بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

روزهای پایانی سال طوری روی آدم استرس ایجاد می کند که انگار روزهای پایانی عمرت را سپری می کنی. انگار خداوند دارد امتحان می کند ما را ببیند اگر بدانیم مثلا عمرمان دارد تمام می شود چطور روزهای پایانی عمرمان را سپری می کنیم. هر روز بشور و بساب. هر روز کار و کار و کار.

خانه تکانی نیمه کاره ام را دارم به پایان می رسانم. فرشها باید برود فرش شویی و شیشه ها انقدر تمیز شود که بشود دنیا را زیبا دید. توی آپارتمان ما هر روز یکی از پنجره آویزان است. بوی وایتکس و پودر لباسشویی و ... همه جا را پر کرده است. طبق روال همسر هم این موقع سال نمی تواند کمک کند. خلاصه این چند شخصیت بنده دقیقا مثل هر سال می گذارد شب عید دمار از روزگارم در می آورد شخصیت مادر، کلفت، آشپز، کارمند، رئیس و .... بعد شب عید می شود کمر داغان و پوست دست و پای خراب به خاطر شستشو.

با تمام این حرفها کیف می کنم وقتی خانه را تمیز می کنم. همان یک استکان چای قند پهلو بعد از خستگی و خوابیدن راحت بعد از کار زیاد ما را بس. خانمها خانه تکانیتان مبارک باشد. آخر سال پر پولی را برای همه آرزو می کنم.

خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا ما را آنی و کمتر از آنی به خودمان وا مگذار که سخت محتاج توجهت هستیم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و بخشنده و نزدیک.

 

پ ن- دوستان ببخشید که فرصت نکردم پیامهایتان را تایید کنم. در اولین فرصت همه را پاسخ داده و تایید می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 13:35  توسط آدم چاق  | 

امروز وقتی در اتاقم را باز کردم با یک گلدان بزرگ گل بنجامین مواجه شدم که ذوق زده ام کرد. گویا رئیس بزرگ تصمیم گرفته که برای اداره گل بخرد در تمامی دفاتر گلهای مختلفی با توجه به سایز دفتر و ... بگذارد. راستش را بخواهید اولین رئیس مردی بود که دیدم اینگونه گلها را دوست دارد و به فکر روحیه افراد هم هست. خلاصه از صبح می روم و می آیم قران صدقه گل توی اتاقم می روم. می گویند که برخی چیزها هستند که در دنیا انرژی منفی را از آدم دور می کنند. مثل گل و آب. هرچه بیشتر باشد انرژیهای مثبتی که به سمت آدم می آید بیشتر است. مثلا وقتی کنار دریا می نشینیم احساس آرامش خاصی به آدم دست می دهد تا زیر دوش باشیم و یا در استخر آب. حتی برخی قدیمیها می گفتند که هر وقت خواب بد دیدید اول صبح برای آب روان تعریف کنید که خود نشان می دهد آب انرژی منفی را از آدم می گیرد. گلها و گیاهان نیز همینگونه اند. هرچه اطرافمان سبزتر باشد احساس خوبتری داریم و انرژیهای منفی بیشتر از ما دور می شوند. خوشحالم که یک گلدان گل زیبا در اتاقم هست. خدا کند خشک نشود.

خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که به من دادی. خدایا بابت نم باران امروز صبح متشکرم و از باران خوزستان که اجازه تنفس به دوستانم را داد از تو سپاسگزارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393ساعت 13:16  توسط آدم چاق  | 

وقتی کار می کنی همش دلت شور دوستانی را می زند که در خوزستان زندگی می کنند و هر دفعه که زنگ می زنند از وضعیت بد هوا حرف می زنند. هر وقت با هم صحبت می کنیم یک غم عظیم در دلمان می نشیند بابت این بی درایتی و مدیریت نا درست. اینکه بین بد و بدتر لابد مسئولین مجبورند یکی را انتخاب کنند. بین از دست رفتن کشاورزی و حل مشکل تنفس. هر کس یک تز می دهد من اگر بودم قید کشاورزی را می زدم. آدمها می توانند گرسنگی را با صرفه جویی و .... تحمل کند ولی بدون هوا و تنفس اصلا زنده نمی مانند که بخواهند گرسنه بمانند. ای کاش به فکر راه حلی باشند برای باز کردن دریچه های سد ها و احیاء هور العظیم که خاستگاه گرد و غبارها تشخیص داده شده است.

وقتی کارهایت زیاد است ممکن است سه چهار روز در میان هم روی ترازو نروی. وقتی کارهایت زیاد است ممکن است ناخواسته هر چیزی را بخوری و متوجه وزنت هم نباشی. بعد چند روز وقتی می روی روی ترازو آنهم با استرس هیچی چیز خوشحال کننده تر از این نیست که ببینی وزنت تغییر نکرده و یا حتی صد گرم هم کم شده و کلی ذوق مرگ می شوی.

این حال خوش را به هوای تمیز و باران خورده تهران هم باید اضافه کرد که اگر در کنار پاراگراف اول قرار گیرد نوعی احساس گناه به آدم دست می دهد. تا کنون که مشکلات کشور با برنامه ریزی حل نشده و فقط خدا حل کرده امیدوارم که ایندفعه هم خدا خودش یک رحمی به دوستان ما در خوزستان بکند و باران عظیمی بفرستد.

خدایا شکرت بابت سقف بالای سر، بابت هوای تمیز این روزها که قبل از این حسابی در حال خفه شدن بودیم و خدایا بباران باز هم بر تن کشور مان رحمتت را که غیر از تو امیدی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن 1393ساعت 20:4  توسط آدم چاق  | 

سلاااااام به دوستان گلم و عرض پوزش از اینکه اینهمه وقت بی خبرتان گذاشتم. این روزها که حسابی سرمان شلوغ است و هر روز جلسه بازی و حرص خوردن و .... به راه است به علاوه اینکه کلا یک روز توانستیم برویم کمک خواهر جان بابت نوزاد تازه متولد شده که کله اش از یک پرتقال تامپسون هم کوچکتر است. کلا زحمت بی خودی کشیده بچه دو کیلویی به دنیا آورده بعد از نه ماه خخخخخخخخ ولی انقدر خوردنی بود این کوچولو که اصلا دلمان نمی آمد روی زمین بگذاریمش.

پسرها هم شکر خدا به زندگی مشغولند و بنده هم به سلامتی و میمنت الان یک هفته است حتی آن پیاده روی نیمساعته را هم از خودم دریغ کردم و از آن مهمتر اینکه امروز برای یکی از دوستان که مشکل سنگ سازی کلیه دارد هم منبر رفته بودم که سلامتی از همه چیز واجب تر است حتما پیاده روی را توی برنامه ات بگنجان. یکی نبود به خودم بگوید تو اگر بیلزن خوبی هستی باغچه خودت را بیل بزن نمی خواهد برای دیگران نسخه بپیچی.

کار کش قوس دارمان همچنان کش می آید تا به من نشان دهد که هرچه هم که کلاه همه چیز دانی سرت بگذاری و از خودت انتظار داشته باشی این یکی را باید به آن بالایی کاملا واگذار کنی و راهی جز توکل کردن نداری.

از اینکه با پیامهای پر مهرتان مرا به نوشتن امیدوار می کنید و دل یک آدم چاق را شاد می کنید از داشتن این همه دوست خوب و پر انرژی سپاسگزارم. نمی دانید پیامهای شما دوستان چه انرژی مثبتی را به قلب من روان می کند. برای همگی شما دوستان آرزوی خوش بختی و شادی می کنم.

خدایا عاشقتم. خدایا سپاسگزارم و شاکر هر آنچه دادی و ندادی. خدایا همه چیز را به دست پر توان تو سپردم. خدایا در این روزهای پایان سال جیبهای همه دوستان را پر از پول، دلهایشان را پر از شادی و جسمشان را پر از سلامتی و انرژی بگردان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم بهمن 1393ساعت 20:1  توسط آدم چاق  | 

من نمی دانم این لفظ آخر سال چه انرژی ای به آدم می دهد و اول زمستان کلمه آخر سال است بر زبانها می افتد. خلاصه این کلمه آخر سال باعث شد که هی در حال دوندگی باشیم و از این خانه مجازیمان غافل شویم. این هفته کلا به همایش بازی گذشت. گفتم همایش بازی چون غیر از مقاله های آبکی چیزی از آن در نمی آید. بگذریم.

این روزها یک نوزاد هم دارد به خانواده ما اضافه می شود و امروز آخرین روزی است که بالهایش را قیچی می کنند و می گذارند روی زمین تا اهلی زمین شود. تا یاد بگیرد برای پریدن باید خودش تلاش کند. تا یاد بگیرد برای رشد بالهایش باید نزاع بین عقل و احساس را خودش مدیریت کند و بداند که اختیار دست خودش است که بپرد یا بماند. خدایا این مادر و بچه را به سلامت برگردند خانه.

صبح تو ماشین داشتم به رادیو جوان گوش میکردم. یک مصاحبه ای را با یک زن روستایی پخش می کردنددر یک بازار هفتگی. لهجه گیلانی زن و پختگی در کلام این پیر زن و حرفهایی که از فعالیتهای روزانه اش می زد از غذا دادن به مرغ و جوجه هایش و تمیز کردن طویله حیوانات و چیدن علف و رسیدگی به باغ و ... بگیر تا آشپزی و آماده کردن نهار برای شوهر و ..... خبرنگار پرسید از این همه کار خسته نمی شی؟ جواب داد کار کردن نشانه و عشق به زندگیه. اصلا خود زندگیه. شادی بخشه. چرا خسته بشم. لذت بردم از این همه همت و اینکه بر خلاف خیلیها که دائم الغر هستند شاکر خداوند بود و با یک دید مثبت به کارش نگاه می کرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه که به من دادی. خدیا خودت پناه ما باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 8:7  توسط آدم چاق  | 

امروز برای جلسه ای رفتم یکی از سازمانهای دولتی. بعد که جلسه تمام شد و آمدم بیرون تا از مسئول دفتر جناب معاون وزیر برای جلسه بعد هماهنگ کنم با تعجب دیدم جناب مسئول دفتر می پرسند شما احتمالا از اهالی فلان منطقه نیستید؟

- بله هستم.

+ چه جالب فلانی را می شناسید؟

- بله پدرم هستند؟

+ در حالی که چشمانش گرد شده بود پس من چرا شما را نمی شناسم؟

- من هم با تعجب خوب من هم شما را نمی شناسم دلیل هست که شما مرا باید بشناسید؟ شناخت پدرم به دلیل سرشناس بودن جد پدری چیز عجیبی نیست ولی بنده دلیلی برای سرشناسی ام وجود ندارد.

+ بعد می گوید که من دامادتان هستم.

- کدام داماد که من نمی شناسم. ایندفعه چشمهای من گرد شده بود؟؟؟؟!!!!!!!

+ بعد شروع کرد توضیح دادن که یک نسبت خیلی دوری با مادر بزرگمان دارد.

خوب برایم خوشایند بود که بر خلاف خیلیها که در اینجور مواقع خودشان را مخفی می کنند که خدای نا کرده برای کسی کاری انجام ندهند این بنده خدا خیلی واضح آشنایی داد و خیلی خوشحال گفت اگر کاری از دستم بر می آید بگویید حتما کمکتان می کنم. این آدمها انرژی مثبت هستند. این آدمها آدم را به زندگی امیدوار می کنند. این آدمها به ما یاد آوری می کنند که اگر به استقبال کارهای خوب برویم احتمالا یک جایی جواب خواهیم گرفت. خدا حفظش کند خیلی خوب و سریع کارهای ما را راه انداخت امیدوارم که نتیجه عمل خوبش را ببیند. تمام این احساسات خوب با پس زمینه بارش برف قشنگ که از پنجره اتاقش دیده می شد احساس خوشایندی را به من هدیه می داد.

کار کش و قوس دار ما همچنان نفسمان را بریده است. مشکلات مالی شب عید هم به آن اضافه شده و کلا در حال خفقان هستیم. همچنان می رویم و می آییم و اضطراب لهمان می کند. با این حال ناشکر نیستیم. امید به آینده وجود دارد و می توان امیدوار بود سال 94 بر خلاف امسال سال پر بار و برکتی باشد. خوشبختانه دو تا از قرار دادهای مهممان به نتیجه رسید و خیالمان بابت نیروی زیر مجموعه مان راحت است که سال آینده بی کار نمی شوند و شغلشان را از دست نمی دهند. خدایا شکرت.

خدایا بابت همه چیز شکر. بابت داشته و نداشته ام شکر. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 13:33  توسط آدم چاق  | 

آنوقتها که بچه بودیم هر از چند گاهی یک درویشی پیدا می شد که با نوایی دلنشین و صدایی خوش در مدح علی(ع) و زهرا(س) و پیامبر(ص) در کوچه ها می خواند. وقتی میگویم درویش منظورم اینهایی که گدایی می کنند نیستها واقعا درویش بودند. محاسن بلند و سفید و کلاهی مخصوص و عبایی و کشکول و تبرزین و نعلین و ..... یادمه اونوقتها این دراویش قداست داشتند. مدح ائمه حرمت داشت و مردم هم خیلی برایشان ارزش قائل بودند. شعرهای خیلی قشنگ و با مسمی ای را هم می خواندند و انقدر صدایشان قشنگ بود که دلت نمی خواست از کوچه شما بروند. مردم هم به آنها صله می دادند. و این ارزشمند بود. بعدها دراویش اصلی که مسلکشان درویشی بود کلا محو شدند. دیگر نمی دیدیمشان و جایشان را یک سری افراد که مثلا تعزیه می خواندند و در واقع نوعی گدایی می کردند و هر از چند گاهی توی کوچه ها پیدا می شدند، گرفت. با برخی ادوات شبیه تعزیه و یک پرچم که روی زمین پهن می کردند و صدهزار بار به مردم می گفتند اگر می خواهی ابولفضل حاجت روایتان کند چراغ خانه اش را روشن کنید و مثلا یک دو هزار تومانی روی پرچم بگذارید تا کار را شروع کنیم و خلاصه بیش از یکساعت به این منوال می گذشت تا یک شیر پاک خورده ای از صدای بلندگوی آنها خسته شود و یا واقعا به این قضیه ایمان داشته باشد و بیاید و مبلغی بدهد که اینها تعزیه بخوانند و چه تعزیه خوانی؟؟!!! کلا سر و ته قضیه چهار پنج دقیقه طول می کشید که بر می گشتند سر خط و بحث شیرین پول!

چند سالی هم هست که گویا شهرداری اینها را ساماندهی کرده  و مراکزی هست که تعزیه خوانهای واقعی در آنجا برنامه جرا میکنند و مردم عاشق امام حسین هم می روند با احترام تماشا می کنند و عزاداری می کنند و ... و بقیه هم نمی دانم کجایند که دیگر ما نمی بینمشان.

اما امروز وقتی حسابی سرم گرم کارم بود و داشتم گزارشی را جمع و جور می کردم صدای خوشی گوشم را نوازش داد. چقدر قشنگ مدح زهرا (س) می کرد. دلم می خواست بنشینم و گوش دهم. فکر کردم دبیرستان نزدیک اداره است که نواری چیزی گذاشته. خیلی صدای زیبا و دلنشینی داشت. اما دیدم انگار نه صدا دارد کم می شود. به دنبال صدا به سمت دیگر ساختمان اداره آمدم و از پنجره اتاق منشی بیرون را جستجو کردم. آه خدای من. یک درویش بود. یک درویش واقعی. پیر مردی که با همان هیبت لنگ لنگان می خواند و می رفت و حتی نگاه نمی کرد که کسی قصد صله دادن دارد یا نه. برای دل خودش می خواند انگار. خوش به حالش چه خوش دلی دارد این پیر مرد. ایستادم تا به ته کوچه برسد گوش کردم و گوش کردم و غرق شدم در خاطرات کودکی.

دلت شاد باشد و زنده پیر مرد. دمت گرم باشد و صدایت رسا درویش. روزت قشنگ که روزمان را قشنگ کردی.

خدایا حفظ کن این گونه پیرمردهای اهل دل را. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا حواست به من هست؟! می بینی این روزهای مرا؟ خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 11:50  توسط آدم چاق  | 

خانه را دوست دارم. همیشه وقتی کارم تمام می شود زود خودم را می رسانم خانه. خانه همانجایی است که سالها برایش زحمت کشیدم. همانجایی که اعضای خانواده دور هم جمع می شویم و از همه چیز و همه کس حرف می زنیم. مشکلاتمان را مطرح می کنیم و راهکارهای دسته جمعی برایش می یابیم. خانه مأمن من است. امروز که همه چیز را تعطیل کردم و خانه ماندم احساس خیلی خوبی داشتم. حتی اگر مجبور شدم چندین تا تلفن از اینجا جواب دهم و یا در بحث گروهی دوستان در وایبر شرکت کنم. روز خوبی بود چون رشته های نور را می دیدم. روز خوبی بود چون از صبح برای شاممان تدارک دیدم. روز خوبی بود چون بعد از یک روز برفی هوا پاک پاک بود و امروز نامش هوای پاک بود و خورشید سعی می کرد باتابش کم رمقش گرم کند این شهر سرد سنگی و سیمانی را. امروز روز خوبی بود چون گل زدیم و پیامهای تبریک دوستان به سمتمان سرازیر شد. انگار لازم بود که امروز تنهایی بمانم در خانه و فارغ از همه چیز به دو دو تا چهارتای خودم با زندگیم بپردازم. شاید لازم بود مثل چند وقت پیش بنشینم و خودم را یقه کنم و از خودم حساب بکشم که از جان این زندگی چه می خواهم که اینگونه شده. خلاصه امروز را دوست داشتم چون کلی تکلیفم را با خودم روشن کردم. چون در خانه ام آرام گرفتم. خانه را دوست دارم. مثل هر زن دیگری که دوست دارد در خانه اش آرام بگیرد امروز من هم آرام گرفتم. خدایا این آرامش را حفظ کن. خایا چقدر عاشق روزهای روشنت هستم. آینده را روشن تر از اکنون کن. خدایا شادی را به همه دوستان و همراهان ارزانی دار. خدایا شکرت. الهی شکر. خدایا باش. مثل همیشه باش. سخاوتمند و بخشنده و مهربان و نزدیک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 15:36  توسط آدم چاق  | 

یکی دو هفته پیش با دوستان همدوره دانشگاه جمع شدیم کافه کتاب. چه روزی بود. بچه ها چقدر تغییر کرده بودند ولی همگی همانطور مهربان و خوش رو و خنده رو بودند. همان دو سه ساعتی که باهم بودیم سیلی از انرژی و شادی به سمتم روان بود. به طوری که وقتی ساعت هفت و نیم زدیم بیرون و از صبح زود هم سر کار بودم کلی انرژی داشتم و شاد بودم. توی ترافیک تهران انقدر که فکر بچه ها بودم اصلا نفهمیدم کی رسیدم. خوش گذشت به معنی واقعی خوش گذشت.

برخی بچه ها را از جشن فارغ التحصیلی دیگر ندیده بودم. چقدر حرف داشتیم برای گفتن. خندیدیم و در قالب دختر های جوان دانشجو که فارغ از دنیا به جرز دیوار هم می خندند خندیدیم و شیطونی کردیم. چقدر دلم می خواهد آن جمع دوباره تکرار شود. امیدوارم که عمری باشد تا دوباره تکرار شود. این روزها بدجور افتاده ام به دنبال پیدا کردن دوستان قدیم. امیدوارم که موفق شوم.

مشکل کش و قوس دارمان همچنان کش می آید تا ببیند من قوی ترم یا او. پنجه در پنجه ما افکنده. ماشین هم همچنان اذیت می کند. امیدوارم که معجزه ای رخ دهد در این گیر و دار پولی برسد تا بتوانم این ماشین دائم المریض را عوض کنم.

از دوستانی که صمیمانه و صادقانه و خالصانه دستانشان به سمت آسمان رفت و برایم دعا کردند به اندازه یک عمر متشکرم. باشد که خداوند به نیت خالصشان زندگی را برایشان سهل گرداند.

خدایا از داشتن این دوستها که سرمایه معنوی من هستند سپاسگزارم. خدایا از روزهای کوتاهی که بر من کشدار می گذرد باز هم سپاسگزارم. شاید حکمتی در آن نهفته است که من نمی دانم. خدایا باش. مثل همیشه باش. پشتوانه ام باش. وقتی زاری می کنم گوش باش و وقتی به سمتت می آیم آغوش باش. خدای من ای مهربانترین مهربانان. دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 11:22  توسط آدم چاق  | 

این روزها دست به هر کاری می زنم به خنسی می خورد. شاید هم به پیسی می خورد.چه می دونم اسم دیگری برایش پیدا نمی کنم. می روم به دنبال کار کش و قوس دارمان پیش نمی رود بعد که کار از کار گذشت و دیگر پی گیر شدنش سالب به انتفاع است یکدفعه از یکجای دیگر دوتا دوتا راهکار پیدا می شود. دقیقا نوشدارو بعد از مرگ سهراب.

از طرفی یک کار گیر و گرفت دار دیگر که هر سال یکبار تنمان را می لرزاند و اعصاب نداشته مان را به هم می ریزد دوباره یک روز دقیقا یک روز که دیگر از شدت خستگی و سرماخوردگی و سردرد و ... توی منزل کپیده ای خبرش به دستت می رسد و حالت را بدتر می کند. اصلا اوضاعی است.

از ماشینی که یکروز در میان خراب می شود و کلا نقش پاتیناژ رفتن روی سلولهای غیر قابل ترمیم عصبی را بر عهده دارد دیگر نمی گویم. از پیسی مالی هم نمی گویم که کلا تمام اقساط این ما معوق شد تا یک صدم از تعهداتمان را بتواند جبران کند. خلاصه شیر تو شیری است که اوضاعم دقیقا با اسم وبلاگم همخوانی دارد. جهت اطلاع دوستانی که هر از چند گاهی پیام می گذارند که کلمه بدبختی را از سردر وبلاگت بردار .

تو این همه گیر  دار بارش برف یک نعمت بود که کمی ته دلمان را برخلاف سردیش گرم کرد. فقط در این بین حال خوش پسر بزرگه کمی حالم را بهتر می کند.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت است و گرفته هایت امتحان. پس باز هم شگر ولی انقدر امتحانهای سخت سخت نگیر می بریم ها تقصیر خودت است. خدایا باش. مثل همیشه مهربان و توانا و بخشنده. همینکه حضور گرمت را احساس می کنم و هستی سپاسگزارم.

دوستان این روزها قشنگ است. تولد دو بزگوار پیامبر (ص) و امام جعفر صادق(ع) . اولا مبارک باشد و دوم خیلی خیلی خیلی محتاج دعاهای خالصتان هستم.

بچه هایی که مشهدید دوستانی که قم هستید اگر خدمت آن بزرگواران رسیدید خیلی خیلی سلام مرا برسانید و التماس دعای خاصه دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 19:30  توسط آدم چاق  | 

مگر نه اینکه شب یلدا بلند ترین شب سال است. مگر نه اینکه بعد از شب یلدا هر روز بلند تر می شود شب کوتاه تر. مگر نه اینکه با این حساب هر روز باید طلوع خورشید سی ثانیه تا یک دقیقه زودتر اتفاق بی افتد؟

حالا سوال من این است پس چرا هر روز دارد طلوع خورشید و اذان صبح دیرتر اتفاق می افتد و اذان مغرب و غروب خورشید زودتر. به عبارتی هنوز روزها دارند کوتاه تر می شوند.

چند روز پیش طلوع خورشید ساعت 7:12 دقیقه بود امروز 7:14 دقیقه. این عجیب نیست؟

یا شب چله را اشتباه می کنیم و باید ده بهمن شب چله یا همان شب یلدا بگیریم یا یکجایی از یک زمانی به بعد تقویم نویسان و منجمان ما اشتباه کرده اند و ما سالهاست که همه تاریخها را همینطوری اشتباه تعیین می کنیم و احتمالا سال تحویل اول فروردین نیست و مثلا یک روز تو اواخر فروردین و یا اوایل اردیبهشت باشد.

باور بفرمایید چیزی که امروز صبح ذهن من را به خودش مشغول کرده بود همین سوالات بود. یک چیزی این وسط نمی خونه کارشناسان فن بنده را روشن بفرمایند!

خدایا شکرت بابت اینکه هر روز صبح معجزه طلوع را می بینم. هر روز صبح توان رو به قبله ایستادن را به من می دهی. بابت اینکه داخل این جمجمه چیزی احتمالا هست که این فکرها هم به سرمان می زند. خدایا شکرت بابت هوای نسبتا تمیز امروز صبح تهران که تا دامنه های کوههای شمال و جنوب را می بینم. هرچند این وضعیت تا غروب دوام نمی آورد. خدایا ببار باران رحمتت را بر سر مردم این مرز و بوم که هم ذخیره سد لار تمام شد و پنج روز دیگر آب ندارد و اگر همینطور پیش برود شرق تهران آب جیره بندی می شود و هم آلودگی هوای تهران خدایا خودت به مردم ما رحم کن خودمان که بلد نیستیم به خودمان رحم کنیم! بار الها بزرگا بخشایشگرا دوستت دارم و عاشقانه روی تضرع به سمتت می آورم. همیشه مراقبم باش.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 7:12  توسط آدم چاق  | 

آقا سلام. سلام آقا جان. می شود برای من هم دعا کنید؟ می شود یک گوشه چشمی به ما کنید؟ آقا خاک پایت سرمه چشمانم امامتت تبریک. آقا می دانی که خیلی منتظریم. می دانی که همه داغ خیلی چیزها به دلمان مانده است. آقا هنوز نرسیده روزی که بر کعبه تکیه زنی. آقا ای به قربان آن صوت حجازی قرآنت، ای به قربان آن زلف سیاه و پریشانت آقا می شود برای من هم دعا کنید؟ می شود یک نگاهی به ما کنید؟ آقا سلام

سالروز امامت آقا صاحب الامر مهدی (عج) بر همه شیعیان مبارک باد

الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 10:34  توسط آدم چاق  | 

می گویند عالم برزخ یک دنیای بلاتکلیفی برای مردگان است تا روز قیامت فرا برسد و تکلیف بهشتی یا جهنمی بودن ملت مشخص شود و همانها که اینها را می گویند اگر بنشینید و بقیه حرفهایشان را دو دوتا چهارتا کنید می فهمید که غیر از 14 نفر بقیه همه با هم می رویم جهنم  حالا هر کدوم بسته به میزان رذالتمان یک طبقه از جهنم قرار می گیریم خخخخخخخخخخخ شوخی کردم همین جماعت در کنار همه این حرفها می گویند که خدا انقدر مهربان است که حتی شیطان هم به بخشیده شدنش امیدوار می شود و در توبه برای همه باز است.

بی خیال نشستیم بحث فلسفی بی خودی می کنیم. خدا همه ما را به راه راست هدایت کند.

حکایت این جفنگ گفتنهای بنده از پریدن وایبرم در اول صبح بعد پیامک اعصاب خوردکن یک بنده خدای دیگر و همچنان بلاتکلیف ماندن آن کار کش و قوس دارمان است که حسابی روی اعصابم است و مثل آدمی که وسط یک پل نسبتا پوسیده شکسته نه راه پس دارد و نه راه پیش ایستاده باشم، یا مثل آدمی که توی ماشین گیر افتاده و از پشت سر و یک ماشین زده بهش و خودش هم زده به ماشین جلویی و کنار گاردریل یک دره عمیق گیر افتاده است و هیچ راه گریزی ندارد. خلاصه اعصاب خوردکن تر از این نتوانستم تمثیل بیاورم. خودتان حساب بقیه را بکنید.

خدایا شکرت که هنوز فکری برایم مانده که بنشینم و تو این همه گیر و گرفت مسائل را با نگاه طنز ببینم تا شاید کمی از فشار این مسائل کم شود. خدایا شکرت بابت اینکه اصلا شغلی هست که گیر و گرفتش هم هست. خدایا شکر بابت نان توی سفره و بابت سقف بالای سرمان و بستری گرم که می توانیم دمی در آن بیاساییم. خدایا باش. مثل همیشه باش. خدایا بی واسطه می خواهمت پس خودت به دادم برس.

یا حی یا قیوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 15:19  توسط آدم چاق  | 

جریان یکی از کارهای کش و قوس دار ما تو این چند روزه به مو رسیده و فقط خدا خدا می کنیم که کارها جوری پیش بره که پاره نشه.

بچه ها این روزها خیلی خیلی خیلی خیلی به دعای شما دوستان نیاز دارم. برایم دعا کنید

خدایا شکرت بابت همه این دوستان خوب که دارم. خدایا باش مثل همیشه پشت و پناهم باش. وقتی که زاری می کنم گوش باش وقتی به سمتت می آیم آغوش باش و وقتی حواسم نیست حواست باشد که بی تو هیچ قدمی هیج کاری به سر انجام مقصود نمی رسد.

بسم الله الرحمن رحیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 10:3  توسط آدم چاق  | 

چند ماه پیش یک گروه درست کردم و سه چهارتا از بچه های همدوره دانشکده را عضو کردم تا شاید بقیه را هم پیدا کنم. این روزها روی عرش سیر می کنم تعدادشان شده 12 نفر. امیدوارم همه همدوره ای ها را بتوانم یک روز دور هم جمعشان کنم تا یادی از دوران دانشگاه شود. از اردوها، از فضای سبز وسط دانشکده، از سلف سرویس، از شیطونیهای سر کلاسها و دست انداختن استادها و ........

انقدر این روزها حالم خوشه از یاد آوری خاطرات و اینکه می بینم شکر خدا همگی بچه ها سالم هستند و خوشحال و هر کدام یکی دو تا بچه دارند. یکیشان مثل خودم بچه اش دانشجوست و بقیه هم بچه های کوچکتری دارند. خدا حفظشان کند. امروز عکس بچه ها را می گذاشتند و من هی لا حول ولا قوت الا بالله می خواندم. انشا الله که زیر سایه پدر مادرهای موفق و پر تلاششان موفق و پیروز باشند.

خدایا شکرت بابت این خوشیها و این امکانات این دوره زمانه که می توانیم دوستان قدیم را بیابیم. خدایا از بودنت ممنونم. لطفا بیشتر کمکمان کن تا از شر مشکلات خلاص شویم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و تواناو نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 15:24  توسط آدم چاق  | 

ما ایرانیها دائم عادت کردیم به توهم توطئه. توطئه بدخواه بودن دوست و همسایه. اینکه حسودن و چشممان می زنند. توهم اینکه فلان اتفاق را لابد فلان کشور برنامه ریزی کرده بود که همچین بلایی سرمان بیاید. بعد فکر کنید شب خواب ببینی که مثلا خانه کلنگی بزرگی خریده ای و رفته اید برای اینکه یک دستی به سر رویش بکشید تا آماده شود اسباب وسایل ببرید. آنوقت توی یکی از اتاقها که داری موکت کهنه کف را میکنی با خیل عظیمی از حشره ای به نام ساس مواجه می شوی که هیچ راهی برایش پیدا نمی کنی غیر جمع کردنشان با جارو برقی! از آنجایی که با صدای اذان صبح از خواب بیدار می شوی با خودت فکر می کنی حتما تعبیری دارد بعد تعبیر خواب یکی از بزرگان را نگاه می کنی می بینی نوشته ساس حشره ای موذی است و دشمن است. اگر در خواب دیدید که ساس را از بین می برید یعنی دشمن را از بین می برید و به آرامش می رسید. اگر در هنگام کشتن ساس خون از آن خارج شد یعنی با حذف دشمن یک چیزی هم عایدتان می شود. اگر خواب دیدی که ساس در لباستان است یعنی دشمن یکی از اقوام و نزدیکان است و اگر در بسترتان است یعنی همسرتان با شما دشمنی می کند. اگر در اتاقتان است یعنی خلاصه دشمن دارید و اگر زیاد باشد یعنی دشمنان بی شمار دارید!!!!!!! ها؟! جان؟! چی ؟!دشمنان بی شمار دارم؟؟؟؟؟!!!!! چرا مگه من چه هیزم تری به دیگران فروخته ام. آقا از صبح توهم توطئه برداشته مان که نکند هرکسی تو اداره، خانه، راه پله و .... می بینم ساس آخ نه ببخشید یکی از آن خیل دشمنان است. توهم توطئه که شاخ و دم ندارد والا حالا خوب است با قدرت همه شان را جارو کردیم و از بین بردیم!!!!!!!

روزهای خوبی بود به خصوص که رفتیم منزل نو دوست جان هم برای روضه و هم برای دید و بازدید. کارها همچنان بسیار کج دار و مریز جلو می رود و خون به دلمان می کند. خدایا خودت به داد برس.

خدایا شکرت بابت برف دیشب و بابت هوای آفتابی دیروز که بچه ها حسابی رفتند پیست برف بازی کردند و تویوپ سواری و ... بهشان خوش گذشته بود و دست آخر هم با دماغهای قرمز و لپهای گلی برگشتند خانه.

خدایا شکرت بابت همه این روزهایی که به عمر ما اضافه می کنی و خورشیدی که هر روز معجزه ای دیگر می آفریند. خدایا شکرت که سقفی و جای خوابی گرم و راحت هست که خوابهای صد من یکغاز هم می بینیم.  خدایا شکرت بابت همه آن چیزهایی که به چشم نمی بینیم ولی شما به ما ارزانی داشته اید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 10:50  توسط آدم چاق  | 

این روزها بازار مهمانیهای کربلاییهای از راه رسیده داغه. خاله، عمه، خواهر شوهر، دایی، زندایی و خلاصه هر کدام زنگ میزنند دعوت می کنند. بعد فکر کنید دائم بخواهید با این همه کار و گیر و گور هر شب مهمانی هم بروید و چند ساعتی هم آنجا از دست بدهید. چند شب پیش توی یکی از همین مهمانیها به یک بنده خدایی تعارف کردم که بیایید منزل ما شب را سپری کنید و نهار در خدمت باشیم و ... گفت ای بابا انقدر کار داریم که خدا می داند روی پیشانی ما نوشته کار. گفتم خدارا شکر که سلامتید و کار می کنید. راستش وقتی کسی غر می زند که کارم زیاد است وقتی کسی نق نق می کند که همش در حال دویدنم و .... با خودم می گویم نمی دانید چه نعمتی دارید که غر می زنید. یاد خودم می افتم که روزگاری انقدر تند و سریع و پر کار بودم که کسی جلودارم نبود. اما حالا درست که زیاد کار می کنم ولی توان آنوقتها را دیگر ندارم. انگار اندوخته انرژیم تحلیل رفته و دیگر مثل آنوقتها راندمان کارم بالا نیست. یاد همان روزها می افتم که دائم از زیاد بودن کار ناله می کردم و با خودم می گویم انقدر ناشکری کردی که دیگر توان آنوقتها را نداری. حالا وقتی کارم زیاد است وقتی بعضی شبها تا نزدیکهای صبح می نشینم و می نویسم و کار می کنم از هر لحظه اش کیف می کنم. خدارا شکر می کنم که این توان هنوز در من هست. اگر شبهای پشت سر هم نمی توانم بنشینم و از جادوی خلوت شب استفاده کنم ، چند روز درمیان می توانم این کار را بکنم. خدارا شکر.باید خدارا شکر کرد که جوانانمان عاشق امام حسین(ع) هستند و می روند برای اربعینش. باید خدارا شکر کرد که اقوامی هستند که دوستمان دارند و دعوتمان می کنند. باید خدارا شکر کرد بابت سفرههایی که گسترده است و بهانه ای برای دید و بازدید و بگو بخند و .... باید خدارا شکر کرد که شغل هست. باید خدارا شکر کرد که اسیر نامرد نیستیم. باید خدارا شکر کرد که می توانیم کاری انجام دهیم. باید خدارا شکر کرد که هنوز هم می توانیم آشپزی کنیم و هر از چندگاهی خانه ای که هست را نظافت کنیم. باید خدارا شکر کرد بابت همه آنچه که داریم و مثل ماهی توی آب نمی بینمشان. خدایا غفلت ما را به بزرگی خودت زیر سیبیلی در کن و هوای ما را تو این روزهای آخر پاییزی داشته باش. خدایا شکرت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 9:41  توسط آدم چاق  | 

شدید مشغول کار بودم. ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه. پیامک بانک برایم آمد که مقدار 3700 تومان از حسابم کسر شده بابت صدور برگه عدم پرداخت چک. صدور برگه عدم پرداخت چک؟!!!!!! مگر من امروز چک داشتم. سر رسیدم را نگاه کردم خبری نبود. کلندر گوشی را نگاه کردم باز هم خبری نبود. ته چک را نگاه کردم ای داد بیداد برای جمعه چک داشتم و دو روز تعطیلی و شلوغی منزل و ... کلا فراموش کرده بودم. فوری زنگ زدم بانک گفتند از یک شعبه دیگر برگشت خورده اگر اینجا بود صبح به شما زنگ می زدیم. کد و نام شعبه را گرفتم. مربوط به شهرستان بود. سریع از 118 پیش شماره و شماره اطلاعات شهرستان را گرفتم و زنگ زدم دیدم بله چک را برگه کرده اند و دارند برگشت می زنند. کلی با رئیس بانک صحبت کردم و خواهش و درخواست که چک را برای یک ربع نگه دارند. حالا ساعت ده دقیقه به دوازده است و معمولا ساعت دوازده کلر را می بندند و ...... نفسم به شماره افتاده بود. صورتم داغ شده بود و کهیرهای عصبی شروع کرده بود به بیرون ریختن. شماره همسر را گرفتم آنتن نداشت. خوب احتمالا قسمتی از سایت محل کارش است که آنتن ندارد. دوباره حالم خرابتر شد. فکر کردم که به چه کسی زنگ بزنم. در همین حال همکارم هم آمد گفت شاید داشته باشد حسابش را چک کرد تقریبا نیمی از پول را داشت. گوشی را برداشتم و به دو تا از شوهر خواهرها زنگ زدم. بندگان خدا طی پنج دقیقه پول را به حسابم ریختم. دوباره زنگ زدم بانک شهرستان و با رئیس بانک صحبت کردم. مشکل حل شد. با کمک یک اس ام اس حل شد. اگر این پیامک نبود الان من بودم و چک برگشتی و درگیری برای رفع سوء اثر که احتمالا امکان پذیر هم نبود. خدا حفظ کند خانواده ام را و همکارم را که اگر نبودند و دستشان خالی بود الان کی به دادم می رسید.

کمی که آرام شدم زنگ زدم از تک تکشان تشکر کردم. کمر درد سیاتیکی که ریشه عصبی دارد سراغم آمده بود. تهوع شدید داشتم و کهیر داشت به داخل بینی ام سرایت می کرد. اسپری بکلام را از کیفم در آوردم و در هر بینی یک پاف مصرف کردم. یک عدد هم بتامتازون خوردم اما کفاف نکرد دوباره کلینیک دوباره سرم و هیدرو کورتیزون. هنوز کمردرد دست از سرم بر نداشته. همسر عصر از همه جا بی خبر آمد خانه. قضیه چک را که گفتم بنده خدا مانده بود همینجور وا رفت روی مبل. بعد هم بنده را به کلینیک رساند. همین شد که امروز رفت سامانه پیامکی بانک خود را فعال کند.

غیر از شکر خدا چیزی نمی توانم بگویم. شکر خدا به خاطر حفظ آبروی چندین و چند ساله ام که پس از چندین سال داشتن حساب جاری و دسته چک بی جهت به خاطر یک بی توجهی آبرویمان نرفت و یک پیامک خبر رسان شد و ... خدا یا شکرت که خانواده حمایتگری دارم و در اینگونه مواقع دستم جلوی نامرد دراز نمی شود. خدایا شکرت بابت آرامش امروز و بابت اینکه اگر دردی هست درمانش نیز هست. خدایا به همه دوستان و خوانندگان روزی ای طیب، حلال و فراخ عطا کن. خدایا باش. مثل همیشه نزدیک و مهربان و توانا و قادر و بخشنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 11:26  توسط آدم چاق  | 

از صبح منزلمان شلوغ است. برنجها پاک شد. زعفران ساییده شد. گلاب و  دارچین و هل ساییده و روغن و ظرفها نیز آماده شد. نان و پنیر و خرما هم تهیه شد. همه چیز برای فردا صبح آماده است. ساعتی بعد همه می رویم هیات. از ساعت 11 شب دیگها را بار می گذاریم و آماده می کنیم. تا صبح هم هم می زنیم. ساعت شش صبح دیگها را می آوریم پایین و با سرعت چند نفری ظرفها را پر می کنیم تا نبرد. این رسم شله زرد پزان هر سال ماست. صبح سفره صبحانه گسترده است و هر کس که تشریف بیاورد هیات ازش پذیرایی می شود.

دوستان دعا کنید امسال هم مثل سالهای قبل خوب پیش برود. امروز دوست جان سفره حضرت رقیه داشت متاسفانه وقت نشد بروم. خیلی دلم می خواست می رفتم. انقدر که خودم درگیر بودم نشد. دوست جان عزیز نذرت قبول باشد انشا الله که خداوند شما را به خواسته ات برساند.

خدایا شکرت بابت هر آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا بابت اینکه امکانات شله زرد پزان امسال را هم خودت مهیا کردی سپاسگزارم. خدایا از اینکه همیشه حضورت را درک می کنم لذت می برم. خدایا باز هم باش مثل همیشه تواناو بخشنده و نزدیک.

پ ن- زهره عزیز چه کردی با دلم نمی دانم فقط همین را بگویم که پیامت یک لحظه از ذهنم نرفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 19:7  توسط آدم چاق  | 

هر روز بدو بدو ها ادامه دارد. هر روز ساعت پنج تا پنج و ربع زنگ زدن ساعت موبایل ادامه دارد. هر روز یک دقیقه دیرتر نماز صبح خواندن ادامه دارد و هر روز برنامه ریزی روزانه ادامه دارد.

هر روز و هر روز و هر روز خورشید می تابد و زندگی ادامه دارد. هر روز و هر روز و هر روز روز و شب از پس هم می آیند و همه چیز ادامه دارد.

انگار کارهای ما تمامی ندارد. باز داریم به آخر سال نزدیک می شویم و کارها شتاب زیادتری به خود می گیرند. در این گیر و دار یک سفر هم در پیش داریم که تنظیم زمان و تهیه ویزا و بلیط و ... امانمان را بریده است.

دیروز با دوستی در مورد زندگی آنطرفها صحبت می کردم. چندین سال بود که اروپایی ترین کشور اروپا زندگی کرده بود. دو بچه سیتیزن آنجا داشت. آنجا خانه ای دست مستاجر داشت و کار و زندگی و شوهری که در آمد خوبی هم داشتند. گفتم خانم دکتراصلا برای چی برگشتید  تو این وضعیت مملکت. جواب دندان شکن داد گفت می دانی وطن آدم مثل مادر آدم است حتی اگر کچل هم باشد دوستش داری. آنجا تو هرچقدر هم پیشرفت کنی و هرچقدر هم بالا بروی شهروند درجه دو هستی. خوب برای من که فقط سفر رفته ام و زندگی نکرده ام در خارج از کشور شاید توجه به این موضوع کمی سخت باشد. اما وقتی فکر می کنم صبحها مثلا نان سنگک هست که بخورم و یا هر وقت دلم گرفت خانواده اطرافمان هستند که ببینیمشان و با حرف و گفتگو دلمان باز شود و وقتی به قول خانم دکتر پرستیژ اجتماعی خودمان را در اینجا با وقتی بروم آنجاها مقایسه می کنم به او حق می دهم.

به هر حال هرجا که باشی زندگی ادامه دارد. هر جا که باشی جاری بودن عمرت را و روز به روز کاهش زمان باقی مانده را می بینی. انگار کرنومتری در جلوی رویتان گرفته اند و دارد به سرعت عددها تغییر می کنند و عمر تو است که دارد می گذرد. حالا باید فقط و فقط به این اندیشید که کیفیت آن را می پسندی و یا کاری برای آن کرده ای؟ اصلا کیفیت عمر و زندگی را چطور تعریف می کنی. مثل مردان و زنانی که در دههای پنجاه و شصت جوان بودند اصالت جمع را ترجیح می دهی و کیفیت زندگی را در زندگی کردن به شکلی می دانی که دیگران هم مستفیض شوند یا به اصالت فرد و کیف و راحتی خود توجه داری.

امروز صبح در جریان گذر ثانیه های عمر همه این ها در ذهنم رژه می رفت.

خدایا کمکمان کن وقتی روزی می خواهیم دیگر نباشیم از نحوه زندگی کردنمان راضی باشیم. خوشحال و شاد باشیم از اینکه زندگی کردیم و چیزی بردلمان و بر وجدانمان سنگینی نکند. خدایا بابت آفتاب کم رمق این روزها شکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 8:37  توسط آدم چاق  | 

وقتی توی پارک قدم می زدم یک صدای آشنا شنیدم صدای جاروی بادی یا پمپ باد که تقریبا ده سال پیش در یکی از بلاد کفار بر دوش جوان سیاه پوستی بسته شده بود و یک گوشی هم برای کاهش صدا توی گوشش بود و برگهای پاییزی را با دمیدن باد از آن جاروی خاص جارو می کرد و در گوشه باغ جمع می کرد. حالا توی پارک دو تا از همشهریانمان داشتند با آن جاروهای بادی یا دمنده برگهای درختها را جارو می کرد با این تفاوت که بادگیر تنشان نبود و گوشی مخصوص برای کاهش صدا هم بر گوش نداشت و صد البته دو تا جارو بادی اصلا کفاف آنهمه برگ ریخته شده را نمی کرد.
 و همچنان تعداد قابل توجهی نیروهای خدماتی شهرداری هم با آن جاروهای دسته بلند در حال جمع کردن بودند و برخی هم با دسته جارو با شمشادها کتک کاری می کردند که برگها از رویشان بریزد پایین. حالا کی قرار است ما هم مثل آنجاها همه چیزمان درست و راست شود خدا می داند.

امروز هم برنامه ریختیم که برویم پارک قدم بزنیم و روی برگهایی که خش خش می کند کیف کنیم و عکس بگیریم و بعد هم برویم شیار 143 ببینیم که مشمول پاتک خواهرها قرار گرفتیم برای شام و سینما حذف شد. بعد هم رفتیم پارک انقدر باران زده بود که برگها همه تر بودند اصلا خش خش نمی کردند که هیچ زیر پایمان پوسیده بودند و لیز می خوردند البته عکسهایشان قشنگ شد.

خلاصه این چند روز هرچی فکر کردیم هیچی نشد. یا بهتر است بگویم چی فکر می کردیم چی شد.

خدایا شکرت بابت رحمت الهی که بر سرمان باریدی و بلندیهای تهران را سفید پوش کردی. در واقع می توان گفت که مقداری پس انداز شد برای آب و همان لذتی که داشتن حساب پس انداز پر و پیمان برای هر کسی لذت بخش است بودن برفها روی بلندیها هم برایمان حکم پس انداز آب برای تابستان را دارد و  لذت بخش است و قوت قلب. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 15:19  توسط آدم چاق  | 

از سالهای سال پیش می شناختمش. از همان وقتها که من دانشجو بودم و او استاد ما بود. پیر شده بود. ازنظر خط فکری و سیاسی با یکی دیگر از اساتید صد و هشتاد درجه متفاوت بود. هر دوشان استادهای قابلی بودند. هر دویشان خیلی خیلی خیلی باسواد بودند و هر دویشان مریدان زیادی داشتند. من هم اوایل خیلی به افکار ایشان احساس نزدیکی می کردم. دست روزگار من را با آن استاد دوم که اصلا درسی باهاش نگذرانده بودم آشنا کرد. تو یک پروژه همکار شدم و دیدم چقدر این آدم را می پسندم. چقدر این آدم را دوست دارم. خلاصه همکاریهای ما سالهای سال طول کشید. دوره کارشناسی ارشد و دکتری استادم شد و سر کلاسهایش هم شرکت کردم. دیگر هم استاد بود و هم دوست خانوادگی و هم همکار. ولی جنگ و کش مکش بین این دو استاد بزرگوار ادامه داشت. گذشت تا استاد و دوست و همکارم فوت کرد. از نامردمیها دق کرد. انقدر اذیتش کردند که روز به روز فرتوت تر شد. تا اینکه شد دوتا پاره استخوان و دیگر دوام نیاورد و مرد.

روز تشییع پیکرش مثل باران این روزها بچه ها گریه می کردند. من بغضم را قورت می دادم و اشک می ریختم و خاطراتش را در ذهنم مرور می کردم. گذشت همه با نبودن آن قطب علمی کنار آمدیم و سعی کردیم خودمان را جمع جور کنیم و هر وقت و هر ساعت بی اختیار در بین نقل قولهایمان یادی از استاد می کنیم.

چند وقت پیش که اساسی در یک کاری مثل خر توی گل گیر کرده بودم و رفتم تا از استاید فن کمک بگیرم. استاد اول را دیدم که پیاده در حال تردد است. ایستادم و از آنجا که می دانستم هم مسیر هستیم دعوتش کردم که برسانمشان. توی ماشین هی از استاد فقیدم و رقیب سابقش گفت و تعریف کرد و ذکر خاطره کرد و خوبی گفت و من حرصم را قورت دادم. هی قورت دادم و هیچ نگفتم چرا که از آزارهایش خبر داشتم. از اینکه حتی وقتی بیمار بود هم دست از سرش بر نداشته بود. از همه چیز خبر داشتم ولی هیچ نگفتم. می دانید احساس کردم مرگ را به خودش نزدیک می بیند و دلش می خواهد جبران مافات کند. یا اینکه دیگر کسی نیست که با او رقابت کند. آخر می دانید برخی از آدمها از زندگی فقط و فقط رقابت را یاد گرفته اند و حتی اگر رقابتی در کار نباشد رقیب تراشیدن را یاد گرفته اند و از میدان به در کردن رقیب برایشان لذتی دارد که خود زندگی ندارد. شاید هم کل زندگیشان و مفهوم و فلسفه زندگیشان همین است از میدان به در کردن رقیب. انگار با رقابت زنده اند. جناب استاد دیگر رقیب نداشت. شاید هم دیگر رقیب قابلی ندارد و به خاطر همین احساس پیری به او مستولی شده است. هی او گفت و گفت و حرف زد و من حرصم را قورت دادم. دست آخر به او گفتم استاد برایتان آرزو می کنم که شاد باشید. همیشه شاد زندگی کنید. به همراه خانواده. شاد زندگی کردن ربطی به پیری و جوانی ندارد. آدمها می توانند حتی از یک استکان چای هم لذت ببرند. خدا استاد فقید را بیامرزد تا آخرین روز می خندید و شاد بود.

رسیده بودیم خدا حافظی کرد و رفت. اما از آنجایی که او دانای همه چیز دان است و من یک شاگرد احتمالا خنگ او اصلا نشنید که چه گفتم. باز هم غر زد «اه باز هم در را باز گذاشته اند...»

خدایا شکرت. باز هم من زنده ام. ای خدا متشکرم باز باران بر غبار شیشه هاست. خدایا متشکرم باز هم بیداری و خمیازه و صبحی دگر، دیدن آینه و نور و صدا، متشکرم.باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم. فرصت دیدار تو در این فضا، متشکرم. بار دیگر می توانم بو کنم از پنجره، یاس خیس خانه همسایه را ، متشکرم. گرچه در این وقت پر گهگاه یادت می کنم، خاطرم جمع است می بخشی مرا، متشکرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 9:47  توسط آدم چاق  | 

آذر ماه برای من ماه مطبوعی است. هزارتا دلیل دارد اول از همه اینکه بچه هایم آذر ماهی هستند. کدام لذت برای یک مادر از تولد فرزندانش بیشتر است. از لذت مادر شدنش خوشایند تر چه چیز هست.

ریشه های لذت بخشی آذر ماه امسال را باید در شیرینی خبرهای خوب جستجو کرد. باید در بارش باران در پایتخت جستجو کرد. باید در خیس شدن زیر باران و آسمان آبی و تماشای کوههای شمال و جنوب تهران از پنجره اتاق کار و دیدن جزئیات برج میلاد جستجو کرد. باید دید چه چیز در اولین روزهای آخرین ماه پاییزی لذت زنده بودن را در وجود یک زن سرازیر می کند. انقدر هوای امروز تهران خوب بود که من باز هم قید خیلی چیزها را زدم و کتونیهای معروف را پوشیدم و بی خیال سرما خوردگی راهی پارک شدم. باز هم از تمام نقاط مسیر انتخابی گذر کردم. از کنار صندلیهای متحرک، از کنار قلمرو کبوترهاو گنجشکها و گربه ها و ... از کنار درخت زالزالک از کنار کاجهای بلند و از کنار درختهای زبان گنجشک. از کنار جایگاه ورزش بانوان و از کنار گروههایی که ورزش صبح گاهی می کردند. بعد از چند روز راه رفتن روی تردمیل از ترس هوای آلوده بیرون هی نفس کشیدم و هی اکسیژن راهی ریه هایم کردم.

باز هم اداره و کار و زندگی و دیدار دوستی عزیز که روحیه آدم را شاد می کند. از خبر دوباره مادر شدن یک دوست دیگر و از خبر از سفر برگشتن دوستی دیگر که همه و همه حال یک آدم چاق را در روز دل انگیز پاییزی خوب خوب می کند و به زندگی امیدوار و امیدوار تر. باز هم می شود به معجزات خداوند امیدوار بود. باز هم می شود در این شهر زندگی کرد و خوشحال بود. به نشانه های کوچک توجه کرد و شاد بود.

خدایا شکرت. بابت سلامتی همسر و بچه ها، بابت دوستان خوب، بابت آسمان آبی آبی، بابت هوای پاک و بابت معجزۀ بارانت که به سر انگشتان مهربانش شهر را تمیز کرد و جیره تابستانمان را هدیه داد. خدایا باش مثل همیشه باش ما هر روز به معجزه تو صبح را می بینیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 14:51  توسط آدم چاق  | 

هزاران میلیارد تومان هزینه شد تا پل صدر ساخته بشود. چند سال مردم منطقه به ستوه آمدند و خاک خوردند و سر و صدا شنیدند و زندگیشان مختل شد تا پل صدر ساخته شود. که چه  بشود مردم راحت شوند بتوانند با ترافیک کمتر و مشکل کمتر حرکت کنند. آنوقت سر قرارهایشان به موقع برسند جلساتشان به موقع تشکیل شود، مردم به خانه زندگیشان زودتر برسند، مادر ها زودتر بروند دم مهد دنبال بچه شان، سرویسها بچه ها را زودتر به خانه شان برسانند، کلا رفت و آمد سهل تر شود و هوا کمتر آلوده شود. سوخت کمتری مصرف شود و و و و و و و و و

همه اینها را شما می توانید در طرح توجیهی ساخت پل صدر بخوانید. آنوقت شما که در جریان نقشه پل هستید و شما که می دانید پل چندتا خروجی دارد و چندتا ورودی و ..... برنامه می ریزید که مثلا از تونل نیایش که خارج می شوید از خروجی شریعتی شمال بروید زیر پل و خلاصه به محل قرار برسید. نتیجه ساعت سه و 25 دقیقه عصر وقتی از تونل خارج می شوید و با خودتان حساب می کنید که آخ جون ده دقیقه زودتر هم به قرار می رسم و می توانم یک عدد شیر و بیسکوییت هم بخورم به جای نهار نخورده بر می خورید به چند عدد بشکه و بلوک که خروجی را بسته و دنیا روی سرتان خراب می شود و بعد بر می خورید به ترافیک سنگین در خروجی قیطریه که تنها راه دور زدن مسیر است و تا خود قیطریه می روید داخل و خلاصه دور می زنید و اینجوری 45 دقیقه هم به قرار دیر می رسید. به زبان ساده 55 دقیقه وقت من و هزاران نفر دیگر مثل من از بین رفت، چندین هزار لیتر بنزین که میراث نسلهای بعد هم هست در ترافیک سوخت، چند صد لیتر گاز سمی از اگزوز ماشین من و ماشینهای دیگر به خورد خودم  و دیگر همشهریانم رفت، میلیاردها تومان پول بی زبان بیت المال هم خیلی ببخشید خیلی خیلی عذر بنده را بابت این بی نزاکتی ببخشید راهی چاه خلاء شد!!!!!!!

خدایا به من و همه ما و خوانندگان این وبلاگ و برنامه ریزان و سیاستگزاران و دست اندرکاران این مملکت وجدانی بده که کار را درست انجام دهیم. خدایا از این جماعت که آبی گرم نمی شود. هوا شناسی هم که خدا خیرش بدهد گفته بود قرار است ببارد ولی خبری نیست. خودت آستینهایت را بالا بزن داریم خفه می شویم. خدایا بباران آن رحمت الهی و بزرگواریت را بر سر مردمان این شهر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 7:49  توسط آدم چاق  | 

مورد اول:همینجور که حرص می خورد توضیح می دهد که همسرش شش ماه است زندان است. در مورد مشکلات بچه، کار و درسش حرف می زند. آدم نسبتا مذهبی است. پیشنهاد می دهم برای اینکه بچه دچار مشکلات نشود و راهکارهای بهتری برای حل مسئله اش پیدا کند حتما به یک مشاور مراجعه کند. دفعه بعد که در مورد حرفهای مشاور صحبت می کند لابه لای خیلی از راهکارهای مفیدی که داده شده یک پیشنهاد هم مشاور داده که اصلا با تمام اصول و عقاید هر دویمان در تضاد است.

- مشاور پیشنهاد داده که برو دوست پسر بگیر!!!!!

مورد دوم: خانم سالهاست که مطلقه است. بچه ها بزرگ شده اند. به خاطر خیانت همسرش طلاق گرفته. وقتی سیزده ساله بوده ازدواج کرده، سه تا بچه به دنیا آورده، همسرش را به جرم مواد مخدر گرفته اند، از هفده سالگی تا بیست و هفت سالگی تنهایی بچه ها را بزرگ می کند با کار کردن روی زمینهای مردم و ... بعد همسرش آزاد می شود یکسال بعد همسرش خیانت می کند و زن دوم می گیرد. زن تحمل نمی کند با هزار و یک بدبختی طلاق می گیرد و به به تهران می آید. بچه هایش بزرگ شده اند و ازدواج کرده اند. الان 42 ساله است. فشار خونش بالا می رود و حالش را خراب می کند. با کار کردن در منزل افراد مختلف خرج زندگیش را در می آورد. وقتی استرسهایش زیاد می شود به خصوص زمان زایمان دخترش علائم افسردگی مشهود است به پیشنهاد یکی از همین مشتریهایش به مشاور (روانشناس) مراجعه می کند. روانشناس محترم در کنار قرصهایی مثل فلوکستین و .... پیشنهاد می کند:

- دوست پسر بگیر؟!!!!

مورد سوم: خانم شوهرش ملوان است. فرزند شهید است. یک آدم کاملا مذهبی که حتی یک تار مویش را کسی نمی بیند. همسرش شش ماه روی آب است و شش ماه خانه است. خانم فشار کار و زندگی و نبود پدر و دوری مادر و نداشتن برادر و کلا تنهایی اذیتش می کند. به پیشنهاد یکی از همکارانش به یک روانشناس مراجعه می کند تا کمی از فشارهای ذهنیش بکاهد. مشاور در کنار راهکارهایی که برای رفتار با فرزندش و رسیدگی به سر و وضع و روحیه اش می دهد یک پیشنهاد دیگر هم می دهد:

- دوست پسر بگیر؟!!!

مورد چهارم: خانم مطلقه است.چادری است. از خانواده سرشناس مذهبی است. کار می کند، درس می خواند، فرزندش پیش همسرش است و همسرش بر خلاف توافقات و احکام دادگاه با دیدار هفتگی مادر و فرزندش ممانعت ایجاد می کند. آنقدر که در مورد خانم نزد بچه بد می گوید که بچه هم تا حدی از مادرش بدش می آید. فشارهای عصبی ناشی از دوری فرزند خانم را به سمت کمک گرفتن از مشاور برای کنار آمدن با خودش و وضعیتش سوق می دهد. در کنار تمام راهکارهای مفیدی که داده یک پیشنهاد دیگر هم می دهد:

- دوست پسر بگیر؟!!!!

وقتی این دوستان برایم جریان مشاور (روانشناس) رفتنشان را تعریف می کنند دقیقا می دانم برای چه این اتفاق افتاده است. یک نسخه واحد بر اساس رویکرد فرویدی وجود دارد که اکثر روانشناسان به آن پایبندند و متاسفانه غافل از کانتکسی که این افراد در آن رشد کرده اند و بلایی که عمل کردن به این نسخه سرشان می آورد که ناشی از  تضادها و احساس گناه و وجدان درد و .... است و فرد به جای اینکه بهبود یابد یک دیوانه تمام عیار می شود. در همین دنیای مجازی چند دوست هستند که با داشتن همسر و البته بیس مذهبی که داشتند به توصیه مشاوران محترم دست به خیانت زدند حالا دچار تضادهای شدید شده اند. هر از گاهی پیام می گذارند و برای نجات خودشان راهکار طلب می کنند. از آنجایی که بنده روانشناس نیستم هم کمک زیادی نمی توانم بکنم. واقعیت این است که آدمها عقل و منطق دارند. و اگر همان شاخصهایی که از کودکی به عنوان خوب و بد درونشان نهادینه شده است را شاخص قرار دهند هیچ وقت چنین اشتباهی نمی کنند.

خوشبختانه هر چهار موردی که یاد کردم دست به چنین اشتباهی نزدند. اما یک درصد فکر کنید که مورد اول که الان همسرش آزاد شده و موردی که خانم شوهرش ملوان است یک درصد چنین کاری می کردند. تضاد درونی آنها را در مورد حیا و پاکی چه کسی با چه نسخه ای می خواست حل کند.

ولی بنده اگر جای مسئولین باشم یک سری به عنوان مریض به این دفاتر مشاوره می زنم. مشاوری که بدون توجه به بستری که فرد در آن رشد کرده است و بدون توجه به قید و بندهای ذهنی فرد برایش نسخه می پیچد باید دفترش تخته شود. بی قیدی در مملکت بیداد می کند. دیگر بی قیدی به تشخیص دکتر نوبر است والله

خدایا شکرت که به آدمها عقل داده ای. لطفا قدرت تشخیص درست و غلط را هم به ما بیشتر عطا کن.

پ ن: فردی که با عنوان «من» پیام گذاشته اید که بنده را شناخته اید لطفا بفرمایید بنده کیستم؟!

پ ن 2: «من» عزیز با خیال راحت بخوانید. چون حدس شما کاملا اشتباه بود. ایشان از دوستان عزیز بنده هستند. در ضمن بنده خیلی خوشحال می شوم بدانم شما کی هستید. شاید بشناسمتان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 20:49  توسط آدم چاق  | 

غلط ترین روش زندگی این است که در لیست برنامه ریزیتان نگاه کنید و به جای اینکه اولویت اول کارهایتان که مهمترین است را انجام دهید بروید سراغ کارهای غیر مهم. آخر روز خیلی کار انجام داده اید ولی آن اولویته همچنان بهت دهن کجی می کند. می دانید این فرافکنی خصوصیت ذهن است. خصوصیت ذهن برای اینکه از میزان هیجان و استرس شما کم کند ولی غافل از اینکه خود این قضیه ذره ذره وجودت را می خورد و تو را به یک آدم دائما مریض تبدیل می کند که حتی توی کامنتها هم سیل متلکها را مبنی بر این قضیه می بینی. وقتی هر روز این مسئله تکرار می شود یک جای قضیه مشکل دارد. یا روی برنامه ات ثابت قدم نیستی و یا مشکلی وجود دارد که کلا تمام ذهنت را زده به هم.

یک روز دو روز شاید هم یک هفته باید همه برنامه ریزیها را بریزی دور و با خودت خلوت کنی و خودت را یقه کنی ببینی چه مرگت است. شاید انقدر برنامه ات گنگ است که ذهنت از درگیر شدن با آن وحشت دارد. باید بشینی برای همان یک عدد اولویت مهم و سرنوشت ساز زندگیت یک برنامه روشن و واقعی و مدون بنویسی وگرنه این زندگی غلط ادامه خواهد داشت و در نهایت تو یک آدم غلط خواهی شد که نه تنها خودت از خودت راضی نیستی و از اینکه خودت با دست خودت زندگیت را به باد فنا داده ای ناراحتی و دچار خود سرزنشی می شوی دیگران هم با پوزخند و تمسخر با تو برخورد خواهند کرد. پس درست زندگی کن. اصلا مهم نیست که اصلاح رویه چند روز طول بکشد مهم این است که زیاد طول نکشد. امروز خودم را گذاشتم کنج دیوار و یکی یکی کاردهای انتقاد را به سمت خودم پرت کردم. برخی زخمیم کردند. برخی اعصابم را خورد کردند. برخی باعث شدند که قلبم به تپش بی افتند ولی حداقل با خودم روراست شدم. حالا نشسته ام و دارم روشن می نویسم روی یک کاغذ چرا این اولویت اول زندگیم انقدر برنامه اش کند پیش می رود و چرا من انقدر عقب افتادم ام و همه اش برگشت به خودم. به همان رویه غلطی که الان یکماه است هر روز صبح به جای اینکه به اولیت اول بپردازم رفته ام سراغ شماره دو و تا آخر روز همه خورده کاریهای غیر مهم را انجام داده ام و وقتی برای این کار مهم نگذاشته ام.

حالا که لیست را نگاه می کنم می بینم چقدر کار دارم. از همین حالا باید شروع کنم.

خدایا شکرت. بابت اینکه حداقل قدرت توبیخ کردن خودم را به من دادی. قدرت نقد کردن خودم را. قدرت جستجو در ذهنم و پیدا کردن مشکل را. خدایا در این روزهای پاییزی نعمتهایت را از مردم سرزمینم دریغ نکن. خدایا منتظر بارندگیهای بیشتری هستیم. خدایا بباران دست نوازشت را. خدایا باش. مثل همیشه باش.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 10:27  توسط آدم چاق  | 

پس از خواب چند شب پیش که بنده را تا مرز سکته در خواب پیش برد تصمیم گرفتم دیگر خبرهای گروه داعش را دنبال نکنم. اما مگر می شود؟!!! برای اینکار هر بسته خبری که برایم رسید و کلمه داعش داشت را ندیده رد کردم. پیامکهای خبری را هم نگاه نکردم. خبرهای تلویزیون را هم فقط داخلیها و 5+1 را دنبال کردم. حتی برای اینکه کمتر توجهم به سمت اخبار جلب شود از خریدن روزنامه هم اجتناب کردم. اما مگر شد! امروز یکی برایم یک آدرس سایت فرستاد که آدم محترمی هم هست و بعد رفتیم دیدیم بله مربوط به یکی از انجمنهای زنان داعش است که در آن یاد می دهد چطور زخم ببندند و پانسمان کنند، بسته برای عملیات انتحاری درست کنند، روابطشان را چطور سر و سامان دهند، آشپزی کنند و ... خوب آنوقت من چطور چنین خوابهایی نبینم؟!!!!!! آخر مگر می شود از ذهنمان پاک کنیم چنین چیزهایی را؟!

روز عاشورا نوبت آنفولانزا به همسر رسید دیگر هیچ جایی نرفتیم. دقیقا همه کف هال ولو بودیم و عزاداری را از تلویزیون نگاه می کردیم. سوپ می خوردیم و بخور می دادیم و دارو و .... نتیجه اینکه صبحش حالمان بهتر بود و هر کدام رفتیم پی کار و زندگی خودمان.

چهار شنبه صبح بعد از جلسه رفتم اداره. آقا هنوز شوفاژ خانه را در این سرما روشن نکرده بودند و بچه ها چیریک چیریک می لرزیدند. بنده هم نامردی نکردم برای همه ماموریت رد کردم و گفتم بروید منزل. راستش دیدم با این وضعیت که مجبوردند از سرما دست به سینه بنشینند کاری از کسی بر نمی آید. بروند منزل لااقل مریض نمی شوند. طبق معمول منشی بنده خدا مجبور بود بماند چون بین دفتر ما و دو مدیر دیگر مشترک است. نتیجه اینکه امروز بنده خدا با سر و صورت پف کرده و دماغ قرمز آمده است اداره. منشی گری کار سختی است. این را خوب درک می کنم چون اولین شغل رسمی که خودم داشتم منشی گری جایی بود که مشابه همینجا مجبور بودم چند نفر را هندل کنم. خدا به ایشان سلامتی دهد. منشی قابلی است.

خدایا شکرت بابت سلامتی این روزهای خانواده. بابت ادای نذر مادرجان که به خوبی انجام شد و موفقیت آمیز بود. بابت بارندگیهای این چند روز که روح مملکت را زنده کرد. بابت نعمتهایی که به ما دادی و نمی بینیم. بابت آفتاب کم فروغ امروز که کمی فضای ادراره را قابل تحمل کرده است. خدایا شکرت بابت همه چیز. خدایا هنوز هم سر عهدم هستم. تو هم باش. مثل همیشه باش. نزدیک و مهربان و توانا و بخشنده و به ما نظر لطف و عنایت بیشتری نگاه کن. خدایا برای جمیع دوستان سلامتی و روزی حلال می خواهم در این روز آغازین هفته.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 9:32  توسط آدم چاق  | 

فکر کن با یک صدای وحشتناک از خواب بپری و ببینی یک عالمه خون روی تختت ریخته و همسرت یک سوراخ گنده تو چشمش ایجاد شده مغزش ریخته بیرون و یک مرد غلچماق گیسهایت را گرفته و می کشد توی هال و آنجا می بینی در حالی که پسر بزرگه خونین و مالین افتاده وسط هال و در حالی که هنوز جان دارد یک تیر خلاص می زنند توی سرش و تو بهت زده لال می شوی نه اشک می ریزی نه هیچ کار دیگری می کنی. می بینی شاید نزدیک به ده مرد سیاه پوش با پوتینهایشان محکم به پک و پهلویت لگد می زنند و به زور اسلحه هولت می دهند به سمت در خروجی. در حالی که می دانی دیگر بچه ها و شوهری نداری. می لرزی پاهایت توان راه رفتن ندارند. چیزی شبیه اشک را با دستهای بسته شده پاک می کنی ولی مطمئن نیستی که اصلا اینها واقعیت دارد یا نه. بر روی لباس آنها علامت داعش را می بینی و مطمئن می شوی بالاخره حمله کردند و بالاخره خیلیها خیانت کردند تا توانستند این بی شرفها به تهران برسند. یک چیزی شبیه کیسه بزرگ برنج که به شکل مقنعه دوخته شده و کش دار است می اندازند روی سرت تا مثلا حجاب داشته باشی و بعد هم یک برقع می بندند به صورتت. همچنان با سقلمه هولت می دهند و تو توی راه پله سایر زنهای همسایه ها را هم می بینی. حتی آن خانمی که تازه به ساختمان آمده. وقتی به کو چه می رسی هیچ چیز سالمی نمی بینی. ماشینها توی پارکینگ و کوچه سوخته. اولین کاری که می کنند در آوردن گوشواره ها و حلقه ازدواجت است. آنهم به شکل خیلی وحشیانه از لاله گوشت خون جاریست و جای حلقه ای که به زور در آورده اند می سوزد.
بعد می بینی که تمام مسیر شما زنها را توی یک کامیون که مثل قفس درست کرده اند کنار هم بسته اند و دارند می برند. تمام مسیر را با اینکه تا کنون ندیده ای می شناسی. انگار به سمت مرز عراق می روی. هوا سرد و سردتر می شود و تو مثل بید می لرزی. هزارتا فکر می کنی. از اینکه الان می برندت و چه می کنند و چه نمی کنند. هرچه التماس می کنی آنها نمی فهمند ولی تو تمام حرفهایشان را می فهمی. بعد می بینی توی یک میدان پیاده تان کردند و گذاشتنتان بالای یک سکو و تو داری به لیست قیمتها نگاه می کنی.
زیر 10 سال 150 دینار
بین 10 تا 20 سال 120 دینار
بین 20 تا 30 سال 100 دینار
بین 30 تا 40 سال 75 دینار
بین 40 تا 50 سال 65 دینار
 بالای 50 سال 50 دینار  و می بینی در ادامه نوشته شده هر کسی بیشتر  یا کمتر از این قیمت خرید و فروش کند اعدام می شود. خرید بیش از سه زن هم ممنوع است.
بعد می بینی مردی با شکم فربه و دشداشه و ... می آید جلو و یکی یکی برقع را میزند از صورتمان بالا و من و دو دختر نوجوان دیگر را می خرد و می برد.
می بینم مارا مثل حیوان دست و پایمان را می گیرند و پرت می کنند پشت یک نیسان آبی  و آنچنان در جاده ها می  راند که سر وکله مان می خورد به دیواره های آهنی و خون سرازیر می شود. من بی توجه به همه اینها فقط به لحظه جان دادن پسر بزرگه فکر می کنم و جنازه همسر و بچه ها. تمام زندگیم مثل یک نوار ویدئویی دارد از جلو چشمانم می گذرد. سالهای کودکی، روزهای اول ازدواج، تولد بچه ها، شوق و ذوق خانه خریدنمان، مسافرتها، قبولی های پشت سر هم، فارغ التحصیلی و و و و و بعد با خودت فکر می کنی حالا قرار است چه بر سرم بیاید. اصلا فکر اینکه قرار است چه اتفاقاتی برایم بی افتد مرا می کشد. هر لحظه صحنه وحشتناک خانه جلوی چشمم می آید. نیسان در حال حرکت است آنهم با یک سرعت عجیب انقدر که حتی آن دو مردی که مراقب ما هستند هم تعادل ندارند. به یک جاده کوهستانی می رسیم. از کنار دره های بلند رد می شویم. چیزی شبیه جاده دریاچه تار یا امامزاده داوود است. یک آن تصمیم می گیرم از عدم کنترل دو مرد استفاده کنم و خودم را پرت کنم ته دره. زندگی دیگر برایم معنی ندارد. بدون همسر و بچه ها، در بهترین حالت بشوم کلفت یک زن عرب تکفیری که مرا مجوس کافر می خواند یا شیعه رافضی!! هنوز هراس معلق ماندن در هوا در دلم است که از تخت می افتم پایین.
تب دارم. عرق تمام بدنم را فرا گرفته. تپش قبلم انقدر شدید است که حرکت قفسه سینه ام را کاملا می بینم و صدایش تمام بدنم را حرکت می دهد. همسر خوابیده و هنوز تب دارد. هراسان به اتاق بچه ها می روم. هر دویشان خوابند و حالشان خوب است. صدای آلارم گوشی خبر می دهد که اذان صبح است. وضو می گیرم تا دو رکعتی به کمرمان بزنیم. بعد هم همسر و بچه ها را صدا می کنم. و فکر اینکه اثرات جنگ تا کی قرار است مرا انقدر آزار دهد و فکر اینکه در خرمشهر و هویزه و سوسنگرد هم این اتفاقات افتاد و فکر اینکه تمام این اتفاقات همین الان در عراق در جریان است و فکر اینکه خدارا شکر که الان کشورم آرام است مرا تا همین الان ول نکرده است. ای کاش هیچ وقت این اتفاقات نی افتد. ای کاش همه مشکلات با افتادن از تخت تمام شود.
خدایا شکرت بابت امنیت. بابت سلامتی که حاصل شد و بابت عطر خوش غذای امام حسین. خدایا شکرت که همه اینها خواب بود. خدایا دیگر توان تحمل مصیبت دیگری را نداریم. این امنیت را حفظ کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 7:53  توسط آدم چاق  | 

منی که چند روز است اول پرستار پسر بزرگه شدم به خاطر آنفولانزا بعد بلافاصله خودم درگیر شدم و کاملا با درد شدید صورت و کاسه چشم و استخوان درد و عرقهای عجیب غریب و گاه و بی گاه و آبریزش بینی و گوش و چشم و ... و در حسرت رفتن به عزداری امام حسین پسر بزرگه برایمان کامپیوتر را وصل کرد به تلویزیون منزل و مراسم آنلاین عزداری مسجد امیر را هم درست کرد تا بتوانیم عشق کنیم همانطور که لم داده ایم روی کاناپه بعد دختر خانمی زنگ بزند که خانم بیایید دم در نذری ببرید و بنده بگویم دخترم همه رفته اند هیات من هم مریضم اگر برایت سخت نیست سه طبقه را بیا بالا و او هم بر خلاف خیلیها بیاید و نذری بدهد. بعد هم برود و با یک کاسه سوپ و شله زرد و شلغم پخته برگردد. آنهم یک دختر خانم کاملا غریبه که اصلا شاید اولین بار باشد مرا می دید. با دیدن حال و روز من که می لرزم و سرفه می کنم و صورتم بر افروخته است و تب دارم.

اگر اسم این را معجزه نگذارم آنهم در این دوره زمانه چه باید بگویم. حالا حالم انقدر از این معجزه خوب است که شاید فردا به اتفاق همسر راه بی افتم و بروم  همان روستایی که سال قبل گفتم رسم خاصی دارند و روز عاشورا درب همه منازل به روی مهمانان باز است و از هر کسی که از راه برسد پذیرایی می کنند. بی ریا و بی تکلف.

خدایا شکرت بابت معجزه امروز.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 18:18  توسط آدم چاق  | 

پسر بزرگه عضو هیاتی است و توی آشپزخانه آن هیات کمک می کند که من فقط سالی یکی دوبار فرصت پیدا می کنم بروم آنجا. برای من و امثال من که روزها و شبها به دنبال کار و کار و کار هستیم و .... رفتن به این هیات یک تلنگر اساسی است. یک تلنگر اساسی است چون آدمهای خیلی خاصی می آیند آنجا. اصلا بگذارید از ساختمان هیات بگویم که منزل همسر شهیدی است. خانمی که در جوانی همسرش جانباز قطع نخاع گردنی می شود و این زن عاشق پیشه زار و زندگیش را می فروشد و می آید در آن محل نزدیک آسایشگاه معلولین و جانبازان خانه ای می خرد تا نزدیک همسرش باشد. هر روز صبح بار و بندیلش را جمع می کرد می رفت آسایشگاه تا شب از همسرش پرستاری می کرد. تا اینکه چند سال قبل همسرش شهید شد.

آشپزخانه هیات هم پارکینک منزل یک جانباز است. توی این هیات که می نشینی انگار برای زنها فدا کردن وقتشان و روز و جوانیشان و سلامتیشان برای همسر و فرزند و برادر و پدر جانبازشان امر عادی است. پای صحبت هر کدام که می نشینی از خودت شرمنده می شوی که مثلا از کار می نالی یا از ترافیک و یا هر چیز دیگری. آنوقت آنها می نشینند و برای مصیبتهای حضرت زینب(ع) زار زار گریه می کنند. برای شهادت حضرت رقیه(ع) و برای قاسم(ع) و عبدالله(ع) و ابوالفضل(ع) و امام حسین(ع) و .... برایم همه جوره غیر قابل هضم است. غیر قابل درک است. خیلی سخت است. شاید خانواده شهدا برایم قابل درک تر باشند به خاطر اینکه خودم هم در کودکی پدرم را از دست دادم. اما خانواده جانبازها در ظرف ذهنی من نمی گنجد. فقط خدایا بهشان توان و صبر بیشتری بده. و سلامتیشان را حفظ کن. آمین

خدایا شکرت برای همه آنچه به من دادی، بابت سلامتی خانواده، بابت سقف بالای سر، بابت دغدغه هایی که در عین حال سختی شیرین است و بابت خوانندگانی که هم نیش دارند و هم نوش. نیشهایشان را به پای سختیهای زندگیشان می نویسیم و محدود بودن دایره لغاتشان و نوش بودنشان را مایه شادی و فخر خود می دانیم و مایه مباهات. متشکرم

دوستان این روزها اگر گوهر اشکتان غلطید مرا هم دعا کنید.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 14:34  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر