بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

این روزها بازار مهمانیهای کربلاییهای از راه رسیده داغه. خاله، عمه، خواهر شوهر، دایی، زندایی و خلاصه هر کدام زنگ میزنند دعوت می کنند. بعد فکر کنید دائم بخواهید با این همه کار و گیر و گور هر شب مهمانی هم بروید و چند ساعتی هم آنجا از دست بدهید. چند شب پیش توی یکی از همین مهمانیها به یک بنده خدایی تعارف کردم که بیایید منزل ما شب را سپری کنید و نهار در خدمت باشیم و ... گفت ای بابا انقدر کار داریم که خدا می داند روی پیشانی ما نوشته کار. گفتم خدارا شکر که سلامتید و کار می کنید. راستش وقتی کسی غر می زند که کارم زیاد است وقتی کسی نق نق می کند که همش در حال دویدنم و .... با خودم می گویم نمی دانید چه نعمتی دارید که غر می زنید. یاد خودم می افتم که روزگاری انقدر تند و سریع و پر کار بودم که کسی جلودارم نبود. اما حالا درست که زیاد کار می کنم ولی توان آنوقتها را دیگر ندارم. انگار اندوخته انرژیم تحلیل رفته و دیگر مثل آنوقتها راندمان کارم بالا نیست. یاد همان روزها می افتم که دائم از زیاد بودن کار ناله می کردم و با خودم می گویم انقدر ناشکری کردی که دیگر توان آنوقتها را نداری. حالا وقتی کارم زیاد است وقتی بعضی شبها تا نزدیکهای صبح می نشینم و می نویسم و کار می کنم از هر لحظه اش کیف می کنم. خدارا شکر می کنم که این توان هنوز در من هست. اگر شبهای پشت سر هم نمی توانم بنشینم و از جادوی خلوت شب استفاده کنم ، چند روز درمیان می توانم این کار را بکنم. خدارا شکر.باید خدارا شکر کرد که جوانانمان عاشق امام حسین(ع) هستند و می روند برای اربعینش. باید خدارا شکر کرد که اقوامی هستند که دوستمان دارند و دعوتمان می کنند. باید خدارا شکر کرد بابت سفرههایی که گسترده است و بهانه ای برای دید و بازدید و بگو بخند و .... باید خدارا شکر کرد که شغل هست. باید خدارا شکر کرد که اسیر نامرد نیستیم. باید خدارا شکر کرد که می توانیم کاری انجام دهیم. باید خدارا شکر کرد که هنوز هم می توانیم آشپزی کنیم و هر از چندگاهی خانه ای که هست را نظافت کنیم. باید خدارا شکر کرد بابت همه آنچه که داریم و مثل ماهی توی آب نمی بینمشان. خدایا غفلت ما را به بزرگی خودت زیر سیبیلی در کن و هوای ما را تو این روزهای آخر پاییزی داشته باش. خدایا شکرت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 9:41  توسط آدم چاق  | 

شدید مشغول کار بودم. ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه. پیامک بانک برایم آمد که مقدار 3700 تومان از حسابم کسر شده بابت صدور برگه عدم پرداخت چک. صدور برگه عدم پرداخت چک؟!!!!!! مگر من امروز چک داشتم. سر رسیدم را نگاه کردم خبری نبود. کلندر گوشی را نگاه کردم باز هم خبری نبود. ته چک را نگاه کردم ای داد بیداد برای جمعه چک داشتم و دو روز تعطیلی و شلوغی منزل و ... کلا فراموش کرده بودم. فوری زنگ زدم بانک گفتند از یک شعبه دیگر برگشت خورده اگر اینجا بود صبح به شما زنگ می زدیم. کد و نام شعبه را گرفتم. مربوط به شهرستان بود. سریع از 118 پیش شماره و شماره اطلاعات شهرستان را گرفتم و زنگ زدم دیدم بله چک را برگه کرده اند و دارند برگشت می زنند. کلی با رئیس بانک صحبت کردم و خواهش و درخواست که چک را برای یک ربع نگه دارند. حالا ساعت ده دقیقه به دوازده است و معمولا ساعت دوازده کلر را می بندند و ...... نفسم به شماره افتاده بود. صورتم داغ شده بود و کهیرهای عصبی شروع کرده بود به بیرون ریختن. شماره همسر را گرفتم آنتن نداشت. خوب احتمالا قسمتی از سایت محل کارش است که آنتن ندارد. دوباره حالم خرابتر شد. فکر کردم که به چه کسی زنگ بزنم. در همین حال همکارم هم آمد گفت شاید داشته باشد حسابش را چک کرد تقریبا نیمی از پول را داشت. گوشی را برداشتم و به دو تا از شوهر خواهرها زنگ زدم. بندگان خدا طی پنج دقیقه پول را به حسابم ریختم. دوباره زنگ زدم بانک شهرستان و با رئیس بانک صحبت کردم. مشکل حل شد. با کمک یک اس ام اس حل شد. اگر این پیامک نبود الان من بودم و چک برگشتی و درگیری برای رفع سوء اثر که احتمالا امکان پذیر هم نبود. خدا حفظ کند خانواده ام را و همکارم را که اگر نبودند و دستشان خالی بود الان کی به دادم می رسید.

کمی که آرام شدم زنگ زدم از تک تکشان تشکر کردم. کمر درد سیاتیکی که ریشه عصبی دارد سراغم آمده بود. تهوع شدید داشتم و کهیر داشت به داخل بینی ام سرایت می کرد. اسپری بکلام را از کیفم در آوردم و در هر بینی یک پاف مصرف کردم. یک عدد هم بتامتازون خوردم اما کفاف نکرد دوباره کلینیک دوباره سرم و هیدرو کورتیزون. هنوز کمردرد دست از سرم بر نداشته. همسر عصر از همه جا بی خبر آمد خانه. قضیه چک را که گفتم بنده خدا مانده بود همینجور وا رفت روی مبل. بعد هم بنده را به کلینیک رساند. همین شد که امروز رفت سامانه پیامکی بانک خود را فعال کند.

غیر از شکر خدا چیزی نمی توانم بگویم. شکر خدا به خاطر حفظ آبروی چندین و چند ساله ام که پس از چندین سال داشتن حساب جاری و دسته چک بی جهت به خاطر یک بی توجهی آبرویمان نرفت و یک پیامک خبر رسان شد و ... خدا یا شکرت که خانواده حمایتگری دارم و در اینگونه مواقع دستم جلوی نامرد دراز نمی شود. خدایا شکرت بابت آرامش امروز و بابت اینکه اگر دردی هست درمانش نیز هست. خدایا به همه دوستان و خوانندگان روزی ای طیب، حلال و فراخ عطا کن. خدایا باش. مثل همیشه نزدیک و مهربان و توانا و قادر و بخشنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 11:26  توسط آدم چاق  | 

از صبح منزلمان شلوغ است. برنجها پاک شد. زعفران ساییده شد. گلاب و  دارچین و هل ساییده و روغن و ظرفها نیز آماده شد. نان و پنیر و خرما هم تهیه شد. همه چیز برای فردا صبح آماده است. ساعتی بعد همه می رویم هیات. از ساعت 11 شب دیگها را بار می گذاریم و آماده می کنیم. تا صبح هم هم می زنیم. ساعت شش صبح دیگها را می آوریم پایین و با سرعت چند نفری ظرفها را پر می کنیم تا نبرد. این رسم شله زرد پزان هر سال ماست. صبح سفره صبحانه گسترده است و هر کس که تشریف بیاورد هیات ازش پذیرایی می شود.

دوستان دعا کنید امسال هم مثل سالهای قبل خوب پیش برود. امروز دوست جان سفره حضرت رقیه داشت متاسفانه وقت نشد بروم. خیلی دلم می خواست می رفتم. انقدر که خودم درگیر بودم نشد. دوست جان عزیز نذرت قبول باشد انشا الله که خداوند شما را به خواسته ات برساند.

خدایا شکرت بابت هر آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا بابت اینکه امکانات شله زرد پزان امسال را هم خودت مهیا کردی سپاسگزارم. خدایا از اینکه همیشه حضورت را درک می کنم لذت می برم. خدایا باز هم باش مثل همیشه تواناو بخشنده و نزدیک.

پ ن- زهره عزیز چه کردی با دلم نمی دانم فقط همین را بگویم که پیامت یک لحظه از ذهنم نرفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 19:7  توسط آدم چاق  | 

هر روز بدو بدو ها ادامه دارد. هر روز ساعت پنج تا پنج و ربع زنگ زدن ساعت موبایل ادامه دارد. هر روز یک دقیقه دیرتر نماز صبح خواندن ادامه دارد و هر روز برنامه ریزی روزانه ادامه دارد.

هر روز و هر روز و هر روز خورشید می تابد و زندگی ادامه دارد. هر روز و هر روز و هر روز روز و شب از پس هم می آیند و همه چیز ادامه دارد.

انگار کارهای ما تمامی ندارد. باز داریم به آخر سال نزدیک می شویم و کارها شتاب زیادتری به خود می گیرند. در این گیر و دار یک سفر هم در پیش داریم که تنظیم زمان و تهیه ویزا و بلیط و ... امانمان را بریده است.

دیروز با دوستی در مورد زندگی آنطرفها صحبت می کردم. چندین سال بود که اروپایی ترین کشور اروپا زندگی کرده بود. دو بچه سیتیزن آنجا داشت. آنجا خانه ای دست مستاجر داشت و کار و زندگی و شوهری که در آمد خوبی هم داشتند. گفتم خانم دکتراصلا برای چی برگشتید  تو این وضعیت مملکت. جواب دندان شکن داد گفت می دانی وطن آدم مثل مادر آدم است حتی اگر کچل هم باشد دوستش داری. آنجا تو هرچقدر هم پیشرفت کنی و هرچقدر هم بالا بروی شهروند درجه دو هستی. خوب برای من که فقط سفر رفته ام و زندگی نکرده ام در خارج از کشور شاید توجه به این موضوع کمی سخت باشد. اما وقتی فکر می کنم صبحها مثلا نان سنگک هست که بخورم و یا هر وقت دلم گرفت خانواده اطرافمان هستند که ببینیمشان و با حرف و گفتگو دلمان باز شود و وقتی به قول خانم دکتر پرستیژ اجتماعی خودمان را در اینجا با وقتی بروم آنجاها مقایسه می کنم به او حق می دهم.

به هر حال هرجا که باشی زندگی ادامه دارد. هر جا که باشی جاری بودن عمرت را و روز به روز کاهش زمان باقی مانده را می بینی. انگار کرنومتری در جلوی رویتان گرفته اند و دارد به سرعت عددها تغییر می کنند و عمر تو است که دارد می گذرد. حالا باید فقط و فقط به این اندیشید که کیفیت آن را می پسندی و یا کاری برای آن کرده ای؟ اصلا کیفیت عمر و زندگی را چطور تعریف می کنی. مثل مردان و زنانی که در دههای پنجاه و شصت جوان بودند اصالت جمع را ترجیح می دهی و کیفیت زندگی را در زندگی کردن به شکلی می دانی که دیگران هم مستفیض شوند یا به اصالت فرد و کیف و راحتی خود توجه داری.

امروز صبح در جریان گذر ثانیه های عمر همه این ها در ذهنم رژه می رفت.

خدایا کمکمان کن وقتی روزی می خواهیم دیگر نباشیم از نحوه زندگی کردنمان راضی باشیم. خوشحال و شاد باشیم از اینکه زندگی کردیم و چیزی بردلمان و بر وجدانمان سنگینی نکند. خدایا بابت آفتاب کم رمق این روزها شکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 8:37  توسط آدم چاق  | 

وقتی توی پارک قدم می زدم یک صدای آشنا شنیدم صدای جاروی بادی یا پمپ باد که تقریبا ده سال پیش در یکی از بلاد کفار بر دوش جوان سیاه پوستی بسته شده بود و یک گوشی هم برای کاهش صدا توی گوشش بود و برگهای پاییزی را با دمیدن باد از آن جاروی خاص جارو می کرد و در گوشه باغ جمع می کرد. حالا توی پارک دو تا از همشهریانمان داشتند با آن جاروهای بادی یا دمنده برگهای درختها را جارو می کرد با این تفاوت که بادگیر تنشان نبود و گوشی مخصوص برای کاهش صدا هم بر گوش نداشت و صد البته دو تا جارو بادی اصلا کفاف آنهمه برگ ریخته شده را نمی کرد.
 و همچنان تعداد قابل توجهی نیروهای خدماتی شهرداری هم با آن جاروهای دسته بلند در حال جمع کردن بودند و برخی هم با دسته جارو با شمشادها کتک کاری می کردند که برگها از رویشان بریزد پایین. حالا کی قرار است ما هم مثل آنجاها همه چیزمان درست و راست شود خدا می داند.

امروز هم برنامه ریختیم که برویم پارک قدم بزنیم و روی برگهایی که خش خش می کند کیف کنیم و عکس بگیریم و بعد هم برویم شیار 143 ببینیم که مشمول پاتک خواهرها قرار گرفتیم برای شام و سینما حذف شد. بعد هم رفتیم پارک انقدر باران زده بود که برگها همه تر بودند اصلا خش خش نمی کردند که هیچ زیر پایمان پوسیده بودند و لیز می خوردند البته عکسهایشان قشنگ شد.

خلاصه این چند روز هرچی فکر کردیم هیچی نشد. یا بهتر است بگویم چی فکر می کردیم چی شد.

خدایا شکرت بابت رحمت الهی که بر سرمان باریدی و بلندیهای تهران را سفید پوش کردی. در واقع می توان گفت که مقداری پس انداز شد برای آب و همان لذتی که داشتن حساب پس انداز پر و پیمان برای هر کسی لذت بخش است بودن برفها روی بلندیها هم برایمان حکم پس انداز آب برای تابستان را دارد و  لذت بخش است و قوت قلب. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 15:19  توسط آدم چاق  | 

از سالهای سال پیش می شناختمش. از همان وقتها که من دانشجو بودم و او استاد ما بود. پیر شده بود. ازنظر خط فکری و سیاسی با یکی دیگر از اساتید صد و هشتاد درجه متفاوت بود. هر دوشان استادهای قابلی بودند. هر دویشان خیلی خیلی خیلی باسواد بودند و هر دویشان مریدان زیادی داشتند. من هم اوایل خیلی به افکار ایشان احساس نزدیکی می کردم. دست روزگار من را با آن استاد دوم که اصلا درسی باهاش نگذرانده بودم آشنا کرد. تو یک پروژه همکار شدم و دیدم چقدر این آدم را می پسندم. چقدر این آدم را دوست دارم. خلاصه همکاریهای ما سالهای سال طول کشید. دوره کارشناسی ارشد و دکتری استادم شد و سر کلاسهایش هم شرکت کردم. دیگر هم استاد بود و هم دوست خانوادگی و هم همکار. ولی جنگ و کش مکش بین این دو استاد بزرگوار ادامه داشت. گذشت تا استاد و دوست و همکارم فوت کرد. از نامردمیها دق کرد. انقدر اذیتش کردند که روز به روز فرتوت تر شد. تا اینکه شد دوتا پاره استخوان و دیگر دوام نیاورد و مرد.

روز تشییع پیکرش مثل باران این روزها بچه ها گریه می کردند. من بغضم را قورت می دادم و اشک می ریختم و خاطراتش را در ذهنم مرور می کردم. گذشت همه با نبودن آن قطب علمی کنار آمدیم و سعی کردیم خودمان را جمع جور کنیم و هر وقت و هر ساعت بی اختیار در بین نقل قولهایمان یادی از استاد می کنیم.

چند وقت پیش که اساسی در یک کاری مثل خر توی گل گیر کرده بودم و رفتم تا از استاید فن کمک بگیرم. استاد اول را دیدم که پیاده در حال تردد است. ایستادم و از آنجا که می دانستم هم مسیر هستیم دعوتش کردم که برسانمشان. توی ماشین هی از استاد فقیدم و رقیب سابقش گفت و تعریف کرد و ذکر خاطره کرد و خوبی گفت و من حرصم را قورت دادم. هی قورت دادم و هیچ نگفتم چرا که از آزارهایش خبر داشتم. از اینکه حتی وقتی بیمار بود هم دست از سرش بر نداشته بود. از همه چیز خبر داشتم ولی هیچ نگفتم. می دانید احساس کردم مرگ را به خودش نزدیک می بیند و دلش می خواهد جبران مافات کند. یا اینکه دیگر کسی نیست که با او رقابت کند. آخر می دانید برخی از آدمها از زندگی فقط و فقط رقابت را یاد گرفته اند و حتی اگر رقابتی در کار نباشد رقیب تراشیدن را یاد گرفته اند و از میدان به در کردن رقیب برایشان لذتی دارد که خود زندگی ندارد. شاید هم کل زندگیشان و مفهوم و فلسفه زندگیشان همین است از میدان به در کردن رقیب. انگار با رقابت زنده اند. جناب استاد دیگر رقیب نداشت. شاید هم دیگر رقیب قابلی ندارد و به خاطر همین احساس پیری به او مستولی شده است. هی او گفت و گفت و حرف زد و من حرصم را قورت دادم. دست آخر به او گفتم استاد برایتان آرزو می کنم که شاد باشید. همیشه شاد زندگی کنید. به همراه خانواده. شاد زندگی کردن ربطی به پیری و جوانی ندارد. آدمها می توانند حتی از یک استکان چای هم لذت ببرند. خدا استاد فقید را بیامرزد تا آخرین روز می خندید و شاد بود.

رسیده بودیم خدا حافظی کرد و رفت. اما از آنجایی که او دانای همه چیز دان است و من یک شاگرد احتمالا خنگ او اصلا نشنید که چه گفتم. باز هم غر زد «اه باز هم در را باز گذاشته اند...»

خدایا شکرت. باز هم من زنده ام. ای خدا متشکرم باز باران بر غبار شیشه هاست. خدایا متشکرم باز هم بیداری و خمیازه و صبحی دگر، دیدن آینه و نور و صدا، متشکرم.باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم. فرصت دیدار تو در این فضا، متشکرم. بار دیگر می توانم بو کنم از پنجره، یاس خیس خانه همسایه را ، متشکرم. گرچه در این وقت پر گهگاه یادت می کنم، خاطرم جمع است می بخشی مرا، متشکرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 9:47  توسط آدم چاق  | 

آذر ماه برای من ماه مطبوعی است. هزارتا دلیل دارد اول از همه اینکه بچه هایم آذر ماهی هستند. کدام لذت برای یک مادر از تولد فرزندانش بیشتر است. از لذت مادر شدنش خوشایند تر چه چیز هست.

ریشه های لذت بخشی آذر ماه امسال را باید در شیرینی خبرهای خوب جستجو کرد. باید در بارش باران در پایتخت جستجو کرد. باید در خیس شدن زیر باران و آسمان آبی و تماشای کوههای شمال و جنوب تهران از پنجره اتاق کار و دیدن جزئیات برج میلاد جستجو کرد. باید دید چه چیز در اولین روزهای آخرین ماه پاییزی لذت زنده بودن را در وجود یک زن سرازیر می کند. انقدر هوای امروز تهران خوب بود که من باز هم قید خیلی چیزها را زدم و کتونیهای معروف را پوشیدم و بی خیال سرما خوردگی راهی پارک شدم. باز هم از تمام نقاط مسیر انتخابی گذر کردم. از کنار صندلیهای متحرک، از کنار قلمرو کبوترهاو گنجشکها و گربه ها و ... از کنار درخت زالزالک از کنار کاجهای بلند و از کنار درختهای زبان گنجشک. از کنار جایگاه ورزش بانوان و از کنار گروههایی که ورزش صبح گاهی می کردند. بعد از چند روز راه رفتن روی تردمیل از ترس هوای آلوده بیرون هی نفس کشیدم و هی اکسیژن راهی ریه هایم کردم.

باز هم اداره و کار و زندگی و دیدار دوستی عزیز که روحیه آدم را شاد می کند. از خبر دوباره مادر شدن یک دوست دیگر و از خبر از سفر برگشتن دوستی دیگر که همه و همه حال یک آدم چاق را در روز دل انگیز پاییزی خوب خوب می کند و به زندگی امیدوار و امیدوار تر. باز هم می شود به معجزات خداوند امیدوار بود. باز هم می شود در این شهر زندگی کرد و خوشحال بود. به نشانه های کوچک توجه کرد و شاد بود.

خدایا شکرت. بابت سلامتی همسر و بچه ها، بابت دوستان خوب، بابت آسمان آبی آبی، بابت هوای پاک و بابت معجزۀ بارانت که به سر انگشتان مهربانش شهر را تمیز کرد و جیره تابستانمان را هدیه داد. خدایا باش مثل همیشه باش ما هر روز به معجزه تو صبح را می بینیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 14:51  توسط آدم چاق  | 

هزاران میلیارد تومان هزینه شد تا پل صدر ساخته بشود. چند سال مردم منطقه به ستوه آمدند و خاک خوردند و سر و صدا شنیدند و زندگیشان مختل شد تا پل صدر ساخته شود. که چه  بشود مردم راحت شوند بتوانند با ترافیک کمتر و مشکل کمتر حرکت کنند. آنوقت سر قرارهایشان به موقع برسند جلساتشان به موقع تشکیل شود، مردم به خانه زندگیشان زودتر برسند، مادر ها زودتر بروند دم مهد دنبال بچه شان، سرویسها بچه ها را زودتر به خانه شان برسانند، کلا رفت و آمد سهل تر شود و هوا کمتر آلوده شود. سوخت کمتری مصرف شود و و و و و و و و و

همه اینها را شما می توانید در طرح توجیهی ساخت پل صدر بخوانید. آنوقت شما که در جریان نقشه پل هستید و شما که می دانید پل چندتا خروجی دارد و چندتا ورودی و ..... برنامه می ریزید که مثلا از تونل نیایش که خارج می شوید از خروجی شریعتی شمال بروید زیر پل و خلاصه به محل قرار برسید. نتیجه ساعت سه و 25 دقیقه عصر وقتی از تونل خارج می شوید و با خودتان حساب می کنید که آخ جون ده دقیقه زودتر هم به قرار می رسم و می توانم یک عدد شیر و بیسکوییت هم بخورم به جای نهار نخورده بر می خورید به چند عدد بشکه و بلوک که خروجی را بسته و دنیا روی سرتان خراب می شود و بعد بر می خورید به ترافیک سنگین در خروجی قیطریه که تنها راه دور زدن مسیر است و تا خود قیطریه می روید داخل و خلاصه دور می زنید و اینجوری 45 دقیقه هم به قرار دیر می رسید. به زبان ساده 55 دقیقه وقت من و هزاران نفر دیگر مثل من از بین رفت، چندین هزار لیتر بنزین که میراث نسلهای بعد هم هست در ترافیک سوخت، چند صد لیتر گاز سمی از اگزوز ماشین من و ماشینهای دیگر به خورد خودم  و دیگر همشهریانم رفت، میلیاردها تومان پول بی زبان بیت المال هم خیلی ببخشید خیلی خیلی عذر بنده را بابت این بی نزاکتی ببخشید راهی چاه خلاء شد!!!!!!!

خدایا به من و همه ما و خوانندگان این وبلاگ و برنامه ریزان و سیاستگزاران و دست اندرکاران این مملکت وجدانی بده که کار را درست انجام دهیم. خدایا از این جماعت که آبی گرم نمی شود. هوا شناسی هم که خدا خیرش بدهد گفته بود قرار است ببارد ولی خبری نیست. خودت آستینهایت را بالا بزن داریم خفه می شویم. خدایا بباران آن رحمت الهی و بزرگواریت را بر سر مردمان این شهر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 7:49  توسط آدم چاق  | 

مورد اول:همینجور که حرص می خورد توضیح می دهد که همسرش شش ماه است زندان است. در مورد مشکلات بچه، کار و درسش حرف می زند. آدم نسبتا مذهبی است. پیشنهاد می دهم برای اینکه بچه دچار مشکلات نشود و راهکارهای بهتری برای حل مسئله اش پیدا کند حتما به یک مشاور مراجعه کند. دفعه بعد که در مورد حرفهای مشاور صحبت می کند لابه لای خیلی از راهکارهای مفیدی که داده شده یک پیشنهاد هم مشاور داده که اصلا با تمام اصول و عقاید هر دویمان در تضاد است.

- مشاور پیشنهاد داده که برو دوست پسر بگیر!!!!!

مورد دوم: خانم سالهاست که مطلقه است. بچه ها بزرگ شده اند. به خاطر خیانت همسرش طلاق گرفته. وقتی سیزده ساله بوده ازدواج کرده، سه تا بچه به دنیا آورده، همسرش را به جرم مواد مخدر گرفته اند، از هفده سالگی تا بیست و هفت سالگی تنهایی بچه ها را بزرگ می کند با کار کردن روی زمینهای مردم و ... بعد همسرش آزاد می شود یکسال بعد همسرش خیانت می کند و زن دوم می گیرد. زن تحمل نمی کند با هزار و یک بدبختی طلاق می گیرد و به به تهران می آید. بچه هایش بزرگ شده اند و ازدواج کرده اند. الان 42 ساله است. فشار خونش بالا می رود و حالش را خراب می کند. با کار کردن در منزل افراد مختلف خرج زندگیش را در می آورد. وقتی استرسهایش زیاد می شود به خصوص زمان زایمان دخترش علائم افسردگی مشهود است به پیشنهاد یکی از همین مشتریهایش به مشاور (روانشناس) مراجعه می کند. روانشناس محترم در کنار قرصهایی مثل فلوکستین و .... پیشنهاد می کند:

- دوست پسر بگیر؟!!!!

مورد سوم: خانم شوهرش ملوان است. فرزند شهید است. یک آدم کاملا مذهبی که حتی یک تار مویش را کسی نمی بیند. همسرش شش ماه روی آب است و شش ماه خانه است. خانم فشار کار و زندگی و نبود پدر و دوری مادر و نداشتن برادر و کلا تنهایی اذیتش می کند. به پیشنهاد یکی از همکارانش به یک روانشناس مراجعه می کند تا کمی از فشارهای ذهنیش بکاهد. مشاور در کنار راهکارهایی که برای رفتار با فرزندش و رسیدگی به سر و وضع و روحیه اش می دهد یک پیشنهاد دیگر هم می دهد:

- دوست پسر بگیر؟!!!

مورد چهارم: خانم مطلقه است.چادری است. از خانواده سرشناس مذهبی است. کار می کند، درس می خواند، فرزندش پیش همسرش است و همسرش بر خلاف توافقات و احکام دادگاه با دیدار هفتگی مادر و فرزندش ممانعت ایجاد می کند. آنقدر که در مورد خانم نزد بچه بد می گوید که بچه هم تا حدی از مادرش بدش می آید. فشارهای عصبی ناشی از دوری فرزند خانم را به سمت کمک گرفتن از مشاور برای کنار آمدن با خودش و وضعیتش سوق می دهد. در کنار تمام راهکارهای مفیدی که داده یک پیشنهاد دیگر هم می دهد:

- دوست پسر بگیر؟!!!!

وقتی این دوستان برایم جریان مشاور (روانشناس) رفتنشان را تعریف می کنند دقیقا می دانم برای چه این اتفاق افتاده است. یک نسخه واحد بر اساس رویکرد فرویدی وجود دارد که اکثر روانشناسان به آن پایبندند و متاسفانه غافل از کانتکسی که این افراد در آن رشد کرده اند و بلایی که عمل کردن به این نسخه سرشان می آورد که ناشی از  تضادها و احساس گناه و وجدان درد و .... است و فرد به جای اینکه بهبود یابد یک دیوانه تمام عیار می شود. در همین دنیای مجازی چند دوست هستند که با داشتن همسر و البته بیس مذهبی که داشتند به توصیه مشاوران محترم دست به خیانت زدند حالا دچار تضادهای شدید شده اند. هر از گاهی پیام می گذارند و برای نجات خودشان راهکار طلب می کنند. از آنجایی که بنده روانشناس نیستم هم کمک زیادی نمی توانم بکنم. واقعیت این است که آدمها عقل و منطق دارند. و اگر همان شاخصهایی که از کودکی به عنوان خوب و بد درونشان نهادینه شده است را شاخص قرار دهند هیچ وقت چنین اشتباهی نمی کنند.

خوشبختانه هر چهار موردی که یاد کردم دست به چنین اشتباهی نزدند. اما یک درصد فکر کنید که مورد اول که الان همسرش آزاد شده و موردی که خانم شوهرش ملوان است یک درصد چنین کاری می کردند. تضاد درونی آنها را در مورد حیا و پاکی چه کسی با چه نسخه ای می خواست حل کند.

ولی بنده اگر جای مسئولین باشم یک سری به عنوان مریض به این دفاتر مشاوره می زنم. مشاوری که بدون توجه به بستری که فرد در آن رشد کرده است و بدون توجه به قید و بندهای ذهنی فرد برایش نسخه می پیچد باید دفترش تخته شود. بی قیدی در مملکت بیداد می کند. دیگر بی قیدی به تشخیص دکتر نوبر است والله

خدایا شکرت که به آدمها عقل داده ای. لطفا قدرت تشخیص درست و غلط را هم به ما بیشتر عطا کن.

پ ن: فردی که با عنوان «من» پیام گذاشته اید که بنده را شناخته اید لطفا بفرمایید بنده کیستم؟!

پ ن 2: «من» عزیز با خیال راحت بخوانید. چون حدس شما کاملا اشتباه بود. ایشان از دوستان عزیز بنده هستند. در ضمن بنده خیلی خوشحال می شوم بدانم شما کی هستید. شاید بشناسمتان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 20:49  توسط آدم چاق  | 

غلط ترین روش زندگی این است که در لیست برنامه ریزیتان نگاه کنید و به جای اینکه اولویت اول کارهایتان که مهمترین است را انجام دهید بروید سراغ کارهای غیر مهم. آخر روز خیلی کار انجام داده اید ولی آن اولویته همچنان بهت دهن کجی می کند. می دانید این فرافکنی خصوصیت ذهن است. خصوصیت ذهن برای اینکه از میزان هیجان و استرس شما کم کند ولی غافل از اینکه خود این قضیه ذره ذره وجودت را می خورد و تو را به یک آدم دائما مریض تبدیل می کند که حتی توی کامنتها هم سیل متلکها را مبنی بر این قضیه می بینی. وقتی هر روز این مسئله تکرار می شود یک جای قضیه مشکل دارد. یا روی برنامه ات ثابت قدم نیستی و یا مشکلی وجود دارد که کلا تمام ذهنت را زده به هم.

یک روز دو روز شاید هم یک هفته باید همه برنامه ریزیها را بریزی دور و با خودت خلوت کنی و خودت را یقه کنی ببینی چه مرگت است. شاید انقدر برنامه ات گنگ است که ذهنت از درگیر شدن با آن وحشت دارد. باید بشینی برای همان یک عدد اولویت مهم و سرنوشت ساز زندگیت یک برنامه روشن و واقعی و مدون بنویسی وگرنه این زندگی غلط ادامه خواهد داشت و در نهایت تو یک آدم غلط خواهی شد که نه تنها خودت از خودت راضی نیستی و از اینکه خودت با دست خودت زندگیت را به باد فنا داده ای ناراحتی و دچار خود سرزنشی می شوی دیگران هم با پوزخند و تمسخر با تو برخورد خواهند کرد. پس درست زندگی کن. اصلا مهم نیست که اصلاح رویه چند روز طول بکشد مهم این است که زیاد طول نکشد. امروز خودم را گذاشتم کنج دیوار و یکی یکی کاردهای انتقاد را به سمت خودم پرت کردم. برخی زخمیم کردند. برخی اعصابم را خورد کردند. برخی باعث شدند که قلبم به تپش بی افتند ولی حداقل با خودم روراست شدم. حالا نشسته ام و دارم روشن می نویسم روی یک کاغذ چرا این اولویت اول زندگیم انقدر برنامه اش کند پیش می رود و چرا من انقدر عقب افتادم ام و همه اش برگشت به خودم. به همان رویه غلطی که الان یکماه است هر روز صبح به جای اینکه به اولیت اول بپردازم رفته ام سراغ شماره دو و تا آخر روز همه خورده کاریهای غیر مهم را انجام داده ام و وقتی برای این کار مهم نگذاشته ام.

حالا که لیست را نگاه می کنم می بینم چقدر کار دارم. از همین حالا باید شروع کنم.

خدایا شکرت. بابت اینکه حداقل قدرت توبیخ کردن خودم را به من دادی. قدرت نقد کردن خودم را. قدرت جستجو در ذهنم و پیدا کردن مشکل را. خدایا در این روزهای پاییزی نعمتهایت را از مردم سرزمینم دریغ نکن. خدایا منتظر بارندگیهای بیشتری هستیم. خدایا بباران دست نوازشت را. خدایا باش. مثل همیشه باش.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 10:27  توسط آدم چاق  | 

پس از خواب چند شب پیش که بنده را تا مرز سکته در خواب پیش برد تصمیم گرفتم دیگر خبرهای گروه داعش را دنبال نکنم. اما مگر می شود؟!!! برای اینکار هر بسته خبری که برایم رسید و کلمه داعش داشت را ندیده رد کردم. پیامکهای خبری را هم نگاه نکردم. خبرهای تلویزیون را هم فقط داخلیها و 5+1 را دنبال کردم. حتی برای اینکه کمتر توجهم به سمت اخبار جلب شود از خریدن روزنامه هم اجتناب کردم. اما مگر شد! امروز یکی برایم یک آدرس سایت فرستاد که آدم محترمی هم هست و بعد رفتیم دیدیم بله مربوط به یکی از انجمنهای زنان داعش است که در آن یاد می دهد چطور زخم ببندند و پانسمان کنند، بسته برای عملیات انتحاری درست کنند، روابطشان را چطور سر و سامان دهند، آشپزی کنند و ... خوب آنوقت من چطور چنین خوابهایی نبینم؟!!!!!! آخر مگر می شود از ذهنمان پاک کنیم چنین چیزهایی را؟!

روز عاشورا نوبت آنفولانزا به همسر رسید دیگر هیچ جایی نرفتیم. دقیقا همه کف هال ولو بودیم و عزاداری را از تلویزیون نگاه می کردیم. سوپ می خوردیم و بخور می دادیم و دارو و .... نتیجه اینکه صبحش حالمان بهتر بود و هر کدام رفتیم پی کار و زندگی خودمان.

چهار شنبه صبح بعد از جلسه رفتم اداره. آقا هنوز شوفاژ خانه را در این سرما روشن نکرده بودند و بچه ها چیریک چیریک می لرزیدند. بنده هم نامردی نکردم برای همه ماموریت رد کردم و گفتم بروید منزل. راستش دیدم با این وضعیت که مجبوردند از سرما دست به سینه بنشینند کاری از کسی بر نمی آید. بروند منزل لااقل مریض نمی شوند. طبق معمول منشی بنده خدا مجبور بود بماند چون بین دفتر ما و دو مدیر دیگر مشترک است. نتیجه اینکه امروز بنده خدا با سر و صورت پف کرده و دماغ قرمز آمده است اداره. منشی گری کار سختی است. این را خوب درک می کنم چون اولین شغل رسمی که خودم داشتم منشی گری جایی بود که مشابه همینجا مجبور بودم چند نفر را هندل کنم. خدا به ایشان سلامتی دهد. منشی قابلی است.

خدایا شکرت بابت سلامتی این روزهای خانواده. بابت ادای نذر مادرجان که به خوبی انجام شد و موفقیت آمیز بود. بابت بارندگیهای این چند روز که روح مملکت را زنده کرد. بابت نعمتهایی که به ما دادی و نمی بینیم. بابت آفتاب کم فروغ امروز که کمی فضای ادراره را قابل تحمل کرده است. خدایا شکرت بابت همه چیز. خدایا هنوز هم سر عهدم هستم. تو هم باش. مثل همیشه باش. نزدیک و مهربان و توانا و بخشنده و به ما نظر لطف و عنایت بیشتری نگاه کن. خدایا برای جمیع دوستان سلامتی و روزی حلال می خواهم در این روز آغازین هفته.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 9:32  توسط آدم چاق  | 

فکر کن با یک صدای وحشتناک از خواب بپری و ببینی یک عالمه خون روی تختت ریخته و همسرت یک سوراخ گنده تو چشمش ایجاد شده مغزش ریخته بیرون و یک مرد غلچماق گیسهایت را گرفته و می کشد توی هال و آنجا می بینی در حالی که پسر بزرگه خونین و مالین افتاده وسط هال و در حالی که هنوز جان دارد یک تیر خلاص می زنند توی سرش و تو بهت زده لال می شوی نه اشک می ریزی نه هیچ کار دیگری می کنی. می بینی شاید نزدیک به ده مرد سیاه پوش با پوتینهایشان محکم به پک و پهلویت لگد می زنند و به زور اسلحه هولت می دهند به سمت در خروجی. در حالی که می دانی دیگر بچه ها و شوهری نداری. می لرزی پاهایت توان راه رفتن ندارند. چیزی شبیه اشک را با دستهای بسته شده پاک می کنی ولی مطمئن نیستی که اصلا اینها واقعیت دارد یا نه. بر روی لباس آنها علامت داعش را می بینی و مطمئن می شوی بالاخره حمله کردند و بالاخره خیلیها خیانت کردند تا توانستند این بی شرفها به تهران برسند. یک چیزی شبیه کیسه بزرگ برنج که به شکل مقنعه دوخته شده و کش دار است می اندازند روی سرت تا مثلا حجاب داشته باشی و بعد هم یک برقع می بندند به صورتت. همچنان با سقلمه هولت می دهند و تو توی راه پله سایر زنهای همسایه ها را هم می بینی. حتی آن خانمی که تازه به ساختمان آمده. وقتی به کو چه می رسی هیچ چیز سالمی نمی بینی. ماشینها توی پارکینگ و کوچه سوخته. اولین کاری که می کنند در آوردن گوشواره ها و حلقه ازدواجت است. آنهم به شکل خیلی وحشیانه از لاله گوشت خون جاریست و جای حلقه ای که به زور در آورده اند می سوزد.
بعد می بینی که تمام مسیر شما زنها را توی یک کامیون که مثل قفس درست کرده اند کنار هم بسته اند و دارند می برند. تمام مسیر را با اینکه تا کنون ندیده ای می شناسی. انگار به سمت مرز عراق می روی. هوا سرد و سردتر می شود و تو مثل بید می لرزی. هزارتا فکر می کنی. از اینکه الان می برندت و چه می کنند و چه نمی کنند. هرچه التماس می کنی آنها نمی فهمند ولی تو تمام حرفهایشان را می فهمی. بعد می بینی توی یک میدان پیاده تان کردند و گذاشتنتان بالای یک سکو و تو داری به لیست قیمتها نگاه می کنی.
زیر 10 سال 150 دینار
بین 10 تا 20 سال 120 دینار
بین 20 تا 30 سال 100 دینار
بین 30 تا 40 سال 75 دینار
بین 40 تا 50 سال 65 دینار
 بالای 50 سال 50 دینار  و می بینی در ادامه نوشته شده هر کسی بیشتر  یا کمتر از این قیمت خرید و فروش کند اعدام می شود. خرید بیش از سه زن هم ممنوع است.
بعد می بینی مردی با شکم فربه و دشداشه و ... می آید جلو و یکی یکی برقع را میزند از صورتمان بالا و من و دو دختر نوجوان دیگر را می خرد و می برد.
می بینم مارا مثل حیوان دست و پایمان را می گیرند و پرت می کنند پشت یک نیسان آبی  و آنچنان در جاده ها می  راند که سر وکله مان می خورد به دیواره های آهنی و خون سرازیر می شود. من بی توجه به همه اینها فقط به لحظه جان دادن پسر بزرگه فکر می کنم و جنازه همسر و بچه ها. تمام زندگیم مثل یک نوار ویدئویی دارد از جلو چشمانم می گذرد. سالهای کودکی، روزهای اول ازدواج، تولد بچه ها، شوق و ذوق خانه خریدنمان، مسافرتها، قبولی های پشت سر هم، فارغ التحصیلی و و و و و بعد با خودت فکر می کنی حالا قرار است چه بر سرم بیاید. اصلا فکر اینکه قرار است چه اتفاقاتی برایم بی افتد مرا می کشد. هر لحظه صحنه وحشتناک خانه جلوی چشمم می آید. نیسان در حال حرکت است آنهم با یک سرعت عجیب انقدر که حتی آن دو مردی که مراقب ما هستند هم تعادل ندارند. به یک جاده کوهستانی می رسیم. از کنار دره های بلند رد می شویم. چیزی شبیه جاده دریاچه تار یا امامزاده داوود است. یک آن تصمیم می گیرم از عدم کنترل دو مرد استفاده کنم و خودم را پرت کنم ته دره. زندگی دیگر برایم معنی ندارد. بدون همسر و بچه ها، در بهترین حالت بشوم کلفت یک زن عرب تکفیری که مرا مجوس کافر می خواند یا شیعه رافضی!! هنوز هراس معلق ماندن در هوا در دلم است که از تخت می افتم پایین.
تب دارم. عرق تمام بدنم را فرا گرفته. تپش قبلم انقدر شدید است که حرکت قفسه سینه ام را کاملا می بینم و صدایش تمام بدنم را حرکت می دهد. همسر خوابیده و هنوز تب دارد. هراسان به اتاق بچه ها می روم. هر دویشان خوابند و حالشان خوب است. صدای آلارم گوشی خبر می دهد که اذان صبح است. وضو می گیرم تا دو رکعتی به کمرمان بزنیم. بعد هم همسر و بچه ها را صدا می کنم. و فکر اینکه اثرات جنگ تا کی قرار است مرا انقدر آزار دهد و فکر اینکه در خرمشهر و هویزه و سوسنگرد هم این اتفاقات افتاد و فکر اینکه تمام این اتفاقات همین الان در عراق در جریان است و فکر اینکه خدارا شکر که الان کشورم آرام است مرا تا همین الان ول نکرده است. ای کاش هیچ وقت این اتفاقات نی افتد. ای کاش همه مشکلات با افتادن از تخت تمام شود.
خدایا شکرت بابت امنیت. بابت سلامتی که حاصل شد و بابت عطر خوش غذای امام حسین. خدایا شکرت که همه اینها خواب بود. خدایا دیگر توان تحمل مصیبت دیگری را نداریم. این امنیت را حفظ کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 7:53  توسط آدم چاق  | 

منی که چند روز است اول پرستار پسر بزرگه شدم به خاطر آنفولانزا بعد بلافاصله خودم درگیر شدم و کاملا با درد شدید صورت و کاسه چشم و استخوان درد و عرقهای عجیب غریب و گاه و بی گاه و آبریزش بینی و گوش و چشم و ... و در حسرت رفتن به عزداری امام حسین پسر بزرگه برایمان کامپیوتر را وصل کرد به تلویزیون منزل و مراسم آنلاین عزداری مسجد امیر را هم درست کرد تا بتوانیم عشق کنیم همانطور که لم داده ایم روی کاناپه بعد دختر خانمی زنگ بزند که خانم بیایید دم در نذری ببرید و بنده بگویم دخترم همه رفته اند هیات من هم مریضم اگر برایت سخت نیست سه طبقه را بیا بالا و او هم بر خلاف خیلیها بیاید و نذری بدهد. بعد هم برود و با یک کاسه سوپ و شله زرد و شلغم پخته برگردد. آنهم یک دختر خانم کاملا غریبه که اصلا شاید اولین بار باشد مرا می دید. با دیدن حال و روز من که می لرزم و سرفه می کنم و صورتم بر افروخته است و تب دارم.

اگر اسم این را معجزه نگذارم آنهم در این دوره زمانه چه باید بگویم. حالا حالم انقدر از این معجزه خوب است که شاید فردا به اتفاق همسر راه بی افتم و بروم  همان روستایی که سال قبل گفتم رسم خاصی دارند و روز عاشورا درب همه منازل به روی مهمانان باز است و از هر کسی که از راه برسد پذیرایی می کنند. بی ریا و بی تکلف.

خدایا شکرت بابت معجزه امروز.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 18:18  توسط آدم چاق  | 

پسر بزرگه عضو هیاتی است و توی آشپزخانه آن هیات کمک می کند که من فقط سالی یکی دوبار فرصت پیدا می کنم بروم آنجا. برای من و امثال من که روزها و شبها به دنبال کار و کار و کار هستیم و .... رفتن به این هیات یک تلنگر اساسی است. یک تلنگر اساسی است چون آدمهای خیلی خاصی می آیند آنجا. اصلا بگذارید از ساختمان هیات بگویم که منزل همسر شهیدی است. خانمی که در جوانی همسرش جانباز قطع نخاع گردنی می شود و این زن عاشق پیشه زار و زندگیش را می فروشد و می آید در آن محل نزدیک آسایشگاه معلولین و جانبازان خانه ای می خرد تا نزدیک همسرش باشد. هر روز صبح بار و بندیلش را جمع می کرد می رفت آسایشگاه تا شب از همسرش پرستاری می کرد. تا اینکه چند سال قبل همسرش شهید شد.

آشپزخانه هیات هم پارکینک منزل یک جانباز است. توی این هیات که می نشینی انگار برای زنها فدا کردن وقتشان و روز و جوانیشان و سلامتیشان برای همسر و فرزند و برادر و پدر جانبازشان امر عادی است. پای صحبت هر کدام که می نشینی از خودت شرمنده می شوی که مثلا از کار می نالی یا از ترافیک و یا هر چیز دیگری. آنوقت آنها می نشینند و برای مصیبتهای حضرت زینب(ع) زار زار گریه می کنند. برای شهادت حضرت رقیه(ع) و برای قاسم(ع) و عبدالله(ع) و ابوالفضل(ع) و امام حسین(ع) و .... برایم همه جوره غیر قابل هضم است. غیر قابل درک است. خیلی سخت است. شاید خانواده شهدا برایم قابل درک تر باشند به خاطر اینکه خودم هم در کودکی پدرم را از دست دادم. اما خانواده جانبازها در ظرف ذهنی من نمی گنجد. فقط خدایا بهشان توان و صبر بیشتری بده. و سلامتیشان را حفظ کن. آمین

خدایا شکرت برای همه آنچه به من دادی، بابت سلامتی خانواده، بابت سقف بالای سر، بابت دغدغه هایی که در عین حال سختی شیرین است و بابت خوانندگانی که هم نیش دارند و هم نوش. نیشهایشان را به پای سختیهای زندگیشان می نویسیم و محدود بودن دایره لغاتشان و نوش بودنشان را مایه شادی و فخر خود می دانیم و مایه مباهات. متشکرم

دوستان این روزها اگر گوهر اشکتان غلطید مرا هم دعا کنید.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 14:34  توسط آدم چاق  | 

دوستی دارم که حوزه کاریش امنیت است. چند وقت پیش وقتی در مورد امنیت و احساس ترس صحبت می کرد توضیح می داد که مثلا ترسها و هراسها و احساس امنیت و .... از منشاء های مختلف به آدم سرایت می کند. یکیش خانواده است و دیگری رسانه است و ..... خلاصه حرفهایش برایم جالب بود. این روزها که این قضایای اسید پاشی و اینجور مسائل پیش آمده و خدا برکت بدهد رسانه های دیجیتالی که از جوک و پیام و شعر سپید بگیر تا برنامه بیست و سی هم با تاخیر به آن پرداخته است احساس ترس از موتور سوارها حتی در تهران که هیچ خبری نیست هم زیاد شده است. کار زشت تر هم شوخی برخی با آب معدنی در اصفهان است که خودش دختر بدبخت را تا مرز سکته پیش می برد.

حالا تصور بفرمایید توی تاکسی نشسته ای و موتوری از سمت شما از راننده می پرسد ببخشید خیابان فلان کجاست. بعد شما بی مقدمه انگار که نارنجک به سمتت پرد کرده باشند سرت را می بری پایین لای دو پایت(البته با توجه به شرایط یک آدم چاق ببینید این کار چقدر سخت است و چه فشاری را به نواحی شکم و کمر و ستون فقرات و ... وارد می کند). بعد عکس العمل راننده را ببینی و البته چشمهای گرد شده موتوری را و دختر صندلی عقب را که کیفش را گرفته جلوی صورتش!

این یعنی هراس. یعنی احساس عدم امنیت. یعنی ترس. البته بعدش که موتوری رفت خیلی کوتاه برای راننده توضیح دادیم که جریان چیست و بنده خدا به ما و این عکس العملمان حق داد.

بگذریم. از دیروز رفتم دانشگاه سراغ چند نفر از اساتید فن. یکیشان کتابی را معرفی کرد و شکر خدا خودش هم پی دی افش را داشت. بنده هم که خوره کتاب از دیروز دارم می خوانم. قسمتی از گره کور کارمان باز شده ولی همچنان مشکل به قوت خودش پابرجاست. امروز که مسئله را با یکی از اعضای تیم مطرح کردم کلی تو هم رفت. حق هم دارد. نگران است و غم نان چیز کمی نیست. آنهم در این دوره زمانه که بیکاری بیداد می کند. خدا خودش کمک کند.

از امشب هم هیاتمان راه افتاده و برنامه دارد. خدا کند که توفیق داشته باشم و شرکت کنم.

خدایا شکرت بابت بودن آدمهایی که خست علمی ندارند و نشر دهنده هستند و راهگشا. خدایا شکرت بابت چشمهایی که به من دادی تا بتوانم بخوانم. بابت دستهایی که بتوانم بنویسم و از آنها استفاده کنم و خدایا شکرت بابت لذتی که از داشتنت می برم. خدایا احساس امنیت را به زنان سرزمین من برگردان. خدایا باش. نزدیک و مهربان و توانا و بخشنده. مثل همیشه. خدایا وقتی دستهایم را به سویت دراز می کنم چشم باش وقتی زاری می کنم گوش باش وقتی به سویت می آیم پذیرایم باش و آنقدر در تار و پود وجودم باش که ذره ای قدرت درک یابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 12:1  توسط آدم چاق  | 

همسر بالاخره تصمیم گرفت ماشینش را بفروشه و امروز هم به دنبال ماشین جدید بود که بخرد. از مرکز فروش خودرو بگیر تا سایت دیوار و .... خلاصه این چند روز که بنده نبودم ایشان مشغول بود و هنوز هم هیچ خبری نیست.

اصلا آدم وقتی یک سفر زنانه می رود خوش می گذرد. به خصوص که جماعت همه جوان باشند. از ما بیشتر هم به بچه ها خوش گذشت. دیروز دیگر تو لابی هتل خودم هم از شیطونیهای آنها خنده ام گرفته بود. فکر کنید چند تا بچه زیر شش سال هی از خودشان با موبایل عکس بگیرند و با امکانات موبایل قیافه هایشان را زشت کنند و هر هر بخندند. چه لذتی آدم می برد.

در این گیر و دار برو و بیا خبرهای اسید پاشی هم هی تنمان را می لرزاند. تازه چرت و پرتها و شایعاتی که در راستای آن پخش می شد که به بهانه نهی از منکر این کارها را می کنند و .... آدم می ماند به چنین وحشیهایی چه اسمی بدهد.

خوشبختانه خانه تمیز بود مثل دسته گل. گویا همه با هم همکاری کرده بودند و خانه ای که طی دو روز ترکانده بودند جمع و جور و مرتب کردند. الان هم رفته اند کمک دوستانشان تا برای هیات سیاهه بزنند.

حالا هم دارم فکر می کنم بروم سراغ چند نفری شاید راهکاری برای پروژه مان پیدا شود.

خدایا شکرت. بابت همه چیز. خدایا سلامتی را به همه عزیزان و دوستان ارزانی دار و طعم خوش آرامش را در زندگی دوستان و عزیزانمان جاری گردان. خدایا راضیم به رضایت. خدایا باش مثل همیشه باش. دانا و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 19:1  توسط آدم چاق  | 

خیلی دل و جرات می خواهد، خیلی اطمینان قلبی می خواهد، خیلی خلوص می خواهد و کلا خیلی باید یک آدم به خدا نزدیک باشد و به باطن و غیب آدمهای دیگر آگاه که بگوید من با پاکترینها و عزیزترینهایم می آیم و شما هم با پاکترینها و عزیزترینهایتان بیایید تا هم را نفرین کنیم؟!! ببینم کداممان حق هستیم و حقانیتمان ثابت شود؟!!!!!

اصلا فکرش لرزه به اندام آدم می اندازد. نفرین آنهم از پیامبر مهربانی آنهم از کسی که می داند و آگاه است نفرین به آدم بر میگردد. توصیف و فکر کردن به موقعیت مباهله اصلا برایم قابل فهم نیست. در ظرف ذهنی من یکی نمی گنجد شما را نمی دانم. بصیرت و یک دندگی طرف مقابل هم برایم جالب است. اینکه آدم بداند طرف مقابلش حق است و بر غلط خودش پافشاری کند. اصلا پافشاری روی غرور اشتباه. چند درصد ما اینجوری هستیم؟!

خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که به ما انسانها دادی. خدایا کمی هم دانش بده تا درک درستی از مباهله داشته باشیم. ما هرچه بیشتر خواندیم همان فهمیدیم که نمی دانیم و بس. خدایا باش. مثل همیشه همراه همیشگی من باش. نزدیکتر از رگ گردن.

دوستان یک چند روزی را زده ام به رگ بی غیرتی دارم می روم مسافرت. به همراه اناث خانواده مادری. اگر هواپیما نترکد و زنده برگشتیم می نویسم.

پ ن - دوست عزیزی که با اسم «من» پیام گذاشتید بسیار سپاسگزارم از لطف شما و خوشحال از اینکه یک آشنای مشترک داریم. اگر موفق نشدم حتما از شما کمک می گیرم.

آیه مباهله:«فَقُل تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ...» آل عمران (3)، آيه 61.؛ «اى پيامبر! به آنان بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم؛ شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را و شما هم زنان خود را؛ ما نفوس خود را بياوريم شما هم نفوس خود را؛ سپس طرفين را نفرين كنيم و بگوييم خدا لعنت كند هر كسى را كه دروغ مى‏گويد»؛

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 8:56  توسط آدم چاق  | 

رسما تسلیم شدم در قبال کاری که خیلی سخت پیش می رود. انقدر سخت که استرسش دارد مرا از پا در می آورد. یکجاهایی باید بایستی و دستت را ببری بالا بگویی تسلیم. آقاجان من علامه نیستم که همه چیز را بدانم تسلیمم و خسارتش را هم می دهم. هفته گذشته کشمکش من و کاری که حسابی دمار از روزگارم در آورده به جایی رسید که دیگر امروز حداقل برای خودم اعتراف کردم که از پی این کار بر نمی آیم. اگر فلانی بیاید از ینگه دنیا و یا حداقل بتوانم با او ارتباط برقرار کنم تا یادم بدهد که چه کنم شاید بشود یک غلطی کرد وگرنه الان بسان دراز گوشی هستم که در گل گیر کرده ام. از جلسه چهار شنبه به این ور انگار یک آدم مریض احوال کتک خورده ام که تمام اعتماد به نفسش که خوب است تمام اندوخته هایش زیر سوال رفته. انقدر داغون شدم که کل سیستم جسمی ام هم به تبع آن به هم ریخه است. امروز هی سعی کردم خودم را با تابش کمرنگ اشعه های خورشید که خودشان را به زور از لای لوردراپه اتاقم به من می رسانند گرم کنم اما نشد تمام جسمم دقیقا مثل مغزم یخ زده است. منجمد شده است. گشتی در کتابهای مختلف زدم کتابی که مستقیما به کارم بخورد پیدا نشد. در نتیجه ایمیلی زدیم به دوست گرام و خواهش کردیم اگر مورد خاصی سراغ دارد برایم پی دی اف تهیه کند. او هم صبح جواب داده چیزی سراغ ندارد.  هر از چند گاهی که اینگونه گیر می کنم فقط یاد یک نفر می افتم. همان استاد مرحومم و یک آهی از سر ناچاری می کشم و می گویم ای کاش زنده بود. وزنه ای بود برای خودش. علمش و ارتباط شبکه ای ذهنش با دنیای بیرون و فعالیتهای علمیش انقدر قوی بود که رو دست نداشت. متاسفانه دیگر نیست. شاید هم حکمتی است که نیست. شاید هم حکمتش همین است که هی ما گیر کنیم و هی تلاش کنیم که نجات پیدا کنیم و هی یادش بکنیم و با ذکر فاتحه ای مهمانش کنیم. نمی دانم حکمتش چه بود که انقدر زود رفت.

نوشته امروز من هم مثل ذهنم مخشوش است. شما به بزرگواری خودتان ببخشید. هرروز که کامنتهای محبت آمیز شود دوستان را می خوانم امیدوارتر و امیدوارتر می شوم.

خدایا شکرت به خاطر همه چیزهایی که به من دادی. به خاطر دوستان همراه این دنیای مجازی و به خاطر هوای خنگ پاییزی و بارانی که این چند روز برایمان عشق به ارمغان آورد. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 13:44  توسط آدم چاق  | 

چرا توی شهر موشها هم نارنجی مثل خیلی از دخترهای پر افاده و در عین حال دست و پا چلفتی یک شوهر پولدار گیرش اومده و با افاده های طَبَق طَبَقِش و لبهای تزریقی و گونه کاشته شده و مواضع معمول پروتز کرده و ... معلم تحصیلکرده مدرسه را تحقیر می کنه و حرف زور می زنه؟ آیا موشهای نر هم مثل مردها از زنهای دست و پا چلفتی که دائم بهشان نیاز داشته باشند بیشتر از زنهای قلدر و  توانا خوششان می آید؟

چرا بچه شکموی سابق که دائم در حال کش رفتن پسته و فندق بچه های دیگه بود امروز انقدر پولدار شده و دوست فعال و کمک رسانش شده کارگر خونش(منظورم کپل خانه)؟

چرا خوش خواب توی نیروی پلیس فعال شده آیا این هم از غم نان است و یا شایسته سالاری؟

چرا اسمشو نبر همجنس خودش را می کشه ولی موشوندها به بچه اسمشو نبر کمک می کنند زنده بمونه بره پیش مادرش؟! این منطقیه؟ اگر بزرگ شه طبیعتش که کشتن موشهاست؟ این به بچه موشها چی را داره یاد میده؟ احساسی عمل کردن؟ اخلاقی عمل کردن به این معنی که دشمن اسیر را نباید آزار داد و باید کمکش کرد؟ چی؟

چرا تو کافه های اونها موشموشک آهنگ میزنه و همشاگردیهای قدیم فراتر از جنسیت با هم همخوانی میکنند؟

چرا انقدر شهرشان شاد و خوشرنگ بود و لباساهیشان رنگی رنگی ولی مال ما نیست؟ مگه ماها با نارنجی و کپل و دم دراز و گوش دراز و ... همسن و سال نبودیم؟

راستی چرا مدرسه های ما آزمایشگاه نداره و بچه های ما بلد نیستند گاز خارش و گاز خنده بسازند؟!

دست خانم برومند درد نکنه باعث شد وقتی حسابی قاطی کرده بودم و همه چیز را ریختم تو کشو تا از جلو چشمم دور بشه بروم یک جایی و یک چیزی ببینم که حالم را حسابی خوب کرد. کلی هم خندیدم و کلی هم خوشحال شدم از دیدن نوستالوژیهای کودکیمان که حالا بزرگ شدند. ای کاش مثلا مریم دوست دبستانیم را که اول راهنمایی از هم جدا شدیم و دیگر ندیدمش را یکبار دیگر ببینم. مثل کپل و نارنجی و موشموشک و ....

خدایا شکرت بابت آرامش امروز. بابت عید سادات، بابت بودن کارگردانهای توانمندی مثل برومند و ... خدایا خودت همه چیز را درست کن. دستهای تو بزرگتر و تواناتر از دستهای ناتوان ماست. خدایا شکرت بابت اینکه شغلی هست که دردسرهایش هم هست. بابت اینکه من این شغل را دوست دارم و از انجامش لذت می برم با تمام سختیهایش. خدایا شکرت بابت اینکه هستی و بودنت را احساس می کنم. خدایا باش مثل همیشه باش دانا و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 9:25  توسط آدم چاق  | 

این روزها منزل ما یک مینی بیمارستان است. هر کدام به نحوی مشکلاتی داریم. از خودم بگیر که هرمون درمانی را شروع کردم و افزایش وزن شده عذاب برایم  هرچند در حد یک کیلو است ولی همه کسانی که به درد من دچار شده اند می دانند همینجوری یک کیلو یک کیلو کنترل از دستمان خارج می شود. تا اینکه امروز به حول و قوه الهی کمر درد مزمنمان هم به آن اضافه شد که متوجه شدم این سیاتیکی که هر از چند گاهی عود می کند ارتباط مستقیم به استرسها و فشارهای عصبی دارد که در کار و زندگی گریبانم را می گیرد.

همسر هم سرماخوردگی شدید گرفته به طوری که دیشب منزل مامان اینها که دعوت بودیم دائم مظلوم شده بود روی مبل لم داده بود برگشتنی هم دیدم که به سختی راه می رود و حتی کفشهایش را هم کامل نپوشیده بود و لخ لخ روی زمین می کشید و تلو تلو می خورد. فهمیدم استامینوفنی که بهش داده بودم کدئینه بوده و حسابی گیجش کرده. در نتیجه با اصرار من پشت فرمون نشستم و به چشم می دیدم که چطور چرت می زنه. پسر بزرگه هم که غروب با هم رفته بودیم با ماشین خودش آمد. امروز هم اوضاع همسر خوب نشده. آنچنان عطسه هایی می کند که چهارتا خانه آنور تر هم می شنوند که هیچ پرده کوش مان هم باید برویم امیر علم یک عدد مصنوعیش را کار بگذاریم.

بچه هایم هم به نوعی درگیرند. فقط پسر بزرگه است که سرپاست و آنهم به برکت جشنواره خیریه ای است که با کمک دوستانش در تدارک برگزاری آن هستند فرصت کمک کردن به ما را ندارد از صبح بعد از نماز می زند بیرون تا شب یا سر کار است یا کلاس یا در پی تدارک کاری که با دوستانش در حال اجراست وقتی به خانه می آید اول می خوابد بعد می افتد توی تخت.

متاسفانه این دو روز حتی ورزش هم نتوانستم کنم. همه اینها را اضافه کنید به خوابهای آشفته ای که می بینم. دوستان قدر پدر و مادرتان را بدانید. والدین میوه های نایاب زندگیند که هر کسی فقط یکبار آن را تجربه می کند. پس بودنشان را مزه مزه کنید. داغ از دست دادنشان هیچ وقت التیام نمی یابد. من نمی دانم دیگران چطور زندگی می کنند ولی من هنوز بعد از 28 سال وقتی کسی از حمایتهای پدرش تعریف می کند یا حتی از نقطه ضعفها و بد قلقیهای پدرش حرف می زند دلم ضعف می رود. به شکلی شاید غبطه می خورم  و از آن بدتر تا مدتی این آتش آنچنان شعله ور می شود که به عالم خیال و خواب هم سرایت می کند. این روزها شاید هرمونهای تزریقی هم مزید بر علت شده باشد که بیداریمان بدو بدو کردن است و خوابیدنمان هم به نوعی بدو بدو کردن درجا و خسته بیدار شدن است. خدا عاقبت همه ما را به خیر کند. امیدوارم که دپرشن فصلی نباشد.

خدایا شکرت بابت وجود و حضور مادرم که شیر زنی است در زمانه خود. خدایا شکرت بابت سقف بالای سر و بابت نان توی سفره. خدایا شکرت بابت رنگهای زیبای پاییزی و خدایا شکرت بابت وجود بچه ها. خدایا خودت توی پیشرفت درسی بچه ها بهشون کمک کن. اینها که تلاششون را می کنند تو هم حمایتشان کن. خدایا به همه دوستان آرامش ذهن عطا کن و به ماهم. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و توانا و نزدیک تر از رگ گردن.

دوستان عزیز تولد امام هادی بر شما مبارک. عید پیش رو هم مبارک. امیدوارم که بتوانم بنویسم.  ما را هم از دعای خیرتان محروم نفرمایید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 19:19  توسط آدم چاق  | 

فعلا هوای آفتابی است. روز عرفه آخرش نشد که بروم مسجد اما توی آژانس وقتی داشتم می رفتم جلسه خواندمش. هوای مطبوع این چند روز زندگی را زیبا کرده و از پنجره اتاقم در اداره کوههای جنوبی تهران را خیلی خوب می بینم. یعنی هوا صاف است. ورزشمم هم پا برجاست. این چند روز تزریق هرمونهایی را شروع کردم که مشکلم تا حدی برطرف شد. هنوز متفورمین را شروع نکرده ام. من مانده ام با یک کیلو وزنی که اضافه شده و تلاش برای کم کردن آن و ثابت نگه داشتن وزن که کاری بس دشوار است.

اوضاع خانه هم به لطف خداوند و نقشه و همکاری من و خانم همسایه(که روز شنبه زنگ زده بود و قرار گذاشته بود وقتی از اداره بر می گردم من را توی حیاط ببیند و توی ماشین با هم حرف بزنیم) آفتابی شده و در جلسه دیشب ساختمان همانها که موش می دواندند کاری کردند که همسر و آقای همسایه روبوسی کنند و آشتی کنند. فعلا اوضاع آرام است فقط امیدوارم که این همسایه باز نشسته خانه نشین ما کاری پیدا کند و مشغول شود دست از مشکل درست کردن برای اعضای خانواده خودش و در و همسایه بردارد. یعنی ما هم باز نشست شویم همینجوری می شویم؟! فکرش هم آزار دهنده است. مشکل دقیقا این است که دیگر همسر به این همسایه اعتماد ندارد و مسائل پیش آمده اعتماد دو همسایه را به هم کلا به باد فنا داده. یاد یک تابلوی بزرگ افتادم که در عرشه یکی از پلهای عابر پیاده خیابان رسالت در نزدیکی سید خندان نصب شده بود که رویش نوشته شده بود اعتماد المثنی ندارد نباید آن را خراب کرد و یا از بین برد. البته منظور نویسنده بیشتر اعتماد بین زن و شوهر ها بود با آن نمادهایی که گذاشته بودند ولی در مورد همسایه ها هم این حرف صدق می کند.

امروز از صبح تا ظهر تقریبا یک تهرانگردی کامل داشتم. به خاطر همین از صبح یک عدد طرح ترافیک روزانه خریدم و راه افتادم.ساعت شش و نیم رسیدم جلو اداره و کتونیهایم را پوشیدم و راه افتادم به سمت پارک.  ساعت 8 مصاحبه با چند نفر، ساعت 9:30 صورت جلسه را امضا کردم و زدم بیرون. رفتم یک سمت دیگر شهر تا ساعت 11:30 هم آنجا حرف و حرف و حرف. خداییش حنجره ام درد می کند از بس مجبور شدم موضوع را بشکافم و مثل بچه لقمه را له کنم و بگذارم در حلق تک تک آن آقایان و البته یک خانمی که در جلسه بود تا بفهمند منظور چیست و چه باید بکنند! گاهی انقدر چانه هایشان آویزان می شد فکر می کردم لابد دارم چینی حرف می زنم بگذریم. ظهر معلوم نبود چطوری آمدم اداره و غذا را دادم به خدماتی که گرم کند برایم و بیاورد اتاقم. از بس در روزهای شلوغ دیر می رسم و حوصله رفتن به رستوران را ندارم چند وقتی است که با خودم غذا می برم. خیلی هم بهتر شده. چون به اندازه غذا می برم و می خورم و زیاد بودن غذا در بشقابم باعث پر خوری بی مورد نمی شود. دوباره ساعت یک با رئیس بزرگ جلسه داشتم آخرش هم خسته و ذله انگار که از جنگ برگشته باشم برگشتم پشت میزم و یک نگاهی به سر رسید انداختم. دیدم کار زیاد دارم ولی انقدر خسته شده ام که عمرا اگر بروم سر وقتش بتوانم کاری کنم. در نتیجه الان خدمت شما دوستان عزیز هستم. اگر تا شب زنده بمانم فردا برایتان می گویم امروز چه سوتی ای دادم تو جلسه!!!!!!!

خدایا سپاسگزارم به خاطر خواب آرام و خوش دیشب که اگر مسائل آنگونه حل نشده بود قضیه برد - برد نمی شد و باز هم کل کل آقایان ادامه داشت. خدایا ریشه بیکاری را از مملکت ما بکن، خدای مهربانم چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی. چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی. چه ساعتهایی که غرق در شادی و غرور، تو را که پشت همه موفقیت هایم پنهان شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی. پس امروز هم که روز دوشنبه است خداوندا در این روز به من و دوستانم دو برکت ببخش و کمک کن تا زیباترین روز را داشته باشیم. روزی که با یاد تو باشد سراسر شادی است سراسر عشق است و مهربانی. امروز دو نعمت سلامتی و شادی را از ما دریغ مکن. خوب من آنچنان شاد باشیم که لبخند از روی لبم دور نشود و آنچنان موفق که تا پایان روز راضی باشیم. خدایا باش. مثل همیشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 14:46  توسط آدم چاق  | 

این چند روزه به کش مکشهای داخل ساختمان گذشت. تا اینکه دیروز بنده تک تک افرادی که با دو دوزه بازیهاشان باعث این اختلافات شده بودند را به طور معجزه آسایی گیر آوردم و به شکل کاملا محترمانه حسابی شستمشان و روی بند عافیت آویزانشان کردم تا خشک شوند. وقتی به این چند روزه فکر می کنم که چطور انقدر اعصابم به هم ریخته بود که مثل قمر خانمهای چنگال به دست چادر کمر بسته که تو دعواها با لنگه دمپایی با طرف دعوا می کردند و گیس و گیس کشی راه می انداختند بعضی آدمها را تک تک گیرشان انداختم و حسابی بارشان کردم خودم تعجب می کنم. اولین نفر را صبح روز پنج شنبه وقتی از پیاده روی روزانه از پارک بر می گشتم دیدم همان توی خیابان گفتم یک صحبتی داشتم اینجا نمی شود اگر فرصت کردید تشریف بیاورید صحبت کنیم که خودش تمایل نشان داد و خلاصه آنچه دل تنگم می خواست گفتم و گفتم که از رفتارشان در قبال اره بده تیشه بگیرهای همسر و همسایه محترم موش دواندنهایشان از نگاه بنده مغفول نمانده و .... و آخر هم گفتم بار آخرتان باشد که چنین رفتار نا خوش آیندی از شما سر می زند خواسته و ناخواسته باعث ایجاد مشکل شدید. پس لطفا دیگر تکرار نکنید. بماند که آن آقا چقدر تته پته کرده بود و آخرش هم با بهانه هایی مثل اینکه منظوری نداشتیم این حرفها سعی کرده بود خودش را تبرئه کند. وقتی آمدم دم در یکی دیگر از اقایان را دیدم که منتظر کسی بود دم در. او را هم به سبک خودم با لبخند و آرام آرام حالش را حسابی گرفتم انقدر که وقتی داشت می رفت کاملا عصبی شده بود و همان موقع بهش گفتم ببینید خراب کردن اعصاب دیگران همین مزه را دارد. این چند روز به خاطر فلان رفتارهای شما و .... مشکل ساختمان و همسر بنده و فلانی زندگی ما را به اینجا کشانده و اگر قرار باشد ما آرامش نداشته باشیم آرامش را از زندگی شما هم می گیرم توجه داشته باشید که خیلی تخلفات دارید که می توانم مسامحه و همسایگی را کنار بگذارم و خدمتتان برسم..... نفر سوم را هم به سبک خودش وقتی داشتم می رفتم یک کار اداری انجام دهم اتفاقی جلوی در پارکینک دیدم و تصمیم خانوادگیمان را در مورد رفتارشان به اطلاعشان رساندم و گفتم کارد به استخوانمان رسیده و بار دیگر از این یارکشیها راه بی اندازید و موش بدوانید بین آقای همسر و آقای همسایه باید قید رسیورهایتان را بزنید اینجا جام بی قیدی را سر می کشم و با یک شکایت کتبی مامورها را به اینجا می کشم و داغ بشقابها و رسیورهایتان را به دلتان می گذارم. البته این یکی به نوعی اعتراف کرد و عذر خواهی کرد. در واقع گفت که اصلا قصد بدی نداشته و فکر نمی کرده کار به اینجاها بکشد و .....

بگذریم. کمی اوضاع آرام شده و داریم به کارهایمان میرسیم. ورزش هر روزمان ادامه دارد. کمی اختلالات هرمونی پیش آمده و این قضیه هم در اعصاب روان بنده تاثیر مستقیم گذشته است. از طرفی علارغم ورزش کردن و تغذیه منظم و ... هم در یکی دو هفته گذشته وزنم کمی زیاد شده است. منظورم از کمی دقیقا یک کیلو است که برای آدمهایی مثل من معنی خوبی ندارد. امیدوارم که بدتر نشود. دوباره از مرز اضافه وزن به مرز چاقی رسیده ام و این تغییر را کاملا در رفتار و نحوه تنفس و .... ام احساس می کنم. حتی فشار کمر شلوارم هم این را دارد به من گوشزد می کند. تمام هفته گذشته در کنار مسائلی که داشتم به آزمایشهای مختلف گذشت. متاسفانه عدم توازن قند خون کمی حاد تر شده است. به طوری که نتیجه آزمایشها علت بی حالی یکدفعه ای، لزرش دست و پا، عرق سرد و ... را همین موضوع نشان داده و گویا باید برای تنظیم قند خون شروع به خوردن متفورمین کنم. چیزی که از آن گریزان بودم و تمام مدت تلاش می کردم به صورت طبیعی به تعادل برسم. خدا عاقبت ما را به خیر کند.

خدایا شکرت بابت آتش بس نسبی امروز. بابت داشتن این وبلاگ که حداقل گاهی می توانم با دوستانم صحبت کنم و غمها و شادیهایم را با آنها در میان بگذارم. فردا روز عرفه است. دوستان اگر روزه دار بودید و دستهایتان رو به آسمان بلند شد مرا هم دعا کنید.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 19:33  توسط آدم چاق  | 

ارزش خانه را مصالح آن تعیین می کند؟ زمینی که روی آن خانه ساخته شده؟ امکاناتی که در اطرافتان هست؟ خیلی چیزها روی ارزش خانه تأثیر می گذارد ولی برای یک زندگی راحت همسایه های آن خانه هستند که ارزش آن خانه را مشخص می کنند. وقتی خانه کوچکی دارید ولی همسایه های خوبی دارید که همه با هم دوست هستند و همه با هم همکاری می کنند و همه با هم زندگی می کنند برای رفتن به خانه خیلی تلاش می کنی. در خانه آرامش می گیری. هر آن منتظر نیستی که یکی از همسایه ها صدایش در بیاید و اعصاب شما را خورد کند. در اینجور مواقع است که احساس خوبی نسبت به خانه داری و دلت می خواهد روزها و ساعتها در خانه بمانی. اما امان از روزهایی که برعکس این قضایا اتفاق بی افتد. حکایت این چند روز ما حکایت اره بده تیشه بگیر همسر بند با یکی از همسایه ها بود که بنده و همسر آن بنده خدا هرچه سعی می کنیم دو طرف را آرام کنیم و سر میز مذاکره بنشانیم نمی شود. من مانده ام همسر ایشان به این خوشفکری و با منطقی چرا انقدر این مرد آدم قُدی است و از آن بدتر همسر که این روزها فشارهای کاری هم اعصابی برایش نگذاشته و روی دنده لج افتاده است. دقیقا مثل دو تا بچه ده دوازده ساله با هم لجبازی می کنند. انقدر که واقعا دلم نمی خواهد بروم خانه و دوباره درگیر مسائل همسایه بازی شوم. دلم می خواهد وقتی می روم خانه با لبخند از پله ها بروم بالا و اصلا نگران نباشم که مثلا خانم همسایه بیاید و گله که که جناب شوهر دیشب چه گفته و چه نگفته. حکایت این چند روز ما همین اعصاب خوردیها بود که هرچه صبر کردم مسئله حل شود تا با یک انرژی مثبت تر بیایم و بنویسم نشد که نشد. حتی امروز نفهمیدم چطور دو مرتبه دور پارک راه رفتم و کی برگشتم اداره. انقدر صبح همسر عصبی بود که واقعا می ترسم اتفاقی برایش بی افتد. زنگ زدم و باهاش صحبت کردم و ازش خواهش کردم با کوتاه آمدن خودش را بزرگ کند و اصلا هم فکر نکند که مردانگی اش لگد مال شده است. خدا عاقبت ما را به خیر کند.

خدایا شکرت که سقفی بالای سرمان هست اگر دردسرهایش هم هست. خدایا به همه همسایه های خوب عطا کن تا در خانه هایشان حتی اگر استیجاریست آرامش داشت باشند. خدایا آرامش را در زندگی همه جاری کن. خدایا من سر عهدم هستم نظری بی افکن یادت هست؟! خدایا باش. ای دانای بزرگ مثل همیشه باش. در قلب و ذهن و یادم باش و جاری باش.

پ ن - نمی دانم شاید من بد نوشته باشم که برخی برداشت کردند همسر من با خانم همسایه کل کل می کند. نه همسر من با آقای همسایه کل کل دارد و بنده و خانم همسایه تلاش می کنیم شوهرهایمان را آرام کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 8:48  توسط آدم چاق  | 

امروز اول ذی الحجه است و روایت شده که روز ازدواج حضرت علی و حضرت زهراست. مبارک باشد. صبح بعد نماز همسر همینجور که کتری را جلوی چشمان متعجبم میگذاشت روگاز گفت پایه ای امروز بریم جمکران. من هم از خدا خواسته گفتم باشه رفتم دم اتاق بچه ها با صدایی نه بلند و نه کوتاه که اگر خوابند بیدار نشوند گفتم بچه ها بیدارید؟ اگر بیدارید ما می خواهیم برویم جمکران دوست داشتید بلند شید راه بی افتیم. جفتشون از جاشون پریدن بیرون و نیم ساعته صبحانه خوردیم و راه افتادیم. خوب بود. هم مسیر و هم آن یکساعتی که در مسجد بودیم. به دلم چسبید. خواستیم برویم زیارت حضرت معصومه که با این فکر که الان نماز جمعه برگزار میشه و ما هم نا آشناییم به مسیرهایی که باز است و دچار مشکل می شویم منصرف شدیم و آمدیم خانه. نهار خونه بودیم. 

یکی از معضلات خانه ما این است که همه وقت برای لباس اتو کردن ندارند و همیشه هم تعداد قابل توجهی لباس برای اتو کردن وجود دارد. با اینکه اتوی بزرگ هم داریم ولی هنوز اگر یک بخت برگشته ای تصمیم به لباس اتو کردن بگیرد چپ و راست لباس است که سرش هوار می شود. به همسر گفتم میشه مانتو شلوارهای من را اتو کنی؟

+ کدام مانتو شلوارها

- دو تا اداریها را دیروز شستم آنها چروکند.

+باشه خودم هم دوتا شلوارهایم را می خواسم اتو کنم

خلاصه همسر بخت برگشته ایستاد به اتو کردن و چپ و راست پیراهن و شلوار بود که بچه ها به سمت ایشان روان کردند. تازه اینها غیر از آن سه تا مقنعه ای بود که خودم به مانتو شلوارها اضافه کرده بودم. اینگونه شد که امروز قرعه فال اتو کردن را به نام همسر بیچاره زدند و هنوز ایستاده و کارش تمام نشده. خدا صبرش دهد

بعضی یهوییها خیلی می چسبه. مثلا یهویی بچه را چلوندن، یکهویی متوجه شی کسی داره ازت تعریف میکنه. یکهویی توی جیبت پول پیدا بشه و امروز این یهویی مسافرت رفتنه آنهم زیارت خیلی چسبید. انشا الله که نصیب شما هم شود.

پروردگارم سپاسگزارم بابت این یهویی امروز. خدایا بابت آفرینش کویر و زیباییهایش سپاسگزارم. خدایا بابت آنچه به ما ارزانی داشتی سپاسگزارم. خدایا شکرت بابت نان توی سفره و سقف بالای سر و رخت خواب نرم و راحت و هوای خوب امروز. خدایا باش. مثل همیشه باش. مهربان و تواناو نزدیک.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 13:51  توسط آدم چاق  | 

1- این دبیرستان پسرانه ای که نزدیک اداره است دیروز انگار یک پادگان نظامی بود. جناب ناظم دیروز دقیقا به سبک نظامیها با صدای کشیده و رسای یک ارتشی فریاد می زد اجلووووووووووووو نظام(از جلو نظام: تا جماعت نیامدند غلط املایی بگیرند خخخخخ) دقیقا یک چیز را در ذهن این بچه ها نهادینه می کنند تهش باید بروید سربازی و به شنیدن اینگونه اصوات و حرکات بعد از آن باید عادت کنید.

2- خواهر جان دکتر و خانواده از وقتی از سفر خارجه برگشته اند و ما یکبار تماس گرفتیم و حالشان را جویا شدیم بسان کرم خاکی هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهند در نتیجه داشتم فکر می کردم یک پاتکی بهشان بزنیم و فردا شب با یک جماعتی سرشان خراب شویم. البته اگر ایشان با خواندن این متن ضد تلپ نزنند و خودشان را پرت نکنند منزل ما.

3- امروز که توی پارک قدم می زدم متوجه شدم که پردنگان پارک برای خودشان قلمرو دارند و اگر یکی از پرندگان به حریم آنها تجاوز کنند بیچاره می شود. مثلا گنجشکها در یک فضای دایره شکل که پر از بیدهای مجنون است و یک مجسمه سنگی در آن وجود دارد هر روز جمع می شوند و دانه بر می دارند. احتمالا کسی آنجا برایشان دانه می ریزد وگرنه دویست سیصد تا گنجشک تو یک تیکه بی جهت جمع نمی شوند خدا نکند یک کفتر چاهی و یا کلاغ بیاید نزدیکشان آنچنان سر و صدایی راه می اندازند که انگار کسی به لانه و جوجه هایشان نزدیک شده است. کلاغها در قسمت جنوب شرقی پارک اطراف گودالی که آب تویش هنگام شستشوی صبح گاهی جمع می شود دور هم گرد هم می آیند و تکه های نان باگت و ... ای را که از جاهای دیگر آورده اند نزدیک شمشادها مخفی می کنند و می خورند. البته یک پیر زنی هست چادری که هر روز می بینم برایشان آنجا ها چیزی می ریزد و روی نیمکت می نشیند و تماشایشان می کند. یک سری کفتر چاهی هم هستند که توی پیچ در پیچهای شرق پارک جمع می شوند و به محض اینکه یک آدم بی کله ای مثل من دور و برشان می آید یکدفعه می بینید بیستایشان با هم معلوم نیست از کجا می پرند بیرون و پرواز می کنند خیلی مخفیانه زندگی می کنند. بقیه جک و جونورها را را هنوز رصد نکرده ام. خخخخخخخخخ

4- هوا سرد شده و این را می شود از پتوهایی که کارت خوابهای داخل پارک دور خودشان می پیچند متوجه شد. برخی هم ترجیح می دهند بروند زیر میزهای پارک بخوابند که حداقل تداعی سقف بالای سرشان باشد. در بین همه آنها پیر زنی را می بینم که هر روز بار و بندیلش را جمع کرده و روی یکی از نیمکتها می نشیند. اعتیاد ندارد وضعیت ظاهرش معلوم است ولی اینکه یک پیر زن در سن و سال او کارتن خواب شده خودش احتمالا یک کتاب رمان است.  نمی دانم برایش چه کار می توانم بکنم. دوستان اگر مرکزی را می شناسند که از سالمندان بی خانمان نگهداری می کند معرفی کنید. تا یکجوری هماهنگ کنم بیایند ببرندش.

5- امروز بالاخره طلسم را شکستم و رفتم به قسمتی که ایروبیک کار می کردند. تازه متوجه شدم که اصلا یک گروه نیستند بلکه چند تا گروه هستند که هر کدام در یک سطح و از ساعتی شروع می کنند. کمی اطلاعات گرفتم که اگر وسوسه شدم بروم ایروبیک صبحها زمانم را با آنها تنظیم کنم.

6- دیروز توی وایبر در بین دوستان معلم کم نداشتیم که برایمان عکس روز اول مدرسه فرستادند اعم از خانم و آقا. کلاس اولی هم کم نداشتیم که عکس دانش آموزهای گیگیلی ما را فرستادند کلی لپ کشانی کردیم از پشت گوشی. چقدر هم بر خلاف زمان ما رنگ روپوشهایشان شاد است. آقا می شود ما حقوقمان را از یونیسف طلب کنیم حق ما را خورده اند. آن مانتو مقنعه های طوسی و سورمه ای چی بود تن ما می کردن خخخخخخخخخخخ

7- دیروز برای یک تعدادی از دوستان تبریک آغاز سال تحصیلی فرستادیم جواب نوشته شروع سر و کله زدن با جماعت و گیر افتادن در ترافیک صبح گاهی و له شدن در اتوبوس مترو آخر مگر تبریک دارد؟! گفتم آره تبریک دارد چون یک دلیل مهم وجود دارد که شما هر روز مجبوری بیرون بیایی و آن داشتن شغل و دغدغه است. پس تبریک به همه معلمها و اساتید و دانش آموزها و دانشجویان.

8- وقتی قابلمه آب جوش هنگام آبکش کردن ماکارانی به علت گیر کردن دستمال به پنجره گاز روی دستتان بر می گردد و می سوزید اگر کیسه آرد توی خانه ندارید فوری دستتان را توی سطل برنج فرو کنید. می سوزد دمار از روزگارتان در می آورد ولی تحمل کنید بعد از ده دقیقه در بیاورید و رویش سفیده تخم مرغ بزنید اصلا تاول نمی زند ولی ممکن است تا فردایش سوزش داشته باشد. ولی اصلا ردی به جا نمی گذارد. بنده امتحان کردم و به شما اطمینان میدهم که صد در صد جواب می دهد. ولی وحشت برگشتن قابلمه آب جوش ممکن است باعث کابوس دیدنتان شود خخخخخخخخخخ.

خدایا شکرت بابت سقفی که بالای سرمان است. رخت خواب گرم و نرمی که در آن آرام می گیریم و چای تازه دمی که صبحها خدماتی روی میزمان می گذارد و کلی لذت می بریم. خدایا شکرت که انقدر طبیعتت را با نظم آفریدی که هر گوشه اش معجزه ای است برای خودش. خدایا بباران نعمتت را بر سر مردمان این دیار که سخت محتاجیم.

پ ن - احمد آقا از فیروزکوه حواسم به یادداشت شما بود ولی بنا مشغله این روزهای من طول کشید. فردا شب ایمیلتان را چک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 12:21  توسط آدم چاق  | 

امروز از ساعت هشت و نیم تا همین نیم ساعت پیش در میدان جنگ تشریف داشتیم و با کمال مسرت باید عرض کنم که جنگ مغلوبه شد و گروه ما برنده یک پروپزال حسابی شد. خوب باید خدارا شکر کرد. بابت نتیجه کار گروهی.

اما از بدبختیهای یک آدم چاق بشنوید در یک جلسه طولانی که تمام مشکلات از کمر درد و خواب رفتن و پا و غیره به سراغ بنده آمد. از آن بدتر میزهای شیشه ای کنفرانس است که من متنفرم از آنها. چون هر شکلی که بنشینی همه می بینند. به خصوص که اکثر افراد حاضر در جلسه آقایان نیز باشند. اصلا معضلی است برای من. نه می توانی راحت لم بدهی. نه می توانی گره پاهایت را از هم باز کنی و دائم پا رو پا انداخته و عصا قورت داده باید نشست و وقتی هم که جلسه تمام شد خدایی بنده پایم خواب رفته بود به حدی که اصلا احساس نمی کردم پا دارم در حالی که سایر همکاران از جایشان بلند شدند و به رسم ادب منتظر بنده بودند که اول من خارج شوم بنده مجبور شدم کمی معطل کنم که مثلا دارم سر رسید و لبتاپم را جمع می کنم و موبایلم را جواب می دهم تا اوضاع پایم رو به راه شود و بتوانم از جایم بلند شوم. اصلا آقا جان مرگ بر میزهای شیشه ای. آخر این میزهای ام دی اف چه ایرادی دارد که میز شیشه ای می گذارید!!!!!!!!!!

خدایا شکرت بابت اینکه امروز دل ما و یک جماعتی را شاد کردید. خدایا شکر به خاطر هوای خوش صبح گاهی در پارک و بابت اینکه وزن بنده نیم کیلویی دوباره کم شده بود. خدایا شکرت بابت روزی که به ما و بندگانت می دهی و خدایا کمی هم بیشتر حواست به ما ایرانیها باشد. نه مردم کمک می کنند و نه دولت تو خودت به داد ما برس و باران بفرست. خدایا باش مثل همیشه باش. دانا و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 12:16  توسط آدم چاق  | 

امروز هم رفتم پارک. اصلا خوب شد که دیروز به سرم زد بروم و باعث شد که فِرِش برگردم اداره و اصلا نفهمیدم چطور ظهر شد که صدای اذان همه را از پشت میزها پراکنده کرد. ساعت دو نیم عصر کلا کار بسته شده بود. یک کم ایراد داشت که قرار شد یکی از بچه ها انجام دهد. خلاصه من هم خوشحال و خندان رفتم منزل.

دیشب اما نیمه شب بود که دیدم همسر با درد چشم از خواب بیدار شد. عجیب بود برایم چون در تمام این سالها چنین مشکلی نداشت. گویا درسایت محل کارشان یک آهنگر آورده بودند که ناشی بوده این هم که یک آدم آچار به دست همه کاره دستگاه را گرفته خودش شروع کرده به جوشکاری کردن!  معلوم نشد که چه شد عینک جوشکاری هم وسطهای کار یکی از شیشه هایش شکسته و دیگر بقیه را خودتان حدس بزنید که چه بلایی سر چشم همسر آمده است. هیچ ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب پسر بزرگه روانه شده به داروخانه های شبانه روزی برای خرید قطره استریل چشمی و ژلافن برای کاهش درد. صبح هم هنوز خوب نشده بود که تماس گرفت یکی از همکارانش آمد با هم رفتند. امیدوارم که تا شب اوضاعش رو به راه شود.

اما از اکتشافات امروز پارک بگویم که اولا هوا خیلی عالیست دوستان این هوای خوب را صبحها از دست ندهید. دوم اینکه یک خانمی هر روز می آید و برای پرنده ها دانه می ریزد. خانم مسنی است و چادری هم هست. کلی عشق می کند وقتی پرنده ها دورش هستند. امروز هم آن آقا که کلاه شیپور مانند عجیبی سرش می گذارد آمده بود و نشسته بود روی یکی از نیمکتها و داشت زبان می خواند این آقا هم حدود شصت سالی سن دارد. امروز هم صدای جیغ و کف و هورای گروهی که ایروبیک کار می کنند می آمد و امروز هم دستگاههای قسمت مخصوص خانمها پر بود از خانمهایی که برای سلامتی و عمر طولانی تر تلاش می کنند. امروز هم زن و شوهرهای پیر و جوان، چاق و لاغر خانمهای همسایه، خانمهای همکار، دوستهای پارکی همه و همه داشتند پیاده روی می کردند. امروز هم تیمهای مختلف بدمینتون(امیدوارم درست نوشته باشم) تنیس روی میز، تنیس و ... داشتند توی پارک بازی می کردند. امروز هم گوشه و کنار پارک لای شمشادها معتادها همچنان خوابیده بودند و ژولی پولی با سر و صدای آدمهایی که صبح زندگی را در پارک جاری می کنند بیدار می شدند و سر و کله شان را می خارندند. امروز هم پیمانکاران فضای سبز شهرداری داشتندمسیرها را می شستند و فضای سبز را آبیاری می کردند. و امروز هم آبنمای وسط پارک با صدای شرشرش آرامش می داد به رهگذران.

خدایا شکرت بابت این صبح قشنگ.بابت این همه آدم که زندگی می کنند. بابت نعمتی به نام زندگی که اصلا درکش برای ما آدمها خیلی سخت است. خدایا بابت تمام زیباییهایی که آفریدی سپاسگزارم. پروردگارم ای بی همتای دانا ای مهربان تراز خودم برای من ای بخشنده از روحت به وجود من. باش مثل همیشه نزدیک و بخشنده و توانا باش. من هنوز بر سر عهدم هستم خدای من حواست هست آیا؟!

پاسخ به کنجکاوی نوشت یک آشنا: جناب آشنا هرچند بنا به دلیل وضعیت خاص شغلی که علت اصلی مستعار نویسی در این وبلاگ است، علاقه ای به پاسخگویی ندارم. ولی این توهم ممکن است برای هر خواننده ای پیش بیاید با توجه به اینکه مصداقهای آن در مملکت ما کم هم نیست و شاید بتوان به شما هم حق داد. بنده اصلا ناراحت نشدم ولی اگر آدرس وبلاگ بدهید جوابتان را خصوصی می دهم در مورد ایمیل بنده را معذور بدارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 7:59  توسط آدم چاق  | 

از سری سه تاییهای این هفته دیروز شنبه بود که بنده، همسر و پسر بزرگه هرسه نفرمان از صبح تا شب در سه ساعت کاملا مختلف تصادفهای خفیف داشتیم. می گویم تصادف خفیف چون هیچکدام خسارت جدی ندید. بنده سپر به سپر زدم به ماشین جلویی پشت چراغ قرمز چون یکدفعه جلویی تصمیم گرفت ترمز بزنه ما هم که تازه انداخته بودیم تو دنده به سلامتی سپر ایشان را نوازش کردیم. چیزی نشد وگرنه باید ماشین را می فروختم خسارت ماشین میلیاردی طرف را می دادم. همسر و بنده هم پشت چراغ قرمز بودیم که یکی آمد بین ما و ماشین کناری به زور خودش را جا کند هم گلگیر را خط انداخت هم آینه را زد. پسر بزرگه هم دم در خانه دیدیم که گفت موتوری پریده جلویش از تو پیاده رو خلاصه این هم زده و طرف ولو شده روی زمین. خدا را شکر آن هم به خیر گذشت. این از سه تایی شنبه ما.

اما امروز. اصلا انقدر هوا خوب بود که وقتی جلوی اداره پیاده شدم دلم نیامد بروم اتاقم بنشینم. نگاهی به ساعت انداختم دیدم می توانم نیم ساعتی قدم بزنم. در نتیجه کتونیهای معروف را از صندوق برداشتم و پوشیدم و رفتم پارک نزدیک اداره. نیم ساعتی پیاده روی کردم. شاید نزدیک به هزار نفر آدم در این پارک صبحها ورزش می کنند. آدمهای مسن و غیر مسن. رسما کم آوردم از اینکه آخر شبها توی خانه و روی تردمیل پیاده روی می کنم. اگر خدا قوت لازم و صد البته همت لازم را بدهم فردا هم می رم پیاده روی. حسودیم شد به خانمهایی که وسط پارک داشتند ایروبیک کار می کردند و آنچنان فریاد می زدند که تمام غمها و استرسهایشان را با همان فریادها به هوای خنک صبحگاهی می بخشیدند. وقتی رسیدم همکارم زنگ زد که میایی برویم پیاده روی؟! گفتم دیر گفتی تازه برگشتم.

خدایا شکرت بابت این صبح قشنگ. بابت هوای عالی امروز. بابت حساب پر پول سربرج که امروز تا غروب چیزی ازش باقی نمی ماند. خدایا شکرت بابت اینکه دیروز کار خیلی عالی پیش رفت و احتمالا امروز کارمان تمام می شود. فکر نمی کردم این کار انقدر سریع جمع شود مثل اینکه بچه ها هم یاد گرفته اند که چطور کار کنند تا زودتر نتیجه بدهد. خدایا شکرت بابت نعمت سلامتی. خدایا مهر ماه را ماه مهربانی و بخشندگی خودت به تمامی دوستان و بنده قرار بده و در این ماه روزی فراخ، طیب و حلال نصیب مان گردان. ای که خزانه بیکرانت را انتهایی نیست و سخاوتت و گشاده دستی ات را مثالی نیست. از تو می خواهیم که آنچه تو بدهی معدوم شدنی نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 7:0  توسط آدم چاق  | 

خوب مثل اینکه عمر استراحت ما به دو روز هم نکشید و امروز خبر دادند یکی از پروپزالهایی که فرستاده بودیم سازمان مربوطه از بین 25 پروپزال به فینال رسیده و در واقع یکی از چهار پروپزال برتر شده و حالا باید با چنگ و دندان برویم به جنگ و جلوی چهار ناظر بسیار سخت گیر شرح خدمات ارائه دهیم و پلن نهایی را توضیح دهیم و ... این یعنی دو سه روز جلسه با تیم پروژه که هر کدام دقیقا بگویند قرار است آن قسمت از کار را که اگر پروپزال به قرار داد برسد را انجام دهند توضیح دهند و بگویند احتمالا چه تستهایی را پیش رو دارند و در نتیجه قرار است چه نتیجه ای ارائه شود و چه چیز دست سازمان مربوطه را می گیرد. عملا استراحت بنده تا روز شنبه بیشتر ادامه ندارد تا سه شنبه که برویم جلسه هر روز جلساتی داریم که شبیه وورک شاپ است و قرار است دسته جمعی یک کاری را جمع کنیم و با هم هم دفاع کنیم. در واقع این نوع کار کردن هم خیلی سخت است و هم خیلی نتایج خوبی می دهد. سخت است چون تعدد آراء وجود دارد و جمع بندی آن خیلی به سختی انجام می شود ولی خیلی خوب است چون انقدر در زوایای کار دقت می شود و از هر سری یک فکری بیرون می زند که کار بی نقص جلو می رود. سالهاست که در کارهایی که اینشکلی قرار است دفاع شود از این روش استفاده می کنم. معمولا هم نتیجه می گیرم مگر اینکه یک بند پ ای وجود داشته باشد که کار را بزنند که البته کم هم نیستند از این موارد تو مملکت ما.

خلاصه اینکه برای مقاله ای که شروع کرده بودم رسما همین دو روز وقت دارم که خیلی هم کم است. کار را که نمی شود نیمه کاره گذاشت به هر حال باید تمام شود دیگر. خوب در واقع کلا این دور روز هم به باد فنا رفت. امیدوارم که همسر هم کارش زیاد باشد وگرنه مجبورم بین خانواده و کار مقاله خانواده را انتخاب کنم و دیگر هیچ مقاله نیمه کاره می ماند.

گوش کن... صدای نفسهای پاییز ر امی شنوی؟؟ و این زیباترین فصل خدا می آید... غم و اندوه هایت را به برگهای درختان آویزان کن... چند روز دیگر می ریزند...پاییز در راه است. اندکی از مهر پیداست. حتی در این دوران بی مهری. باز هم پاییز زیباست. مهرتان افزون و پروردگار من عاشقانه دوستت دارم و ازت سپاسگزارم. بار الها تو را سپاس که پرده سیاه شب را به نور صبح شکافتی و ما را از روشنی روز بهره مند ساختی. خدای خوب من خدای مهربانم تو که بی همتائی و مهربانی و جاودانی امروز که چهار شنبه است برای دوستانم و خودم برکت و روزی فراخ و حلال و موفقیت در کارهایم و سعادت و شادی می خواهم. من می دانم لطف تو انقدر زیاد است که شکر گزاری ما حتی به اندزه ارزنی از الطاف تو را کفاف نمی کند. خدایا باش مثل همیشه باش. مهربان و توانا و بخشنده و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 17:57  توسط آدم چاق  | 

امروز یک صبح معمولی است. یک روز معمولی که صبح زود از خانه زده ام بیرون. اما دیروز روز پر استرسی بود. تا کار را تحویل دهیم جانمان به لبمان رسید. حالا باید ببینیم نظر ناظر محترم چیست. تا این ناظر هم جواب دهید و کار ادامه پیدا کند چند روزی وقت داریم که کمی به زندگیمان برسیم. توی این چند روز دلم می خواهد یک کار خوب انجام دهم که باعث پیشرفتم شود. مثلا یک مقاله شاید بنویسم. از همین الان دارد روند نگارش و سوالات و ... در ذهنم رژه می رود. به خصوص که تازه از درگیری از این پروژه خلاص شده ام و هنوز ذهنم درگیر این کار است. معمولا بعد از هر پروژه ای اگر زمان مناسب دست دهد یک همچین کاری می کنم. پس امروز در عین حال اینکه معمولی ترین روز سال است و در تقویم هیچ نامی به آن اختصاص نیافته می تواند برای من یک روز خاص باشد. برای من یک روز برای یک گام به جلو. برای من یک روز برای آینده ای زیباتر. هر روز صبح همین روش من است. امروز چه کار کنم که روز خوبی باشد؟ چطوری می توانم بیشترین استفاده را از روزم بکنم؟ و انجام کارهای که در برنامه دارم چه ارزشی به من اضافه میکند؟ و آیا راه آسانتری برای انجامش در این روز دارم. در نهایت هم سر رسیدم را بر می دارم و برنامه ام را مشخص می کنم. امروز هم همین کار را کردم و یکی از برنامه هایم این بود که به وبلاگم سر بزنم و بنویسم و انرِژی بگیرم.

خدایا شکرت بابت آرامش پس از چند روز کار سخت امروز. خدایا شکرت بابت اینکه کمک کردی تا یک گام به جلو بروم متشکرم.خدایا سپاسگزارم از اینکه درآمدی هست که منتظر سر برج باشیم. خدایا شکرت بابت سقف بالای سر و خوشحالی پسر بزرگه متشکرم. خدایا من هنوز هم سر عهدم هستم حواست هست؟!

پ ن - فرشته عزیز از اینکه به من اعتماد داشتید متشکرم ولی بنا به اقتضای شغلی برایم مقدور نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 8:9  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر