بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

این روزها خیلی داغ است. خیلی خیلی خیلی داغ است. مخصوصا که مجبور باشی در یک روز سه جا جلسه بروی و آخر سر هم جسم خسته ات را بکشانی منزل خواهر شوهر مهمانی افطار که خدای نا کرده انگ خسیس نخوری که برای افطاری - تولد دردانه فرزندش نرفته و کادو تقدیم نکرده ایم. کاش می شد به قول همسری این یکی را خشکه حساب کرد و ریخت به حساب بچه!! حداقل اگر مثل خواهر ها رودر بایستی نداشتیم و راحت می رفتیم روی تخت ولو می شدیم تا موقع افطار کمتر اذیت می شدیم. ولی اینکه مثل عصا قورت داده ها مجبور باشی تا 11 شب بنشینی بعد از آنهمه خستگی دیگر هیچ. هر چند در این هفته مهمانی افطار خواهر جان را هم پیچاندیم کلا!!!!!

پسرها این روزها به نظرم در حال نابود شدن هستند. گونه های پسر بزرگه فرو رفته وپسر کوچیکه هم که دیگر نگو یک وضعی است اصلا. غذای سحرو افطار شخص بنده هم شده هندوانه!! از ترس اینکه مجدد مشکلات عفونت مجاری و ... عود کند و نتیجه 24 روز روزه داری برای بنده فهمیدن این موضوع بود که اولا یک عده به عمد چوب برداشته اند و دین ستیزی می کنند و از هیچ کاری از اس ام اس های جوک در مورد نماز و روزه و ... گرفته تا مثلا روشنگری در مورد هزینه های حج و روزه خواری علنی و مسخره کردن روزه داران و نماز خوانها و باحجابها و ....... دریغ نمی کنند. خدایا اگر هدایت پذیرند هدایتشان کن.

شکر خدا در این چند روز شیفتی کردن همکاران کارمان خوب پیش رفته وکسی دستمان را تو پوست گردو نگذاشته است. امیدوارم که این هفته آخر ماه مبارک هم همینطوری باشد.

وقتی ماه رمضان رو به پایان می رود انگار یکجورایی دل آدم میگیرد. انگار یک غمی در دل آدم لانه می کند که وصف شدنی نیست. خدا کند که دست خالی نباشیم.

خدایا به حق این روزهای عزیز شر آدمهای بی جنبه و شرور را به خودشان بر گردان. خدایا به ما فهمی بده که به اندازه حسین فهمیده بفهمیم. خدایا کاری کن که همه ما در سن تکلیف باقی بمانیم و از آن خارج نشویم. خدایا به ما بینشی بده که فرق محرم و نا محرم  و فلسفه اش را درک کنیم. خدایا ذهنم پریشان است، قلبم بی قرار است و افکارم شوریده اند و درمانده ام. پس رشته زندگیم را به دستهای امن تو می سپارم آنگاه طوفان می خوابد و آرامش تو حکمفرما می شود. خدایا باش. مثل همیشه مهربان و بخشنده و نزدیک

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 10:57  توسط آدم چاق  | 

بعد از احیا هر چهره نورانی ای را دیدی از ته دل می گویی خوش به حالش. امسال هم شب 21 ماه رمضان تمام شد و آخر شب وقتی به چهره های سبک و نورانی نگاه می کردم گفتم امسال هم تمام شد خدا کند که دستهایم خالی نباشد.

خدایا شکرت که یک سال دیگر شبهای احیا را به چشم دیدم. خدایا شکرت بابت اینکه یک ماه رمضان دیگر را در کنار خانواده مان بودیم. خدایا شکرت به خاطر صلح و آرامشی که در کشورمان حاکم است. آقا سلام. آقا می شود برای من هم دعا کنید؟ خیلی محتاجیم آقا. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و بخشنده و نزدیک تر از رگ گردن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:49  توسط آدم چاق  | 

امشب تمام آینه ها را صدا کنید،
وقت اجابت است رو به سوى خدا کنید،
اى دوست باآبرو در نزد حق،
درشب لیلة القدر مرا هم دعا کنید…

دوستان در این لیالی قدر ما را هم از دعای خیرتان محروم نفرمایید. بیایید یک قرار با هم بگذاریم که بی نام و بانام، دیده و نادیده این شبها یاد هم باشیم و برای هم دعای خیر و آرزوی قبولی طاعات و برآورده شدن حاجات کنیم.

خدایا باش. من را بهتر از تو مونسی نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 17:31  توسط آدم چاق  | 

از بس دزدی زیاد شده و عملا کاری از پلیس بر نمی آید اشباع شده ایم. دو سه روز قبل بعد از این که از کار برگشتم پسرها رفته بودند منزل خواهر جان دکتر و همینکه بنده خواب و بیدار بدوم برگشتند منزل.بماند که از شب خاله جانشان دعوتشان کرده بود که حالا که پدر ومادرتان می روند هیات شما بیاید افطاری منزل ما و پسرها هم از خدا خواسته رفته بودند و با پسرخاله جانشان حسابی منزل خاله جانشان خاله بازی کرده اند و .... خلاصه ما نیمه خواب بودیم که صدای قفل و کلید را شنیدیم و دیدم پسرها و پسرخاله جانشان تشریف آوردند داخل. و در جواب نگاه پرسشگر بنده گفتند که پسرخانه می خواهد برود کلاس فوتبال از آنجایی که کلاس مذکور نزدیک خانه ماست تشریف آورده اند که بیشتر دور هم باشیم. من هم گفتم زنگ بزن به خاله ات بگو افطار بیایند اینجا حالا که پسرشان هم اینجاست. آن یکی خاله ات را هم که نزدیک است خبر کن. حالا فکر می کنید ساعت چند است بنده اینجوری دارم برای افطار مهمان دعوت می کنم؟ 5:30.

به پسر بزرگه گفتم مادرجان اگر می شود لطف کن مقداری نخود و لوبیا بریز توی زودپز و تا خط مینی مم هم آب بریز بگذار بپزد من خستگی در کنم بلند شوم غذا بپزم. پسر بزرگه علاوه بر این کار لطف کرد دو تا بسته مرغ هم گذاشت بیرون که کار بنده را راحت کرد. جای شما خالی آش دوغ خوشمزه ای شد. همراه با چلو مرغ که اصلا هم خورده نشد. من هم نامردی نکردم ریختم توی ظرف ببرند سحری بخورند.(قضیه یا می خوری یا می ریزم توجیبت خخخخخخ). خلاصه ساعت 11 بود که مهمانان محترم راه افتادند که بروند. هنگام افطار هر کدام که می آمدند می گفتند توی کوچه شما مثل اینکه یکی از خانه ها برنامه هیات افطاری برپاست به خاطر همین جا نبود بردیم ماشین را مثلا خیلی دورتر پارک کردیم. ساعت یازده و نیم بود که دیدم شوهر خواهر دکتر زنگ زد که به پسر بزرگه بگویید بیاید کمک! چه شده؟ ماشینمان را دزد زده! چی ماشین را بردند؟ نه خیر کامپیوتر ماشین را بردند. آقا انقدر اعصابمان خورد شد که خدا می داند. گفتم الان می آید. خلاصه تا پسر بزرگه کمک کند ماشین را بیاروند دم در خانه و ببرد خاله جانشان را برساند و برگردد ساعت 1 شب بود. پرسیدم به پلیس زنگ زدید؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت این بنده خدا که بیمه بدنه نکرده بود وقتی هم گفتم گفت فایده ای ندارد بیمه که نیست اینها هم که پیدا بکن نیستند. یادم افتاد چند سال قبل که یکی از اقوام را خفت کرده بودند و موجب جرح شده بود هم با اینکه طرف را یافته بودند پلیس کاری نکرد. یا همین خواهر وقتی کیفش را موتوری زد و خواهر توی آلبوم خلافکارها طرف را یافت و با انکار پلیس که نه کار این نیست مواجه شده بود و ... گفتم خوب حق دارند که اصلا دیگر پلیس را جزو آدمیزاد مفید این مملکت حساب نکنند. یا مثلا وقتی که موتور همسر را دزد برد و هیچ وقت پیدا نشد و یا رینگ ماشین را که سال گذشته برده بودند و ....وقتی در یک فامیل چندین بار سرقت انجام شود و پلیس محض رضای خدا حتی یک مورد را هم نتواند پیدا کند همین می شود که به اشباع عدم اعتماد می رسیم و دیگر اصلا خبرشان نمی کنیم که حتی گزارش بنویسند. زیرا گزارش نوشتن همانا فردا بیا کلانتری تکمیل گزارش کن همانا چند روز علاوه بر سرمایه به سرقت رفته وقتمان هم توسط پلیس به سرقت برود همان. حالا یک سوال دارم از کسانی که اینجا را می خوانند ماموری که معمولا می آید برای نوشتن گزارش نمی تواند سایر برگه های لازم را هم بیاورد که فرد مجبور نشود وقتش را صرف دادگاه و پاسگاه و ... کند؟ حتما باید گزارش در کلانتری تکمیل شو؟ راهکار بهتری نیست؟ بماند که از دیروز تا کنون پسر بزرگه و همسر و شوهر خواهر به دنبال کامپیوتر ماشین می گردند و رنج قیمتها از یک و صد بگیر تا سه چهار تومان متغیر است. گویا هر کس هرچقدر تیغش ببرد می کند!

خدایا شکرت بابت سلامتی که به اعضای خانواده داده ای. شکرت بابت سفره های افطاری که شنیدن صد اسم جلاله هنگام افطار با آن آهنگ دلنشینی که از تلویزیون پخش می کنند کلی برکت را به آن روان می کند. خدایا شکرت بابت ساعات پس از سحری که تا طلوع آفتاب صدای بلبل و گنجشکها از حیاط خلوت نوید بخش سبحان الله گفتن به خداوند است و به پیشواز نور و روشنایی رفتن. خدایا شکرت بابت آرامش این روزها. خدایا هنوز هم به بر سر قرارمان هستم . پروردگارا یک ذهن آرام، یک تن سالم، یک خواب شیرین، یک خیال راحت، یک روز قشنگ، یک خبر خوش، یک خوشی از ته دل نصیب ما و همه دوستان دیده و نادیده ام بگردان. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 7:19  توسط آدم چاق  | 

سلام

چند روز پیش در جمعی از دوستان روانشناس بودم. از هر دری سخن گفتیم. شوخی و جوک و ... بعد وسطش بحث جدی داشتیم. عکس های تو گوشی هم دیدیم و درباره اش نظر دادیم. تا این که یکی از بچه ها عکس یک خانم را نشون داد که هیکل زیبا و به نظر من زیاد از حد فانتزی و مصنوعی داشت.

این عکس بهانه ای شد تا دوستان درباره هیکل و ظاهرشون حرف بزنند. از انواع و اقسام رژیم ها و نتایجش بگیر تا ورزش ها و ماساژهای مختلف و بعد هم عمل های زیبایی جورواجور!!!!

اولش فکر کردم شوخیه ولی بعد دیدم نه بحث زیاد از حد جدی شد! حرف از دکترهای مختلف زیبایی و مدل های مختلف جراحی و برداشتن چربی از یک قسمت و تزریق به یک قسمت دیگه و ... شد!

برام هم عجیب بود و هم جالب بود که دو نفر از دوستانی که بیشتر از همه مشتاق چنین اعمالی بودند و با جدیت دنبال دکتر خوب می گشتند از زیباترین و خوش هیکل ترین بچه های گروه بودند که من به شخصه نمی تونم عیبی روشون بگذارم.

برام عجیب بود که چرا این قدر به هیکلشون اهمیت می دهند. خوب من به شخصه خوشم میاد کسی نسبت به ظاهر و هیکل و تناسب اندامش توجه داشته باشه ولی وقتی از حد نرمال بگذره و به وسواس برسه برای من قابل توجیه نیست.

چیزی که برام عجیب تر بود این بود که این دوستان قرار بود در آینده روانشناس بشند و مراجع ببینند.

این ها کسانی هستند که قراره به دیگران کمک کنند که روی عزت نفسشون کار کنند. به دیگران یاد بدهند از داشته هاشون لذت ببرند. خودشون را دوست داشته باشند و از چیزی که هستند و دارند راضی باشند و بهش افتخار کنند. کمک کنند که مراجعشون نکات مثبت زندگی و خودشون را ببینند و بهش احترام بگذارند. نقاط ضعفشون را بپذیرند و خودشون را همون طوری که هستند قبول داشته باشند.

این ها کسانی هستند که قراره در راه رسیدن به تعالی و زندگی بهتر به دیگران کمک کنند. یاد بدهند که اصل زندگی چیزی فراتر از ظاهریه که روزی خواهی نخواهی دست قهار زمان اون را به یغما می بره. یاد بدهند که به باطن و معنویات بیشتر از ظاهر و مادیات توجه کنند. اصل و هدف زندگی را کشف کنند و ازش بهره ببرند.

برام سئواله کسی که خودش حس خوبی نسبت به ظاهرش نداره و همه هویت زنانه اش، استعدادهای خارق العاده و توانمندی هایش را در ظاهر و هیکلش می بینه چه طور می تونه حقیقتا به دیگران یاد بده که از زندگی همون جوری که هست، لذت ببرند و مثبت اندیش باشند؟! چه طور می تونند به زنان دیگه یاد بدهند که به خودشون و شخصیتشون و جایگاهشون احترام بگذارند وقتی باور دارند مهم ترین راهی که در ذهن مردانشون می تونند دوست داشتنی باشند اینه که هیکلی فانتزی تر داشته باشند؟!

 

کاش توی دانشگاه های ما به جای یاد دادن پوسته نظریات و امتحان از یک سری حفظیات، بهمون یاد می دادند اول چگونه خودمون را دوست بداریم و چه طور بتونیم به صورت عملی این نظریات را در زندگی پیاده کنیم.

راستش را بخواهید وقتی خوب نگاه می کنم خیلی از روانشناس ها و حتی اساتید این رشته اگرچه از نظر علم و دانش این رشته بسیار توانمندند ولی در عمل و در زندگیشون بسیار کم از این دانسته ها استفاده می کنند.

از وبلاگ خانم و آقای اردیبهشتی

http://mayfamily.blogsky.com/1393/04/21/post-85/%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%B2%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 9:25  توسط آدم چاق  | 

چند روز پیش برنامه ماه عسل یک آدمی را آورده بود که بنده خدا 240 کیلو بود و بدون واکر و .... نمی توانست حرکت کند. فکر می کنید پروسه چاق شدن ایشان از کجا شروع شد؟ از سربازی. دقیقا همین از سربازی. زیر پای طرف نشسته بودند که برای اینکه معاف شوی یکی از راهها چاق شدن است که باعث می شود جزو بیماران به حساب بیایید. ایشان هم با خوردن برخی داروهای اشتها آور و ... شروع کرده به وزن گرفتن و این کار انقدر ادامه پیدا کرده که دیگر کنترلش ازدستش در رفته و آنقدر چاق شده که طی 13 سال گذشته چنین وضعیت اسفناکی یافته است. زیاد دکتر و دوا کرده. چندبار رژیم گرفته ولی به خاطر اینکه اعصابش بهم می ریزد مجبور شده است ول کند. وقتی 140 کیلو بوده ازدواج کرده ولی حالا دیگر وضعیت بدی دارد و کل خانواده و زن جوانش درگیرش هستند. متولد 62 است و ....

دلم برایش سوخت. شاید هیچوقت نتوانم کاملا درکش کنم ولی آنجایی که می گفت مردم مسخره ام می کنند و اشک در چشمانش حلقه زد را خوب درک کردم. بی اختیار بغض گلوی مرا هم فشرد. دقیقا می دانستم چه می گوید. هرچند الان دیگر انقدر چاق نیستم که مثلا یک بی شعوری مثل همان راننده تاکسی دو سال پیش بخواهد حرفی بزند و یا نگاه معنی دار خدماتی بعد از خراب شدن صندلی مرا به این اصل برگرداند بس که چاقی! ولی هنوز که هنوزه می بینم که لقمه هایم شمارش می شود، هنوز که هنوزه توی جشنها می بینم که مثلا مادرم چشم دوخته من بالاخره یک قورت از آن نوشابه گازدار می خورم یا خیر تا جستی بزند و از دستم بگیرد و بگوید تو رژیمی. هرچند دیگر کمی راحت تر از قبل نه البته خیلی راحت، در مانتو فروشیها می توانم یک مانتو انتخاب کنم ولی هنوز پوشیدن بدون دغدغه مانتوی رنگ روشن و خریدن لباس مجلسی مناسب و .... ام آرزوست و بسنده کرده ام به همان دو تا لباس مجلسی ای که سال گذشته از مکه خریده بودم. آخر می دانید تولید کنندگان آنجاها پذیرفته اند که آدمهای چاق هم باید لباس بپوشند در نتیجه وقتی لباس مجلسی و .... می خواهید در همه سایز وجود دارد.

حالا خواستم به احسان علیخانی پیشنهاد بدهم برود سراغ سایر آدمهای چاق و اصلا در مورد آدمهایی که به خاطر چاقی کلی به دردسر افتادند، جراحیهای سنگین کرده اند، رژیمهای بی حد و سخت گرفته اند و مثلا کبدشان را از دست داده اند، مسخره شده اند، طلاق داده شده اند، بچه دار نشده اند، به خاطر لیپو ساکشن و ... آمبولی کرده و به کما رفته اند و با معجزه نجات یافته اند، یا مثلا بعد از خودکشی لاغر شده اند و زیر جراحی لیفتینگ تا مرگ پیش رفته اند و .....  یک شب برنامه بگذارد. این برنامه که در مورد سربازی بود. ولی فکر کنم برنامه جالب و پر بازدید کننده ای بشود.

این شعر دعاگونه یادگار پدرم است که در چهار سالگی به من یاد داد. تصمیم گرفتم من هم یادگاری به بچه ها و خواهر زاده هایم یاد بدهم. شاید شما هم دوست داشته باشید بچه هایتان یاد بگیرند. همیشه بعد از نماز به سجده می رفت و این را می خواند و به ما هم توصیه می کرد که بخوانیم:

یارب به حق عرش و کُرسیت/ شش چیز به ما عطا فرستید/ علم و عمل و خدا پرستی/ ایمان و امان و تندرستی/ شکر می کنم خدارا/ قل هو الله فرجا/ اسم بزرگت همه جا/ یا فرجا یا فرجا یا فرجا

خدایا شکرت بابت نعمتهایی که به راحتی فراموش می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 5:10  توسط آدم چاق  | 

این جمله «حالا که چی بشه» یک اثر روانی بدی دارد که کلا اراده و اعتماد به نفس و همت حالا هرچی که اسمش را می گذارید کلا به باد فنا می دهد. اولش به صورت یک جوک برایم فرستادند و امروز به شخصه آن را تجربه کردم. یک کاری دستم هست که هرچی تلاش می کنم تمام نمی شود. چرا ندارد چون هرچی می نشینم و فکر می کنم یک حالا که چی بشه به نافش می بندم و بی انگیزه تر از قبل می گذارمش کنار. امروز داشتم با خودم فکر می کردم ببین این کار تمام نشود چند سال زحمتت به باد فنا می رود. حالا هرچی اصلا بگو هیچ نتیجه ای هم توی زندگیت نداشته باشد آخه آدم تو که اهل نصفه نیمه گذاشتن کار نبودی. تو که همیشه می گفتی یک کار متوسط اما کامل بهتر از هزارتا کار نصفه نیمه ایده آل است. پس دست از این ایده آل گرایی مسخره ات بردار و گور بابای تمام چیزهایی که باید می شد و نشد. بشین این کار را حتی به قیمت تمام وقتهای تابستانی که می توانی خوش بگذرانی و مسافرت بروی و روی مبل جلوی کولر لم بدهی و شبها سر شب بخوابی و .... تمام کن تا دیگر هی یکبار سنگین روی شانه ات توی خواب و بیداری سنگینی نکند.

کار نیمه کاره مثل آدمی می ماند که با کسی قهر است و هی یک چیزی روی دلش سنگینی می کند. توی جمعها همش باید مراقب باشد که چشمش به چشم طرف نی افتد. همش خواب طرف را می بینی و اعصابت به هم ریخته است. همیشه و همیشه انگار یک چیزی بدهکاری به خودت. انگار دائم داری خودت را یقه می کنی بابت آن. یا مثل بدهکاری می ماند این کار نیمه کاره. خلاصه هرچه که هست یک کار نیمه کاره که حالا دیگر سالبه به انتفاع است هم نباید نیمه کاره بماند. پس سر رسید را بر می داری و در کنار تمام کارهای ریز و درشتی که داری قدم به قدم برای آن کار هم برنامه ریزی می کنی. به امید اینکه مثلا تا آخر تابستان تمام شده بکوبیش روی میزت و بگویی این هم از این و آنوقت بنشینی به تمام شده اش نگاه کنی و کیف کنی و هی ذوق کنی.

خدایا شکرت. بابت خنده های کش دار پسر بزرگه که امروز ذوق مرگ بود به خاطر نمره های خوبی که گرفته. امیدوارم بابت آن یک درسی هم که امتحان را خراب کرده بود خدا خودش کمک کند. خدایا شکرت بابت نان سر سفره و عطر چای که دم افطار در خانه می پیجد. خدایا خودت کمک کن که بتوانم به قولم عمل کنم. خدایا هنوز هم دارم به ودیعه ات نگام می کنم و هر روز و هر روز به عهدمان فکر می کنم. خدایا باش. مثل همیشه باش. خدایا پناهم باش وقتی که به سمتت می آیم. امیدم باش وقتی دلم گرفته است. گوش باش وقتی که زاری می کنم. خدایا باش. مثل همیشه تواناو مهربان و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 19:42  توسط آدم چاق  | 

راستش را بخواهید تا سال قبل که مشرف شده بودیم خانه خدا تجربه نکرده بودم که می شود قرآن را چند روزه ختم کرد که هم زندگی آدم سرجایش باشد و هم به کارهای مختلف برسید و ... بعد با خودم گفتم من که متن خوان قوی ای هستم و طی کمتر از یک دقیقه یک صفحه کتاب را می خوانم و .... خوب قرآن را هم همینطوری تقسیم بندی کنم و بخوانم. یکی از بچه ها لطف کرده بود و راهنمایی کرده بود که تا می توانی در این سفر قرآن ختم کن. وقتی بر می گشتم خیلی شاد بودم چون آیات پایانی اولین ختم قرآن را روی فرشهای سبز رنگ روضه کنار مقبره پیامبر و خانه حضرت زهرا می خواندم و دومی را توی حرم امن الهی. امسال ماه رمضان سعی کردم این تجربه را دوباره تکرار کنم. خیلی هم عالی بود. از سه روز پیش شروع کردم و با کمال افتخار عرض می کنم که می شود طی شش روز قرآن را ختم کرد با روزی فقط سه ساعت تلاوت آیات. بچه مذهبیهای این وبلاگ امتحان کنید. انقدر لذت بخش است به خصوص ساعات پایانی روز که دارید سینه خیز به افطار نزدیک می شوید انقدر کیف دارد یکدفعه سرتان را بلند می کنید می بینید صد صفحه روزانه تان را خوانده اید و دقیقا نیم ساعت تا افطار مانده و باید چای آماده کنید.

این قرآنی که بنده دارم ترجمه نظم دارد و اشعارش هم خودش دنیایی حرف با آدم می زند. از آن بنده خدایی که این قرآن را با این ترجمه متفاوت به من هدیه کرد سپاسگزارم و امیدوارم که همیشه زنده و سلامت باشد.

دیروز با خودم گفتم ای کاش یک بارانی ببارد و هوا کمی خنک شود. ای کاش ببارد. واقعیت این است که باران همیشه نمی بارد تا دلتنگ باران شویم. باران را سنگها نمی فهمند. باران را دل نرم خاک خوب می فهمد. سنگها نیز روزی خاک می شوند. آنوقت می فهمند باران چه می گوید. همه رودها نیز دلشان برای باران شدن می تپد. برای همین دل به دریا می زنند تا باران شوند. دریا ابر می شود و ابر باران می شود و باران جوی می شود و جوی رود می شود و رود دریا و دریا باران می شود. و این است چرخ زندگی .

خدایا شکرت. فقط همین شکرت بابت میلیونها نعمتی که دادی و من حتی حواسم به آنها نیست. خدایا باش مثل همیشه دست حمایتت را از زندگی ما بر ندار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 12:29  توسط آدم چاق  | 

تقریبا از وقتی بخاری خاموش شد و آن طوفان عجیب کلاهک لوله بخاری اتاق پسر بزرگه را انداخت متوجه شدیم که همسایه دار شدیم. دو تا گنجشک با عشق و علاقه خانه آینده خودشان را توی دهانه لوله بخاری اتاق پسر بزرگه درست کردند و هر روز من از پنجره آشپزخانه می دیدم که ذره ذره و دانه دانه الیاف و خاشاک و ... می آورند تا لانه بسازند. بعد هم دیگر زندگیشان آرام شد و به آرامش رسیدند. یکی دو هفته ای بود که آرام بودند بعد صداهای ضعیفی می آمد که در پس صدای کولر مخفی می شد یک چیزی مثل جیر جیر. فهمیدیم که جوجه ها سر از تخم در آوردند و آن روزها هر روز من از پنجره آشپزخانه می دیدم که چطور دو تا پرنده با هم تلاش می کنند و می روند و می آیند. حالا چند روزی هست که صدای جیرجیر این پرنده ها که به بالغ شدن نزدیک می شوند زیاد تر و شبیه تر به پدر و مادرشان شده. احتمالا همین روزها باید از همان پنجره آشپزخانه نظاره گر آموزش پرواز به جوجه هایشان باشیم. پر واز به آینده. پرواز به مستقل شدن. پرواز برای زندگی جدید. پرواز برای تشکیل یک خانواده جدید.

حالا امروز پسر بزرگه می گفت مامان کلافه ام کرده اند سر وصدای اینها. اصلا نمی توانم برای امتحان تمرکز کنم. گفتم مامان اگر مثل اوایل فکر می کردی صدای جیرجیر کولر است باز هم تمرکزت را از دست می دادی. بگذار زندگی کنند. برای امتحانت هم برو اتاق ما درس بخوان. چند وقت دیگر می روند.

خدایا شکرت. خدایا بابت سفره های افطاری. تا کنون دوتا افطاری دعوت شدیم که خیلی هم خوب بود. هیأتمان هم شروع کرده اند به افطاری دادن ولی من هنوز توفیق نداشتم که بروم. شاید تا چند روز آینده که کارها سبک تر می شود ما هم رفتیم جایی قصد ده روز کردیم و ماندیم. اگر شانس بیاوریم مثل سال گذشته شاید رفتیم همان روستای پر از گل و ریحان. خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت آرامش بچه ها، بابت آرامش همسر، بابت مهربانیت در این روزها. خدایا باش. مثل همیشه باش. خدایا وقتی به سمتت می آیم مرا پذیرا باش. خدایا وقتی زاری می کنم گوش باش و خدایا وقتی دلتنگت می شوم مهربان باش. خدایا باش. مثل همیشه مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 11:16  توسط آدم چاق  | 

عصرهای جمعه که می شود انگار همه چیز حوصله آدم را سر می برند. امروز شاید بی جهت دلم گرفته بود. پسر بزرگه بهانه های بی دلیل می آورد و همسر هم صبح زود زده بود بیرون. چند باری نشتسم که کار کنم اما نشد. نشد که نشد ذهنم را جمع کنم. می دانید آدمها مثل کش می مانند. کش را که می کشی تا یک جایی ظرفیت دارد وقتی از حد ظرفیتش بیشتر بکشی از دستت در میرود و می خورد توی چشم چالت و حسابی دمار از روزگارت در می آورد. نباید به آدمها بیش از حد توانشان فشار آورد. فکر کردم این روزها بیش از حد به خودم فشار آوردم. اینکه چهار شب پشت سر هم تا صبح کار کنی و نهایت یکساعت بعد از اذان بخوابی و دوباره کار و کار و کار آخرش همین می شود. یک روز صبح با سردرد یکطرف از خواب بیدار می شوی و هی دلت می خواهد سرت را یکوری بگذاری زمین. امروز از صبح حالم اینطوری بود. هی سرم را یکوری گذاشتم روی زمین و درد را تحمل کردم. ترسیدم حتی یک مسکن بخورم. ترس از کهیر زدن خودش یک مصیبت است. دلم بی جهت امروز گرفته است. خیلی بی جهت. از آن روزهایی بود که هرچه فکر کردم نفهمیدم چه مرگم است. انگار یک غم کهنه دارد غلیان می کند و خود را از زیر فرسنگها گوشت و خون و عمر آدم بالا می کشد. دیشب به همسر گفتم برای بعد ماه رمضان برنامه سفر نداری؟ انگار نشنید. یا شنید داشت فکر می کرد. بعد امروز زنگ زده و می گوید ببین کجا برویم که دو سه روز بیشتر وقتم را نگیرد. معلوم بود شنیده فقط مثل همه مردهای عالم که زورشان می آید زبان دو مثقالی را بگردانند هیچ جوابی نداده و اول 18 ساعت فکر کرده بعد جواب داده. آخ که این اخلاق را پسر کوچیکه هم از او به ارث برده. اخلاق بدی نیست ولی ای کاش مثلا یک کلمه زبان مبارک را بچرخاند و بگوید مثلا بگذار فکر کنم سر فرصت به شما می گویم و یا الان ذهنم درگیر است صبر کن یکی دو روز دیگر جواب می دهم. اینکه اصلا خودش را به نشنیدن بزند سخت است. شاید هم دلیل این همه گرفتگی خلقیات بنده این است که چند روزی است من و همسر وقت نکردیم روی آن مبل دو نفره بنشینیم و بگوییم و بگوییم و بگوییم. از هرچیزی که دلمان را سنگین می کند و یا هر سوال بی جوابی که برایش هزارتا احتمال توی ذهنمان می چینیم. شاید امروز بشود. شاید هم نشود. 

از صبح اولویتهای سررسیدم دارد جلوی چشمم رژه می رود. فکر اینکه به موقع تمام نشود. فکر اینکه این کار به نتیجه نرسد. فکر اینکه خستگی یک عمر به تنم بماند. فکر اینکه پسر بزرگه دو روز پیش بعد از امتحان چقدر گرفته بود و غم چشمهایش هزارتا حرف داشت. فکر اینکه تجربه دو ترم پیش دوباره برایش تکرار نشود و  فکر اینکه همسر دیروز فقط یک کلام از دهانش در رفت که بنا به دلایل از پیش طراحی شده حسابش خالی شده و حواسمان باشد که تا سر برج سینه خیز هم ممکن است نرسیم و هزارتا فکر دیگر. چشمم که به قاب عکس کریستال می افتد که عکس پسرها را تویش جا دادم تا با خودم ببرم اداره بگذارم روی میزم افکارم را پاره می کند و رو به آسمان کرده و از خدا می خواهم حواسش به هر دو باشد.

باز هم خدایا شکرت. آقا سلام. امروز روز توست. خیلی دلم می خواست تا وقتی هستم و زنده ام شما را زیارت کنم. آقا سلام. آقا می شود برای من هم دعا کنید. آخر می دانید امروز جمعه است و جمعه روز توست. آقا می دانم که می آیی و باز هم آقا سلام. آقا منم یادت می آید؟! همان پرنده پر شکسته که دوباره پرواز کرد. آقا می شود باز هم مرا دعا کنید؟  یا ابا صالح المهدی ادرکنی و لا تهلکنی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 14:5  توسط آدم چاق  | 

باران می بارد و موقع استجابت دعاست. روزه داران عزیز زیر باران تابستانی اگر دستهایتان رو به آسمان بالا رفت ما را هم از دعای خیر خود محروم نفرمایید.

خدایا شکرت که امروز صبح ما با بوی خوش خاک نم خورده و باران شروع شد. الهی شکر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 8:45  توسط آدم چاق 

پرده اول

خانم دکتر: می دانی خانم چاق یک نگاه عجیبی نسبت به ما چادریها هست. اصلا ما آدمها یاد نگرفتیم که همدیگر را بپذیریم بعد با یک ژست روشنفکری دم از پست مردنیست و ... می زنیم. همین من اگر با چادر بشینم و مریض ویزیت کنم طوری با من رفتار می شود که انگار بی سوادم. به خاطر همین سعی می کنم انقدر از اصطلاحات تخصصی استفاده کنم تا طرف به علم من اطمینان کند.

پرده دوم:

می دانی خانم چاق توی اداره ما همه خانمها مانتویی هستند فقط من با چادر پشت میزم می نشینم. گاهی بازنشسته های قدیم که می آیند دقیقا از نوع نگاه کردن و حرف زدنشان متوجه می شوم که می خواهند خرخره من را بجوند.

پرده سوم:

واقعیت این است که خانم چاق انقدر از زنهای چادری متنفرم که نگو. اینها مملکت را به اینجا کشوندند که گشت ارشاد به نحوه لباس پوشیدن من گیر بدهد. اعصاب برایم نگذاشتند. مگر ما با آنها کار داریم که آنها با ما کار دارند. می گویم که خوب این چه ربطی به چادریها داره. گشت ارشاد که نماینده چادریهای مملکت نیست. نماینده دولته. خوب مثلا آن خانم محجبه که بچه بغلش است و چادر به سرش چه کاری با تو داره که اینجوری باهاش حرف می زنی؟

پرده چهارم:

سال گذشته توی اتاقمون فقط من روزه می گرفتم. غیر از خانمها حتی آقایان هم مرا مسخره می کردند و هی فلسفه روزه را می پرسیدند و ....تازه کم بود علناً روزه خواری می کردند. امسال راحت ترم چون ما دو نفر شدیم که روزه می گیریم. کمی ترس برشان داشته. مراعات می کنند. اینجا انگار یک یار کشی اتفاق افتاده!

پرده پنجم:

یک اس ام اس می آید که میزان فلان مبلغ مردم ما می برند حج خرج می کنند و عربها را پولدار کرده ایم و دور و برمان فقیرند و این عین جهالت است و .... در جواب می نویسم که مبلغ فلان قدر (تقریبا دو برابر) هم ایرانیها برده اند آنتالیا خرج چند بطری ویسکی و .... کردند و ریختند توی شکم ترکها و میزان دلاری که برای رفتن به تایلند و دوبی و چین هم خرج شده تقریبا چندین برابر هزینه های حج است. از سفرهای دور اروپا و ... نمی گویم. هر کسی بنا به نوع تفکر و اعتقادات و محیط خودش آمال و آرزوهایی دارد و تفریحاتی می پسندد یکی آنتالیا و یکی هم حج. چطور است که سفرهای دیگر عین کلاس است و اینیکی عین جهالت. یاد بگیریم به اعتقادات هم احترام بگذاریم.

حالا داشتم امروز به این جریانها فکر می کردم و با خودم می گفتم آیا دقیقا با دین مردم دشمنی می شود و یا چون دین را حکومتی می بینند اینجوری به جان هم افتاده ایم. آیا واقعا با شعار پست مدرنیست(یاد بگیریم که هر کس را با هر دیدگاه و رویکردی بپذیریم و خود را جای آنها قرار دهیم) دارند سر مردم کلاه می گذارند که هر آنچه خود می خواهند به خورد مردم دهند؟ آیا یک جنگ نمادین بین مذهبیها و غیر مذهبیها در کشور راه افتاده؟ آیا این فقط یک تضاد است؟ نمی دانم سردرگم شده ام. دلیل این همه تضاد را نمی فهمم. خوب هر کس تخصص خودش را دارد. ای کاش درک می کردم دلیل این جریانات را.

خدایا شکرت بابت روزی ای که امروز به سویم روان کردی. با شوق و ذوق به سویت راه افتادم. به تو اطمینان دارم و به امید بخشش تو قدم بر می دارم. می دانم اگر زیاد بخواهم پیش همه ای که تو داری کم است. می دانم اگر آرزویم بزرگ باشد پیش همه ای که تو داری کم است. گنجینه بخششهای تو با خواستن کسی کم نمی شود. وقت بخشیدن دست تو بالای هر دستی است. خدایا به ما فهمی به اندازه حسین فهمیده بده تا شاید بتوانیم جریانات بالا را درک کنیم. خدایا باش. مثل همیشه باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 19:20  توسط آدم چاق 

دخترکان نوجوان را سوار بر اتوبوس بی آر تی می بینم. هر کدام چادری بر سر دارند و در مورد معدل صحبت می کنند. معلوم است که درسشان خوب است و دارند می روند در کلاسهای آمادگی برای سال بعد شرکت کنند. دلم برایشان می سوزد. از روزهایی که به جای شادی و تفریح و بازی و کسب تجربه کنار دست مادر و .... دارد توی مدرسه مصرف می شود. در نهایت معلوم نیست سر از کجا در بیاورند. یادم است یکی از دوستان که دبیر دبیرستان است میگفت وقتی این بچه ها را الان می بینم همیشه با خودم فکر می کنم آینده اینها چه می شود. می دانی خانم چاق اصلا نمی شود از موقعیت خانوادگی و وضعیت درسی و مهارتهای کلامی و گفتاری این بچه ها حدس زد که در آینده اوضاعشان چه می شود. من شاگردانی داشتم که به زور تک ماده قبول می شدند. شادگردانی که پدر و مادرشان به زور اجازه درس خواندن می دادند و گاهی یکی دو هفته دخترک را توی خانه زندانی می کردند تا درس نخواند الان آن دخترها هم دکتر  و مهندس و استاد دانشگاهند و هم زندگی خانوادگی موفقی دارند. از طرفی هم شاگرد اولهایی داشتیم که برای صدم نمره با هم می جنگیدند وقتی با دو سه تا بچه و صورت کبود گاهی می بینمشان جگرم آتش می گیرد که این همه تلاش برای چه بود که مثل یک ماشین جوجه کشی بهت نگاه کنند و زیر مشت و لگد کبودت کنند. توی دلم برای آن دخترهای امروزی آرزوی عاقبت به خیری و خوشبختی کردم. می دانید دختران سرزمین من خاص هستند. آخر می دانید لیلی نام تمام دختران سرزمین من است.

بعد با خودم فکر کردم چند درصد از والدین معنی اوقات فراغت را درک کردند. اوقات فراغتی که توی کلاس و درس و آموزش زبان و ... مصرف شود دیگر فراغت نیست که! به نظر من فراغت یعنی وقت آزاد. یعنی وقتی که آدم بتواند خودش برای خودش برنامه بریزد. مثلا خانم خانه یک روز را تحت عنوان فراغت برود برای خودش استخر و تفریح با دوستان و البته آقای خانه هم همینطور. یا بچه ها یک روز دلشان بخواهد با هم بروند پینت بال و یا خانوادگی بروند دشت دمنی جایی. اوقات فراغتی که دائم بخواهی کتاب زبان دست بگیری و دائم نگران کوئیز باشی که دیگر فراغت نیست عین جهنم است و بس. بماند که تمام وقت خیلی از خانواده ها هم صرف همین برنامه ریزیهای به اصطلاح اوقات فراغتی می شود و جلوی سالهای ورزشی و استخرها و کلاسهای زبان منتظرند که بچه هایشان بیایند و یا برسانند دم در کلاس به خاطر اوضاع ولوشوی این مملکت. اوقات فراغت هم شده بلای جان میلیونها خانواده به خاطر تعطیلی مدارس بچه ها که چون همگی دلمان می خواهد بچه هایمان دکتر و مهندس شوند و اصلا هم فکر نمی کنیم در آینده یک خانم مهندس زن خانه هم هست و یک آقای دکتر مرد یک خانه هم هست، پس باید حتما حتما حتما در کلاسهای فوق برنامه شرکت کنند و ایراد دارد که مثلا پسر لای دست پدرش بایستد و انجام امور مختلف را یاد بگیرد. مثلا نوشتن دو تا نامه اداری بیاموزد و یا رسم چک نوشتن و یا رسم تبلیغات برای شغل و یا اصلا رسم چانه زنی برای فروش تولیدات و ..... یا دختر یاد بگیرد که چطور دلمه برگ مو درست کند که ملس باشد و یا ترش و یا چطور می شود زوایای چرب گاز را پاک کرد و یا بهترین وسیله برای برطرف کردن بوی یخچال شستشوی به موقع است و برای اینکه مادر سالمی باشی چه نکات بهداشتی را باید رعایت کنی و .....

نتیجه این می شود که در بزرگسالی زنهایی داریم خسته از چانه زنی، خسته از مسئولیت پاس کردن چک، خسته از دوندگی اداری و مردهایی داریم خسته از پختن و خوردن نیمروزی سوخته، ظرفهای کثیف تا به تاق در ظرفشویی و زنان و مردانی که حتی بهداشت فردی را خوب بلد نیستند و در دوران جوانی دچار بیماریهای حاد می شوند و .... از آن مهمتر مهارتهای فردی و اجتماعی بسیار ضعیفی دارند که با کوچکترین مشکلی متلاشی می شوند و باید تکه هایشان را با جارو خاک انداز جمع کرد. بعد هم می نشینیم از مردی مردهای قدیم قابل اتکا بودنشان حرف می زدیم و از زنانگی زنهای قدیم که خوب بلد بودند این مردها را رام خودشان کنند نوستالوژی می سازیم. خودمان هم گیر کرده ایم بین مدل قدیمی و جدیدی و شتر گاو پلنگی هستیم برای خودمان. بی خیال . اصلا بی خیال بهتر است ادامه ندهم.

خدایا شکرت. ای خدای بخشایشگر مهربان رو به درگاه تو می آورم و از تو کمک می خواهم. روزهای گرم تابستان است و روزه داری برای همه سخت. خدایا تو از گنجینه خود ببخش که آنکه تو به اوج عزت برسانی هیچگاه بر حضیض ذلت ننشیند. خدایا در این ماه برکت تمام دوستان دیده و نادیده این وبلاگ را به آرزوهایشان برسان. خدایا متشکرم بابت روزهایی که می بینم. بابت بچه هایی که سلامتند. خدایا خودت کمک کن تا این روزهای سخت امتحان همراه با روزه داری برای پسر بزرگه و سایر دانشجویان روزهای راحتی شود. خدایا شکرت. بابت همه چیز. بابت داده ها و نداده ها و گرفته هایت شکر. که هر کدام را حکمتی است. خدایا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 11:29  توسط آدم چاق  | 

دیروز تو جلسه مدیران جماعت پاچه خوار گفتند که امسال دولت اعلام کرده که ساعت کاری را کم نکنید و ال و بل و ......

گفتم برخی کارها را می توانند کارشناسان ببرند خانه انجام دهند. ماه رمضان است و خدا را خوش نمی آید.

رئیس بزرگ گفت خودتان تصمیم بگیرید  و من کاری ندارم. آقایان شروع کردند به مسخره کردن میزان تعطیلات در ایران و ..... گفتم هر کس برای واحد خودش تصمیم بگیرد. رئیس بزرگ هم قبول کرد. صورت جلسه کردیم و برگشتیم اتاقهایمان.

رفتم اتاق کارشناسان و گفتم بقیه بچه ها را هم جمع کنید. گفتم می خواهم مثل پارسال ماه رمضانتان را شیفت بندی کنم و یا کلا تعطیل کنم. اما یک تعهد کتبی از شما می خواهم. البته این هم برای این است که پارسال فلانی و فلانی روزی که کار داشتیم گوشیشان را جواب ندادند و کارمان با مشکل مواجه شد و دو نفر دیگر جورشان را کشیدند. امسال اگر کسی چنین رویه ای را در پیش بگیرید قطعا با مشکلاتی مواجه می شوید و جریمه خواهید شد. رسمیها از مرخصی استحقاقیشان کم می شود و قطعا از مزایای رسمیشان کم می شود بچه های پروژه ای هم طی این تعهد از حق الزحمه شان کم می شود و یا کلا قراردادشان کنسل می شود. شیفتهایتان را خودم می نویسم. ترتیبی هم می دهم که روزهای پشت سر هم نبودنتان طوری باشد که با مشکل مواجه نشوید. ولی همگی آنلاین باشید.

خوشحال شدند. قبول کردند. لیستها را نوشتم. تعهدات را هم نوشتم. دادم دست منشی تایپ کرد و زد به برد. تعهدات را هم امضا گرفت آورد. یکی یکی پیدایشان می شد که می شود جابه جا کرد و ... که خوب باید هر دو نفر با هم برای جابه جایی توافق می کردند و نامه می نوشتند. از سال پیش و جریاناتش تجربه شد که کارکنان نسبت به نوشته هایشان متعهد ترند تا قولشان.

منشی از آنجایی که کلا بین چند نفری مشترک است با کلی غصه گفت کاش ما را هم تعطیل کنند. گفتم غصه نخور. کارکنان قسمتهای دیگر این شیفت بندی را ببینند می افتند به جان روسایشان. گفت کجا خانم دکتر فقط شما هستید که اکثر روزها و ساعتها تشریف دارید آقایان بعد از جلسه کیف به دست همه رفتند. کارکنانشان غُرش را به جان من می زنند. گفتم آخر تا به کی. کسی که در اداره نیست لابد طور دیگری دردسترس هست که کارش پیش بی افتد. هنوز حرفم تمام نشده بود که مدیر یک قست دیگر زنگ زد که خانم دکتر در قسمت شما چه خبر است. تک تک کارکنانمان زنگ زدند و ...... جواب دادم من که گفتم ماه رمضان است و خدا را خوش نمی آید و .... گفتم من از اختیارات خودم استفاده می کنم و با مسئولیت خودم شیفت بندی می کنم. شما هم همینکار را کنید. نمی دانم و چه می دانم و..... عصر دیدم جناب مدیری که زنگ زده بود آمد دفترم و گفت دوباره مرا کشاندید اینجا. گفتم کشاندم اینجا؟! مگر شما نباید اینجا باشید؟ بعد با یک لبخند پهن گفتم آخ اگر من جای رئیس بزرگ بودم می دانستم با شما آقایان چه کنم. با کلی شوخی و خنده سعی کرد بفهمد چه کردم. من هم بروز ندادم. به عمد هم بروز ندادم. بگذار تو خماری بمانند تا یاد بگیرند از نگاه کارمندان هم دنیا را نگاه کنند نه رئیسی که هر روز هر وقت دلشان خواست می آیند و هر وقت دلشان خواست می روند.

امروز هم از صبح آمدم و کارها رابا بچه های شیفتی هماهنگ کردم و گفتم یازده تعطیلید بروید به زندگیتان برسید.

خدایا شکرت بابت همه چیز شکر. خدایا این ماه را برای همه ، ماه خیرات و برکات و پیشرفت قرار بده و برای بنده و خانواده ام هم. خدایا تمام دوستان دیده و نادیده من را در پناه خود حفظ کن و به آرزوهایشان برسان. خدایا شکرت به خاطر اینکه این ماه را دوباره دیدم  و یک رمضان دیگر عزیزانم در کنارم هستند. خدایا شکرت. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و دانا و بخشنده و مهربان و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 10:9  توسط آدم چاق  | 

دیروز ساعت یازده و نیم برق اداره رفت. با رفتن برق در واقع این ساختمان سنگی و سیمانی تبدیل شد به یک جهنم. نه تلفن کار می کرد، نه کامپیوتر، برخی قسمتها که کلا ظلمات بود. کولر هم کار نمی کرد و شیرهای آب هم که با چشم الکترونیک کار می کنند تعطیل بودند. در واقع آب هم نداشتیم. یک ساعتی نشستیم. فایده نداشت برق وصل نشد. رفتم به اتاق کارشناسان و گفتم همگی بروید با مسئولیت من. ذوق زدگی را توی چشمشان می دیدم. آدم صد سالشم هم که شود از اداره یا مدرسه تعطیل شدن برایش کیف دارد.

آمدم منزل عصر که داشتم یک چیزی سرچ می کردم  با یک پستی که آدرسش را در زیر می گذارم مواجه شدم که برایم جالب بود. تا حالا به شبکه های مجازی و شبکه های اجتماعی فعال در گوشی های همراه اینجوری نگاه نکرده بودم. بخوانید و با احتیاط عمل کنید.

http://hazzar.blog.ir/1393/04/07/Social_Network_Client

خدایا شکرت بابت اینکه از این دنیای مجازی هر روز یک چیز جدید یاد می گیرم. نو کنید جامه را/ پاک کنید خانه را/ گل بزنید قبله را/ ماه مبارک رسید/ هوش کنید مست را/ آب زنید دست را/ سجده کنید هست را/ ماه مبارک رسید/ سیر کنید گرسنه را/ آب دهید تشنه را/ دور کنید غصه را/ ماه مبارک رسید/ عفو کنید بنده را/ ارج نهید زنده را/ یاد کنید رفته را/ ماه مبارک رسید.

فرا رسیدن این ماه مبارک و خیلی خیلی التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 7:1  توسط آدم چاق  | 

چهارشنبه شب همسر دسته دسته پولها را شمرد. تعجب کردم چرا چک بین بانکی نگرفتی؟ پولها را از یک نفر نگرفتم. هر کدام هم نقدی پرداخت کردند. عصر شده بود  وقت نکردم ببرم بریزم حساب. شمرد و گذاشت روی میز وسط هال. گفت هر چقدر لازم دارید بردارید بقیه را بده پسر کوچیکه بخواباند حساب. گفتم مطمئنی؟ گفت بله. بگذار ترسش از جابه جایی مبالغ زیاد بریزد.

بچه ها را صدا کردم و گفتم بابا می گوید هرچقدر لازم دارید بردارید. بعد هم گفتم خودم هم برای فلان چیز و فلان کار انقدر نیاز دارم بر می دارم. بچه ها چشمشان به دست من بود. وقتی دیدند به اندازه نیازم برداشتم هر کدام دقیقا گفتند برای چه کارهایی پول لازم دارند و مبالغی را برداشتند. پسر کوچیکه گفت می تونم برای عوض کردن گوشیم پول بردارم گفتم نه. فقط به اندازه نیاز. خودتان می دانید که برای فلان کار باید پول به اندازه آماده شود پس فقط برای نیازهای ضروریتان پول بردارید. همین کار را کرد. بعد هم گفتم بابا گفت بقیه را پسر کوچیکه ببرد بخواباند حساب. تعجب کرد گفت این همه؟ گفتم آره مگر فرقی هم می کند. بچه کمی اضطراب دارد. پولها را برده بود اتاقش و هی هزارتا راه را برای اینکه پولها را به سلامت به بانک برساند در ذهنش می آورد. بهش گفته بودم که باید طوری عمل کند که جلب توجه نکند. دو سه دفعه سوالات مختلف ازم پرسید. آخرش آمد گفت مامان می توانم برای رفتن به بانک آژانس بگیرم. گفتم منطقی ترین کار ممکن است. چون گاهی لازم است کمی هزینه کنی تا از زیانهای بزرگتر جلوگیری کنی. مثل بیمه.

خوشحال شدم که راه حل منطقی را خودش انتخاب کرد. یاد روزی افتادم که این خانه را خریده بودیم و باید پول را در سه قسط پرداخت می کردیم. یادم آمد که طرفمان یک پیر مردی بود که اصلا چک و چک بین بانکی و .... قبول نمی کرد. یادم است که برای پرداخت قسط دوم همسر ماموریت بود، آن روز مجبور شدم با یک ساک پر از پول بروم بنگاه تا پول را بدهم و رسید بگیرم و کلید منزل را تحویل بگیرم. یادم است آن روز هم مثل حالا مسابقات فوتبال بود یادم نیست بین ایران و کدام کشور ولی یادم است که ایران برنده شده بود و من با آن همه پول و هوای گرم و کولر خراب ماشین وسط جمعیت شادی کنان توی خیابان گیر افتاده بودم و در حالی که عرق می ریختم جرات نمی کردم شیشه ماشین را پایین بیاورم. هر آن دلشوره داشتم که نکند موتوری ای مرا از بانک تعقیب کرده باشد و اینجا به هدفش برسد. نکند و هزارتا نکند دیگر. داشتم به پسر کوچیکه نگاه می کردم و غوغای درونش را تجسم می کردم. بابت مسئولیتی که به عهده اش گذاشته بودیم.

وقتی پسر کوچیکه از در خانه رفت دل توی دلم نبود.خدای نکرده بلایی سر بچه ام نیاید. شاید حاصل زحمت چندین ماهه همسر به باد فنا میرفت. شاید با مشکل مالی مواجه می شدیم. اما باید صبر می کردیم. صبح ساعت نه پسر کوچیکه خوشحال و خندان آمد خانه. با یک ساک خالی وسبک که مثل خیالش آسوده و سبک بود. با ذوق برایم تعریف کرد که وقتی فیش نقدی را پر کرده و مبلغ را روی پیشخوان می گذاشته متصدی ازش پرسیده تنهایی؟ گفته آره مگر فرقی هم می کند. تعجب کرده و گفته چطور جرات کردند تو را با این همه پول بفرستند. گفته مگه من بچه ام؟ و آقای متصدی هم گفته نه آخه خطرناکه. و جواب شنیده خودم هم می دانستم خطر ناک است به خاطر همین آژانس گرفتم و تو این کیف ورزشی ریختم و با شلوار گرمکن و کتونی آمدم که هرکس دید فکر کند دارم می روم باشگاه! این رویه خانه ماست. بچه ها در جریان برنامه های خانوادگی هستند. در امور آن شرکت می کنند. در امور مالی دخالت دارند. حساب و کتاب خرجهایشان را دارند و قطعا از رفتار ما نیز الگو برداری می کنند. ما هم بی نقص نیستیم. ایرادهایی داریم. بارها شده که وقتی اشتباهی شده و مشکلی پیش آمده توی خانه مطرح کردیم و راههای درستی که می توانستیم انجام دهیم تا مشکل ایجاد نشود را هم مطرح کرده ایم. بعد هم به دنبال راه حل گشته ایم.

خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت امروز که یک گلگشت یک روزه به اتفاق بچه ها در یک منطقه خنک حسابی حالمان را خوب کرد. خدایا شکرت بابت تلاش پسر کوچیکه. خدایا شکرت به خاطر همه چیز. بابت زحمات همسر. خدایا با شوق و ذوق به سویت راه افتادم. به تو اطمینان دارم و به امید بخشش تو قدم بر می دارم. می دانم اگر زیاد بخواهم پیش همه ای که تو داری کم است. می دانم اگر آرزویم بزرگ باشد پیش همه ای که تو داری کم است. گنجینه بخششهای تو با خواستن کسی کم نمی شود. وقت بخشیدن دستت بالای هر دستی است. پس باش. مثل همیشه بخشنده و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 22:13  توسط آدم چاق  | 

دیروز تو ادره نشسته بودیم با چند تا از همکارها و ..... یکی از همکاران خیلی فمنیست است. یکی هم که آقای دکتری است که با اینکه فارغ التحصیل یکی از گرایشهای علوم انسانی است و تو یکی از دانشگاههای مادر درس خوانده و ... خیلی مردسالارانه فکر می کند. بحث سر یک مسئله روز است. که ما با این جمله آقای دکتر مواجه می شویم:«خوب دلش خواسته زن نو (دوشیزه)بگیریه».

همکار در حالی که این شکلی بود در عین حال این شکلی هم بود.

و بنده در حالی که این شکلی بودم حسابی این شکلی بودم.

خلاصه بنده با تحکم تمام رو کردم به آقای دکتر گفتم : آقای دکتر تا زمانی که این شکلی صحبت می کنید و طرز فکرتان این مدلی است لطفا اصلا در مورد خانمها و زندگی خانوادگی صحبت نکنید. اصلا اظهار نظر نکنید. مگر جوراب است که نو و کهنه داشته باشد. الان جناب عالی که متاهلی یک مرد کهنه ای؟؟؟!!!!!!!!!!!!! این حرف شما یک توهین مسلم به خانمهاست. نشان می دهد که شما خانمها را یک شیء می بینید نه آدم. از شما بعید است واقعا بعید است.

خلاصه آقای دکتر هرچی سعی کرد گندی که زنده بود را ماست مالی کند نشد. بعد هم عذر خواهی که در کارش نیست جلسه را بهانه کرد و رفت. از دیروز همکار راه می رود اس ام اس می زند که کهنه زن ...... زن کهنه ...... دخترک قاطی کرده حسابی. می ترسم سکته کند بنده خدا خخخخخخخخخخخخخ انگار تو مریخ زندگی می کرده و نمی دانسته حتی مردهایی که خیلی با کلاس هم حرف می زنند و آب را هم با چنگال میل می کنند پس زمینه ذهنشان همین است و برای تغییر آن قرنها وقت لازم است و به عمر من و ایشان قد نمی دهد.

خدایا اگر به بعضیها عقل نمی دهی نده به من ولی پول بده خخخخخخخخ خدایا شکرت بابت زن بودنم و البته تحصیلات و شغل و در آمد و قدرت کلامی که به من دادی تا در این گونه مواقع بتوانم از حقوق اولیه خودم دفاع کنم. خدایا شکرت بابت برشهای قرمز هندوانه و بابت آفرینش میوه بسیار خوشمزه ای مثل آلبالو که بنده با نمک و گلبر به آسمانها پر می گیرم. خدایا شکرت بابت صدای زیبای گنجشکها که صبحها تولد خورشید را پشت خانه ما جشن می گیرند و خواب را از چشم ما. خدی مهربانم متشکرم از همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 16:12  توسط آدم چاق  | 

هی چند وقتی بود که توی اداره آنهم موقع کار کردن خیلی خوابم می گرفت. این خواب آلودگی توی خانه وقتی خسته بودم تشدید می شد. هی با خودمان فکر کردیم که لابد آهن بدنمان کم شده یا یک مشکل دیگر هرمونی پیش آمده است. به خصوص که با افزایش نیم کیلویی وزن هم همراه بود. دیگر داشتم نا امید میشدم که امروز موقع رد شدن از کنار میزم  یک آن به خودم لرزیدم از خنکای باد کولری که مستقیم می زد. چند تایی هم عطسه کردیم و با خودمان گفتیم آخیش چقدر اینجا خنک است. در نتیجه تصمیم گرفتم حالا که باید یک چیزی را دستی بنویسم صندلی بگذارم اینجا و اینطرف میز بشینم ببینم اوضاع چطور است.

جواب داد. خواب آلودگی پرید. در واقع پشت میزم و نحوه قرار گرفتن کامپیوتر طوری بود که هیچ بادی از کولر به من نمی رسید و گرمای هوا باعث خواب آلودگی می شد. از صبح یک عدد آدم چاق فِرِش نشسته دارد کار می کند. فکر می کنم یک تغییر و تحولی در من یا هوا صورت گرفته که این آدم سرمایی تبدیل شده به یک آدم گرمایی. در منزل هم باید بروم و با جسارت تمام همه پنجره های شبکه کولر که به سمت هال باز می شود را هم باز کنم. احتمالا در منزل هم در همین دام افتاده ام. به خدماتی هم گفتم که سر صبر عصری که سرش خلوت است بیاید میز را جابه جا کنیم تا بیشتر از این انرژیمان از دست نرفته.

خدایا به همه آدمهایی که مجبورند این روزها در گرما و آفتاب سوزان کار کنند و عرق بریزند سلامتی و عمر با عزت عطا کن. خدایا شکرت بابت شغل، کشف امروز و عطر خوش نان، آب پاکیزه موجود در لوله ها، انرژی برق و خلقت موجودی به نام درخت که سایه سارش این روزها مامن خیلی از آدمهاست در ضل آفتاب. خدایا از اینکه در آشفتگیهای زندگی ام بلافاصله هویدا می شوی سپاسگزارم. خدایا باش. مثل همیشه دانا و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 12:20  توسط آدم چاق  | 

از صبح تند تند داشتم کارهایم را انجام می دادم بروم جلسه. صفحه سر رسیدم پر بود از کارهایی که باید امروز انجام می دادم. تازشم از اون بدتر اینکه ساعت 2 هم توی این ظل گرما یک جای دیگر جلسه دارم که داشتم با خودم فکر می کردم چطور بپیچانمش و بشینم زیر همین باد کولر اداره و گزارش را تمام کنم به خصوص که فردا هم ددلاینش است و باید بروم آن سازمان مطبوع کلی حرص و جوش کنم و گزارش را ارائه دهم. تازه تهیه مطالب برای پاورپوینت هم بگذارید روی این همه کار. بعد یکدفعه منشی زنگ می زند و می گوید خانم چاق جلسه ساعت ده کنسل شد.

یک لبخند پک و پهن که چه عرض کنم نیشم تا بناگوش باز می شود که یکی طلبت. خودش می داند منظورم چیست. بهش گفتم هر یک از این جلسه های بی در و پیکر وقت تلف کن را کنسل کنی یک جایزه پیش من داری. می گویم ببین می توانی جلسه عصر را هم سر به نیست کنی می خندد می گوید اون هم فکر کنم کنسله. دیروز مسئول دفتر معاون وزیر زنگ زد یک سوالی پرسید که به این نتیجه رسیدم کنسل است. گفتم سر ظهر وقتی هوا داغ است زنگ بزن شاید خودشان به این نتیجه برسند که کنسل کنند. خبیث هم خودتان هستید خخخخخخخخخخخخ اینگونه شد که بنده الان نشستم کارهایم را لیست کردم بدون توجه به جلسه ساعت 2 و احتمال حذف شدن آن تا غروب لیست نوشتم. باشد که رستگار شویم.

حالا هم دارم به لیست کارهایم نگاه می کنم می بینم که از یک لیست بلند بالا فقط سه تایش تیک خورده.

خدایا میشه از این ابرهایی که از صبح توی سقف آسمون شهرمان قایم موشک بازی می کنند بارونی مرحمت کنی؟ البته که میشه پیش تو که کار نشد نداره فقط باید حکمتی درش باشد که انجامش دهی. خدایا بابت همه چیز شکر. بابت آب، برق و کولری که خنکی را به ما هدیه می کند. بابت گرما و آفتابی که میوه ها را شیرین و رسیده می کند. بابت همکارانی که از صبح مشغولند تا آبرو داری کنند و بابت خانواده ای که همراهیم می کنند. خدایا باش مثل همیشه مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 11:9  توسط آدم چاق  | 

معمولا وقتی توی اتوبوس بی آر تی می نشینم اولین صندلی کنار در می نشینم تا موقع پیاده شدن راحت باشم. اما امروز دلم خواست بروم صندلی جلو. همانجا که از شیشه بزرگ جلوی ماشین می توانی با راننده رانندگی کنی و همه چیز را ببینی. وقتی از دور لباس سفید طرف را دیدم که وسط خط بی آر تی ایستاده تعجب کردم. جلو تر که رفتیم دیدم یک سرباز وظیفه است که لباس پلیس  راهنمایی رانندگی تنش است و یک چیزی شبیه در را در مسیر بی آر تی باز می کند. در طول مسیر چندین نفر دیگر هم دیدم که برخی روی دوششان یک علائمی هم داشت برخی هم فقط دو تا خط هشتی روی آستینشان. به هر حال من از رتبه بندی نظامی سر در نمی آورم ولی با توجه به سن و سال این بندگان خدا و علائم روی لباسشان به نظر می رسید که لیسانس باشند و سرباز. در واقع می گویند درجه دار!

داشتم با خودم فکر می کردم خودخواهی ما در رفتار ببین به کجا کشیده که از بس ماشینها و موتوریها رعایت نمی کنند و وارد خط ویژه می شوند و با توجه به وضعیت خاص خط ویژه و قوانین حاکم بر آن دچار صانحه می شوند این همه آدم، این همه ساعت کار در روز آنهم نیروهای نظامی که باید برای دفاع از میهن آماده باشند ایستاده اند سر خیابان و در را برای اتوبوس باز می کنند!!!!! از سرخوردگی که این سربازها دچارش می شوند و هر روز خدا خدا می کنند که کی تمام می شود تا از شر این کار خلاص شویم بگذریم چقدر اسراف؟! حتی در وقت و انرژیها آدمها هم به خاطر بی مبالاتی ما اسراف!

خدایا به ما بینشی ده تا درست قدم برداریم و درست فکر کنیم و درست عمل کنیم. خدایا باش در همه روز و ساعتم باش. پر رنگ تر از همیشه باش. خدایا ای قادر متعال وقتی به سویت می آیم پذیرا باش. وقتی صدایت می کنم گوش باش و وقتی نگرانم آرامشم باش. خدایا باش مثل همیشه نزدیک حتی نزدیکتر از رگ کردن.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 11:24  توسط آدم چاق  | 

امروز مامان جان زنگ زد و کلی خوشحال و ذوق زده گفت که مشکل اداریش حل شده. البته راهکار قانونی داشت ولی متاسفانه برخی روسا انقدر امساک می کنند در انجام امور که وقتی شنیدم مشکل حل شد و مامان با آن شادی خاص خودش پشت تلفن تند و تند داشت تعریف می کرد که چه شد و چطور شد. واقعا آن فردی که این کار را کرده بود و مشکل را حل کرده بود دستمریزاد داشت چون تو دوره ای هستیم که کمتر آدمها حتی کار خودشان را درست انجام می دهند و وقتی کسی یک کار درست و درمان هم می کند کلی ذوق زده می شویم.

این شد که تصمیم گرفتیم منباب تشکر برایشان گل بخریم. خودم که نمی توانستم بروم وقتم اجازه نمی داد. دو تا دسته گل تهیه کردیم و هم برای آن مدیر کار درست و هم برای کارمند زیر دستش که خیلی پی گیری کرده بود تا به سر انجام برسد فرستادیم. خوب آژانس رفت و زنگ زد که خانم دکتر متاسفانه دفتر ایشان گل را نمی پذیرند. زنگ زدم دفترشان و منشی توضیح داد که چند وقت قبل یکی برای اینکه ایشان را وادار به کاری کند مقداری پول داخل پاکت فرستاده بود به خاطر همین او هم عصبانی شده و گفته اصلا چنین پاکتهایی را تحویل نگیرید. گفتم بنده خدا ایشان قبلا کتکشان را خورده اند این ضماد است. پول کجا بود یک نامه تشکر است و یک گل ناقابل بابت پی گیری که کردند. خلاصه خانم با کلی من من کردن گل را تحویل گرفت. به این می گویند آدم کار درست. خدا کند که عمر حکومتش پشت آن میز مستدام باشد.

توی گل فروشی کیف می کردم از دیدن گلها. با خودم فکر می کردم چقدر شغل قشنگی است شاید بعد از بازنشستگی بروم سراغ گل فروشی البته قبلا دلم می خواست بقالی بزنم انقدر که پر از چیزهای رنگی رنگی است این مغازه ها. گل فروش مهربان دست آخر یک گل رز هم به خودم اشانتیون داد که هرچی نگاهش می کتم بشتر لطف خدا را در آن می بینم.

خدایا شکرت بابت آفرینش گلبرگهای زیبا و لطف گل رز. بابت آفرینش من انسان که هرچه می گذرد از کشف خودم نا امیدتر و شگفت زده تر می شوم. خدایا شکرت بابت روزهای آرامش و خبرهای خوش. خدایا شکرت بابت شادی مادر. خدایا مدیران خوب وسالم را زیاد کن. خدایا می دانم که هستی. پس مثل همیشه باش. وقتی صدایت می کنم گوش باش. وقتی نگاهت می کنم مهربان باش. وقتی زاری می کنم بخشنده باش وقتی بهت فکر میکنم متوجه ام باش و وقتی به تو نیاز دارم یاریگرم باش. خدایا می دانم که هستی پس باش مثل همیشه توانا و دانا و مهربان و نزدیک حتی نزدیکتر از رگ گردن.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 14:17  توسط آدم چاق  | 

آقا امروز صبح ساعت چهار به بعد دیگه اصلا خوابم نبرد. با خودم فکر کردم حالا که سحر خیز شدم بشینم کمی کار کنم. همین کار را هم کردم صدای اذان می آمد. خدایش ماه رمضان را خدا ختم به خیر کند ساعت چهار و دو دقیقه اذان بود!!!!!!! تا حالا فکر می کردم که چهار و نیمه!

بگذریم پسر بزرگه  پدرش سحری خورده بودند و نماز خواندند و  گرفتند خوابیدند که همسر مثل هر روز ساعت پنج و نیم بیدار شود برود سر کار و پسر بزرگه هم  بعد از ساعتی استراحت بنشیند درس بخواند که فردا یک امتحان خیلی سخت دارد. امتحانی که دو ترم پیش افتاده بود و الان دوباره برداشته کلا استرسی دارد سر این درس.

بنده هم تا پنج و نیم کار کردم و وقتی همسر داشت می رفت بیرون به این فکر کردم که چرا من امروز زود نرم اداره. اینجوری می توانم از وسط طرح ترافیک رد شوم و طرح زوج  و فرد را بی خیال شوم و تا غروم هم ماشین جلوی اداره بماند و  کلی به کارهای عقب مانده ام برسم. این شد که ده دقیقه به شش من توی ماشین بودم و شش و ربع توی اداره. انقدر کیف داشت بدون ترافیک!

اما نتیجه این شد که درست است کلی کار کردیم ولی از بس از صبح تا حالا عطسه و کردیم و خمیازه کشیدیم کم مانده دهان مبارک از دو طرف ..... شود و  تنه بزند به آنجلینا جولی  البته فقط دهان مبارکها  جو گیر نشوید گفته باشم خخخخخخخخخخخخخخخخخ

بگذریم انقدر البته این سحر خیزی خوب بود که الان دارم پست می نویسم کار می کنم و خودم را برای جلسه آماده می کنم. جلسه امروز را خدا ختم به خیر کند. از صبح هم یک خبر خوب شنیدم که کلی روحیه ام را برای این هفته ساخت.

و البته با کمال مسرت و افتخار عرض می کنم که پسر کوچیکه با معدل بیست از دوره راهنمایی فارغ التحصیل شدند و در آزمون ورودی یکی از دبیرستانهای خوب این شهر نیز قبول شدند. حالا مانده ایم که چطور راضیش کنیم برود. دوران بلوغ است و دردسرهای استقلال طلبی به هر بهایی!

دیروز داشتم روزی روزگاری را نگاه می کردم. به این دیالگ توجه کنید:

قلی خان دزد بود. خان نبود. وقتی همسن تو بود با خودش گفت ببینم می تونی ۱۰۰۰ تا قافله را لخت کنی؟! این کار را کرد. وقتی هزارتاش تموم شد با خودش گفت هزارتات تمام شد حالا ببینم می تونی یک قافله را به سلامت تنهایی از این صحرا رد کنی نتونست و مشغول الذمه خودش شد. تقاص از این بدتر ؟!

بعد پیر مرد همانطور که به افق خیره شده بود مُرد. داشتم با دیدن این سریال با خودم فکر می کردم حتی دزدها هم مرام و معرفت داشتند. اگر از سر ناچاری دزدی می کردند وفای به عهد بلد بودند. قانون و مقرراتی برای حرفه شان قائل بودند. حتی به  عهدی که با خودشان می بستند هم انقدر وفادار بودند که نتوانستن وفای به عهدشان برایشان مرگ آور بود. داشتم فکر می کردم  قلی خان خودش فهمید که چه کار کرده. با رواج یک کار نا درست پژواکش سراغ خودش آمده بود. رواج دزدی در آن صحرا و تربیت دزدهای زیادی زیر دستش صحرا را نا امن کرده بود به طوری که  در نهایت دامن خودش را گرفته بود. آهای آدمهایی که با یک بدعتهای نا درستی سعی می کنید یک روش جدید برای  پول در آوردن، رفتار، گفتار، رسم و....  درست کنید. مطمئن باشید که یک روز دامن خودتان را می گیرد. سخت هم می گیرد.

خدایا شکرت. بابت همه چیز. بابت دوستهای خوب. بابت شب که مایه آرامش قرار دادی و خواب که نعمت بزرگی است برای انسان. خدایا بابت جسم سالمی که به من دادی سپاسگزارم . خدایا بابت عطر خوش چای تازه دم متشکرم حتی اگر توی اداره باشد. خدایا به حکمت و کرم و بزرگواریت قسم می دهم که به پسر بزرگه خیلی کمک کن. خدایا شکرت بابت نمره های عالی پسر کوچیکه. بابت حمایتهای همسر و صبوریش در این زندگی. خدایا شکرت بابت  همه چیز. خدایا باش. وقتی که زاری می کنم گوش باش، وقتی که درد دل می کنم مرحم باش وقتی که رو به سویت می آیم پذیرا باش. خدایا باش مثل همیشه باش. قادر متعال، بخشنده، سخاوتمند،. مثل همیشه یا انیس من لا انیس له

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 9:40  توسط آدم چاق  | 

بعد از دو شب نصفه نیمه خوابیدن و حرص خوردن و هی یکی درمیان پلک رو هم گذاشتن دیگر دیروز عصر با اینکه خیلی کار داشتم بریدم انقدر از کار و خواب آلودگی و گرما کلافه شده بودم که از اداره زدم بیرون که بیایم استراحت کنم. توی راه خواهرک زنگ زد که بچه مریض است و می آیم سمت خانه شما ببرم دکتر امشب هم اگر هستید مزاحم شما شویم. ما هم که هیچ وقت به مهمان نه نمی گوییم بخصوص که قرار باشد خواهر زاده فنقل ما هم بیاید بچه را بچلانیم و آبلمبو درست کنیم.

خلاصه به محض رسیدن به خانه شام بار کردیم که همسر آمد دنبالم که بیا برای کاری با پدر و مادرم برویم و زود بر می گردیم که این زود برگشتن شد ساعت 7 تازه کارمان هم درست انجام نشد.

خلاصه شب تا خواهر و خانواده اش بروند شد ساعت 10:30 که واقعا نمی دانم اول خوابیدم بعد افتادم روی مبل یا برعکس.  انقدر که نماز صبحم قضا شد و سحری خوردن پسر بزرگه و پدرش را هم متوجه نشدم و ساعت هشت و نیم با صدای زنگ زدن آن خانم مهربان بیدار شدم.

اما باور بفرمایید هنوز هم خوابم می آید خیلی هم خوابم می آید. برایم عجیب است که برای منی که بیدار نشستن تا صبح وقتی کارم زیاد است روتین شده و جزئی از کار و پیشه من است ایندفعه چرا اینجوریم نمی دانم. شاید دوباره باید مکملها را تغییر دهم و یا مجدد متابولیسم لعنتی به هم ریخته و دارم وزن اضافه می کنم و یا مشکلات هرمونی دامنگیرم شده و ...... بگذریم خلاصه امروز خیلی خوابم می آید. هرچه کردم از صبح نتوانستم مثل آدم کار کنم. بچه ها روزی روزگاری را از دست ندهید دارد باز پخش می شود از شبکه تماشا. این سریال غنی از اصطلاحات و مثالها و آداب و رسوم و ...... قدیمی نواحی مرکزی ایران است که بنده به شخصه کلی کیف می کنم هر دفعه این سریال را با آن کیفیت داغان می بینم.

خدایا شکرت بابت آفرینش سیفی مثل هندوانه که هرچیزی را حکمتی است و حکمت این میوه پراز آب همان گرمای تابستان است. خدایا شکرت به خاطر سقف بالای سر به خاطر نان توی سفره و به خاطر روزهای پر استرس امتحان پسر بزرگه. کوچیکه امتحانش تمام شده است و جفتک پرانیهایش شروع شده. تصمیم گرفته همراه پدرش برود. فکر می کنم امسال تجربه خوبی باشد. خدایا این روزها را روزهای شادی و برکت قرار بده. خدایا باش مثل همیشه باش. نزدیکتر از همشه مهربانتر از همیشه بخشنده تراز همیشه و تو قادر متعالی و از خزانه امکاناتت چیزی کم نمی شود. خدایا باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 11:59  توسط آدم چاق  | 

از سر خط سوار بی آر تی می شوم وگرنه از تاکسی استفاده می کنم. به خاطر همان مسائل جسمی که گفتم. افت قند خون همزمان با کاهش شدید فشار به خاطر عدم تعادل در اتوبوس و صد البته مناسب نبودن خیابانهای این شهر. خوب فرصتی است برای اینکه رفتارهای آدمها را با هم مشاهده کنم البته اگر سرم توی کتاب نباشد و مشغول مطالعه نباشم تا رسیدن به مقصد. مسیر شلوغ است و هر کسی از هر سوراخ سمبه ای استفاده می کند برای اینکه کمی جا باز شود. در نتیجه زیر پایم و روی پایم یکی یک کیف از مسافران محترم هست علاوه بر اینکه یکی از خانمها شانه بنده را به جای میله اتوبوس چنگ زده و یکی دیگر هم دقیقا کنار پای من روی سکوی کنارم نشسته است. همه اینها مشکلی نست. به هر حال وسیله نقلیه است و اوج ساعت شلوغی که همه دارند می روند سر کار. در که باز می شود ولوله ای به پاست. دقیقا از دم در می بینم که دو تا از خانمها به زور خودشان را می چپانند داخل و سومی که دارد سوار می شوند را به طور کاملا باور نکردنی هول می دهند عقب که سوار نشود. وقتی در بسته شد و اتوبوس راه افتاد دیدم که باهم می گویند دیدی چقدر چاق بود. زنه اصلا نصفش هم جا نمی شد. دو برابر من بود واه واه زنیکه چاق! الان اگر سوار می شد باید تا اونجا یا له می شدیم یا بوی عرقش را تحمل می کردیم.

یک حس همدردی نسبت به آن خانم پیدا کردم. خودم را تصور کردم که اداره ام دیر شده. برای جور در آوردن دخل و خرجم مجبورم سوار اتوبوس و مترو شوم. وزنم هم بنا به هزار و یک دلیل زیاد است. به شکل عادی هم موقع سرپا ایستادن به خاطر اضافه وزن مشکل دارم. اصلا به همین خاطر به اندازه آدمهای معمولی تعادل لازم را هم ندارم و با کمردرد و پادرد احتمالا مواجه می شوم. اخم و تخم رئیس هنگام دیر رسیدن به اداره و نگاه توهین آمیز به ساعت را تصور کردم و گذاشتم کنار رفتار زشت آن دو خانم دیگر. دلم برای آن خانم چاق خیلی سوخت. خیلی ناراحت شدم. و برای اینکه این حجم ناراحتی را کم کنم سعی کردم بچه ای که کنارم ایستاده بود را دعوت کنم که بیاید روی پایم بنشیند تا آن پایین احساس بدی نداشته باشد. تا این اتوبوس سوار شدن برایش خاطره وحشتناکی از گیر افتادن در دنیای غولها نشود.

خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت اینکه حداقل مسیرم از سر خط اتوبوسهای بی آر تی است. خدا را شکر به خاطر شغل و اتومبیلی که در اکثر مواقع مرا از در معرض چنین رفتارهایی قرار بگیرم دور می کند. خدیا شکرت به خاطر بوی خوش زعفران، به خاطر دانه های آبدار زردآلو و به خاطر غذای لذیذی به نام آب دوغ خیار با یخ که تابستان گرم مرا امروز کلی رویایی کرد. توصیه می کنم این روزها امتحان کنید کمی مغز گردو و کشمش و پونه و نعنا و پودر گل محمدی هم به آن اضافه کنید بعد هم از همکاران دعوت کنید در یک محیط صمیمی آب دوغ خیار بخورید. کلی خوش می گذرد. خدایا شکرت به خاطر کارهای زیاد امروز و خبر خوش خانه دار شدن خواهرمان. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 21:57  توسط آدم چاق  | 

تعطیلات و عید خلی خوبی بود. اول از همه پنج شنبه به همراه خواهر ها یک اکیپ خانمهای همسن و سال رفتیم دهکده آبی پارس. خیلی خوب بود. مدینونید اگر فکر کنید داشتن بلیطهای نیم بهای خواهر جان در این قضیه بی تاثیر بوده ولی انقدر دسته جمعی خوش گذشت که وقتی بر می گشتیم خواهر جان گفت هرچی فکر می کنم می بینم باید غیر از استخر رفتن تا آخر تابستان یکبار دیگر بیاییم اینجا خواهرانه خخخخخخخخخ.

عصر به همراه مادر جانمان رفتیم شهرستان محل کار همسر و کلی گیلاس درشت و آبدار که از قرمزی به سیاهی می زد چیدیم. توی راه هم که خدا برکت دهد کلی ریسه های رنگی رنگی و ایستگاههای صلواتی و .... یاد دو سال پیش افتادم که دقیقا شب نیمه شعبان بود که راهی بیمارستان شده بودم و با چشمان نیمه باز ریسه ها را می دیدم و درد همراه با حسرت می کشیدم. اما امسال شکر خدا اوضاعم خوب بود و من هم خوشحال از اینکه در جشن شرکت می کنم. رسیدیم مسجدی که قرار بود جشن برگزار شود. توی حیاط مسجد فرش انداخته بودند از سر کوچه بسته بود و چادرهای مسابقات برای بچه ها برپا بود و تزیینات آنقدر زیبا بود که آدم را مسحور خود می کرد. برگه رنگی قرعه کشی را دم در دادند دستم و رفتم کنار دیوار جایی که برای خانمها پشتی گذاشته بودند نشستم. آخ که چه بوی خوشی توی هوا پخش شده بود بوی خاک نم خورده و عطر اسپند و گلاب قاطی شده بود. هر خانمی که می نشست یک استکان چای و یک پک میوه و شیرینی می دادند دستش. نگاه به شیرینی کافی بود که بفهمم شیرینی لرد است خریداری شده از خیابان ویلا. معلوم بود که خودکشی کرده اند برای بهترین پذیرایی از مهمانان آقا. پلاستیک شکلاتها را دادم دسشتان یکی هم یک پلاستیک پر گل محمدی پر پر شده داد دست بانی تا هنگام جشن روی سر مردم بریزند. البته هر کس شکلات و گل و محمدی می آورد همین کار را می کرد تا انقدر شکلاتها جمع شود که کفاف کل مردم آمده به جشن را بدهد.

قطره قطره مردم جمع شدند. دیگر توی خیابانهای اطراف هم جا نبود. وقتی برگه های قرعه کشی را می خواندند بالای 2000 نفر بودند. برای یک روستا زیاد بود. آنوقت من فکر می کردم چطوری این همه آدم را اینجوری تک تک پذیرایی کرده اند. انقدر توی جشن دست زدیم و به آتش بازی و سن اجرای برنامه نگاه کردیم که وقتی شب بر می گشتم توی خواب و بیدار صدای جشن توی گوشم بود.

خدایا شکرت به خاطر سلامتی که به من و خانواده دادی تا حسرت به دل جشن امسال نمانیم. خدایا شکرت بابت خلقت دانه های درشت گیلاس بابت آفرینش گل محمدی و دانه های خوش بوی اسپند و گلپر. خدایا شکرت بابت حس بویایی که از احساس بوی خوش مست می شوم. خدایا شکرت بابت این روزهای پر استرس بچه ها ی امتحان. خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت حال خوش این روزها. بابت داده ها و نداده ها و گرفته هایت که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان. خدایا مارا از در معرض امتحانهای سخت قرار نده.

 

پ ن1- دوست بسیار خوبی در ارتباط با پست قبل چند کتاب خوب معرفی کرده که به آموزش مسائل جنسی به کودکان پرداخته است. بسیار هم عملیاتی است. توصیه می کنم بخوانید. برای دیدن صفحه این دوست از اینجا وارد شوید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 19:14  توسط آدم چاق  | 

این روزها برای پدرها و مادرهای مسئولیت پذیر روزهای سختی است. همه مشغول انتخاب مدرسه و سبک و سنگین کردن مسیر رفت آمد و ریسک استفاده از سرویس مدرسه و هزینه و نوع مدرسه و ایمنی و ...... هستند. بعد یک خبر مثل بمب همه را نگرانتر می کند. البته جای نگرانی هم هست وقتی انقدر به طور میانگین در سطح جهان میزان بیماران جنسی زیاد شده و انقدر آزار و اذیت و تجاوز غوغا می کند. این قضیه مختص ایران هم نیست. به طور مثال در یی از مقالات معتبر از آکسفورد ژورنال خوانده بودم که از هر 8 زن انگلیسی یکی مورد تجاوز سخت قرار می گیرد. البته این آمار دقیق نیست زیرا در تمام جای دنیا مثل ایران خیلی از زنها از ترس آبرویشان شکایت نمی کنند و این آمار در واقع آماری است که پلیس ارائه می کند. در مورد خشونت علیه کودکان و تعرض علیه ایشان هم کم مطلب نمی خوانیم. اینکه در مدارس به کمک والدین آموزشهای لازم به بچه ها داده می شود و اینکه آموزش اینگونه مسائل با توجه به نوع خانواده و فرهنگشان به صورت کنترل شده و هدایت شده از طرف مدرسه توسط خانواده ها صورت می گیرد. اینکه در آن ور دنیا حتی اگر معلم زنی دانش آموز مذکر خود را وادار به برقراری ارتباط کند به جرم خشونت و تعرض دستگیر شده و دادگاهی می شود چه رسد به تعرض جنسی یک مرد به چند دانش آموز دبستانی!

این روزها خبر اینکه در مدرسه شهرک دانشگاه تهران ناظم مدرسه به شش بچه تجاوز کرده و حتی یک مورد آن دوسال هم ادامه داشته و یک معاون مدرسه دیگر هم در جای دیگر از این شهر بی در و پیکر این کار را کرده خیلی از خانواده ها را ترسانده. خیلیها کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته اند. عزیزان من به بچه هایتان آموزش دهید. مملکت ما در این موارد بی در و پیکر تر از این حرفهاست. اثبات قضیه خیلی سخت تر از این حرفهاست. تازه اثبات هم شود هزارتا راهکار برای رهایی بلدند. اصلا اثبات شود طرف اعدام هم شود روح زخمی آن بچه ها را چه کسی می تواند ترمیم کند. چقدر طول می کشد که این موضوع را حل کند برایشان تا در نهایت کسی مثل بیجه نشوند.

پدر مادرهای عزیز. در انتخاب مدرسه دقت کنید. به جاهای خاص مثل دستشویی، جاهای خلوت، پشت مدرسه و انباری و ... سر بزنید شناسایی کنید و به هرز نوشته ها توجه فرمایید. مراقب رفتار بچه هایتان باشید و تغییرات روحیه آنها را دنبال کنید و حساس باشید. خصوصی بودن بدن را برایشان توضیح دهید. سعی کنید مرحله به مرحله و خیلی آرام برایشان مسائل خاص را توضیح دهید. اصلا خجالت نکشید. پدر مادر عزیز اگر به بچه تان تعرض شد و بچه نداست چه برسرش آمده و دوسال هم طول کشید باید خجالت بکشید که عرضه تربیت صحیح نداشتید. که در این دوره زمانه که اکثر آدمهای این مملکت باسوادند توی پایتخت چنین اتفاقی افتاده است توی والدین نتوانستی انقدر با بچه ات دوست باشی که این موضوع را برایش باز کنی و توضیح دهی. سرزنش می کنم چون به پدر و مادر بچه ها فکر نمی کنم به آن بچه ای فکر می کنم که شبها سرش را زیر پتو کرده و گریه کرده با زخمهای خودش کنار آمده ولی والدین متوجه نشده. 

خدایا خودت بچه های این مرز و بوم را حفظ کن. خدایا به اولیای مدرسه و خانه درایت و تدبیر بده تا آموزشهای صحیح را ارائه کنند تا نبینیم دیگر از این دست بد اخلاقیها. خدایا همه بیماران روانی این گونه را شفا بده تا بیش از این کسی از دستشان آزار نبیند. خدایا شکرت بابت ارتباط و دوستی بین من و بچه هایم. بابت درایت همسر و بابت آگاهی که به ما دادی تا به موقع دست به کار شویم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان، توانا، همراه، نزدیک و محافظ.

اینجا را بخوانید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 19:44  توسط آدم چاق  | 

پسر بزرگه دوستان اصفهانی زیادی دارد. هر از چندگاهی این دوستان تشریف می آورند تهران برای انجام امور جاریه خود پسر بزرگه از ایشان دعوت می کند تا مهمان منزل ما باشند. حتی یکی دو دفعه ای هم  مهمان منزل مادر در شهرستان شدند. البته تمامی این موارد به صورت مجردی اتفاق افتاده بود در حالی که برخی از این دوستان متاهل هم هستند.

حالا که ما یک مسافرت دو روزه به اصفهان داشتیم از چند روز قبل پسر بزرگه به این چند نفر خبر داده بود که ما داریم می آییم اصفهان و یکی از این جماعت که خیلی هم ابراز ارادت به پسر بزرگه داشت برای نهار  روز اول و یکی دیگر هم برای شام روز دوم از ما دعوت گرفتند که برویم منزلشان. صد البته پسر بزرگه گفته بود که به همراه مادرم هستم مزاحم نباشیم و از این حرفها.

اما روز اول که رفتیم منزل دوست پسر بزرگه با کمال تعجب دیدیم که خانم ایشان منزل نیست! صد البته پذیرایی مفصلی هم شدیم ولی وقتی اوضاع را اینگونه دیدم و روی گاز را خالی از نهار نماندیم و به بهانه اینکه کار داریم و .... منزل این دوست را ترک کردیم. در مورد شام در منزل نفر دوم اینگونه نبود و البته همسر ایشان نیز اصفهانی نبود بلکه گیلانی بود.

وقتی بر می گشتیم من و پسر بزرگه کلی سر این موضوع بحث کردیم که وقتی از دو روز قبل خبر داشتند که ما می آییم و دعوت هم کرده بودند مثلا خانم باید از مسافرت با اقوام پدریش برای گلگشت صرف نظر می کرد و می ماند منزل تا از مهمانانش پذیرایی کند، یا حداقل به ما اطلاع می دادند که برنامه دعوت نهار کنسل است. به پسرم گفتم در فرهنگ ما در اکثر موارد وقتی مهمان دعوت می کنند زن و بچه همراه آدم است زن خانه میزبان زن میهمان است و مرد خانه میزبان مرد میهمان، حتی در پذیراییها هم این موضوع رعایت می شود و زن خانه مثلا دیس پلو را جلوی خانمها و مرد خانه جلوی آقایان می گیرد. این را هم از بچگی به فرزندانمان در آیین مهمان نوازی و مهمان داری آموزش می دهیم. اینکه ایشان مجردی به منزل ما آمده و ... دلیلی بر این نیست که موقعی که ما می آییم منزلشان خانم باخیال راحت از روز قبل رفته باشد مسافرت. اما نظر پسرم این بود که فکر می کند در فرهنگ اصفهانیها اینگونه است که زن مهمانان خودش را دارد و مرد هم مهمانان خودش و ما مهمان مرد خانه بودیم. لزومی نداشت زن خانه بماند!

خلاصه برایم سوال پیش آمد که آیا این قضیه رویه عادی در اصفهان است یا خیر. که صد البته همکار اصفهانی اصیل بنده با خنده موزیانه ای به من فهماند که پلتیک خورده ایم. خخخخخخخخ البته بد نشد چون رفتیم نهار بریانی اعظم نوش جان کردیم.

خدایا شکرت بابت غذای توی سفره، بابت آرامش همسر در خواب، بابت اضطراب امتحان پسرها و بابت این روزهای آرام زندگی من. خدایا عاشقانه دوستت دارم و می پرستمت. خدایا ما را با آرزوهایمان امتحان کردی و زود نا امید شدیم و زود فراموش کردیم که تو روزی دهی. تا آنجا که روزی را که بخشش توست به جای اینکه از تو بخواهیم از بندگانت طلب کردیم. خدایا به ما یقین درست و راست بده تا باورمان شود بخشنده تویی تا به رنج و سرگردانی نی افتیم. آرامشی ناب در دل ما بی انداز تا بیهوده این در و آن در نزنیم. خدایا باش. مثل همیشه. مهربان و توانا و نزدیک.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 22:17  توسط آدم چاق  | 

امسال جی پی اس عزرائیل کلا خراب شده و دوره افتاده اقوام ما را می زند. البته خدارا شکر تا کنون فقط مسنهای بالای 85 سال را برده. یک دو روز مانده به تعطیلات تشریف بردیم ولایت برای تشییع جنازه. بعد از دو روز هم برگشتیم پی زندگیمان البته طبق یک قرار قبلی با یک روز تاخیر رفتیم اصفهان.

هر چند که روزهای پر کاری بود ولی این شهر زیباست. تو این سفر پسر بزرگه هم همراهیم می کرد. پسر کوچیکه مشغول امتحانات است و همسر هم او را همراهی می کرد. خوب خودتان تصور بفرمایید که مادر بچه چقدر دور دور کردیم توی اصفهان.

پل خواجو، سی و سه پل، زاینده رود بدون آب، منار جنبان، بازار شیخ لطف الله، عالی قاپو و بریانی اعظم و کار و کار و کار و جلسه و جلسه و جلسه خلاصه این چند روز غیبت من بود. در پست بعد یک سوال از دوستان اصفهانی می پرسم که دلم می خواهد رو راست جواب دهند.

خدایا شکرت. هیچ جا خانه خود آدم نمی شود. هیچ جا. خدایا شکرت به خاطر سقف بالای سر. خدایا شکرت به خاطر دوستان عزیزی که چند روز بی خبری از من نگرانشان می کند. امروز از صبح سه تا جلسه نفس گیر داشتم و غروب دیدار یک دوست قدیم که پا به پای هم خندیدیم و اشک ریختیم  از خاطرات گذشته. خدایا شکرت به خاطر حال خوش امشب. خدایا مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 21:38  توسط آدم چاق  | 

انگار همین دیروز بود که استادمان جلوی ما می ایستاد و از خسارتهای جنگ صحبت می کرد. انگار همین دیروز بود که از برخی استراتژیها و پلنها و نقشه ها و ....حرف میزد. انگار همین دیروز بود که ..... استادی بود که غیر از درس خیلی چیزها یادمان می داد. خانم دکتر قبلا یک مسئولیت خاصی داشت توی نظام و اصلا به خاطر همین تلاشهایش از ینگه دنیا برگشته بود که به کشورش در موقعی که نیاز بود خدمت کند. یادم است که می گفت من آمدم و همسرم و دو بچه کوچکم آنجا ماندند تا ششماه بعد کارهای همسرم تمام شد با بچه ها آمد. بگذریم باز نشست شده بود و من امروز خیلی خیلی اتفاقی وقتی از جلوی اتاق مونیتورینگ سازمان رد می شدم از دور یک قیافه آشنا دیدم که دارد توی اداره از یک قسمتی رد می شود. انقدر ذوق کردم که در اتاق مونیتورینگ را باز کردم و از مسئول مربوطه پرسیدم این صفحه دوربین کجا را نشان می دهد؟

جواب کامل از دهان طرف در نیامده بود که سریع رفتم به سمت آسانسور و رفتم آن طبقه که خانم دکتر را دیده بودم. توی سالن و راهرو که نبود. به اتاقها سرک کشیدم دیدم پشت در اتاق رئیس بزرگ به انتظار نشسته. سلامش کردم با یک صدای آشنا جوابم را داد. برای روبوسی در آغوش گرفتمش وای خدای من این زن چقدر نحیف شده بود. موهایش مثل کنف سفید شده بود. به شکل ناشیانه ای روسری اش را جلو می کشید. یادم است آنوقتها هم همیشه مقنعه اش کج می شد و موهایش از بغلهای مقنعه می زد بیرون نمی توانست جمعش کند. از بچه هایش پرسیدم ازدواج کرده بودند و از ایران رفته بودند. از مادرش پرسیدم که پیش او بود گفت که دار فانی را وداع گفته. گفت که فعالیتهای زیادی می کند. می دانم که نزدیک به هفتاد سال دارد. ولی هنوز دلم می خواست سر کلاسش بنشینم و مثل 16 سال پیش به حرفهایش که بوی زندگی می داد.

در اتاق آقای رئیس باز شد و رئیس به نشانه احترام آمد بیرون و با چشمهای گرد شده استاد را نگاه می کرد که دستش روی شانه و گردن من بود. ازش خداحافظی کردم. هنوز هم از رانندگی و موبایل بیزار است. پرسیدم شماره تماس خانم دکتر. گفت همان قبلی شماره منزل که داری. شبها زنگ بزن دخترم.

خدایا شکرت به خاطر این مرور خاطرات به خاطر این اساتیدی که واقعا نعمتی بودند و هستند در این زمانه. خدایا به خاطر همه چیز شکر. به خاطر داده ها و نداده ها و گرفته هایت شکر.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 14:35  توسط آدم چاق  | 

یک آن صدایش در آمد، اونگَ اونگَ.......... سرم رو گردوندم دیدم یک دختر مو مشکی کوچولو که چشمهای درشتش نصف صورتش را گرفته و مادر جوانی که سعی می کنه آرومش کنه. یک خانم جا افتاده حدود پنجاه یا شصت ساله با چشمهای مهربان زن جوان را دنبال می کرد و البته بنده هم دو تا صندلی آنطرفتر نگاهم به دختر کوچولوی توی بغل مامانش بود و دلم قنج می رفت از ونگ ونگ زدن دختر کوچولوی مومشکی تو بغل مامانش. یک دختر لپو خوشگل. مادر کلافه شده بود. پیر زن اشاره کرد که بدش به من. آرام بچه بی تاب را روی دستش دمرو خواباند و در حالی که پشتش را دست می کشید و می خوند: حمومک مورچه داره بشین و پاشو/ دور و برش کوچه داره بشین و پاشو/ جون تو خنده داره بشین و پاشو/ قفل و صندوقچه داره بشین و پاشو/ حمومک حوض حموم بشین و پاشو/ حنا رنگ زعفرون بشین و پاشو/ مو مشکی ابرو کمون بشین و پاشو/ دختر شاه پریون بشین و پاشو.

یاد یک ترانه قدمی افتادم که کلا شعرش با این فرق داشت ولی مثل اینکه اصل شعر همین بود که خواننده تغییرش داده بود.

بچه آروم شده بود و چشمهایش سنگین نگاه می کرد. کم کم خوابش برد و من هم رسیدم به ایستگاه و با کلی حال خوش و انرژی از مترو پیاده شدم.

اصلا نوزادها مثل باران می مانند چون تازه از پیش خدا آمده اند کلی حال آدم را خوب می کنند. دوستشان دارم.

خدایا شکرت بابت حال خوش امروز. بابت خستگی ملس عصر که خواب و بیداریش روی کاناپه نوید زندگی می داد. خدایا شکرت به خاطر نان توی سفره و به خاطر سقف بالای سر. خدایا شکرت به خاطر وجود کوچولوهای دور و برمان که نوید بخش آینده اند. خدایا ای بزرگترین بخشنده دنیا مرا به هیچ بخشنده دیگری محتاج نکن.

خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و تواناو نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 21:30  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر