بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

مرد وقتی از سربازی آمد 20 ساله بود. پدر و مادری در کار نبود. سالها بود که به دیار باقی هجرت کرده بودند. زن عمو، عمه و خواهر دختر یکی از عموهای فوت شده اش را برایش انتخاب کردند و هرچه مخالفت کرد فایده نداشت. یکسال بعد از عروسی در حالی که دختر عمویش باردار بود طلاقش داد. بچه که به دنیا آمد انگشتهای دست راستش کوتاه بود و مرد بچه را نپذیرفت و زن که جوان بود و قصد ازدواج داشت دخترک بی سرپرست ماند. زندایی زن برد تا بزرگش کند. دو سال بعد مرد با دختری سیده از یک روستای دیگر ازدواج کرد و زن هم با یک جوان دیگر در همان روستا وصلت گزید. نمی توانم قضاوت کنم. مرد مقصر بود؟! خانواده یا هر کس دیگر.

حالا 60 سال از آن ماجرا می گذرد. مرد 20 سالی هست که فوت کرده. دخترعموش پیر شده و بچه هایش همه ازدواج کرده اند. همسر سیده اش پیر زنی شده در بستر مرگ. نشسته ای گوشه اتاق و می بینی زن اول بر بالین پیر زن سیده نشسته و دارد حلالیت می طلبد:«من و تو هیچکدام در قسمت و تقدیرمان مقصر نبودیم. من از تو هیچ دلخوری به دل ندارم تو هم هیچ دلخوری از من به دل نداشته باش. دخترم را حلال کن. اگر با زبان تلخی دلت را شکانده. آرام باش و خیالت از همه چیز راحت باشد».

لرزه بر اندامم می افتد. از اتاق خارج می شوم. این دو پیر زن هیچ بدی در حق هم نکردند. حالا نشسته اند و حتی برای کدورتهای احتمالی از هم حلالیت می طلبند. عمر کوتاه است. چشمهایشان کدر شده. ولی مهربانی از آن می بارد. تقدیر چیز عجیبی بود در زندگی این دو زن. و جسارت حلالیت طلبیدن. بر می گردم داخل اتاق.

یک نفر دیگر آمد و آرام آرام جریانی را بازگو می کند و دروغی که گفته. حلالیت می طلبد. انگار می ترسد پیر زن جان بدهد و او را حلال نکرده باشد. و دیگری و دیگری و دیگری هم همینطور. عجیب بود. ساعتهای عجیبی بود. خیلی عجیب. خیلی خیلی عجیب. تا زنده و سالم هستید از هم حلالیت بطلبید. کینه ها را از دلتان دور کنید و همدیگر را ببخشید. شاید وقتی نباشد. شاید وقتش که برسد هوش و حواسی نباشد که بخواهید حلالیت بطلبید.

خدایا از ما راضی باش. خدایا به ما جسارت بخشیدن بده و خدایا به ما جرات حلالیت طلبیدن بده. خدایا باش. مثل همیشه مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:12  توسط آدم چاق  | 

کلی در مورد حلالیت طلبیدن افراد مختلف و برملا شدن رازها امروز بالای سر مادر بزرگ سیده ام که دارد با بیماری سختی دست و پنجه نرم می کند و روزهای پایانی عمرش را می گذراند نوشتن ولی بی اختیار پرید.

دوستان برای این پیر زن دعا کنید. برای آمرزش بنده هم دعا کنید. دوستتان دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:52  توسط آدم چاق  | 

1- سلام به دوستان گل و مهربانم که سر می زنند و باعث دلگرمی بنده هستند. به اطلاع کلیه دوستان می رساند حالمان خوب است و از بارندگی این چند روز گزندی به ما که نرسیده هیچ کلی هم از هوای لطیف و خنک کوهستان و بوی بخاری نفتی و کرسی لذت بردیم در این چله تابستان!! انقدر سرد شده بود که وضعیت مشابه زمستان در تهران بود. یک هفته انقدر زود تمام شد که موقع برگشت مثل لشکر شکست خورده بودیم. هیچ کس دلش نمی خواست برگردد. انقدر باران شدید می بارید که ما از پشت پنجره قشنگ حرکت سنگها و شنها را به سمت دامنه کوهستان بدون پوشش گیاهی می دیدم. آنوقت بود که به لزوم قرق مراتع می شد پی برد و از دامدارهای عزیز خواهش کرد که از چرای بی رویه دامهایشان خود داری کنند. همانطور که جلو گیری کردن از ساخت و ساز در حریم رودخانه ها ممنوع است و دلیل آن را می شد در این چند روز به چشم دید. واقعا دلم برای کشته شدگان این سیل کباب شد. و باز هم دلگیر از این جهنم ایرانی که پدهای هلیکوپترها را اجاره داده اند به جای پارکینگ و در هنگام ایجاد مشکل جایی برای نشستن هلیکوپترها نبود و در نتیجه اجازه پرواز داده نشد و تعداد کشته هایمان همینجوری افزایش یافت. و باز هم داستان کی بود کی بود من نبودم شروع شده. 

2- در لابه لای خبرهای سیل و هسته ای و ... خبرهایی هم از خصوصی سازی سازمانهای حمایتی به گوش می رسد. مثلا شنیده ام که مرکز توانبخشی نارمک که بیش از 200 بچه معلول بدون سرپرست در آن نگهداری می شود به بخش خصوصی واگذار شده است. خوب واقعا 200 بچه معلول که خانواده ندارند چطوری قرار است برای بخش خصوصی درآمد زایی کنند و چه سیستم نظارتی قرار است صحت و سلامت عملکرد آنها را در مورد این بچه ها سنجش کند؟ اینها سوالهایی بود که امروز دوست عزیزم  داشت می پرسید و حرص می خورد و پیش بینی می کرد که چه بلاهایی که بر سر این بچه ها خواهد آمد. حالا همه این مسائل را بگذارید در کنار آمار تکان دهنده ای که بهزیستی اعلام کرده که هر سال هزار بچه رها می شوند و به عنوان بی سرپرست تحویل بهزیستی می شود. به دوستم حق می دهم. خودم هم کلی سر این موضوع غصه خوردم.

3- در ضمیمه رایگان روزنامه همشهری(فرهنگ شهر) که روزهای دوشنبه به چاپ می رسد یک خبرنگار مهربان و خوش قول مصاحبه ای از بنده چاپ کرده است. از ایشان و سردبیر بخش ایشان تشکر می کنم زیرا طبق قولی که به بنده داده بودند عکس و نشانی از بنده چاپ نکردند و مطالبی که گفته بودم بدون کم و کاست به چاپ رساندند.می توانید این مصاحبه را در اینجا بخوانید.

خدایا شکرت بابت باران هرچند بسیاری را داغدار کرد اما روند خشکسالی را کند تر کرد. خدایا شکرت بابت تعطیلات که هرچند با کار همراه بود ولی خوش گذشت. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان وتوانا و نزدیک

 
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:26  توسط آدم چاق  | 

یادم است چند سال پیش یک پستی نوشته بودم که ای کاش به جای مثلا این شغل آهن فروش بودم. اینجوری دیگر چندتا فولدر و زونکن و کاغذ پاره نمی زدم زیر بغلم بیاورم خانه کار کنم و تعطلاتم دقیقا تعطیلات بود. خوب هیچ آهنفروشی مثلا دو تا تیر آهن نمی زند زیر بغلش ببرد خانه کارش را ادامه دهد. نهایت هم اگر خیلی خسته شد از دست مشتریهایش گوشیش را خاموش می کند و خلاص.  حکایت فشارهای خانواده برای مسافرت به دیار ارتفاعات و آب و هوای خنک است که ما را وادار کرد یک هفته ای به خودمان مثلا مرخصی بدهیم ولی با یک ساک کاغذ پاره که و لبتاپی که همارهمان است. احتمالا اینترنت هم نداشته باشیم و از دنیای مجازی دور باشیم. باید دنیای رنگی رنگی باشد دور از تمدن شهری و طبیعت بکر. امیدوارم که حداقل آنجا فرصت کنم یک چند شبی را بدون استرس و با آرامش بخوابم. شاید این روتین هفته ای دو شب بیداری را هم کنار گذاشتم. حالا دارم فکر می کنم با این همه باید و نباید برای خودم می چینم می توانم اسم این چند روز را تعطیلات بگذارم یا همان مثلا تعطیلات اسم مناسبی است.

دیشب بر خلاف تمام حرفهایی که دولتمردانمان زده بودند که شادی را بگذارید برای چند ماه بعد که توافق اجرایی شد و قطعی شد. الان بیرون ریختن و شادی کردنتان باعث می شود طرف مقابل فکر کند چقدر ما مشتاق این توافقیم و هنوز جای فشار وارد کردن دارند و دبه می کنند مثل دقیقا اتفاقی که بعد از توافق لوزان افتاد. اما مردم خسته ما از همه چیز انقدر از ته دل شاد بودند که دیشب ریختند بیرون و شادی کردند. ما هم از صدای بوق بوق ماشینها رفتیم بیرون تا شادی مردم را ببینیم. واقعا مردم خیلی امیدوار شدند. امیدوارم که این امیدواری باقی بماند و نتایج خوبی را ببینیم. طرفمان هم با این دیپلماسی بالکنی و تویتری فکر دبه کردن به سرش نزند. جناب ظریف هم طبق معمول رفتند مشهد پابوس شاه تا شاید خستگی این زحماتش کمی به در رود.  خسته نباشید مرد بزرگ.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. خدایا این امید را از مردم ما نگیر و تدبیر و مدیریتی صحیح به دولتمردان ما بده تا زندگی مردم رو به ارتقاء رود. خدایا شکرت. بابت همه آنچه که دادی و ندادی و گرفتی. خدایا از اینکه حضورت را در تک تک لحظه های زندگیم احساس می کنم شادم.

 

پ ن: دوستانی که به دلیل مشکلات بلاگفا آرشیوشان را از دست داده اند به آدرس زیر مراجعه کنند. من توانستم باز یابی کنم. امیدوارم که شما هم موفق شوید.

http://raze-nahan.blogfa.com/post-956.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:7  توسط آدم چاق  | 

امیدوارم مبارکمان باشد این توافق. خوب یک قدم دیگر جلو گذاشتیم. باید به دکتر ظریف و تیمش خسته نباشید بگویم. بسیار بسیار بسیار خسته نباشید. می دانم سیستم چانه زنی سیاسی چقدر سخت است. می دانم چقدر خط به خط بررسی کردن و چانه زدن و نوشتن سخت است. خودمان گاهی برای سه صفحه قرار داد ده دفعه جلسه می گذاریم آنوقت یک تیم بلند پایه بیش از دوسال تلاش کردند تا صد صفحه توافق نامه نوشته شود. باید خدا را  شکر کرد. که هنوز توانمندانی برای مذاکره در کشور هستند. امیدوارم امید به کشورم باز گردد و راههای مناسبی برای حل مشکلات مردم(اشتغال، مسکن، ازدواج) با پولهایی که آزاد خواهد شد ایجاد شود و ما بالندگی کشور را به چشم ببینیم. این یکی از آرزوهای شخص بنده است.

خدایا شکرت. امروز همکارانمان همه خوشحال بودند. چشمهایشان برق می زد. امید را می شد در رفتارشان دید. خدایا امید هیچ بنده ای را نا امید نکن. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:27  توسط آدم چاق  | 

امروز با چند نفر از اقتصاد دانانمان جلسه ای داشتیم. جلسه که تمام شد بحث توافق شد و اینکه اگر توافق صورت بگیرد چه اتفاقاتی می افتد. جالب بود. نظر دوستان این بود که شاید واردات برخی اقلام که خیلی ضروری است به واسطه برداشته شدن تحریمها راحت تر شود و برخی اقلام در بازار رقابتی ارزانتر شوند ولی تفاوت چندانی در وضعیت اقتصادی کشور نخواهد داشت. زیرا گردش پولی و مالی کشور شفاف نیست و مسائلی نظیر اختلاسها و اقتصاد بیمار کشور باعث می شود انباشت مالی ناشی از صادرات به سمت تولید داخلی و اشتغال نرود و دوباره همان چرخه معیوب ادامه پیدا کند. البته اینها که گفتم خلاصه ای از یکساعت بحث و گفتگوی آقایان بود و بنده در حد بضاعتم موضوع را درک کردم. خلاصه کلی مایوس شدم از اینکه آینده روشنی پیش رویمان نیست.

خدایا هیچ بنده ای را مایوس نکن و نور امید را به روح و جسم همه ما جاری کن. خدایا ما که غیر از خودمان نمی توانیم چیز زیادی را تغییر دهیم خودت تغییرات کلان مثبتی ایجاد کن تا نور امید به دل مردم ما بتابد. یا حبیب من لا حبیب له. ای نزدیکتر از رگ گردن. ای دوست ترین دوست. ای مهربانتر از مادر. ای اول و ای آخر. عاشقتم عاشقانه می پرستمت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:24  توسط آدم چاق  | 

همه صد فراز را خواندم. مداح داشت مداحی می کرد. قرار نبود جوشن کبیر بخوانند. می دانستم که امسال هم نمی خوانند. به خاطر همین مزه مزه کردم. هر بند را با ترجمه خواندم. با هر بندش تنم لرزید. انگار کسی قلبم را در مشتش می فشرد. این یک کلام ته قلبم ماند و تکرار می شود. «یا حبیب من لا حبیب له. ای دوستی که غیر از تو دوستی برایش وجود ندارد.» این روزها فقط دارم دارم این موضوع را تجربه می کنم. هر لحظه هر دقیقه هر تصمیم هر قدم یک کلمه در ذهنم می چرخد یا حبیب من لا حبیب له. 

خدایا شکرت بابت شبهای احیای امسال. بابت توانی که در دستانمان قرار دادی. بابت حواسی که به مادادی تا درک کنیم این شبها و روزها را. خدایا باش مثل همیشه نزدیک تر از همه و مهربان تر از مادر باش. نزدیکتر از رگ گردن.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:54  توسط آدم چاق  | 

دیشب رفتیم هیات. تقریبا همه داشتند کار می کردند. پرسیدم امشب چه کسی افطار می دهد؟ گفتند : هیات. و اینگونه بود که همه در چیدن سفره کمک کردند. همه در پذیرایی کمک می کردند. هیچ کس منتظر نمی ماند که میزبان ازش پذیرایی کند. همه به هم چایی تعارف می کردند. همه به هم هلیم تعارف می کردند. همه از هم پذیرایی می کردند. آخر سر هم همه با هم سفره را جمع کردند و تعدادی داوطلب ظرفها را شستند. این یک درس داشت. سخت نیست دور هم بودن اگر هدف مشترک وجود داشته باشد و اگر همه خودشان را میزبان ببینند نه میهمان.

حکایت مملکت ماست. اگر همه خود را میزبان و صاحب مملکت بدانند در همه چیز صرفه جویی می کنیم. در خوراک در پوشاک و در مصرف آب به صورت مستقیم صرفه جویی می کنیم. شاید حکایت آب مجازی را شنیده باشید. همان که توضیح می دهد هر چیزی برای تولیدش چقدر آب مصرف می شود. مثلا می گوید یک عدد گوجه فرنگی 13 لیتر آب مصرف می شود تا به عمل آید و یا مثلا یک کیلو برنج 6000 لیتر برای به عمل آمدن تا فرآوری شدنش آب مصرف می شود و یا یک عدد پیراهن مردانه از ابتدا تا انتها 4000 لیتر آب مصرف می شود تا تولید شود و قص علی هذا. آنوقت ما آدمها خودمان را میزبان می بینیم و صاحب مملکت و به جای غر زدن اگر وسیله ای داریم دور نمی اندازیم. تا جایی که می شود از لباسهایمان استفاده می کنیم اگر هم نخواستیم دور نمی اندازیم می بخشیم به کسی که بتواند استفاده کند. وسایلمان اگر مازاد است مثل مبل و بوفه  و کتابخانه و ... در تهران زنگ می زنیم 137 طرح هبه می گوییم بیایید ببرید بدهید به کسی که برایش کاربردی دارد در شهرستانها هم آدمها انقدر همدیگر را می شناسند که می دانند خودشان به چه کسی پیشنهاد بدهند و برای چه کسی استفاده دارد. آنوقت غذا زیاد در بشقابمان نمی کشیم که بماند و دور ریخته شود اصلا به بهانه احترام به میهمان غذای اضافه درست نمی کنیم به اندازه درست می کنیم که چیزی روانه سطل آشغال نشود. آنوقت شاید چند تا از لامپهای لوستر را کم کنیم. آنوقت شاید اگر در خیابان دیدیم لوله ای ترکیده و دارد آب لوله کشی از بین میرود خساست به خرج نمی دهیم و فوری زنگ می زنیم 137 اطلاع می دهیم بیایید درستش کنید. خلاصه از همه چیز درست استفاده می کنیم. آنوقت می توانیم از دولت هم طلبکار باشیم که این چه وضعی است سیستم لوله کشی را اصلاح کنید. این چه وضعی است پول انشعاب فاضلاب را گرفته اید تا هدر رفت آب را کنترل کنید ولی هنوز ما وصل نیستیم. این چه وضعی است چرا روی چاههای آب همه جا کنتور نصب نمی کنید و این چاههای کشاورزی مثل سوراخهای آبکش دارد آب ایران را تخلیه می کند. چرا اصلا کشاورزان ما را به توانمندی نمی رسانید تا آبیاری قطره ای کنند و یا کشاورزی عمودی را رواج نمی دهید.

خدایا شکرت بابت اینکه یکبار دیگر می توانم روزه بگیرم. خدایا شکرت بابت سقفی که بالای سرمان است و بابت نانی که در سفره مان است. خدایا شکرت بابت مهربانیهایت و بابت همه لطف و نظرت که اگر نبود ایران 7000 سالهی ای هم نبود. خدیا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:11  توسط آدم چاق  | 

امروز مجبور بودم با مترو بروم و بیایم. محل جلسه وسط شهر بود. توی ایستگاه مترو یک چیز جالب دیدم. یک جایی درست کرده بودند و رویش هم طرحی قدی کشیده بودند عکس یک پیرمرد که نوشته بود من بیمارم! اما به احترام شما روزه داران رعایت می کنم. دقیقا پشت این فضایی که درست کرده بودند آب سرد کن بود. طوری که باید دور می زدی تا ببینی و  چند نفر پیر و جوان که یا اعتقاد ندارند و یا بیمارند آنجا مشغول آب خوردن بودند. فقط ای کاش دقیقا رویش می نوشتند که آن پشت چیست تا مردم راهنمایی شوند. شاید خیلیها مثل ببنده ندانند که اصلا چنین طرحی در حال اجراست.

خوشم آمد از طرح شهرداری. یعنی انقدر دقیق نیازهای مردم را می بیند و عمل می کند. ای کاش چنین جاهای خاصی در شهر زیاد شود تا مشخص شود مرز دین ستیزان و کسانی که واقعا مشکل دارند و یا حتی اعتقاد ندارند ولی طالب احترام گذاشتن به هموطنان روزه دار خود هستند.

خدایا شکرت بابت این که یک شب احیاء دیگر زنده بودم و به لذت بردم. خدایا شکرت بابت این روزهای گرم و توان روزه داری که چند سال قبل حسرت به دل این سلامتی مانده بودم. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:49  توسط آدم چاق  | 

این روزها از هر دری وارد می شوم یکی پیدا می شود که به من بگوید اعتماد نکن.

رفتیم پروپزال نوشتیم و آماده کردیم و به عنوان مدیر بخش با رئیس بزرگ هماهنگ کردیم که فلان نامه را که داده بودید پروپزالش را می خواهیم بفرستیم فردا ددلاین است و ... تازه کاشف از آب در می آید غیر از بنده هم به گروه دیگری هم نامه را زده و در واقع به جای اینکه به ما اطلاع دهد و ما با هم کار کنیم به صورت موازی وقت صرف کردیم و حالا به جای همکاری باید با هم رقابت کنیم. این یعنی یکی زده باشه پس کله بنده که دیگر به حرفهای رئیس خیلی اعتماد نکنم.

رفتیم پیش مدیر کل و کلی با لبخند و ... حرف زدیم و قول گرفتیم و .... بعد که نشستیم پیش یکی از دوستان که با این آدم خیلی کار کرده و حرکات و حرفهایش را گفتم خیلی راحت می گوید با این حساب به این آدم اعتماد نکن. احتمال اینکه کارت را درست کند و حمایت کند از 50 درصد کمتر است.

یک کامنت کمک خواهی با شماره حساب و غیره برایمان ارسال می شود اول فکر می کنی خوب مبلغی را بفرستم بعد عقلت می گوید اعتماد نکن اگر می خواهی کمک کنی حتی اندک بده خانم دکتر فلانی که دارد برای دختر سیده روستایی جهیزیه جمع می کند که از سر نداری و مادرش در سن 15 سالگی شوهرش داده.

خلاصه این روزها بی اعتمادی شده فکر غالبم که دائم باید مراقب باشم یا دورم نزنند یا آسیب نبینم یا بی جهت امیدوار نشوم که امیدواری بی جهت و به نتیجه نرسیدن خودش پیش زمینه افسردگی است.

خدایا شکرت به خاطر بینشی که عطا کردی تا پیچیدگیهای آدمها را به اشکال مختلف درک کنم. خدایا بابت آدمهایی که بر مسیر زندگیم قرار داده ای متشکرم. خدایا باش مثل همیشه باش.

پی نوشت: دوستان  خواهش می کنم این شبهای عزیز مرا از دعای خیر خودتان محروم نفرمایید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:20  توسط آدم چاق  | 

دیشب افطاری ده پانزده نفری مهمان داشتیم. با حوصله همراه پسر بزرگه رفتیم خرید کردیم و برگشتیم. توی گرما هلاک شده بودم به محض رسیدن طبق عادت سرم را کردم زیر شیر آب سرد و رگ گردنم را خنک کردم. اینجوری خیلی زود خنک می شوم. از حدود ساعت سه و نیم چهار شروع کردم ریز کردن پیاز وسرخ کردن فلفل دلمه ای و... حدود ساعت هفت بود که دیگر کارم تمام شد و نشستم. نشستن همان و عرق چا شدن کمرم همان. هرچه کیسه آب جوش گذاشتیم و هرچه رعایت کردیم نشد که نشد. کمرمان گرفت و تا همین الان زمینگیرمان کرده. خدا پدر و مادر میهمانان را بیامرزد که تا آخرین تکه ظرفها را شستند و قسمتی از زحمت را هم ماشین ظرفشویی کشید. بچه ها و پدر بچه ها سفره انداختند و پذیرایی کردن. هرچند افطاری ماکارانی و نون و پنیر و سبزی از نظر قیمت کمر کسی را نمی شکند ولی بنده امروز کمر شکسته در خانه مانده ام و دارم فکر می کنم روزه داری در خانه چقدر راحت تر است. به خصوص به شکل دراز کش.

خدایا شکرت بابت مهمانان مهربانم که و همسر و پسرهای همراه. خدایا شکرت بابت این دورهمی ها. خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که به ما ارزانی داشتی و ما نمی بینیم و نمی دانیم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:11  توسط آدم چاق  | 

آخر هفته را دوست دارم. خانه تمیز می شود. کارهای عقب مانده به روز می شود. همه دور هم جمع می شویم. برنامه های هفته را می نویسم. برنامه های کاری و خانوادگی مرتب می شود. انگار تمام به هم ریختگیهای طول هفته در آخر هفته منظم می شود. روزهای خوبی است. من دوستشان دارم. از همه مهمتر به یک کار آرامش بخش مثل آشپزی با حوصله می پردازم و این خودش کلی انرژی برای طول هفته به من می دهد. این روزها احساس زنانگیم را با روزهای زنانه تقویت می کنم. لذت بخش است وقتی یک روز بعد از سحر مجبور نیستی ساعت شش از خانه بیرون بزنی و خوابت قیمه قیمه نمی شود و می خوابی، راحت و بی خیال سه چهار ساعت پشت سر هم. بعد هم همزمان با کار خندوانه تماشا می کنی و سعی می کنی همراه رامبد جوان بخندی و روحیه بگیری.

 

در مورد پست قبل داشتم به این فکر می کردم که چند وقت قبل با معاون وزیر در یک جلسه ای نشسته بودیم  که بحث بی ربط و بی مقدمه به  کاهش دینداری و این حرفها کشید. من معتقد بودم که دینداری در بین نسل جوان کاهش یافته و شاخصم هم میزان خود اظهاری افراد در مورد  اعتقاد به اصول دین و انجام واجبات است و علت یابی این موضوع جای بحث و بررسی دقیق دارد. ایشان تاکید داشتند که خیر اینگونه نیست دینداری کاهش نیافته زیرا مناسک گرایی افزایش یافته و شاخصش شرکت در مراسم شبهای احیا و عزاداری امام حسین بود. خلاصه بحث ما به نتیجه ای نرسید. حالا باید از ایشان دعوت کنم بیاید پست قبلی بنده را به همراه کامنتهای دوستان بخواند. شاید قانع شد که عرایض بنده درست تر است.

خدایا شکرت بابت این روزهای دوست داشتنی. این روزها که آرامشی را عطا کرده ای. بابت خانه ای امن، بابت سفره های افطاری و بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا شکرت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:18  توسط آدم چاق  | 

امروز ،تو اتوبان همت ، توی ترافیک، دهن روزه، توی گرما ، ماشینی که کولرش چند روزه بازی در میاره و خرابه، شیشه آب معدنی یخ زده می فروشند دو هزار تومان. جماعت هم می خرند و می دهند بالا. بعد ادعای احترام به همدیگر و با کلاسیمان هم می شود و غر می زنیم چرا مردم به هم احترام نمی گذارند. چرا رانندگیمان اینجوری است و چرا قانون نیست و چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

از ماست که بر ماست. معلوم نیست چه زمانی باد کاشته اند که طوفانش نصیب ما شده.

نماز و روزه هایتان قبول. خداوند خودش آرزوهایتان را در این روزهای عزیز برآورده کند. خدایا شکرت که هنوز آب یخی هست و هنوز مملکت انقدر خشک نشده. ما هم روزه داریمان را سعی می کنیم درست انجام دهیم. خدایا باش.شاهد ناظر و بخشنده و هربان باش. مثل همیشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:59  توسط آدم چاق  | 

هزارتا حرف هست و وقت نداشته برای گفتن. اما یک نکته فقط این روزها در کنار تمام کارها و فعالیتهایم ذهن من را مشغول کرده است. سد گتوند. آب شور، کوه نمک، انتقال آب خلیج فارس به چندین استان و طرح شیرین سازی آب خلیج فارس. امروز یکی از دوستان می گفت من جای رئیس جمهور باشم مهندسهایی که طرح انتقال آب خلیج فارس را داده اند و می گویند آب شیرین کن می زنیم و ... را می فرستم سد گتوند طرح کاد امتحانشان را پس بدهند اگر موفق شدند بدون آسیب به طبیعت و کشاورزی و ... این کار را بکنند آنوقت پروژه انتقال آب خلیج فارس را می گذارم روی چشمم و حتما اجرایی می کنم.  اینها را هم بخوانید بد نیست:
 سد کتوند شاهکار مهندسی یا فاجعه؟ 

انتقال آب خلیج فارس


خدایا شکرت به خاطر اینکه عمری دادی تا ببینیم ماه رمضان دیگری و شب و روزهای این ماه مبارک را مزه مزه می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:40  توسط آدم چاق  | 

ساعتها به این موضوع فکر کردم«ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودتان مقایسه نکنید». شاید برای خیلی از افراد غیر قابل تصور باشد که این آدم شاد و شوخ به دلیل های آلرژیک بودن به انواع و اقسام مسکنها واکنش نشان داده و در هنگام مثلا دندان درد جرات استفاده از یک مسکن ساده را هم ندارد. نتیجه از دیروز تا همین الان بارها از درد شدید گلاب به رویتان پلاستیک لازم شدم و تنها راهکار مفید تلاش برای خوابیدن و در نتیجه فراموش کردن درد است.

سلامتی در گرانیست. قدرش را بدانید دوستان.

باز هم خدارا شکر

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:3  توسط آدم چاق  | 

دوستان و همراهان عزیز سلام. یک ماه ونیم پیش بود که بلاگفا از دسترس کاربران خارج شد. حالا هم که قسمت مدیریت آن در دسترس ما قرار گرفته است آرشیو از بهمن 92 حذف شده است. امیدوارم که موفق به بازیابی اطلاعات شوند.  به هر حال خوشحالم که مجدد می توانم دوستانم را اینجا ملاقات کنم و دوباره از روزمرگیهایم بنویسم.

ماه رمضان امسال با یک پیشرفت جدی در اولویت اول زندگیم شروع شد و خدارا شکر با تمام سختیها و گرفتاریهایش بالاخره به هدف نهایی رسیدیم. این شد که کمی امسال با آرامش خیال ماه مبارک را سپری می کنم.

حکایت دندان لق هم پس از 18 سال به پایان رسید و امروز بالاخره پس از جراحی لثه دندان مذبور را کشیدیم و حالا قرار است دو ماه دیگر پروسه ایمپلنت را شروع خواهیم کرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه که دادی. خدایا شکرت بابت ماه رمضان همراه با آرامش امسال.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:19  توسط آدم چاق  | 

نمی دانم ایده این طرح از چه کسی بود و اصلا سازمان فرهنگی هنری شهرداری (احتمالا چون نمی دانم کدام بخش شهرداری این کار را کرده) چطوری توانسته شهرداری را به صرافت از درآمد بیلبردهای شهری و تابلوهای بزرگ عرشه پلها و .... بی اندازد ولی طرح بسیار جالبی است. بگذارید برایتان تعریف کنم چه طرحی را می گویم. شهرداری یک طرح اجرا کرده به اسم نگارخانه ای به وسعت یک شهر و اکثر بیلبردهای تبلیغاتی کنار خیابان  عرشه پلهای عابر را اختصاص داده به طرحهایی از نقاشان و هنرمندان ایرانی. هرجا را که نگاه می کنی عکس یک فرش، تابلو و یا ... از یک هنر مند هم عصر و یا غیر هم عصر می بینیم.

دوستان به تابلوهای شهری دقت کنید. حالا که وقت نمی کنید بروید موزه و نگار خانه می توانید مثلا نقاشی یک برگ از شاهنامه مربوط به دوره ایلخانی را هنگام رانندگی سر یک چهار راه ببینید و یا نقاشی نقاشان بنام معاصر را. دست گلشان درد نکند. بعد از یک مدت بی توجهی به تابلوهای تبلیغاتی امروز چشممان به چیزهای جالبی روشن شد.

خدایا شکرت. دوستان باران می بارد و باران موقع استجابت دعاست. خداوند دارد سکه های حاجات برآورده شده را بر سرمان می ریزد. دستتان را بالا ببرید صید کنید. رخ در باران کشیدن و خیس شدن لذتی دارد. خدایا شکرت. بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:21  توسط آدم چاق  | 

این چند روز تعطیلات فرصتی شد که به زیارت شاه شاهان ایران برویم. آخ که چقدر لذت بخش بود به خصوص که یک روز هم به خودمان مرخصی دادیم و زودتر رفتیم و بعد از بیست سال دستمان به ضریحش رسید آن هم به راحتی و بدون هیچ فشار و آزاری. سالهای سال هر وقت به پابوسش می رفتم با موجی از جمعیت مواجه می شدم که اصلا اجازه نمی داد از درب طلایی جلوتر روم چه رسد دست بر ضریح بکشم و یا ببوسمش. آنقدر که وقتی در مسجد و نبی به گروهی برخوردیم که از آستان قدس آمده بودند و منتظر بودند که به نوبت بروند داخل گفتم ای کاش حرم آقا امام رضا را هم اینگونه دسته بندی می کردند و نظم می دادند تا شاید آدمهایی مثل ما هم بتوانند زیارت کنند. که خوب راهنمایی کردند چراغ سبز و نزدیکترین مکان به قبر آقا کجاست و بعد از آن آنجا شده بود میعاد گاه ما ولی هرچه تلاش می کردم انرژی متمرکز زوار بر ضریح طلایی همکف انگار یک چیز دیگر بود که باز هم آدم را به سمت خود می کشید. اما اینبار زیارت عشق بود واقعا. زیارتی بدون خواهش و التماس. هرچند وقتی در حرمش می نشینی همه کس و همه چیز یادت می آید ولی تمام تمناهایت فراموش می شود که چه خوش گفت شاعر شیرین سخن: 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی. 

عمر سفر ما یک روز بیشتر نبود. صبح پس از زیارت وداع راه افتادیم به سمت شهر و دیارمان. اما انرژی مثبتش هنوز با من است. آنقدر آرامم که انگار روی ابرها حرکت می کنم و پایم را به جای زمین بر آسمان می گذارم. 

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. بابت زیارت زیبای غروب چهار شنبه و بابت آرامش امروز. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک و بخشنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:38  توسط آدم چاق  | 

اجازه پر چانگی ندارم که چانه ای برایم نمانده. همینقدر بگویم که یک خمیازه که بی اختیار همراه شد با عطسه ناشی از حساسیت بهاره باعث شد که فک بنده در برود.

برایم باور کردنی نبود. اولش فکر کردم دندان درد است. بعد دیدن خیر قسمت انتهایی فک است. بعد مراجعه به دکتر و عکس و تشخیص دکتر که فکتان در رفته است باید جا بی اندازیم. نتیجه دست دکتر داخل حلق بنده و با فشار دو دست و ... فک بنده جا انداخته شد.

صبحانه نهار و شام سوپ میل می کنید. روزی سه مرتبه مسکن می می کنید. تمام تلاشتان را بکنید که فکتان حرکت نکند و بیشتر از دو سانت باز نشود.

خدایا شکرت که اگر دردی هست درمانی نیز هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:29  توسط آدم چاق  | 

می دانید برخی چیزها بی اختیار باعث لذت آدم می شود. حتی برای یک لحظه نگاه کردن به آن یک لذت عجیبی در وجود آدم سرازیر می کند. الان برایتان می گویم چه چیزهایی باعث لذت من می شود انقدر که انگار کسی قلب من را از خوشی قلقلک می دهد بی اختیار لبخند به لب من می آورد:

کودک نوپایی که بین پدر و مادرش در پناه نگاه حمایتگر پدر و مادرش قدمهای سست و اما با اطمینان از حمایت پدر و مادر در حال راه رفتن است.

کودک دو سه ماهه ای که لب ور می چیند تا مقدمه گریه را مهیا کند و یا بی اختیار در خواب می خندند.

دختر و پسر جوانی که با عشق دست هم را گرفته اند و در حین قدم زدن نجواهای عاشقانه دارند.

دیدن پیر مرد و پیر زن عاشقی که توی پارک نشسته اند و با هم بعد از ورزش صبحگاهی بساط صبحانه پهن می کنند و صبحانه سالم می خورند.

زن و شوهرهایی که پس از گذشت سالها از زندگیشان در حال قدم زدن هستند و آقا دستش را بین شانه های بانو می گیرد آرام و با احترام و با توجه زیاد به حرکات هم و یا توی خودرو خود نشسته اند و در حال خندیدن هستند. شاید جک تعریف می کنند و شاید دارند به یک خاطره خنده دار تعریف می کنند و یا شاید دارند آخرین اتفاق خنده دار روزشان را برای هم تعریف می کنند ولی آن خنده های دو تایی برایم کلی لذت بخش است. وقتی توی ترافیک می ایستم به اینها نگاه می کنم و لذت می برم.

بچه های کوچکی که صورتشان را به شیشه ماشین می چسبانند هم نگاه کردن بهشان برایم لذت بخش است.

بچه هایی که به راننده عقبی شکلک در می آورند هم برایم لذت بخش است.

وقتی دخترکها یا پسرکهای نوجوان را می بینم که از مدرسه تعطیل شده اند و در مسیر خانه دستجمعی بلند بلند برای هم تعریف می کنند و بی پروا به جرز دیوار هم می خندند لذت می برم. خدا کند دلشان همیشه همینگونه شاد باشد.

وقتی ماشین گل زده عروس می بینم بی اختیار بهشان نگاه می کنم و از زیبایی آن لذت می برم.

از بوی نویی کتاب لذت می برم. عشق می کنم لابه لای کتاب فروشیها قدم بزنم و عناوین را بخوانم و تورق کنم.

از حراجیهای دست فروشی شب عید لذت می برم و دلم می خواهد داخل رنگهای شاد حراجیها گم شوم.

از یکساعت اضافه تر خوابیدن صبح کیفور می شوم و لذت می برم.

از دیدن جهزیه عروس حسابی لذت می برم و خوشم می آید تک تکشان را نگاه کنم و از سلیقه جوانها کیف کنم.

من عاشق دامادهای سنگین و رنگین هستم که وسط عروسی قر نمی دهند و از دیدن چنین دامادهایی لذت می برم.

می دانید ما آدمها می توانیم با یک کر و لال شطرنج بازی کنیم، می توانیم با یک نابینا بهترین موسیقی ها و سمفونیها را گوش دهیم، با یک عقب مانده ذهنی ساعتها برقصیم و از احساس مشترک و مثبتشان لذت ببریم اما هیچگاه نمی توانیم یک آدم بی احساس را در زندگیمان تحمل کنیم . پس دوستان گاهی به احساس خود توجه کنید و همیشه آن را زنده و جاری نگه دارید.

می دانید چرا آدمها از دیدن هر یک از مواردی که گفتم ممکن است لذت ببرند؟ چون احساسات مثبتی دارند و این موارد همه پر است از انرژیهای مثبتی که بی اختیار به سمت ما می آید.

خدایا شکرت بابت آنچه در ما انسانها به نام احساس به امانت گذاشتی . خدایا روان نگهدارش. خدایا شکرت بابت دلواپسیهای این روزها و بابت شادیهای این روزها.

خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و دانا و بخشنده و نزدیک

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:48  توسط آدم چاق  | 

دقیقا لاین وسط اتوبان همت جایی که ماشینها با سرعت تمام حرکت می کنند ماشین خاموش شد و قبل از اینکه بتوانم هدایتش کنم کنار اتوبان همان وسط ماند. فلاشر را زدم. چند بار استارت زدم. برق پشت آمپر داشت ولی روشن نمی شد. استارت هم می خورد ولی روشن نمی شد. خواستم پیاده شوم دقیقا یک سمند آینه به آینه ماشینم با سرعت رد شد و بوق کشان و حرکت دست به من فهماند که زمزمه هایش چیست. شیشه را پایین کشیدم که بتوانم عقب را نگاه کنم و پیاده شوم. اما امکان پذیر نبود و ماشین بعدی با صدای راننده و  یک فحش جنسی دیگر رد شد. اصلا از دور شیشه را کشیده بود پایین که فحشش را نثار کند. خلاصه بیست دقیقه ای به همین منوال گذشت یا شاید انقدر به من سخت می گذشت که به نظرم انقدر طولانی رسید. شاید در این چند دقیقه صد تا فحش بنده شنیدم. عضلاتم از شدت ناراحتی و استرس درد گرفته بود. بغض گلویم را فشار می داد. زنگ زدم به همسر تهران نبود. زنگ زدم به پسر بزرگه گوشی را بر نمی داشت. ساعت را نگاه کردم پسر کوچیکه کلاس زبان بود. داشتم شماره 110 را می گرفتم که یک یدک کش که داشت یک پرشیا را حمل می کرد زد کنار و دوتا جوان در بین سرعت سرسام آور ماشینها با بدبختی خودشان را رساندند به ماشین من.

- خانم چه شده؟

+گفتم: خاموش کرده هر کاری می کنم روشن نمی شود.

- چرا پیاده نمی شوی اینجا خطرناک است.

+ هرچه کردم نتوانستم می بینید که چه وضعیتی است.

- حق دارید خلاص کنید حول بدهیم برویم کنار

خلاصه رفتیم کنار اتوبان و بنده پیاده شدم. کاپوت زدیم بالا.

-مشکل ماشین چیه؟

+نمی دانم یکدفعه خاموش کرد. برق پشت آمپر دارد.

-پیچ گوشتی داری؟

+فکر کنم مقداری وسایل باشد. معمولا کارهای ماشین را پسر و همسر انجام می دهند؟

-خانم ماشین سوار می شوی نمی دانی ماشین مشکلش چیست؟(باحالت تمسخر)

+آقا من ماشین را می رانم تعمیرکار که نیستم. شما موبایل استفاده می کنی می دانی خراب شد باید چه کار کنی؟ چند تا آی سی دارد و یا مدارهایش چطوریست؟ چه ربطی دارد که من بلد باشم ماشینم را عیب یابی کنم! (هرچند داشتم با خودم فکر می کردم چقدر لازم است یک دوره عیب یابی و تعمیرات سیار ببینم با این وضعیت)

همسر زنگ زد و به جوانک راهنمایی کرد که ممکن است مشکل چه باشد. اما روشن نشد. جوانک پس از واکاوی گفت خانم تسمه تایم پاره شده است. زنگ بزنید بیایند ماشین را ببرند تعمیرگاه.

یک ده تومانی دادم دستش و تشکر کردم که کمک کرده است.

در این گیر و دار پسر بزرگه زنگ زد. جریان را گفتم راه افتاد که بیاید کمک من. نشسته بودم و همانطور که کاپوت بالا بود در ماشین را قفل کردم. هوا داشت تاریک می شد که پلیس بزرگراه هم آمد و تذکر داد که چرا ایستاده ام وقتی جریان را گفتم همانجا ماند که خطری تهدید نکند. خلاصه به فاصله شاید بیست دقیقه بعد هم همسر و یدک کش هم رسیدند. من با ماشین پسر بزرگه آمدم خانه. و آنها هم رفتند که ماشین را ببرند تعمیرگاه.

وقتی رسیدم خانه تمام بدنم درد می کرد. بدون دوش گرفتن و غذا درست کردن سرم را گذاشتم روی بالش و اشک ریختم. نه به خاطر اینکه ماشین خراب شده بود. نه به خاطر اینکه وسط اتوبان گیر کرده بودم. نه به خاطر اینکه چهار ساعت تو جای ناجور گیر کرده بودم. نه به خاطرا چیزهای دیگر فقط و فقط به خاطر اینکه در تربیت پسرهایمان آنقدر به خطا رفتیم که شاید از دویست ماشینی که در اتوبان از کنارم رد می شدند فقط یکی فکر کرد که شاید این آدم نه یک خانم فقط این آدم نیاز به کمک دارد و بقیه فحش دادند بوق زدند و تحقیر کردند. آیا مسن بودن و یا پیر بودن راننده مجوزی است برای توهین کردن به فرد. (می گویم پیر بودن زیرا بارها دیدم که در مورد پیر مردهایی که با احتیاط رانندگی می کنند هم همین بی مبالاتی ها می شود). آیا فقط زن بودن کفایت می کند برای اینکه عقلش نرسد و وسط اتوبان با ایستد؟ اشکهایم غلطید تا بچه ها آمدند. اشکهایم غلطید تا همه دور هم دور سفره جمع شدیم. و اشکایهم غلطید تا این بغض فروخرده بیرون بریزد و جاری شود. تا مخل اعصاب نشود تا فردا سر یک بیگناه دیگری خالی نشود. تا به جرم گناه آهنگری در بلخ گردن مسگری درشوشتر زده نشود. تا به جرم بی تربیتی آقایان راننده در اتوبان همت همکاران مردمان در اداره تاوان پس ندهند. این جزئی از تربیت بنده است.

خدایا شکرت. بابت اینکه ماشینی هست که حالا خراب شود و اتوبانی که سرعت درش معنی پیدا کند. خدایا شکرت بابت نان توی سفره و ذهن فعال بنده که نگاه می کند و می اندیشد. خدایا شکرت. بابت همه آنچه که دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش. مثل همیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:44  توسط آدم چاق  | 

حکایت همکار آلمانی ما حکایت جالبی است. چند روزی بود که وقتی از جلوی در یکی از اتاقها رد می شدیم یک پسری را می دیدم که رنگی رنگی بود. یعنی مثل ما سفید و مشکی نبود. هم لباسهایش رنگی رنگی بود و هم قیافه اش. خلاصه از آنجایی که در کشور ما همه جور آدمی را می بینیم زیاد توجه نکردم و فکر کردم احتمالا دانشجوی یکی از آقایان است و حتی گفتم شاید از هموطنان لر ما باشد. بگذریم. امروز که مشغول کار بودم و حسابی سرم شلوغ دیدم یکی با یک لهجه عجیب غریب اجازه ورود می خواهد. سرم را برگرداندم دیدم همان پسر رنگی رنگی است. بعد از اینکه آمد و نشست نامه ای را به دستم داد که دیدم در حوزه تخصصی بنده مشغول انجام پروژه ای است و استاد راهنمای دکتری بنده ایشان را به من ارجاع داده است برای همکاری. چند نکته برایم اهمیت داشت:

1- آیا درک مطالب فارسی برایش سخت است؟ که با کمی گفت و گو متوجه شدم تسلط خوبی بر زبان فارسی و حتی اصطلاحات روزمره دارد.

2- دانشجو است و یا برای پروژه ی سازمان مطبوعش آمده اصلا جریان کارش چیست؟ متوجه شدم که دانشجو است و بنا به دلایلی ایران را انتخاب کرده است و در واقع دانشجوی یکی از دانشگاههای ایران است.

3- مسلمان است؟ بلی مسلمان است

4- با توجه به اینکه در ایران به سر می برد دسترسیش به منابع اصیل از چه طریقی است؟ خوب کردیت کارت دارد و همچنین یکی از اساتید سابقش در آلمان با او همکاری می کند.

نتیجه می توان با او همکاری کرد. اصلا هم ضرر ندارد که از نتایج تحقیقش در کار خودمان استفاده کنیم. علاوه بر اینکه بر خلاف تحصیلکردگان کشور خودمان از همان ابتدا وضعیت خود را تشریح کرد و گفت حاضر است کار گل هم بکند و از اول دنبال پشت میز نشستن نیست. نتیجه اینکه از صبح دارد کار می کند. خیلی سخت هم کار می کند مجانی هم کار می کند.

داشتم فکر می کردم چند تا از دانشجوهای تحصیلات تکمیلی مملکت ما حاضرند اینجوری کار گل آن هم رایگان انجام دهند فقط برای اینکه یاد بگیرند؟ نمی دانم شاید خیلی شاید هم هیچ کس. اما یاد خودم افتادم که خیلی از این کارهای گل انجام دادم تا کار یاد گرفتم.

خدایا شکرت بابت همه چیز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:41  توسط آدم چاق  | 

خانه قدیمی مادرمان تبدیل شده بود به انباری وسایل اضافه بچه ها. دیروز در یک عملیات انتحاری مادر زنگ زده که دارم خانه را تعمیر می کنم وسایلتان را گذاشته ام گوشه حیاط زیر طاقی رویش را هم پلاستیک کشیده ام ولی دارد باران می آید و من هیچ چیز را تضمین نمی کنم. به همین راحتی و به همین خوشمزگی؟!

من

بچه ها

خواهرها

کوسه های خلیج فارس فکر کردم چی دارم آنجا؟ مقداری برنج، کتاب و چند تا خرت و پرت که می شد بخشید. زنگ زدم که برنجها کجاست دیدم نه جایشان امن است فقط برنجای بنده و خواهر جان کیسه هایش قاطی شده بود و از آنجایی که هر دو از یک شالیکار خریده بودیم و جنسشان یکجور بود زیاد جای نگرانی نبود. اما کتابها ای وای من کتابهای نازنینم که به خاطر تغییر اتاق در اداره برده بودم آنجا ووقتی هم که کتابخانه اتاقم را درست کرده بودم دیگر فرصت نشده بود بروم و بیاورم.

زنگ زدم به همسر که کجایی اگر نزدیکی جریان این است چه کنیم. گفت تماس بگیر اگر حاج خانم آنجاست و شب قرار است بماند بگو شام درست نکند غذا را بردار برویم آنجا. همین کار را کردم. ماردم خوشحال هم شد. رفتیم خوشبختانه کتابها خوب پیچیده شده بود. خیس نشده بودند زیر باران. گذاشتیم توی ماشین و شام خوردیم. پسر بزرگه توی خانه گشت زده بود و توپ پلاستیکی سبز رنگی که وقتی کوچک بود باهاش بازی می کرد را پیدا کرده بود و با ذوق آورده بود ببین مامان این توپه!

فکر کردم همانقدر که ما در این خانه کودکی خاطره داریم پسرم هم خاطره دارد. یکدفعه متوجه شدم چقدر پسرم بزرگ شده که یک توپ در خانه مادربزرگ برایش نوستالوژی می سازد. همانطور که شکوفه های گیلاس توی حیاط و درخت گردوی سر به فلک کشیده برای من خاطره ساز است. اینجا بود که ذهنم معطوف به مفهوم نسل شد. یک نسل گذشت و احتمالا حالا دیگر من نسل گذشته هستم. نسل؟ نسل !!!

خدایا شکرت که زنده ام و نسل آینده ام را می بینم. خدا را شکر که مادرم زنده است و دو نسل بعدیش را دیده است و خدارا شکر که مادر بزرگ زنده است و سه نسل خودش را می بیند. راستی اگر پسر بزرگه ازدواج کند و بچه دار شود مادر بزرگ نسل چهارم خودش را می بیند. خدایا زنده و سلامت نگه دار این پیر زن سیده را تا نسل چهارمش را هم ببیند. خدایا شکرت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:57  توسط آدم چاق  | 

داشتم سیب زمینی سرخ می کردم هی می آمد و می گفت«میشه یک دونه بدین لطفا؟».......

نه اصلا وبلاگ من صلاحیت کپی نوشته نیلوفر نیک بنیاد معروف به نیکولا را ندارد. انقدر از خوندن این متن لذت بردم که دلم خواست بر خلاف تمام نوشته های این وبلاگ لینک مطلب ایشان را به شما معرفی کنم بروید بخوانید.

http://nikolaa.blogfa.com/post/899

خدا را شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:0  توسط آدم چاق  | 

سابقه این دندان لق بنده به 18 سال قبل بر می گردد. همان سالها که دانشجو بودیم و دست و بالمان خیلی پر نبود. رفتیم پیش دندانپزشک و ایشان مرحمت کردند دندان را خالی کرده و عصب کشی کردند و پانسمان نمودند. و قرار شد من دو هفته بعد بروم نزدشان تا پر کنند. اما امان از بی پولی و بی وقتی که دو هفته شد شش ماه و دندان بیچاره پانسمانشان خالی شد و خوب چون عصب کشی شده بود درد هم نداشت ولی دندان بیچاره لق شد. بعد از ششماه که مراجعه کردیم دندانپزشک محترم هم گفت دندان ریشه اش عفونت کرده بروید آنتی بیوتیک مصرف کنید بعد بیایید من پر کنم ولی از آنجایی که بنده اوضاع کم وقت بودن خودم را می دانستم التماس کردم که شما پر بفرمایید بنده آنتی بیوتیک مصرف می کنم و .... خلاصه ایشان هم زیر بار رفت و دندان پر شد و بنده هم آنتی بیوتیک مصرف کردم و عفونت خشک شد ولی دندان بنده همچنان لق ماند. من هم خوب بین بد و بدتر بد را انتخاب کردم و با خودم گفتم یک دندان لق که مال خودم باشد خیلی بهتر است تا مثلا یک دندان مصنوعی یا مثلا ایمپلنت. بعد از چهار پنج سال دوباره لثه بالای این دندان عفونت کرد و چرک قلمبه شد و به اصطلاح آبسه کرد و ... و باز پروسه مصرف آنتی بیوتیک از سر گرفته شد. این چرخه چند باری ادامه یافت تا تقریبا سه سال قبل که یکدفه نصف دندان شکست و از آنجایی که دندانپزشک قبلی دیگر کار نمی کرد و خود را باز نشسته کرده بود به یک دندانپزشک دیگر مراجعه شد و وقتی سابقه دندان برای ایشان شرح داده شد گفت خوب ما عجالتا با این دندان مثل یک دندان سالم رفتار می کنیم و این دندان شما را روکش می کنیم و ... این کار هم انجام شد و این دندان هر چند در عمل جویدن کمک زیادی نمی توانست بکند ولی خوب زیبایی لبخند بنده را تضمین می کرد و می کند. تا دو سه روز قبل که مجدد احساس کردم لثه متناظر بر این دندان دوباره کمی غیر عادی است و بعد از یکی دو روز دوباره التهاب پیدا کرده و عفونت کرده است و .... البته بنده دوباره مصرف آنتی بیوتیک را از سر گرفتم و در واقع سیستم مدارای بنده با این دندان به کار افتاد ولی امروز داشتم با خودم فکر می کردم بهتر نیست بروم و یک بلایی سر این دندان بیاورم؟ بهتر نیست مثلا قید این دندان را بزنم و بروم بکشمش و با ایمپلت جایگزینش کنم؟ توی این افکار بودم که ذهنم رفت به این سمت که زندگی ما هم حکایت همین دندان است. راستی چند نفر در زندگی ما هستند که حکایت دندان لق بنده را دارند. چه کسانی هستند که هر از چند گاهی مشکلاتی درست می کنند، اذیت می کنند و ... اما آنچنان با گوشت و خون ما عجین هستند که دلمان نمی آید از خودمان دورشان کنیم و یا جایشان را با کس دیگری عوض کنیم. پدر، مادر، همسر، فرزند، خواهر و برادر هر یک به تنهایی می توانند مثل یک دندان لق در دهانمان باشند که در عین حال اینکه مال خودمان هستند ولی کاراییهای لازم را هم نداشته باشند که هیچ مشکلاتی را هم برایمان درست کنند و از آن مهمتر نیاز به توجه مداوم داشته باشند تا دوباره مشکل ساز نشوند و یا با مشکلی مواجه نشوند. چه بسیار زنان و مردانی که در زندگی با تک تک اعضای خانواده شان فقط مدارا پیشه می کنند مدارا. کلمه عجیبی است با مفهوم گسترده و خاص خودش. گاهی غیر از مدارا راهی نیست و گاهی مدارا راه انتخابی ماست. مدارا؟! باید بیشتر به این کلمه فکر کرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. بابت سایر دندانهای سالمی که مرا در جویدن غذا یاری می کند. بابت ذهنی که امروز روی کلمه مدارا مکث کرد و فکر کرد و فکر کرد. شاید لازم بود که دوباره این دندان آبسه کند تا من به ارزش این لغت پی ببرم. خدایا دوستت دارم و از اینکه با آدمی مثل من مدارا می کنی سپاسگزارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:45  توسط آدم چاق  | 

باز هم دیدم اگر حرفم را قورت بدهم ممکن است لال از دنیا بروم نشد که نگویم. این بدبختی که برای هر آدمی ممکن است پیش بیاید یک بعد قضیه است و آدمهای زیادی خوشحال مملکت ما که از هر بحران و فاجعه ای سریع جوک می سازند یک بعد دیگر قضیه است.

عزیزانم دلبندانم نکنید این کارها را. این جوکهای جنسیتی که این چند روز با سفر حج عجین شده و در پیامکهای مختلف شبکه های اجتماعی دست به دست می شود به دست این دو نوجوان هم می رسد و چقدر بر روحیه این دو نوجوان تاثیر منفی می گذارد و حتی ممکن است آنها را تا مرز از بین بردن خودشان هم پیش ببرد. کمی خودتان را جای این بندگان خدا و خانواده هایشان بگذارید و ببینید چقدر آسیب می بینند. یادتان باشد که آن معلم عزیزی که فیلم بلوتوث یک دانش آموز را پخش کرد و دانش آموز بیچاره چطور تحت فشارهای اجتماعی مجبور شد کلا درس را ببوسد و کنار بگذارد و مسیر زندگیش عوض شود. سازنده باشیم نه ویرانگر لطفا.

خدایا این روحیه شوخ مردم ما را ازشان نگیر ولی در مسیرهای درست هدایتشان کن تا یاد بگیرند به هم نخندند با هم بخندند. خدایا شاکرم از این که در بین دوستانی زندگی می کنم که دوستم دارند و سیل پیامکهای تبریک اعیاد هر دفعه به من یاد آور می شود که هنوز هم زنده ام و برای آدمهایی قابل احترامم. خدایا شکرت بابت بوی عطر هدیه پسرها که هر لحظه مرا یاد آور می شود که مادرم و هستند خانواده ای که دوستم دارند. خدایا به خاطر تمام دوست داشتنهایت و عاشقانه هایم با تو سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:28  توسط آدم چاق  | 

توی این دو روز بنده کارهایم خیلی زیاد بود. دائم در راه و ترافیک و کار و کار و کار. دیروز عصر که رسیدم تند تند برای بچه ها ماکارنی پختم که خیلی دوست داشتند. از آنجایی که امروز یکی از روزهای پر کار بنده بود و می دانستم که ساعت هفت و نیم می رسم و نباید دختر کوچیکه تنها می ماند زیرا دختر بزرگه کلاس زبان داشت و خلاصه کمی کارمان گره خورده بود. قرار بود مامان مرخصی بگیرد و بیاید پیش بچه ها بماند که یک کمکی رسید. دختر عموی بچه ها که تکنیسین آزمایشگاه است و دانشجوی ارشد این رشته زنگ زد که آزمایشگاهشان چند روزی به دلیل نبود مواد اولیه تعطیل است و اگر کمکی از ایشان بر می آید بیاید که من هم از خدا خواسته گفتم پس امشب بیاید و فردا هم نزد بچه ها بمانید که من صبح زود قبل از بچه ها بزنم بیرون.
آقا صبح آمدم از کوچه تنگ و ترش آنها خارج شوم یک طرف پراید پراک بود و یک طرف موتور با کلی احتیاط مویی رد کردم. شب دیدم خواهر زاده بزرگه می گه خاله ما داشتیم از پشت پنجره نگاهت می کردیم رد که شد کلی برایت هورا کشیدیم و کف زدیم. انگار شاخ قول را شکانده ام. می دانید واقعیت این است که رانندگی کردن یک بحث است و رانندگی کردن در کوچه های تنگ و سخت مرکز شهر یک بحث دیگر. خلاصه این چند روز حسابی قلق کوچه پس کوچه های اینجا دستم آمده است.
دخترها به کمک دختر عمویشان کوکوی سیب زمین درست کرده بودند و انقدر بچه های مهربانی بودند که وقتی رسیدم دیدم حتی چای هم درست کرده اند. کلی تشکر کردم و دختر عموی مهربانشان هم خیلی زود رفت هرچی اصرار کردم که بماند و تماس بگیرد همسرش هم بیاید نماند.
خواهر کوچیکه فرداشب شام دعوت کرده است یک رستوران باکلاس. میز رزرو کرده و قرار شد من و دخترها و همسر و پسرها همه راس یک ساعتی آنجا باشیم. اول تصمیم گرفتیم که ما خانمها برویم استخر و بعد برویم رستوران که وقتی خواهر جان زنگ زد جریان را گفتم دیدم می گوید کاش می بردیشان پارک و ... یادم افتاد که دختر کوچیکه گاهی سابقه بارندگی در جایش را دارد و احتمالا خواهرجان می ترسد رفتن به استخر مشکلاتی را ایجاد که کار به بارندگی بی انجامد لذا با خواهر توافق کردیم که ما نرویم و من بچه ها را ببرم یکجایی پارک بازی کنند. دیشب با تمام خستگی یک بادکنک را باد کردیم و با هم کلی بازی کردیم. تقریبا پایم دیگر یاری نمی کرد.
یکی از کارهایی که دختر کوچیکه می کنه و مرا یاد کودکی مادرش می اندازد کچهای رنگی است که هر روز توی جیب مانتویش پیدا می شود و ناچار می شویم که مانتویش را هر روز بشویم. خوب است که دو دست مانتو شلوار دار و گرنه مصیبتی بود برای خودش. عشق می کند با این گچهای رنگی رنگی که می آورد خانه.
امروز صبح کمی سرفه می کرد که با شربت رفع و رجوع شد. هر روز صبح دستهایشان را با گلیسیرین چرب می کنم و کلی ذوق می کند. دیشب داشتم برایش کرم ترک پا می زدم کلی خندیدیم از بس قلقلکی بود. نکته جالب می دانید این بود که هر دو خواهر اصلا قصه حسن کچل را تا حالا نشنیده بودند. به خاطر همین یک دور من و یک دور دختر عمویشان قصه حسن کچل که عاشق چهل گیس شده بود را تعریف کردیم. اصلا این دختر بچه ها عاشق قصه های شاه پریون و عشق و عاشقی های داستانی هستند همچین با دقت گوش می دهند و پلک نمی زنند که انگار یک فیلم سینمایی جذاب می بینند.
امشب هر دویشان خسته بودند.مثل خود من و عین لشکر شکست خورده از ساعت 8:30 کوچیکه و بعد هم بزرگه خوابیدند و من هم الان دارم می میرم برای خواب از بس خسته ام.
دوستان برایمان دعا کنید. خدایا شکرت به خاطر تمام کارها و فعالیتهای این روزها و به خاطر برکتی که در زندگی ما جاریست. خدایا شکرت. خدایا باش توانا، مهربان، بخشنده و سخاوتمند و نزدیک. خدایا عاشقت هستم و دوستت دارم. خدایا متشکرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:21  توسط آدم چاق  | 

دیشب تا دو کار کردم. همیشه آخر سال کمی سرمان شلوغ می شود زیرا اکثر ددلاین کارها اواسط اسفند است. ناظر یکی از کارها ایرادهایی گرفته و باید زود تمام کنیم و تحویل دهیم. بچه های تیم پروژه حسابی سرشان کار ریخته ام زن و مرد و مجرد و متاهل هم ندارند و هر کدام صبحها یکوری و کجکی می آیند سر کار زیرا مستقیم از اداره می روند و به شغل شریف خانه تکانی مشغول می شوند. به خاطر همین صبحها با گرفتگی کمر و پا و دست می آیند سر کار. بگذریم. امروز صبح هم مثل دیروز اول زنگ زدم همسر و بعد هم چای درست کردم و بچه ها را راهی کردم و خودم هم عازم شدم. ظهر هم زدم بیرون و آمدم منزل و طبق سفارش بچه ها برایشان الویه درست کردم.می دانید امروز اصلا دلم می خواست کارهای غیر عقلانی کنم. یک جلسه بود که اگر می رفتم احتمال دیدن دو تا از وزرا و معاونینشان بود و می شد ارتباطهای خوبی با آنها برقرار کرد ولی اصلا دلم رضایت نمی داد که در این جلسه بمانم. نمی دانم شاید به خاطر حضور یک نفر بود که اصلا هیچوقت تا کنون آبم باهاش تو یک جوی نرفته است. همیشه از دیدنش موجی از انرژی منفی به سمتم روان می شود و من آن را کاملا احساس می کنم. جلساتی که این آدم هست احساس خفگی عجیبی دارم انگار تمام خون بدنم توی صورتم جمع می شود و تا از جلسه بیایم بیرون هر دقیقه هزار ساعت می گذرد. به خاطر همین امروز زدم زیر عقلانیت و کلا گوش به حرف احساسم دادم و زود از اداره زدم بیرون که اصلا نباشم که مجبور شوم حتی تو رودربایستی رئیس در جلسه شرکت کنم. نزدیک خانه بودم که منشی زنگ زد گفتم کار مهمی پیش آمده دارم می روم. و کدام کار مهمتر از پختن نهار برای دخترها؟! اینجور مواقع روئسا دوست دارند که عده ای حضور داشته باشند و دور دیگشان هو هو کنند و من جزو این جور آدمهای بادمجان دور قابچین نیستم و نبودم. بگذریم.
 روز اول یک لیست از غذاهای مورد علاقه شان نوشتم و قرار گذاشتم که هر روز یکی از غذاها را درست کنم. امروز نوبت الویه بود.بشقاب کوچیکه را با زیتون و خلال هویج تزئین کردم و چشم و ابرو گذاشتم برایش. بزرگه که خودش کدبانویی است شکل جوجه تیغی درست کرد.  بعد از غذا دیدم چشمانشان سنگین شده . دختر بزرگه امروز رفته بود موزه کمال الملک اردو. کوچیکه هم ورزش داشتند هر دو خسته بودند. برایشان بالش گذاشتم توی حال جلوی تلویزیون کمی خوابیدند.
من هم یک استکان چای ریختم و خستگی در کردم و دوباره رفتم سر وقت کار خودم. وقتی بچه ها بیدار شدند طبق قرار قبلی یک قابلمه بزرگ گذاشتم روی گاز و پاپکرن درست کردم. دختر بزرگه طبق معمول با کنجکاوی و دقت ایستاد تا یاد بگیرد. کلی ذوق می کردند بچه ها وقتی می دیدند با یک کمی ذرت چقدر شکوفه درست می شود. در همین زمان همسایه محترمشان یک سبد سبزی تازه خوشرنگ آورد که ما هم سبدشان را با پاپکرن پر کردیم و پس دادیم و تشکر کردیم. کلی هم با بچه ها قایم موشک بازی کردیم. تصور بفرمایید بنده با این قد و قواره چند آپشن برای قایم شدن داشتم. الان هم بنده و دختر بزرگه مشغول درست کردن ذرت مکزیکی با پنیر هستیم. کلی ذوق دارد دخترمان. قارچها را خرد کرد و گذاشت توی سولاردان تا پخته شود و ذرت آب پز شده را ریختم توی یک قابلمه و دارد پنیر رنده می کند و  .....
تازه قرار است بعد از این کار من و دختر کوچیکه برویم حمام و آب بازی کنیم و کف بازی. دخترک با شوق و ذوق رفته لباسهایش را آماده کرده و هی آستین مرا می کشد که خاله بسه بیا بریم.

خدایا شکرت بابت این روزهای خوب و پر از آرامش. خدایا بابت همه چیز شکر. خدایا باش دانا و توانا و نزدیک. همینکه هستی احساس آرامش می کنم. می دانم که روزی ده تو هستی پس مرا از اینگونه جلسات و ارتباطها بی نیاز بدار. آمین.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:41  توسط آدم چاق  | 

همسر شب قبل زنگ زدند که جهت جلوگیری از خواب ماندنشان بنده زنگ بزنم و راس پنج و نیم صبح بیدارشان کنم که قبل از ساعت اداری برسد شهرستان. خوب بچه ها هم که باید صبحانه شان آماده می شد . شب هم که به خاطر بازی بالا بلندی خسته بودیم سرمان رفت روی بالش خوابمان برد و صبح ساعت پنج و نیم ماموریت ما شروع شد. تلفن کردن و بیدار کردن همسر، آماده کردن صبحانه برای بچه ها، ساعت شش صبح مسافران ما زنگ زدند که خواب نمانیم! غافل از اینکه نیم ساعتی هست که بیداریم. خلاصه صبحانه لباس و سرویس و بچه ها رفتند و بنده هم ماشین طرح دار خواهر جان را با کمال غرور برداشتم و رفتم اداره. آقا این طرح ترافیک عجب نعمتیه کلی احساس کلاس کردیم امروز خخخخخخخ. عصر که برگشتم بچه ها رسیده بودند و غذا را گرم کرده بودند و با هم نشستیم خوردیم. بعد هم اول درس و مشقهایشان را انجام دادند و بعد خواهر زاده کوچک نشست برایمان از اردوی امروزشان گفت و خواهر زاده بزرگ هم رفت برای اردوی فردایش و عصرانه کیک پخت. دو تا خواهرها کلی از این کار لذت بردند. کلی هم از دستشان خندیدیم. خواهر زاده کوچک قدش نمی رسید رفته بود روی کابینت نشسته بود از این طرف به آن طرف می رفت تا مثلا کمک کند که چه عرض کنم گند می زد به همه چیز آخرش گفتم خاله می خواهی بگذارمت روی سقف؟! با چشمهای گرد شده میگه برای چی؟ می گم خاله شما داری اون بالا چی کار می کنی بیا پایین. تازه هنر های خواهر زاده بزرگ به کیک پف کرده خوشمزه اش ختم نشد که کلی عصرانه خوشمزه داشتیم چای هم دم کرد و با کیک آورد و برای شام هم دست به کار شد خمیر نیمه مایع درست کرد با زعفران و .... برای جوجه چینی. فیله های مرغ را هم گذاشت بیرون و باریک باریک برید و جوجه چینی درست کرد که انگشتانتان را هم می خوردید. راستی بچه ها نمی دانم چرا سرخ کن همینجور که داشت کار می کرد خاموش شد و دیگر روشن نشد؟ آخرش دلیلش را نفهمیدم فکر کنم یکی از المنتهایش سوخته باشد. امیدوارم که فردا تست کنیم درست شده باشد وگرنه اصلا دلم نمی خواهد خواهر برگردد و خراب باشد باید بدهم جایی درست کنند. این کوچیکه از بس رفته بود آمده بود ناخنک زده بود سر شام تقریبا سیر بود. به خاطر همین گولش زدیم و کلی شکلک برایش درست کردیم با غذا تا بخورد که آخرش هم زیاد نخورد. امروز زیاد وقت نشد که بازی و ورجه وروجه کنیم ولی کلی بعد از شام برایشان از خاطرات کودکیمان گفتم و خندیدیم. چقدر هم اشتیاق داشتند برای شنیدن خاطرات کودکی من و دعواها و کتک کاریهایی که با هم می کردیم. هی می گفت خاله بازم بگو بازم بگو... آخرش هم رفت زیر یکی از مبلها خودش را زد به خواب که من بغلش کنم ببرمش توی تختش. من هم گفتم وای خوابیده بسم الله بسم الله بیدار نشه بغلش کردم بردمش توی تخت. چشماش را باز کرده میگه هی هی هی من خواب نبودم آمد توی حال روی مبل لم داده داره هوش سیاه می بینه. خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت این روزهای شاد و خانواده مهربان. خداییش دخترها خیلی بامزه اند به خصوص از نوع خواهر زاده.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:3  توسط آدم چاق  | 

امروز خیلی زود تعطیل کردم و خودم را رساندم منزل خواهرجانمان که قبل از رفتن آخرین سفارشها را بشنوم! خلاصه آژانس آمد و هر دو رفتند. دخترها از زیر قرآن ردشان کردند و با ذوق تمام از پنجره اتاق خواب آب پشت سرشان ریختند. بماند که دختر کوچیکه فکر می کرد باید آب را روی سرشان بریزد و ما با کلی التماس و درخواست متوجه اش کردیم هر وقت آژانس راه افتاد آب بریز پشتشان. دختر کوچیکه موقع خداحافظی کمی چشمش نمناک شده بود. پدر خانواده خیلی مهربان در گوش بچه ها سفارشهای لازم آخرین لحظه ای را کرد. اول دختر بزرگه بعد هم کوچیکه گفت من چی؟ دوید که بابا درگوشش حرف بزند. بگذریم.
من  انگار کوه کنده باشم انقدر خسته بودم که روی مبل ولو شده بودم. بچه ها نهار خوردند و تندی ظرفها را شستم و دختر بزرگه رفت کلاس زبان. کوچیکه از همان اول شروع کرد: خاله می آیی عصر بریم بیرون؟
- نه برای چی؟
+ میخواهم یک لپ لپ سبز بخرم.
 دختر بزرگه که داشت می رفت کلاس بهش پول دادم گفتم یک لپ لپ بزرگ برایش بخر.
کوچیکه:
- خاله من دلم می خواهد بروم سر کوچه یک چیزی بخرم.
+ نه خاله خطرناکه.
- خاله چرا بزار برم.
+ گفتم خاله ببین من الان اگر این موبایل را بهت بدهم بگویم دخترم این موبایل امانت پیش شما من دو روز دیگر می آیم و ازت می گیرم خیلی مراقبش باش. خط نی افته زمین نخوره و ... شما چی کار می کنی؟ قایمش می کنی نه؟
- گفت آره می برم توی کمدم قایم می کنم.
+ خوب خاله الان شما امانتید دست من. مامانت خیلی شما را دوست داره کلی سفارشت را کرده. برو خدارا شکر کن که نمی گذارمت گوشه کمد که خط روت نی افته!
آقا با اون چشمهای درشتش همیچن با تعجب نگاه می کرد و هم عجیب می خندید که معلوم بود باور نشده که می گذارمش توی کمد ولی فکر کنم تازه فهمیده بود که چرا نمی گذارمش برود بیرون.
خلاصه خواهرش آمد با یک لپ لپ صورتی که اولش ناز کرد که من سبز می خواستم .
خلاصه شام مورد علاقه شان هم که ناگت و فلافل است دارم آماده می کنم برای امشب. و صد البته خواهر زاده علاقه وافری به بالا بلندی دارد و دائم می خواهد که ما با هم بازی بالا بلندی کنیم خدا به داد زانوهای ما برسد تا خواهرجان بیاید ویلچر نشین نشویم.
عصر هم که دور هم داشتیم منچ و مارپله بازی می کردیم  باورتان نمی شود این نیم مثقالی چقدر جرزنی می کرد کلی از دستش می خندیدیم. خلاصه آخرش سر مارپله که باخت گفت دیگه حوصله ندارم. خواهر زاده بزرگه همچین که شیش می آورد فریاد می زد فکر کنم کل ساختمان فهمیدند ما داریم منچ بازی می کنیم. نکته جالبش اینکه کل سایز دم و دستگاهمان قد یک بشقاب پیشدستی بود. کلا تو همه چیز این دوره زمانه صرفه جویی می کنند.
خدایا شکرت. کلا با بچه ها بازی کردن و .... روحیه آدم را شاد می کند. کلی خندیدم و از دنیای بچه ها لذت بردم. این دختر بزرگه کلی برای خودش شاگرد اول است و خلاصه از آن بچه زبلها. گویا امروز توی مدرسه داشتند به شاگرد اولها بازو بند می دادند و به تعدادی هم لوح تقدیر. هی از زنگ اول از ناظم پرسیده بود که خانم به من هم بازو بند می دهند. ناظم گفته بود نمی دانم. خلاصه سر صف اول بازو بندها را داده بودند و به او هیچ چیز ندادند. کلی بغض کرده بود که چرا اسم من را جا انداخته اند وسط لوح تقدیرها ناظم محترم بلندگو را گرفت و گفت از صبح یک نفر چند دفعه از من پرسیده بود.... گفتم نمی دانم. خودش می داند بیاید بالا مگر می شود به شاگرد اول کلاس بازو بند ندهیم. کلی خواهر زاده ذوق زده ما رفته بود بالا در حالی که قبلش داشت اشکش در می آمد.
پسر بزرگه زنگ زده که مامان جات خالی پتو پهن کردیم کف حال داریم برای خودمان زندگی می کنیم. گفتم خوش بگذرد. محض رضای خدا هم که شده رخت خوابها را کثیف نکنید دوباره مجبور به خانه تکانی نشوم. برای خودشان جشن گرفته اند. خدا به داد بنده برسد بعد از ده روز زندگیم چه وضعی شود خدا عالم است.


خدایا شکرت به خاطر امروز. به خاطر روحیه خوب بچه ها. به خاطر اینکه فرصتی مهیا کردی که مزه دختر داشتن را هم بچشم. خدیا کمک کن تا از پس این مسئولیت چند روزه به بهترین شکل بربیایم. خدایا کمک کن تا خواهر و همسرش به سلامت از سفر برگردند. خدایا شکرت که این فامیل ما هم خطر از سرش گذشت و از بیمارستان مرخص شد. خدایا بابت سلامتی و روحیه شاد این بچه ها شکر.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:40  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر