X
تبلیغات
بدبختی های یک زن چاق

بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

امروز با هر بدبختی بود اوضاع ختم به خیر شد. کار ساعت سه عصر تحویل شد و ما هم با تنی خسته و سردرد رفتیم یک جلسه مزخرف. صبح هم رفتم جلسه با رئیس بزرگ. همانطور که حدس زده بودم برایم خوابهای آشفته دیده بود. یکی از عواقب عوض شدن رئیسها این است که بدون اینکه بدانند در یک سازمان چه می گذرد همان اول شروع می کنند با کلنک ریشه برخی چیزها را کندن. مثلا توی این دو سه ماه که رئیس قبلی تشریف بردند وزارت خانه و ..... رئیس جدید هی به معاون محترم فشار آورده تا اینکه به تازگی معاون استعفاء کرده است و چنین و چنان شده و شما بیا معاون بشو.

اولش مثل آدمهای خنگ که با دسته هاون کوبانده باشند میان فرق سرش کمی نگاهش کردم. هم جریان خیلی ناراحت کننده بود و هم مسائلی که پیش آمده بود و هم پیشنهاد رئیس خیلی اعصابم را بهم ریخت. بعد از کمی مکث گفتم آقای دکتر شما تازه به اینجا آمده اید. هنوز روی کار سوار نشده اید. به نظر من الان استعفای این بنده خدا را نپذیرید. بگذارید اول روی کار سوار شوید بعد. من هم خیلی وقت است که تو حوزه مالی اینجا کار نکردم و اصلا بعید می دانم که بتوانم کمک درست و درمانی به شما بکنم. با عرض پوزش فعلا این موضوع را رد می کنم.

رئیس هاج و واج مانده بود. شاید من اولین کسی بودم که تا کنون دیده بود بهش پست آب و نان دار تر پیشنهاد می کند ولی پس می زند. نمی داند که من یک زمانی پست خودش را هم پس زده ام و اصلا حوصله و اعصاب فراز و فرود را ندارم. که چه خوش گفتند بزرگان این مرز و بوم:

نردبان این جهان ما و منی است

عاقبت این نردبان افتادنی است

لاجرم هرکس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست.

امشب هم همه دور هم منزل مادر جمع شدیم. سرزده. شام هم خریدیم و بردیم. خیلی خوب بود. یک جشن کوچک خانوادگی به مناسبت روز مادر.

خدایا تو را به همه مهربانیت سوگند می دهم که چون بهار؛ بخشنده ام گردان و هرگز مرا به بند غرور اسیر نکن. خدایا شکرت بابت اینکه امروز همه چیز ختم به خیر شد. بابت اینکه امروز بچه ها با لبهای خندان مرکز را ترک کردند. بابت گلهای رزی که امروز توی اداره توزیع شد. خدایا شکرت به خاطر اینکه یکسال دیگر سایه مادر ما را بر سر ما سالم نگه داشتی. خدایا همه مادرهای این سرزمین و صحیح و سلامت بگردان. به همه مادرها عمر با عزت بده. خدایا شکرت بابت همه چیز.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 23:44  توسط آدم چاق  | 

می دانید زنها آدمهای پر احساسی هستند. نه تنها پر احساسند که احساساتشان خیلی رقیق است. انقدر رقیق که خیلی زود جاری و روان می شوند. خیلی زود غصه می خورند و اشک می ریزند و خیلی زود می خندند و قهقه می زنند. می دانید دخترها احساسی تر و رقیقترند. چون هنوز خیلی گرم و سرد زندگی سخت و سردشان نکرده. خیلی جاری و روان هستند. اگر دیدید چند تا دختر جوان دارند می خندند از ته دل آرزو کنید که همیشه انقدر قلبشان روشن باشد که احساساتشان همینجوری روان و رقیق باقی بماند. خدا دعای غریبه ها را بیشتر مستجاب می کند.
توی تیم کاری ما چند تا دختر خانم هستند که همینجوریند. شاد و شنگول. انقدر سبک بار و روشن روان که به جرز دیوار هم می خندند. هر وقت می بینمشان یا با جدیت کار می کنند و یا از خنده در حال غش کردند. کارشان را خوب بلدند و خوب کار می کنند. انتظار من هم همیشه در حد توانایشان است. تقسیم کارم هم همینطور است.
اما چهارشنبه اشک یکیشان در آمد. در واقع از حرفهای من اشکش در آمد. چشمهای درشت و مژه های بلندش نمناک شده بود. چندین بار برایش کار را توضیح داده بودم آخرش خراب کرده بود.
بهش گفتم خراب کردی دختر خیلی خراب کردی. نمی شود این را تایید کرد. برو دوباره انجام بده. همانطوری که میگویم انجام بده. اشتباه کردی. فرصت جبران هم نداری. بس که نیشت همیشه باز است به جای جمع کردن حواست. بعد هم به شوخی مثل پسر بزرگه خیلی وقتها آرام یکی می زنم پس کله اش زدم پس گردن دخترک. گفتم آخر مگر گوش نمی دهی چه می گویم. این چه وضعی است؟ این چه کاری است؟ ازت انتظار نداشتم انقدر خراب کنی و به قول خودمان گند بزنی به کار. برو و درستش کن. قابل تایید نیست. رفتم بیرون. اعصابم بهم ریخته بود وقتی برگشتم دیدم دارد اشک می ریزد. اصلا انتظار نداشت. یعنی خودم هم انتظار نداشتم اینجوری کار را خراب کند. چشمهایش نمناک بود. اعصابش بهم ریخته بود. کیفش را برداشت و یک خداحافظی سرد کرد و رفت. من ماندم و یک عالمه فکر و خیال بابت چشمهای نمناکش.
می دانید آخر دخترها خیلی ظریفند و احساساتشان خیلی رقیق. زود می خندند زود هم اشک می ریزند. اگر دیدید دختری اینجوری است بدانید خیلی پاک است و خیلی مغرور. قدرش را بدانید.

خدایا لبهای دخترکان این سرزمین را همیشه خندان نگاه دار. خدایا شکرت به خاطر این احساسات رقیق که در وجود زنهای این سرزمین قرار دادی. خدایا شکرت به خاطر روزهای جشن پیش رو. به خاطر حال رو به بهبود مادر. به خاطر نفسی که می آید و می رود. به خاطر فرصت بوسیدن روی ماه مادر. به خاطر نان توی سفره و به خاطر همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان.
======================================
قرائتی دیگر از احساسات رقیق

وقتی این پست را نوشتم بسیاری از دوستان پیام گذاشتند و دقیقا گیر دادند به آن ضربه کوچکی که به گردن همکارم زدم. به خاطر همین تصمیم گرفتم یک قرائت دیگر از جریان بنویسم تا دوستان متوجه شوند عمق فاجعه چه بود و جریان می توانست به جای شوخی و خنده و تذکر و با لبخند کار طرف را زیر سوال بردن و مانند روابط یک مادر و فرزند زدن پشت سر دخترک ، طور دیگری می توانست بیان شود و یا حتی اتفاق بی افتد.

از هشت ماه قبل کلی آدم روی یک پروژه کار می کنند. برای گرفتن یک قرار داد از یک سازمان باید کلی دوندگی کرد کلی شب نخوابید و کلی حرص و جوش خورد. ددلاین تعیین می شود و اگر سر وقت کار تحویل نشود مشمول قوانین تاخیر در اجرای قرار داد می شویم. با این سیاست که جوانها هم به روزترند و هم باید بهشان اعتماد کرد تا بتوانند راهی برای آینده شان باز کنند نیروهایت را از بین جوانها انتخاب می کنی. از طرفی تعداد متقاضیانی که می خواهند با شخص شما با سازمان شما به جهت اهمیت داشتن موضوع در رزومه کاریشان، کار کنند زیاد هستند. با کلی فشار از این طرف و آن طرف افرادی انتخاب می کنی که واقعا کار بلد باشند و به خاطر توجه نکردن به توصیه نامه ها و تلفنهای نیمه شب و سفارشهای صد من یک غاز دیگران کلی آدم دم کلفت از دستت شاکی هم می شوند. آنوقت هر دفعه در جلسه، خارج از جلسه، توی دفتر کارش و ..... تاکید می کنی و دقیقا بهش یاد می دهی که مرحله به مرحله کار را چطور انجام دهد. حالا هم که کار خراب شده دقیقا زمان ددلاین است و مشمول تاخیر در تحویل می شوید و روزانه به اندازه یک ماه حقوق همین خانم باید جریمه بپردازید که اگر کل تیم و بنده شب و روز این چند روز تعطیلات بتوانیم بنشینیم و کار را مجدد انجام دهید و تا دو شنبه تحویل دهیم در واقع حقوق یکماه کل افراد تیم بر باد فنا رفته است. خوب در چنین موقعیتی فکر می کنید طرف از به شوخی پشت گردنش زدن ناراحت شده؟ یا با شوخی و لبخند و آرامش سرزنش شدن؟ یا از اینکه انقدر کار را خراب کرده و مدیون کل گروه شده است. کلی شب زنگ زده و پوزش خواسته بابت کار خرابی و دیروز امروز همه تیم پروژه دارند خودکشی می کنند که کار را به سرانجام برسانند تا نهایت من شنبه عصر بتوانم به بهانه اینکه به تعطیلات خوردیم و ..... کار را با سه روز تاخیر تحویل دهم تا شاید بشود از زیر این جریان تاخیر و این داستانها خلاص شد.
نه عزیزان من، آن خانم از اینکه بنده آرام زدم پشت گردنش ناراحت نشد. این رفتار من دقیقا مثل این می ماند که شما از پشت سر بزنید روی شانه دوستتان و گله کنید احوال ما را نمی پرسید. این رفتار بیشتر باعث شرمندگی طرف می شود تا ناراحتی او. دخترک از اینکه کار خرابی کرده بود ناراحت بود. چون توی دو سالی که با ما کار می کند همیشه مورد تایید بود. و اصلا آدم ایده آل گرایی است. از اینکه اینجوری علمش زیر سوال رفته بود و باعث زحمت دوباره همه اعضا شده بود ناراحت بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 15:27  توسط آدم چاق  | 

یک روز تعطیل هرچی توی تخت از این پهلو به آن پهلو می شوی خوابت نمی برد. خوب عادت به خواب بودن در این ساعت صبح نداری. صدای گنجشکها که توی پاسیو پیچیده گوشهایت را نوازش می دهد. هوای خنکی که از لای پنجره به صورتت می خوره انگار انرژی جدیدی بهت تزریق می کنه. انگار نه انگار که دیروز کیلومترها توی این تهران بزرگ راه رفته ای و رانندگی کرده ای و از این طرف به آن طرف رفته ای. انگار نه انگار که مجبور شده ای برای انجام کاری دو ساعت و نیم سرپا بایستی و حرف بزنی به طوری که شب ته گلویت مثل معلمها بعد از یک روز کاری سخت درد بکند.
پیامک یک بنده خدایی که قول داده بودم برایش یارانه اش را ثبت نام کنم را نگاه می کنم اطلاعات را دیشب فرستاده. از جایم بلند می شوم و کتری پر از آب را می گذارم روی گاز و می نشینم پشت سیستم و برای این زن سرپرست خانوار و پسر نوجوانش ثبت نام می کنم. ده دقیقه بعد پیامکش برایم می آید و تشکر می کند. یعنی ثبت نام موفق بوده و پیامک سازمان برایش رفته. خوب خدارا شکر. جالب اینکه این بنده خدا با این همه مشکل مشمول سبد کالا نیز نشده بود و زنگ زده بود که اگر می شود برایم کاری بکن. کاری از دستمان بر نمی آمد رفتیم سایت و در قسمت توضیحات شرح مختصری از وضعیت ایشان را نوشتم. خوشبختانه سه روز بعد دیدم مشمول شده. کلی خوشحال شده بود. ای کاش ایندفعه روایی سنجی اطلاعات خانوارها درست انجام شود. اتفاق جالب دیگر اینکه این روزها می بینم برخی گروهها بیانیه صادر می کنند که ما انصراف دادیم. مثلا شورای شهر تهران!! کلی وقتی تلویزیون اعلام کرد خندیدیم گفتیم فکر کنید یعنی اینها تا حالا داشتند یارانه می گرفتند!!!!!!!! لابد سبد کالا هم بهشان تعلق گرفته خخخخخخخخخخخخخخخخ
بی خیال هی با خودمان قرار می گذاریم اینجا از مسائل مملکتی اینجوری ننویسیم انگار بی اختیار ذهنمان غلیان می کند.
دیروز کلا از پنج صبح استارت خوردم  کار، جلسه، مامان، شام، کتاب، خواب... مختصر و مفید. بعد توی این وانفسا رئیس زنگ زده و یک جریانی را تعریف کرده و گفته شنبه صبح ساعت 9 بیایید با هم قبل از هر اقدامی صحبت کنیم. حالا چه شده که از میان این همه آدم پاچه خوار دور و برش به من زنگ زده خدا عالم است. امیدوارم که برایم نقشه نکشیده باشد که اصلا حوصله ندارم.
مامان مرخص شد و بردیمش خانه ولی همچنان نمی تواند درست راه برود.
و اما امروز ترازو خبر خوشی داد. اینکه آن نیم کیلویی که توی عید به وزنم اضافه شده بود از بین رفته که هیچ نیم کیلو دیگر هم کم کردم. یعنی دوباره از مرز چاقی رد شده و به حالت اضافه وزن رسیده ام. امیدوارم که امسال وضعیت جمسی من به حالت سلامتی برسد. همچنان قبل از شام بحث و جدل برای خاموش کردن تلویزیون برپاست. هنوز پسرها نتوانسته اند با این جریان کنار بیایند بخصوص اگر 20:30 در حال پخش شدن باشد. فکر می کردیم بچه های این دوره زمانه اخبار زده باشند ما که نزدیک اخبار می شد می زدیم شبکه ای که سریال داشت چون اصلا حوصله اخبار نداشتیم احتمالا بچه های این دوره زمانه از ما عاقلترند که به اخبار اهمیت می دهند.
باز هم بی خیال. بوی خوش چای با گل بهار نارنج منزل را پر کرده است و این یعنی عطر زندگی برای من.
خدایا شکرت به خاطر این عطر خوش زندگی. به خاطر اوضاع رو به بهبود مادر. به خاطر وضعیت خوب پسرها. به خاطر توان و انرژی این روزهای من. خدایا شکرت به خاطر سقف بالای سر. به خاطر همه آن چیزهایی که داده ای و ما متوجه آنها نیستیم. خدایا شکرت به خاطر ماهیهای قرمز توی تنگ که هنوز نوید بخش حیات هستند به خاطر آواز خوش صبحگاهی بلبلها و گنجشکهای حیاط پشتی یعنی هنوز هوای این شهر نفس کشیدنی است و به خاطر خنکای صبح گاهی. خدایا از اینکه هستی متشکرم و از اینکه دستم را گرفته ای و قلبم را نوازش می کنی سپاس گزارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. خدایا مهربان و نزدیک و توانا در ذهن و روح من باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 8:56  توسط آدم چاق  | 

دیروز عصر مادر را بردیم دکتر. قدم از قدم نمی توانست بردارد. با سختی من و خواهر نشاندیمش روی صندلی. از شدت درد قطرات اشک از چشمش قل خورد روی صورتش. دیگر طاقت از کف داده بودم. رفتم خارج از دید مامان و زدم زیر گریه. انقدر یک آدم درد بکشد و صدایش در نیاید. وقتی اشک می ریزد یعنی دیگر ته ته درد است. یعنی یک آدم مقاوم و اسطوره برای ما مثل او دیگر چیزی برای مخفی کردن برایش نمانده. منشی دکتر وقتی اوضاع را دید خواهر را صدا کرد و گفت ببریدش توی اتاق بخوابد. نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. بنده خدا به سختی مادر را تا روی تخت همراهی کرد. خارج از نوبت معاینه شد. خارج از نوبت برایش نوشتند بستری اروژانسی و خارج از نوبت برایش نوبت ام آر آی زدند تا وضعیت هرچه زودتر مشخص شود.
ساعت 11 شب مادر توی تخت بیمارستان جای گرفت و من تاب دل کندن و به خانه آمدن نداشتم. هرچه کردم خواهر نگذاشت و گفت می ترسم یک شب ماندن تو به بهای مریض شدنت تمام شود. تو برو.
نمی دانم چطور آمدم خانه. باور نمی کردم همسر در را باز کند. همیشه اول همه می خوابد. وقتی قیافه نزار مرا دید هیچ نگفت. نیمه شب متوجه شدم که پسر بزرگه دو سه باری رفت دستشویی. از جایم بلند شدم و لنگ لنگان رفتم به اتاقش. توی تب می سوخت. آنفولانزا گرفته. کلداکس دادم خورد. صبح یک دلم خانه بود و یک دلم پیش مادر و پی کارهای او. خلاصه راه افتادم دنبال کارهای مادر. یک سوپ نیم بند گذاشتم و چای آماده کردم رفتن. خواهر مادر را برده بود برای ام آر آی و من پی گیر کارهای اداری و ....
خلاصه وقتی جواب ام آر آی را دکتر دید گفت خیالتان راحت. نیاز به جراحی نیست. با مراعات کردن و دارو درمانی و استراحت کردن خوب می شود. پیامک برای همه ارسال شد که همه یک نفس راحتی بکشند.
امشب مادر بیمارستان است. و من خیالم راحت است که فردا مرخص می شود. تب پسر بزرگه پایین آمده ولی همچنان آبریزش بینی دارد و سر درد. آب پرتقال می گیرم و به رنگ زیبای آن نگاه می کنم. همسر چند بار زنگ زده و یاد آوری کرده که به خاطر کاری که پیش آمده امشب نمی آید. این هم از عواقب قهر تاریخی ما.

خدایا شکرت. به خاطر خبر خوب امروز. به خاطر ریتم زندگی و به خاطر امید به بهبودی مادر. خدایا شکرت به خاطر بچه ها که موقعیت را خیلی خوب درک می کنند و به خاطر امکاناتی که هست. خدایا شکرت به خاطر همه چیز. خدایا باش نزدیکتر از رگ گردن. مثل هیشه باش. داناو توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 18:8  توسط آدم چاق  | 

مادرم همیشه می گفت بچه تعدادش مهم نیست بچه باید خیر و برکت داشته باشه. باید عاقبت به خیریش را آدم ببینه. اما من چی!
وقتی یک بچۀ بی خیر باشی اصلا متوجه نمی شوی که مادرت دو روز است اصلا توان راه رفتن از کف داده و در منزل بستری است. بچۀ بی خیر که باشی نمی توانی وقت خالی کنی و بروی به دنبال کار مادرت تا شاید بتوانی کمکی کنی. بچه بی خیر که باشی تازه زنگ می زنند و به تو خبر می دهند که دکتر متخصص مغز و اعصاب خوب می شناسی مادر گویا مشکل دیسک کمرش عود کرده و باید برای درمانش هرچه زودتر اقدام کنید.
بله دیروز خواهر دکتر زنگ زد که مادر کمرش بدجور زمینگیرش کرده و آیا امروز وقت دارم ببرمش دکتر. ایشان شیفت هستند. خوشبختانه جلسه نداشتم. خیلی زود از طریق شبکه شماره و آدرس یکی از بهترین دکترها را پیدا کردم. زنگ زدم برای وقت گرفتن منشی فرمودند خانم 15 روز دیگر. کلی التماسش کردم که اوضاع بحرانی است در بین مریض وقت بدهد. اینکه در آن ساعت هنگام طرح ترافیک است و نمی شود ماشین برد خودش شد معضلی که از خواهر دیگر کمک بگیریم.
حالا دارم با مادر صحبت می کنم که ذهنش را آماده کنم اگر دکتر گفت باید جراحی کند و ... مقاومت زیادی نکند ولی مگر به خرجش می رود. فکر می کند که قدیم است جراحان انقدر مهارت نداشته باشند طرف با جراحی دیسک کمر فلج شود. کلی خلاصه دلداریش دادیم که حالا می رویم ام آر آی و ... می نویسد انشا الله که نیاز به جراحی نباشد.
از صبح دارم فکر می کنم بچه بی خیر به من می گویند که حداقل دیشب نرفتم پیشش کمکش کنم. امروز هم که کلی ترسانده ام بنده خدا را به جای دلداری دادن.
خدا کند که واقعا نیاز به جراحی نباشد که  راضی کردن مادر خودش یک پروسه نفسگیر است.
اما دیروز جلسه بسیار خوبی داشتم. انقدر خوب که به عینه دریچه های رو به آینده را می بینم. خدا کند که بتوانیم درست حرکت کنیم.
خدایا شکرت. به خاطر این وسایل ارتباطی که در اختیارمان قرار دادی تا لااقل یکی دو روز دیرتر هم که شده از وضعیت هم آگاه شویم که اگر مثل قدیم بود شاید حالا حالاها متوجه وضعیت مادرمان نمی شدیم. خدایا شکرت به خاطر سقف بالای سر. به خاطر آرامش امروز. به خاطر دسترسی به پزشکان خوب در این مملکت و به خاطر اینکه موفق شدم  وقت دکتر بگیرم. خدایا شکرت به خاطر اینکه اگر دردی هست درمان نیز هست. خدایا باش مهربان و توانا و نزدیک. اللهم اشف کل مریض

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 12:45  توسط آدم چاق  | 

امروز با مترو رفتم اداره. حدود ساعت یک راه افتادم بروم یک جا جلسه که تند و تند سوار واگن یکی مانده به آخر شدم درست در قسمت خانمها. انقدر مرد سوار بود که یک آن شک کردم نکند وارد واگن آقایان شدم. شروع کردم با پوزش و عذر خواهی از برخی آقایان راه را به سمت واگن خانمها باز کنم که دیدم خیر اصلا گویا من درست رفته ام و آقایان اشباه آمده اند. همان وسط وقتی دیدم راه باز نیست ایستادم. یک خانمی هم که خوب کمی به سر و وضعش رسیده بود شروع کرد با متلک با آقایان حرف زدن که لااقل چمدانت را ببر آنورتر خانم بایستد. برخی که اصلا نشسته اند به روی خودشان هم نمی آورند و .... زن و شوهری که جلوی من نشسته بودند تعجب کردند. مرده گفت مگر اینجا قسمت خانمهاست. با لبخند گفتم بله. گفت مگر آن واگن نیست(اشاره به واگن عقب) گفتم خیر یک و نیم واگن مال خامهاست از آن در تاشو وسط، که متاسفانه آقایان رعایت نمی کنند و می آیند این طرف. ما که عادت کرده ایم به این بحثها. خانم اولی شروع کرد که مثل خرس هیکل گنده کرده اید و هیچی نمی فهمید. و مرد جوانی که چهره موجهی هم داشت با یک شکم برجسته بدتر از من که دکمه پیراهنش به زور بسته شده بود جلویش ایستاده بود و غرغر کنان گفت آره ما با دکتری هیچی نمی فهمیم تو بی سواد همه چیز می فهمی. دیدم خیر دارند کل کل می کنند با خنده و رو به مرد جوان کردم و گفتم پسرم آخر یک کم فکر کن انقدر سر به سر دختر مردم نگذار خودت باشی خوشت می آید توی همین مترو خواهر و مادر و همسر خودت باشند و یک جوانی مثل شما با شکم مثل مظفر اوسا بابا کنارشان بایستد و هی شکمش بخورد به مادر و خواهرت. بیا بیا اینور بایست انقدر شیطونی نکن. خنده اش گرفت. گفتم انقدر فرا جنسیتی فکر نکن. اینجا ایران است آنهم داخل مترو. مدرک دکتریت هم روی پیشانیت نچسباندند از رفتار شما در مورد شما قضاوت می کنند. هیچ نگفت. آمد به سمت قسمت مردانه. ایستگاه بعد آن خانم و آقا پیاده شدند و من و یک خانم دیگر نشستیم. ولی برایم سوال بود چرا انقدر برای آقایان سخت است که رعایت کنند؟

اما در مورد پست قبل یک چیز برایم مسجل شد اینکه خواهر دکتر ما حق داشت که با آن سبک بنده را از اطلاع دادن به آن فرد مورد نظر منصرف کند. توی همین چند روز انقدر پیامهای مودبانه و غیر مودبانه در حد بضاعت شعور و تربیت خانوادگی افراد برایم آمد که بنده را به فضولی و تجسس و ورزنی و ... متهم کرده بودند که فهمیدم اگر شکی هم بردم و استفتاعی هم کردم دیگر تجربه ام را ننویسم. برخی حتی گنجایش شنیدن هم ندارند حالا اگر کسی با خودشان همچین معامله ای کند چه می خواهند بکنند.

گویند جغد به خدا شکایت برد:
انسانها آواز مرا دوست ندارند.
خدا به جغد گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند! دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ؛ تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آنکه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست! اما تو بخوان.... و همیشه بخوان.... که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

باشد تا آنانکه حتی طاقت شنیدن واقعیت را هم ندارند درک کنند که واقعیت تلخ است.

خدایا شکرت. خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهایی که به رویم میبندی به اصرار نگشایم. خدایا شکرت به خاطر همه چیز. به خاطر این اتفاق که واقعا خطر بهم ریختن آرامش خانواده از بیخ گوشم گذشت. خدایا برای تمامی لحظاتی که تو با من بودنی و من بی تو سپاسگزارم و مرا ببخش. خدایا شکرت. به خاطر همه نعمتهایی که داده ای و گاهی غافل می شوم. خدایا باش. خدایا مثل همیشه باش مهربان و بخشنده و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 21:24  توسط آدم چاق  | 

چند روز پیش داشتیم با خواهر دکترمان در مورد یک بنده خدایی در فامیل صحبت می کردیم که یک معامله ای انجام داده بود و طی دو سه روز مبلغی بالای میلیارد به دست آورده بود. راستش را بخواهید هرچه فکر می کردیم این نوع معامله را درست نمی دیدم. از طرفی کلی هم وسوسه شده بودم که من هم  خوب از دستم بر می آید چنین معامله هایی انجام دهم و حتی اگر شد در سال یکبار در آمد کلانی داشته باشم. همچنین معامله اول و هم معامله دوم  که منجر به سود کلان این فرد شده به نظرم خائنانه آمد. به قول برخی علما در در معامله اول طرف مغبون شده بود و در معامله دوم خیار اتفاق افتاده بود. خلاصه بنده با خواهر کلی بحث کردم که این درست نیست و  او اصرار داشت که نه درست است چون هم طرف اول می داند که او چند برابر قیمت مورد بیع را خواهد فروخت و هم مورد  دوم می داند که او خیلی ارزانتر از این حرفها خریداری کرده است ولی چون دسترسی لازم را ندارد و....  خلاصه من گفتم استفتاء می کنم از دفتر مراجع. این کار را هم کردم. جالب بود که آقایان هیچ کدام نگفتند این پول حلال است یا حرام. دوم اینکه همگی اتفاق نظر داشتند که معامله درست است ولی نفر اول می تواند فسخ غبن کند و دومی می تواند به دلیل خیار در معامله این معامله را باطل کند. یکی از علما هم گفتند به شرط ریاکاری نبودن درست است و یکی دیگر هم کلا گفتند به فرض آگاهی هر دو نفر اول و دوم معامله صحیح است. جالب تر اینکه همگی متفق بنده را به تقوی توصیه کرده بودند و گفته بودند دنیا دار مکافات است و این عمل از نظر وجدانی درست نیست.

خلاصه ما هم به خواهر دکتر گفتیم جریان  چیست و گفتیم من فکر می کنم طرف که انقدر آدم مذهبی هم هست از این جریانات خبر ندارد. در واقع در هر دو معامله دارد یک چیز غیر عادی اتفاق می افتد. من تصمیم دارم این استفتاء ها را ببرم و به ایشان نشان دهم. خلاصه خواهر جان یکدفعه گفت نه می دانند و اصلا به تو چه و ... در نهایت گفتم من فکر نمی کنم درست باشد به هر حال من فکر می کنم باید ایشان را مطلع کنم که خواهر جان نه گذاشت و نه برداشت برگشت گفت نه خیر تو چون حسودی داری چنین حرفی می زنی!! بنده از این حرف ایشان کلا هنگ ماندم. بعد هم کلی طی این چند روز با خودم کلنجار رفتم که آیا من حسودم؟ در نهایت هم به این نتیجه برسم که وقتی خواهرم چنین فکری در مورد من می کند دیگران ممکن است دو تا انگ دیگر هم به من بچسبانند. واقعا اصلا به من چه که دیگران نان حلال می برند سر سفره یا نمی برند من مراقب بچه هایم باشم. در نتیجه برای اینکه کاملا این موضوع را در زندگیم حل کنم نام دختر این بنده خدا را از لیست کیسهای کاندید ازدواج پسرها حذف کردم. چون دلم نمی خواهد من و همسری که برای هر لقمه نان این زندگی زحمت کشیده ایم و شب بیداری کشیده ایم بچه هایمان در نهایت سر سفره هایی بروند که پول مشکوک در زندگیشان جریان دارد.

خدایا شکرت به خاطر آگاهی. به خاطر اینکه هستی و گاهی همین تلنگرها باعث می شود متوجه شوم شک کنم و بپرسم و به دانسته هایم اضافه کنم. باعث می شود تا با دقت بیشتری قدم بردارم. خدایا شکرت بابت این دنیای مجازی که راه یافتن به پاسخ سوالات را هم برایم هموار کرده. خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت سقف بالای سر. بابت غذای توی سفره و زندگی آرام این روزها. خدایا باش. دانا و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 16:9  توسط آدم چاق  | 

این دو روز اولین روزهای کاری رسمی سال 93 برای ما بود. ما که از بعد از مسافرت کار را در منزل شروع کرده بودیم و دیوانه وار این چند روز و شب مشغول بودیم تا بالاخره امروز صبح ساعت شش و بیست دقیقه صبح کارمان تمام شد. وقتی می گویم تمام یعنی تمام تمام. یعنی یک کار بی عیب و نقص حداقل از نظر خودم. می دانید همیشه وقتی کاری را تمام می کنم خودم واقفم که ایرادهایی دارد و از بس همیشه یک ددلاین برای کارها وجود دارد مجبور می شویم اگر ایرادها جزئی است به همان شکل ارسال کنیم برود. اما این کار واقعا دیگر چیزی نداشت که نیاز به چک کردن داشته باشد و برای بعد گذاشته باشم. این یکی را دانه دانه طبق برنامه انجام دادم و تیک زدم. خیالم راحت راحت است بابتش. صبح فرستادم رفت. خدا کند که نتیجه خوبی بدهد. ساعت ده از خانه زدم بیرون و خودم را که انگار کوه کنده باشم رساندم اداره. بیشتر از کار عید دیدنی داشتیم. هنوز یکی دو تا از بچه های تیم نیامده اند. همیشه همینطور است حتی اگر تعطیلات به جای 15 روز 30 روز شود. باز هم عده ای به بهانه های مختلف یکی دو روز زود می روند و یکی دو روز دیر می آیند. کی به کیه بگذار خوش باشند.
دیروز اولین کسی که دیدم منشی بود. کلی ذوق داشت. با یک جعبه شیرینی آمده بود. از همان دم در با تغییر قیافه اش فهمیدم که عروس شده. بوسیدمش و تبریک گفتم. خدارا شکر یکی دیگر هم علاوه بر دلاک عزیز به خانه بخت رفت این روزها روزهای شادی بود. امروز هم یکی دیگر از آقایان همکار که همسن من است بعد از سالها درمان در پژوهشگاه رویان خدا یک دختر سفید مثل برف بهش داده بود. با شیرینی آمد اداره.
عصر هم زود آمدم و از آنجاییکه همسر هم زود آمده بود امروز به خودم مرخصی دادم و رفتیم عید دیدنی. پسرها هم برای خودشان حسابی کلاس گذاشتند و جوجه سوخاری درست کردند با سیب زمینی سرخ کرده و صد البته طبق معمول تا بالاترین نقطه هود روغنی است. بدخلقی نکردم صندلی گذاشتم و با اسکاچ شروع به پاک کردن کردم که پسر کوچیکه آمد از دستم گرفت گفت بیا پایین با نیم متر قد رفتی اون بالا چیکار؟! می بینید اعتماد به نفس را تازه شاید چند ماهی باشد استخوان ترکانده و دارد قد می کشدها به من می گوید نیم متری!!! خوش به حال بیتا لااقل ازاین خفتها نمی کشد خخخخخخخخخخخخخ
دوتا خواهر زداده بزرگهای من خیلی علاقمندند که بروند خارج از کشور. مخصوصا پسره چند روز پیش که خانه ما بودند کلی با من صحبت کرد که چه کار کند که به هدفش نزدیک شود. 14 ساله است. دخترک هم 12 ساله. خلاصه کل کل داشتند. از بچه هایی که برای زندگیشان هدفهای معقول دارند خوشم می آید. جالب بود که راهکارهایی که پیشنهاد می دادند خیلی منطقی تر از برخی از دانشجویان کارشناسی ارشد الان است که من می بینم. مثلا پسر کوچیکه با پسر خواهرم می گفتند بیایید این سایت را ببینید برای بورسیه شرایطش را اینگونه نوشته و جالب اینکه خواهر زاده جان از پسر من اوضاع درک مطلب انگلیسی اش بهتر بود. اینجا بود که یاد گلوهه افتادم با پست آموزش زبان در سه سوت که می گفت من زبان را زندگی کردم تا یاد گرفتم این بچه دارد زبان را زندگی می کند به خاطر هدفش.
روزگار غریبی است. داماد محترم رفته اند ترکیه و ما امشب از طریق عکس و نقشه ای که با وایبر برایمان فرستاده متوجه می شویم که خواهرکمان امشب تنهاست و ای کاش یکی رفته بودیم پیشش. شاید هم یک توطئه خانوادگی بوده که ما خبر دار نشویم و نرویم پیشش خخخخخخخخخخخخ(می دانم که ینجا را می خواند و چند تا فحش آبدار برایم خصوصی می فرستند)
فردا یک جلسه مهم در یکی از شهرستانها دارم. خدا کند که نتیجه مطلوبی داشته باشد. حس انسان دوستی همسر را داشته باشید که وقتی فهمید می خواهم آن جاده را تنهایی بروم گفته نه خیر خودم باهات می آیم. تو آن منطقه را نمی شناسی خطرناک است. البته یکی از شهرستانهای استان سمنان است و راه زیادی هم نیست حالا چرا همسر انقدر ترس برشان داشته که کلی تلفن کاری کرد که فردا نمی رود سایت محل کارش همه چیز را رله کند، نمی دانم. البته خیلی هم بنده خوشحالم که یک مسافرت دوتایی میرویم ولو کاری و کوتاه در حد یک روز.

خدایا شکرت. بابت اینکه با یک روز تاخیر طبق برنامه کارهایم پیش رفت و تمام شد. خدایا جلسه فردا و پنج شنبه پر بار باشد و نتیجه بخش. هر چند می دانم که :
گر نگهدار من آن است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
خدایا کمک کن که کار جدیدی که دستم است خیلی زود نتیجه بدهد. دوستان برای دو نفر از دوستان که مشکلات حادی در زندگیشان دارند دعا کنید. خداوند دستهای غریبه ها را بهتر می بیند و دعاهایشان را زودتر مستجاب می کند. خدایا شکرت بابت همه چیز. خدایا بودنت را در ذره ذره وجودم حس می کنم و در قدرت حرکت، حرف زدن، استدلال، منطق و عقل و هوش و حواسی که به من دادی. امروز برای چند دقیقه اسم همکارم که سالهاست با هم کار می کنیم و مثل خواهریم و کلی درد دل می کنیم و سالهاست که وبلاگ نویس است و .... را کلا فراموش کردم. توی صورتش نگاه می کردم و می گفتم خانم چیزززز. بعد با خودم فکر کردم اگر این هوش و حواس را کلا خدا نمی داد چقدر دنیا بی معنی می شد. اصلا ما آدمها بدون حافظه چطور می خواستیم زندگی کنیم چطور می خواستیم کار یاد بگیریم چطور می خواستیم حتی شکار کردن و سیر کردن شکممان را حفظ کنیم. اصلا مفهوم حس گرسنگی را چطور می خواستیم به خاطر بسپاریم. وقتی به این نعمت خدا فکر می کردم اصلا انگار یک آن یکی محکم زد زیر گوشم که دیدی اصلا تا حالا متوجه این نعمت خدا نشده بودی؟! خدیا شکرت به خاطر قدرت حافظه. به خاطر حواس پنجگانه. به خاطر صدای کیبرد و قدرت انگشتان دست و به خاطر دوستان گل در این دنیای واقعی و مجازی بخ خصوص این آهنگ زیبا که امروز از وبلاگ یکی از دوستان دانلود کردم که حالم را حسابی خوش کرد. خدایا باش. مهربان، بخشنده، نزدیک، دوست داشتنی و عزیز. خدایا باشد مثل همیشه باش. خدایا عاشقتم به وحدانیتت قسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 0:44  توسط آدم چاق  | 

آخرین روز تعطیلات روز خبرهای خوش و انرژیهای مثبت بود. چند روزی بود که گردن و دستم درد می کرد. انقدر که روز سیزده به در از دعوت یکی از اقوام برای رفتن به باغشان انصراف دادیم و ماندیم در منزل و کنار شومینه روشن لم دادیم تا شاید گرمای مطبوع شومینه گردن درد ما را کمی بهبود بخشد. عصر همان روز رفتیم پارک تا کمی قدم بزنیم و صد البته بچه ها جوجه های آماده کرده را به سیخ بکشند. مثل پیرزنهای نود ساله پالتو پوشیدم و پتو پیچیدم دورم و نشستم یک گوشه ای. بچه ها هم با ذوق آتش درست کردند و ..... آقا هی این درد لعنتی بیشتر و بیشتر شد و من هی تحمل کردم و تحمل کردم تا بچه ها کمی از روز سیزده به در لذت ببرند. دو سه ساعتی که نشستیم ابرهای آسمان به دادم رسیدند و هوا کمی اخم کرد و اینها هم به بهانه اینکه الان باران می گیرد و هواشناسی عصر را همراه با بارندگی اعلام کرده است و ..... بساط را جمع کردند و برگشتیم. دیگر نزدیک خانه بود که از همسر خواستم مرا به یک داروخانه برساند. زنگ زدم به خواهر دکتر و ایشان با مسئول داروخانه صحبت کرد و چند آمپول خریدم و برگشتم خانه. خلاصه جایتان خالی که یک عدد آمپول خانواده(متاکاربامول که خیلی بزرگ است و باید در دو سرنگ پنج سیسی کشیده شود) نوش جان فرمودیم. دوباره خوابیدیم. حدود ساعت هفت بود که خاله جان و مادر جان با تلفنشان ما را از خواب بیدار کردند که هیات برقرار است و زنگ زدند شما را هم دعوت کردند. ما هم به همسر گفتیم و با هم رفتیم هیات در حالی که گردن مبارک کمی بهتر شده بود و می شد به چپ و راست چرخاند. بقیه آمپولها هم جیره شبمان بود.
اما دیروز و امروز سفت و سخت نشسیتم طبق برنامه تا کار را تمام کنیم. پسر بزرگه ادیت فنی کتاب را تمام کرد و بنده هم مقدمه مورد نظر را نوشتم. یک مقاله هم در دست ترجمه داشتم که تا نیمه تمام شد. صبح اول صبح خبر آزادی چهار مرزبان برایمان مسرت بخش بود. گویا با 34 نفر معاوضه شدند. از طرفی هم دلم غوغایی به پا بود بابت آن نوزادی که پدرش را ندید و آن زنی که در روزهای شیرین مادر شدنش دست نواز همسر می خواست ولی شوهرش به دست آنها کشته شده بودند. خدایا به داد دل این خانواده برس. به هر حال این خبر یک بعد خوب داشت و یک بعد بد. بعد خوبش زنده بودن چهار نفر دیگر بود و بعد بدش هم تایید شهید شدن آن گروهبان. خدایش بیامرزد و خداوند به خانواده محترمش صبر جمیل عطا کند.
امشب هم پدر و مادر محترم همسر به اتفاق خواهر شوهر و پسر عمه زا منزل ما شام دعوتند و بنده مشغول تهیه و تدارک بساط شام هستم.
خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت زنده ماندن چهار مرزبان جوان. بابت پایان کار کتاب. بابت سقف بالای سر و بابت نعمتی که در سفره مان قرار دادید. خدایا متشکرم. خدایا باش. همینکه باشی مطمئنم که که همه چیز رو به راه می شود. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 17:35  توسط آدم چاق  | 

آقا من اصلا خجالت نمی کشم بگویم یکی از خوشمزه ترین تفریحات بنده و خانواده دیدن کلاه قرمزی است. کوفته نخندید خخخخخخخ. توی شخصیتهایی که معرفی می کنند فکر کنم نوشته های بنده برای دوستان خواننده نقش آقای همساده را بازی می کند که تمام گرفتاریها و بدبختیهای زندگیش را با غش غش خنده تعریف میکنه. یعنی حداقل به آدمها این را یاد آوری میکنه که همیشه در تمام مسائل یک نکته مثبت هست که باید خودمان آن را دریابیم و حتی می توان همان نکته را هم با شوخی و خنده بازگو کرد که بقیه حداقل غصه دار نشوند.
این آقای ببخشید عزیزم فرزند لطفا هم که دیگر خودش پدیده ای است برای خودش با آن لباس فرم و سینی توی دستش همه را به اشتباه می اندازد که این آدم آماده به خدمت است ولی وقتی پای عمل به میان می آید آنقدر سوالهای صد من یک غاز سلسله ای راه می اندازد که طرف از کرده خودش پشیمان شود و اصلا خواسته اش را فراموش کند. خداییش شما یاد برخی ادارات دولتی ما نمی افتید. مخصوصا بانکها هنگام وام دادن. چند دفعه پیش آمده که رفتید پس از سالها حساب داشتن و گردش مالی و .... در یک شعبه درخواست وام داده اید یکی شبیه همین آقای ببخشید عزیزم جلوی شما سبز نشده و لیستی از سوالهای بی غرض و مرض جلوی شما نگذاشته که شما کلا یا پشیمان شده اید و یا تمام لیستها را بدون اینکه بخوانید امضاء کرده اید. یا مثلا چند بار رفته اید یک اداره دولتی و یک نفر با لبخند حاکی از همکاری جلوی شما نشسته و انقدر شما را برده و آورده که کلا عطای قضیه را به لقایش بخشیدید. برای من که خیلی پی آمده. خیلی زیاد. همان قضیه زندگی آبکی ما ایرانیهاست که چند پست قبل در موردش نوشتم و شباهت عجیبش به سریالهایمان.
طبق برنامه امروز قسمت ویرایش متن کتاب تمام می شود اگر خدا بخواهد و یاری کند. فردا روز استراحت است و احتمالا یک برنامه سیزده به در خواهیم داشت. هیچ یک از اعضای خانواده تهران تشریف ندارند و به دور دوم مسافرت رفته اند. به خاطر همین برنامه جمعی خانوادگی نداریم شاید خودمان برویم جایی دور بزنیم. از فردا هم باید بنشینم پا نوشتهای این متن ترجمه را سر و سامان دهم و فهرست منابع آن را کنترل کنم و تا پنج شنبه یک مقدمه خوب هم برایش بنویسم. امیدوارم که این کار به نتیجه خوب و دلخواه برسد.
خدایا این روزهای اول سال 93 را برای تمامی دوستان و خوانندگان این وبلاگ پر از آرامش قرار بده. دوستان برای یکی از خوانندگان وبلاگ که با مشکلی دست به گریبان است دعا کنید. بخصوص آنهایی که این روزها در حرم شاه هستند و روزیشان شده است. خدایا شکرت بابت این روزها و پیشرفت کار و همکاری پسر بزرگه. خدایا شکرت بابت ریتم آرام زندگی. خدایا شکرت بابت سلامتی، روحیه عالی، سقف بالای سر، مشغله های کاری و نان سر سفره. خدایا بابت جانی که به ماهیهای قرمز توی تنگ دادید تا با حرکات نرمشان به ما یاد آور زندگی باشند متشکرم. خدایا امروز داشتم به سبزه های عید نگاه میکردم به قصه رویش و زایش یک دانه به معجزه ای که هنوز من انسان نتوانستم آن را درک کنم. خدایا بابت جانی که به ما دادی متشکرم. خدایا باش. همینکه هستی شادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 14:39  توسط آدم چاق  | 

دوستان گلم سلام. هدیه خدا را در یابید که از آسمان سرازیر شده. من و همسر که حسابی خیس شدیم. هوا ملس است و ما هم بیرون بودیم و مثل دیوانه ها زیر باران دویدیم و حسابی خوش گذراندیم با این باران بهاری.
امشب شام منزل خواهرکمان دعوت بودیم. دیروز هم خواهر شوهر بازی بود و گردان خواهر شوهر ها و همسرانشان تشریف آوردند منزل ما. حالا حساب کنید با این بازار گرم دید و بازدید ها بنده مجبور بودم تا چه ساعتی از شب بیدار بمانم تا بتوانم طبق برنامه جلو برم. کار من با برنامه پیش می رود ولی پسر بزرگه که مسئولیت پیاده کردن روی سیستم را به عهده گرفته خیلی عقب است. احتمالا مجبور شوم پس از اتمام ویرایش روی کاغذ خودم بنشینم و کار را تمام کنم. به هر حال کل برنامه مرا این چند روزی کار و کار و کار و مهمان بازی تشکیل می داد و صد البته خواهرانه های خودمان.
مادر جان امروز از مشهد زنگ زد و خوشبختانه صحیح و سلامت رسیدند و زیارت رفته بودند. کلی لیست التماس دعا داشتم برایش.
امروز داشتم لیست وایبرم را نگاه می کردم دیدم برخی از دوستان عکسشان را با نو شدن سال عوض کرده اند و جالب اینکه برخی عکسهای بسیار خنده داری گذاشته بودند. برای تک تک کسانی که عکس قبلیشان قشنگ تر بود پیام گذاشتم البته با کمی چاشنی شوخی و خنده.
متاسفانه کاتریج پیرینترمان نیاز به شارژ دارد و امروز به زور تعداد صفحاتی که نیاز داشتم پرینت گرفتم. هر دفعه با خودم عهد می کنم که ایندفعه می ایستم کنار دست طرف یاد می گیرم که چطوری شارژ می کند ولی آخرش هر دفعه یک اتفاقی پیش می آید که نمی شود یاد بگیرم. اگر کسی هست که این کار را بلد باشد و به من آموزش دهد خیلی متشکر می شوم. اولا به من بگویند چه چیزی نیاز دارد و آن ماده سیاه رنگ (فکر کنم اسمش تونر باشد) چه مارکی خوب است و حدودا قیمتش چقدر است. دوم اینکه چطور باید کاتریج را شارژ کرد و این ماده سیاه رنگ را از کجا باید توی آن ریخت؟ آیا یاریگری هست؟!
خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت این حس و حال خوب بابت باران امشب. بابت خیس شدن زیر نعمتت. خدایا ای توانای قادر مطلق ای بخشنده و مهربان باش . مهربان و توانان و بخشنده و نزدیک. خدایا دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 0:13  توسط آدم چاق  | 

به نام خدا
عید خوش گذشت. جای همگی خالی. روز 29 اسفند آن خانم محترم خانه را حسابی برق انداخت و بعد هم با هم رفتیم حراجی. کلی باهم از دست این حراجیها خندیدیم. یک دوری با هم زدیم و مسیر را برگشتیم. خداییش جنسهایشان بد نبود. برای مادرم و مادر شوهرم عیدی خردیم. یک مانتو هم برای آن خانم محترم خریدیم خیلی به تنش می آمد. مادر زنگ زد و وقتی فهمید حراجی هستیم کلی سفارش شلوار کشی و .... داد گفت برای اداره خیلی خوب است. شب سال تحویل رفتیم منزل مادرجانمان و شام هم همانجا بودیم. مادرم کلی تدارک دیده بود. بعد از شام هم به اتفاق همسر و پسرها رفتیم منزل پدرشوهر عید دیدنی که توفیق شد خواهر شوهر کوچیکه را هم دیدیم.
روز اول عید هم خانه بودیم و مهمان داری می کردیم و پذیرایی و ..... چمدانها را عصر همان روز بستیم و رفتیم مسافرت. هرچند هوا کمی سرد بود و کمی هم این کهنه درد عفونت مجاری اذیت می کرد و ..... ولی دور هم بودن و بگو بخند و بازی و شوخی همراه با 14 نفر از اعضای خانواده خیلی خوب بود. کلی با پسر کوچیکه این چند روز تنیس بازی کردم.خداییش بازیش خیلی خوب شده ولی هنوز من ازش می برم. البته هرکی باهام بازی کرد ازش بردم. مردها هم هر روز برنامه استخر و اسب سواری و تیراندازی داشتند. یک روزهم بچه ها رفتند شهر بازی که من و پسر بزرگه و همسر نرفتیم و رفتیم بازار ترشی فروشیهای آن منطقه. یک قاشق تست و یک ظرف کوچک گرفتیم دستمان از اول تا آخر بازار هر نوع ترشی تند و غیر تند و ترشک و ... بود تست کردیم. البته کلی هم ترشی خریدیم. اصلا همه سفر یک طرف این قسمت سفر یک طرف انقدر به من و پسر بزرگه خوش گذشت و انقدر که خندیدیم به خصوص وقتی یک ترشی تند را امتحان می کردیم قیافه هردویمان دیدنی بود. الان کاملا معلوم شد که من چقدر ترشی خورم و اصلا در این مورد چقدر شکمو خخخخخخخخخ
روز برگشت هم به دعوت خواهر شوهر بزرگه که اعلام کرد در ویلای مشترکشان در شمال به سر می برند سر خر را کج کردیم رفتیم شمال و یک روز هم مهمان آنها بودیم. کلی هم با دوستان لب دریا والیبال بازی کردیم و اصلا هم کم نیاوردیم فقط چند باری با اجازه بسان کوفته قل قلی پریدیم هوا که توپ را بگیریم خوردیم زمین که ناقابل کمرد درد و گردن درد تا همین امروز دست از سر ما بر نداشته است. چهارشنبه عصر همه سر زندگی خودمان بودیم. یکی دو جا عید دیدنی رفتیم و از صبح پنج شنبه شروع کردیم به کار و برنامه روتین زندگی. بنده فرصت را غنیمت دیدم نشستم دارم کتابی که سه ماه است ترجمه کردیم ویرایش می کنم. خوشبختانه سرعتم بد نیست. پسر بزرگه هم مسئولیت پیاده سازی ویرایشها را روی سسیستم به عهده گرفته به خاطر همین از دیروز تا حالا یک چهارم کار تمام شده است. امسال هم مثل هر سال اول برنامه های بلند مدت را نوشتم و برنامه ماهانه را مشخص کردم و می دانم تا آخر این هفته دو تا کار را باید تمام کنم اول ویرایش و دوم هم یک پروپزال که از قبل از عید برایش داده جمع کردم بودم سر و سامان دهم. امیدوارم که امسال بتوانم یکی دو تا قرار داد ببندم تا بچه های پروژه ای که روی پروژه های شخصی ام کار می کنند و استخدام نیستند بیکار نشوند و مجبور نشوم عذرشان را بخواهم. یکی از پروژه ها تا شهریور ادامه دارد و فعلا دلم کمی آرام است.
همسر هم یک کاری را از پارسال در دست دارد که امیدوارم امسال به نتیجه خوبی برساند.
عید آرامی بود. خدارا شکر که امسال بر خلاف سال گذشته آرام شروع شد. مادرم فردا صبح عازم مشهد است. دلم پرواز می کند برای دیارش ولی نمی شود که برویم. خدایا نمی دانم چه حکمتی است که دقیقا یک سال است نشد که به زیارت شاه برویم هرچه زودتر روزیمان قرار بده.
خدایا شکر بابت همه چیز، بابت چشمهای مادر و مادر شوهر که از خوشحالی برق می زد و می شد رضایت را در آنها دید. خدایا شکر بابت چشمها و گوشهای سالمی که به ما دادی تا بتوانیم طبیعت زنده ات را ببینیم و صدایش را بشنویم. خدایا شکر بابت بچه های سالم، خانواده مهربان و تدبیر همسر. خدایا شکرت بابت سال جدید و این یعنی ما را لایق دانستی که یکسال دیگر از آفریده هایت لذت ببریم. خدایا بابت داده ها و نداده ها و گرفته هایت شکر. خدایا باش توانا، دانا و بخشنده و مارا از بخشش بخشندگان دیگر بی نیاز کن.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 14:32  توسط آدم چاق  | 

بالاخره صبح ساعت 6 کار گزارش پروژه تمام شد و فرستادم رفت. بعد هم سرم را گذاشتم روی بالش طوری که انگار اصلا زنده نبودم. صبح با صدای زنگ در خانه از خواب بیدار شدم. آن خانم محترم طبق قرار آمده بود تا زندگی آشفته مرا در این روز پایانی سر و سامان دهد. یک احساس سبکی عجیبی دارم. دارم فکر می کنم که تمام شد! بالاخره این پروژه شب عیدی ما هم تمام شد. تمام فشارهای قبل از عید تمام شد. یک سال دیگر هم تمام شد.خانه تکانی تمام شد. برنامه امسال ما هم تمام شد. نشستم دارم حساب کتاب می کنم می بینم که کلی از بدهی هایمان طبق برنامه بالاخره تمام شد. اینکه یک قدم به برنامه های آینده مان نزدیکتر شدیم به برنامه های آتی و کلان زندگیمان.
امسال با تمام سختیها و گرفتاریها و خوشیها و شادیها و مسافرتها و .... تمام شد.
باید به فکر شروع دوباره بود. به فکر قراری که با خودمان گذاشتیم تا هر سال بهتر از سال قبل زندگی کنیم. عهدی که با خدا بستیم تا هر سال بهتر از سال قبل حواسمان بهش باشد و بندگی کنیم. باید به فکر آینده بود و یک برنامه ریزی جدید. از صبح نشتم و سر رسید سال 92 را گذاشتم جلویم و تمام چیزهایی که تمام شد را یک تیک قرمز خوشگل زدم کنارش. خوب برخی چیزها مانده بود. زندگی در جریان است و ادامه دارد انتقال یافت به سر رسید قرمز آجری خوشگل و جدید سال 93.
امسال هم گذشت و من هنوز توی این فکرم که کفه ترازویم به کدام سمت سنگینی می کند. من بهتر شده ام یا ضعیفتر شده ام. واقعیت این است که در سال 92 من از همه جهت احساس بهبود می کنم. از وضعیت سلامتی و تلاش برای ارتقاء آن. از تلاش برای بهبود وضعیت ظاهر و چهره . از بهبود وضعیت علمی و شغلی و از همه مهمتر به جهت تلاش برای اینکه آدم بهتری باشم. در مورد اینکه همسر بهتری بودم و یا مادر بهتری باید همسر و بچه هایم نظر دهند ولی امسال تلاش کردم که خانه ای مرتب تر از سالهای قبل داشته باشم. هر چند گاهی اوقات کلا مجبور می شدم این قسمت را فراموش کنم ولی باز هم تعداد روزهای آشفته خانه ما شاید به تعداد انگشتهای یک دست هم نمی رسید و نقش این خانم مهربان در تحقق این امر بسیار موثر بود. خدا خیرش دهد واقعا دوستش دارم.
پسرها دیروز رفتند خرید و وسایل سفره هفت سین خریدند و یکی دو تا تکه لباسی که لازم داشتند. پسر بزرگه هم یک کار برای تعطیلات عید گرفته که احتمالا چند روزی که خانه هستیم مشغول انجام آن است. خوشحال بود. جدیدا احساس می کنم خجالت می کشد از ما پول بگیرد و افتاده توی پول درآوردن. چند وقت پیش که داشتم مبلغی به او می دادم به عنوان پول توجیبی ازش عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید ما پدر و مادر خوبی نیستم که انقدر تو مضیقه قرار گرفتی. جواب داد شما من را ببخشید که توی این سن هنوز دارم از شما پول می گیرم. مامان جان حلالم کنید. از یک طرف دلم سوخت برای پسرم و از یک سمت خوشحال شدم که درک و مسئولیت پذیریش انقدر هست که متوجه موقعیت خودش باشد. اینکه مشخصا عاقل تر از سالهای قبل و برخی بچه های دور و بر شده که چنین حرفی می زند.
پسر کوچیکه عملا از چهارشنبه سوری تا کنون غیر از شیطانی کردن و آتش سوزاندن کار دیگری نکرده است. البته از حق نگذریم دیشب دو تا برادری یک قورمه سبزی خوشمزه هم پختند که من بتوانم به کارهایم برسم. عطرش تمام ساختمان را پر کرده بود که هیچ من آدم چاق را هم هی گرسنه و گرسنه تر می کرد در حدی که دیگر داشتم ضعف می رفتم و طاقت از کف داده بودم.
سفره هفت سین چیده شده و امروز خانم محترم داشت به شوخی نگاهی به سبزه عیدی که پسر بزرگه گذاشته بود می انداخت و می گفت خانم چاق پسرت با این مهارت در کشاورزی باید برود اداره کشاورزی وام میلیاردی بگیرد خخخخخخخخخخ کلی از این مزاحش خندیدیم.
امشب شام پس از سال تحویل منزل مادرم هستیم. پسرها رفتند تا در خانه تکانی کمکش کنند و برایش بالای کابینت و لوستر و .... را تمیز کنند. کمی هم میوه خریده بودند که توی انباری بود بردند.
اگر فرصت شد عصر به حراجی یک سری می زنم تا خورده ریزهای مورد نیاز خودم را بخرم. این حراجی ساعات پایانی سال را از دست ندهید. من تهیه ارزان اجناس با کیفیت متوسط و خوب را نوعی سلیقه برای خانمها می دانم البته به شرطی که زیاده روی نباشد و در حد نیاز باشد. پیشنهاد می کنم ابتدا عابر بانک و پولهای اضافه را خانه بگذارید و مبلغی که قصد دارید برای این کار در نظر بگیرید با خود ببرید. بعد هم یک مسیری از حراجیها را در نظر بگیرید و اول ابتدا تا انتهای آن مسیر را بروید و دوباره برگردید و بهترین مورد را خرید کنید از خرید کردن از اولین کیسی که دیدید خود داری کنید که پشیمان نشوید.
برایتان سالی خوش، پر از شادی، پر از سلامتی  ، پر از عشق و محبت و از همه جذابتر  سالی پر از پول  آرزو می کنم. هنگام تحویل سال اگر دستتان به آسمان دراز بود و آن آیه معروف را خواندید مرا هم به یاد آورید و برایم دعا کنید. ثروت من دوستانی هستند که با یادشان لبخندی از محبت بر لبانم می نشیند، دوستانی که هیچ حصاری گرمای وجودشان را از من دور نمی کند حتی این دیوارهای مجازی.
دوستان عزیز آخرین روز اسفند است و وقت کوچ کردن به سال جدید. وقت بخشیدن و زدودن گرد و غبارها از دل. پس مرا ببخشید اگر با کلامی در این وبلاگ ترکی بر دلتان انداختم.

خدایا شکرت بابت این دنیای مجازی که دوستان زیادی را نصیب من کرد. خدایا شکرت بابت آنچه از این دوستان یاد گرفتم. خدیا شکرت بابت امسال که سلامتی در آن نقش خوبی داشت. پس خدایا شکر بابت سلامتی، بابت فرزندان، بابت همسر، بابت دستها و پاها و عقل و هوشی که در اختیارم قرار دادی تا بتوانم زندگی برای خودم بسازم. خدیا شکرت بابت سقف بالای سر، شغل و آینده نگری، خدایا می دانم که هستی و من هم هستم و به عهدم وفا می کنم همانطور که خواسته بودی. من تلاشم را می کنم. خدایا نگاهت را از ما بر ندار و دستت را از ما رها نکن. خدایا باش، مهربانتر از همیشه، تواناتر از همیشه، بخشنده تر از همیشه و روزی رسانتر از همیشه و ستار العیوب تر از همیشه که این حسن آخریت برای همه ما نعمتی است که می توانیم زندگی کنیم. خدایا باش همینکه هستی لذت زندگی برایم چند برابر است. خدایا امسال را برای تمامی دوستانی که هستند و نیستند و می شنوند و می خوانند سالی خوب و خوش قرار بده که همین خوب و خوش برای هر کس قرار دادی است. خدایا سال جدید سال وفای به عهدی است که با هم داشتیم، سال اتفاقاتی که در انتظارش هستم پس باش و همراهیم کن تا هیچ وقت احساس تنهایی نکنم. خدیا شکرت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 11:36  توسط آدم چاق  | 

با همه دوندگیهای شب عیدی بالاخره پریشب تا صبح نشستیم و کار را انجام دادیم و ساعت 5:20 دقیقه صبح موفق شدیم که مقاله مورد نظر را اصلاح کنم و بر روی سایت مورد نظر بارگذاری کنیم. دیروز و امروز هم نشستیم سر وقت گزارش پروژه. حق الزحمه همکاراها پرداخت شد و بیش از نیمی از همکاران امروز تعطیل کرده اند و رفته اند. فکر می کنم اگر امشب تا صبح بنشینم تا فردا عصر کار تمام شود و شب عیدی با خیال راحت به خودم و زندگیم برسم. مامان شب عید شام دعوتمان کرده در نتیجه از پختن سبزی پلو با ماهی معاف شدم و می توانم با فراغ بال کار پروژه را تمام کنم.
دیشب دور و بر ما یک میدان جنگ واقعی بود. شلوغ پلوغ و صداهایی که از صدای انفجار فوگاز بیشتر بود. بدترینش هم ساعت دو شب منفجر شد که کل ساختمان و شیشه های ساختمانمان لرزید و من هراسان از خاطرات دوران جنگ از خواب پریدم و تیر کشیدن سر همان و تهوع و درد معده و ..... دیگر تا خود صبح نشد که چشم روی هم بگذارم. واقعا فکر کردم یکی از ساختمانهای اطراف ترکیده. وقتی اوضاعم به ریخت پسر بزرگه می گفت چندتا جوان داشتند سر و صدا می کردند و بعد از انداختن این بمب عجیب  فرار کردند.
دیشب علاوه بر تمام اتفاقاتی که هر سال می افتاد دوتا مامور نیروی انتظامی هم زخمی شدند و 382 نفر هم راهی بیمارستانهای مختلف شدند با جراحتهای چهارشنبه سوزی.
دیشب بچه های همسایه ها آمده بودند قاشق زنی و ما هم کمی تافی و آجیل توی کاسه هایشان ریختیم. همسایه های دیگر هم سر کوچه آتش روشن کرده بودند. امسال از این فانوسهایی که زیرش نمی دانم چی روشن می کردند خیلی قشنگ بود. امیدوارم که باعث آتش سوزی نشود. پیر بزرگه و خواهرجان و بچه ها رفتند خارج از شهر و آتش روشن کردند و کلی بهشان خوش گذشته بود. البته این کار هر سال ماست که به خارج از شهر می رویم و بعد هم با یک دبه آب آتش و زغالها را کاملا خاموش می کنیم و بر می گردیم.
خلاصه چهارشنبه سوری هم تمام شد. یک مراسم هم داشتیم که ولیمه دو حاجی بسیار جوان بود. سر جمع خوش گذشت.
عیدی آبدارچی و نگهبان و منشی را هم دادم و حساب کتاب کردم ببینم چقدر باید برای عیدی خواهر زاده ها و کوچولوهای خانواده همسر کنار بگذارم. اول صبحی مبلغی از حسابم مسدود شده. گوشی را برداشتم و صحبت کردیم دیدم واقعا مشکل دارد. قرار شد. میزان باقیمانده بدهیمان تقریبا برابر است. در نتیجه قرار شد بنده هم اقساطم را پرداخت نکنم تا از حساب ایشان دو سه ماه دیگر کسر شود و در واقع یک بده بستان اتفاق افتاد. هرچند اینجوری شب عیدی دست و بالم کمی خالی می شود ولی خوب به جایش تا آخر این وام از بانک رفتن برای پرداخت اقساط معاف شدم می ماند مبلغی که معمولا بانکها برای حق وصول مطالبات آخر سر دریافت می کنند که امیدوارم زیاد نشود.

مسابقه وبلاگی هم تمام شد و بنده با 91 رای پنجم شدم. از همه دوستانی که زحمت کشیدند و رای دادند واقعا متشکرم. احساس دوست داشته شدن برای همه لذت بخش است و برای من هم همینطور است. خدارا شکر.

خدایا شکرت بابت اینکه این چهارشنبه سوری هم خوش گذشت. خداوندا لطفا لطفا لطفا به بچه هایی که دیشب آسیب دیدند رحم کن و کمکشان کن که زوتر سلامتیشان را بدست آورند. خدایا همه ما را به راه راست هدایت فرما از جمله بچه هایی که دیشب چنان بمبی را ترکاندند. خداوندا از اینکه هستی و پشتیبانی متشکرم. خدارا شکر که من اینهمه دوست واقعی و مجازی خوب دارم. خدایا باش. مهربان و توانان و نزدیک و بخشنده و بی نیازتر از همیشه و از بینیازیت به ما نیز ارزانی دار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 11:5  توسط آدم چاق  | 

شما هم می دانید گاهی باید انقدر پشت سر هم حرص بخوری و حرص بخوری تا قدر عافیت بدانی. شما هم می دانید که گاهی هر چیزی برای آدم اعصاب خورد کن می شود. شما هم می دانید که انگار یکی هر روز از یکی حقوق می گیرد که روی مغز بنده و شما پاتیناژ بازی کند. من که می دانم آیا شما هم می دانید.

حکایت این روزهای بنده حکایتهای بی ربطی است در حد ارتباط هواپیما و یخ. حکایت کارهای شب عید و فشارهای عصبی پشت سر هم و مشکلات مجدد معده آنهم بعد از یکسال و اندی و فشارهای طرف قراردادت برای تحویل دادن کار تا روز 29 اسفند! فکر کنید قرار است روز عید چه اتفاق شاقی بی افتد که ایشان حتما تا ساعت 12 شب 29 اسفند کار را می خواهند و الا مشمول عدم تحویل در زمان مقرر شده و به صورت روزشمار جریمه می خوریم. توی این گیر و دار یکی دیگر از مقالات بنده هم از داوری برگشته و مدیر داخلی مجله وطنیمان هم زنگ زده که خانم چاق اگر تا صبح نفرستید برای شماره بهار نمی توانیم تو نوبت چاپ قرار دهیم! چرا؟ چون من فردا می روم مسافرت و فقط دو ساعت سرکار هستم و توی این دوساعت می توانم برای ویرایش بفرستم وگرنه باید از لیست شماره بهارمان حذف شود.

در این گیر و دار وقت آرایشگاه هم داری و شب عید هم که موقع بره کشان آرایشگرهاست. کلی پول و  وقت با ارزشت در این مکانها به باد فنا می رود  و با اعصاب خورد تر بر می گردید منزل.

دوست جان زنگ می زند و دلداری می دهد. همه تلاش می کنند که آرام باشی ولی مگر می شود. هرچه هم که برنامه ریزی کرده باشی به قول یکی از خوانندگان قورباغه که خوب است اینها مثل خرچنگ تمام گلویت را جر می دهند تا قورتشان بدهی.

فشارهای عصبی و یک ناپرهیزی اوضاع معده ات را حسابی به هم میریزد و ......

در تمام این گیر و دار فقط به این فکر می کنی که هست همانی که باید باشد. که خدارا شکر همسر آرام است و با آرامش تلاشهای تو را نظاره می کند و سعی می کند در این روزهایی که کمتر کار دارد باری از دوش تو بردارد و حداقل با انجام برخی کارها به داد تو برسد. خدارا شکر خانه مرتب است. داروها را به لطف همسر جان می خوریم و به لطف پسرها امروز یک سوپ کاملا صاف شده میل نمودیم تا به توصیه پزشک محترم اوضاع معده تا چند روز دیگر بهبود یابد. شاید من تنها کسی باشم که از خدا می خواهم که 24 ساعت 48 ساعت بشود تا من بتوانم این کارها را به موقع انجام دهم.

خدایا شکرت به خاطر همه چیز. خدایا از اینکه هستی متشکرم. خدایا باش، مهربان و توانا و نزدیک.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 4:26  توسط آدم چاق  | 

هزارتا دلیل می تواند وجود داشته باشد که یک آدم قاطی کند. و فقط یک دلیل برای یک آدم کافی است که شاکر باشد. اینکه روز جمعه فقط به ختم رفتن گذشت و تو مسیر برگشت به طور شگفت انگیزی از یک هوای کاملا آفتابی و ملس وارد یک هوای کاملا برفی شدیم به طوری که حتی نیم قدمی خودمان را هم نمی دیدیم بماند. اینکه توی مسجد جا نبود و بنده یک جای نسبتا سرد نشسته بودم و نتیجه اش شب عفونت مجدد مجاری شد و درد و ... بماند. اینکه صبح اول صبح با یک پیامک آزار دهنده کلا اعصابت خورد و خاکشیر می شود بماند. اینکه این آخر سالی ناظر محترم حسابی روی اعصابمان پاتیناژ بازی میکند و ما را هر  روز می کشاند به اداره نیمه تعطیل بماند. اوضاع دندان پسر بزرگه به عصب کشی کشید و  هرچه از یک ماه پیش بهش گفتم پاشو برو دندان پزشکی تا هزینه اش زیاد نشده پشت گوش انداخت تازه این هفته یخش باز شد و در حالی که دندان دیگر به عصب رسیده بود و هزینه ای گزاف روی دستمان گذاشته شب عیدی بماند. تازه این حکایت بنده است که دندانپزشک فامیل است و بنده نسیه و چکی هزینه می دهم خدا به داد خلق الله برسد. بماند که هزینه گاز ساختمان آنقدر زیاد آمد که به اندازه سه ماه یارانه همه اعضای ساختمان باید یکجا فقط پول گاز پرداخت کنیم. حکایت کاسه لیسان اداره که از هر فرصتی برای زیرپاکشی هم و سو استفاده های کلی و جزئی استفاده می کنند بماند.
اما فقط یک خبر خوشحال کننده امروز عصر توانست اعصابم را آرام کند. نه برای خودم فقط و فقط برای کارمندان زیر دستم بالاخص آن کارمند آقایی که متاهل هم هست و چشم زن و بچه اش شب عیدی به دستش بود که آنها هم از شادی و ولوله خرید شب عید لذت ببرند. بالاخره چک لعنتی پروژه اداره به دستمان رسید و فردا بچه ها با لبی خندان به خانه می روند. همین یک خبر باعث شد که سر بر آستانش بسایم و سجده شکر به جا آورم که امسال هم مثل سالهای قبل شرمنده بندگان خدا نشدم.

الهی شکر. خداوندا به برکت بخشش خود، بنده و تمام خوانندگان و دوستان را از بخشندگان بی نیاز گردان.

پ ن -دلاک عزیز و دوستانی که ایشان را در این کار بسیار زیبا همراهی کردید من به سهم خودم از شما بسیار سپاسگزارم و خدارا بابت داشتن شما ها شکر می کنم. امیدوارم که خیر و برکت این کار در زندگی شما آنقدر جاری باشد که هیچگاه ازش کم نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 2:17  توسط آدم چاق  | 

امروز صبح با صدای همسرجان که به دنبال شلوارهایش می گشت بیدار شدم. خانم این شلوارهای تمیز بنده کجاست هرچه می گردم نیست. کمی فکر کردم یادم آمد آن روزی که لباسها را اتو کرده بودیم همسر روی یک چوب کار توی کمد آویزان کرده. همان حالت خواب و بیدار گفتم همانجا آویزان است بگرد پیدا می کنی. خلاصه انقدر گشت و غر زد که دیرم شده و .... در نهایت از جایمان بلند شدیم  در حالی که جمله معروف خودمان را می گفتیم «مردها اصولا کور هستند» رفتیم تا برایش پیدا کنیم. اما نبود. انگار کوری به بنده نیز سرایت کرده بود. هرچه گشتم نبود که نبود. آخرش هم همسر همان شلوارش را دوباره پوشید و رفت. کلا خواب صبح یک روز تعطیل کوفتمان شد و دیگر خوابمان نبرد. با خودم فکر کردم یک موجودی از کارتم بگیرم ببینم پول بچه ها را ریخته اند یا خیر. هرچه توی کیفم گشتم نبود که نبود. تمام کیف و کارتها و کیف لب تاپ و ... را زیر و رو کردم و ریختم روی میز ولی نبود که نبود. خلاصه یادم آمد که آخرین بار جلوی ای تی ام از کیفم در آوردم احتمالا همانجا جا گذاشته بودم. آقا انگار برق گرفتم. چون یادم آمد پشت سرم هم کسی بود. حالا هزارتا فکر زد به سرم که اگر رمز را همانجا عوض کرده باشد و ... چه. خلاصه گشتم شماره کارتم را که برای کسی اس کرده بودم پیدا کردم و موجودی گرفتم. پول توی حساب آمده بود. عزمم را جزم کردم تا بروم بانک که یک مسیر بسیار دوری است. ساعت شش از خانه زدم بیرون هوا صاف و آفتابی بود. وقتی از مترو پیاده شدم رگبار بهاری خیس آبم کرد. از پله های که آمدم بیرون دیدم توی صندوق پستیمان نامه هست. برداشتم دوباره برق گرفتم. بله یکی از کسانی که ضامنش شده بودم قسط نداده بود از بانک نامه آمده بود. پسر بزرگه را صدا کردم و گفتم که پی گیری کند. راه افتادم سمت مترو وسط پیاده رو یک هواکش برج مانند مترو وجود دارد. خواستم از یک طرفش رد شوم دیدم یک سگ بزرگ قد گوساله با قلاده قرمز رنگ دارد می آید. راهم را کج کردم و در حالی که عقب را نگاه می کردم که سگه به دنبالم نیاید یکهو برگشتم دیدم وسط این شهر متمدن یک سگ دیگر لنگه همان بی قلاده جلویم سبز شد. آقا آنچنان جیغی کشیدم و ترسیدم که بدنم شل شد و نزدیک بود بخورم زمین یک آقایی بنده خدا بازویم را گرفت و نشاندم روی جدول تا حالم جا بیاید. آخه چه بگوید آدم سگ وسط شهر آنهم به این گنده ای چه می کند. فهمیدم  برای کارگاه ساختمانی شب ولشان می کنند. آخرش هم رفتم سوار مترو شوم انقدر اعصابم به هم ریخته بود و تو فکر بودم حواسم نبود صبر کنم اول پیاده شوند بعد سوار شوم با اینکه یکنفر هم بیشتر قصد پیاده شدن نداشت رفتم تو آنچنان زنک پاچه ما را گرفت و داد زد که کلا همان یک ارزن اعصاب هم که برایمان مانده بود در این تمدن شهری به باد فنا رفت. خدا پدر کارمند بانک را بیامرزد که وقتی بنده موش آبکشیده را پشت در دید در را پنج دقیقه زودتر باز کرد و کارم را انجام داد. یک کارت جدید صادر کرد و کارت قبلی را سوزاند.
وقتی برگشتم خانه ساعت 8:45 بود و آن خانم محترم آمده بود که کارهای باقیمانده از خانه تکانی را انجام دهد. تا کنون که در خدمت شما هستم خانه مثل دسته گل شده و به حمد الله خانه تکانی تمام شده است. نکته جالب اینکه شلوارها همان جلوی چشممان بود ما ندیده بودیم. واقعا من کور شده ام و یا مثل مردها دور را فقط می بینم؟!!
خدایا شکرت بابت همه چیزهایی که دادی و ندادی و گرفتی. بابت اینکه اتفاقات امروز هم به خیر گذشت و تا حدی حل شد.
معلم می گفت: جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کنید. اما نمی دانست بعضی جاهای خالی هیچ گاه پر نمی شوند! پنجشنبه آخر سال است. شادی روح تمام کسانی که جایشان را هیچکس نمی تواند پر کند فاتحه ای قرائت بفرمایید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 17:39  توسط آدم چاق  | 

من بر خلاف بسیاری از دوستان که سریالهای ایرانی را آبکی می بینند و نقد می کنند و .... که البته قابل نقد هم هستند آنها را آبکی نمی بینم. واقعیت این است که زندگی ما ایرانی ها به همان اندازه سریالهایمان آبکی است. آخر چه چیز جدی غیر از مرگ وجود دارد که آنهم خیلی شوخی شده. طرف می رود جاده تقی به توقی می خورد می میرد. طرف مریض می شود برای درمانش اگر پول به اندازه نداشته باشی خیلی راحت می گویند مُرد داروها تحریم است. واقعیت این است که من فکر می کردم شاید در این سالها که من زندگی می کنم وضعیت اینطوریست در حالی که خیر از قدیم و از اول اینطوری بوده و هست.

باید از آقای مسعود جعفری جوزانی نویسنده و کارگردان در چشم باد تشکر کنیم بابت ساختن این سریال . به خاطر اینکه که حداقل مطالب تاریخی مهمی را  به زیبایی انتقال داد تا یکی مثل بنده شیر فهم که خوب است خر فهم شدیم که هر وقت مشکلی برای این مملکت پیش آمده اگر از متن مردم گروههای مختلف دست به کار نمی شدند کلا باید تا کنون نسل ما ایرانی ها منقرض می شد! جان خودم راست می گویم. فکر کنید آنقدر قشنگ دوره اشغال توسط متفقین در جنگ جهانی را به تصویر کشیدند که بنده کاملا برایم جا افتاد که اشغال یعنی چه. چرا کسانی مثل مادر من هنوز هم که هنوزه مواد خوراکی مثل خشکبار و شوینده ها را سالانه می خرند و انبار می کنند. از بس که به هیچ چیز این مملکت نمی توانند اعتماد داشته باشند و می دانند باید به موقع خودشان چاره سر خودشان رابکنند. می بینید چقدر آبکی است زندگیمان و حتی استراتژیهای زندگیمان و مهارتهایمان. آنوقت دلمان می خواهد از این همه آبکی بازی در زندگی چه مملکت گل و بلبلی داشته باشیم. نه خداییش! یک دیالگش که خیلی جالب بود. وقتی پارسا پیروز فر در نقش بیژن ایرانی می گفت می بینی مردم چطور توی خیابانها و ... شعار می دهند و کشته می شوند و عراق حمله کرده و جنگ است و .... اینها همه اش یک روی قضیه است اصل قضیه این است که یک عده پشت سر معامله می کنند معامله معامله معامله و در نهایت سر همین مردم که در خیابانند بی کلاه می ماند. خداییش باید با آب طلا نوشت. بیخیال آقا جان تا اینجا را هم زیادی نوشتیم برویم تا در وبمان را گل نگرفتند.

همایش هم مثل همه همایشها با تشریفات و کلی بگیر و ببند شروع شد و با حمله به میز پذیرایی تمام شد!! جدا می گویم. چون وقتی بنده بعد از چند وقت یکی از مدیران ارشد مملکتی را دیدم و توانستم خفتش کنم و یک مشکلی را پی گیری کنم وقتی برگشتم توی لابی فقط با میزهای غارت شده مواجه شدم اینکه می گویم کلا 12 دقیقه طول کشیده بود. تازه این وضعیت اهل علم است حساب بقیه را خودتان دودوتا چهارتا کنید.

خدایا شکرت بابت همه چیزها. خدایا در این روزهای پایانی سال برای تمامی دوستان خیر و برکت و آرامش عطا کن. خدایا به برکت بخشش خود ما را از بخشندگان بی نیاز گردان.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 17:52  توسط آدم چاق  | 

این روزها کار بود و کار و کار. می توان گفت که خانه تکانی و فشار کاری آخر سال و سفر به شهرستان و .... با هم در آمیخته بود. امسال برخلاف سال گذشته هیچیک از پروژههایمان پول نشد. نه اینکه به قرارداد نرسیده باشد به خاطر مسائل مالی برخی سازمانها که کارفرمای پروژه هایمان بودند نه پروژه های اداره و نه پروژه های شخصی خودم نقد نشدند. یکی از کارها تحویل شد به امید اینکه چکش را قبل از عید بگیرم و حداقل حق الزحمه همکاران پروژه ای که شب عیدی چشمشان به دست ما بود را بدهیم ولی نشد. مقداری قرض کردم و علی الحساب به همکاران پروژه شخصی دادم ولی در مورد همکاران پروژه های اداره کاری نتوانستم بکنم بنا به هزار و یک دلیل قوانین و مقررات اداری و بروکراسیها و ... احساس بدی دارم. هرچه تلاش کردم مشت بر سندان کوبید بود و بس. تجربه به من ثابت کرده بود که سالهایی که انتخابات برگزار می شود همین وضع است ولی فکر می کردم امسال متفاوت باشد ولی نبود. همان حکایت قدیمی  سال به سال دریغ از پارسال است. امیدوارم که حداقل تا هفته آینده گشایشی شود.
سفر اجباری آخر هفته گذشته و این هفته هم که قرار است برویم حکایت سالروز فوت دو نفر از بستگان است که سال گذشته در تعطیلات عید فوت شده بودند اقوامشان درایت به خرج داده و ختم سالگردشان را قبل از عید برگزار می کنند تا اقوام و آشنایان از عزا در بیایند و بروند به زندگیشان برسند. خدایا سال 93 را احس الحال قرار بده و ما را نیز در این ایام باقیمانده شرمنده همکارانمان نکن.
از همه اینها گذشته طی این دو روز خوشبختانه خبرهای خوبی از نظر پیشرفت شغلی به دستم رسید که دلم نیامد در بین این همه غرغرهایم شما را هم شریک این قضیه نکنم. اصلا فکر نکنید که من رئیس و این حرفها شده باشم. هیچ چیز به اندازه پذیرش یک مقاله آی اس آی در یک مجله بسیار معروف و معتبر بین المللی برایم شیرین و لذت بخش نیست در این روزگار. امیدوارم که خداوند بتواند سال آینده را سال آرامش و حال خوش برایم قرار دهد.
هنوز خرید نرفته ایم. هنوز خانه تکانی تمام نشده و تا پنج شنبه کار دارد با این وقت اندک من. یکی از کارفرمایان پروژه هایم هم حسابی فشار می آورد که تا آخر هفته کار را تحویل دهم و از این طرف فردا هم در یک همایش قرار است سخنرانی کنیم. خلاصه همه چیز حسابی شیر تو شیر شده است. خدا به خیر بگذراند.
خداوندا من اولین امیدواری نیستم که به سوی تو راه می افتم و تو به او رحم می کنی در حالی که حقش نبوده. خدایا اولین نیازمندی نیستم که التماس می کنم و تو به او لطف می کنی در حالی که حقش نبوده که به او لطف کنی، به سویت که می آیم و صدایت که می کنم دعای مرا پاسخ باش. زاری که می کنم مهربان باش. درد دل که می کنم گوش باش. خدایا باش.

پ ن- خزر عزیز به شما پیشنهاد می کنم اگر تهران تشریف دارید در کلاسهای مقاله نویسی جهاد دانشگاهی که در ساختمان ایران داک برگذار می شود شرکت کنید. یکی از دوستان آنجا تدریس دارند که بسیار مفید است. امسال خواهرک بنده هم همانجا شرکت کردند و کارشان را انجام دادند. خوب بود. بلد بودن یک کار یک بحث است انتقال مطلب یک بحث دیگر که بنده اینکاره نیستم. بخصوص با این روش مستعار نویسی و غیر حضوری.یک فایل اکسل هم وجود دارد اگر برایم یک ایمیل بفرستید و یاد آوری کنید برایتان ارسال میکنم تمامی مجلات مورد قبول وزارت علوم به همراه Impact Factor آنها در آن وجود دارد.
پ ن 2- پریسای عزیز اکثر مجلات چه علمی پژوهشی و چه آی اس آی پول می گیرند. آی اس سی با آی اس آی فرق می کند. این پول برای داوری و پروسه های مختلف است. اگر همان اول هزینه پروسه می گیرند خوب مجله مشکل دارد اگر نه پس از داوری هزینه اکسپت می گیرند. بهترین حالت این است که در لیست وزارت علوم نگاه کنید و مجلات معتبر با ایمپکت بالای یک را انتخاب کنید که معمولا برای همه جا معتبر است. لیست مجلات را برایتان ارسال کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 16:20  توسط آدم چاق  | 

نمی دانم چگونه مرهم دل دوستی باشم که می دانم در پس هر ناسزایی که به همسرش می دهد عشقی نهفته است و در پس هر دست و پای به ظاهر عقلانی که می زند تا استوار و قامت بر افراشته نشان دهد چه دلی از این عشق خون و چه جگری از این عشق خراشیده دارد. این روزها را نمی دانم چگونه دلداریش دهم از اتفاقات نخراشیده ای که زندگیش را طوفانی کرده و از مه گذشته و چشمهایش خاک آلود و اشک آلود است و هرچه می دود از شب تا صبح تا فراموش کند درد جانکاهش را نمی شود که نمی شود. چه بگویم از دوست عزیزی که زن بودن را به معنی تمام کرده است. آخر شانه ها و آغوش من کجا تاب تحمل بزرگی درد تو را دارد ای دوست که هیچ نتوانم برایت کاری کنم و نه دوستی و نه خواهری. خداوندا تا هفته دیگر چطور صبر کنیم تا شاید خبری خوش برسد و یا برعکس آنقدر نا خوش که دیگر کمر خم شده دوستم را چطور ببینم. خدایا در این دل تاریک شب دراین لحظات نیمه شب که معروف است به استجابت دعا نگاهی به دل کوچک دخترکش بی انداز و دل عاشق این زن تا شاید مرحمی عنایت شود و راهی کارگشا.

خدایا باش.خدایا کاری کن به وعده هایی که در کتابت به ما داده ای ایمان داشته باشیم. خدایا باش تا بیش از اندازه از پی روزی ای که آمدنش حتمی است ندویم. و یادمان باشد که تضمین کرده ای رزق ما را می دهی تا بیهوده پریشان نشویم. گفته ای و گفته ات حق است و درست. قسم خورده ای و قسمت راست است و گفته ای روزی شما در آسمان است. خدایا باش. مثل همیشه قادر و نزدیک و مهربان و بخشنده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 0:0  توسط آدم چاق  | 

وقتی توی صندلیهای گرم و نرم سالن اجلاس سران جای گرفتم هیچ احساس خاصی نداشتم. در افکار خودم غوطه ور بودم که چه ایرادی دارد امسال بیشتر از جوانها از آدمهای میانسال تقدیر و تشکر شود. به این فکر میکردم که درست است جوانها را باید تشویق کرد و اصلا جشنواره خوارزمی برای همین تدارک دیده شده که از جوانها تجلیل شود ولی خوب اینها که در جوانی درگیر مشکلات کشور بودند و حالا در این سن به اختراع و ابداع و .... دست یافته اند نباید جایی ازشان تجلیل شود؟ انگیزه نباید داشته باشند؟!
راستش این است که امسال اولش با توپ پر رفتم جشنواره چون وقتی اسامی را شنیدم اعصابم به هم ریخت که اینها که هیچ یک جوان نیستند. ولی بعدش وقتی به کارهایشان و فعالیتهایشان فکر کردم دیدم خوب واقعیت این است که برای اینکه علمی به وجود بیاید زمان می خواهد تا علوم مرتبط درست و دقیق و عمیق یاد گرفته شود و انباشت شود تا از میانش چیز جدید برخیزد و عنوان اختراع و اکتشاف و ابداع به خود بگیرد. خیلی این چند روز با خودم کلنجار رفتم تا وقتی روی آن صندلی نشستم هیچ احساس خاصی نداشته باشم نه خشم و نه خوشحالی.
این جشنواره نیز امسال تمام شد و مثل هر سال اسفند ماه پر است از جشنواره و سمیناهار و ... تا خدای نا کرده بودجه ای به خزانه دولت از ادارات دولتی برنگردد. ای کاش دولت فخیمه طرحی نو در اندازد و قانونی بگذارد که اصلا در اسفند ماه برگزاری هر نوع سمینار و کنفرانس و جشنواره ممنوع تا هر سازمانی که خرج اضافی نکرده مجبور شود برگرداند به بودجه دولت. قضیه همان یک موی غنیمتی از خرس کندن است این روزها از طرف سازمانها که به دولت به چشم همان آقا خرسه قهوه ای نگاه می کنند که هرچه ازش بکنند کم است و تمامی ندارند. نمی دانند که فشارش باز هم به همین مردم بدبخت بر می گردد. بیخیال آقا جان بیخیال.
دیروز عصر با یکی از ناظرهای پروژه هایم صحبت کردم صحبت که چه عرض کنم بگو مگو کردم آخرش هم نتوانستم متوجهش کنم که آنچه ایشان می گوید اصلا با آنچه کارفرما خواسته بود در پروپزال اولیه نوشته بودیم متفاوت است. آخرش هم قرار شد فردا یک جلسه طولانی داشته باشیم و ریز ریز با حضور کارفرما کار را توضیح دهیم شاید این رگ گردنش کمی نرم شد از بس کله شق است.
دیشب وقتی رسیدم خانه کلا در خلاء بودم. نمی دانم یک لقمه شام را چطوری با کمک همسر سر هم کردیم و خوردیم. راستی اصلا چی خوردیم؟!
در مورد خوشگلازیسیون هم با یک آرایشگر نسبتا منصف قرار گذاشتیم. امیدوارم کارش هم مثل قیمتش مناسب باشد. این یکی را از نت برگ یافتم بد نبود.
امروز هم برای یک مراسم دیگر رفتم. با آدمهای جدید دیگری آشنا شدم و  این یکی جنسش از طبیعت بود. قرار  بود چند جا درخت کاشته شود به یاد کسانی که دوستشان داریم. من هم از صبح کتانی به پا رفتم اداره تا بتوانم هوای خوب کوهستان را هورت بکشم در ریه هایم. طبیعت بهاری را عشق است و بس.
خدایا شکرت. بابت همه چیز شکر. خدایا از اینکه برای خبر نسبتا نا خوش آیند امروز به واسطه خواب دیشب پیش آگاهی دادید متشکرم. حداقلش این بود که خیلی شوکه نشدم. خدایا بابت همه چیز شکر. بابت داده و نداده و گرفته ات شکر که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت است و گرفته ات امتحان. خدایا باش در همین نزدیکی.

پ ن - آقای احمد ( بابای جوکس باهوش ) متاسفانه هیچ ایمیلی از شما دریافت نکردم. پیشنهاد می کنم حتما اول کتاب را بخوانید. انقدر این کتاب دقیق 22 روش را یاد می دهد که بعید می دانم دچار مشکل شوید. به جای سر رسید هم می توانید از زمان بندی مثل آلارم گوشی و یا کلندر آن اگر جای یادداشت کردن دارد استفاده کنید. خیلی مفید است.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 18:58  توسط آدم چاق  | 

از قدیم می گویند بی خبری خوش خبری است. از دور و بریها خبری نیست. از همکار و رئیس و دوست خبری نیست. از سرکار خانم مادر شوهر هم خبری نیست. پدر شوهر فعلا کارش را کلا استندبای گذاشته و گویا کلا منصرف شده است از کوبیدن خانه اش. خوب شاید باید خدا را شکر کرد یک خانه با حوض فیروزه ای و گلدانهای شمعدانی و تخت گوشه حیاط و درخت انجیر و موی تاب خورده بر داربست و اتاقهایی با طاق بلند تبدیل نشد به تلی از سیمان و طاق ضربی کوتاه و لامپهای هالوژن. این روزها حکایت کارهای عقب مانده و روزمرگیها و کنترل وزن و .... است. هر کداممان افتاده ایم روی دور تند و این جنون شب عید دست از سر ما بر نمی دارد. یک لیست از وسایل مورد نیاز تهیه شده که سهم لباسها درشان به سه تکه هم نمی رسد بیشتر شامل توری پنجره و لامپ و شیر آلات خراب شده و مواد خوراکی است. وقتی لیست تهیه می کردم با همسر و بچه ها به این نتیجه رسیدیم که لباسهایمان خوب است و نیاز نیست حتما لباسهایمان را نو کنیم. پسر بزرگه و کوچیکه یکی یک شلوار نیاز دارند. کوچیکه یک جفت کفش و همسر نیز دو عدد پیراهن لازم دارد. بنده هم که هم مانتوهایم نو و سالم هستند و به تازگی تنگشان کرده ام و هم تعداد قابل توجهی شلوار دارم. شاید یک روسری نو بخرم. اوضاع کیف و کفشم خوب است و کفشها و چند تا بلوزی که از مکه خریده بودم نوی نو مانده است. به هر حال امسال فکر می کنم خرید عمده ای نداشته باشیم.
وقتی یک همکاری که باز نشسته شده بعد از چند سال زنگ می زند نمی دانی جریان چیست. نمی دانی قرار است یک احوال پرسی ساده کند و یا خواسته ای دارد. یادم است که آخرین باری که زنگ زده بود خواسته بود از خواهر دکتر برای تزریق آمپول سقط جنین کمک بگیرد برای دوست دختر برادرش!! فکر کنید وقتی چنین مسئله ای را مطرح کرده بود قیافه بنده چه شکلی بود. از آنجایی که مطمئن بودم خواهرم چنین کاری نمی کند و از آن مهمتر خودم حاضر نبودم شریک چنین کاری شوم یکجوری از سرم بازش کرده بودم حتی بهش گفته بودم بعد از چهار سال چرا عقدش نمی کنید خوب همدیگر را دوست دارند چرا انقدر سخت می گیرید.نمی دانم سرنوشت آن جنین و برادر ایشان چه شد ولی حالا بعد از چند سال وقتی اسمش را روی موبایلم دیدم گفتم خدا به داد برسد یعنی چه کار می تواند داشته باشد. گوشی را با تردید جواب دادم بعد از احوالپرسی گرم گفت اگر کاری دارید می توانم همکاری کنم. خسته شدم توی خانه ماندم. یادم است در سن 40 سالگی با 22 سال سابقه کار خودش را بازنشسته کرده بود که برود زن خانه شود. حالا به این نتیجه رسیده که نمی تواند توی خانه بماند آنهم با آن همه انرژی و شور و شعف. بخصوص که بچه هایش بزرگ هم شده اند. شاید هم فشارهای لایه لایه محل کار را فراموش کرده یا شاید مسائل مالی واقعا فشار می آورد نمی دانم. اما فقط این را می دانم که وقتی حرفش را زد خیالم راحت شد که درباره دردسری مثل سقط جنین زنگ نزده است. به هر حال میدانم قابلیتهایش چیست. به خاطر همین گفتم اگر سال آینده کار شخصی داشتم خبرت می کنم همکار پروژه خودم شوی.
قیمتهای آرایشگاهها شب عید سر به فلک کشیده است. امروز برای یک چیزی زنگ زدم قیمت دو ماه قبلشان 60 بوده امروز می گویند 150 تومان. آخر اگر تورمی هم حساب کنیم نهایت 100 تومان این قیمت از از کجا در آورده اند خدا می داند.
وزنم همچنان ثابت است و حتی با این همه درگیری و بدو بدو صد گرم هم کم نکرده ام.
شبها وقتی سرمان را می گذاریم روی بالش بی هوشیم شاید اول خوابمان می برد بعد سر بر بالش می گذاریم. این جای شکر دارد و خیلی هم عالیست.
خدایا شکرت. بابت همه چیز. خدیا می دانم که لایق مهربانیهایت نیستم اما مهربان باش. خدایا می دانم که من هم مثل خیلیها ارزش بخشیدن را نداشتم اما ببخش و کمی از بخشندگیت در وجود ما هم قرار بده. خدیا باش مهربان و توانا و نزدیک و بخشنده مثل همیشه.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1392ساعت 14:46  توسط آدم چاق  | 

دیروز روز پر کاری بود. شب تا چهار صبح داشتم روی یکی از کارهایم کار می کردم. بعد هم صبح تا چشم روی هم گذاشتم موقع رفتن بچه ها شد به مدرسه. سریع از جایم بلند شدم و صبحانه و پوشاندن لباس دختر کوچیکه و راهی کردنشان. بعد هم یک چرتی زدم تا آن خانم محترم آمد برای کارهای خانه خواهر جان. ایشان مشغول بودند که رفتم اداره.
وقتی برگشتم خانه مثل دسته گل شده بود. خواهرجان تماس گرفت و گفت که صبح ساعت پنج می رسند تهران. دختر کوچیکه کلی خودش را پشت تلفن شیرین کرد که مادرش گفت خواهر نمی خواهد این یکی برود مدرسه ولی بزرگه برود. خلاصه کمی دختر بزرگه دلخور بود. عصر بعد از کمی استراحت با بچه ها کمی بازی کردیم. بعد هم شامی ردیف کردم و میوه ای پوست گرفتم و بچه ها را بردم حمام و خلاصه تا ساعت یک مشغول بودم. یک کمی جوک خواندیم و خندیدیم و کمی هم در مورد خاطرات بچگی حرف زدیم.
دختر کوچیکه کمی سرفه می کرد به خاطر همین شلغم پختم و دادم خورد. خیلی هم دوست داشت فکر می کردم خوشش نیاید.  اما صبح طبق روال اول زنگ زدم همسر که خواب نماند. بعد هم صبحانه بچه ها یک حال و هوای دیگری داشتند. بزرگه دلش نمی خواست برود بهش گفتم فکر کنم مامانت اینها خیلی زود بیایند. زنگ زد دید تو راه هستند. خلاصه سر بچه ها را شانه کردم و موهایشان را بستم تا وقتی مادرشان می آید خواب آلود نباشند و روحیه خواهر شاد شود از دیدنشان. آقا به محض اینکه خواهر جان از آسانسور آمد بالا بچه ها پریدند بعد از روبوسی کردن همان دم در چمدانها را کشان کشان بردند اتاق خواب و باز کردند و مشغول گرفتن سوغاتیهایشان شدند. انقدر که از سوغاتی ذوق زده بودند از دیدن مادرشان نبودند. فکر کنید. خواهر برای هر یک از دخترها یک چمدان رنگی خوشگل خریده بود و مقداری وسایل هم برای هر کدامشان. دختر بزرگه که رفته مدرسه ولی کوچیکه از صبح چمدانش دستش است از این سر خانه به آن سر خانه می رود. من هم امروز کلا تعطیل کردم و ماندم خانه. شب هم قرار شده همسر و بچه ها بیایند و شام در محضرشان باشیم و با هم برویم خانه.
خواهر از صبح کلی از جاهای که رفته بودند تعریف کرد و فیلم و عکس نشان داد. به چهار استان رفته بودند و کارخانه های زیادی سر زنده بودند. از پیشرفتهای صنعتی شتابان آنها تعریف کرد و عکس العملهای مدیران کارخانجات مختلف در خصوص حجاب ایشان. از اینکه دختر یکی از کارخانه دارها که از طرفهای تجاری همسر ایشان در چین هستند خیلی ذوق زده شده بود و به همسرش گفته بود خانمتان بسیار زیباست آیا زنهای ایرانی انقدر زیبایند؟ او هم جواب داده بود بلی اکثر زنهای ایرانی زیبایند. بعد هم کلی خندیدیم سر اینکه قیافه شان شبیه ماهی تابه است که رویش چشم و ابروی کشیده باشند. توی هتل که خواهر روسری اش را در آورده بود وضو بگیرد نماز بخواند  ای خانم خواسته بوده عکس بگیرد از خواهر که به شوهرش نشان دهد و خواهر اجازه نداده بود و کلی طول کشیده بود تا متوجه اش کنند که مسلمانها فقط جلوی محارم بی حجابند و .... از فرهنگ احترام و مهمان نوازیشان و بی نزاکتی در غذا خوردن و صداهای ناهنجاری که موقع غذا خوردن از خودشان در می آورند. خلاصه کلی حرف داشت خواهر جان برایمان از کشور چشم بادمیها. از چهار استان و در کل هفت شهر دیدن کرده بودند. از پارک پنجره ای رو به جهان دیدن کرده بودند و فیلم گرفته بودند. از سیرک و بازار و عروسی و معبد و ..... دیدن کرده بودند. خلاصه خدارا شکر با اینکه سفر کاری بود بهشان خوش هم گذشته بود.
خواهر زاده بزرگه دیشب می گفت خاله دلم برایتان تنگ می شود. خیلی خوب بود. کوچیکه می گفت من هر روز بهت زنگ می زنم خاله. خاله تورو خدا فردا شب هم بمان!
خدارا شکر. بابت اینکه این ماموریت درست انجام شد. یک احساس سبکی عجیبی دارم. خدارا شکر که بچه ها صحیح و سالم هستند و به ریتم خوش زندگی معمولشان برگشتند. خدایا شکر بابت سلامتی، آرامش و روحیه خوب خانواده ام. خدایا از این نعمتهایی که به ما دادی متشکرم. خدایا قلب و روح بچه ها خیلی پاک است و دلشان روشن آینده شان دست یافتنی. خدیا کمی ما را به عطوفت و دلمهربانی اینان نزدیکتر کن. خدایا نگذار که گرد سن و سال دلهای ما را کدر کنند.
خدارا شکر که این روزها با خاطرات خوش گذشت و روزهای آینده پر امیدتر و پر انرژی تر از گذشته شروع می شود. خدایا باش مثل همیشه. خدایا باش برای همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ. خدایا باش کارگشا و مهربان و نزدیک برای همه دلمهربانان.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 12:37  توسط آدم چاق  | 

اندر احوالات خاله بودن همین بس که وقتی مادرم بعد از نمازش در حال جمع کردن جانماز از خواهرزاده بزرگه پرسید دخترم غیر از خاله دوست داشتی کی پیشتون بماند. جواب شنید هیشکی ما که حریف هیشکی مثل خاله نمی شویم اینجوری کلی حال می ده!!!خخخخخخخخخخخخخخخ فکر کنید؟!!!
دیروز قرار شد مادر بیاید و به بچه ها سر بزند واین زمینه ای شد تا من بتوانم از حضور ایشان استفاده کرده و با همسر برویم منزل مادر شوهر. پدر شوهر قصد دارد خانه اش را بکوبد و از آنجایی که سنی ازش گذشته و البته با تمام تجربه ای که در کسب و کار و مغازه داری دارد سواد زیادی ندارد در حد همان خواندن و نوشتن قدیم که از یک مرد 78 ساله چیز بیشتری نمی شود انتظار داشت. به خاطر همین بچه ها را جمع کرده بود تا مشورت بگیرد. بخصوص در مورد انتخاب وکیل برای اجرای قرار داد و بندهای قرار داد کمک می خواست. خوب حضور ماها کمک خوبی بود. تا برگردیم ساعت شد 1 شب و همسر در حالی که از خستگی له شده بود مرا رساند و خودش رفت خانه.
دیروز عصر هم من و مادر و دختر کوچیکه رفتیم منزل یکی از اقوام. اگر یادتان باشد در بین اقوام از دو دختری صحبت کرده بودم که سال گذشته مادرشان بر اثر سرطان فوت کرد امسال اول مادر بزرگشان فوت کرد و بعد هم پدرشان بر اثر سرطان فوت کردند. بچه ها عملا کسی را نداشتند غیر از خاله و دایی که یکی از خاله ها که دو دختر داشت و همسرش هم آدم بسیار مذهبی است مسئولیت بچه ها را به عهده گرفتند و دارند بزرگشان می کنند. البته وضع مالی خاله ها و دایی ها هم زیاد مناسب نیست و همگی مستاجرند. خدارا شکر روحیه خوبی داشتند. هم بچه ها و هم خاله محترم و هم دختر خاله ها با هم خوب جور شده بودند. وضعیت درسیشان هم خیلی خوب بود و کارنامه هر دوتایشان را وقتی دیم خدارا شکر کردم. خاله بچه ها خیلی ازشان و برکتی که از حضورشان در زندگیشان جاری شده صحبت کرد و یک چهره آرام و مهربان را می شد دید. در راه برگشت پیاده تا منزل خواهر آمدیم و وسایل مورد نیاز هم خریدیم. دختر کوچیکه یک کیف یاسی دیده بود که خیلی دلش می خواست بخرد. به من گفت خاله این کیفه که من دیدم اگر ارزون بود تو پول داشتی برایم می خری؟ انقدر از این حرفش و حواس جمعش خوشم آمد که گفتم باشه اگر ارزون بود می خرم. گفت مثلا چند تومن باشه می خری. آقا من هم از دهانم پرید گفتم مثلا اگر 15 تومان باشد می خرم. به محض اینکه رسیدیم دم در مغازه رفت گفت آقا این کیفه از 15 تومان گرانتر است!!!!!!! فک بنده چسبیده بود به زمین از زرنگی این بچه نکته جالب اینکه کیفه دقیقا 15 تومان بود و بنده مجبور شدم به قولم وفا کنم و برایش بخرم. زرنگی را حال می کنید؟ کجا ما به سن اینها بودیم انقدر عقلمان می رسید خداییش!!!!!
دو روز دیگر خواهر جان می آید. فردا هم کسی را خبر کردم که بیاید یک دستی به سر و صورت خانه اش بکشد. تا دو روز دیگر مهمانی خاله بازی ما دارد تمام می شود و من بر می گردم به زندگی خودم. دلم برای حرفهای پسر بزرگه و شیطنتهای پسر کوچیکه و حتی غرغرهای پیشی بیا منو بخور همسر تنگ شده.
از طرفی وقتی فکر می کنم دلم برای تک زبانی حرف زدن دختر کوچیکه و شیرینکاریهای دختر بزرگه و کدبانو گریهایش تنگ می شود. دخترم دیروز برای پذیرایی از مامان شیر موز درست کرده بود.
ترازوی منزل خواهر جان کاهش یا افزایشی از وزن بنده نشان نمی دهد. خوب جای شکر دارد. همین ثبات هم خوب است. خدایا شکرت بابت این روزهای پر تلاش. بابت مردم شادی که توی کوچه و خیابان می بینم که مشغول خرید عید و خانه تکانی هستند. خدایا شکرت بابت همه چیز. خدایا باش. همیشه باش. نزدیکتر از رگ گردن، در درون قلب و روح و جان ما. خدایا می دانم که گفته ای از روح خودت در ما دمیده ای پس توان ده تا ذره ای مثل تو آفریننده، بخشنده، مهربان، توانا، و دانا باشیم. ای هزار اسم زیبا سپاسگزارم بابت همه چیز.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 12:7  توسط آدم چاق  | 

دیروز ظهر دختر بزرگه از کلاس زبان آمد و بعد از خوردن نهار راه افتادیم به سمت منزل ما. دختر کوچیکه صبح حسابی دلی از عزا در آورده بود و تا ده خوابیده بود. به خاطر همین خیلی سرحال بود و کلی ذوق داشت. وقتی رسیدیم منزل دیدم آن خانم محترم آمده و کل کتابخانه را خالی کرده و مرتب همه را تمیز کرده است. خودش برنامه ریزی کرده که کارهای عیدم را هفته به هفته انجام دهد. توی مسیر که داشتیم می رفتیم بنا به دلیلی بچه های خواهر دکتر را هم بردیم خانه مان تا پدرشان بیاید دنبالشان. خلاصه رسیدن ما به منزل همراه بود با شلوغی و سر و صدای این دوتا دختر کوچیکها که وقتی به هم می افتند دقیقا خانه خاله است و .... دو سه ساعتی بودند پدرشان بردشان و ما هم راه افتادیم بنا به دعوت خواهرک رفتیم رستورانی که میز رزرو کرده بود. قبلش هم بچه ها را بردیم پارک حسابی بازی کردند و بعد هم یک شام مفصل و .... آخر سر دختر کوچیکه کلی گیر داد که من این گل روی میز را می خواهم. یک گل آفتابگردان بود که خیلی هم خوشرنگ بود. گارسن وقتی متوجه شد که اشک توی چشم بچه جمع شده آمد جلو و خیلی راحت داد دستش. انقدر ذوق زده بود که تا دم در پارکینگ هی می گفت خاله بیا مسابقه بدیم ببینیم کی زودتر می رسه؟ و ما را هی می دواند. وقتی رسیدیم منزل هنوز همسر نیامده بود. کمی غذا آماده کردم که رسید و شام خورد. چشمانش برق می زد. دلش حسابی تنگ شده بود. خلاصه نشستیم و کلی از این شش روز که نبودم حرف زد و حرف زد و حرف زد. پسر بزرگه هم همینطور. بچه ها که انقدر خسته بودند سرشان به بالش نرسیده بیهوش بودند.
اما امروز جمعه روز پر جنب و جوشی بود. هر چند صبح مثل پیکان 57 هولمان دادند تا روشن شویم ولی بعدش کسی جلودارمان نبود. صبح ساعت نه به زور از رخت خواب کنده شدم و تند تند برخی کارها را رسیدیم و لباسها را اتو کردیم و راه افتادیم به سمت محل برگزاری کشف استعدادهای کار آفرینی در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران. دختر کوچیکه را رساندم منزل خواهر دکتر و من و پسر بزرگه و دختر بزرگه رفتیم برای امتحان. امتحان خانوادگی برگزار می شد. اولش که کلی چانه زدیم که به جای مادر بچه ها من امتحان دهم. بعد هم کم بود با پرروی تمام وقتی مخبر شبکه شش درخواست کرد که در مصاحبه شرکت کنم رفتم حرف زدم یک کمی فکر کنید!!!!!!!!! خخخخخخخخخخخ

بگذریم.

وقتی برگشتیم خواهر دکتر با یک آش رشته خوشمزه پذیرایی کرد و بعد از استراحت طبق قولی که به بچه ها داده بودم همه با هم راه افتادیم به سمت سرزمین عجایب. وقتی از پله برقی های پاساژ تیراژه بالا می رفتیم حرکات دختر کوچیکه کلی خنده دار بود. به بچه ها که خیلی خوش گذشت. کوچولوها با هم رفتند و کلی بازی کردند و بزگترها با هم. خواهر دکتر هم مامور کوچکترها شده بود. بزرگترها کلی جایزه از بازیهای جایزه دار برده بودند. سه تا توپ چهل تکه و سه تا عروسک و یک کیف پول خورد که جا سویچی هم می شود. آخر سر مسئول بازیها برای اینکه از شرشان راحت شود می گفت نمی شود دوباره بازی کنیدخخخخخخخخخ. شام هم در خدمتشان بودیم پیتزا و مرغ سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده که دوتا کوچولها هر کاریشان کردیم چیزی نخوردند غیر از سیب زمینی و نوشابه و سس. ولی بزگترها بهشان بد نگذشت. خلاصه تهرانگردی ما بابت رساندن خواهر دکتر و رفتن به منزل ما جهت برداشتن ماشین و وسایل بچه ها و آمدن به خانه خواهر جان ساعت 11 شب تمام شد. دختر کوچولو خوابیده و دختر بزرگه دوش گرفته و دارد وسایلش را برای فردا آماده می کند و بنده هم در خدمت شما دوستان هستم. 

این دو روز تجربه جالبی بود. خیلی هم به بچه ها خوش گذشت و البته به بنده. خدایا شکرت. که وقتی رسیدم منزل انقدر مرتب و پاکیزه بود که خستگی به تنم نماند و اذیت نشود. خدایا شکرت به خاطر این روزهای شاد. خدایا شکرت به خاطر شادی بچه ها  و دلهای مهربانشان. وقتی با آدم در مورد آرزوهایشان و دوستانشان حرف می زنند دلمان قنج می رود. باور بفرمایید بچه ها خیل پاک تر از آنند که ما بتوانیم درکشان کنیم. خدایا باش. مهربان و داناو توانا و نزدیک. همینکه هستی متشکرم. خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 23:57  توسط آدم چاق  | 

توی این دو روز بنده کارهایم خیلی زیاد بود. دائم در راه و ترافیک و کار و کار و کار. دیروز عصر که رسیدم تند تند برای بچه ها ماکارنی پختم که خیلی دوست داشتند. از آنجایی که امروز یکی از روزهای پر کار بنده بود و می دانستم که ساعت هفت و نیم می رسم و نباید دختر کوچیکه تنها می ماند زیرا دختر بزرگه کلاس زبان داشت و خلاصه کمی کارمان گره خورده بود. قرار بود مامان مرخصی بگیرد و بیاید پیش بچه ها بماند که یک کمکی رسید. دختر عموی بچه ها که تکنیسین آزمایشگاه است و دانشجوی ارشد این رشته زنگ زد که آزمایشگاهشان چند روزی به دلیل نبود مواد اولیه تعطیل است و اگر کمکی از ایشان بر می آید بیاید که من هم از خدا خواسته گفتم پس امشب بیاید و فردا هم نزد بچه ها بمانید که من صبح زود قبل از بچه ها بزنم بیرون.
آقا صبح آمدم از کوچه تنگ و ترش آنها خارج شوم یک طرف پراید پراک بود و یک طرف موتور با کلی احتیاط مویی رد کردم. شب دیدم خواهر زاده بزرگه می گه خاله ما داشتیم از پشت پنجره نگاهت می کردیم رد که شد کلی برایت هورا کشیدیم و کف زدیم. انگار شاخ غول را شکانده ام. می دانید واقعیت این است که رانندگی کردن یک بحث است و رانندگی کردن در کوچه های تنگ و سخت مرکز شهر یک بحث دیگر. خلاصه این چند روز حسابی قلق کوچه پس کوچه های اینجا دستم آمده است.
دخترها به کمک دختر عمویشان کوکوی سیب زمین درست کرده بودند و انقدر بچه های مهربانی بودند که وقتی رسیدم دیدم حتی چای هم درست کرده اند. کلی تشکر کردم و دختر عموی مهربانشان هم خیلی زود رفت هرچی اصرار کردم که بماند و تماس بگیرد همسرش هم بیاید نماند.
خواهر کوچیکه فرداشب شام دعوت کرده است یک رستوران باکلاس. میز رزرو کرده و قرار شد من و دخترها و همسر و پسرها همه راس یک ساعتی آنجا باشیم. اول تصمیم گرفتیم که ما خانمها برویم استخر و بعد برویم رستوران که وقتی خواهر جان زنگ زد جریان را گفتم دیدم می گوید کاش می بردیشان پارک و ... یادم افتاد که دختر کوچیکه گاهی سابقه بارندگی در جایش را دارد و احتمالا خواهرجان می ترسد رفتن به استخر مشکلاتی را ایجاد که کار به بارندگی بی انجامد لذا با خواهر توافق کردیم که ما نرویم و من بچه ها را ببرم یکجایی پارک بازی کنند. دیشب با تمام خستگی یک بادکنک را باد کردیم و با هم کلی بازی کردیم. تقریبا پایم دیگر یاری نمی کرد.
یکی از کارهایی که دختر کوچیکه می کنه و مرا یاد کودکی مادرش می اندازد کچهای رنگی است که هر روز توی جیب مانتویش پیدا می شود و ناچار می شویم که مانتویش را هر روز بشویم. خوب است که دو دست مانتو شلوار دار و گرنه مصیبتی بود برای خودش. عشق می کند با این گچهای رنگی رنگی که می آورد خانه.
امروز صبح کمی سرفه می کرد که با شربت رفع و رجوع شد. هر روز صبح دستهایشان را با گلیسیرین چرب می کنم و کلی ذوق می کند. دیشب داشتم برایش کرم ترک پا می زدم کلی خندیدیم از بس قلقلکی بود. نکته جالب می دانید این بود که هر دو خواهر اصلا قصه حسن کچل را تا حالا نشنیده بودند. به خاطر همین یک دور من و یک دور دختر عمویشان قصه حسن کچل که عاشق چهل گیس شده بود را تعریف کردیم. اصلا این دختر بچه ها عاشق قصه های شاه پریون و عشق و عاشقی های داستانی هستند همچین با دقت گوش می دهند و پلک نمی زنند که انگار یک فیلم سینمایی جذاب می بینند.
امشب هر دویشان خسته بودند.مثل خود من و عین لشکر شکست خورده از ساعت 8:30 کوچیکه و بعد هم بزرگه خوابیدند و من هم الان دارم می میرم برای خواب از بس خسته ام.
دوستان برایمان دعا کنید. خدایا شکرت به خاطر تمام کارها و فعالیتهای این روزها و به خاطر برکتی که در زندگی ما جاریست. خدایا شکرت. خدایا باش توانا، مهربان، بخشنده و سخاوتمند و نزدیک. خدایا عاشقت هستم و دوستت دارم. خدایا متشکرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 22:21  توسط آدم چاق  | 

دیشب تا دو کار کردم. همیشه آخر سال کمی سرمان شلوغ می شود زیرا اکثر ددلاین کارها اواسط اسفند است. ناظر یکی از کارها ایرادهایی گرفته و باید زود تمام کنیم و تحویل دهیم. بچه های تیم پروژه حسابی سرشان کار ریخته ام زن و مرد و مجرد و متاهل هم ندارند و هر کدام صبحها یکوری و کجکی می آیند سر کار زیرا مستقیم از اداره می روند و به شغل شریف خانه تکانی مشغول می شوند. به خاطر همین صبحها با گرفتگی کمر و پا و دست می آیند سر کار. بگذریم. امروز صبح هم مثل دیروز اول زنگ زدم همسر و بعد هم چای درست کردم و بچه ها را راهی کردم و خودم هم عازم شدم. ظهر هم زدم بیرون و آمدم منزل و طبق سفارش بچه ها برایشان الویه درست کردم.می دانید امروز اصلا دلم می خواست کارهای غیر عقلانی کنم. یک جلسه بود که اگر می رفتم احتمال دیدن دو تا از وزرا و معاونینشان بود و می شد ارتباطهای خوبی با آنها برقرار کرد ولی اصلا دلم رضایت نمی داد که در این جلسه بمانم. نمی دانم شاید به خاطر حضور یک نفر بود که اصلا هیچوقت تا کنون آبم باهاش تو یک جوی نرفته است. همیشه از دیدنش موجی از انرژی منفی به سمتم روان می شود و من آن را کاملا احساس می کنم. جلساتی که این آدم هست احساس خفگی عجیبی دارم انگار تمام خون بدنم توی صورتم جمع می شود و تا از جلسه بیایم بیرون هر دقیقه هزار ساعت می گذرد. به خاطر همین امروز زدم زیر عقلانیت و کلا گوش به حرف احساسم دادم و زود از اداره زدم بیرون که اصلا نباشم که مجبور شوم حتی تو رودربایستی رئیس در جلسه شرکت کنم. نزدیک خانه بودم که منشی زنگ زد گفتم کار مهمی پیش آمده دارم می روم. و کدام کار مهمتر از پختن نهار برای دخترها؟! اینجور مواقع روئسا دوست دارند که عده ای حضور داشته باشند و دور دیگشان هو هو کنند و من جزو این جور آدمهای بادمجان دور قابچین نیستم و نبودم. بگذریم.
 روز اول یک لیست از غذاهای مورد علاقه شان نوشتم و قرار گذاشتم که هر روز یکی از غذاها را درست کنم. امروز نوبت الویه بود.بشقاب کوچیکه را با زیتون و خلال هویج تزئین کردم و چشم و ابرو گذاشتم برایش. بزرگه که خودش کدبانویی است شکل جوجه تیغی درست کرد.  بعد از غذا دیدم چشمانشان سنگین شده . دختر بزرگه امروز رفته بود موزه کمال الملک اردو. کوچیکه هم ورزش داشتند هر دو خسته بودند. برایشان بالش گذاشتم توی حال جلوی تلویزیون کمی خوابیدند.
من هم یک استکان چای ریختم و خستگی در کردم و دوباره رفتم سر وقت کار خودم. وقتی بچه ها بیدار شدند طبق قرار قبلی یک قابلمه بزرگ گذاشتم روی گاز و پاپکرن درست کردم. دختر بزرگه طبق معمول با کنجکاوی و دقت ایستاد تا یاد بگیرد. کلی ذوق می کردند بچه ها وقتی می دیدند با یک کمی ذرت چقدر شکوفه درست می شود. در همین زمان همسایه محترمشان یک سبد سبزی تازه خوشرنگ آورد که ما هم سبدشان را با پاپکرن پر کردیم و پس دادیم و تشکر کردیم. کلی هم با بچه ها قایم موشک بازی کردیم. تصور بفرمایید بنده با این قد و قواره چند آپشن برای قایم شدن داشتم. الان هم بنده و دختر بزرگه مشغول درست کردن ذرت مکزیکی با پنیر هستیم. کلی ذوق دارد دخترمان. قارچها را خرد کرد و گذاشت توی سولاردان تا پخته شود و ذرت آب پز شده را ریختم توی یک قابلمه و دارد پنیر رنده می کند و  .....
تازه قرار است بعد از این کار من و دختر کوچیکه برویم حمام و آب بازی کنیم و کف بازی. دخترک با شوق و ذوق رفته لباسهایش را آماده کرده و هی آستین مرا می کشد که خاله بسه بیا بریم.

خدایا شکرت بابت این روزهای خوب و پر از آرامش. خدایا بابت همه چیز شکر. خدایا باش دانا و توانا و نزدیک. همینکه هستی احساس آرامش می کنم. می دانم که روزی ده تو هستی پس مرا از اینگونه جلسات و ارتباطها بی نیاز بدار. آمین.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 18:41  توسط آدم چاق  | 

همسر شب قبل زنگ زدند که جهت جلوگیری از خواب ماندنشان بنده زنگ بزنم و راس پنج و نیم صبح بیدارشان کنم که قبل از ساعت اداری برسد شهرستان. خوب بچه ها هم که باید صبحانه شان آماده می شد . شب هم که به خاطر بازی بالا بلندی خسته بودیم سرمان رفت روی بالش خوابمان برد و صبح ساعت پنج و نیم ماموریت ما شروع شد. تلفن کردن و بیدار کردن همسر، آماده کردن صبحانه برای بچه ها، ساعت شش صبح مسافران ما زنگ زدند که خواب نمانیم! غافل از اینکه نیم ساعتی هست که بیداریم. خلاصه صبحانه لباس و سرویس و بچه ها رفتند و بنده هم ماشین طرح دار خواهر جان را با کمال غرور برداشتم و رفتم اداره. آقا این طرح ترافیک عجب نعمتیه کلی احساس کلاس کردیم امروز خخخخخخخ. عصر که برگشتم بچه ها رسیده بودند و غذا را گرم کرده بودند و با هم نشستیم خوردیم. بعد هم اول درس و مشقهایشان را انجام دادند و بعد خواهر زاده کوچک نشست برایمان از اردوی امروزشان گفت و خواهر زاده بزرگ هم رفت برای اردوی فردایش و عصرانه کیک پخت. دو تا خواهرها کلی از این کار لذت بردند. کلی هم از دستشان خندیدیم. خواهر زاده کوچک قدش نمی رسید رفته بود روی کابینت نشسته بود از این طرف به آن طرف می رفت تا مثلا کمک کند که چه عرض کنم گند می زد به همه چیز آخرش گفتم خاله می خواهی بگذارمت روی سقف؟! با چشمهای گرد شده میگه برای چی؟ می گم خاله شما داری اون بالا چی کار می کنی بیا پایین. تازه هنر های خواهر زاده بزرگ به کیک پف کرده خوشمزه اش ختم نشد که کلی عصرانه خوشمزه داشتیم چای هم دم کرد و با کیک آورد و برای شام هم دست به کار شد خمیر نیمه مایع درست کرد با زعفران و .... برای جوجه چینی. فیله های مرغ را هم گذاشت بیرون و باریک باریک برید و جوجه چینی درست کرد که انگشتانتان را هم می خوردید. راستی بچه ها نمی دانم چرا سرخ کن همینجور که داشت کار می کرد خاموش شد و دیگر روشن نشد؟ آخرش دلیلش را نفهمیدم فکر کنم یکی از المنتهایش سوخته باشد. امیدوارم که فردا تست کنیم درست شده باشد وگرنه اصلا دلم نمی خواهد خواهر برگردد و خراب باشد باید بدهم جایی درست کنند. این کوچیکه از بس رفته بود آمده بود ناخنک زده بود سر شام تقریبا سیر بود. به خاطر همین گولش زدیم و کلی شکلک برایش درست کردیم با غذا تا بخورد که آخرش هم زیاد نخورد. امروز زیاد وقت نشد که بازی و ورجه وروجه کنیم ولی کلی بعد از شام برایشان از خاطرات کودکیمان گفتم و خندیدیم. چقدر هم اشتیاق داشتند برای شنیدن خاطرات کودکی من و دعواها و کتک کاریهایی که با هم می کردیم. هی می گفت خاله بازم بگو بازم بگو... آخرش هم رفت زیر یکی از مبلها خودش را زد به خواب که من بغلش کنم ببرمش توی تختش. من هم گفتم وای خوابیده بسم الله بسم الله بیدار نشه بغلش کردم بردمش توی تخت. چشماش را باز کرده میگه هی هی هی من خواب نبودم آمد توی حال روی مبل لم داده داره هوش سیاه می بینه. خدایا شکرت بابت همه چیز. بابت این روزهای شاد و خانواده مهربان. خداییش دخترها خیلی بامزه اند به خصوص از نوع خواهر زاده.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 22:3  توسط آدم چاق  | 

امروز خیلی زود تعطیل کردم و خودم را رساندم منزل خواهرجانمان که قبل از رفتن آخرین سفارشها را بشنوم! خلاصه آژانس آمد و هر دو رفتند. دخترها از زیر قرآن ردشان کردند و با ذوق تمام از پنجره اتاق خواب آب پشت سرشان ریختند. بماند که دختر کوچیکه فکر می کرد باید آب را روی سرشان بریزد و ما با کلی التماس و درخواست متوجه اش کردیم هر وقت آژانس راه افتاد آب بریز پشتشان. دختر کوچیکه موقع خداحافظی کمی چشمش نمناک شده بود. پدر خانواده خیلی مهربان در گوش بچه ها سفارشهای لازم آخرین لحظه ای را کرد. اول دختر بزرگه بعد هم کوچیکه گفت من چی؟ دوید که بابا درگوشش حرف بزند. بگذریم.
من  انگار کوه کنده باشم انقدر خسته بودم که روی مبل ولو شده بودم. بچه ها نهار خوردند و تندی ظرفها را شستم و دختر بزرگه رفت کلاس زبان. کوچیکه از همان اول شروع کرد: خاله می آیی عصر بریم بیرون؟
- نه برای چی؟
+ میخواهم یک لپ لپ سبز بخرم.
 دختر بزرگه که داشت می رفت کلاس بهش پول دادم گفتم یک لپ لپ بزرگ برایش بخر.
کوچیکه:
- خاله من دلم می خواهد بروم سر کوچه یک چیزی بخرم.
+ نه خاله خطرناکه.
- خاله چرا بزار برم.
+ گفتم خاله ببین من الان اگر این موبایل را بهت بدهم بگویم دخترم این موبایل امانت پیش شما من دو روز دیگر می آیم و ازت می گیرم خیلی مراقبش باش. خط نی افته زمین نخوره و ... شما چی کار می کنی؟ قایمش می کنی نه؟
- گفت آره می برم توی کمدم قایم می کنم.
+ خوب خاله الان شما امانتید دست من. مامانت خیلی شما را دوست داره کلی سفارشت را کرده. برو خدارا شکر کن که نمی گذارمت گوشه کمد که خط روت نی افته!
آقا با اون چشمهای درشتش همیچن با تعجب نگاه می کرد و هم عجیب می خندید که معلوم بود باور نشده که می گذارمش توی کمد ولی فکر کنم تازه فهمیده بود که چرا نمی گذارمش برود بیرون.
خلاصه خواهرش آمد با یک لپ لپ صورتی که اولش ناز کرد که من سبز می خواستم .
خلاصه شام مورد علاقه شان هم که ناگت و فلافل است دارم آماده می کنم برای امشب. و صد البته خواهر زاده علاقه وافری به بالا بلندی دارد و دائم می خواهد که ما با هم بازی بالا بلندی کنیم خدا به داد زانوهای ما برسد تا خواهرجان بیاید ویلچر نشین نشویم.
عصر هم که دور هم داشتیم منچ و مارپله بازی می کردیم  باورتان نمی شود این نیم مثقالی چقدر جرزنی می کرد کلی از دستش می خندیدیم. خلاصه آخرش سر مارپله که باخت گفت دیگه حوصله ندارم. خواهر زاده بزرگه همچین که شیش می آورد فریاد می زد فکر کنم کل ساختمان فهمیدند ما داریم منچ بازی می کنیم. نکته جالبش اینکه کل سایز دم و دستگاهمان قد یک بشقاب پیشدستی بود. کلا تو همه چیز این دوره زمانه صرفه جویی می کنند.
خدایا شکرت. کلا با بچه ها بازی کردن و .... روحیه آدم را شاد می کند. کلی خندیدم و از دنیای بچه ها لذت بردم. این دختر بزرگه کلی برای خودش شاگرد اول است و خلاصه از آن بچه زبلها. گویا امروز توی مدرسه داشتند به شاگرد اولها بازو بند می دادند و به تعدادی هم لوح تقدیر. هی از زنگ اول از ناظم پرسیده بود که خانم به من هم بازو بند می دهند. ناظم گفته بود نمی دانم. خلاصه سر صف اول بازو بندها را داده بودند و به او هیچ چیز ندادند. کلی بغض کرده بود که چرا اسم من را جا انداخته اند وسط لوح تقدیرها ناظم محترم بلندگو را گرفت و گفت از صبح یک نفر چند دفعه از من پرسیده بود.... گفتم نمی دانم. خودش می داند بیاید بالا مگر می شود به شاگرد اول کلاس بازو بند ندهیم. کلی خواهر زاده ذوق زده ما رفته بود بالا در حالی که قبلش داشت اشکش در می آمد.
پسر بزرگه زنگ زده که مامان جات خالی پتو پهن کردیم کف حال داریم برای خودمان زندگی می کنیم. گفتم خوش بگذرد. محض رضای خدا هم که شده رخت خوابها را کثیف نکنید دوباره مجبور به خانه تکانی نشوم. برای خودشان جشن گرفته اند. خدا به داد بنده برسد بعد از ده روز زندگیم چه وضعی شود خدا عالم است.


خدایا شکرت به خاطر امروز. به خاطر روحیه خوب بچه ها. به خاطر اینکه فرصتی مهیا کردی که مزه دختر داشتن را هم بچشم. خدیا کمک کن تا از پس این مسئولیت چند روزه به بهترین شکل بربیایم. خدایا کمک کن تا خواهر و همسرش به سلامت از سفر برگردند. خدایا شکرت که این فامیل ما هم خطر از سرش گذشت و از بیمارستان مرخص شد. خدایا بابت سلامتی و روحیه شاد این بچه ها شکر.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 19:40  توسط آدم چاق  | 

برنامه ریزی برای زندگی درست یک اصل است که اگر نباشد عملا زندگی آدم به هم ریخته و بی هدف می شود. زندگی بی هدف هم کم کم جای یاس و نامیدی در آن باز شده و افسردگی به سراغ آدمها می آید.
شاید بارها در خصوص تقویم و یادداشتهایم در موبایلم و یا آن سر رسید جادویی ام گفته باشم. برای خیلی از دوستان سوال است که چطور می شود با برنامه بود و مسافرت رفت و کارهای سخت و طاقت فرسا انجام داد و در عین حال آرامش هم داشت. با برنامه ریزی. من ، همسر و بچه ها هر کدام برنامه و هدفهایی داریم که با هم مطرح می کنیم و تلاشمان این است که برنامه های ما مخل برنامه بقیه نباشد و حتی در راستای برنامه های همدیگر هم باشد.
همه اعضای خانواده یک برنامه بلند مدت داریم که مثلا می تواند درست کردن یک زندگی جدید برای پسرها باشد. مثلا خرید خانه، خرید ماشین و دفتر کار و ......
در عین حال هر یک می دانیم برای رسیدن به آن روز باید چه کنیم. مثلا پسر بزرگه می داند باید هر طوری هست از هزینه های اضافی جلوگیری کند مثلا هزینه های واحدهایی که می افتد باعث از بین رفتن مقداری از بودجه خانواده می شود. یا پسر کوچیکه میداند اگر قرار باشد از تفریحهای پر خرج استفاده کند ممکن است با مقاومت خانواده مواجه شود. همسر و بنده هم می دانیم برای رسیدن به آن روز باید درآمد خود را بالا ببریم و در کنارش رفاه نسبی را برای بچه ها فراهم کنیم که هم احساس کمبود نکنند و هم احساس نکنند خیلی زیادی امکانات دارند و می توانند به راحتی اسراف کنند و .....
نتیجه همه ما یک برنامه بلند مدت داریم، یک برنامه میان مدت و یک برنامه کوتاه مدت. برنامه هایمان را برای ده سال آینده مشخص می کنیم و هر سال یک گام برای رسین به آن را مشخص می کنیم و در مرحله بعد آنقدر برنامه هایی که برای رسیدن به برنامه سالانه است را در ماهها خورد می کنیم و می رسیم به برنامه هفتگی و روزانه.
اول سر رسید بنده یک سناریو از ده سال دیگر که چه عرض کنم تا 90 سالگیم نوشته ام. بعد مشخص می کنم ده تا 15 کاری که می توانم در هر سال انجام دهم تا به این اهداف برسم چیست. بعد هم یک لیست برای هر یک از اهداف مشخص کرده و طوری برنامه های هفتگی و روزانه ام را مرتب می کنم که گام به گام به این اهداف نزدیک شوم. می دانید وقتی هر یک از کارها را نجام می دهم و کنارش تیک می زنم آنهم با رنگ قرمز انقدر انرژی می گیرم  و لذت می برم که شاید هیچ چیز دیگر به آن اندازه برایم لذت بخش نباشد. برای رسیدن به هدفم از برخی مسائل کاملا شخصی مثل خواب می گذرم ولی از برنامه خانواده چیزی نمی زنم. اعضای خانواده ام هم به این قضیه توجه دارند. گاهی هم لازم می شود قید همه برنامه ها را زده و چند روزی به تفریح و سرگرمی بگذارنیم تا همگی با انرژی بیشتری به آن برسیم.
دوستان واقعیت این است که این برنامه چنیدین ساله زندگی من است. چندین  سال قبل وقتی دانشجوی کارشناسی بودم کتاب قورباغه را بخور نوشته برایات تریسی به زبان اصلی به دستم رسید و خواندم آنوقتها خیلی مشعوف شدم چون 22 روش کاملا عملی را یاد می داد. همانوقتها سعی کردم این کار را بکنم و با خریدن یک سر رسید سایز مناسب و همراه داشتن آن. بعدها امکانات گوشی موبایلم این کار را به عهده گرفت. به دوستانی که هم بچه دارند و هم درس و هم کار و وضعیت مشابهی مثل من دارند پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانند و عملیاتی کنند. می شود همه چیز را کنار هم داشت.

خدایا شکرت به خاطر همه چیز. به خاطر همین قدرت اجرای برنامه ریزیهایمان و خانواده هماهنگی که داریم. دوستان برای یکی از اقواممان که تصادف کرده دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 13:25  توسط آدم چاق  | 

مطالب قدیمی‌تر