بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

این روزها از هر دری وارد می شوم یکی پیدا می شود که به من بگوید اعتماد نکن.

رفتیم پروپزال نوشتیم و آماده کردیم و به عنوان مدیر بخش با رئیس بزرگ هماهنگ کردیم که فلان نامه را که داده بودید پروپزالش را می خواهیم بفرستیم فردا ددلاین است و ... تازه کاشف از آب در می آید غیر از بنده هم به گروه دیگری هم نامه را زده و در واقع به جای اینکه به ما اطلاع دهد و ما با هم کار کنیم به صورت موازی وقت صرف کردیم و حالا به جای همکاری باید با هم رقابت کنیم. این یعنی یکی زده باشه پس کله بنده که دیگر به حرفهای رئیس خیلی اعتماد نکنم.

رفتیم پیش مدیر کل و کلی با لبخند و ... حرف زدیم و قول گرفتیم و .... بعد که نشستیم پیش یکی از دوستان که با این آدم خیلی کار کرده و حرکات و حرفهایش را گفتم خیلی راحت می گوید با این حساب به این آدم اعتماد نکن. احتمال اینکه کارت را درست کند و حمایت کند از 50 درصد کمتر است.

یک کامنت کمک خواهی با شماره حساب و غیره برایمان ارسال می شود اول فکر می کنی خوب مبلغی را بفرستم بعد عقلت می گوید اعتماد نکن اگر می خواهی کمک کنی حتی اندک بده خانم دکتر فلانی که دارد برای دختر سیده روستایی جهیزیه جمع می کند که از سر نداری و مادرش در سن 15 سالگی شوهرش داده.

خلاصه این روزها بی اعتمادی شده فکر غالبم که دائم باید مراقب باشم یا دورم نزنند یا آسیب نبینم یا بی جهت امیدوار نشوم که امیدواری بی جهت و به نتیجه نرسیدن خودش پیش زمینه افسردگی است.

خدایا شکرت به خاطر بینشی که عطا کردی تا پیچیدگیهای آدمها را به اشکال مختلف درک کنم. خدایا بابت آدمهایی که بر مسیر زندگیم قرار داده ای متشکرم. خدایا باش مثل همیشه باش.

پی نوشت: دوستان  خواهش می کنم این شبهای عزیز مرا از دعای خیر خودتان محروم نفرمایید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:20  توسط آدم چاق  | 

دیشب افطاری ده پانزده نفری مهمان داشتیم. با حوصله همراه پسر بزرگه رفتیم خرید کردیم و برگشتیم. توی گرما هلاک شده بودم به محض رسیدن طبق عادت سرم را کردم زیر شیر آب سرد و رگ گردنم را خنک کردم. اینجوری خیلی زود خنک می شوم. از حدود ساعت سه و نیم چهار شروع کردم ریز کردن پیاز وسرخ کردن فلفل دلمه ای و... حدود ساعت هفت بود که دیگر کارم تمام شد و نشستم. نشستن همان و عرق چا شدن کمرم همان. هرچه کیسه آب جوش گذاشتیم و هرچه رعایت کردیم نشد که نشد. کمرمان گرفت و تا همین الان زمینگیرمان کرده. خدا پدر و مادر میهمانان را بیامرزد که تا آخرین تکه ظرفها را شستند و قسمتی از زحمت را هم ماشین ظرفشویی کشید. بچه ها و پدر بچه ها سفره انداختند و پذیرایی کردن. هرچند افطاری ماکارانی و نون و پنیر و سبزی از نظر قیمت کمر کسی را نمی شکند ولی بنده امروز کمر شکسته در خانه مانده ام و دارم فکر می کنم روزه داری در خانه چقدر راحت تر است. به خصوص به شکل دراز کش.

خدایا شکرت بابت مهمانان مهربانم که و همسر و پسرهای همراه. خدایا شکرت بابت این دورهمی ها. خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که به ما ارزانی داشتی و ما نمی بینیم و نمی دانیم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:11  توسط آدم چاق  | 

آخر هفته را دوست دارم. خانه تمیز می شود. کارهای عقب مانده به روز می شود. همه دور هم جمع می شویم. برنامه های هفته را می نویسم. برنامه های کاری و خانوادگی مرتب می شود. انگار تمام به هم ریختگیهای طول هفته در آخر هفته منظم می شود. روزهای خوبی است. من دوستشان دارم. از همه مهمتر به یک کار آرامش بخش مثل آشپزی با حوصله می پردازم و این خودش کلی انرژی برای طول هفته به من می دهد. این روزها احساس زنانگیم را با روزهای زنانه تقویت می کنم. لذت بخش است وقتی یک روز بعد از سحر مجبور نیستی ساعت شش از خانه بیرون بزنی و خوابت قیمه قیمه نمی شود و می خوابی، راحت و بی خیال سه چهار ساعت پشت سر هم. بعد هم همزمان با کار خندوانه تماشا می کنی و سعی می کنی همراه رامبد جوان بخندی و روحیه بگیری.

 

در مورد پست قبل داشتم به این فکر می کردم که چند وقت قبل با معاون وزیر در یک جلسه ای نشسته بودیم  که بحث بی ربط و بی مقدمه به  کاهش دینداری و این حرفها کشید. من معتقد بودم که دینداری در بین نسل جوان کاهش یافته و شاخصم هم میزان خود اظهاری افراد در مورد  اعتقاد به اصول دین و انجام واجبات است و علت یابی این موضوع جای بحث و بررسی دقیق دارد. ایشان تاکید داشتند که خیر اینگونه نیست دینداری کاهش نیافته زیرا مناسک گرایی افزایش یافته و شاخصش شرکت در مراسم شبهای احیا و عزاداری امام حسین بود. خلاصه بحث ما به نتیجه ای نرسید. حالا باید از ایشان دعوت کنم بیاید پست قبلی بنده را به همراه کامنتهای دوستان بخواند. شاید قانع شد که عرایض بنده درست تر است.

خدایا شکرت بابت این روزهای دوست داشتنی. این روزها که آرامشی را عطا کرده ای. بابت خانه ای امن، بابت سفره های افطاری و بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا شکرت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:18  توسط آدم چاق  | 

امروز ،تو اتوبان همت ، توی ترافیک، دهن روزه، توی گرما ، ماشینی که کولرش چند روزه بازی در میاره و خرابه، شیشه آب معدنی یخ زده می فروشند دو هزار تومان. جماعت هم می خرند و می دهند بالا. بعد ادعای احترام به همدیگر و با کلاسیمان هم می شود و غر می زنیم چرا مردم به هم احترام نمی گذارند. چرا رانندگیمان اینجوری است و چرا قانون نیست و چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

از ماست که بر ماست. معلوم نیست چه زمانی باد کاشته اند که طوفانش نصیب ما شده.

نماز و روزه هایتان قبول. خداوند خودش آرزوهایتان را در این روزهای عزیز برآورده کند. خدایا شکرت که هنوز آب یخی هست و هنوز مملکت انقدر خشک نشده. ما هم روزه داریمان را سعی می کنیم درست انجام دهیم. خدایا باش.شاهد ناظر و بخشنده و هربان باش. مثل همیشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:59  توسط آدم چاق  | 

هزارتا حرف هست و وقت نداشته برای گفتن. اما یک نکته فقط این روزها در کنار تمام کارها و فعالیتهایم ذهن من را مشغول کرده است. سد گتوند. آب شور، کوه نمک، انتقال آب خلیج فارس به چندین استان و طرح شیرین سازی آب خلیج فارس. امروز یکی از دوستان می گفت من جای رئیس جمهور باشم مهندسهایی که طرح انتقال آب خلیج فارس را داده اند و می گویند آب شیرین کن می زنیم و ... را می فرستم سد گتوند طرح کاد امتحانشان را پس بدهند اگر موفق شدند بدون آسیب به طبیعت و کشاورزی و ... این کار را بکنند آنوقت پروژه انتقال آب خلیج فارس را می گذارم روی چشمم و حتما اجرایی می کنم.  اینها را هم بخوانید بد نیست:
 سد کتوند شاهکار مهندسی یا فاجعه؟ 

انتقال آب خلیج فارس


خدایا شکرت به خاطر اینکه عمری دادی تا ببینیم ماه رمضان دیگری و شب و روزهای این ماه مبارک را مزه مزه می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:40  توسط آدم چاق  | 

ساعتها به این موضوع فکر کردم«ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودتان مقایسه نکنید». شاید برای خیلی از افراد غیر قابل تصور باشد که این آدم شاد و شوخ به دلیل های آلرژیک بودن به انواع و اقسام مسکنها واکنش نشان داده و در هنگام مثلا دندان درد جرات استفاده از یک مسکن ساده را هم ندارد. نتیجه از دیروز تا همین الان بارها از درد شدید گلاب به رویتان پلاستیک لازم شدم و تنها راهکار مفید تلاش برای خوابیدن و در نتیجه فراموش کردن درد است.

سلامتی در گرانیست. قدرش را بدانید دوستان.

باز هم خدارا شکر

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:3  توسط آدم چاق  | 

دوستان و همراهان عزیز سلام. یک ماه ونیم پیش بود که بلاگفا از دسترس کاربران خارج شد. حالا هم که قسمت مدیریت آن در دسترس ما قرار گرفته است آرشیو از بهمن 92 حذف شده است. امیدوارم که موفق به بازیابی اطلاعات شوند.  به هر حال خوشحالم که مجدد می توانم دوستانم را اینجا ملاقات کنم و دوباره از روزمرگیهایم بنویسم.

ماه رمضان امسال با یک پیشرفت جدی در اولویت اول زندگیم شروع شد و خدارا شکر با تمام سختیها و گرفتاریهایش بالاخره به هدف نهایی رسیدیم. این شد که کمی امسال با آرامش خیال ماه مبارک را سپری می کنم.

حکایت دندان لق هم پس از 18 سال به پایان رسید و امروز بالاخره پس از جراحی لثه دندان مذبور را کشیدیم و حالا قرار است دو ماه دیگر پروسه ایمپلنت را شروع خواهیم کرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه که دادی. خدایا شکرت بابت ماه رمضان همراه با آرامش امسال.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:19  توسط آدم چاق  | 

نمی دانم ایده این طرح از چه کسی بود و اصلا سازمان فرهنگی هنری شهرداری (احتمالا چون نمی دانم کدام بخش شهرداری این کار را کرده) چطوری توانسته شهرداری را به صرافت از درآمد بیلبردهای شهری و تابلوهای بزرگ عرشه پلها و .... بی اندازد ولی طرح بسیار جالبی است. بگذارید برایتان تعریف کنم چه طرحی را می گویم. شهرداری یک طرح اجرا کرده به اسم نگارخانه ای به وسعت یک شهر و اکثر بیلبردهای تبلیغاتی کنار خیابان  عرشه پلهای عابر را اختصاص داده به طرحهایی از نقاشان و هنرمندان ایرانی. هرجا را که نگاه می کنی عکس یک فرش، تابلو و یا ... از یک هنر مند هم عصر و یا غیر هم عصر می بینیم.

دوستان به تابلوهای شهری دقت کنید. حالا که وقت نمی کنید بروید موزه و نگار خانه می توانید مثلا نقاشی یک برگ از شاهنامه مربوط به دوره ایلخانی را هنگام رانندگی سر یک چهار راه ببینید و یا نقاشی نقاشان بنام معاصر را. دست گلشان درد نکند. بعد از یک مدت بی توجهی به تابلوهای تبلیغاتی امروز چشممان به چیزهای جالبی روشن شد.

خدایا شکرت. دوستان باران می بارد و باران موقع استجابت دعاست. خداوند دارد سکه های حاجات برآورده شده را بر سرمان می ریزد. دستتان را بالا ببرید صید کنید. رخ در باران کشیدن و خیس شدن لذتی دارد. خدایا شکرت. بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:21  توسط آدم چاق  | 

این چند روز تعطیلات فرصتی شد که به زیارت شاه شاهان ایران برویم. آخ که چقدر لذت بخش بود به خصوص که یک روز هم به خودمان مرخصی دادیم و زودتر رفتیم و بعد از بیست سال دستمان به ضریحش رسید آن هم به راحتی و بدون هیچ فشار و آزاری. سالهای سال هر وقت به پابوسش می رفتم با موجی از جمعیت مواجه می شدم که اصلا اجازه نمی داد از درب طلایی جلوتر روم چه رسد دست بر ضریح بکشم و یا ببوسمش. آنقدر که وقتی در مسجد و نبی به گروهی برخوردیم که از آستان قدس آمده بودند و منتظر بودند که به نوبت بروند داخل گفتم ای کاش حرم آقا امام رضا را هم اینگونه دسته بندی می کردند و نظم می دادند تا شاید آدمهایی مثل ما هم بتوانند زیارت کنند. که خوب راهنمایی کردند چراغ سبز و نزدیکترین مکان به قبر آقا کجاست و بعد از آن آنجا شده بود میعاد گاه ما ولی هرچه تلاش می کردم انرژی متمرکز زوار بر ضریح طلایی همکف انگار یک چیز دیگر بود که باز هم آدم را به سمت خود می کشید. اما اینبار زیارت عشق بود واقعا. زیارتی بدون خواهش و التماس. هرچند وقتی در حرمش می نشینی همه کس و همه چیز یادت می آید ولی تمام تمناهایت فراموش می شود که چه خوش گفت شاعر شیرین سخن: 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی. 

عمر سفر ما یک روز بیشتر نبود. صبح پس از زیارت وداع راه افتادیم به سمت شهر و دیارمان. اما انرژی مثبتش هنوز با من است. آنقدر آرامم که انگار روی ابرها حرکت می کنم و پایم را به جای زمین بر آسمان می گذارم. 

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. بابت زیارت زیبای غروب چهار شنبه و بابت آرامش امروز. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک و بخشنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:38  توسط آدم چاق  | 

اجازه پر چانگی ندارم که چانه ای برایم نمانده. همینقدر بگویم که یک خمیازه که بی اختیار همراه شد با عطسه ناشی از حساسیت بهاره باعث شد که فک بنده در برود.

برایم باور کردنی نبود. اولش فکر کردم دندان درد است. بعد دیدن خیر قسمت انتهایی فک است. بعد مراجعه به دکتر و عکس و تشخیص دکتر که فکتان در رفته است باید جا بی اندازیم. نتیجه دست دکتر داخل حلق بنده و با فشار دو دست و ... فک بنده جا انداخته شد.

صبحانه نهار و شام سوپ میل می کنید. روزی سه مرتبه مسکن می می کنید. تمام تلاشتان را بکنید که فکتان حرکت نکند و بیشتر از دو سانت باز نشود.

خدایا شکرت که اگر دردی هست درمانی نیز هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:29  توسط آدم چاق  | 

می دانید برخی چیزها بی اختیار باعث لذت آدم می شود. حتی برای یک لحظه نگاه کردن به آن یک لذت عجیبی در وجود آدم سرازیر می کند. الان برایتان می گویم چه چیزهایی باعث لذت من می شود انقدر که انگار کسی قلب من را از خوشی قلقلک می دهد بی اختیار لبخند به لب من می آورد:

کودک نوپایی که بین پدر و مادرش در پناه نگاه حمایتگر پدر و مادرش قدمهای سست و اما با اطمینان از حمایت پدر و مادر در حال راه رفتن است.

کودک دو سه ماهه ای که لب ور می چیند تا مقدمه گریه را مهیا کند و یا بی اختیار در خواب می خندند.

دختر و پسر جوانی که با عشق دست هم را گرفته اند و در حین قدم زدن نجواهای عاشقانه دارند.

دیدن پیر مرد و پیر زن عاشقی که توی پارک نشسته اند و با هم بعد از ورزش صبحگاهی بساط صبحانه پهن می کنند و صبحانه سالم می خورند.

زن و شوهرهایی که پس از گذشت سالها از زندگیشان در حال قدم زدن هستند و آقا دستش را بین شانه های بانو می گیرد آرام و با احترام و با توجه زیاد به حرکات هم و یا توی خودرو خود نشسته اند و در حال خندیدن هستند. شاید جک تعریف می کنند و شاید دارند به یک خاطره خنده دار تعریف می کنند و یا شاید دارند آخرین اتفاق خنده دار روزشان را برای هم تعریف می کنند ولی آن خنده های دو تایی برایم کلی لذت بخش است. وقتی توی ترافیک می ایستم به اینها نگاه می کنم و لذت می برم.

بچه های کوچکی که صورتشان را به شیشه ماشین می چسبانند هم نگاه کردن بهشان برایم لذت بخش است.

بچه هایی که به راننده عقبی شکلک در می آورند هم برایم لذت بخش است.

وقتی دخترکها یا پسرکهای نوجوان را می بینم که از مدرسه تعطیل شده اند و در مسیر خانه دستجمعی بلند بلند برای هم تعریف می کنند و بی پروا به جرز دیوار هم می خندند لذت می برم. خدا کند دلشان همیشه همینگونه شاد باشد.

وقتی ماشین گل زده عروس می بینم بی اختیار بهشان نگاه می کنم و از زیبایی آن لذت می برم.

از بوی نویی کتاب لذت می برم. عشق می کنم لابه لای کتاب فروشیها قدم بزنم و عناوین را بخوانم و تورق کنم.

از حراجیهای دست فروشی شب عید لذت می برم و دلم می خواهد داخل رنگهای شاد حراجیها گم شوم.

از یکساعت اضافه تر خوابیدن صبح کیفور می شوم و لذت می برم.

از دیدن جهزیه عروس حسابی لذت می برم و خوشم می آید تک تکشان را نگاه کنم و از سلیقه جوانها کیف کنم.

من عاشق دامادهای سنگین و رنگین هستم که وسط عروسی قر نمی دهند و از دیدن چنین دامادهایی لذت می برم.

می دانید ما آدمها می توانیم با یک کر و لال شطرنج بازی کنیم، می توانیم با یک نابینا بهترین موسیقی ها و سمفونیها را گوش دهیم، با یک عقب مانده ذهنی ساعتها برقصیم و از احساس مشترک و مثبتشان لذت ببریم اما هیچگاه نمی توانیم یک آدم بی احساس را در زندگیمان تحمل کنیم . پس دوستان گاهی به احساس خود توجه کنید و همیشه آن را زنده و جاری نگه دارید.

می دانید چرا آدمها از دیدن هر یک از مواردی که گفتم ممکن است لذت ببرند؟ چون احساسات مثبتی دارند و این موارد همه پر است از انرژیهای مثبتی که بی اختیار به سمت ما می آید.

خدایا شکرت بابت آنچه در ما انسانها به نام احساس به امانت گذاشتی . خدایا روان نگهدارش. خدایا شکرت بابت دلواپسیهای این روزها و بابت شادیهای این روزها.

خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و دانا و بخشنده و نزدیک

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:48  توسط آدم چاق  | 

دقیقا لاین وسط اتوبان همت جایی که ماشینها با سرعت تمام حرکت می کنند ماشین خاموش شد و قبل از اینکه بتوانم هدایتش کنم کنار اتوبان همان وسط ماند. فلاشر را زدم. چند بار استارت زدم. برق پشت آمپر داشت ولی روشن نمی شد. استارت هم می خورد ولی روشن نمی شد. خواستم پیاده شوم دقیقا یک سمند آینه به آینه ماشینم با سرعت رد شد و بوق کشان و حرکت دست به من فهماند که زمزمه هایش چیست. شیشه را پایین کشیدم که بتوانم عقب را نگاه کنم و پیاده شوم. اما امکان پذیر نبود و ماشین بعدی با صدای راننده و  یک فحش جنسی دیگر رد شد. اصلا از دور شیشه را کشیده بود پایین که فحشش را نثار کند. خلاصه بیست دقیقه ای به همین منوال گذشت یا شاید انقدر به من سخت می گذشت که به نظرم انقدر طولانی رسید. شاید در این چند دقیقه صد تا فحش بنده شنیدم. عضلاتم از شدت ناراحتی و استرس درد گرفته بود. بغض گلویم را فشار می داد. زنگ زدم به همسر تهران نبود. زنگ زدم به پسر بزرگه گوشی را بر نمی داشت. ساعت را نگاه کردم پسر کوچیکه کلاس زبان بود. داشتم شماره 110 را می گرفتم که یک یدک کش که داشت یک پرشیا را حمل می کرد زد کنار و دوتا جوان در بین سرعت سرسام آور ماشینها با بدبختی خودشان را رساندند به ماشین من.

- خانم چه شده؟

+گفتم: خاموش کرده هر کاری می کنم روشن نمی شود.

- چرا پیاده نمی شوی اینجا خطرناک است.

+ هرچه کردم نتوانستم می بینید که چه وضعیتی است.

- حق دارید خلاص کنید حول بدهیم برویم کنار

خلاصه رفتیم کنار اتوبان و بنده پیاده شدم. کاپوت زدیم بالا.

-مشکل ماشین چیه؟

+نمی دانم یکدفعه خاموش کرد. برق پشت آمپر دارد.

-پیچ گوشتی داری؟

+فکر کنم مقداری وسایل باشد. معمولا کارهای ماشین را پسر و همسر انجام می دهند؟

-خانم ماشین سوار می شوی نمی دانی ماشین مشکلش چیست؟(باحالت تمسخر)

+آقا من ماشین را می رانم تعمیرکار که نیستم. شما موبایل استفاده می کنی می دانی خراب شد باید چه کار کنی؟ چند تا آی سی دارد و یا مدارهایش چطوریست؟ چه ربطی دارد که من بلد باشم ماشینم را عیب یابی کنم! (هرچند داشتم با خودم فکر می کردم چقدر لازم است یک دوره عیب یابی و تعمیرات سیار ببینم با این وضعیت)

همسر زنگ زد و به جوانک راهنمایی کرد که ممکن است مشکل چه باشد. اما روشن نشد. جوانک پس از واکاوی گفت خانم تسمه تایم پاره شده است. زنگ بزنید بیایند ماشین را ببرند تعمیرگاه.

یک ده تومانی دادم دستش و تشکر کردم که کمک کرده است.

در این گیر و دار پسر بزرگه زنگ زد. جریان را گفتم راه افتاد که بیاید کمک من. نشسته بودم و همانطور که کاپوت بالا بود در ماشین را قفل کردم. هوا داشت تاریک می شد که پلیس بزرگراه هم آمد و تذکر داد که چرا ایستاده ام وقتی جریان را گفتم همانجا ماند که خطری تهدید نکند. خلاصه به فاصله شاید بیست دقیقه بعد هم همسر و یدک کش هم رسیدند. من با ماشین پسر بزرگه آمدم خانه. و آنها هم رفتند که ماشین را ببرند تعمیرگاه.

وقتی رسیدم خانه تمام بدنم درد می کرد. بدون دوش گرفتن و غذا درست کردن سرم را گذاشتم روی بالش و اشک ریختم. نه به خاطر اینکه ماشین خراب شده بود. نه به خاطر اینکه وسط اتوبان گیر کرده بودم. نه به خاطر اینکه چهار ساعت تو جای ناجور گیر کرده بودم. نه به خاطرا چیزهای دیگر فقط و فقط به خاطر اینکه در تربیت پسرهایمان آنقدر به خطا رفتیم که شاید از دویست ماشینی که در اتوبان از کنارم رد می شدند فقط یکی فکر کرد که شاید این آدم نه یک خانم فقط این آدم نیاز به کمک دارد و بقیه فحش دادند بوق زدند و تحقیر کردند. آیا مسن بودن و یا پیر بودن راننده مجوزی است برای توهین کردن به فرد. (می گویم پیر بودن زیرا بارها دیدم که در مورد پیر مردهایی که با احتیاط رانندگی می کنند هم همین بی مبالاتی ها می شود). آیا فقط زن بودن کفایت می کند برای اینکه عقلش نرسد و وسط اتوبان با ایستد؟ اشکهایم غلطید تا بچه ها آمدند. اشکهایم غلطید تا همه دور هم دور سفره جمع شدیم. و اشکایهم غلطید تا این بغض فروخرده بیرون بریزد و جاری شود. تا مخل اعصاب نشود تا فردا سر یک بیگناه دیگری خالی نشود. تا به جرم گناه آهنگری در بلخ گردن مسگری درشوشتر زده نشود. تا به جرم بی تربیتی آقایان راننده در اتوبان همت همکاران مردمان در اداره تاوان پس ندهند. این جزئی از تربیت بنده است.

خدایا شکرت. بابت اینکه ماشینی هست که حالا خراب شود و اتوبانی که سرعت درش معنی پیدا کند. خدایا شکرت بابت نان توی سفره و ذهن فعال بنده که نگاه می کند و می اندیشد. خدایا شکرت. بابت همه آنچه که دادی و ندادی و گرفتی. خدایا باش. مثل همیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:44  توسط آدم چاق  | 

حکایت همکار آلمانی ما حکایت جالبی است. چند روزی بود که وقتی از جلوی در یکی از اتاقها رد می شدیم یک پسری را می دیدم که رنگی رنگی بود. یعنی مثل ما سفید و مشکی نبود. هم لباسهایش رنگی رنگی بود و هم قیافه اش. خلاصه از آنجایی که در کشور ما همه جور آدمی را می بینیم زیاد توجه نکردم و فکر کردم احتمالا دانشجوی یکی از آقایان است و حتی گفتم شاید از هموطنان لر ما باشد. بگذریم. امروز که مشغول کار بودم و حسابی سرم شلوغ دیدم یکی با یک لهجه عجیب غریب اجازه ورود می خواهد. سرم را برگرداندم دیدم همان پسر رنگی رنگی است. بعد از اینکه آمد و نشست نامه ای را به دستم داد که دیدم در حوزه تخصصی بنده مشغول انجام پروژه ای است و استاد راهنمای دکتری بنده ایشان را به من ارجاع داده است برای همکاری. چند نکته برایم اهمیت داشت:

1- آیا درک مطالب فارسی برایش سخت است؟ که با کمی گفت و گو متوجه شدم تسلط خوبی بر زبان فارسی و حتی اصطلاحات روزمره دارد.

2- دانشجو است و یا برای پروژه ی سازمان مطبوعش آمده اصلا جریان کارش چیست؟ متوجه شدم که دانشجو است و بنا به دلایلی ایران را انتخاب کرده است و در واقع دانشجوی یکی از دانشگاههای ایران است.

3- مسلمان است؟ بلی مسلمان است

4- با توجه به اینکه در ایران به سر می برد دسترسیش به منابع اصیل از چه طریقی است؟ خوب کردیت کارت دارد و همچنین یکی از اساتید سابقش در آلمان با او همکاری می کند.

نتیجه می توان با او همکاری کرد. اصلا هم ضرر ندارد که از نتایج تحقیقش در کار خودمان استفاده کنیم. علاوه بر اینکه بر خلاف تحصیلکردگان کشور خودمان از همان ابتدا وضعیت خود را تشریح کرد و گفت حاضر است کار گل هم بکند و از اول دنبال پشت میز نشستن نیست. نتیجه اینکه از صبح دارد کار می کند. خیلی سخت هم کار می کند مجانی هم کار می کند.

داشتم فکر می کردم چند تا از دانشجوهای تحصیلات تکمیلی مملکت ما حاضرند اینجوری کار گل آن هم رایگان انجام دهند فقط برای اینکه یاد بگیرند؟ نمی دانم شاید خیلی شاید هم هیچ کس. اما یاد خودم افتادم که خیلی از این کارهای گل انجام دادم تا کار یاد گرفتم.

خدایا شکرت بابت همه چیز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:41  توسط آدم چاق  | 

خانه قدیمی مادرمان تبدیل شده بود به انباری وسایل اضافه بچه ها. دیروز در یک عملیات انتحاری مادر زنگ زده که دارم خانه را تعمیر می کنم وسایلتان را گذاشته ام گوشه حیاط زیر طاقی رویش را هم پلاستیک کشیده ام ولی دارد باران می آید و من هیچ چیز را تضمین نمی کنم. به همین راحتی و به همین خوشمزگی؟!

من

بچه ها

خواهرها

کوسه های خلیج فارس فکر کردم چی دارم آنجا؟ مقداری برنج، کتاب و چند تا خرت و پرت که می شد بخشید. زنگ زدم که برنجها کجاست دیدم نه جایشان امن است فقط برنجای بنده و خواهر جان کیسه هایش قاطی شده بود و از آنجایی که هر دو از یک شالیکار خریده بودیم و جنسشان یکجور بود زیاد جای نگرانی نبود. اما کتابها ای وای من کتابهای نازنینم که به خاطر تغییر اتاق در اداره برده بودم آنجا ووقتی هم که کتابخانه اتاقم را درست کرده بودم دیگر فرصت نشده بود بروم و بیاورم.

زنگ زدم به همسر که کجایی اگر نزدیکی جریان این است چه کنیم. گفت تماس بگیر اگر حاج خانم آنجاست و شب قرار است بماند بگو شام درست نکند غذا را بردار برویم آنجا. همین کار را کردم. ماردم خوشحال هم شد. رفتیم خوشبختانه کتابها خوب پیچیده شده بود. خیس نشده بودند زیر باران. گذاشتیم توی ماشین و شام خوردیم. پسر بزرگه توی خانه گشت زده بود و توپ پلاستیکی سبز رنگی که وقتی کوچک بود باهاش بازی می کرد را پیدا کرده بود و با ذوق آورده بود ببین مامان این توپه!

فکر کردم همانقدر که ما در این خانه کودکی خاطره داریم پسرم هم خاطره دارد. یکدفعه متوجه شدم چقدر پسرم بزرگ شده که یک توپ در خانه مادربزرگ برایش نوستالوژی می سازد. همانطور که شکوفه های گیلاس توی حیاط و درخت گردوی سر به فلک کشیده برای من خاطره ساز است. اینجا بود که ذهنم معطوف به مفهوم نسل شد. یک نسل گذشت و احتمالا حالا دیگر من نسل گذشته هستم. نسل؟ نسل !!!

خدایا شکرت که زنده ام و نسل آینده ام را می بینم. خدا را شکر که مادرم زنده است و دو نسل بعدیش را دیده است و خدارا شکر که مادر بزرگ زنده است و سه نسل خودش را می بیند. راستی اگر پسر بزرگه ازدواج کند و بچه دار شود مادر بزرگ نسل چهارم خودش را می بیند. خدایا زنده و سلامت نگه دار این پیر زن سیده را تا نسل چهارمش را هم ببیند. خدایا شکرت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:57  توسط آدم چاق  | 

داشتم سیب زمینی سرخ می کردم هی می آمد و می گفت«میشه یک دونه بدین لطفا؟».......

نه اصلا وبلاگ من صلاحیت کپی نوشته نیلوفر نیک بنیاد معروف به نیکولا را ندارد. انقدر از خوندن این متن لذت بردم که دلم خواست بر خلاف تمام نوشته های این وبلاگ لینک مطلب ایشان را به شما معرفی کنم بروید بخوانید.

http://nikolaa.blogfa.com/post/899

خدا را شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:0  توسط آدم چاق  | 

سابقه این دندان لق بنده به 18 سال قبل بر می گردد. همان سالها که دانشجو بودیم و دست و بالمان خیلی پر نبود. رفتیم پیش دندانپزشک و ایشان مرحمت کردند دندان را خالی کرده و عصب کشی کردند و پانسمان نمودند. و قرار شد من دو هفته بعد بروم نزدشان تا پر کنند. اما امان از بی پولی و بی وقتی که دو هفته شد شش ماه و دندان بیچاره پانسمانشان خالی شد و خوب چون عصب کشی شده بود درد هم نداشت ولی دندان بیچاره لق شد. بعد از ششماه که مراجعه کردیم دندانپزشک محترم هم گفت دندان ریشه اش عفونت کرده بروید آنتی بیوتیک مصرف کنید بعد بیایید من پر کنم ولی از آنجایی که بنده اوضاع کم وقت بودن خودم را می دانستم التماس کردم که شما پر بفرمایید بنده آنتی بیوتیک مصرف می کنم و .... خلاصه ایشان هم زیر بار رفت و دندان پر شد و بنده هم آنتی بیوتیک مصرف کردم و عفونت خشک شد ولی دندان بنده همچنان لق ماند. من هم خوب بین بد و بدتر بد را انتخاب کردم و با خودم گفتم یک دندان لق که مال خودم باشد خیلی بهتر است تا مثلا یک دندان مصنوعی یا مثلا ایمپلنت. بعد از چهار پنج سال دوباره لثه بالای این دندان عفونت کرد و چرک قلمبه شد و به اصطلاح آبسه کرد و ... و باز پروسه مصرف آنتی بیوتیک از سر گرفته شد. این چرخه چند باری ادامه یافت تا تقریبا سه سال قبل که یکدفه نصف دندان شکست و از آنجایی که دندانپزشک قبلی دیگر کار نمی کرد و خود را باز نشسته کرده بود به یک دندانپزشک دیگر مراجعه شد و وقتی سابقه دندان برای ایشان شرح داده شد گفت خوب ما عجالتا با این دندان مثل یک دندان سالم رفتار می کنیم و این دندان شما را روکش می کنیم و ... این کار هم انجام شد و این دندان هر چند در عمل جویدن کمک زیادی نمی توانست بکند ولی خوب زیبایی لبخند بنده را تضمین می کرد و می کند. تا دو سه روز قبل که مجدد احساس کردم لثه متناظر بر این دندان دوباره کمی غیر عادی است و بعد از یکی دو روز دوباره التهاب پیدا کرده و عفونت کرده است و .... البته بنده دوباره مصرف آنتی بیوتیک را از سر گرفتم و در واقع سیستم مدارای بنده با این دندان به کار افتاد ولی امروز داشتم با خودم فکر می کردم بهتر نیست بروم و یک بلایی سر این دندان بیاورم؟ بهتر نیست مثلا قید این دندان را بزنم و بروم بکشمش و با ایمپلت جایگزینش کنم؟ توی این افکار بودم که ذهنم رفت به این سمت که زندگی ما هم حکایت همین دندان است. راستی چند نفر در زندگی ما هستند که حکایت دندان لق بنده را دارند. چه کسانی هستند که هر از چند گاهی مشکلاتی درست می کنند، اذیت می کنند و ... اما آنچنان با گوشت و خون ما عجین هستند که دلمان نمی آید از خودمان دورشان کنیم و یا جایشان را با کس دیگری عوض کنیم. پدر، مادر، همسر، فرزند، خواهر و برادر هر یک به تنهایی می توانند مثل یک دندان لق در دهانمان باشند که در عین حال اینکه مال خودمان هستند ولی کاراییهای لازم را هم نداشته باشند که هیچ مشکلاتی را هم برایمان درست کنند و از آن مهمتر نیاز به توجه مداوم داشته باشند تا دوباره مشکل ساز نشوند و یا با مشکلی مواجه نشوند. چه بسیار زنان و مردانی که در زندگی با تک تک اعضای خانواده شان فقط مدارا پیشه می کنند مدارا. کلمه عجیبی است با مفهوم گسترده و خاص خودش. گاهی غیر از مدارا راهی نیست و گاهی مدارا راه انتخابی ماست. مدارا؟! باید بیشتر به این کلمه فکر کرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. بابت سایر دندانهای سالمی که مرا در جویدن غذا یاری می کند. بابت ذهنی که امروز روی کلمه مدارا مکث کرد و فکر کرد و فکر کرد. شاید لازم بود که دوباره این دندان آبسه کند تا من به ارزش این لغت پی ببرم. خدایا دوستت دارم و از اینکه با آدمی مثل من مدارا می کنی سپاسگزارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:45  توسط آدم چاق  | 

باز هم دیدم اگر حرفم را قورت بدهم ممکن است لال از دنیا بروم نشد که نگویم. این بدبختی که برای هر آدمی ممکن است پیش بیاید یک بعد قضیه است و آدمهای زیادی خوشحال مملکت ما که از هر بحران و فاجعه ای سریع جوک می سازند یک بعد دیگر قضیه است.

عزیزانم دلبندانم نکنید این کارها را. این جوکهای جنسیتی که این چند روز با سفر حج عجین شده و در پیامکهای مختلف شبکه های اجتماعی دست به دست می شود به دست این دو نوجوان هم می رسد و چقدر بر روحیه این دو نوجوان تاثیر منفی می گذارد و حتی ممکن است آنها را تا مرز از بین بردن خودشان هم پیش ببرد. کمی خودتان را جای این بندگان خدا و خانواده هایشان بگذارید و ببینید چقدر آسیب می بینند. یادتان باشد که آن معلم عزیزی که فیلم بلوتوث یک دانش آموز را پخش کرد و دانش آموز بیچاره چطور تحت فشارهای اجتماعی مجبور شد کلا درس را ببوسد و کنار بگذارد و مسیر زندگیش عوض شود. سازنده باشیم نه ویرانگر لطفا.

خدایا این روحیه شوخ مردم ما را ازشان نگیر ولی در مسیرهای درست هدایتشان کن تا یاد بگیرند به هم نخندند با هم بخندند. خدایا شاکرم از این که در بین دوستانی زندگی می کنم که دوستم دارند و سیل پیامکهای تبریک اعیاد هر دفعه به من یاد آور می شود که هنوز هم زنده ام و برای آدمهایی قابل احترامم. خدایا شکرت بابت بوی عطر هدیه پسرها که هر لحظه مرا یاد آور می شود که مادرم و هستند خانواده ای که دوستم دارند. خدایا به خاطر تمام دوست داشتنهایت و عاشقانه هایم با تو سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:28  توسط آدم چاق  | 

توی این دو روز بنده کارهایم خیلی زیاد بود. دائم در راه و ترافیک و کار و کار و کار. دیروز عصر که رسیدم تند تند برای بچه ها ماکارنی پختم که خیلی دوست داشتند. از آنجایی که امروز یکی از روزهای پر کار بنده بود و می دانستم که ساعت هفت و نیم می رسم و نباید دختر کوچیکه تنها می ماند زیرا دختر بزرگه کلاس زبان داشت و خلاصه کمی کارمان گره خورده بود. قرار بود مامان مرخصی بگیرد و بیاید پیش بچه ها بماند که یک کمکی رسید. دختر عموی بچه ها که تکنیسین آزمایشگاه است و دانشجوی ارشد این رشته زنگ زد که آزمایشگاهشان چند روزی به دلیل نبود مواد اولیه تعطیل است و اگر کمکی از ایشان بر می آید بیاید که من هم از خدا خواسته گفتم پس امشب بیاید و فردا هم نزد بچه ها بمانید که من صبح زود قبل از بچه ها بزنم بیرون.
آقا صبح آمدم از کوچه تنگ و ترش آنها خارج شوم یک طرف پراید پراک بود و یک طرف موتور با کلی احتیاط مویی رد کردم. شب دیدم خواهر زاده بزرگه می گه خاله ما داشتیم از پشت پنجره نگاهت می کردیم رد که شد کلی برایت هورا کشیدیم و کف زدیم. انگار شاخ قول را شکانده ام. می دانید واقعیت این است که رانندگی کردن یک بحث است و رانندگی کردن در کوچه های تنگ و سخت مرکز شهر یک بحث دیگر. خلاصه این چند روز حسابی قلق کوچه پس کوچه های اینجا دستم آمده است.
دخترها به کمک دختر عمویشان کوکوی سیب زمین درست کرده بودند و انقدر بچه های مهربانی بودند که وقتی رسیدم دیدم حتی چای هم درست کرده اند. کلی تشکر کردم و دختر عموی مهربانشان هم خیلی زود رفت هرچی اصرار کردم که بماند و تماس بگیرد همسرش هم بیاید نماند.
خواهر کوچیکه فرداشب شام دعوت کرده است یک رستوران باکلاس. میز رزرو کرده و قرار شد من و دخترها و همسر و پسرها همه راس یک ساعتی آنجا باشیم. اول تصمیم گرفتیم که ما خانمها برویم استخر و بعد برویم رستوران که وقتی خواهر جان زنگ زد جریان را گفتم دیدم می گوید کاش می بردیشان پارک و ... یادم افتاد که دختر کوچیکه گاهی سابقه بارندگی در جایش را دارد و احتمالا خواهرجان می ترسد رفتن به استخر مشکلاتی را ایجاد که کار به بارندگی بی انجامد لذا با خواهر توافق کردیم که ما نرویم و من بچه ها را ببرم یکجایی پارک بازی کنند. دیشب با تمام خستگی یک بادکنک را باد کردیم و با هم کلی بازی کردیم. تقریبا پایم دیگر یاری نمی کرد.
یکی از کارهایی که دختر کوچیکه می کنه و مرا یاد کودکی مادرش می اندازد کچهای رنگی است که هر روز توی جیب مانتویش پیدا می شود و ناچار می شویم که مانتویش را هر روز بشویم. خوب است که دو دست مانتو شلوار دار و گرنه مصیبتی بود برای خودش. عشق می کند با این گچهای رنگی رنگی که می آورد خانه.
امروز صبح کمی سرفه می کرد که با شربت رفع و رجوع شد. هر روز صبح دستهایشان را با گلیسیرین چرب می کنم و کلی ذوق می کند. دیشب داشتم برایش کرم ترک پا می زدم کلی خندیدیم از بس قلقلکی بود. نکته جالب می دانید این بود که هر دو خواهر اصلا قصه حسن کچل را تا حالا نشنیده بودند. به خاطر همین یک دور من و یک دور دختر عمویشان قصه حسن کچل که عاشق چهل گیس شده بود را تعریف کردیم. اصلا این دختر بچه ها عاشق قصه های شاه پریون و عشق و عاشقی های داستانی هستند همچین با دقت گوش می دهند و پلک نمی زنند که انگار یک فیلم سینمایی جذاب می بینند.
امشب هر دویشان خسته بودند.مثل خود من و عین لشکر شکست خورده از ساعت 8:30 کوچیکه و بعد هم بزرگه خوابیدند و من هم الان دارم می میرم برای خواب از بس خسته ام.
دوستان برایمان دعا کنید. خدایا شکرت به خاطر تمام کارها و فعالیتهای این روزها و به خاطر برکتی که در زندگی ما جاریست. خدایا شکرت. خدایا باش توانا، مهربان، بخشنده و سخاوتمند و نزدیک. خدایا عاشقت هستم و دوستت دارم. خدایا متشکرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:21  توسط آدم چاق  | 

دیشب تا دو کار کردم. همیشه آخر سال کمی سرمان شلوغ می شود زیرا اکثر ددلاین کارها اواسط اسفند است. ناظر یکی از کارها ایرادهایی گرفته و باید زود تمام کنیم و تحویل دهیم. بچه های تیم پروژه حسابی سرشان کار ریخته ام زن و مرد و مجرد و متاهل هم ندارند و هر کدام صبحها یکوری و کجکی می آیند سر کار زیرا مستقیم از اداره می روند و به شغل شریف خانه تکانی مشغول می شوند. به خاطر همین صبحها با گرفتگی کمر و پا و دست می آیند سر کار. بگذریم. امروز صبح هم مثل دیروز اول زنگ زدم همسر و بعد هم چای درست کردم و بچه ها را راهی کردم و خودم هم عازم شدم. ظهر هم زدم بیرون و آمدم منزل و طبق سفارش بچه ها برایشان الویه درست کردم.می دانید امروز اصلا دلم می خواست کارهای غیر عقلانی کنم. یک جلسه بود که اگر می رفتم احتمال دیدن دو تا از وزرا و معاونینشان بود و می شد ارتباطهای خوبی با آنها برقرار کرد ولی اصلا دلم رضایت نمی داد که در این جلسه بمانم. نمی دانم شاید به خاطر حضور یک نفر بود که اصلا هیچوقت تا کنون آبم باهاش تو یک جوی نرفته است. همیشه از دیدنش موجی از انرژی منفی به سمتم روان می شود و من آن را کاملا احساس می کنم. جلساتی که این آدم هست احساس خفگی عجیبی دارم انگار تمام خون بدنم توی صورتم جمع می شود و تا از جلسه بیایم بیرون هر دقیقه هزار ساعت می گذرد. به خاطر همین امروز زدم زیر عقلانیت و کلا گوش به حرف احساسم دادم و زود از اداره زدم بیرون که اصلا نباشم که مجبور شوم حتی تو رودربایستی رئیس در جلسه شرکت کنم. نزدیک خانه بودم که منشی زنگ زد گفتم کار مهمی پیش آمده دارم می روم. و کدام کار مهمتر از پختن نهار برای دخترها؟! اینجور مواقع روئسا دوست دارند که عده ای حضور داشته باشند و دور دیگشان هو هو کنند و من جزو این جور آدمهای بادمجان دور قابچین نیستم و نبودم. بگذریم.
 روز اول یک لیست از غذاهای مورد علاقه شان نوشتم و قرار گذاشتم که هر روز یکی از غذاها را درست کنم. امروز نوبت الویه بود.بشقاب کوچیکه را با زیتون و خلال هویج تزئین کردم و چشم و ابرو گذاشتم برایش. بزرگه که خودش کدبانویی است شکل جوجه تیغی درست کرد.  بعد از غذا دیدم چشمانشان سنگین شده . دختر بزرگه امروز رفته بود موزه کمال الملک اردو. کوچیکه هم ورزش داشتند هر دو خسته بودند. برایشان بالش گذاشتم توی حال جلوی تلویزیون کمی خوابیدند.
من هم یک استکان چای ریختم و خستگی در کردم و دوباره رفتم سر وقت کار خودم. وقتی بچه ها بیدار شدند طبق قرار قبلی یک قابلمه بزرگ گذاشتم روی گاز و پاپکرن درست کردم. دختر بزرگه طبق معمول با کنجکاوی و دقت ایستاد تا یاد بگیرد. کلی ذوق می کردند بچه ها وقتی می دیدند با یک کمی ذرت چقدر شکوفه درست می شود. در همین زمان همسایه محترمشان یک سبد سبزی تازه خوشرنگ آورد که ما هم سبدشان را با پاپکرن پر کردیم و پس دادیم و تشکر کردیم. کلی هم با بچه ها قایم موشک بازی کردیم. تصور بفرمایید بنده با این قد و قواره چند آپشن برای قایم شدن داشتم. الان هم بنده و دختر بزرگه مشغول درست کردن ذرت مکزیکی با پنیر هستیم. کلی ذوق دارد دخترمان. قارچها را خرد کرد و گذاشت توی سولاردان تا پخته شود و ذرت آب پز شده را ریختم توی یک قابلمه و دارد پنیر رنده می کند و  .....
تازه قرار است بعد از این کار من و دختر کوچیکه برویم حمام و آب بازی کنیم و کف بازی. دخترک با شوق و ذوق رفته لباسهایش را آماده کرده و هی آستین مرا می کشد که خاله بسه بیا بریم.

خدایا شکرت بابت این روزهای خوب و پر از آرامش. خدایا بابت همه چیز شکر. خدایا باش دانا و توانا و نزدیک. همینکه هستی احساس آرامش می کنم. می دانم که روزی ده تو هستی پس مرا از اینگونه جلسات و ارتباطها بی نیاز بدار. آمین.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:41  توسط آدم چاق  | 

همسر شب قبل زنگ زدند که جهت جلوگیری از خواب ماندنشان بنده زنگ بزنم و راس پنج و نیم صبح بیدارشان کنم که قبل از ساعت اداری برسد شهرستان. خوب بچه ها هم که باید صبحانه شان آماده می شد . شب هم که به خاطر بازی بالا بلندی خسته بودیم سرمان رفت روی بالش خوابمان برد و صبح ساعت پنج و نیم ماموریت ما شروع شد. تلفن کردن و بیدار کردن همسر، آماده کردن صبحانه برای بچه ها، ساعت شش صبح مسافران ما زنگ زدند که خواب نمانیم! غافل از اینکه نیم ساعتی هست که بیداریم. خلاصه صبحانه لباس و سرویس و بچه ها رفتند و بنده هم ماشین طرح دار خواهر جان را با کمال غرور برداشتم و رفتم اداره. آقا این طرح ترافیک عجب نعمتیه کلی احساس کلاس کردیم امروز خخخخخخخ. عصر که برگشتم بچه ها رسیده بودند و غذا را گرم کرده بودند و با هم نشستیم خوردیم. بعد هم اول درس و مشقهایشان را انجام دادند و بعد خواهر زاده کوچک نشست برایمان از اردوی امروزشان گفت و خواهر زاده بزرگ هم رفت برای اردوی فردایش و عصرانه کیک پخت. دو تا خواهرها کلی از این کار لذت بردند. کلی هم از دستشان خندیدیم. خواهر زاده کوچک قدش نمی رسید رفته بود روی کابینت نشسته بود از این طرف به آن طرف می رفت تا مثلا کمک کند که چه عرض کنم گند می زد به همه چیز آخرش گفتم خاله می خواهی بگذارمت روی سقف؟! با چشمهای گرد شده میگه برای چی؟ می گم خاله شما داری اون بالا چی کار می کنی بیا پایین. تازه هنر های خواهر زاده بزرگ به کیک پف کرده خوشمزه اش ختم نشد که کلی عصرانه خوشمزه داشتیم چای هم دم کرد و با کیک آورد و برای شام هم دست به کار شد خمیر نیمه مایع درست کرد با زعفران و .... برای جوجه چینی. فیله های مرغ را هم گذاشت بیرون و باریک باریک برید و جوجه چینی درست کرد که انگشتانتان را هم می خوردید. راستی بچه ها نمی دانم چرا سرخ کن همینجور که داشت کار می کرد خاموش شد و دیگر روشن نشد؟ آخرش دلیلش را نفهمیدم فکر کنم یکی از المنتهایش سوخته باشد. امیدوارم که فردا تست کنیم درست شده باشد وگرنه اصلا دلم نمی خواهد خواهر برگردد و خراب باشد باید بدهم جایی درست کنند. این کوچیکه از بس رفته بود آمده بود ناخنک زده بود سر شام تقریبا سیر بود. به خاطر همین گولش زدیم و کلی شکلک برایش درست کردیم با غذا تا بخورد که آخرش هم زیاد نخورد. امروز زیاد وقت نشد که بازی و ورجه وروجه کنیم ولی کلی بعد از شام برایشان از خاطرات کودکیمان گفتم و خندیدیم. چقدر هم اشتیاق داشتند برای شنیدن خاطرات کودکی من و دعواها و کتک کاریهایی که با هم می کردیم. هی می گفت خاله بازم بگو بازم بگو... آخرش هم رفت زیر یکی از مبلها خودش را زد به خواب که من بغلش کنم ببرمش توی تختش. من هم گفتم وای خوابیده بسم الله بسم الله بیدار نشه بغلش کردم بردمش توی تخت. چشماش را باز کرده میگه هی هی هی من خواب نبودم آمد توی حال روی مبل لم داده داره هوش سیاه می بینه. خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت این روزهای شاد و خانواده مهربان. خداییش دخترها خیلی بامزه اند به خصوص از نوع خواهر زاده.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:3  توسط آدم چاق  | 

امروز خیلی زود تعطیل کردم و خودم را رساندم منزل خواهرجانمان که قبل از رفتن آخرین سفارشها را بشنوم! خلاصه آژانس آمد و هر دو رفتند. دخترها از زیر قرآن ردشان کردند و با ذوق تمام از پنجره اتاق خواب آب پشت سرشان ریختند. بماند که دختر کوچیکه فکر می کرد باید آب را روی سرشان بریزد و ما با کلی التماس و درخواست متوجه اش کردیم هر وقت آژانس راه افتاد آب بریز پشتشان. دختر کوچیکه موقع خداحافظی کمی چشمش نمناک شده بود. پدر خانواده خیلی مهربان در گوش بچه ها سفارشهای لازم آخرین لحظه ای را کرد. اول دختر بزرگه بعد هم کوچیکه گفت من چی؟ دوید که بابا درگوشش حرف بزند. بگذریم.
من  انگار کوه کنده باشم انقدر خسته بودم که روی مبل ولو شده بودم. بچه ها نهار خوردند و تندی ظرفها را شستم و دختر بزرگه رفت کلاس زبان. کوچیکه از همان اول شروع کرد: خاله می آیی عصر بریم بیرون؟
- نه برای چی؟
+ میخواهم یک لپ لپ سبز بخرم.
 دختر بزرگه که داشت می رفت کلاس بهش پول دادم گفتم یک لپ لپ بزرگ برایش بخر.
کوچیکه:
- خاله من دلم می خواهد بروم سر کوچه یک چیزی بخرم.
+ نه خاله خطرناکه.
- خاله چرا بزار برم.
+ گفتم خاله ببین من الان اگر این موبایل را بهت بدهم بگویم دخترم این موبایل امانت پیش شما من دو روز دیگر می آیم و ازت می گیرم خیلی مراقبش باش. خط نی افته زمین نخوره و ... شما چی کار می کنی؟ قایمش می کنی نه؟
- گفت آره می برم توی کمدم قایم می کنم.
+ خوب خاله الان شما امانتید دست من. مامانت خیلی شما را دوست داره کلی سفارشت را کرده. برو خدارا شکر کن که نمی گذارمت گوشه کمد که خط روت نی افته!
آقا با اون چشمهای درشتش همیچن با تعجب نگاه می کرد و هم عجیب می خندید که معلوم بود باور نشده که می گذارمش توی کمد ولی فکر کنم تازه فهمیده بود که چرا نمی گذارمش برود بیرون.
خلاصه خواهرش آمد با یک لپ لپ صورتی که اولش ناز کرد که من سبز می خواستم .
خلاصه شام مورد علاقه شان هم که ناگت و فلافل است دارم آماده می کنم برای امشب. و صد البته خواهر زاده علاقه وافری به بالا بلندی دارد و دائم می خواهد که ما با هم بازی بالا بلندی کنیم خدا به داد زانوهای ما برسد تا خواهرجان بیاید ویلچر نشین نشویم.
عصر هم که دور هم داشتیم منچ و مارپله بازی می کردیم  باورتان نمی شود این نیم مثقالی چقدر جرزنی می کرد کلی از دستش می خندیدیم. خلاصه آخرش سر مارپله که باخت گفت دیگه حوصله ندارم. خواهر زاده بزرگه همچین که شیش می آورد فریاد می زد فکر کنم کل ساختمان فهمیدند ما داریم منچ بازی می کنیم. نکته جالبش اینکه کل سایز دم و دستگاهمان قد یک بشقاب پیشدستی بود. کلا تو همه چیز این دوره زمانه صرفه جویی می کنند.
خدایا شکرت. کلا با بچه ها بازی کردن و .... روحیه آدم را شاد می کند. کلی خندیدم و از دنیای بچه ها لذت بردم. این دختر بزرگه کلی برای خودش شاگرد اول است و خلاصه از آن بچه زبلها. گویا امروز توی مدرسه داشتند به شاگرد اولها بازو بند می دادند و به تعدادی هم لوح تقدیر. هی از زنگ اول از ناظم پرسیده بود که خانم به من هم بازو بند می دهند. ناظم گفته بود نمی دانم. خلاصه سر صف اول بازو بندها را داده بودند و به او هیچ چیز ندادند. کلی بغض کرده بود که چرا اسم من را جا انداخته اند وسط لوح تقدیرها ناظم محترم بلندگو را گرفت و گفت از صبح یک نفر چند دفعه از من پرسیده بود.... گفتم نمی دانم. خودش می داند بیاید بالا مگر می شود به شاگرد اول کلاس بازو بند ندهیم. کلی خواهر زاده ذوق زده ما رفته بود بالا در حالی که قبلش داشت اشکش در می آمد.
پسر بزرگه زنگ زده که مامان جات خالی پتو پهن کردیم کف حال داریم برای خودمان زندگی می کنیم. گفتم خوش بگذرد. محض رضای خدا هم که شده رخت خوابها را کثیف نکنید دوباره مجبور به خانه تکانی نشوم. برای خودشان جشن گرفته اند. خدا به داد بنده برسد بعد از ده روز زندگیم چه وضعی شود خدا عالم است.


خدایا شکرت به خاطر امروز. به خاطر روحیه خوب بچه ها. به خاطر اینکه فرصتی مهیا کردی که مزه دختر داشتن را هم بچشم. خدیا کمک کن تا از پس این مسئولیت چند روزه به بهترین شکل بربیایم. خدایا کمک کن تا خواهر و همسرش به سلامت از سفر برگردند. خدایا شکرت که این فامیل ما هم خطر از سرش گذشت و از بیمارستان مرخص شد. خدایا بابت سلامتی و روحیه شاد این بچه ها شکر.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:40  توسط آدم چاق  | 

برنامه ریزی برای زندگی درست یک اصل است که اگر نباشد عملا زندگی آدم به هم ریخته و بی هدف می شود. زندگی بی هدف هم کم کم جای یاس و نامیدی در آن باز شده و افسردگی به سراغ آدمها می آید.
شاید بارها در خصوص تقویم و یادداشتهایم در موبایلم و یا آن سر رسید جادویی ام گفته باشم. برای خیلی از دوستان سوال است که چطور می شود با برنامه بود و مسافرت رفت و کارهای سخت و طاقت فرسا انجام داد و در عین حال آرامش هم داشت. با برنامه ریزی. من ، همسر و بچه ها هر کدام برنامه و هدفهایی داریم که با هم مطرح می کنیم و تلاشمان این است که برنامه های ما مخل برنامه بقیه نباشد و حتی در راستای برنامه های همدیگر هم باشد.
همه اعضای خانواده یک برنامه بلند مدت داریم که مثلا می تواند درست کردن یک زندگی جدید برای پسرها باشد. مثلا خرید خانه، خرید ماشین و دفتر کار و ......
در عین حال هر یک می دانیم برای رسیدن به آن روز باید چه کنیم. مثلا پسر بزرگه می داند باید هر طوری هست از هزینه های اضافی جلوگیری کند مثلا هزینه های واحدهایی که می افتد باعث از بین رفتن مقداری از بودجه خانواده می شود. یا پسر کوچیکه میداند اگر قرار باشد از تفریحهای پر خرج استفاده کند ممکن است با مقاومت خانواده مواجه شود. همسر و بنده هم می دانیم برای رسیدن به آن روز باید درآمد خود را بالا ببریم و در کنارش رفاه نسبی را برای بچه ها فراهم کنیم که هم احساس کمبود نکنند و هم احساس نکنند خیلی زیادی امکانات دارند و می توانند به راحتی اسراف کنند و .....
نتیجه همه ما یک برنامه بلند مدت داریم، یک برنامه میان مدت و یک برنامه کوتاه مدت. برنامه هایمان را برای ده سال آینده مشخص می کنیم و هر سال یک گام برای رسین به آن را مشخص می کنیم و در مرحله بعد آنقدر برنامه هایی که برای رسیدن به برنامه سالانه است را در ماهها خورد می کنیم و می رسیم به برنامه هفتگی و روزانه.
اول سر رسید بنده یک سناریو از ده سال دیگر که چه عرض کنم تا 90 سالگیم نوشته ام. بعد مشخص می کنم ده تا 15 کاری که می توانم در هر سال انجام دهم تا به این اهداف برسم چیست. بعد هم یک لیست برای هر یک از اهداف مشخص کرده و طوری برنامه های هفتگی و روزانه ام را مرتب می کنم که گام به گام به این اهداف نزدیک شوم. می دانید وقتی هر یک از کارها را نجام می دهم و کنارش تیک می زنم آنهم با رنگ قرمز انقدر انرژی می گیرم  و لذت می برم که شاید هیچ چیز دیگر به آن اندازه برایم لذت بخش نباشد. برای رسیدن به هدفم از برخی مسائل کاملا شخصی مثل خواب می گذرم ولی از برنامه خانواده چیزی نمی زنم. اعضای خانواده ام هم به این قضیه توجه دارند. گاهی هم لازم می شود قید همه برنامه ها را زده و چند روزی به تفریح و سرگرمی بگذارنیم تا همگی با انرژی بیشتری به آن برسیم.
دوستان واقعیت این است که این برنامه چنیدین ساله زندگی من است. چندین  سال قبل وقتی دانشجوی کارشناسی بودم کتاب قورباغه را بخور نوشته برایات تریسی به زبان اصلی به دستم رسید و خواندم آنوقتها خیلی مشعوف شدم چون 22 روش کاملا عملی را یاد می داد. همانوقتها سعی کردم این کار را بکنم و با خریدن یک سر رسید سایز مناسب و همراه داشتن آن. بعدها امکانات گوشی موبایلم این کار را به عهده گرفت. به دوستانی که هم بچه دارند و هم درس و هم کار و وضعیت مشابهی مثل من دارند پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانند و عملیاتی کنند. می شود همه چیز را کنار هم داشت.

خدایا شکرت به خاطر همه چیز. به خاطر همین قدرت اجرای برنامه ریزیهایمان و خانواده هماهنگی که داریم. دوستان برای یکی از اقواممان که تصادف کرده دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:25  توسط آدم چاق  | 

از راه پله صدایش را می شنوم که دارد با جانشین مدیر ساختمان صحبت می کند. مدیر ساختمان دوماه ماموریت تشریف دارند. در را که باز می کنم به سبک قدیم یک شاخه گل رز می دهم دستم و می گوید شانست امروز گلفروشه سر چهار راه بود. یعنی بدان که زحمتی برایم نداشت. چند وقتی هست که به هم ریخته است. همینجور که پولهایش را سر هم می کند و می شمارد و آماده می کند می گوید بروم این را بدهم به آقای .....
گفتم پس آشغالها را هم ببر زیاد شده اند. در حال غرغر کردن از پله می رود پایین که عجب بدبختی گیر کردیم! می گویم خدارا شکر کن. وقتی زباله هست یعنی چیزهایی خورده شده و پولی بوده و در آمدی. می گوید نه برای اینها نمی گویم از اینکه باید اینهمه پول بدهیم برای شارژ ساختمان! می گویم اون که بیشتر شکر داره چون پول داری که بدهی نداشته باشی هر روز مدیر ساختمان دم در خانه باشد خوب است؟!

خدایا شکرت به خاطر همه چیز. به خاطر خانه امن و آرام. به خاطر شغل و کار و در آمد. به خاطر تن خسته که خود حکایت از فعالیت روزانه دارد یعنی دغدغه ای وجود دارد که جوهر حرکت و فعالیت است. خدایا شکرت به خاطر لقمه نانی که به ما ارزانی داشتی. خدایا می دانم که لیاقت خیلی چیزها را نداشتیم ولی به ما دادی پس متشکرم. خدایا می دانم که نظر لطفت همیشه با ما بوده پس باش مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:5  توسط آدم چاق  | 

خواهر جانمان به اتفاق همسر تشریف می برند چین. از سه چهار ماه قبل که برنامه ریزی می کردند برای این سفر با بنده هماهنگ کرده بودند که دوتا دختر گلشان را به بنده بسپارند و البته بنده به منزلشان نقل مکان کنم. حالا از جمعه دوره کار آموزی شروع می شود. آموزش استفاده از ماشین آنها چون اصلا بنده قلق ماشینشان را ندارم. آموزش کارهایی که برای خواهر زاده کوچیکه باید انجام شود و هماهنگیهای لازم برای سرویس مدرسه و .....

به همسر گفتم به سلامتی یک ده روزی از شر بنده خلاصید شما پسرانتان. می گوید اوغور به خیر کجا تشریف می برید. جریان را می گویم کلی با بچه ها ذوق مرگ می شوند و نقشه می کشند که در نبود بنده چه کار کنم. بعد که گردن کج و صورت متحیر من را می بیند می گویند خانم خداییش می خواهی ده روز خانه نباشی پس کی کارهای ما را برسد؟ می گویم مگر اولین بار است که تنها می مانید. فکر کنید ده روز رفته ام ماموریت خارج از کشور. تازه برایتان غذا می پزم می گذارم داخل یخچال کم کم گرم کنید بخورید. پنج شنبه جمعه هم می آیم در خدمت شما هستم. برای آن دو روزی که تا شب کار دارم و بچه ها از مدرسه می آیند و تنها می مانم با مادر و خواهر های دیگر هماهنگ می کنم بیایند و کمک کنند. تازه شما نگران چه هستید بچه ها دیگر مردی هستند برای خودشان. آنوقتها که کوچکتر بودند که مشکل تر بود. پسر بزرگه گفت پس مثل مسافرت وسایلت را کامل ببر دوباره زنگ نزنی که فلان چیز رابرایم بیاور!

خلاصه دارم برای خودم چمدان می بندم. به نظرم ده روز زندگی مجردی برای آقایان خانه ما لازم بود و البته بنده هم به همراه خواهر زاده هایم کلی خوش خواهم گذراند. بچه های خوبی هستند. یکبار چند روز پیشم بودند وقتی کوچکتر بودند و خواهر زاده کوچک تازه جیش گفتن یاد گرفته بود که البته آن زمان سخت تر بود. فکر می کنم حالا راحت تر باشد.

دیشب از دست پسر کوچیکه کلی خندیدم. داشت تعریف می کرد که توی یک گیم آنلاین یکی گفت Who is Iranian? اون هم جواب داده I am, but I don't play whit Iranian. گفتم خوب چرا؟ گفت دفعه قبل که گفتم من ایرانیم و با طرف بازی کردم ایرانی بود خودش را کانادایی معرفی کرده بود! من ترجیح می دهم با پاکستانیها و افغانی ها بازی کنم ولی اینجوری سر کار نرم. گفتم آنوقت تو همیشه خودت را ایرانی معرفی می کنی گفت خوب نه همیشه! کلی از دستش خندیدم. گفتم خوب مادر جان اعتماد به نفست کجا رفته برای چی خودت را کس دیگه ای معرفی می کنی. تازه فهمیدم اسمش هم توی گیم نت سمیر گذاشته اکثر افراد فکر می کنند ترکه! خلاصه کلی سخنرانی کردیم که این کارت درست نیست. در مورد مملکتت اطلاعات زیادی باید داشته باشی که کم نیاری. آدم خود واقعیش را که نمی تونه تغییر بده نکن از این کارها. اما با یک نگاه شیطنت آمیزی گفت آخه حال میده!!!!!!!!! بهش گفتم تو قابلیت یک مختلس(اختلاس کننده) شدن تو ایران را داری باید بیشتر مراقبت باشم.

خبری در مورد چند نفر از مرزبانهایمان دیشب شنیدم و عکسشان را پسر بزرگه به من نشان داد که چشمهایشان را بسته بودند و .... خیلی به هم ریختم. وقتی خودم را جای مادرانشان تصور کردم اصلا دست خودم نبود بی اختیار اشک از چشمم می جوشید. خدایا کمکشان کن. خدایا به دل مادران این بچه ها رحم کند.

خدایا شکرت به خاطر سقف بالای سر. به خاطر روحیه خوب بچه ها، به خاطر فیلمهای زیبایی که از دیروز تلویزیون پخش کرد و من با اعصاب آرام لم دادم روی مبل و دیدم. خدایا شکرت به خاطر دوستان خوبی که به من دادی و به خاطر آرامش و همراهی همسر و بچه ها .خدایا شکرت به خاطر اتفاقات نسبتا خوب دیروز و انرژیهای مثبتی که دوستان وبلاگی برایم فرستادند که آرامش امروز نتیجه همان است.

پ ن - فاطمه خانم حق با شما بود. کلا آدرس برداشته شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:16  توسط آدم چاق  | 

تمام تلاشهای بنده و همسر و بچه ها برای آرام ماندن ریتم زندگی انگار سرابی بیش نیست. انگار هیچ نتیجه ای ندارد. انگار برخی پول می گیرند که بی دلیل روی اعصاب آدم راه بروند و به آدم استرس وارد کنند. این روزها حکایت همان است. حکایت روزهایی که استرس و فشارها تا جایی پیش می رود که هر کاری می کنم شب خوابم نمی برد. به آرام بخش متوسل می شوم و ورزش ولی فایده ندارد که ندارد. امروز دوباره کار به جایی رسید که مثل سال گذشته درد در ناحیه شکم و تهوع امانم را بریده بود. دیگر خبره شده بودم می دانستم که احتمالا دوباره التهاب و ایلئوم روده کوچک ناشی از استرس و فشار عصبی است. سعی کردم برای خودم توجیه بتراشم که چیزی نیست ولی نشد و ترس از بیمار شدن خودش داشت ضربه می زد. همسر دوبار تماس گرفت که ببیند دوباره حالم بد نشده باشد ولی شده بود و وضعیت صدای بنده هم مخفی کاری بنده را بی ثمر می کرد. وقتی رسیدم خانه سعی کردم کمی بخوابم. چسبیدن به شومینه تا گرمی آن و قرص پروپنالانول و .... که خورده بودم باعث شود دو ساعتی بخوابم شاید بیست دقیقه موفق شدم که صدای موبایل بیدارم کرد و استرسی دیگر و بعد از آن همسر از در وارد شد.
کمی نشستیم و کمی حرف زدیم و کمی سعی کردیم راهکارها را حلاجی کنیم و کمی به این و آن زنگ زدیم و راهکار و راهنمایی خواستیم. نکته می دانید چه بود هیچ فقط یک شایعه اعصاب خورد کن که یک دهم آن هم واقعیت نداشت. حالا فردا قرار شد من و همسر خودمان برویم و از نزدیک پی گیر جریان باشیم ببینیم جریان چیست آیا اصلا فاجعه ای درکار هست که عمق داشته باشد یا خیر.
عصر من و همسر رفتیم منزل خواهرک که بینی عمل کرده است. هنوز صورتش کبود بود. یک لقمه شام با هم خوردیم و جمع و جور کردم و برگشتیم. همسر خیالش راحت شده که بنده آرامم و بیهوش شده و من خیالم راحت شده که هیچ فاجعه ای درکار نیست و دارم می نویسم.
خدایا شکرت به خاطر آرامش امشب. به خاطر وضعیت خوب خواهرک، به خاطر نمرات خوب پسر بزرگه و به خاطر دوستانی که در بدترین شرایط مثل فرشته اطلاعاتی به آدم می دهند که بی شباهت به معجزه نیست. خدایا حفظشان کن و زندگیشان را پر رونق گردان. خدایا باش مهربان و توانا و نزدیک مثل همیشه. همینکه هستی مطمئنم که همه چیز درست انجام می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:17  توسط آدم چاق  | 

چه چیز می تواند از این لذت بخش تر باشد که 75 نفر اعضای خانواده پیر زن سیدی باشند که در منزل خاله جانمان جمع شده بودیم به مناسبت بازگشت ایشان از مکه. جمع کاملی از بچه ها و نوه ها و نبیره ها(نویره ها) که همه بعد از خوردن شام در یک عکس خانوادگی به صورت پاناروما پسر بزرگه از ما انداخت. خیلی حیف شد که پسرم خودش در عکس نبود ولی کوچکترین عضو خانواده یعنی خواهر زاده 17 ماهه ما هم در عکس حضور داشت. همه عروسها و دامادها و عروسهای عروسها و دامادهای دامادها و ..... همه و همه جمع شدیم صندلی گذاشتیم وسط سالن بزرگترها را نشاندیم روی صندلی ردیف کوچکترها جلو تر روی زمین نشستند جوانهای قد بلند عقب و قد متوسط ها ردیف پشت صندلی ایستادند سر جمع چهار ردیف همه از یک خاندان. بعد از عکس وقتی خواهرک گفت ماشا الله چقدر زیادیم تکبیر گفتم و گفتم پاشو پاشو تا خودمان را چشم نزدیم اسفند دود کن. جای پدر بزرگ و پدر من خیلی خالی بود.

خدایا شکرت به خاطر این خاطرات خوشی که برایمان درست کردی. به خاطر اعضای خانواده ای که دیشب همه را به خوبی و خوشی دیدم. خدایا شکرت به خاطر همه چیز. دیشب به بنده خیلی خوش گذشت از همه جهت یکیش هم به خاطر اینکه انقدر کاهش سایز و وزن بنده مشهود بود که هر کس بنده را می دید می گفت چقدر جوان شدی. صورتت خیلی جوانتر شده. آقا ما کلی خر کیف شدیم دیشب خخخخخ خدایا شکرت. به خاطر سلامتی و به خاطر برکت وجود این پیر زن سید که عاشقش هستم. خدایا سایه همه مادرها را حفظ کن. دوستان برایم دعا کنید خیلی نیاز به دعای خیرتان دارم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:25  توسط آدم چاق  | 

در چشم به هم زدنی یادت می آید که چقدر خاطره است. خاطره همان روزی که اولین تهوع ها را احساس می کردی و به دو می رفتی توی دستشویی. خاطره اولین تکانها. چرخشهایش را توی شکمت احساس می کردی و لذت میبردی نه درد داشت و نه دلخوری. همان روزها که ضعف عمومیت زیاد بود. در چشم به هم زدنی انگشتان به قاعده چوب کبریتش با آن پوست سفید و موهای بورش مژه های کاملا بور همه خاطره است. گوشه ذهنت می گردی یاد روزی که آمدی توی اتاق و دیدی با سختی ایستاده است. آه با چه ذوقی روروک قرمزش را باز کردی و گذاشتیش تا راه برود. چشمهای گرد و درشتش که انگار نصف صورتش را گرفته بود. همه اش خاطره است. همان روز که برای خرید عید برایش کفشهای شبلو ورنی سفید خریدی با شلوار کرپ مشکی که به سختی قد شلوار را اندازه اش کردی. همان روز که وقتی از پارک رد می شدید جوانهای محل از دیدنش ذوق زده شده بودند و بچه محل خطابش می کردند. همان روز که موهایش را آلمانی کوتاه کردی و فرستادیش مدرسه. موهای لختش دیگر بور نبود خرمایی رنگ شده بود. اولین روز مدرسه. با آن بینی کوچولو قلمی. یادت می آید همان روزها که معدلش دائم بیست می شد و معلم به جای ذهن خلاق بچه از شما تشکر می کرد. آه شیر خوردنهای کودکیش. همه اش خاطره است یادت می آید که هیچ لذتی در آغوش کشیدن بچه و شیر دادن بهش را تداعی نمی کند. یادت می آید. همان وقتها که از مسافرت می آمدی با دسته گل توی فرودگاه، یا همان وقتها که بی خبر می آمدی بعد از دو ماه از فرودگاه با تاکسی داشتی چمدانها را می گذاشتی پایین با غیرت مردانه اش با دماغ باد کرده از دوران بلوغ از راه رسید و چمدانها را گرفت و سرت را بوسید. یاد گرفته بود که دیگر بزرگ شده و توی خیابان نباید گونه مادر را بوسید. یادت می آید همه اش خاطره است. روز کنکور با آن تب و جوشهای صورتش از شدت آبله مرغان وقتی گفتی برسانمت با یک حالتی غیض مانندی گفت مگه بچه ام؟! یادت می آید همه اش خاطره است. وقتی برای آینده اش بحث راه انداختی و لیست نوشتی . فکرش را می کردی همان تکانهای داخل شکم با ریشهای صورتش و قدی دو سر و گردن بلند تر از تو تا آینده ای نه چندان دور قرار است ازدواج کند و شود مرد خانه ای و یا پدر خانواده ای. فکرش را بکن باورت می شود. همه اش خاطره است.

خدایا شکرت به خاطر این خاطرات خوش.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:43  توسط آدم چاق  | 

زندگی مانند یک سلف سرویس است که آدم هرچه خودش بخواهد از آن بر می دارد و می خورد. حالا آدمها دو دسته هستند. اول آنهایی که دائم به فکر غر زدن نسبت به نداشته هایشان هستند و محاکمه گذشتگانی که باعث این مشکلات شده اند و غلو کردن در مورد مشکلاتشان و دائم غصه خوردن و نق زدن و دسته دوم کسانی که حتی تو بدترین وضعیت زندگیشان هم نگاه می کنند که نکات مثبت آن زندگی چیست؟ آن را ببینند به دنبال راهکار منطقی بگردند و به جای غصه خوردن سعی کنند با کوچکترین چیزها شاد باشند و خوشحال و سرخوش. اعصاب اینجور آدمها هم فولادی نیست. زندگی اینجور آدمها هم با غصه و غم همراه است ولی زود خودشان را جمع و جور می کنند و رو به سوی آینده چه مقطعی و چه بلند مدت برنامه می ریزند و تلاش می کنند با دست و پا زدن مشکلاتشان را حل کنند. دوستی دارم که همین اواخر در مورد متکدیان تحقیقی انجام داده است و نکته جالبش این است که حتی در این قشر هم جوانترها این شغل را موقت دانسته و به فکر ایجاد شغلی آبرو مندانه هستند و تعداد کمی این را بعنوان یک شغل دائم انتخاب کرده اند و به آن نگاه می کنند. خوب این وضعیت متکدیان است چه رسد به آدمهای عاقل و با سواد و بالغ که خیر سرمان در دنیای مجازی هم راه داریم و مهارتهایی را هم یاد گرفته ایم. یا دوستی دارم که همسرش دچار بیماری لاعلاجی شده و دکترها جوابش کرده اند و به وضوح به او گفته اند که نهایت یک سال دیگر بیشتر زنده نیست و از آن بدتر همسرش خارج از کشور است و نزدیک نیز نیست و دست برقضا وبلاگ هم دارد اما دائم تلاش می کند نکات مثبت زندگیش را ببیند از شیرین زبانیهای دخترش لذت ببرد و شکر گذار شغلش و استعدادش باشد و اینکه دارد ادامه تحصیل می دهد ازساعت به ساعت کلاسهایش لذت ببرد و .....
حکایت این چند روز بنده و بلاگ بنده همین است. عده ای می آیند و می گویند از شکرگزاریهای آخر پستهایتان انرژی می گیریم و ... عده ای می آیند و می گویند داری پز می دهی و کلاس می گذاری و عده ای هم می آیند و اصلا مسخره می کنند. خوب دوست عزیز من طوری بزرگ شده ام که معتقدم شکر نعمت نعمتت افزون کند / کفر نعمت از کفت بیرون کند. من می توانم بیایم از شکاف کف کفش همسر حرف بزنم که طی دو ماه گذشته دائم یخ و برف در محل کارش که یک منطقه کوهستانی و پر برف در زمستان است وارد کفشش شده و پاهایش یخ زده و نتوانسته توی این دو ماه یک جفت بوت بخرد چون هزارجور مشکل داشته. می توانم از حرص و جوشهای محل کارم بنویسم. می توانم مثلا از مسائل مدرسه پسر کوچیکه بگویم و اینکه به جای اینکه بچه درسخوان مدرسه را که معدلش نوزده و هشتاد و سه شده تشویق کنند به خاطر اینکه بچه مدیر مدرسه نتوانسته نمره بیشتری بیاورد و اول شود چطور اعصاب همه را بهم ریخته اند.
خوب همه اینها را گفتم تا آنهایی که احیانا حسادت می کنند و دری وری برایم می نویسند بدانند که همه زندگیها سختیهای خودش را دارد. همه زندگیها مشکلات خودش را دارد. این دست خودمان است که قسمتهای خوبش را ببینیم و خدارا شکر کنیم و یا دائم غر بزنیم و اعصابمان را خرد کنیم و غصه بخوریم و با انرژی منفی و اعصاب خراب روز بعدمان و ماه و سال بعدمان را خرابتر کنیم.

خدایا شکرت به خاطر همه چیز. خدایا می دانم که لیاقت خیلی چیزها را نداشتم ولی تو به من هدیه دادی پس متشکرم. خدایا مهربان باش . خدایا می دانم اصلا در خور پذیرش العفو هایم نبودم ولی می دانم مهربان هستی پس باش. خدایا باش همینکه باشی می دانم همه چیز جور است و همه چیز درست و درمان حل و فصل می شود. دوستان برایم دعا کنید خیلی نیاز به انرژی مثبتتان دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:5  توسط آدم چاق  | 

کادوی تولد خداوند دقیقا روز تولد به دستم رسید. خواهر جان زنگ زدند و گفتند سال آینده نوبت حج واجبم است. از دیروز یک حالی هستم. دوتا مشکل هست که امیدوارم حل شود. اول: مشکل مالی که امیدوارم تا آن وقت حل شود. امسال بین هفت و هشتصد تا ده و هشتصد بسته به کاروان متغیر است.  دوم اینکه نوبت همسرجان با من نیست و نمی دانم باید چه کنم. قطعا وقتی فعلا برای هزینه یک نفر بودجه لازم را ندارم خریدن فیش آزاد هم برایم امکان پذیر نیست. از آن مهمتر قانون عربستان است که زنان بدون محارم برای ورود دچار مشکل می شوند و .... می دانم راهکارهایی هست ولی دقیق نمی دانم چه راهکارهایی. خدایا خودت کمک کن.
امروز هوا خیلی سرد است. خدایا به داد خیابان خوابها برس. بچه های کار . دوستان عکسهایی از تنکابن و روستاهای اطراف شفت فرستادند ارتفاع برف تا دو و نیم متر می رسد. در خانه زندانی شده اند. خدا را شکر که نعمت گاز برایشان هست و مجبور نیستند مثل قدیمها توی این برف و سرما بروند پی نفت و .....
هنوز هم دارد می بارد. صبح توی اداره اتاقم هم خیلی سرد بود ولی حالا خوب است و دارم از پشت پنجره اتاقم به حیاط اداره نگاه می کنم. این روزها کارهایم کمی ملایم است و منتظر نظر ناظران و داوران در مورد کارهایم هستم. چند شبی هست که به راحتی سرم را روی بالش می گذارم. و ریتم زندگیم به وضعیت سابق خود برگشته است.
خدایا شکرت به خاطر همه آنچه که دادی و گرفتی و ندادی. تک تک نمره های پسر بزرگه می آید و خوب است. پسر کوچیکه هم معدلش نوزده و اندی شد. بچه ما هم مثل ما مشکل غلط املایی دارد و تنها درسی که نمره خوب نیاورده ادبیات فارسی است که یک قسمت املاء هم داشته. باز هم خدارا شکر. نوک بینی ام یخ کرده و احساس میکنم نوک انگشتان پایم یخ کرده است. لازم است خودم را به رادیاتور بچسبانم تا کمی گرم شوم. الهی شکر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:4  توسط آدم چاق  | 

اندر مصائب چاقی همین بس که روز تولدت همسر با دسته گل بیاید خانه و وقتی بچه ها می گویند بابا پس کیک و شیرینی کو؟ جواب بشنوند دیدم مادرتان چاق می شود نخریدم؟!!!!!!!!!!!!!!


بعدا نوشت: کلیه مدارس تهران در تمامی مقاطع فردا تعطیل شد.

پ ن: پروانه خانم از تذکر به جایتان متشکرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:28  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر