بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

دوستی دارم که حوزه کاریش امنیت است. چند وقت پیش وقتی در مورد امنیت و احساس ترس صحبت می کرد توضیح می داد که مثلا ترسها و هراسها و احساس امنیت و .... از منشاء های مختلف به آدم سرایت می کند. یکیش خانواده است و دیگری رسانه است و ..... خلاصه حرفهایش برایم جالب بود. این روزها که این قضایای اسید پاشی و اینجور مسائل پیش آمده و خدا برکت بدهد رسانه های دیجیتالی که از جوک و پیام و شعر سپید بگیر تا برنامه بیست و سی هم با تاخیر به آن پرداخته است احساس ترس از موتور سوارها حتی در تهران که هیچ خبری نیست هم زیاد شده است. کار زشت تر هم شوخی برخی با آب معدنی در اصفهان است که خودش دختر بدبخت را تا مرز سکته پیش می برد.

حالا تصور بفرمایید توی تاکسی نشسته ای و موتوری از سمت شما از راننده می پرسد ببخشید خیابان فلان کجاست. بعد شما بی مقدمه انگار که نارنجک به سمتت پرد کرده باشند سرت را می بری پایین لای دو پایت(البته با توجه به شرایط یک آدم چاق ببینید این کار چقدر سخت است و چه فشاری را به نواحی شکم و کمر و ستون فقرات و ... وارد می کند). بعد عکس العمل راننده را ببینی و البته چشمهای گرد شده موتوری را و دختر صندلی عقب را که کیفش را گرفته جلوی صورتش!

این یعنی هراس. یعنی احساس عدم امنیت. یعنی ترس. البته بعدش که موتوری رفت خیلی کوتاه برای راننده توضیح دادیم که جریان چیست و بنده خدا به ما و این عکس العملمان حق داد.

بگذریم. از دیروز رفتم دانشگاه سراغ چند نفر از اساتید فن. یکیشان کتابی را معرفی کرد و شکر خدا خودش هم پی دی افش را داشت. بنده هم که خوره کتاب از دیروز دارم می خوانم. قسمتی از گره کور کارمان باز شده ولی همچنان مشکل به قوت خودش پابرجاست. امروز که مسئله را با یکی از اعضای تیم مطرح کردم کلی تو هم رفت. حق هم دارد. نگران است و غم نان چیز کمی نیست. آنهم در این دوره زمانه که بیکاری بیداد می کند. خدا خودش کمک کند.

از امشب هم هیاتمان راه افتاده و برنامه دارد. خدا کند که توفیق داشته باشم و شرکت کنم.

خدایا شکرت بابت بودن آدمهایی که خست علمی ندارند و نشر دهنده هستند و راهگشا. خدایا شکرت بابت چشمهایی که به من دادی تا بتوانم بخوانم. بابت دستهایی که بتوانم بنویسم و از آنها استفاده کنم و خدایا شکرت بابت لذتی که از داشتنت می برم. خدایا احساس امنیت را به زنان سرزمین من برگردان. خدایا باش. نزدیک و مهربان و توانا و بخشنده. مثل همیشه. خدایا وقتی دستهایم را به سویت دراز می کنم چشم باش وقتی زاری می کنم گوش باش وقتی به سویت می آیم پذیرایم باش و آنقدر در تار و پود وجودم باش که ذره ای قدرت درک یابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 12:1  توسط آدم چاق  | 

همسر بالاخره تصمیم گرفت ماشینش را بفروشه و امروز هم به دنبال ماشین جدید بود که بخرد. از مرکز فروش خودرو بگیر تا سایت دیوار و .... خلاصه این چند روز که بنده نبودم ایشان مشغول بود و هنوز هم هیچ خبری نیست.

اصلا آدم وقتی یک سفر زنانه می رود خوش می گذرد. به خصوص که جماعت همه جوان باشند. از ما بیشتر هم به بچه ها خوش گذشت. دیروز دیگر تو لابی هتل خودم هم از شیطونیهای آنها خنده ام گرفته بود. فکر کنید چند تا بچه زیر شش سال هی از خودشان با موبایل عکس بگیرند و با امکانات موبایل قیافه هایشان را زشت کنند و هر هر بخندند. چه لذتی آدم می برد.

در این گیر و دار برو و بیا خبرهای اسید پاشی هم هی تنمان را می لرزاند. تازه چرت و پرتها و شایعاتی که در راستای آن پخش می شد که به بهانه نهی از منکر این کارها را می کنند و .... آدم می ماند به چنین وحشیهایی چه اسمی بدهد.

خوشبختانه خانه تمیز بود مثل دسته گل. گویا همه با هم همکاری کرده بودند و خانه ای که طی دو روز ترکانده بودند جمع و جور و مرتب کردند. الان هم رفته اند کمک دوستانشان تا برای هیات سیاهه بزنند.

حالا هم دارم فکر می کنم بروم سراغ چند نفری شاید راهکاری برای پروژه مان پیدا شود.

خدایا شکرت. بابت همه چیز. خدایا سلامتی را به همه عزیزان و دوستان ارزانی دار و طعم خوش آرامش را در زندگی دوستان و عزیزانمان جاری گردان. خدایا راضیم به رضایت. خدایا باش مثل همیشه باش. دانا و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 19:1  توسط آدم چاق  | 

خیلی دل و جرات می خواهد، خیلی اطمینان قلبی می خواهد، خیلی خلوص می خواهد و کلا خیلی باید یک آدم به خدا نزدیک باشد و به باطن و غیب آدمهای دیگر آگاه که بگوید من با پاکترینها و عزیزترینهایم می آیم و شما هم با پاکترینها و عزیزترینهایتان بیایید تا هم را نفرین کنیم؟!! ببینم کداممان حق هستیم و حقانیتمان ثابت شود؟!!!!!

اصلا فکرش لرزه به اندام آدم می اندازد. نفرین آنهم از پیامبر مهربانی آنهم از کسی که می داند و آگاه است نفرین به آدم بر میگردد. توصیف و فکر کردن به موقعیت مباهله اصلا برایم قابل فهم نیست. در ظرف ذهنی من یکی نمی گنجد شما را نمی دانم. بصیرت و یک دندگی طرف مقابل هم برایم جالب است. اینکه آدم بداند طرف مقابلش حق است و بر غلط خودش پافشاری کند. اصلا پافشاری روی غرور اشتباه. چند درصد ما اینجوری هستیم؟!

خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که به ما انسانها دادی. خدایا کمی هم دانش بده تا درک درستی از مباهله داشته باشیم. ما هرچه بیشتر خواندیم همان فهمیدیم که نمی دانیم و بس. خدایا باش. مثل همیشه همراه همیشگی من باش. نزدیکتر از رگ گردن.

دوستان یک چند روزی را زده ام به رگ بی غیرتی دارم می روم مسافرت. به همراه اناث خانواده مادری. اگر هواپیما نترکد و زنده برگشتیم می نویسم.

پ ن - دوست عزیزی که با اسم «من» پیام گذاشتید بسیار سپاسگزارم از لطف شما و خوشحال از اینکه یک آشنای مشترک داریم. اگر موفق نشدم حتما از شما کمک می گیرم.

آیه مباهله:«فَقُل تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ...» آل عمران (3)، آيه 61.؛ «اى پيامبر! به آنان بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم؛ شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را و شما هم زنان خود را؛ ما نفوس خود را بياوريم شما هم نفوس خود را؛ سپس طرفين را نفرين كنيم و بگوييم خدا لعنت كند هر كسى را كه دروغ مى‏گويد»؛

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 8:56  توسط آدم چاق  | 

رسما تسلیم شدم در قبال کاری که خیلی سخت پیش می رود. انقدر سخت که استرسش دارد مرا از پا در می آورد. یکجاهایی باید بایستی و دستت را ببری بالا بگویی تسلیم. آقاجان من علامه نیستم که همه چیز را بدانم تسلیمم و خسارتش را هم می دهم. هفته گذشته کشمکش من و کاری که حسابی دمار از روزگارم در آورده به جایی رسید که دیگر امروز حداقل برای خودم اعتراف کردم که از پی این کار بر نمی آیم. اگر فلانی بیاید از ینگه دنیا و یا حداقل بتوانم با او ارتباط برقرار کنم تا یادم بدهد که چه کنم شاید بشود یک غلطی کرد وگرنه الان بسان دراز گوشی هستم که در گل گیر کرده ام. از جلسه چهار شنبه به این ور انگار یک آدم مریض احوال کتک خورده ام که تمام اعتماد به نفسش که خوب است تمام اندوخته هایش زیر سوال رفته. انقدر داغون شدم که کل سیستم جسمی ام هم به تبع آن به هم ریخه است. امروز هی سعی کردم خودم را با تابش کمرنگ اشعه های خورشید که خودشان را به زور از لای لوردراپه اتاقم به من می رسانند گرم کنم اما نشد تمام جسمم دقیقا مثل مغزم یخ زده است. منجمد شده است. گشتی در کتابهای مختلف زدم کتابی که مستقیما به کارم بخورد پیدا نشد. در نتیجه ایمیلی زدیم به دوست گرام و خواهش کردیم اگر مورد خاصی سراغ دارد برایم پی دی اف تهیه کند. او هم صبح جواب داده چیزی سراغ ندارد.  هر از چند گاهی که اینگونه گیر می کنم فقط یاد یک نفر می افتم. همان استاد مرحومم و یک آهی از سر ناچاری می کشم و می گویم ای کاش زنده بود. وزنه ای بود برای خودش. علمش و ارتباط شبکه ای ذهنش با دنیای بیرون و فعالیتهای علمیش انقدر قوی بود که رو دست نداشت. متاسفانه دیگر نیست. شاید هم حکمتی است که نیست. شاید هم حکمتش همین است که هی ما گیر کنیم و هی تلاش کنیم که نجات پیدا کنیم و هی یادش بکنیم و با ذکر فاتحه ای مهمانش کنیم. نمی دانم حکمتش چه بود که انقدر زود رفت.

نوشته امروز من هم مثل ذهنم مخشوش است. شما به بزرگواری خودتان ببخشید. هرروز که کامنتهای محبت آمیز شود دوستان را می خوانم امیدوارتر و امیدوارتر می شوم.

خدایا شکرت به خاطر همه چیزهایی که به من دادی. به خاطر دوستان همراه این دنیای مجازی و به خاطر هوای خنگ پاییزی و بارانی که این چند روز برایمان عشق به ارمغان آورد. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 13:44  توسط آدم چاق  | 

چرا توی شهر موشها هم نارنجی مثل خیلی از دخترهای پر افاده و در عین حال دست و پا چلفتی یک شوهر پولدار گیرش اومده و با افاده های طَبَق طَبَقِش و لبهای تزریقی و گونه کاشته شده و مواضع معمول پروتز کرده و ... معلم تحصیلکرده مدرسه را تحقیر می کنه و حرف زور می زنه؟ آیا موشهای نر هم مثل مردها از زنهای دست و پا چلفتی که دائم بهشان نیاز داشته باشند بیشتر از زنهای قلدر و  توانا خوششان می آید؟

چرا بچه شکموی سابق که دائم در حال کش رفتن پسته و فندق بچه های دیگه بود امروز انقدر پولدار شده و دوست فعال و کمک رسانش شده کارگر خونش(منظورم کپل خانه)؟

چرا خوش خواب توی نیروی پلیس فعال شده آیا این هم از غم نان است و یا شایسته سالاری؟

چرا اسمشو نبر همجنس خودش را می کشه ولی موشوندها به بچه اسمشو نبر کمک می کنند زنده بمونه بره پیش مادرش؟! این منطقیه؟ اگر بزرگ شه طبیعتش که کشتن موشهاست؟ این به بچه موشها چی را داره یاد میده؟ احساسی عمل کردن؟ اخلاقی عمل کردن به این معنی که دشمن اسیر را نباید آزار داد و باید کمکش کرد؟ چی؟

چرا تو کافه های اونها موشموشک آهنگ میزنه و همشاگردیهای قدیم فراتر از جنسیت با هم همخوانی میکنند؟

چرا انقدر شهرشان شاد و خوشرنگ بود و لباساهیشان رنگی رنگی ولی مال ما نیست؟ مگه ماها با نارنجی و کپل و دم دراز و گوش دراز و ... همسن و سال نبودیم؟

راستی چرا مدرسه های ما آزمایشگاه نداره و بچه های ما بلد نیستند گاز خارش و گاز خنده بسازند؟!

دست خانم برومند درد نکنه باعث شد وقتی حسابی قاطی کرده بودم و همه چیز را ریختم تو کشو تا از جلو چشمم دور بشه بروم یک جایی و یک چیزی ببینم که حالم را حسابی خوب کرد. کلی هم خندیدم و کلی هم خوشحال شدم از دیدن نوستالوژیهای کودکیمان که حالا بزرگ شدند. ای کاش مثلا مریم دوست دبستانیم را که اول راهنمایی از هم جدا شدیم و دیگر ندیدمش را یکبار دیگر ببینم. مثل کپل و نارنجی و موشموشک و ....

خدایا شکرت بابت آرامش امروز. بابت عید سادات، بابت بودن کارگردانهای توانمندی مثل برومند و ... خدایا خودت همه چیز را درست کن. دستهای تو بزرگتر و تواناتر از دستهای ناتوان ماست. خدایا شکرت بابت اینکه شغلی هست که دردسرهایش هم هست. بابت اینکه من این شغل را دوست دارم و از انجامش لذت می برم با تمام سختیهایش. خدایا شکرت بابت اینکه هستی و بودنت را احساس می کنم. خدایا باش مثل همیشه باش دانا و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 9:25  توسط آدم چاق  | 

این روزها منزل ما یک مینی بیمارستان است. هر کدام به نحوی مشکلاتی داریم. از خودم بگیر که هرمون درمانی را شروع کردم و افزایش وزن شده عذاب برایم  هرچند در حد یک کیلو است ولی همه کسانی که به درد من دچار شده اند می دانند همینجوری یک کیلو یک کیلو کنترل از دستمان خارج می شود. تا اینکه امروز به حول و قوه الهی کمر درد مزمنمان هم به آن اضافه شد که متوجه شدم این سیاتیکی که هر از چند گاهی عود می کند ارتباط مستقیم به استرسها و فشارهای عصبی دارد که در کار و زندگی گریبانم را می گیرد.

همسر هم سرماخوردگی شدید گرفته به طوری که دیشب منزل مامان اینها که دعوت بودیم دائم مظلوم شده بود روی مبل لم داده بود برگشتنی هم دیدم که به سختی راه می رود و حتی کفشهایش را هم کامل نپوشیده بود و لخ لخ روی زمین می کشید و تلو تلو می خورد. فهمیدم استامینوفنی که بهش داده بودم کدئینه بوده و حسابی گیجش کرده. در نتیجه با اصرار من پشت فرمون نشستم و به چشم می دیدم که چطور چرت می زنه. پسر بزرگه هم که غروب با هم رفته بودیم با ماشین خودش آمد. امروز هم اوضاع همسر خوب نشده. آنچنان عطسه هایی می کند که چهارتا خانه آنور تر هم می شنوند که هیچ پرده کوش مان هم باید برویم امیر علم یک عدد مصنوعیش را کار بگذاریم.

بچه هایم هم به نوعی درگیرند. فقط پسر بزرگه است که سرپاست و آنهم به برکت جشنواره خیریه ای است که با کمک دوستانش در تدارک برگزاری آن هستند فرصت کمک کردن به ما را ندارد از صبح بعد از نماز می زند بیرون تا شب یا سر کار است یا کلاس یا در پی تدارک کاری که با دوستانش در حال اجراست وقتی به خانه می آید اول می خوابد بعد می افتد توی تخت.

متاسفانه این دو روز حتی ورزش هم نتوانستم کنم. همه اینها را اضافه کنید به خوابهای آشفته ای که می بینم. دوستان قدر پدر و مادرتان را بدانید. والدین میوه های نایاب زندگیند که هر کسی فقط یکبار آن را تجربه می کند. پس بودنشان را مزه مزه کنید. داغ از دست دادنشان هیچ وقت التیام نمی یابد. من نمی دانم دیگران چطور زندگی می کنند ولی من هنوز بعد از 28 سال وقتی کسی از حمایتهای پدرش تعریف می کند یا حتی از نقطه ضعفها و بد قلقیهای پدرش حرف می زند دلم ضعف می رود. به شکلی شاید غبطه می خورم  و از آن بدتر تا مدتی این آتش آنچنان شعله ور می شود که به عالم خیال و خواب هم سرایت می کند. این روزها شاید هرمونهای تزریقی هم مزید بر علت شده باشد که بیداریمان بدو بدو کردن است و خوابیدنمان هم به نوعی بدو بدو کردن درجا و خسته بیدار شدن است. خدا عاقبت همه ما را به خیر کند. امیدوارم که دپرشن فصلی نباشد.

خدایا شکرت بابت وجود و حضور مادرم که شیر زنی است در زمانه خود. خدایا شکرت بابت سقف بالای سر و بابت نان توی سفره. خدایا شکرت بابت رنگهای زیبای پاییزی و خدایا شکرت بابت وجود بچه ها. خدایا خودت توی پیشرفت درسی بچه ها بهشون کمک کن. اینها که تلاششون را می کنند تو هم حمایتشان کن. خدایا به همه دوستان آرامش ذهن عطا کن و به ماهم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک تر از رگ گردن.

دوستان عزیز تولد امام هادی بر شما مبارک. عید پیش رو هم مبارک. امیدوارم که بتوانم بنویسم.  ما را هم از دعای خیرتان محروم نفرمایید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 19:19  توسط آدم چاق  | 

فعلا هوای آفتابی است. روز عرفه آخرش نشد که بروم مسجد اما توی آژانس وقتی داشتم می رفتم جلسه خواندمش. هوای مطبوع این چند روز زندگی را زیبا کرده و از پنجره اتاقم در اداره کوههای جنوبی تهران را خیلی خوب می بینم. یعنی هوا صاف است. ورزشمم هم پا برجاست. این چند روز تزریق هرمونهایی را شروع کردم که مشکلم تا حدی برطرف شد. هنوز متفورمین را شروع نکرده ام. من مانده ام با یک کیلو وزنی که اضافه شده و تلاش برای کم کردن آن و ثابت نگه داشتن وزن که کاری بس دشوار است.

اوضاع خانه هم به لطف خداوند و نقشه و همکاری من و خانم همسایه(که روز شنبه زنگ زده بود و قرار گذاشته بود وقتی از اداره بر می گردم من را توی حیاط ببیند و توی ماشین با هم حرف بزنیم) آفتابی شده و در جلسه دیشب ساختمان همانها که موش می دواندند کاری کردند که همسر و آقای همسایه روبوسی کنند و آشتی کنند. فعلا اوضاع آرام است فقط امیدوارم که این همسایه باز نشسته خانه نشین ما کاری پیدا کند و مشغول شود دست از مشکل درست کردن برای اعضای خانواده خودش و در و همسایه بردارد. یعنی ما هم باز نشست شویم همینجوری می شویم؟! فکرش هم آزار دهنده است. مشکل دقیقا این است که دیگر همسر به این همسایه اعتماد ندارد و مسائل پیش آمده اعتماد دو همسایه را به هم کلا به باد فنا داده. یاد یک تابلوی بزرگ افتادم که در عرشه یکی از پلهای عابر پیاده خیابان رسالت در نزدیکی سید خندان نصب شده بود که رویش نوشته شده بود اعتماد المثنی ندارد نباید آن را خراب کرد و یا از بین برد. البته منظور نویسنده بیشتر اعتماد بین زن و شوهر ها بود با آن نمادهایی که گذاشته بودند ولی در مورد همسایه ها هم این حرف صدق می کند.

امروز از صبح تا ظهر تقریبا یک تهرانگردی کامل داشتم. به خاطر همین از صبح یک عدد طرح ترافیک روزانه خریدم و راه افتادم.ساعت شش و نیم رسیدم جلو اداره و کتونیهایم را پوشیدم و راه افتادم به سمت پارک.  ساعت 8 مصاحبه با چند نفر، ساعت 9:30 صورت جلسه را امضا کردم و زدم بیرون. رفتم یک سمت دیگر شهر تا ساعت 11:30 هم آنجا حرف و حرف و حرف. خداییش حنجره ام درد می کند از بس مجبور شدم موضوع را بشکافم و مثل بچه لقمه را له کنم و بگذارم در حلق تک تک آن آقایان و البته یک خانمی که در جلسه بود تا بفهمند منظور چیست و چه باید بکنند! گاهی انقدر چانه هایشان آویزان می شد فکر می کردم لابد دارم چینی حرف می زنم بگذریم. ظهر معلوم نبود چطوری آمدم اداره و غذا را دادم به خدماتی که گرم کند برایم و بیاورد اتاقم. از بس در روزهای شلوغ دیر می رسم و حوصله رفتن به رستوران را ندارم چند وقتی است که با خودم غذا می برم. خیلی هم بهتر شده. چون به اندازه غذا می برم و می خورم و زیاد بودن غذا در بشقابم باعث پر خوری بی مورد نمی شود. دوباره ساعت یک با رئیس بزرگ جلسه داشتم آخرش هم خسته و ذله انگار که از جنگ برگشته باشم برگشتم پشت میزم و یک نگاهی به سر رسید انداختم. دیدم کار زیاد دارم ولی انقدر خسته شده ام که عمرا اگر بروم سر وقتش بتوانم کاری کنم. در نتیجه الان خدمت شما دوستان عزیز هستم. اگر تا شب زنده بمانم فردا برایتان می گویم امروز چه سوتی ای دادم تو جلسه!!!!!!!

خدایا سپاسگزارم به خاطر خواب آرام و خوش دیشب که اگر مسائل آنگونه حل نشده بود قضیه برد - برد نمی شد و باز هم کل کل آقایان ادامه داشت. خدایا ریشه بیکاری را از مملکت ما بکن، خدای مهربانم چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی. چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی. چه ساعتهایی که غرق در شادی و غرور، تو را که پشت همه موفقیت هایم پنهان شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی. پس امروز هم که روز دوشنبه است خداوندا در این روز به من و دوستانم دو برکت ببخش و کمک کن تا زیباترین روز را داشته باشیم. روزی که با یاد تو باشد سراسر شادی است سراسر عشق است و مهربانی. امروز دو نعمت سلامتی و شادی را از ما دریغ مکن. خوب من آنچنان شاد باشیم که لبخند از روی لبم دور نشود و آنچنان موفق که تا پایان روز راضی باشیم. خدایا باش. مثل همیشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 14:46  توسط آدم چاق  | 

این چند روزه به کش مکشهای داخل ساختمان گذشت. تا اینکه دیروز بنده تک تک افرادی که با دو دوزه بازیهاشان باعث این اختلافات شده بودند را به طور معجزه آسایی گیر آوردم و به شکل کاملا محترمانه حسابی شستمشان و روی بند عافیت آویزانشان کردم تا خشک شوند. وقتی به این چند روزه فکر می کنم که چطور انقدر اعصابم به هم ریخته بود که مثل قمر خانمهای چنگال به دست چادر کمر بسته که تو دعواها با لنگه دمپایی با طرف دعوا می کردند و گیس و گیس کشی راه می انداختند بعضی آدمها را تک تک گیرشان انداختم و حسابی بارشان کردم خودم تعجب می کنم. اولین نفر را صبح روز پنج شنبه وقتی از پیاده روی روزانه از پارک بر می گشتم دیدم همان توی خیابان گفتم یک صحبتی داشتم اینجا نمی شود اگر فرصت کردید تشریف بیاورید صحبت کنیم که خودش تمایل نشان داد و خلاصه آنچه دل تنگم می خواست گفتم و گفتم که از رفتارشان در قبال اره بده تیشه بگیرهای همسر و همسایه محترم موش دواندنهایشان از نگاه بنده مغفول نمانده و .... و آخر هم گفتم بار آخرتان باشد که چنین رفتار نا خوش آیندی از شما سر می زند خواسته و ناخواسته باعث ایجاد مشکل شدید. پس لطفا دیگر تکرار نکنید. بماند که آن آقا چقدر تته پته کرده بود و آخرش هم با بهانه هایی مثل اینکه منظوری نداشتیم این حرفها سعی کرده بود خودش را تبرئه کند. وقتی آمدم دم در یکی دیگر از اقایان را دیدم که منتظر کسی بود دم در. او را هم به سبک خودم با لبخند و آرام آرام حالش را حسابی گرفتم انقدر که وقتی داشت می رفت کاملا عصبی شده بود و همان موقع بهش گفتم ببینید خراب کردن اعصاب دیگران همین مزه را دارد. این چند روز به خاطر فلان رفتارهای شما و .... مشکل ساختمان و همسر بنده و فلانی زندگی ما را به اینجا کشانده و اگر قرار باشد ما آرامش نداشته باشیم آرامش را از زندگی شما هم می گیرم توجه داشته باشید که خیلی تخلفات دارید که می توانم مسامحه و همسایگی را کنار بگذارم و خدمتتان برسم..... نفر سوم را هم به سبک خودش وقتی داشتم می رفتم یک کار اداری انجام دهم اتفاقی جلوی در پارکینک دیدم و تصمیم خانوادگیمان را در مورد رفتارشان به اطلاعشان رساندم و گفتم کارد به استخوانمان رسیده و بار دیگر از این یارکشیها راه بی اندازید و موش بدوانید بین آقای همسر و آقای همسایه باید قید رسیورهایتان را بزنید اینجا جام بی قیدی را سر می کشم و با یک شکایت کتبی مامورها را به اینجا می کشم و داغ بشقابها و رسیورهایتان را به دلتان می گذارم. البته این یکی به نوعی اعتراف کرد و عذر خواهی کرد. در واقع گفت که اصلا قصد بدی نداشته و فکر نمی کرده کار به اینجاها بکشد و .....

بگذریم. کمی اوضاع آرام شده و داریم به کارهایمان میرسیم. ورزش هر روزمان ادامه دارد. کمی اختلالات هرمونی پیش آمده و این قضیه هم در اعصاب روان بنده تاثیر مستقیم گذشته است. از طرفی علارغم ورزش کردن و تغذیه منظم و ... هم در یکی دو هفته گذشته وزنم کمی زیاد شده است. منظورم از کمی دقیقا یک کیلو است که برای آدمهایی مثل من معنی خوبی ندارد. امیدوارم که بدتر نشود. دوباره از مرز اضافه وزن به مرز چاقی رسیده ام و این تغییر را کاملا در رفتار و نحوه تنفس و .... ام احساس می کنم. حتی فشار کمر شلوارم هم این را دارد به من گوشزد می کند. تمام هفته گذشته در کنار مسائلی که داشتم به آزمایشهای مختلف گذشت. متاسفانه عدم توازن قند خون کمی حاد تر شده است. به طوری که نتیجه آزمایشها علت بی حالی یکدفعه ای، لزرش دست و پا، عرق سرد و ... را همین موضوع نشان داده و گویا باید برای تنظیم قند خون شروع به خوردن متفورمین کنم. چیزی که از آن گریزان بودم و تمام مدت تلاش می کردم به صورت طبیعی به تعادل برسم. خدا عاقبت ما را به خیر کند.

خدایا شکرت بابت آتش بس نسبی امروز. بابت داشتن این وبلاگ که حداقل گاهی می توانم با دوستانم صحبت کنم و غمها و شادیهایم را با آنها در میان بگذارم. فردا روز عرفه است. دوستان اگر روزه دار بودید و دستهایتان رو به آسمان بلند شد مرا هم دعا کنید.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 19:33  توسط آدم چاق  | 

ارزش خانه را مصالح آن تعیین می کند؟ زمینی که روی آن خانه ساخته شده؟ امکاناتی که در اطرافتان هست؟ خیلی چیزها روی ارزش خانه تأثیر می گذارد ولی برای یک زندگی راحت همسایه های آن خانه هستند که ارزش آن خانه را مشخص می کنند. وقتی خانه کوچکی دارید ولی همسایه های خوبی دارید که همه با هم دوست هستند و همه با هم همکاری می کنند و همه با هم زندگی می کنند برای رفتن به خانه خیلی تلاش می کنی. در خانه آرامش می گیری. هر آن منتظر نیستی که یکی از همسایه ها صدایش در بیاید و اعصاب شما را خورد کند. در اینجور مواقع است که احساس خوبی نسبت به خانه داری و دلت می خواهد روزها و ساعتها در خانه بمانی. اما امان از روزهایی که برعکس این قضایا اتفاق بی افتد. حکایت این چند روز ما حکایت اره بده تیشه بگیر همسر بند با یکی از همسایه ها بود که بنده و همسر آن بنده خدا هرچه سعی می کنیم دو طرف را آرام کنیم و سر میز مذاکره بنشانیم نمی شود. من مانده ام همسر ایشان به این خوشفکری و با منطقی چرا انقدر این مرد آدم قُدی است و از آن بدتر همسر که این روزها فشارهای کاری هم اعصابی برایش نگذاشته و روی دنده لج افتاده است. دقیقا مثل دو تا بچه ده دوازده ساله با هم لجبازی می کنند. انقدر که واقعا دلم نمی خواهد بروم خانه و دوباره درگیر مسائل همسایه بازی شوم. دلم می خواهد وقتی می روم خانه با لبخند از پله ها بروم بالا و اصلا نگران نباشم که مثلا خانم همسایه بیاید و گله که که جناب شوهر دیشب چه گفته و چه نگفته. حکایت این چند روز ما همین اعصاب خوردیها بود که هرچه صبر کردم مسئله حل شود تا با یک انرژی مثبت تر بیایم و بنویسم نشد که نشد. حتی امروز نفهمیدم چطور دو مرتبه دور پارک راه رفتم و کی برگشتم اداره. انقدر صبح همسر عصبی بود که واقعا می ترسم اتفاقی برایش بی افتد. زنگ زدم و باهاش صحبت کردم و ازش خواهش کردم با کوتاه آمدن خودش را بزرگ کند و اصلا هم فکر نکند که مردانگی اش لگد مال شده است. خدا عاقبت ما را به خیر کند.

خدایا شکرت که سقفی بالای سرمان هست اگر دردسرهایش هم هست. خدایا به همه همسایه های خوب عطا کن تا در خانه هایشان حتی اگر استیجاریست آرامش داشت باشند. خدایا آرامش را در زندگی همه جاری کن. خدایا من سر عهدم هستم نظری بی افکن یادت هست؟! خدایا باش. ای دانای بزرگ مثل همیشه باش. در قلب و ذهن و یادم باش و جاری باش.

پ ن - نمی دانم شاید من بد نوشته باشم که برخی برداشت کردند همسر من با خانم همسایه کل کل می کند. نه همسر من با آقای همسایه کل کل دارد و بنده و خانم همسایه تلاش می کنیم شوهرهایمان را آرام کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 8:48  توسط آدم چاق  | 

امروز اول ذی الحجه است و روایت شده که روز ازدواج حضرت علی و حضرت زهراست. مبارک باشد. صبح بعد نماز همسر همینجور که کتری را جلوی چشمان متعجبم میگذاشت روگاز گفت پایه ای امروز بریم جمکران. من هم از خدا خواسته گفتم باشه رفتم دم اتاق بچه ها با صدایی نه بلند و نه کوتاه که اگر خوابند بیدار نشوند گفتم بچه ها بیدارید؟ اگر بیدارید ما می خواهیم برویم جمکران دوست داشتید بلند شید راه بی افتیم. جفتشون از جاشون پریدن بیرون و نیم ساعته صبحانه خوردیم و راه افتادیم. خوب بود. هم مسیر و هم آن یکساعتی که در مسجد بودیم. به دلم چسبید. خواستیم برویم زیارت حضرت معصومه که با این فکر که الان نماز جمعه برگزار میشه و ما هم نا آشناییم به مسیرهایی که باز است و دچار مشکل می شویم منصرف شدیم و آمدیم خانه. نهار خونه بودیم. 

یکی از معضلات خانه ما این است که همه وقت برای لباس اتو کردن ندارند و همیشه هم تعداد قابل توجهی لباس برای اتو کردن وجود دارد. با اینکه اتوی بزرگ هم داریم ولی هنوز اگر یک بخت برگشته ای تصمیم به لباس اتو کردن بگیرد چپ و راست لباس است که سرش هوار می شود. به همسر گفتم میشه مانتو شلوارهای من را اتو کنی؟

+ کدام مانتو شلوارها

- دو تا اداریها را دیروز شستم آنها چروکند.

+باشه خودم هم دوتا شلوارهایم را می خواسم اتو کنم

خلاصه همسر بخت برگشته ایستاد به اتو کردن و چپ و راست پیراهن و شلوار بود که بچه ها به سمت ایشان روان کردند. تازه اینها غیر از آن سه تا مقنعه ای بود که خودم به مانتو شلوارها اضافه کرده بودم. اینگونه شد که امروز قرعه فال اتو کردن را به نام همسر بیچاره زدند و هنوز ایستاده و کارش تمام نشده. خدا صبرش دهد

بعضی یهوییها خیلی می چسبه. مثلا یهویی بچه را چلوندن، یکهویی متوجه شی کسی داره ازت تعریف میکنه. یکهویی توی جیبت پول پیدا بشه و امروز این یهویی مسافرت رفتنه آنهم زیارت خیلی چسبید. انشا الله که نصیب شما هم شود.

پروردگارم سپاسگزارم بابت این یهویی امروز. خدایا بابت آفرینش کویر و زیباییهایش سپاسگزارم. خدایا بابت آنچه به ما ارزانی داشتی سپاسگزارم. خدایا شکرت بابت نان توی سفره و سقف بالای سر و رخت خواب نرم و راحت و هوای خوب امروز. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و تواناو نزدیک.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 13:51  توسط آدم چاق  | 

1- این دبیرستان پسرانه ای که نزدیک اداره است دیروز انگار یک پادگان نظامی بود. جناب ناظم دیروز دقیقا به سبک نظامیها با صدای کشیده و رسای یک ارتشی فریاد می زد اجلووووووووووووو نظام(از جلو نظام: تا جماعت نیامدند غلط املایی بگیرند خخخخخ) دقیقا یک چیز را در ذهن این بچه ها نهادینه می کنند تهش باید بروید سربازی و به شنیدن اینگونه اصوات و حرکات بعد از آن باید عادت کنید.

2- خواهر جان دکتر و خانواده از وقتی از سفر خارجه برگشته اند و ما یکبار تماس گرفتیم و حالشان را جویا شدیم بسان کرم خاکی هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهند در نتیجه داشتم فکر می کردم یک پاتکی بهشان بزنیم و فردا شب با یک جماعتی سرشان خراب شویم. البته اگر ایشان با خواندن این متن ضد تلپ نزنند و خودشان را پرت نکنند منزل ما.

3- امروز که توی پارک قدم می زدم متوجه شدم که پردنگان پارک برای خودشان قلمرو دارند و اگر یکی از پرندگان به حریم آنها تجاوز کنند بیچاره می شود. مثلا گنجشکها در یک فضای دایره شکل که پر از بیدهای مجنون است و یک مجسمه سنگی در آن وجود دارد هر روز جمع می شوند و دانه بر می دارند. احتمالا کسی آنجا برایشان دانه می ریزد وگرنه دویست سیصد تا گنجشک تو یک تیکه بی جهت جمع نمی شوند خدا نکند یک کفتر چاهی و یا کلاغ بیاید نزدیکشان آنچنان سر و صدایی راه می اندازند که انگار کسی به لانه و جوجه هایشان نزدیک شده است. کلاغها در قسمت جنوب شرقی پارک اطراف گودالی که آب تویش هنگام شستشوی صبح گاهی جمع می شود دور هم گرد هم می آیند و تکه های نان باگت و ... ای را که از جاهای دیگر آورده اند نزدیک شمشادها مخفی می کنند و می خورند. البته یک پیر زنی هست چادری که هر روز می بینم برایشان آنجا ها چیزی می ریزد و روی نیمکت می نشیند و تماشایشان می کند. یک سری کفتر چاهی هم هستند که توی پیچ در پیچهای شرق پارک جمع می شوند و به محض اینکه یک آدم بی کله ای مثل من دور و برشان می آید یکدفعه می بینید بیستایشان با هم معلوم نیست از کجا می پرند بیرون و پرواز می کنند خیلی مخفیانه زندگی می کنند. بقیه جک و جونورها را را هنوز رصد نکرده ام. خخخخخخخخخ

4- هوا سرد شده و این را می شود از پتوهایی که کارت خوابهای داخل پارک دور خودشان می پیچند متوجه شد. برخی هم ترجیح می دهند بروند زیر میزهای پارک بخوابند که حداقل تداعی سقف بالای سرشان باشد. در بین همه آنها پیر زنی را می بینم که هر روز بار و بندیلش را جمع کرده و روی یکی از نیمکتها می نشیند. اعتیاد ندارد وضعیت ظاهرش معلوم است ولی اینکه یک پیر زن در سن و سال او کارتن خواب شده خودش احتمالا یک کتاب رمان است.  نمی دانم برایش چه کار می توانم بکنم. دوستان اگر مرکزی را می شناسند که از سالمندان بی خانمان نگهداری می کند معرفی کنید. تا یکجوری هماهنگ کنم بیایند ببرندش.

5- امروز بالاخره طلسم را شکستم و رفتم به قسمتی که ایروبیک کار می کردند. تازه متوجه شدم که اصلا یک گروه نیستند بلکه چند تا گروه هستند که هر کدام در یک سطح و از ساعتی شروع می کنند. کمی اطلاعات گرفتم که اگر وسوسه شدم بروم ایروبیک صبحها زمانم را با آنها تنظیم کنم.

6- دیروز توی وایبر در بین دوستان معلم کم نداشتیم که برایمان عکس روز اول مدرسه فرستادند اعم از خانم و آقا. کلاس اولی هم کم نداشتیم که عکس دانش آموزهای گیگیلی ما را فرستادند کلی لپ کشانی کردیم از پشت گوشی. چقدر هم بر خلاف زمان ما رنگ روپوشهایشان شاد است. آقا می شود ما حقوقمان را از یونیسف طلب کنیم حق ما را خورده اند. آن مانتو مقنعه های طوسی و سورمه ای چی بود تن ما می کردن خخخخخخخخخخخ

7- دیروز برای یک تعدادی از دوستان تبریک آغاز سال تحصیلی فرستادیم جواب نوشته شروع سر و کله زدن با جماعت و گیر افتادن در ترافیک صبح گاهی و له شدن در اتوبوس مترو آخر مگر تبریک دارد؟! گفتم آره تبریک دارد چون یک دلیل مهم وجود دارد که شما هر روز مجبوری بیرون بیایی و آن داشتن شغل و دغدغه است. پس تبریک به همه معلمها و اساتید و دانش آموزها و دانشجویان.

8- وقتی قابلمه آب جوش هنگام آبکش کردن ماکارانی به علت گیر کردن دستمال به پنجره گاز روی دستتان بر می گردد و می سوزید اگر کیسه آرد توی خانه ندارید فوری دستتان را توی سطل برنج فرو کنید. می سوزد دمار از روزگارتان در می آورد ولی تحمل کنید بعد از ده دقیقه در بیاورید و رویش سفیده تخم مرغ بزنید اصلا تاول نمی زند ولی ممکن است تا فردایش سوزش داشته باشد. ولی اصلا ردی به جا نمی گذارد. بنده امتحان کردم و به شما اطمینان میدهم که صد در صد جواب می دهد. ولی وحشت برگشتن قابلمه آب جوش ممکن است باعث کابوس دیدنتان شود خخخخخخخخخخ.

خدایا شکرت بابت سقفی که بالای سرمان است. رخت خواب گرم و نرمی که در آن آرام می گیریم و چای تازه دمی که صبحها خدماتی روی میزمان می گذارد و کلی لذت می بریم. خدایا شکرت که انقدر طبیعتت را با نظم آفریدی که هر گوشه اش معجزه ای است برای خودش. خدایا بباران نعمتت را بر سر مردمان این دیار که سخت محتاجیم.

پ ن - احمد آقا از فیروزکوه حواسم به یادداشت شما بود ولی بنا مشغله این روزهای من طول کشید. فردا شب ایمیلتان را چک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 12:21  توسط آدم چاق  | 

امروز از ساعت هشت و نیم تا همین نیم ساعت پیش در میدان جنگ تشریف داشتیم و با کمال مسرت باید عرض کنم که جنگ مغلوبه شد و گروه ما برنده یک پروپزال حسابی شد. خوب باید خدارا شکر کرد. بابت نتیجه کار گروهی.

اما از بدبختیهای یک آدم چاق بشنوید در یک جلسه طولانی که تمام مشکلات از کمر درد و خواب رفتن و پا و غیره به سراغ بنده آمد. از آن بدتر میزهای شیشه ای کنفرانس است که من متنفرم از آنها. چون هر شکلی که بنشینی همه می بینند. به خصوص که اکثر افراد حاضر در جلسه آقایان نیز باشند. اصلا معضلی است برای من. نه می توانی راحت لم بدهی. نه می توانی گره پاهایت را از هم باز کنی و دائم پا رو پا انداخته و عصا قورت داده باید نشست و وقتی هم که جلسه تمام شد خدایی بنده پایم خواب رفته بود به حدی که اصلا احساس نمی کردم پا دارم در حالی که سایر همکاران از جایشان بلند شدند و به رسم ادب منتظر بنده بودند که اول من خارج شوم بنده مجبور شدم کمی معطل کنم که مثلا دارم سر رسید و لبتاپم را جمع می کنم و موبایلم را جواب می دهم تا اوضاع پایم رو به راه شود و بتوانم از جایم بلند شوم. اصلا آقا جان مرگ بر میزهای شیشه ای. آخر این میزهای ام دی اف چه ایرادی دارد که میز شیشه ای می گذارید!!!!!!!!!!

خدایا شکرت بابت اینکه امروز دل ما و یک جماعتی را شاد کردید. خدایا شکر به خاطر هوای خوش صبح گاهی در پارک و بابت اینکه وزن بنده نیم کیلویی دوباره کم شده بود. خدایا شکرت بابت روزی که به ما و بندگانت می دهی و خدایا کمی هم بیشتر حواست به ما ایرانیها باشد. نه مردم کمک می کنند و نه دولت تو خودت به داد ما برس و باران بفرست. خدایا باش مثل همیشه باش. دانا و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 12:16  توسط آدم چاق  | 

امروز هم رفتم پارک. اصلا خوب شد که دیروز به سرم زد بروم و باعث شد که فِرِش برگردم اداره و اصلا نفهمیدم چطور ظهر شد که صدای اذان همه را از پشت میزها پراکنده کرد. ساعت دو نیم عصر کلا کار بسته شده بود. یک کم ایراد داشت که قرار شد یکی از بچه ها انجام دهد. خلاصه من هم خوشحال و خندان رفتم منزل.

دیشب اما نیمه شب بود که دیدم همسر با درد چشم از خواب بیدار شد. عجیب بود برایم چون در تمام این سالها چنین مشکلی نداشت. گویا درسایت محل کارشان یک آهنگر آورده بودند که ناشی بوده این هم که یک آدم آچار به دست همه کاره دستگاه را گرفته خودش شروع کرده به جوشکاری کردن!  معلوم نشد که چه شد عینک جوشکاری هم وسطهای کار یکی از شیشه هایش شکسته و دیگر بقیه را خودتان حدس بزنید که چه بلایی سر چشم همسر آمده است. هیچ ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب پسر بزرگه روانه شده به داروخانه های شبانه روزی برای خرید قطره استریل چشمی و ژلافن برای کاهش درد. صبح هم هنوز خوب نشده بود که تماس گرفت یکی از همکارانش آمد با هم رفتند. امیدوارم که تا شب اوضاعش رو به راه شود.

اما از اکتشافات امروز پارک بگویم که اولا هوا خیلی عالیست دوستان این هوای خوب را صبحها از دست ندهید. دوم اینکه یک خانمی هر روز می آید و برای پرنده ها دانه می ریزد. خانم مسنی است و چادری هم هست. کلی عشق می کند وقتی پرنده ها دورش هستند. امروز هم آن آقا که کلاه شیپور مانند عجیبی سرش می گذارد آمده بود و نشسته بود روی یکی از نیمکتها و داشت زبان می خواند این آقا هم حدود شصت سالی سن دارد. امروز هم صدای جیغ و کف و هورای گروهی که ایروبیک کار می کنند می آمد و امروز هم دستگاههای قسمت مخصوص خانمها پر بود از خانمهایی که برای سلامتی و عمر طولانی تر تلاش می کنند. امروز هم زن و شوهرهای پیر و جوان، چاق و لاغر خانمهای همسایه، خانمهای همکار، دوستهای پارکی همه و همه داشتند پیاده روی می کردند. امروز هم تیمهای مختلف بدمینتون(امیدوارم درست نوشته باشم) تنیس روی میز، تنیس و ... داشتند توی پارک بازی می کردند. امروز هم گوشه و کنار پارک لای شمشادها معتادها همچنان خوابیده بودند و ژولی پولی با سر و صدای آدمهایی که صبح زندگی را در پارک جاری می کنند بیدار می شدند و سر و کله شان را می خارندند. امروز هم پیمانکاران فضای سبز شهرداری داشتندمسیرها را می شستند و فضای سبز را آبیاری می کردند. و امروز هم آبنمای وسط پارک با صدای شرشرش آرامش می داد به رهگذران.

خدایا شکرت بابت این صبح قشنگ.بابت این همه آدم که زندگی می کنند. بابت نعمتی به نام زندگی که اصلا درکش برای ما آدمها خیلی سخت است. خدایا بابت تمام زیباییهایی که آفریدی سپاسگزارم. پروردگارم ای بی همتای دانا ای مهربان تراز خودم برای من ای بخشنده از روحت به وجود من. باش مثل همیشه نزدیک و بخشنده و توانا باش. من هنوز بر سر عهدم هستم خدای من حواست هست آیا؟!

پاسخ به کنجکاوی نوشت یک آشنا: جناب آشنا هرچند بنا به دلیل وضعیت خاص شغلی که علت اصلی مستعار نویسی در این وبلاگ است، علاقه ای به پاسخگویی ندارم. ولی این توهم ممکن است برای هر خواننده ای پیش بیاید با توجه به اینکه مصداقهای آن در مملکت ما کم هم نیست و شاید بتوان به شما هم حق داد. بنده اصلا ناراحت نشدم ولی اگر آدرس وبلاگ بدهید جوابتان را خصوصی می دهم در مورد ایمیل بنده را معذور بدارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 7:59  توسط آدم چاق  | 

از سری سه تاییهای این هفته دیروز شنبه بود که بنده، همسر و پسر بزرگه هرسه نفرمان از صبح تا شب در سه ساعت کاملا مختلف تصادفهای خفیف داشتیم. می گویم تصادف خفیف چون هیچکدام خسارت جدی ندید. بنده سپر به سپر زدم به ماشین جلویی پشت چراغ قرمز چون یکدفعه جلویی تصمیم گرفت ترمز بزنه ما هم که تازه انداخته بودیم تو دنده به سلامتی سپر ایشان را نوازش کردیم. چیزی نشد وگرنه باید ماشین را می فروختم خسارت ماشین میلیاردی طرف را می دادم. همسر و بنده هم پشت چراغ قرمز بودیم که یکی آمد بین ما و ماشین کناری به زور خودش را جا کند هم گلگیر را خط انداخت هم آینه را زد. پسر بزرگه هم دم در خانه دیدیم که گفت موتوری پریده جلویش از تو پیاده رو خلاصه این هم زده و طرف ولو شده روی زمین. خدا را شکر آن هم به خیر گذشت. این از سه تایی شنبه ما.

اما امروز. اصلا انقدر هوا خوب بود که وقتی جلوی اداره پیاده شدم دلم نیامد بروم اتاقم بنشینم. نگاهی به ساعت انداختم دیدم می توانم نیم ساعتی قدم بزنم. در نتیجه کتونیهای معروف را از صندوق برداشتم و پوشیدم و رفتم پارک نزدیک اداره. نیم ساعتی پیاده روی کردم. شاید نزدیک به هزار نفر آدم در این پارک صبحها ورزش می کنند. آدمهای مسن و غیر مسن. رسما کم آوردم از اینکه آخر شبها توی خانه و روی تردمیل پیاده روی می کنم. اگر خدا قوت لازم و صد البته همت لازم را بدهم فردا هم می رم پیاده روی. حسودیم شد به خانمهایی که وسط پارک داشتند ایروبیک کار می کردند و آنچنان فریاد می زدند که تمام غمها و استرسهایشان را با همان فریادها به هوای خنک صبحگاهی می بخشیدند. وقتی رسیدم همکارم زنگ زد که میایی برویم پیاده روی؟! گفتم دیر گفتی تازه برگشتم.

خدایا شکرت بابت این صبح قشنگ. بابت هوای عالی امروز. بابت حساب پر پول سربرج که امروز تا غروب چیزی ازش باقی نمی ماند. خدایا شکرت بابت اینکه دیروز کار خیلی عالی پیش رفت و احتمالا امروز کارمان تمام می شود. فکر نمی کردم این کار انقدر سریع جمع شود مثل اینکه بچه ها هم یاد گرفته اند که چطور کار کنند تا زودتر نتیجه بدهد. خدایا شکرت بابت نعمت سلامتی. خدایا مهر ماه را ماه مهربانی و بخشندگی خودت به تمامی دوستان و بنده قرار بده و در این ماه روزی فراخ، طیب و حلال نصیب مان گردان. ای که خزانه بیکرانت را انتهایی نیست و سخاوتت و گشاده دستی ات را مثالی نیست. از تو می خواهیم که آنچه تو بدهی معدوم شدنی نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 7:0  توسط آدم چاق  | 

خوب مثل اینکه عمر استراحت ما به دو روز هم نکشید و امروز خبر دادند یکی از پروپزالهایی که فرستاده بودیم سازمان مربوطه از بین 25 پروپزال به فینال رسیده و در واقع یکی از چهار پروپزال برتر شده و حالا باید با چنگ و دندان برویم به جنگ و جلوی چهار ناظر بسیار سخت گیر شرح خدمات ارائه دهیم و پلن نهایی را توضیح دهیم و ... این یعنی دو سه روز جلسه با تیم پروژه که هر کدام دقیقا بگویند قرار است آن قسمت از کار را که اگر پروپزال به قرار داد برسد را انجام دهند توضیح دهند و بگویند احتمالا چه تستهایی را پیش رو دارند و در نتیجه قرار است چه نتیجه ای ارائه شود و چه چیز دست سازمان مربوطه را می گیرد. عملا استراحت بنده تا روز شنبه بیشتر ادامه ندارد تا سه شنبه که برویم جلسه هر روز جلساتی داریم که شبیه وورک شاپ است و قرار است دسته جمعی یک کاری را جمع کنیم و با هم هم دفاع کنیم. در واقع این نوع کار کردن هم خیلی سخت است و هم خیلی نتایج خوبی می دهد. سخت است چون تعدد آراء وجود دارد و جمع بندی آن خیلی به سختی انجام می شود ولی خیلی خوب است چون انقدر در زوایای کار دقت می شود و از هر سری یک فکری بیرون می زند که کار بی نقص جلو می رود. سالهاست که در کارهایی که اینشکلی قرار است دفاع شود از این روش استفاده می کنم. معمولا هم نتیجه می گیرم مگر اینکه یک بند پ ای وجود داشته باشد که کار را بزنند که البته کم هم نیستند از این موارد تو مملکت ما.

خلاصه اینکه برای مقاله ای که شروع کرده بودم رسما همین دو روز وقت دارم که خیلی هم کم است. کار را که نمی شود نیمه کاره گذاشت به هر حال باید تمام شود دیگر. خوب در واقع کلا این دور روز هم به باد فنا رفت. امیدوارم که همسر هم کارش زیاد باشد وگرنه مجبورم بین خانواده و کار مقاله خانواده را انتخاب کنم و دیگر هیچ مقاله نیمه کاره می ماند.

گوش کن... صدای نفسهای پاییز ر امی شنوی؟؟ و این زیباترین فصل خدا می آید... غم و اندوه هایت را به برگهای درختان آویزان کن... چند روز دیگر می ریزند...پاییز در راه است. اندکی از مهر پیداست. حتی در این دوران بی مهری. باز هم پاییز زیباست. مهرتان افزون و پروردگار من عاشقانه دوستت دارم و ازت سپاسگزارم. بار الها تو را سپاس که پرده سیاه شب را به نور صبح شکافتی و ما را از روشنی روز بهره مند ساختی. خدای خوب من خدای مهربانم تو که بی همتائی و مهربانی و جاودانی امروز که چهار شنبه است برای دوستانم و خودم برکت و روزی فراخ و حلال و موفقیت در کارهایم و سعادت و شادی می خواهم. من می دانم لطف تو انقدر زیاد است که شکر گزاری ما حتی به اندزه ارزنی از الطاف تو را کفاف نمی کند. خدایا باش مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 17:57  توسط آدم چاق  | 

امروز یک صبح معمولی است. یک روز معمولی که صبح زود از خانه زده ام بیرون. اما دیروز روز پر استرسی بود. تا کار را تحویل دهیم جانمان به لبمان رسید. حالا باید ببینیم نظر ناظر محترم چیست. تا این ناظر هم جواب دهید و کار ادامه پیدا کند چند روزی وقت داریم که کمی به زندگیمان برسیم. توی این چند روز دلم می خواهد یک کار خوب انجام دهم که باعث پیشرفتم شود. مثلا یک مقاله شاید بنویسم. از همین الان دارد روند نگارش و سوالات و ... در ذهنم رژه می رود. به خصوص که تازه از درگیری از این پروژه خلاص شده ام و هنوز ذهنم درگیر این کار است. معمولا بعد از هر پروژه ای اگر زمان مناسب دست دهد یک همچین کاری می کنم. پس امروز در عین حال اینکه معمولی ترین روز سال است و در تقویم هیچ نامی به آن اختصاص نیافته می تواند برای من یک روز خاص باشد. برای من یک روز برای یک گام به جلو. برای من یک روز برای آینده ای زیباتر. هر روز صبح همین روش من است. امروز چه کار کنم که روز خوبی باشد؟ چطوری می توانم بیشترین استفاده را از روزم بکنم؟ و انجام کارهای که در برنامه دارم چه ارزشی به من اضافه میکند؟ و آیا راه آسانتری برای انجامش در این روز دارم. در نهایت هم سر رسیدم را بر می دارم و برنامه ام را مشخص می کنم. امروز هم همین کار را کردم و یکی از برنامه هایم این بود که به وبلاگم سر بزنم و بنویسم و انرِژی بگیرم.

خدایا شکرت بابت آرامش پس از چند روز کار سخت امروز. خدایا شکرت بابت اینکه کمک کردی تا یک گام به جلو بروم متشکرم.خدایا سپاسگزارم از اینکه درآمدی هست که منتظر سر برج باشیم. خدایا شکرت بابت سقف بالای سر و خوشحالی پسر بزرگه متشکرم. خدایا من هنوز هم سر عهدم هستم حواست هست؟!

پ ن - فرشته عزیز از اینکه به من اعتماد داشتید متشکرم ولی بنا به اقتضای شغلی برایم مقدور نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 8:9  توسط آدم چاق  | 

گاهی لازم است آدم همه چیز را رها کند. گاهی باید زد بیرون و در خنکای هوای شب سرت را بدهی از شیشه بیرون و گاز بدهی و گاز بدهی و جیغ بکشی و جیغ بشکی. گاهی لازم است گریه کنی و اشک بریزی و گاهی لازم است برقصی. اصلا مهم نیست کجا. اصلا مهم نیست جشنی باشد یا نه. اصلا مهم نیست لباس چیندار تنت باشد و یا لباس خواب. مهم این است تمام آنچه مثل خوره درونت دارد ریز ریز از بین می برد را فراموش کنی و بی خیال دنیا و زندگی یک موزیک بلند بگذاری و برقصی. گاهی لازم است نیمه شب که با هراس از خواب بیدار میشوی و تا می آیی بخوابی تمرکزت از خواب به کار می رود بزنی بر طبل بی عاری و بلند شوی یک نگاهی در آینه به قیافه ات بی اندازی و کاسه رنگ به دست موهایت را رنگ کنی و صبح از قیافه شگفت زده دیگران لذت ببری. گاهی لازم است وقتی همه دارند از کارت ایراد می گیرند مثل یک رهبر ارکست پشتت را به جماعت کنی و کار خودت را انجام دهی مطمئناً پس از اتمام کار همه برایت دست می زنند و هم تو ملذوذ می شوی و هم دیگران لذت می برند. گاهی باید زل بزنی به خانم مهربان وقتی دارد با ظرافت تمام کار می کند و انگار یک برنامه از پیش طراحی شده در ذهنش دارد برای نظافت و لذت ببری. گاهی باید فقط روی مبل بنشینی و در سکوت مطلق فقط فکر کنی و تمرکز کنی روی لذتهای نتیجه کارت تا از فشارها خلاصی یابی. گاهی باید یک لگد بزنی زیر تشت آن چند پیرزنی که در دلت رخت می شویند و با بی توجهی به جیغ و هوارهایشان و ناله نفرینهایشان که زحماتشان را به باد داده ای غلبه کنی به تمامی استرسهای زندگیت. و گاهی باید بدون فکر کردن سرت را روی بالش بگذاری و هرچه فکرهای مزاحم تلاش می کنند خودشان را از گوشه کنار ذهنت به مرکز توجهت برسانند را پشت میله های زندان اراده محصور کنی و فقط به خواب فکر کنی. به خاطرات خوب دوران گذشته فکر کنی تا وقتی از جایت بلند می شوی مثل پر سبک باشی و شناور در فضا و زندگی. گاهی باید آنقدر در همه چیز شناور شوی مثل برگی که روی آب شناور است و به مقصد نزدیکتر و نزدیکتر می شود پیش بروی. گاهی باید رقصید و گاهی باید قرآن بخوانی آنهم با صوت و یا ترتیل. هرچه هست باید زیبا باشد. انقدر زیبا که لذتی را نصیبت بکند و آرامشی را در وجودت روان.

خدایا شکرت. به خاطر همه چیز. به خاطر امروز که پنج شنبه است. خدایا در این روز برای همه دوستانم در این روز سلامتی، شادی و آرامش خیال آرزو مندم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 10:49  توسط آدم چاق  | 

این روزها هیچ خبری نیست غیر از پرواز برخی از اقوام به سرزمین وحی. غیر از مراسمهای خدا حافظی. غیر از شکستن پای رئیس بزرگ و ددلاین کاری که دارد خفه مان می کند. به غیر از ددلاین کاری که یکشنبه آینده است و همه در حال دویدن شبانه روزی هستیم به طوری که از یکشنبه همگی از صبح ساعت 7 تقریبا همه سرکاریم تا ساعت 8 شب که مثل مگس دمپایی خورده گیج گیج خوران از پشت سیستم بلند می شویم و به سمت منزل عازم می شویم. دیشب که داشتم غذا گرم می کردم بخوریم یک نگاهی به ماشین لباسشویی انداختم دیدم در حال انفجار است. لباسها را دسته بندی کردم و یک مقدار دیشب ریختم تو ماشین یک مقدار صبح. الان هم هرچی زنگ میزنم هنوز پسر کوچیکه از کلاس برنگشته و پسر بزرگه از سرکار که بگویم پارت سوم لباسها را بریزند تا تمام شود. هر از چند گاهی که حسابی مغزم داغ میکند می آیم اینجا سر می زنم می بینم چقدر دوستان با انرژی به من روحیه می دهند. 

از اتفاقات خوب این هفته هم تعویض خدماتی بخشمان است که یک آقایی آمده که قبلا هم با من کار کرده بود و خوب می داند چه کار کند البته از روی شناختی که از من دارد دقیقا همان کاری را می کند که من می خواهم. به خاطر همین خیالم راحت است که حداقل مثل قبلیه صبح که آمدم سر کار میزم تمیز است و کاغذهایم در همان دسته بندی که بود دوباره روی میزم است و می رود و می آید چای به موقع می رساند. از همه مهمتر خودش کنترل می کند ببیند اگر کسی نهار نیاورده وقتش تلف نشود و می پرسد چه کنیم. نتیجه اینکه این روزها که سرمان شلوغ بود دیروز برای همه املت درست کرد و امروز هم پل جمع کرد یک دیزی خوشمزه گرفت. خدا خیرش دهد که فکر شکم جماعت هم هست.

خستگی که به اوج خودش می رسد سرم رابر می گردانم و با یک لذتی به قاب عکس روی میزم نگاه می کنم که عکسهای پسرها و همسر کنار هم در آن قرار گرفته است. و یک انرژی تازه به رگهایم جاری می شود.

تنها مشکلم این روزها این است که به خاطر زیاد نشستن مجدد درد زانو شروع شده و هرچی هم قرص می خورم و پمادهای تجویزی را می مالم هیچ تفاوتی نمی کند. از آن مهمتر که جلسات فیزیوتراپی را هم نرفتم تا لااقل خوب شود. البته از دوشنبه هفته آینده به مدت ده روز تا زمانی که ناظران محترم جواب دهند کمی وقت آزاد دارم تا بروم و یک بلایی سر این زانوها بیاورم و یا از فیزیوتراپ محترم حرکاتی را یاد بگیرم و انجام دهم تا مشکل بیشتر نشود.

دوستان از اینکه هستید و شما را دارم خیلی خوشحالم و متشکرم.

خدایا شکرت به خاطر شلوغی این روزها. به خاطر هوای نیمه گرم روزهای پایانی شهریور که نویدبخش آغاز فصل رنگهاست. خدایا شکرت به خاطر اینکه رخصت دادی یک فصل دیگر از فصلهای زیبایت را ببینم و از زنده بودنم لذت ببرم. خدایا شکرت به خاطر امکاناتی مثل این دنیای مجازی تا خستگی فکریم را حتی با نوشتن برای چند نفر از دوستان به در کنم. خدایا برای همگی دوستان این وبلاگ روزی فراخ و حلال آرزمندم. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و مهربان و سخاوتمند و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 15:2  توسط آدم چاق  | 

از وقتی خواهر زاده ها کوچیک بودند تابستان یک روز می بردمشان اداره اردو! خوب برای بچه ها محل کار خاله اردوی جالبی است و البته برای من هم فرصتی است که برای بچه های کوچکتر فامیل با خودم یک خاطره بسازم.  با اینکه اداره مادرشان هم می رفتند ولی من ترجیح می دادم یک روز با من بیایند و با هم برویم بیرون. امسال هم یکی دیگر از خواهر زاده ها را بردم با خودم اردو. با هم نشستیم. کار کردیم. جلسه رفتیم. بچه حوصله اش سر می رفت ولی بدش نیامد. با هم رفتیم نهار بیرون و غذای دلخواهش را سفارش دادیم و ....

می دانید وقتی فکر می کنم می بینم من اصلا با خالۀ بزرگم خاطره ندارم در حالی که با خاله های کوچکترم خیلی خاطره دارم از بازیها و .... دلم می خواهد برای بچه ها خاطره خوبی باشم. وقتی بزرگ شدند در مورد خاله شان فکر می کنند خاطره های خوبی داشته باشند و یک لبخند کوچک روی لبشان بنشیند از شنیدن اسم خاله بزرگه و یا مرور خاطرات در ذهنشان.

عصر که بر می گشتیم گفتم خاله امروز خوش گذشت. گفت آره خاله همینکه مهد کودک را پیچوندم خودش کلی بود. یک همچین بچه های بپیچونی داریم ما که از کودکی مهد را می پیچانند تا بزرگسالی کار و .... راخخخخخخخ

سه شنبه صبح که کار را تحویل دادم انگار باری از روی دوشم برداشته شده بود. همسر هم که آماده فرصت بود برای سفر عصر راه افتادیم و رفتیم. سفر خوبی بود. به خصوص که ایندفعه هم یک سر به بازار محلی رامسر زدیم. خوب است بدانید شوهر محترم بنده هم مثل همه مردها از بازار گردی و همراهی خانمها در بازار بیزار است. از صبحش گفت:

- هی بی خودی گیر ندی بیا بریم بازار ها

+گفتم: آخه بازار که تنهایی حال نمی ده

- خوب با بچه ها برو

+ نه بابا آدم با شوهرش میره یک مزه دیگه داره

- بی خیال چه مزه ای

+ آخه آدم باید با شوهرش بره بازار هر در هر مغازه ای وایسته و حرف بزنه و اظهار نظر کنه و خسته که شد سر یکی غر بزنه

- جناب شوهر غر بزنه؟!

+ آره دیگه اصلا یکی از تفریحات ما زنها این هست که سر شوهرمان غر بزنیم و شوهرمان هم با حوصله گوش بدهد

- تا حالا انقدر قانع نشده بودم

نتیجه این گفتگو این شد که  بعد از ظهر من و همسر جان و بچه ها در حالی که در هر مغازه ترشی فروشی می ایستادیم فروشنده های مهربان آنجا یک ظرف کوچک و قاشق تست از انواع و اقسام ترشیجات و زیتون پرورده و ... می دادند دستمان توی بازار می چرخیدیم و البته خرید می کردیم و صد البته جناب شوهر منتظر بود ببیند بنده غر می زنم یا خیر خخخخخخخخخخخخخخ جای همگی ترشی خورها خالی. آب دهانت را جمع کن خخخخخخخخخخخخ

خدایا شکرت به خاطر خلق این همه مزه و به خاطر اینکه به ما حسی به نام حس چشایی دادی که از این همه مزه لذت ببریم. خدایا شکرت بابت وجود مکانهای زیبا در کشورمان که واقعا چشم را نوازش میدهد. خدایا بابت همه چیز شکر. بابت سقف بالای سر و بابت نان توی سفره. خدایا شکرت بابه داده و نداده و گرفته ات.

دوستان فردا تولد آقا امام رضا است. اگر کسی به زیارت ایشان رفت ما را هم یاد کند. خیلی محتاج دعایتان هستم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 10:20  توسط آدم چاق  | 

هر بار که به این موضوع فکر می کنم غیر از سبحان الله هیچ نمی توانم بگویم. چند وقتی بود که خیلی هوس ماهی کرده بودم. به طور عجیبی دلم مثلا میگو یا ماهی می خواست. این پادرد عجیب که گریبانم را گرفت آزمایشهای مختلف و ... که انجام شد، فیزیوتراپی و ... نسخه خانم دکتر را که گرفتم دیدم چند تا آمپول ویتامین D3 توی داروهایم هست. به همراه ب 1 و .... آزمایشات را که نشان یک بنده خدایی دادم با کمال تعجب دیدم می گوید فلان آنزیم بدنت کمه باید ویتامین د مصرف کنی و یا توی آفتاب بروی و یا روغن ماهی بخوری!!!!!!

می دانستم یک چیزی به نام هوش ذاتی بدن وجود دارد که هر وقت بدن آدم نیاز به ماده خاصی پیدا می کند آدم عجیب هوس می کند یک غذا و یا میوه و .... ای را بخورد که درونش آن ماده خاص وجود دارد. اما ایندفعه کاملا ملموس بود. انقدر ملموس که غیر از سبحان الله هیچ نمی توانم بگویم. شاید اگر از همان مثلا چند وقت قبل که به شدت هوس ماهی کرده بودم آن را در برنامه غذاییمان گنجانده بودم به این شکل یکدفعه افت نمی کردم و با پادرد دست و پنجه نرم نمی کردم. الحمد لالله فعلا اوضاع خوب است و پادرد دست از سرم برداشته و توانستم کمی به کارهایم برسم.

اما دیروز خیلی برایم جالب بود که خواهرک یک پیامک زده که دفاع کردم نمره ام شد فلان. خیلی عجیب بود برایم از این رفتار پارادکسیکال خواهرک. یک آدم با این روابط عمومی قوی و گفتار فصیح یکدفعه بگوید من هول می کنم در جمع آشنایی حاضر باشد و من از پایان نامه ام دفاع کنم! بعد اینجوری یواشکی دفاع کند. غیر از تبریک چیزی نمی شد گفت. و البته شام دعوتش کردیم به جای گل و شیرینی که نبردیم و نرفتیم. احساس خوبی داشت. اصلا فارغ التحصیل شدن احساس خوبی دارد. انگار آدم روی ابرها سیر می کند.

خدایا شکرت بابت معجزاتی مثل هوش ذاتی بدن که روز به روز برایمان روشن می شود و نشانه های قدرت تو را روز به روز برایمان پر رنگ تر می کند. خدایا شکرت بابت این روزهای گرم وکشدار و خبر خوب اینکه هفته آینده بارندگی خواهیم داشت. پروردگار خوبم به من و مردمان قناعت و صرفه جویی یاد بده. حفظ حق الناس یاد بده تا بیاموزیم داریم تیشه به ریشه نسل بعد می زنیم و آب را درست مصرف کنیم. خدایا شکرت بابت آغاز یک روز خوب. خدایا در این روز خوب روزی فراخ و پاک نصیب من و همه دوستان بگردان. خدایا شکرت بابت هرآنچه دادی و ندادی و گرفتی. که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و مهربان و بخشنده و نزدیک.

دوستان امروز روز تجلیل از بقاع متبرکه است. اگر جایی به زیارت رفتید و دستهایتان برای دعا بالا رفت ما را هم از دعای خود محروم نفرمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 9:57  توسط آدم چاق  | 

هی نشستیم پای سیستم بلکه کار تمام شود ولی نشد. عصر پنج شنبه تولد دعوت بودیم رفتیم خوش هم گذشت. کلی با بچه ها بازی کردیم و داد زدیم کی از همه قشنگ تره و یکدفعه نیم دو جین دختر بچه فسقلی داد زدند من من من من. ما هم هی قند توی دلمان آب شد و دست و هورا و .... آقا اصلا روحیه آدم عوض می شود. همانجا با خواهر ها و دختر خاله قرار گذاشتیم شب برویم پارک ارم  البته اگر توانستیم شوهرها را راضی کنیم که همگی هم نکه همچین حرفه ای هستیم در اینجور موارد و اصلا هم شوهرهایمان حوصله شان سر نرفته بود خخخخخخ همینکه گفتیم جماعت ذکور از خدا خواسته راه افتادند. یعنی انقدر شوهرهای حرف گوش کنی داریم ما خخخخخخخ. بگذریم. به همه خوش گذشت. بچه ها که کلی جیغ کشیده بودند. خواهر زاده جان را بردم برای جامپینگ. فکر کنم البته اسمش جامپینگ بود. از اینها که با یک کش چندلایه بچه را می بندند و بعد هی می کشند و بچه پرت می شود هوا. دخترک اولین پرش که رفت بالا دیدم دندانهایش را به هم فشار می دهد و دارد قالب تهی می کند. داد زدم خاله جیغ بزن جیغ بزن. این بچه حتی ترسیدن را هم بلد نیست فکر کنید!!!! خلاصه شروع کرد به جیغ کشیدن ترسش ریخت. وقتی آمد پایین نوبت آن یکی دخترک بود. خلاصه اینیکی یاد گرفته بود که چه طوری جیغ بزند. وقتی برگشتیم و نشستیم خستگی در کنیم گفتم خاله هر وقت ترسیدید جیغ بزنید. اصلا خجالت نکشید. گفت خاله چرا؟ گفتم خاله اصلا این طبیعی است که آدم وقتی ترسید جیغ بزنده تو اصلا ترسیدن هم بلد نیستی؟ بعد هم گفتم مثلا اگر کسی دارد اذیتتان می کند باید با همین کار دیگران را خبر کنید. یا مثلا اگر دیدید کسی دارد به جاهای خصوصیتان دست می زند و .... اولا که باید جیغ بکشید و بعد هم سریع فرار کنید و به مامان و بابا بگید چی شده.

راستش را بخواهید خواستم خیلی غیر مستقیم بهشان یاد بدهم که اولا وقتی جیغ می زنند کمی کمتر می ترسند. با زبان بچه گانه بهشان گفتم وقتی جیغ می زنید ترس از دهانتان فرار میکند.

نیمه شب بود که با درد شدید پای راست از خواب بیدار شدم. آقا درد اصلا معلوم نبود از کجا هست. تمام پا کشاله ران و ساق پا و زانو به شدت درد می کرد. روز جمعه تمام مدت سعی کردم باهاش مدارا کنم ولی فایده نداشت. شب هم همچنان با درد شدید مسکن و ... سعی کردم تا صبح شنبه سر کنم  تا بتوانم خودم را به یک متخصص ارتوپدی برسانم. دکتر محترم هم بعد از کلی معاینه و ... فرمودند به نظر می رسد کشیدگی عضلات باشد. یا شاید زیاد راه رفته اید و ... گفتم من معمولا راه زیاد می روم ولی تا حالا چنین مشکلی نداشتم. خیلی هم مراعات می کنم. که زانویم آسیب نبیند و ... یک مشت دارو داد و گفت ممکن است عصبی باشد. نتیجه اینکه امروز ماندیم در منزل و دو تا آمپول نوش جان فرمودیم و یک مشت قرص هم دادیم بالا و نشستیم کارمان را ادامه می دهیم و هر ده دقیقه در میان جواب تلفنهای اداره را می دهیم.

خدایا شکرت که اگر دردی هست درمانی هم هست دکتری هم هست و .... خدایا شکرت بابت این پکیج زندگی که هم نیش هست و هم نوش. که اگر نیش نباشد قدر نوشهایش را نمی فهمیمم. خدایا شکرت بابت روزهای کشدار شهریور و بابت میوه های تابستانی و بابت ریتم خوش زندگی. خدایا یک عهدی با تو داشتم و دارم که هنوز به آن پایبندم. خودت کمک کن.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 12:52  توسط آدم چاق  | 

وقتی یکی دو سالی هست که دنبال یک کتاب خاص می گردی و گیر نمی آوری و بعد یکدفعه یک دوست آنور آبی که بعد از مدتها ازش یک پیام در میلباکست می بینی و باز می کنی و با کلی ذوق و شوق می بینی یک پیوستی هم دارد و با خودت می گویی شاید باز هم یک عکسی از یک نقطه ناب انداخته و ... بی حوصله صفحه را می بندی و بعد دوباره فردایش که وقت بیشتری داشتی و خواستی مثلا بین کارها استراحت کنی می روی سراغ دانلود فایل اتچ شده و با کمال تعجب می بینی که واییییییییییییییی دوست گلت برایت پی دی اف آن کتاب را فرستاده. چقدر خوشحال می شود آدم. از اینکه یک دوستی هنوز بعد از دو سال یادش است تو دنبال چی بودی و توی آن کشور غریب هزینه کرده و پی دی اف کتاب را از سایتش خریده و برایت فرستاده بعد هم بدون اینکه در خود نامه اشاره کند که چیست و چه کرده و جویای احوال شریف شود و ... اگر روی عرش سیر نکنی روی همین فرش خاکی ذوق مرگ می شوی ذوق مرگ.

این روزها در حد مرگ کار داریم. شب تا ساعت دو کار می کنم و صبح ساعت پنج و نیم بیدارم و شش می زنم بیرون. برای برهم نخوردن تمرکزم در اتاقم در اداره بسته است و به منشی هم می سپرم که فقط از ساعت 10 تا 12 تلفن وصل کن و هیچ جلسه ای را هم خارج از این ساعت تنظیم نکن بگو نیستم و وقتم پر است و .... امیدوارم و واقعا امیدوارم که بعد از تحویل این کار لعنتی همسر یک برنامه سفر چیده باشد که خستگی ام تمام شود.

خدایا شکرت. خدایا سپاسگزارم بابت اینکه کاری هست که سرمان شلوغ باشد. پروردگار عزیزم من چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی. چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی. چه ساعتهایی که غرق در شادی و غرور تورا که پشت همه موفقیتهایم پنهان شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی. خداوندا این روزها را برای همه دوستانم و خانواده ام زیبا کن. روزهای شاد همراه با سلامتی و روزی و برکت. خدایا کمک کن تا پیشرفت و موفقیت را روز به روز در بچه های این مرز و بوم ببینیم . خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک و بخشنده.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 21:30  توسط آدم چاق  | 

فکر کن داری از داخل سطل زباله ضایعات جمع می کنی یک سری دیگر که قرار داد دارند باشهرداری باهات دعوا می کنند که ما این خیابان را اجاره کردیم حق نداری تو نونت را از این خیابان در بیاوری. خوب نان زن و چهارتا بچه را قرار است در بیاوری مقاومت می کنی و کری می خوانی و دعوا می شود و قبل از اینکه زنگ بزنی پلیس یک پنجه بکش پشت سرت کارت را می سازد و چند روز بعد تو بیمارستان میمیری و زن و چهارتا بچه همان یک لقمه نان را هم دیگر ندارند بخورند!

یا فرض کن صدجا فرم اعلام به کار پر کرده ای و به صد نفر سپرده ای که اگر کاری سراغ دارند اعلام کنند تا خرج زندگیت را در بیاوری و باز هم فرض کن آخر سر دست بر زانو می زنی و از چند نفر پول قرض می گیری و جنس می خری که جایی بساط کنی و یا کمی بعد از مدتی کارت را هم گسترش می دهی و یک وانت پیکان دست هزارم می خری شروع می کنی سیب زمینی پیاز فروختن و .... بعد در این گیر و دار پیمانکار سد معبر شهرداری می آید سراغت یا انقدر حرفه ای شدی که باج سبیل بدهی و خلاص شوی و یا تمام داراییت که چه عرض کنم تمام نداراییت (چون همش قرض است) جمع می کنند و می برند و می شوی پرونده دار!!!! تازه اگر کتک نزده باشند و مثلا به عقب هولت نداده باشند و زخمی ات نکرده باشند و با چند تا ناسزا روحت را شخصیتت را و عزت نفست را له نکرده باشند.

حالا فرض کن باز هم به دنبال یک لقمه نان کلی دم این و آن را دیده ای و کلی هزینه کرده ای و کلی زیر میزی داده ای و کلی دوندگی کرده ای و سر سال دلت لرزیده و با هر خبر تغییر شهردار غم باد گرفته ای و خلاصه موفق شده ای پیمانکار همان شهرداری شوی و ماهی فلان قدر از قرار داد اصلی داری به برخی می دهی که کار چاق کن هستند و .... و با آن ته مانده زندگی می کنی و شب که می آیی مثلا خیابان و سطلهایی که اجاره کرده ای را کنکاش کنی پی ضایعات می بینی یکی بدون قرار داد و ضابطه و زیر میزی قبلا آمده خالی کرده و سر برج تو می مانی و جیب خالی شکم گرسنه زن و بچه و آدمهای طلبکاری که دم شان را دیده ای.

یا مثلا همان پروسه را طی کرده ای و شده ای پیمانکار سد معبر و اگر دلت بسوزد جمع نکنی آن طرف سمج تر می ایستد و کار می کند اگر با مهربانی جمع کنی که اصلا خودت کتک می خوری با هو کشیدن و .... مسخره ات می کنند و عزت نفس که خوب است چیزی برایت باقی نمی ماند. اگر هم کاری نداشته باشی بازرس اداره کل بازرسی شهرداری ملاکش فقط نتیجه کار است یعنی توی خیابان رد شود و هیچ دستفروشی نبیند در نتیجه از نان خوردن می افتی و کیست که نداند در این دوره زمانه داشتن شغل و بدست آوردن یک لقمه نان در این شهر بی در و پیکر یعنی چی.

اینجوری است که به قول هابز انسانها گرگ یکدیگر می شوند و در حال دریدن شکم هم هستند. اینگونه است که هر کدام از نگاه خودش حق به جانب است و واقعیت هم این است که حق به جانبشان هم هست. واقعیت این است که هر دو دسته واقعا مظلوم هستند و در واقع ظالم هیچ کس نیست غیر وضعیت افتضاح اقتصادی مملکت که واقعا به قول یکی از جوکها فقط یک معجزه از یک پیامبر جدید می تواند آن را درست کند.

خدایا خودت به خیر کن. خدایا به داد مردم ما برس. خدایا فساد را از زندگی مردم ما ریشه کن بفرما. خدایا قناعت و روزی فراخ را روزی هر روز مردم مملکتم کن و اگر قرار است معجزه ای رخ دهد خواهشا زودتر عمرمان تمام شد. خدای خوبم خدای مهربان باز هم شکر به خطر همه چیز. خدایا شکر به خاطر روزهایی که می آیند و ما زنده ایم. خدایا شکرت بابت نان سر سفره و سقف بالای سر. خدایا شکرت بابت قدرت شنوایی و بینایی و قدرت تعقل که فقط به من انسان ارزانی داشتی. خدایا متشکرم به خاطر زبان ذهن که هر وقت با آن با خودم فکر می کنم و حرف می زنم مجموعه ای از تصاویر و صداها را در ذهنم تصویر سازی می کند و آنقدر ملموس است که به شگفت می آیم از این قدرتی که برای ما انسانها به ودیعه گذاشته ای. خدایا باش. پر رنگ تر از همیشه باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 21:19  توسط آدم چاق  | 

اول باید این روز را به خانم دکتر گلی، توتیای عزیز و خواهر دکتر تبریک بگویم. روز اول شهریور تولد بو علی سینا روز پزشک است.

این چند روز خبرهای خوبی رسید. اول اینکه یکی از دوستان صمیم که بنا به مشکلاتی خاص زندگیشان در شرف نابودی بود بالاخره به نتایجی رسیدند و احتمالا مشکل حل شود و خود این یک قدم که خوب اصلی ترین قدم هم بود برای من به شخصه یک دنیا ارزش داشت. دوم اینکه خواهر کوچیکه خبر داد که بالاخره برای خانه شان مشتری پیدا شده و پی خانه جدید می گردند. در این گیر و دار رکود خرید و فروش مسکن خیلی خبر خوبی بود به خصوص که ششماه بود برای فروش گذاشته بودند و مشتری پیدا نمی شد. حداقل امتیازی که دارد این است که می تواند نزدیک ما(من و خواهر دکتر و مامان) خانه بخرد و صد البته نزدیکی از بعد مسافت به ما و مادر شوهرش باعث می شود که بچه دوم را با فراغ بال بیشتری به دنیا بیاورد و ما هم مثل دفعه پیش برای کمک کلی درگیر بعد مسافت و ... نشویم. اتفاق سوم هم اینکه بالاخره یکی از کارهایی که چند ماهی بود اساسی گیر کرده بود و تکرار می کردیم و ... مورد پسند ناظر محترم قرار گرفت و با نوشتن گزارش نهایی انشا الله و تعالی پولدار می شویم خخخخخخخخخخ یعنی قسط آخر ش را هم می گیریم. حالا هم بنده مثل یک بولدزر نشسته ام پشت سیستم و احتمالا تا هفته بعد اگر مین شکلی کار کنم گزارش نهایی تمام می شود و به احتساب تمام زمانهایی که طول می کشد یک سازمان دولتی بجنبد و پول بدهد تا ماه دیگر چک دستمان خواهد بود و حداقل اتفاق این است که از خجالت چند تا از بچه های پروژه ای که دو ماه و نیم است هیچ دریافتی نداشته اند در می آیم. خودشان که امروز از خوشحالی روی ابرها بودند.

روز پنج شنبه هم رفتیم منزل یکی از اقوام مراسم عزاداری آقا امام جعفر صادق. مراسم بی ریا و خوبی بود.

خدایا شکرت بابت برق زیبای زندگی در چشمان دختر کوچولوی دوستم. بابت خوشحالی خواهر کوچیکه و بابت کلمات نصفه نیمه خواهر زاده جان که دارد حرف زدن می آموزد. خدایا شکرت بابت عطر خوش گلپر که وقتی تخمه گلپر را آدم توی دهانش می گذارد انگار توی بهشت سیر می کند. خدایا شکرت بابت دانه های برنج. بابت سفره های گسترده شیعیان. بابت سقف بالای سر و نان توی سفره. خدایا این روزها پسر بزرگه را به خودت سپردم خودت بغلش کن و کمکش کن از پس امتحاناتش بر بیاید. خدایا بابت این اضطراب روزهای امتحان هم شکر که اگر نباشد نه درسی خوانده می شود و نه آموزشی تثبیت می شود. خدایا شکرت بابت همه چیز بابت داده ها و نداده ها و گرفته هایت شد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 19:21  توسط آدم چاق  | 

متاسفانه دیروز بعد از یک فشار عصبی شدید مشکل سال 91 دوباره پیش آمده بود و مجدد آن التهاب کذایی عود کرده بود و روزگارم را سیاه کرده بود و هرچه کردیم نتوانستیم در خانه مشکل را برطرف کنیم و پسر بزرگه هم که بنده خدا رفته بود امتحان بدهد نبود و پسر کوچیکه هم هرکاری کرد نتوانست کمک کند. در این گیر و دار هرچه به همسر هم زنگ می زدیم گوشیش را جواب نمی داد تا عصر که متوجه شده بود گوشی را توی ماشینش جا گذاشته. نتیجه اینکه بنده با درد شدید و وضعیت بسیار اسفناک تا ظهر دوام آوردم و بعد هم پسر بزرگه وقتی از امتحان برگشت اوضاع نا بسامانم را دید و خلاصه کار به بیمارستان کشید که خوب به خیر گذشت. و با سرم و آمپول حل شد و با یک کیسه دوا و کلی دعوا مرافعه از طرف کل اعضای خانواده که اگر به خودت رحم نمی کنی به ما رحم کن و این دست مسائل برگشتیم خانه و استراحت کردیم و امروز حالمان خوب بود انگار نه انگار که دیروز آنهمه ماجرا داشتیم.

آقا یک هفته که این خانم مهربان برای کمک نیاید خانه می شود شبیه میدان جنگ که خیلی چیزها سرجای خودش نیست و یک نفجار هم وسط هال رخ داده است. بگذریم. دیشب که خانم مهربان خبر داد نمی آید تصمیم گرفتم امروز خودم به شغل شریف خانه داری بپردازم. از صبح بعد از نماز ریز ریز شروع کردم تا همین الان طول کشید. تازه از آنجایی که به دلیل برخی مشکلات مثلا نمی توانستم یکی از مبلها را بلند کنم و یا زیر کابیتنها را تا ته ته تی بکشم نتیجه این شد که مثل همیشه هم تمیز تمیز نشد. خدا این خانم را حفظ کند که انقدر خانم زحمت کش و خوبی است و اصلا هم از کار نمی زند. انشا الله هرکاری که می کند و هرجا که هست سلامت باشد و خداوند چندین برابر آنچه من و امثال من به اومی دهید برکت بدهد به روزیش. در حین انجام کار هم از آنجایی که چند وقتی است گیرند دیجیتال تلویزیون خراب شده و برخی از شبکه ها را نمی گیرد و بقیه هم به صورت تصویرهایی که یک سی دی خشدار نمایش میدهد و هی گیر می کند زدم روی رادیو جوان و مثل مادرم که قدیمها همیشه موقع انجام کار خانه رادیو گوش می داد از صبح رادیو گوش کردم. رادیو جوان را دوست دارم چون خیلی سر زنده و شاد است و توی ماشین هم اگر مثلا سی دی زبان و یا موزیک گوش ندهم حتما رایو جوان گوش می کنم. خسته شدم ولی خانه مثل دسته گل شد. خسته شدم ولی همه جا بوی خوش تمیزی می دهد. خسته شدم ولی بوی خوب نهار خانه را پر کرده بود. به خستگیش می ارزید. حالا با یک حس خوب نسبت به خانه و زندگیم نشستم تا با تاخیر لقمه نهاری بخوریم و بعد یک دوش بگیرم و استراحت کنم و بنشینم پای کارهای عقب مانده ام. تازه امروز به این نتیجه رسیدم آن خانم مهربان خیلی هم فرز است که از هشت و نیم تا چهار تمامی کارها را می رسد و تازه برخی کارهای اضافه هم که هر از چند گاهی پیش می آید را می رسد. بنده به شخصه در کار خانه کند تر از ایشانم که می تواند ناشی از اضافه وزن و خستگی ناشی از آن و نشستن لابه لای کار برای خستگی در کردن باشد.

خدای خوب و من. خدای مهربانم امروز را که پنج شنبه است با نام تو آغاز کردم. با نام تو که بی همتایی مهربانی و جاوادانی. و از تو می خواهم در این روز نعمتهایت را از من دریغ نکنی. سلامتی خود و خانواده ام و تمام دوستانم، شادی، موفقیت و دوست داشتن را ..... و من می دانم آنها را به من عطا خواهی کرد.من ترا دوست می دارم و می دانم تو مرا دوست می داری. شکرم را بپذیر ای پروردگار بزرگ. خدایا از بودنت سپاسگزارم و از توجهت مشعوفم و از درگاهت عطر خوش آرامش را استشمام می کنم. خدایا باش. مثل همیشه باش. توانا و بخشنده و مهربان و نزدیک

 

پ ن - خانم رزمخواه عزیز لطفا ایمیل خود را چک بفرمایید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 15:7  توسط آدم چاق  | 

وقتی صبح زود قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار می شوید بدون آنکه خود بدانید برکاتی را به زندگی خود روان می کنید. خیلی از کسانی که اقدام به مراقبه می کنند ساعات اولیه صبح را بهترین ساعت معرفی می کنند. بسیاری نیز ورزش روزانه خود را صبح زود انجام می دهند. بسیاری از آدمها هم مثل من و همسر صبح زود از خانه می زنیم بیرون تا بتوانیم بهتر بر اوضاع کاریمان تسلط پیدا کنیم. بنده به شخصه وقتی صبح زود به سر کار می آیم آن روز انگار تمام شدنی نیست و کارهای زیادی را می توانم انجام دهم. صبح اول صبح می نشینم برنامه روزانه ام را در سر رسید منظم می کنم و اولویت بندی کرده و شروع به کار می کنم. امروز داشتم یک مطلبی در خصوص تغییرات سبک زندگی جهت پیشگیری از چاقی می خواندم که در آن نیز اشاره شده بود به شب زود بخوابید و صبح زود بیدار شوید تا متابولیسم بدنتان(سوخت وساز) منظم شود. اینکه بنده به شخصه خیلی موارد پیش می آید شبها تا دیر وقت کار کنم و صبحها هم به زور بیل و کلنگ از خواب بیدار شوم که بر کسی پوشیده نیست. ولی روزهایی هم که قرار است از صبح اول صبح پی گیر کاری باشم و به شکل روتین کار کنم هم کم نیست. به هر حال زندگی من ترکیبی از این دو است. خواندن این مطلب مرا به فکر فرو برد که این صبح زود بیدار شدن چقدر خوب است. ای کاش بتوانم برنامه ام را خیلی منظم تر از این کنم تا مجبور نباشم کارهای فورس ماژور انجام دهم که مثل تراکتور دو سه روز پای سیستم بنشیم. بعد هم به سرم زد سرچ کنم ببینم اصلا صبح زود بیدار شدن چه مزایایی دارد. نکات خیلی خوبی آمد:

افزایش حس اعتماد به نفس

مدیریت زمان

در بسیاری از مطالب مذهبی آمده باعث فراخی رزق و افزایش حافظه می شود

تنظیم قند خون

تنظیم گردش خون و .......

امروز انقدر در فواید صبح زود بیدار شدن خواندم که از خدا خواستم تا کمکم کند همیشه بتوانم یک زندگی سالم و منظم داشته باشم تا بتوانم صبحهای زود از خواب بیدار شوم. به خصوص که صبح اول صبح قبل از ساعت هشت برایت پیامک بانک مژده واریز حقوق بدهد. خوب روزی که با پول شروع شود قطعا روز خوبی است و می شود به صبح زود بیدار شدن هم ربطش داد. اصلا هم ربطی به سر برج بودن ندارد خخخخخخخخ. حالا هم دفترچه های اقساط را آماده کردم که بروم اقساطم را بدهم و خودم را در کافی شاپ نزدیک اداره مهمان کنم.

خدایا شکرت بابت نعمت توانایی صبح زود بیدار شدن و به استقبال خورشید رفتن. خدایا شکرت بابت شغلی که هست بابت زندگی که جاری است و بابت چشمهای سالمی که به من دادی تا وقتی اشعه های کمرنگ خورشید را وقتی از پشت آپارتمانهای بلند سعی می کنند خودشان را به ما برسانند ببینیم. به خاطر شنوایی که دادی تا صبح های زود صدای پرنده ها را که موقع طلوع خورشید غوغا می کنند بشنویم. به خاطر حس لامسه ای که دادی تا بتوانی از خنکای صبح لذت ببریم و به خاطر حافظه ای که دادی تا یادمان باشد که تو هستی و از خاطرات زندگیمان لذت ببریم. خدایا به خاطر قدرت گزینش و عقلی که به من انسان دادی متشکرم. خدایا توفیق هر روز زود بیدار شدن را از من و دوستانم دریغ نکن و به مردم سرزمینم آرامش خیال و روزی فراخ و سلامتی عطا کن.

دوستان ایلامی آنجاها چه خبر است؟ امیدوارم که سلامت باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 9:17  توسط آدم چاق  | 

گویند عزرائیل هر روز 360 بار به آدم نگاه می کند و منتظر اجازه خداوند است برای گرفتن جان آدمیزاد! این پیامکی بود که پریشب یکی از دوستان برایم فرستاده بود و من غیر سبحان الله چیز دیگری نمی توانستم بگویم. صبح وقتی از خانه بیرون می رفتم خیلی زود بود. به هر حال مجبور بودم برای گذشتن از طرح ترافیک ساعت 6 صبح از خانه بیرون بزنم. غافل بودم و متوجه نشدم که دقیقا در فاصله هشت متری من پشت شمشادهای آنطرف کوچه جلوی خانه همسایه روبرویم جنازه ای افتاده. خونی روان است تا داخل جوی! اصلا متوجه نشدم. رفتم و اداره و عصر که برگشتم با حجله های چراغ رنگی، با بنرهای تسلیت، با سیاهه های سر در خانه همسایه روبرو و صدای جیغ و داد و فغان زن همسایه و شلوغی منزلشان مواجه شدم. انقدر شلوغ بود که فکر کردم برای آن خواننده معروف که دقیقا همسایه دیوار به دیوارشان است اتفاقی افتاده. عکس پسر جوان همسایه به قاعده یک متر روی بنر چاپ شده بود با آن لبخند همیشگی. اصلا دیگر حالم دست خودم نبود. یا خدا این بچه فقط چند سال از پسر من بزرگتر است. رفتم جلو و آن خواننده معروف را دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم آقای فلانی این بچه چطور شد که مرد؟ تصادف کرده؟ گفت نه گشتنش!!! چاقو زدنش!!!!!!!!!!!! صبح جنازه اش را همینجا انداختند. با ترس یک نگاهی کردم با اینکه شسته بودند هنوز رد زرد رنگ خون باقی مانده بود. خدایا من صبح اصلا متوجه نشدم که پیکر سرد این بچه در هشت قدمی من افتاده. چرا؟ کسی نمی داند؟ توسط کی؟؟ باز هم کسی نمی داند. خدا به داد دل مادرش برسد. خدایا بهشان صبر بده. پسر معقولی بود. تا حالا رفتار نادرستی ازش ندیده بودیم. برایم تعجب آور است که چرا؟

خدایا به خانواده این جوان صبر عطا کن و روح این جوان را در آرامش قرار بده. خدایا فرزندان ما را در پناه خودت حفظ کن. خدایا شکرت. بابت داده ها و نداده ها و گرفته هایت که گرفته هایت امتحان است و داده هایت نعمت و نداده هایت حکمت. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 12:36  توسط آدم چاق  | 

دیروز عصر پسر بزرگه بالاخره ماشین دلخواهش را پیدا کرد و با فروشنده قرار و مدارش را گذاشت و امروز هم رفت سند زد و تحویل گرفت و آمد خانه. ظهر که رسیده بود زنگ زد و گفت که چه کرده و من هم وقتی عصر برگشتم خانه از همان توی پارکینک یک نگاه لذت بخش بهش انداختم و هی قند توی دلم آب شد و آمدم بالا. این اولین خبر خوب بود که امروز شنیدم. نشسته بودیم که خواهر جان دکتر زنگ زد که به سلامت رسیدند و طوطی را ببریم پسرمان را تحویل بگیریم خوب خیلی خوشحال کننده بود. دلم برای پسر کوچیکه یک ذره شده بود. رفتیم و کلی قربان صدقه بچه مان رفتیم و هم سوار بر ماشین پسر بزرگه رفتیم اولین دور را هم با ماشین پسر بزرگه زدیم. خدا همچین لذتی را نصیب همه بکنه انقدر کیف داره یک مادر پیشرفت بچه اش را ببینه. خلاصه هی من ذوق کردم و ذوق کردم و ذوق کردم و خدارا شکر کردم و چهار قول خواندم و آیت الکرسی خواندم خداییش اصلا نمی دانستم چه باید بکنم. فقط وقتی رسیدم خانه صدقه گذاشتم کنار دقیقا مدل مادرم وقتی خیلی ذوق داشت این کارها را می کرد و نمی دانست چه کند.

عصر زنگ زدم به مادرجانم و خبرهای خوب خوب را دادم خندید و گفت تا سه نشه بازی نشه. انشا الله تا شب یک خبر خوب دیگر هم می شنویم.

نشسته بودیم که خواهر کوچیکه عکس سونوگرافی جنینش را برایمان فرستاد. ایشان یک دختر ناز و شیرین زبان و شیطون دارد و  خدا را شکر جنین سالم و سر حال بود و البته جنسیت بچه پسر تعیین شده بود. این هم خبر خوشحال کننده ای بود. مهمتر از همه سلامت بودن خواهر کوچیکه و البته بچه در مرحله دوم با عنایت به این پست http://chagh2.blogfa.com/post/361 پسر بودن بچه. خخخخخخخخخ گفتم پس به قول فلانی جنست جور شد. حالا کی حراج می زنی خخخخخخخخخخخ

خدایا شکرت. خدایا از اینکه موجبات پیشرفت و برکت را در زندگی ما آدمها مهیا می کنی سپاسگزارم. خدایا لذت پیشرفت فرزندان را به همه پدر و مادرهایی  سرزمینم  عطا کن. خدایا اگر کسانی در آرزوی بچه دار شدن هستند بهشان فرزندان صالح و سالم عطا کن و اگر هم بچه دارند موفقیتشان را خودت به حق عزت و کرمت تضمین کن. خدایا چشم هر پدر و مادری به میوه های زندگیش است سلامتی را روزی دائم زندگیشان کن و پیشرفتشان را چاشنی لذت زندگی آن پدر مادرها بگردان. خدا را شکر 

پ ن - نوای عزیز خصوصی شما رسید.خدا را شکر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 0:10  توسط آدم چاق  | 

دیشب رفته بودیم مراسم عقد یکی از اقوام. در بین گیر و دار طلا دادن و کادو دادن به عروس شنیدیم که اعلام کردند مادر بزرگ سببی ...... !!!!!! خلاصه کادو ها که داده شد حاج خانم مادر بزرگ سببی با فاصله کمی نزدیک من نشسته بودند.

+پرسیدم شما هووی حاج خانم هستید؟!!

- خندید و گفت هوووووووو بعد گفت نه. بعد یک مکثی داستان زندگیش را اینجوری تعریف کرد.

گفت من و حاج خانم هر دو بچه هایمان را یتیم بزرگ کرده بودیم. تو یک محله زندگی می کردیم. از وقتی بچه ها کوچیک بودند شوهر هردویمان فوت شده بود و با هم کارهای مختلف انجام می دادیم از کار تو خانه های مردم بگیر تا سبزی پاک کردن و رخت شستن و .... چون وضعیتمان مشابه بود به هم کمک هم می کردیم. من یک پسر داشتم  و یک دختر و حاج خانم یک پسر داشت و دو تا دختر. پسرها که بزرگتر شدند هم درس می خواندند و هم کار می کردند در نتیجه کار کردن ما هم کمتر شده بود. هم کلاس بودند. هر دو رفتند دانشگاه که جنگ شد. پسرها درس را ول کردند و رفتند جبهه. توی جبهه با هم قرار گذاشتند هر کدام که شهید شد  دیگری سرپرستی مادرش  بعهده بگیرد. پسر من شهید شد و نیامد و پسر حاج خانم برگشت. برگشت و سر قولی که داده بود هم پسر حاج خانم بود و هم پسر من. امشب عقد بچه پسرم است. بچه هایشان و زنش هم مثل عروس و نوه هایم با من رفتار کردند. توی این 29 سال هیچ وقت احساس نکردم که پسر ندارم. بعد اشاره کرد به عکس جوانی که روی لبه شومینه بود و گفت اون پسر منه!!!!!!

من ماندم و هزارتا فکر. فکر قولهای مردانه آنهم از مردهای قدیم. مردهای مرد مرد مرد مملکت که ایستادند تا ما امروز بتوانیم جشن بگیریم. ایستادند پای قول وقرارهایشان. ایستادند و زندگی کردند تا دیگران هم زندگی کنند. پسر حاج خانم هم جانباز شد و برگشت ولی پای قولش ایستاد. وقتی از در داشتم بیرون می رفتم مصرانه ایستادم و نگاهش کردم. به چهره یک مرد واقعی نگاه کردم. به عمد هم نگاه کردم تا یادم بماند شیر مردان ایم مملکت چه شکلی بودند. یک آدم مثل همه مردهای دیگر بود شاید حتی ضعیف تر از مردهای دیگر هم بود ولی دلی و روحی و تفکری بسیار متفاوت تر از مردهای دور و برش داشت.

خدایا شکرت که ما را با چنین انسانهای بزرگی آشنا کردید. بار الها وقتی خسته و از همه جا و همه کس نا امیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی. وقتی از آدمهای دور برم دلم گرفت. وقتی دنیا غمهایش را بهم ارزانی کرد تو به قلبم آرامش دادی. تو با حضورت به خنده هایم هدف دادی. پس پروردگار مهربانم ای خوبترین خوبها امروز که جمعه است با یاد تو و مهربانی هایت آغاز می کنم. روزی را شروع کردم که می دانم همه نعمتهایت را بمن ارزانی خواهی کرد. شادی، زیبائی ،موفقیت ،مهربانی و از همه مهمتر سلامتی ، دلی شاد و تنی سالم و روحیه ای عالی و لبخندی بر لب در کنار عزیزان به تمامی دوستان و خانواده ام عطا کن. به امید تو یکتای بی همتا

 

پ ن - نوای عزیز خصوصی شما به دستم رسید. خدا را شکر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 11:34  توسط آدم چاق  | 

خدا ار سپاسگزار باش تا نعمتهای دنیا و آخرت را نصیبت کند. خدا را سپاسگزار باش بابت نعمتهای بیشماری که اصلا فکرش را نمی کنی و خداوند در اختیارت گذاشته است. خدارا شاکر باش به خاطر داشتن دوستانی که نادیده دست یاری به سمتت دراز می کنند و مشکل گشای مشکلات کوچک و بزرگ تو هستند. خدارا شاکر باش به خاطر خلق فصول و خلق موجودات. خدا را شاکر باش بابت همه آنچه که داده و تو نمی بینی و به آن فکر هم نمی کنی. خدا را شاکر باش بابت زبانی که برای گفتگو به تو داد. بابت خانواده و اقوامی که دوستت دارند و احساس مفید بودن به تو می دهند. بابت والدینی که داری و روزها و روزها فراموش می کنی حتی یادی از آنها بکنی. پس یاد کن از والدین از دوستان و از خویشان که خداوند به واسطه ارحام برکت زندگیت را زیاد می کند.

امروز که طوطی را توی اتاق خواب تنها گذاشته بودم دیدم که شروع کرد به حرف زدن. وقتی نزدیکتر می شدم مثلا برای گرفتن پرینت به اتاق کناری می رفتم و متوجه حضور من می شد بیشتر حرف می زد. کلماتی مثل خدااااااا، باباییییی، طوطییییی بوس بده، بوس بده، و ...... هرچه تنها تر می شد کلمات واضح تر و واضح تر می شد. دقیقا داشت جلب توجه می کرد تا بیاریمش پیش خودمان. با خودم فکر کردم ببین این یک پرنده است و انقدر از تنهایی گریزان و سعی می کند با هر ترفندی که شده دیگران را به سمت خودش جلب کند و از تنهایی در بیاید. آنوقت یاد حرفهای همکارم افتادم که غر می زد از اینکه مادر پیرش دائم زنگ می زند و به بهانه مریضی و ... او را می کشاند منزلش و وقتی به دکتر مراجعه می کنند دکتر می گوید هیچی اش نیست. خوب بنده خدا یک درصد فکر کن که مادرت تنهاست و به همین بهانه می خواهد هفته ای یکبار هم که شده شما را ببیند حتی به قیمت دکتر رفتن و هزینه دارو درمان الکی دادن و دور ریختن قرصها و دواها. دوستان عزیز از پیامبر گرامیان است که نیکی به پدر مادر و همسایه و صله ارحام روزی را زیاد می کند. امروز که داشتم به این موضوع فکر می کردم با خودم فکر کردم یکی از مهمترین سرمایه های آدمها به قول دوست جامعه شناسم سرمایه اجتماعی است که مهمترین گزینه آن اعتماد است. خوب این سرمایه چطور به دست بیاید وقتی ما حتی در حد سلام و احوالپرسی هم همسایه مان را نمی شناسیم و اقواممان را هم فقط در عروسی و عزا می بینیم. چطور قرار است اعتماد ایجاد شود و سرمایه اجتماعیمان افزایش یابد.

دوستان پیشنهاد می کنم روزهای تعطیل را به دیدن والدین در حیات و اقوامتان بروید و خدا را شاکر باشید بابت داشتنشان و حضورشان.

خدارا شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 17:52  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر