بود. دلم برای پسر کوچیکه یک ذره شده بود. رفتیم و کلی قربان صدقه بچه مان رفتیم و هم سوار بر ماشین پسر بزرگه رفتیم اولین دور را هم با ماشین پسر بزرگه زدیم. خدا همچین لذتی را نصیب همه بکنه انقدر کیف داره یک مادر پیشرفت بچه اش را ببینه. خلاصه هی من ذوق کردم و ذوق کردم و ذوق کردم و خدارا شکر کردم و چهار قول خواندم و آیت الکرسی خواندم خداییش اصلا نمی دانستم چه باید بکنم. فقط وقتی رسیدم خانه صدقه گذاشتم کنار دقیقا مدل مادرم وقتی خیلی ذوق داشت این کارها را می کرد و نمی دانست چه کند.

عصر زنگ زدم به مادرجانم و خبرهای خوب خوب را دادم خندید و گفت تا سه نشه بازی نشه. انشا الله تا شب یک خبر خوب دیگر هم می شنویم.

نشسته بودیم که خواهر کوچیکه عکس سونوگرافی جنینش را برایمان فرستاد. ایشان یک دختر ناز و شیرین زبان و شیطون دارد و  خدا را شکر جنین سالم و سر حال بود و البته جنسیت بچه پسر تعیین شده بود. این هم خبر خوشحال کننده ای بود. مهمتر از همه سلامت بودن خواهر کوچیکه و البته بچه در مرحله دوم با عنایت به این پست http://chagh2.blogfa.com/post/361 پسر بودن بچه. خخخخخخخخخ گفتم پس به قول فلانی جنست جور شد. حالا کی حراج می زنی خخخخخخخخخخخ

خدایا شکرت. خدایا از اینکه موجبات پیشرفت و برکت را در زندگی ما آدمها مهیا می کنی سپاسگزارم. خدایا لذت پیشرفت فرزندان را به همه پدر و مادرهایی  سرزمینم  عطا کن. خدایا اگر کسانی در آرزوی بچه دار شدن هستند بهشان فرزندان صالح و سالم عطا کن و اگر هم بچه دارند موفقیتشان را خودت به حق عزت و کرمت تضمین کن. خدایا چشم هر پدر و مادری به میوه های زندگیش است سلامتی را روزی دائم زندگیشان کن و پیشرفتشان را چاشنی لذت زندگی آن پدر مادرها بگردان. خدا را شکر 

پ ن - نوای عزیز خصوصی شما رسید.خدا را شکر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 0:10  توسط آدم چاق  | 

دیشب رفته بودیم مراسم عقد یکی از اقوام. در بین گیر و دار طلا دادن و کادو دادن به عروس شنیدیم که اعلام کردند مادر بزرگ سببی ...... !!!!!! خلاصه کادو ها که داده شد حاج خانم مادر بزرگ سببی با فاصله کمی نزدیک من نشسته بودند.

+پرسیدم شما هووی حاج خانم هستید؟!!

- خندید و گفت هوووووووو بعد گفت نه. بعد یک مکثی داستان زندگیش را اینجوری تعریف کرد.

گفت من و حاج خانم هر دو بچه هایمان را یتیم بزرگ کرده بودیم. تو یک محله زندگی می کردیم. از وقتی بچه ها کوچیک بودند شوهر هردویمان فوت شده بود و با هم کارهای مختلف انجام می دادیم از کار تو خانه های مردم بگیر تا سبزی پاک کردن و رخت شستن و .... چون وضعیتمان مشابه بود به هم کمک هم می کردیم. من یک پسر داشتم  و یک دختر و حاج خانم یک پسر داشت و دو تا دختر. پسرها که بزرگتر شدند هم درس می خواندند و هم کار می کردند در نتیجه کار کردن ما هم کمتر شده بود. هم کلاس بودند. هر دو رفتند دانشگاه که جنگ شد. پسرها درس را ول کردند و رفتند جبهه. توی جبهه با هم قرار گذاشتند هر کدام که شهید شد  دیگری سرپرستی مادرش  بعهده بگیرد. پسر من شهید شد و نیامد و پسر حاج خانم برگشت. برگشت و سر قولی که داده بود هم پسر حاج خانم بود و هم پسر من. امشب عقد بچه پسرم است. بچه هایشان و زنش هم مثل عروس و نوه هایم با من رفتار کردند. توی این 29 سال هیچ وقت احساس نکردم که پسر ندارم. بعد اشاره کرد به عکس جوانی که روی لبه شومینه بود و گفت اون پسر منه!!!!!!

من ماندم و هزارتا فکر. فکر قولهای مردانه آنهم از مردهای قدیم. مردهای مرد مرد مرد مملکت که ایستادند تا ما امروز بتوانیم جشن بگیریم. ایستادند پای قول وقرارهایشان. ایستادند و زندگی کردند تا دیگران هم زندگی کنند. پسر حاج خانم هم جانباز شد و برگشت ولی پای قولش ایستاد. وقتی از در داشتم بیرون می رفتم مصرانه ایستادم و نگاهش کردم. به چهره یک مرد واقعی نگاه کردم. به عمد هم نگاه کردم تا یادم بماند شیر مردان ایم مملکت چه شکلی بودند. یک آدم مثل همه مردهای دیگر بود شاید حتی ضعیف تر از مردهای دیگر هم بود ولی دلی و روحی و تفکری بسیار متفاوت تر از مردهای دور و برش داشت.

خدایا شکرت که ما را با چنین انسانهای بزرگی آشنا کردید. بار الها وقتی خسته و از همه جا و همه کس نا امیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی. وقتی از آدمهای دور برم دلم گرفت. وقتی دنیا غمهایش را بهم ارزانی کرد تو به قلبم آرامش دادی. تو با حضورت به خنده هایم هدف دادی. پس پروردگار مهربانم ای خوبترین خوبها امروز که جمعه است با یاد تو و مهربانی هایت آغاز می کنم. روزی را شروع کردم که می دانم همه نعمتهایت را بمن ارزانی خواهی کرد. شادی، زیبائی ،موفقیت ،مهربانی و از همه مهمتر سلامتی ، دلی شاد و تنی سالم و روحیه ای عالی و لبخندی بر لب در کنار عزیزان به تمامی دوستان و خانواده ام عطا کن. به امید تو یکتای بی همتا

 

پ ن - نوای عزیز خصوصی شما به دستم رسید. خدا را شکر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 11:34  توسط آدم چاق  | 

خدا ار سپاسگزار باش تا نعمتهای دنیا و آخرت را نصیبت کند. خدا را سپاسگزار باش بابت نعمتهای بیشماری که اصلا فکرش را نمی کنی و خداوند در اختیارت گذاشته است. خدارا شاکر باش به خاطر داشتن دوستانی که نادیده دست یاری به سمتت دراز می کنند و مشکل گشای مشکلات کوچک و بزرگ تو هستند. خدارا شاکر باش به خاطر خلق فصول و خلق موجودات. خدا را شاکر باش بابت همه آنچه که داده و تو نمی بینی و به آن فکر هم نمی کنی. خدا را شاکر باش بابت زبانی که برای گفتگو به تو داد. بابت خانواده و اقوامی که دوستت دارند و احساس مفید بودن به تو می دهند. بابت والدینی که داری و روزها و روزها فراموش می کنی حتی یادی از آنها بکنی. پس یاد کن از والدین از دوستان و از خویشان که خداوند به واسطه ارحام برکت زندگیت را زیاد می کند.

امروز که طوطی را توی اتاق خواب تنها گذاشته بودم دیدم که شروع کرد به حرف زدن. وقتی نزدیکتر می شدم مثلا برای گرفتن پرینت به اتاق کناری می رفتم و متوجه حضور من می شد بیشتر حرف می زد. کلماتی مثل خدااااااا، باباییییی، طوطییییی بوس بده، بوس بده، و ...... هرچه تنها تر می شد کلمات واضح تر و واضح تر می شد. دقیقا داشت جلب توجه می کرد تا بیاریمش پیش خودمان. با خودم فکر کردم ببین این یک پرنده است و انقدر از تنهایی گریزان و سعی می کند با هر ترفندی که شده دیگران را به سمت خودش جلب کند و از تنهایی در بیاید. آنوقت یاد حرفهای همکارم افتادم که غر می زد از اینکه مادر پیرش دائم زنگ می زند و به بهانه مریضی و ... او را می کشاند منزلش و وقتی به دکتر مراجعه می کنند دکتر می گوید هیچی اش نیست. خوب بنده خدا یک درصد فکر کن که مادرت تنهاست و به همین بهانه می خواهد هفته ای یکبار هم که شده شما را ببیند حتی به قیمت دکتر رفتن و هزینه دارو درمان الکی دادن و دور ریختن قرصها و دواها. دوستان عزیز از پیامبر گرامیان است که نیکی به پدر مادر و همسایه و صله ارحام روزی را زیاد می کند. امروز که داشتم به این موضوع فکر می کردم با خودم فکر کردم یکی از مهمترین سرمایه های آدمها به قول دوست جامعه شناسم سرمایه اجتماعی است که مهمترین گزینه آن اعتماد است. خوب این سرمایه چطور به دست بیاید وقتی ما حتی در حد سلام و احوالپرسی هم همسایه مان را نمی شناسیم و اقواممان را هم فقط در عروسی و عزا می بینیم. چطور قرار است اعتماد ایجاد شود و سرمایه اجتماعیمان افزایش یابد.

دوستان پیشنهاد می کنم روزهای تعطیل را به دیدن والدین در حیات و اقوامتان بروید و خدا را شاکر باشید بابت داشتنشان و حضورشان.

خدارا شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 17:52  توسط آدم چاق  | 

از خوانندگان این وبلاگ مهندسین محترمی که می توانند در حل یک تمرین به پسر بزرگه کمک کنند لطفا اعلام نمایند تا متن تمرین را برایشان بفرستم پسر بزرگه و دوستش از دیروز درگیر این چند تمرین هستند آخرش هم نتوانستند حل کنند. جهت اطلاع تمرینات مربوط به درس محاسبات عددی می باشد. لطفا آدرس ایمیل فراموش نشود.

سپاسگزارم

 

بعدا نوشت: آقا من وقتی این پیام را می گذاشتم فکر نمی کردم انقدر دوستهای خوب توی دنیای مجازی داشته باشم و کسی اصلا دست یاری دراز کند. از این دوستان که کمک کردند صمیمانه سپاسگزارم و از آن مهمتر از خدای خوبم تشکر می کنم بابت دادن ابزاری مثل اینترنت که آدمها را اینگونه به هم وصل می کند و راهکشاست و بودن آدمهای فوق العاده مهربانی که با پیامهایشان آدم را به دنیا و مخلوقات خداوند امیدوار تر می کند. از رضوان خانم، سارا خانم، مهین خانم، آقا رضا، آقا حامد و خانم صالی که اعلام همکاری کردند بسیار سپاسگزارم و برایتان سوالات را ایمیل کردم.

یک چیز دیگه اینکه این طوطیه خیلی خود شیفته است. یک آینه گذاشته ایم جلویش هی می رود و می آید و خودش را می بوسد و مدل ولو شدن غش می کند از خوشی. موجود بسیار جالبی است. کلی ما را سرگرم خودش کرده است. امروز امتحان کردیم از توی آش پسر بزرگه کمی نخود پخته گذاشت کنار داد بهش آن را هم خورد البته با ولعی هم می خورد که انگار مثلا بهترین غذای دنیا را بهش داده ایم. کلی خندیدم و گفتم بفرمایید آش!! فقط امیدوارم که دچار نفخ نشود و نترکد خخخخخخخخخخخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 0:0  توسط آدم چاق  | 

از حایط مادرمان آلوچه و سیب و هلو چیده بودیم. تقریبا دو تا جعبه همسر برایمان چیده بود آورده بود. قبل از سفر طبق سنت هر سال مقداری را ورقه ورقه کردم و ریختم توی سینیهای بزرگ و گذاشته بودم تا خشک شود. یک جعبه هم آلبالو خریده بودم که نیمی از آن را آلبالو خشکه درست کردم نیمی دیگر را نیز تخمهایش را در آوردم و توی فریزر برای آلبالو پلو گذاشته بودم. اینجور چیپس میوه و لواشک و .... تنقلاتی است که به شخصه ترجیح می دهم در سفرها یا محل کار همراه خود داشته باشم. حالا امروز رفتم و همه را جمع کردم. آلبالوها به شکل بسیار نرم خشک شده بودند. چیپسهای میوه هم خوب شده بود. مقداری برگه زردآلو و هلو و سیب که با هم مخلوط می شوند بسیار عالی می شود. امروز لواشک بران بود. سینیهای بزرگ لواشک خشک شده را آوردیم و با حوصله لواشکها را از سینی جدا کدیم. آخ که چقدر کیف داشت. نمی دانم چرا از اینجور کارهایی که مادر بزرگم می کرد خیلی خوشم می آید. شاید درمن نهادینه شده است. شاید!

پسر کوچیکه به همراه خواهر جان دکتر رفته سفر. پسر خواهر جان دکتر هم طوطی کاسکویش را آورده پیش من گذاشته است. آقا این موجود هرچه می خوریم خودش را به در و دیوار قفس می زند. خلاصه در یافتیم که طوطی کاسکو هلو می خورد، آلبالو خشکه می خورد، تخمه می خورد، لواشک می خورد و اگر رویش بشود بنده هم دست و رو نشسته می خورد!!!!!! غروب پسر بزرگه و پدرش داشتند توی حیاط با ماشین من ور می رفتند و بنده با این مخلوق آفریدگار تنها بودم. دانه دانه تخمه و خوراکی بهش دادم. اولش اصلا حرف نمی زد بعدش باهام دوست شد و شروع کرد حرفهایی که بلد بود تکرار کردن. انقدر تکرار کرد و تکرار کرد که قاطی کرده بودم. آخرش بردم گذاشتمش توی حمام برق را هم خاموش کردم تا ساکت شود! راه دیگری بلد نبودم.

خدایا شکرت. خدایا بگذار دریا باشم؛ ساکن و ساکت که طوفانهای سخت هم مرا به هیجان نیاورد. خدایا بگذار لذت برم از آنچه آفریدی تا آرامش ناب مرا فراگیرد. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 23:41  توسط آدم چاق  | 

دیروز گریه کردم وقتی غروب از جلو حجله دختر جوانی رد شدم که نامزدش او را بوسیده بود و از گیت پرواز ردش کرده بود که برود. وقتی اشکهای جوانک را می دیدم و حال نزارش را آتش به جانم می گرفت.

دیروز گریه کردم از فکر اینکه احتمالا پدر و مادری پسر و دختر سرباز یا دانشجویشان را به امید امنیت راهی سفر هوایی کرده اند. همان پدر و مادری که با هزار ذوق  و شوق کفشهای جغجغی برای بچه هایشان خریده اند. همان پدر و مادری که هزارتا برنامه و آرزو برای عروسی و دامادی بچه هایشان داشتند. همان پدر و مادر.

دیروز گریه کردم از فکر مردی که زن و فرزندش را احتمالا برای چند روز تعطیلات فرستاده شهرشان و عروسک دخترکش را داده دستش چمدان را همراهی کرده و تحویل داده و دستش را حلقه کرده دور گردن همسرش و دخترکش که توی بغل مادرش است و به بهانه حجب وحیا یواشکی هردویشان را بوسیده و راهیشان کرده.

دیروز گریه کردم از دختری که پدر و مادرش را برای راحت تر سفر کردن تا فرودگاه رسانده و رفته پی زندگیش و به چند دقیقه نکشیده خبر شده که احتمالا پدر و مادری دیگر نیست و برگشته. برگشته و با هزارتا دلهره و ترافیک و کوفت و زهر مار رسیده و تا شب غصه خورده و این بیمارستان آن بیمارستان دویده و دیده خیر دیگر پدر و مادری در کار نیست.

دلم به حال جنازه های سوخته، جنازه هایی که از دود خفه شده بودند از بس سرفه کرده بودند زبانشان لوله شده بود، دلم برای جنازه های ناشناس، دلم برای آن بدبختی که در بیمارستان درد کشید و مرد. سوخت و گریه کردم. از اینکه خودم را جای تک تک این هموطنانم بگذارم و تصور کنم که چه سالهایی را باسختی جنگ و موشک باران و ترس و دلهره و تحریم و گرانی و سختی و سختی و سختی گذراندند و سعی کردند زندگی کنند و زنده باشند و عاشقی کنند و باشند و باشند و باشند.  و حالا دیگر نمانده اند. نیستند. خانواده هایشان داغدارند. کودک سه ساله یتیم شده و زجر کشان با بدن نیمه سوخته روی تخت بیمارستان است و خبر نگار از او می پرسد خوبی کوچولو؟!!!

خدایا خودت به داد داغ دل خانواده های این عزیزان برس. خدایا خودت کمک کن تا از این وضعیت تحریم و هزار جور مشکل نجات پیدا کنیم. خدایا تا کی قرار است مردم ما هر روز آسیبهای این جنگ به اصطلاح نرم را تحمل کنند؟ خدایا خودت کمک کن و آرامش را به زندگی مردم ما ارزانی دار. خدایا باش.

خدایا ذهنم پریشان است، قلبم بی قرار است و افکارم شوریده اند و در مانده ام. پس رشته زندگیم را به دستهای امن تو می سپارم. آنگاه طوفان می خوابد و آرامش تو حکمفرما می شود. خدایا شکر. بابت داده و نداده و گرفته ات شکر. که داده هایت نعمت، نداده هایت حکمت  و گرفته هایت امتحان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 10:55  توسط آدم چاق  | 

صبح زود از خانه زدم بیرون که بتوانم به همه کارهایم برسم. دیشب پسر بزرگه گفت که پولهایش به حدی رسیده که می تواند یک اتومبیل بخرد. من هم کلی خوشحال شدم و تشویقش کردم. حداقل اتفاقی که می افتد این است که اولین داشته شخصی اش را به واسطه تلاش خودش می خرد.و صد البته بنده هم از شر بی ماشینی برخی روزها خلاص می شوم. البته از حرفهای پسر بزرگه اینطور برداشت کردم که دلش می خواهد ما هم مبلغی کمکش کنیم ولی این کار را نمی کنیم. دلایل خودم را دارم. وقتی گفت که ماشینی دیده که مبلغی گرانتر است من و پدرش گفتیم ما فعلا نمی توانیم کمکت کنیم. می توانی قرض بگیری و برنامه ریزی کنی از درآمد خودت پرداخت کنی. دلم می خواهد اینجوری خودش تلاش کند برای داشته هایش و مستقل بار بیاید. خدا کند که موفق شود آنچه دلخواهش است بخرد. 

همان دیروز منشی زنگ زد و برنامه های امروز را گفت. کلی کار دارم. امیدوارم که تا غروب زنده برسم خانه و باز هم در خانه خودمان آرام بگیرم.

خدایا شکرت به خاطر انرژی که این روزها در وجودم قرار دادی، به خاطر تلاشهای پسر بزرگه و به خاطر همفکریهای بی نظیر همسر. خدایا شکرت به خاطر شغل و در آمد و آرامشی که در کشورم حاکم است. خدایا کمک کن تا دستگیر دیگران باشم نه اینکه نیاز به دستگیری داشته باشم. خدایا کمک کن تا تسلی خاطر دیگران باشم نه نیاز به تسلی خاطر داشته باشم. خدایا آرامشی عطا کن بی انتها و سلامتی که لذت آن را ببریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 7:50  توسط آدم چاق  | 

این اولین جمله ای بود که امروز بعد از برگشتن و دراز کشیدن روی تخت گفتم. بچه ها خانه را مثل دسته گل تمیز نگه داشته بودند. البته گویا آن خانم مهربان هم در این امر یاریگرشان بود. همسر کمی لاغر تر شده است. میوه هایی که خلال کرده بودم خشک شده بود و البته مورد عنایت بچه ها هم قرار گرفته بود. بعد از ظهر تقریبا زنده شدم و دارم به کارهایم می رسم. گوش کردن به پیغامگیر خانه و یک نگاه به میل باکسم خبر از آشفتگی فراوان و تلنبار شدن کارها طی این دوهفته در اداره دارد. از همه مهمتر کامنتهای پر مهر دوستان ذوق زده ام کرده است. واقعا دلم برای همگی شما تنگ شده بود.

خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت سقف بالای سر، بابت همسر مهربان و بچه های دوست داشتنی ام. خدایا بابت کشورم و بوی خوش تهران شکر. خدیا تو را شکر می کنم که بی نهایت را خلق کردی و ما را از محدوده زمان و مکان آزاد نمودی و به بی نهایت اتصال دادی. خدایا باش. مثل همیشه توانا و دانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 20:9  توسط آدم چاق  | 

مثل اینکه روز راهپیمایی به بچه ها خیلی خوش گذشته بود. یکی از کارهای قشنگی که کرده بودند این بود که با ماشینهای آتش نشانی روی مردم آب می ریختند کلی بچه ها آب بازی کرده بودند و خنک شده بودند. حالا نمی دانم اگرمن بودم عکس العملم چه بود.

تو اداره یک اتاقی داریم که وقتی تعداد افرادی که به صورت نیمه وقت برای ما کار می کنند زیاد می شود در آن اتاق می نشینند. امروز از راه نرسیده خبر داده اند که در صنعتی بزرگی که به بالکن باز می شود شکسته. رفتم نگاه کردم دیدم بله شکسته. پرس و جو کردم دیدم یکی از همکاران کرد ما دیروز آنجا بوده و گویا در هم کمی گیر کرده بوده انقدر فشار داده که کلا از لولا جوشش باز شده. گفتم خیلی خوب. زنگ بزنید تاسیسات تا یکی را بیاورند جوش بدهد. ده دقیقه بعد هم دیدم جناب همکار زنگ زده و عذر خواهی که آره هوا گرم بوده و اتاق دم داشته و .... کلی سربه سرش گذاشتم که (کا حالکه خاصه) ما شنیده بودیم که مردان کرد غیور و قدرتمندند ولی ندیده بودیم که با فشار به در کلا از جا بکنندش. کلی خندیده و گفته اجازه دهید خودم کسی را بیاورم درست کند. گفتم نه برادر تاسیسات درست می کند فقط ایندفعه وقتی یک دری سفت بود اول بگرد ببین کجا گیر داره. بعد اگر موفق نشدی بزن بشکن خخخخخخخخخخخخخخخخخ

خوب یکی دو هفته ای در خدمت دوستان نیستم. البته اگر جایی که می روم به اینترنت دسترسی داشته باشد باز هم می نویسم. پیشاپیش عید را تبریک می گویم. انشا الله که تعطیلات به شما خوش بگذرد. دوستان اگر رفتید نماز عید فطر من و خانواده ام را از دعای خیرتان محروم نکنید.

خدایا شکرت. بابت اینکه عمری عطا کردی که ماه رمضان دیگری را ببینم و فرصتی دادی که از سلامتی ام لذت ببرم. آفریدگارا من اکنون آماده ام که تمام خوب و بد وجودم را به تو بسپارم. تمنا دارم یک یک نقصهای درونم را که سد راه خدمت به تو و همنوعان من است را برطرف کنی و قدرتی عطا فرمایی تا از این پس به خدمت تو کمر بندم. پروردگارا کمکم کن تا به جای تسلی خواهی تسلی دهم. به جای درک شدن درک کنم زیرا پیدا کردن در گرو گم شدن است تا بخشیدن دیگران خود بخشوده می شویم و در مرگ حیات جاویدان پیدا می کنیم.

الهی شکر

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 9:33  توسط آدم چاق  | 

پسر بزرگه و دوستانش این ماه رمضان هم مثل سالهای قبل نمایشگاه خیریه راه انداختند. چند روزی هست که بعد از نماز صبح میزند بیرون و ساعت 12 شب بر می گردد. خسته است ولی اصلا به روی خودش نمی آورد. خسته است ولی خوش اخلاق است. خسته است ولی روحیه در حد تیم ملی شاد است. خسته است ولی وقتی سرش را می گذارد روی بالش یک آرامش خیال خاصی را توی چهره اش می بینم. دیشب هم بعد از نمایشگاه رفت مسجد ارگ دیدن دوستان قدیمیش تا سحر نیامد وقتی آمده بود چشمهایش تیله ای شده بود. دیشب پسر کوچیکه و دوستاش با هم قرار داشتند که امروز بروند راه پیمایی. کلا دیروز با هم نشسته بودند آدمک درست کرده بودند. خدا پدرشان را بیامرزد که هرچی لباس کهنه و یونولیت داشتیم صرف همین آدمک درست کردنشان شد. همسر هم امروز ناپرهیزی کرده و خواب مانده و از رفتن به سر کار منصرف شده است.

نتیجه اینکه کلا هنوز توی رخت خواب مانده و بالاخره تصمیم گرفته که از خر شیطان پیاده شود و فردا ماشین را ببرد نمایندگی بخواباند. اوف که چقدر این اعتماد به نفس مردها زیاد است از بس هی خراب شده و هرچی التماش کردیم که ببر نمایندگی گفته نه خیر خودم از پسش بر میام!!!!

اما در مورد وزنم باید بگویم که رنج تفاوت وزن بنده قبل از افطار تا بعد از سحر دقیقا یک کیلو است. در کل نیم کیلو وزن کم کرده ام. فکر می کنم اگر پیاده روی روزانه را به جای آخر شب در این ماه رمضان می گذاشتم مثلا ساعت 4 عصر به دلیل فاصله تا زمان افطار و .... تاثیر بیشتری داشت. هر چند آخر شب هم که طبق برنامه روزانه دو سال گذشته پیاده روی می کنم هم تنفسم منظم تر است و هم سحر با احساس انرژی بیشتری از خواب بیدار می شوم.

مبلغ فطریه را کنار گذاشتیم و با چند خانواده هم هماهنگ کردیم که بدهند به ما تا ببریم برای خانواده ای که همسر شناسایی کرده. از همه خوبتر اینکه بعد از عید یک جشن عقد دعوت شدیم که کلی کیف کردیم. حالا امروز آدم چاق فرصت طلب تصمیم گرفته به وضع ظاهر خود برسد و خودش را برای عید آماده کند.

خدایا تو را دوست دارم. خدایا دلم می خواهد که تو را بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم. خدایا می خواهم تو را تا سر حد سرمستی و شوردگی دوست بدارم. عشق و ایمانی ناب و در خور درگاه نیلوفریت به من عطا کن. خدایا در این روزهای پایانی ماه رمضان نظری هم به ما بی افکن.خدایا وقتی زاری می کنم گوش باش. وقتی به سمتت می آیم پذیرایم باش. خدایا وقتی غافلم تو باش. در قلب و روحم جاری باش.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 12:24  توسط آدم چاق  | 

این روزها خیلی داغ است. خیلی خیلی خیلی داغ است. مخصوصا که مجبور باشی در یک روز سه جا جلسه بروی و آخر سر هم جسم خسته ات را بکشانی منزل خواهر شوهر مهمانی افطار که خدای نا کرده انگ خسیس نخوری که برای افطاری - تولد دردانه فرزندش نرفته و کادو تقدیم نکرده ایم. کاش می شد به قول همسری این یکی را خشکه حساب کرد و ریخت به حساب بچه!! حداقل اگر مثل خواهر ها رودر بایستی نداشتیم و راحت می رفتیم روی تخت ولو می شدیم تا موقع افطار کمتر اذیت می شدیم. ولی اینکه مثل عصا قورت داده ها مجبور باشی تا 11 شب بنشینی بعد از آنهمه خستگی دیگر هیچ. هر چند در این هفته مهمانی افطار خواهر جان را هم پیچاندیم کلا!!!!!

پسرها این روزها به نظرم در حال نابود شدن هستند. گونه های پسر بزرگه فرو رفته وپسر کوچیکه هم که دیگر نگو یک وضعی است اصلا. غذای سحرو افطار شخص بنده هم شده هندوانه!! از ترس اینکه مجدد مشکلات عفونت مجاری و ... عود کند و نتیجه 24 روز روزه داری برای بنده فهمیدن این موضوع بود که اولا یک عده به عمد چوب برداشته اند و دین ستیزی می کنند و از هیچ کاری از اس ام اس های جوک در مورد نماز و روزه و ... گرفته تا مثلا روشنگری در مورد هزینه های حج و روزه خواری علنی و مسخره کردن روزه داران و نماز خوانها و باحجابها و ....... دریغ نمی کنند. خدایا اگر هدایت پذیرند هدایتشان کن.

شکر خدا در این چند روز شیفتی کردن همکاران کارمان خوب پیش رفته وکسی دستمان را تو پوست گردو نگذاشته است. امیدوارم که این هفته آخر ماه مبارک هم همینطوری باشد.

وقتی ماه رمضان رو به پایان می رود انگار یکجورایی دل آدم میگیرد. انگار یک غمی در دل آدم لانه می کند که وصف شدنی نیست. خدا کند که دست خالی نباشیم.

خدایا به حق این روزهای عزیز شر آدمهای بی جنبه و شرور را به خودشان بر گردان. خدایا به ما فهمی بده که به اندازه حسین فهمیده بفهمیم. خدایا کاری کن که همه ما در سن تکلیف باقی بمانیم و از آن خارج نشویم. خدایا به ما بینشی بده که فرق محرم و نا محرم  و فلسفه اش را درک کنیم. خدایا ذهنم پریشان است، قلبم بی قرار است و افکارم شوریده اند و درمانده ام. پس رشته زندگیم را به دستهای امن تو می سپارم آنگاه طوفان می خوابد و آرامش تو حکمفرما می شود. خدایا باش. مثل همیشه مهربان و بخشنده و نزدیک

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 10:57  توسط آدم چاق  | 

بعد از احیا هر چهره نورانی ای را دیدی از ته دل می گویی خوش به حالش. امسال هم شب 21 ماه رمضان تمام شد و آخر شب وقتی به چهره های سبک و نورانی نگاه می کردم گفتم امسال هم تمام شد خدا کند که دستهایم خالی نباشد.

خدایا شکرت که یک سال دیگر شبهای احیا را به چشم دیدم. خدایا شکرت بابت اینکه یک ماه رمضان دیگر را در کنار خانواده مان بودیم. خدایا شکرت به خاطر صلح و آرامشی که در کشورمان حاکم است. آقا سلام. آقا می شود برای من هم دعا کنید؟ خیلی محتاجیم آقا. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و بخشنده و نزدیک تر از رگ گردن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:49  توسط آدم چاق  | 

امشب تمام آینه ها را صدا کنید،
وقت اجابت است رو به سوى خدا کنید،
اى دوست باآبرو در نزد حق،
درشب لیلة القدر مرا هم دعا کنید…

دوستان در این لیالی قدر ما را هم از دعای خیرتان محروم نفرمایید. بیایید یک قرار با هم بگذاریم که بی نام و بانام، دیده و نادیده این شبها یاد هم باشیم و برای هم دعای خیر و آرزوی قبولی طاعات و برآورده شدن حاجات کنیم.

خدایا باش. من را بهتر از تو مونسی نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 17:31  توسط آدم چاق  | 

از بس دزدی زیاد شده و عملا کاری از پلیس بر نمی آید اشباع شده ایم. دو سه روز قبل بعد از این که از کار برگشتم پسرها رفته بودند منزل خواهر جان دکتر و همینکه بنده خواب و بیدار بدوم برگشتند منزل.بماند که از شب خاله جانشان دعوتشان کرده بود که حالا که پدر ومادرتان می روند هیات شما بیاید افطاری منزل ما و پسرها هم از خدا خواسته رفته بودند و با پسرخاله جانشان حسابی منزل خاله جانشان خاله بازی کرده اند و .... خلاصه ما نیمه خواب بودیم که صدای قفل و کلید را شنیدیم و دیدم پسرها و پسرخاله جانشان تشریف آوردند داخل. و در جواب نگاه پرسشگر بنده گفتند که پسرخانه می خواهد برود کلاس فوتبال از آنجایی که کلاس مذکور نزدیک خانه ماست تشریف آورده اند که بیشتر دور هم باشیم. من هم گفتم زنگ بزن به خاله ات بگو افطار بیایند اینجا حالا که پسرشان هم اینجاست. آن یکی خاله ات را هم که نزدیک است خبر کن. حالا فکر می کنید ساعت چند است بنده اینجوری دارم برای افطار مهمان دعوت می کنم؟ 5:30.

به پسر بزرگه گفتم مادرجان اگر می شود لطف کن مقداری نخود و لوبیا بریز توی زودپز و تا خط مینی مم هم آب بریز بگذار بپزد من خستگی در کنم بلند شوم غذا بپزم. پسر بزرگه علاوه بر این کار لطف کرد دو تا بسته مرغ هم گذاشت بیرون که کار بنده را راحت کرد. جای شما خالی آش دوغ خوشمزه ای شد. همراه با چلو مرغ که اصلا هم خورده نشد. من هم نامردی نکردم ریختم توی ظرف ببرند سحری بخورند.(قضیه یا می خوری یا می ریزم توجیبت خخخخخخ). خلاصه ساعت 11 بود که مهمانان محترم راه افتادند که بروند. هنگام افطار هر کدام که می آمدند می گفتند توی کوچه شما مثل اینکه یکی از خانه ها برنامه هیات افطاری برپاست به خاطر همین جا نبود بردیم ماشین را مثلا خیلی دورتر پارک کردیم. ساعت یازده و نیم بود که دیدم شوهر خواهر دکتر زنگ زد که به پسر بزرگه بگویید بیاید کمک! چه شده؟ ماشینمان را دزد زده! چی ماشین را بردند؟ نه خیر کامپیوتر ماشین را بردند. آقا انقدر اعصابمان خورد شد که خدا می داند. گفتم الان می آید. خلاصه تا پسر بزرگه کمک کند ماشین را بیاروند دم در خانه و ببرد خاله جانشان را برساند و برگردد ساعت 1 شب بود. پرسیدم به پلیس زنگ زدید؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت این بنده خدا که بیمه بدنه نکرده بود وقتی هم گفتم گفت فایده ای ندارد بیمه که نیست اینها هم که پیدا بکن نیستند. یادم افتاد چند سال قبل که یکی از اقوام را خفت کرده بودند و موجب جرح شده بود هم با اینکه طرف را یافته بودند پلیس کاری نکرد. یا همین خواهر وقتی کیفش را موتوری زد و خواهر توی آلبوم خلافکارها طرف را یافت و با انکار پلیس که نه کار این نیست مواجه شده بود و ... گفتم خوب حق دارند که اصلا دیگر پلیس را جزو آدمیزاد مفید این مملکت حساب نکنند. یا مثلا وقتی که موتور همسر را دزد برد و هیچ وقت پیدا نشد و یا رینگ ماشین را که سال گذشته برده بودند و ....وقتی در یک فامیل چندین بار سرقت انجام شود و پلیس محض رضای خدا حتی یک مورد را هم نتواند پیدا کند همین می شود که به اشباع عدم اعتماد می رسیم و دیگر اصلا خبرشان نمی کنیم که حتی گزارش بنویسند. زیرا گزارش نوشتن همانا فردا بیا کلانتری تکمیل گزارش کن همانا چند روز علاوه بر سرمایه به سرقت رفته وقتمان هم توسط پلیس به سرقت برود همان. حالا یک سوال دارم از کسانی که اینجا را می خوانند ماموری که معمولا می آید برای نوشتن گزارش نمی تواند سایر برگه های لازم را هم بیاورد که فرد مجبور نشود وقتش را صرف دادگاه و پاسگاه و ... کند؟ حتما باید گزارش در کلانتری تکمیل شو؟ راهکار بهتری نیست؟ بماند که از دیروز تا کنون پسر بزرگه و همسر و شوهر خواهر به دنبال کامپیوتر ماشین می گردند و رنج قیمتها از یک و صد بگیر تا سه چهار تومان متغیر است. گویا هر کس هرچقدر تیغش ببرد می کند!

خدایا شکرت بابت سلامتی که به اعضای خانواده داده ای. شکرت بابت سفره های افطاری که شنیدن صد اسم جلاله هنگام افطار با آن آهنگ دلنشینی که از تلویزیون پخش می کنند کلی برکت را به آن روان می کند. خدایا شکرت بابت ساعات پس از سحری که تا طلوع آفتاب صدای بلبل و گنجشکها از حیاط خلوت نوید بخش سبحان الله گفتن به خداوند است و به پیشواز نور و روشنایی رفتن. خدایا شکرت بابت آرامش این روزها. خدایا هنوز هم به بر سر قرارمان هستم . پروردگارا یک ذهن آرام، یک تن سالم، یک خواب شیرین، یک خیال راحت، یک روز قشنگ، یک خبر خوش، یک خوشی از ته دل نصیب ما و همه دوستان دیده و نادیده ام بگردان. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 7:19  توسط آدم چاق  | 

سلام

چند روز پیش در جمعی از دوستان روانشناس بودم. از هر دری سخن گفتیم. شوخی و جوک و ... بعد وسطش بحث جدی داشتیم. عکس های تو گوشی هم دیدیم و درباره اش نظر دادیم. تا این که یکی از بچه ها عکس یک خانم را نشون داد که هیکل زیبا و به نظر من زیاد از حد فانتزی و مصنوعی داشت.

این عکس بهانه ای شد تا دوستان درباره هیکل و ظاهرشون حرف بزنند. از انواع و اقسام رژیم ها و نتایجش بگیر تا ورزش ها و ماساژهای مختلف و بعد هم عمل های زیبایی جورواجور!!!!

اولش فکر کردم شوخیه ولی بعد دیدم نه بحث زیاد از حد جدی شد! حرف از دکترهای مختلف زیبایی و مدل های مختلف جراحی و برداشتن چربی از یک قسمت و تزریق به یک قسمت دیگه و ... شد!

برام هم عجیب بود و هم جالب بود که دو نفر از دوستانی که بیشتر از همه مشتاق چنین اعمالی بودند و با جدیت دنبال دکتر خوب می گشتند از زیباترین و خوش هیکل ترین بچه های گروه بودند که من به شخصه نمی تونم عیبی روشون بگذارم.

برام عجیب بود که چرا این قدر به هیکلشون اهمیت می دهند. خوب من به شخصه خوشم میاد کسی نسبت به ظاهر و هیکل و تناسب اندامش توجه داشته باشه ولی وقتی از حد نرمال بگذره و به وسواس برسه برای من قابل توجیه نیست.

چیزی که برام عجیب تر بود این بود که این دوستان قرار بود در آینده روانشناس بشند و مراجع ببینند.

این ها کسانی هستند که قراره به دیگران کمک کنند که روی عزت نفسشون کار کنند. به دیگران یاد بدهند از داشته هاشون لذت ببرند. خودشون را دوست داشته باشند و از چیزی که هستند و دارند راضی باشند و بهش افتخار کنند. کمک کنند که مراجعشون نکات مثبت زندگی و خودشون را ببینند و بهش احترام بگذارند. نقاط ضعفشون را بپذیرند و خودشون را همون طوری که هستند قبول داشته باشند.

این ها کسانی هستند که قراره در راه رسیدن به تعالی و زندگی بهتر به دیگران کمک کنند. یاد بدهند که اصل زندگی چیزی فراتر از ظاهریه که روزی خواهی نخواهی دست قهار زمان اون را به یغما می بره. یاد بدهند که به باطن و معنویات بیشتر از ظاهر و مادیات توجه کنند. اصل و هدف زندگی را کشف کنند و ازش بهره ببرند.

برام سئواله کسی که خودش حس خوبی نسبت به ظاهرش نداره و همه هویت زنانه اش، استعدادهای خارق العاده و توانمندی هایش را در ظاهر و هیکلش می بینه چه طور می تونه حقیقتا به دیگران یاد بده که از زندگی همون جوری که هست، لذت ببرند و مثبت اندیش باشند؟! چه طور می تونند به زنان دیگه یاد بدهند که به خودشون و شخصیتشون و جایگاهشون احترام بگذارند وقتی باور دارند مهم ترین راهی که در ذهن مردانشون می تونند دوست داشتنی باشند اینه که هیکلی فانتزی تر داشته باشند؟!

 

کاش توی دانشگاه های ما به جای یاد دادن پوسته نظریات و امتحان از یک سری حفظیات، بهمون یاد می دادند اول چگونه خودمون را دوست بداریم و چه طور بتونیم به صورت عملی این نظریات را در زندگی پیاده کنیم.

راستش را بخواهید وقتی خوب نگاه می کنم خیلی از روانشناس ها و حتی اساتید این رشته اگرچه از نظر علم و دانش این رشته بسیار توانمندند ولی در عمل و در زندگیشون بسیار کم از این دانسته ها استفاده می کنند.

از وبلاگ خانم و آقای اردیبهشتی

http://mayfamily.blogsky.com/1393/04/21/post-85/%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%B2%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 9:25  توسط آدم چاق  | 

چند روز پیش برنامه ماه عسل یک آدمی را آورده بود که بنده خدا 240 کیلو بود و بدون واکر و .... نمی توانست حرکت کند. فکر می کنید پروسه چاق شدن ایشان از کجا شروع شد؟ از سربازی. دقیقا همین از سربازی. زیر پای طرف نشسته بودند که برای اینکه معاف شوی یکی از راهها چاق شدن است که باعث می شود جزو بیماران به حساب بیایید. ایشان هم با خوردن برخی داروهای اشتها آور و ... شروع کرده به وزن گرفتن و این کار انقدر ادامه پیدا کرده که دیگر کنترلش ازدستش در رفته و آنقدر چاق شده که طی 13 سال گذشته چنین وضعیت اسفناکی یافته است. زیاد دکتر و دوا کرده. چندبار رژیم گرفته ولی به خاطر اینکه اعصابش بهم می ریزد مجبور شده است ول کند. وقتی 140 کیلو بوده ازدواج کرده ولی حالا دیگر وضعیت بدی دارد و کل خانواده و زن جوانش درگیرش هستند. متولد 62 است و ....

دلم برایش سوخت. شاید هیچوقت نتوانم کاملا درکش کنم ولی آنجایی که می گفت مردم مسخره ام می کنند و اشک در چشمانش حلقه زد را خوب درک کردم. بی اختیار بغض گلوی مرا هم فشرد. دقیقا می دانستم چه می گوید. هرچند الان دیگر انقدر چاق نیستم که مثلا یک بی شعوری مثل همان راننده تاکسی دو سال پیش بخواهد حرفی بزند و یا نگاه معنی دار خدماتی بعد از خراب شدن صندلی مرا به این اصل برگرداند بس که چاقی! ولی هنوز که هنوزه می بینم که لقمه هایم شمارش می شود، هنوز که هنوزه توی جشنها می بینم که مثلا مادرم چشم دوخته من بالاخره یک قورت از آن نوشابه گازدار می خورم یا خیر تا جستی بزند و از دستم بگیرد و بگوید تو رژیمی. هرچند دیگر کمی راحت تر از قبل نه البته خیلی راحت، در مانتو فروشیها می توانم یک مانتو انتخاب کنم ولی هنوز پوشیدن بدون دغدغه مانتوی رنگ روشن و خریدن لباس مجلسی مناسب و .... ام آرزوست و بسنده کرده ام به همان دو تا لباس مجلسی ای که سال گذشته از مکه خریده بودم. آخر می دانید تولید کنندگان آنجاها پذیرفته اند که آدمهای چاق هم باید لباس بپوشند در نتیجه وقتی لباس مجلسی و .... می خواهید در همه سایز وجود دارد.

حالا خواستم به احسان علیخانی پیشنهاد بدهم برود سراغ سایر آدمهای چاق و اصلا در مورد آدمهایی که به خاطر چاقی کلی به دردسر افتادند، جراحیهای سنگین کرده اند، رژیمهای بی حد و سخت گرفته اند و مثلا کبدشان را از دست داده اند، مسخره شده اند، طلاق داده شده اند، بچه دار نشده اند، به خاطر لیپو ساکشن و ... آمبولی کرده و به کما رفته اند و با معجزه نجات یافته اند، یا مثلا بعد از خودکشی لاغر شده اند و زیر جراحی لیفتینگ تا مرگ پیش رفته اند و .....  یک شب برنامه بگذارد. این برنامه که در مورد سربازی بود. ولی فکر کنم برنامه جالب و پر بازدید کننده ای بشود.

این شعر دعاگونه یادگار پدرم است که در چهار سالگی به من یاد داد. تصمیم گرفتم من هم یادگاری به بچه ها و خواهر زاده هایم یاد بدهم. شاید شما هم دوست داشته باشید بچه هایتان یاد بگیرند. همیشه بعد از نماز به سجده می رفت و این را می خواند و به ما هم توصیه می کرد که بخوانیم:

یارب به حق عرش و کُرسیت/ شش چیز به ما عطا فرستید/ علم و عمل و خدا پرستی/ ایمان و امان و تندرستی/ شکر می کنم خدارا/ قل هو الله فرجا/ اسم بزرگت همه جا/ یا فرجا یا فرجا یا فرجا

خدایا شکرت بابت نعمتهایی که به راحتی فراموش می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 5:10  توسط آدم چاق  | 

این جمله «حالا که چی بشه» یک اثر روانی بدی دارد که کلا اراده و اعتماد به نفس و همت حالا هرچی که اسمش را می گذارید کلا به باد فنا می دهد. اولش به صورت یک جوک برایم فرستادند و امروز به شخصه آن را تجربه کردم. یک کاری دستم هست که هرچی تلاش می کنم تمام نمی شود. چرا ندارد چون هرچی می نشینم و فکر می کنم یک حالا که چی بشه به نافش می بندم و بی انگیزه تر از قبل می گذارمش کنار. امروز داشتم با خودم فکر می کردم ببین این کار تمام نشود چند سال زحمتت به باد فنا می رود. حالا هرچی اصلا بگو هیچ نتیجه ای هم توی زندگیت نداشته باشد آخه آدم تو که اهل نصفه نیمه گذاشتن کار نبودی. تو که همیشه می گفتی یک کار متوسط اما کامل بهتر از هزارتا کار نصفه نیمه ایده آل است. پس دست از این ایده آل گرایی مسخره ات بردار و گور بابای تمام چیزهایی که باید می شد و نشد. بشین این کار را حتی به قیمت تمام وقتهای تابستانی که می توانی خوش بگذرانی و مسافرت بروی و روی مبل جلوی کولر لم بدهی و شبها سر شب بخوابی و .... تمام کن تا دیگر هی یکبار سنگین روی شانه ات توی خواب و بیداری سنگینی نکند.

کار نیمه کاره مثل آدمی می ماند که با کسی قهر است و هی یک چیزی روی دلش سنگینی می کند. توی جمعها همش باید مراقب باشد که چشمش به چشم طرف نی افتد. همش خواب طرف را می بینی و اعصابت به هم ریخته است. همیشه و همیشه انگار یک چیزی بدهکاری به خودت. انگار دائم داری خودت را یقه می کنی بابت آن. یا مثل بدهکاری می ماند این کار نیمه کاره. خلاصه هرچه که هست یک کار نیمه کاره که حالا دیگر سالبه به انتفاع است هم نباید نیمه کاره بماند. پس سر رسید را بر می داری و در کنار تمام کارهای ریز و درشتی که داری قدم به قدم برای آن کار هم برنامه ریزی می کنی. به امید اینکه مثلا تا آخر تابستان تمام شده بکوبیش روی میزت و بگویی این هم از این و آنوقت بنشینی به تمام شده اش نگاه کنی و کیف کنی و هی ذوق کنی.

خدایا شکرت. بابت خنده های کش دار پسر بزرگه که امروز ذوق مرگ بود به خاطر نمره های خوبی که گرفته. امیدوارم بابت آن یک درسی هم که امتحان را خراب کرده بود خدا خودش کمک کند. خدایا شکرت بابت نان سر سفره و عطر چای که دم افطار در خانه می پیجد. خدایا خودت کمک کن که بتوانم به قولم عمل کنم. خدایا هنوز هم دارم به ودیعه ات نگام می کنم و هر روز و هر روز به عهدمان فکر می کنم. خدایا باش. مثل همیشه باش. خدایا پناهم باش وقتی که به سمتت می آیم. امیدم باش وقتی دلم گرفته است. گوش باش وقتی که زاری می کنم. خدایا باش. مثل همیشه تواناو مهربان و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 19:42  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر