X
تبلیغات
بدبختی های یک زن چاق

بدبختی های یک زن چاق

در خصوص نگاههای غلط نسبت به مشکل چاقی می نویسم

دیروز عصر ساعت پرواز و ... را اعلام کردند. همسر رفتند و مقداری دلار هم خودشان خریدند. گویا ریال عربستان در ایران 980 تومان است و در عربستان 1010 تومان است. از طرفی هر صد دلار 373 ریال است. در نتیجه دیدم به صرفه تر است که دلار تهیه کنیم. خدا را شکر همسر جان چکهایش پاس شده و مقداری هم پول دست و بالش هست. به مبارکی دوندگی این هفته و استرسها و ... وزنمان هم یک کیلو دیگر کم شده. دیشب اسید معده ام انقدر زیاد شده بود که دقیقا تا زیر گلویم را سوزانده بود. نمی دانم تا کنون چنین حالتی برایتان پیش آمده یا نه. در چنین مواقعی حتی آب هم می نوشی احساس سوزش می کنید. چمدانها بسته است. همسر جان و پسر بزرگه رفتند و برای مراسم بازگشت وسایل خریدند. سه تومان هم به حساب پسر بزرگه ریخت تا برای بازگشت بتواند مراسم بگیرد. با خانواده هایمان هماهنگ کرد برای پخت غذا. لیست مهمانها را نوشتیم و کارت هم خریدیم. جای وصیت نامه ها را به پسر بزرگه نشان دادیم. امروز تصمیم گرفتم که یک مقنعه بلند سفید بودزم  تا راحت باشم. کفش رو فرشی چرمی راحت پیدا نکردم. یک جفت جوراب کلفت رو فرشی تهیه کردم. فردا شب خانواده ها منزلمان هستند. همسر هم لطف کردند و گفتند دست به اجاق گاز نزن از بیرون غذا می گیرم. به خاطر همین خیالم راحت است که مشکلی برای پذیرایی ندارم.
کارهای اداره را امروز تحویل دادم و با یکی از دوستان نزدیکم که به تازگی از سفر عمره مفرده باز گشته و کارهایش را بعد از رفتنش من انجام می دادم هماهنگ کردم که تا حد امکان کارهایم را انجام دهد. امیدوارم وضعیت جسمیش اجازه دهد و دچار مشکل نشود. توصیه های این دوست عزیز خیلی داغ بود و قیمتهای ارز و ... را ایشان به ما گفتند. گویا آوردن و بردن مایعات مثل عرقیان و آب لیمو و آب و ... ممنوع است و وارد کردنشان هم ممنوع است و دم گیت از چمدان خارج می کنند. به خاطر همین همه را برداشتم و گذاشتم توی خانه. کلی در مورد وسایلی که خیلی مورد نیاز است صحبت کردیم. و تا حدی وسایل را کم کردم. مثلا ملحفه را برداشتم و فقط یک نرم کننده موی سر گذاشتم بماند و همه شامپوها و صابونها و رول دستمال کاغذی و ... را برداشتم. یک کتابچه بسیار عالی هم این دوست عزیز به من داد که خیلی به دردم می خورد.
این دوست عزیز موفق شده بود که دو مرتبه ختم قرآن کند به من هم پیشنهاد داد این کار را بکنم. یک قرآن کوچک ابریشمی بسیار سبک هم به من داد و گفت می توانی از این استفاده کنی که همیشه به راحتی توی کیفت باشد و بتوانی با خودت حمل کنی. توصیه های خیلی خوبی کرد. این دوست عزیز یک بورقع(روبنده) عربی هم خریده بود داد به من پیشنهاد کرد که در مدینه با مانتوی بلند و مقنعه یا روسری مشکی ازش استفاده کنم تا بتوان راحت تر به زیارت بروم. آدرس بعثه و در مدینه و مکه را هم داد و دو سه نفری را هم معرفی کرد تا در مواقع لزوم از ایشان کمک بگیریم. خدا برای همسر و فرزندش حفظش کند که غیر از نیکی و مهربانی از این دوست چیزی ندیدیم.
خلاصه  رفتنی شدیم. حلالمان کنید. اگر گاهی تندی کردیم و یا گاهی با عینک خودمان شما را دیدیم و با متر خودمان برایتان دوختیم و نظر دادیم به امید اینکه بر تن کنید و گشاد یا تنگ از آب در آمد و باعث آزارتان شد.
به امید اینکه این سفر نصیب همه عاشقانش شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 23:19  توسط آدم چاق  | 

یکی از خواننده ها برای پیام گذاشته بود که رمز این زندگی شاد شما چیست؟ وقتی بهش فکر کردم دیدم هر کسی زندگی خودش را شاد ، ناراحت، خوشبخت و یا بد بخت می داند. به قول دوستم خوشبختی یک حس است یک حس درونی. یکی با داشتن یک سرویس جواهرات احساس خوشبختی می کند و یکی پول برایش مهم نیست و احساس دوست داشته شدن برایش خوشبختی می آورد و یکی موفقیتهای پی در پی برایش احساس خوشبختی می آورد. یکی هم ایجاد بالانس در زندگی خانوادگی را خوشبختی می داند و داشتن همه چیز با هم به اندازه ای کم و کوچک.

اما یک چیز برای همه آدمها تقریبا ثابت است. ذهنیت آدمها در مورد خوشخبختی و یک زندگی خوشبخت در خانواده و بیش از همه چیز توسط مادر ساخته می شود. مادرم خوشبختی را دیدن چیزهای کوچک در زندگی و قدر دان خداوند بودن تعریف می کرد. کلید این خوشبختی را محبت کردن به خاطر خدا می داند و به ما هم یاد داد که اگر محبت شما به خاطر خدا باشد هیچوقت کم نمی آورید. اگر دیدید زن و شوهری یا دو تا دوست در زندگی کم می آورند و روابطشان تیره و تار می شود به خاطر همین است که سرچشمه محبت را فراموش کرده اند. یادشان رفته که بزرگترین محبت را خدا در حقشان کرده و باید به خاطر خدا محبت کرد. صد البته این موضوع در مورد کسانی مصداق دارد که به این مبحث اعتقاد داشته باشند و گرنه کسی که متوجه موضوع نباشد امر بر او مشتبه می شود که طرف مقابل وظیفه اش است. اینگونه است که ضرب المثلی شکل می گیرد با این مضمون«لطف که از حد بگذرد ابله خیال بد کند».

در بسیاری از کتابهای راز موفقیت و ... هم در مورد کائنات و این بحثها توضیح داده است و یکی از توصیه ها این است که محبت کنید و فراموش کنید ولی محبت دیگران به خودتان را به خاطر بسپارید. البته اگر از این بحث بگذریم که کائنات با شعورترند یا انسانی که خداوند از روح خود در آن دمیده می توان این قضیه را مسجل دانست که حتی اگر اعتقادات مذهبی را هم قبول نداشته باشیم و ادبیات فارسی زبان را بپسندیم «تو نیکی می کن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز».

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:58  توسط آدم چاق  | 

قبل نوشت: نمی دانم که اینترنت منطقه ما چه مرگش است که نمی شود کامنتها را تایید کرد و پاسخ داد. اگر مشکل رفع شد کامنتها را تایید می کنم.
شنیده بودیم که شعب ارزی خیلی شلوغ است. شنیده بودی که خیلی اذیت میشوند و مردم از نیمه شب می روند صف می ایستند و ... ولی باور نداشتم. دیروز با همسر جان ساعت هفت صبح رفتیم جلوی شعبه شلوغ بود و جماعتی ایستاده بودند. رفتیم جلو دیدیم یک کاغذ چسبانده اند پشت شیشه و هر کسی اسمش را می نویسد. نفر 98 و 99 بنده و همسر جان بودیم.
خلاصه ساعت هشت صبح مسئول شعبه آمد و در را باز کرد و رفتیم تو. جوانی که مسئول ارز مسافرتی بود ایستاد و توضیحاتی داد و به زبان ساده گفت از شماره 60 به بعد نایستند. کارشان امروز انجام نمی شود فردا مجدد بیایید. بعد هم گفتند بروید شعبه عباس آبا خلوت است و ....
بنده همانجا زنگ زدم 118 و شماره شعبه شهید بهشتی را گرفتم و با شعبه تماس گرفتم. قسمت ارز کسی گوشی را بر نمی داشت در نتیجه با رئیس بانک صحبت کردم و گفت نه خانم ایجا هم وضع به همان شکل است و ملت از نیمه شب می آیند نوبت می گیرند. نتیجه اینکه بنده و همسر جان برگشتیم و قرار بر این شد که امروز از نیمه شب همسر برود نوبت بگیرد و بماند بنده هم صبح بروم.
همین کار راکردیم همسر ساعت سه صبح رفت نفر نهم شد و بنده نفر دهم. من هم ساعت نه صبح رفتم که هنوز سایت باز نشده بود. کمی نشستیم و تا صدایمان کردند. رفتیم طبقه دوم بانک قسمت مربوطه فیشها را صادر کردند و فرستادند برای واریز وجه. من هم از قبل پول را توی عابر کارت ملتم آماده کرده بودم تا مشکلی پیش نیاید. ولی کارمند باجه گفت خانم به مرکز وصل نمی شویم و چند نفر دیگر هم همین مشکل را داشتند و باید پول نقد بدهید. خلاصه بنده و همسر کمی به هم نگاه کردیم و نشستیم که چه کنیم. به همسر جان گفتم بیا برویم جلو ای تی ام وجه را به ملی انتقال دهیم و برویم بانک ملی پول بگیریم. هر کاری کردیم از ای تی ام بانک ملت همان شعبه که بودیم امکان پذیر نبود. رفتیم بانک ملی که نزدیک هم بود. پول را جابجا کردیم و خدارا شکر خلوت بود و از حسابم پول گرفتم و برگشتیم. حالا شتاب قطع شده بود پرداخت هم امکان پذیر نبود. کمی ایستادیم تا بالاخره ساعت دوازده و نیم وصل شد و پول مورد نظر پرداخت گردید و برگشتیم برای گرفتن ارز که دیدم کارشناس مربوطه برگه ها را گرفت و زد توی کامپیوتر و از جایش بلند شد و در حالی که می رفت گفت ارتباطمان با سازمان حج قطع شده. من و همسر دیگر کم مانده بود اشکمان در بیاید از بس حرص خورده بودیم. گرسنه با سر درد و اعصاب خراب و شعبه شلوغی که حتی جا برای نشستن یک آدم چاق مثل بنده نبود. تکیه دادم به دیوار. همکار کناری اش با نگاهی دلسوزانه نگاهم کرد و گفت غصه نخور از صبح چند دفعه همینجوری شده الان دوباره وصل می شود. بعد هم بلند شد و آمد پشت میز همکارش نشست و یکدفعه با چشمانی که برق می زد گفت وصل شد خانم. تند تند کارهایم را انجام داد که همکارش رسید و بابت همکاری اش تشکر کرد و خلاصه ما دو نفر صاحب شش قطعه صد دلاری امپریالیستی شدیم که بالهایش را گشوده و از دست جهنم ایرانی فرار می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 19:1  توسط آدم چاق  | 

این روزها یک کاغذ برداشته ایم و رویش یاداشت می کنیم که به چه کسانی بدهکاریم و از چه کسانی طلبکاریم. قرار شد قبل از رفتن دیونمان را پرداخت کنیم که اگر خداوند به طور کامل ما را طلبید و زنده برنگشتیم بچه هایمان گرفتار نشوند.
با همسر صبح رفتیم باب همایون و یک دست کت و شلوار برای خودش خرید. بعد هم سر رفتیم یک سری وسایل برای خانه خریدیم. تا در نبود ما بچه ها زیاد نیاز به خرید پیدا نکنند. کمی هم مغز خریدیم برای سفر خودمان. وقتی به خانه برگشتیم بسیار خسته بودیم و لقمه ای خورده نخورده خوابیدیم تا همین حالا که بنده بلند شدم تا چای درست کنم و هنوز همسر و پسرها خوابند.
هرچه به زمان سفر نزدیکتر می شویم همه چیز برایم استرس زا می شود. انقدر گاهی استرس دارم و حرص می خورم که اسید معده تا زیر گلویم را می سوزاند. لباسهایم را آماده کردم و چمدانها را بسته ام. شب آخر خانه ما شلوغ خواهد بود. کمی مرغ خریده ام تا شام بپزم. امیدوارم انقدر منزلمان شلوغ نشود که در تمام طول راه خستگی به تنمان بماند. جمعه هم کلاس داریم.
شاید امشب با همسر بنشینیم و وصیت نامه مان را تجدید کنیم. پسرجانمان کمی بهانه گیر شده و نمی دانم مشکلش تنها ماندشان است و یا توصیه های گاه و بی گاه من بابت ده دوازده روز نبودن.
کارهای اداره هم خود به شکلی فشار می آورد. و در نهایت اینکه هنوز ارز تهه نکرده ام. قرار شد با همسر جان شنبه برویم یکی از شعب. گویا جریاناتی دارد که دفعه بعد برایتان تعریف می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:48  توسط آدم چاق  | 

نمی دانم حال روز بی حوصله و عصبی من ناشی از کارهای انباشته شده است و یا شرکت مداوم در مراسم ترحیم از عید تا حالا. امروز که با همسر از مراسم ترحیم تازه در گذشته بر می گشتیم توی ماشین به طبیعت نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم حیف و  صد حیف که حوصله ندارم و وقتم کم است والا باید در این عروس ماههای سال می رفتیم مثلا در همان باغ پر شکوفه سیب با همسر جان و بچه ها می نشستیم و جوجه ای می زدیم و وسطی بازی می کردیم و کلی انرژی می گرفتیم و اندروفین در مغزمان ترشح می شد و کیف می کردیم.

ولی حیف و  صد حیف که فردا هم باید به یک مراسم ترحیم دیگر برویم. از بچه بزرگتر بودن بنده و همسرجان همین نصیبمان شده که خیلی به چشم می آییم و در همه ایم مراسمها به جای کوچکترهای خانواده باید حضور داشته باشیم. در این جور مواقع نه تنها آرزو می کنم از نظر طول و عرض کوچکترین فرزند خانواده باشم بلکه آرزو می کردم کاش بچه آخری خانه بودم و نازدونه و ته تغاری مادر.

خلاصه گلستانی بود مسیر برای خودش. پر از شکوفه و زنانی که توی زمینها می لولیدند و سبزی صحرایی می چیدند. بوی عطر سبزی تازه هوش از سر آدم می پراند و من در حالی که از خستگی و گریه زاری ملت سرم درد می کرد آرزو می کردم کاش به جای این کفشهای پاشنه بلند کتونی پوشیده بودم و همسر را وادار می کردم ده دقیقه کنار جاده بایستد تا من هم کمی سبزی بچینم.

در خانه را که باز کردم خستگی از تنم در رفت. خانم آمده بود و از صبح منزل را برق انداخته بود و رفته بود. بچه ها نهارشان را خورده بودند و خوابیده بودند.

همسر جان که متوجه بی حوصلگی و سردرد بنده شده بودند در یک عملیات انتحاری چای درست کردند و چند پر گل بهار نارنج در آن ریختند و آوردند و بچه ها را صدا کردند. عادت ما در خانه در اینجور مواقع این است که بساط سینی استکان و نعلبکی و قوری و کتری را وسط هال علم می کنیم و انقدر سر و صدا می کنیم که همه کسانی که خوابند بیدار شوند. به خاطر همین سمفونی صدای استکان و نعلبکی شیرین ترین صدایی است که بعد از یک خواب شیرین به گوشمان می رسد. بنده که نیم چرتی روی کاناپه زده بودم کلی از این صدا کیف کردم. بلند شدیم و چای نوشیدیم و کلی مسخره بازی در آوردیم تا حال و هوایمان عوض شود. دارم با خودم فکر می کنم ای کاش فردا مجبور نبودم به ختم بروم تا این حال و هوا از بین نرود.

پ ن- توی مسجد که رسیدم مامانم داشت نماز می خواند و نشسته بود و تشهد می گفت انقدر ذوق داشتم از دیدن ماه مان (وای گولوهه ببین چه کلمه ای را ابداع کردی) سر نماز ماچش کردم و چه کیفی داشت که نمی تونست بوسه ام را پس بدهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 22:21  توسط آدم چاق  | 

در ادامه جشنواره مرگهای نوروزی امسال یکی از اقوام همسرجان هم در سن 95 سالگی فوت فرمودند و ما در آستانه تشرف فردا به یک مراسم تشییع جنازه دیگر دعوت اجباری شدیم. خوب احتمالا فردا باید با همسر جان برویم یکی از شهرستانها تا شب هم برگردیم. امسال عزرائیل هم حوالی ما زیاد می پلکد و راه منزل اقوام و نزدیکان ما را یاد گرفته است. این چهارمی خدا به خیر کند بقیه را تا آخر سال. البته و صد البته واضح و مبرهن است که مرگ یک پیر مرد مثل ایشان که روی کلی ملک و املاک خوابیده بود برای ورثه ای که در زمان حیاتش هم در حال چاک دادن یقه هم بودند یعنی اول بسم الله تا این دعواها رسمی شود. فقط امیدوارم که مراسم این بنده خدا آبرومندانه برگزار شود و همانجا از خجالت هم در نیایند.

دیروز غروب با همسر جان رفتیم منزل مادر شوهر و پیشاپیش روز مادر را تبریک گفتیم و اطلاع دادیم که امانتی اش دست خواهر شوهر است به او خواهد داد. گویا خواهر برادرها با هم پول گذاشته بودند تا برای روز مادر انگشتری بخرند. در این گیر و دار عینک مادر شوهر هم شکسته و پسر بزرگه تعدادی قاب عینک از دوستشان امانت آوردند تا ایشان تست کنند و انتخاب کنند. حالا مادر شوهر بدون عینک را بگو که چگونه می خواهد در مراسم تششیع پیکر شرکت کند. از آن بدتر اینکه شوهر خواهر شوهر هم مشکل پیدا کرده و قرار است برای تشخیص بیماری در بیمارستان بستری شود. البته بیشتر به نظر می رسد یک بیماری قارچی پوستی باشد. پس به قولی فردا همسر جان می مانند و حوضشان که صد البته بی شباهت به حوض نقاشی نیست.

صبح خواهر جان تماس گرفت که یادت نرود امشب برویم منزل مادر جانمان. تازه متوجه اشتباهم شدم که امشب باید برویم در حالی که من با خیال راحت کار را برای فردا گذاشته بودم. البته امسال کارمان راحت تر بود زیرا می دانستیم مادرم برای کاری پول نیاز دارد و تصمیم گرفتیم همه مبلغی روی هم بگذاریم و تا به حد نیازش برسد و به او بدهیم. البته هرچند کاملا مشکل مادرمان با این پول مرتفع نمی شد ولی خیلی خوشحال شد. جالب آنکه اصلا مخفی کاری هم بلد نبودند این خواهرها. بهشان گفته بودم که اصلا با مامان صحبت نکنید بگذارید سوپرایز شود. بعد هر کدام زنگ زدند که مامان ما بعد از شام می آییم آنجا مادرم هم گذاشته در کاسه شان و گفته اصلا نیایید. من شام می پزم. آخرش هم گفتند پس ما فردا بعد از ظهر می آییم. گویا مادرم کمی دلش گرفته بوده که شب عیدیه قرار نیست بچه ها بیایند منزلش و وقتی غروب یکی یکی سر  کله مان با دسته گل پیدا می شد کلی ذوق زده شده بود. بلند شد شام بپزد گفتیم خیر ما هوس پیتزای مربعی دم منزل شما را کرده ایم به خاطر همین می خواهیم امشب مهمان جیب خودمان باشیم تا تو هم خسته نشوی. خلاصه کلی مامان خوشحال بود.

در همین گیر و دار یکی از خواهر شوهر ها زنگ زدند که ما می خواهیم بیاییم منزل شما ممکن است تا آخر ماه که شما می روید نتوانیم بیاییم ما منزل نبودیم و همسر هی عجله می کرد برای برگشت که بنده گفتم این رسمش نیست که ساعت هفت و نیم غروب زنگ بزنند شما کجایید ما می خواهیم بیاییم منزل شما چون ممکن است نرسیم و ... از آنجایی که در همه جای دنیا آقایان خانواده ی خود را در اعلا علیین تصور می کنند و قرار نیست هیچ عروسی بالای چشم خواهر شوهر  ابرویی ببیند چه رسد که چنین حرفی بزند اخمهای همسرجان تا کمر پایین آمد و تا منزل به همین شکل همراه ما بود. ما هم که دیدیم هیچ خبری از کادوی روز زن نیست و احتمالا دست پیش گرفته اند که پس نی افتند بیشتر اخمهایمان را کردیم در هم و نتیجه این شد که نمی دانم فردا می روم شهرستان یا خیر. البته این همسری که بنده می شناسم صبح کاملا ری ست شده از خواب بر می خیزد و روز از نو روزی از نو.

خدا را شکر پول تهیه ارز هم جور شد و اگر فردا بنده از رفتن معاف شوم صبح اول صبح می روم یکی از شعب ارزی بانک ملت و مزاحم مامان آرزو هم نمی شوم که خیلی صادقانه لطف کردند و شماره تماس گذاشتند و برای همکاری اعلام آمادگی کردند. من نمی دانم از خجالت این دوست که یکی از دوستان اینترنتی است و به راستی سرمایه ای برایم هستند، چگونه در بیایم و چه طور ابراز لطف ایشان را جبران کنم. از آن مهمتر کامنتهای پر بار خصوصی ایشان که مرا از هم اکنون به عرش برد. خانم خیلی متشکرم و خیلی دوستت دارم.

گوشی را از عصر سایلنت کردم و گذاشتم توی کیفم. زیرا حوصله کسی را نداشتم. چقدر مزه داد وقتی توی ماشین در راه برگشت از منزل مامان از توی کیفم در آوردم و دیدم پنجاه و سه پیام تبریک روز زن برایم رسیده. وای خداجون ازت متشکرم.


به دنیا آمدم تا دختر کسی باشم، تا مادر کسی باشم، تا همسر کسی باشم یا همدم کسی باشم تا

زن باشم

خانمهای عزیزی که اینجا را می خوانید

روزتان مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:18  توسط آدم چاق  | 

امروز تشییع پیکر استادی بود که سالهای سال زیر دستش شاگردی کرده بودیم. خبر داده بودند که از حیاط دانشکده تشییع پیکر آغاز می شود. به خاطر همین بعد از مدتها رفتم دانشکده. از همان دم در یک حس غریبی داشتم. عکسهایش همه جا بود. انگار نظاره گر ما بود ببیند کدامیک از شاگردان می آیند. وقتی توی سالنهای دانشکده قدم می زدم صدای او در گوشم می پیچید. ساعت به ساعت کلاسهایش در ذهنم رژه می رفتند. انگار همین دیروز بود.

رفتم توی حیاط و روی یکی از نیمکتها نشستم. یکی یکی همکلاسیها و همدانشکده ای و شاگردان استاد می آمدند. گذر زمان چهره ها را تغییر داده بود ولی انگار همان جوانهای پر شر و شور قبل بودند. از دور مدیر کل را هم دیدم. آخر او هم شاگرد استاد بود. ماشین خبر نگار در شهر هم آمد و دست بر قضا یکی از همدوره ای هایمان از آن پیاده شد. از دور که مرا دید همانطور که اشک می ریخت آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت دیدی استادمان رفت. چقدر زود پر کشید. یواش یواش شلوغ شد. دوباره یکی دیگر و باز هم یکی دیگر هر یک می آمدند و سیل اشک بود که سرازیر می شد.

خلاصه ایستادیم تا برنامه اجرا کردند. جنازه استاد را آوردند. وای خدای من چقدر تکیده و لاغر شده بود. مثل پر کاهی سبک و آرام روی دستان دانشجویانش حرکت می کرد. نماز خواندیم بر پیکرش. دور جنازه خلوت شد تا وداع کنند بچه هایش که در آخرین روزها نرسیده بودند برای دیدار پدر.یاد آوری صورت همیشه خندانش قلبم را چنگ می زند. جمعی از چهره های شاخص سی. ا . سی علمی و انقلابی داخل و خارج از کشور حاضر شده بودند.

بالاخره راه افتادیم به سمت بهشت زهرا. آفتاب مستقیم روی سرمان بود. به سمت قطعه نام آوران مسیر را در پیش گرفتیم و پیاده شدیم. با تاخیری یک ساعته (به دلیل برنامه تدفین پدر شهیدی در همان قطعه) جنازه را آوردند. یکی از دانشجویان وضو گرفت و رفت داخل قبر تا در تدفین کمک کند. تلقین بدهد و ... آیت الله ... پشت بلندگو تلقین را خواند و این دانشجو شانه های استاد را تکان می داد و تکرار می کرد. و اشکی که امان از ما بریده بود و بچه هایی که انقدر گریه کرده بودند حال خوشی نداشتند و خواهری که منزل نو مبارکی می گفت و منی که از شدت حال خراب روی بلندی سنگ قبری دورتر نشسته بودم و توان از پاهایم رفته بود. در راه برگشت یکی از آقایان همکلاسی دوره های قبل را دیدم که مسیرش با من تا منزل یکی بود. با او آمدم در حالی که تمام مسیر در حال یاد آوری خاطرات کلاس این استاد بزرگ وار بودیم. باید بگویم ضایعه ای به پیکر این علم وارد شد. یکی از قله های علمی را از دست دادیم که جبران شدنی نیست. خدایش بیامرزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 18:26  توسط آدم چاق  | 

جمعه با همسر جان رفتیم کلاس. برایش احرام خریدیم ولی اندازه بنده نداشتند. این هم یکی از گیر و گرفتاریهای آدم چاق است که تقریبا اکثر خانمها خریدهایشان را انجام داده بودند و من هنوز حتی لباس احرام هم برای خودم تهیه نکردم. آخر همین ماه عازمیم و من هنوز نه ارز تهیه کرده ام و نه وسایل مورد نیازمان را.
راستش را بخواهید هنوز پول لازم جهت تهیه ارز هم جور نشده. قرار است تا آخر هفته یکی از طلبهایم وصول شود که اگر شد می توانم ارز هم تهیه کنم. جمعه بعد از کلاس به همسر جان گفتم برویم مولوی تا خودم پارچه بخرم و بدوزم راه افتادیم توی مسیر پلیس یک خیابان را بسته بود و می گفت خیابان سیروس قفل است. همسر هم با خیال راحت دور زد که باید اینجور جا ها را صبح زود برویم. اصلا همسر از صبح روی مود غر غر کردن بود مثل بچه هایی که خواب سیر نمی شوند بد اخلاقند، جیش دارند و غر می زنند و بهانه های الکی می گیرند. ما هم چیزی نگفتیم. کمی که دور تر شدیم گفتم یکی از دوستان آدرس یک مانتو فروشی تو هفت تیر را داده می آیی برویم. خیلی ریلکس گفت نه امروز نه حوصله ندارم. سرم درد می کند.
خلاصه دست از پا درازتر بدون اینکه هیچ کاری از پیش برده باشم برگشتیم خانه. درکش می کنم. همه چیزش بهم خورده. چالش در کارش پیش آمده که رفع و رجوع کردنش خیلی سخت است. امیدوارم حداقل تا زمان رفتنش کمی مشکلاتش حل شود و با کمی آرامش به این سفر بیاید. آمدیم خانه بچه ها غذایی آماده کرده بودند خوردیم و استراحت کردیم.
دیروز صبح خیلی پر انرژی بودم. آخرین گزارش باقی مانده از سال قبل را پنجشنبه داده بودم و شروع کردم از توی سر رسید به برنامه های امسالم رسیدگی کردن که به هر کدام یک زخمی زده بودم. عصر یک فنجان چای دستم گرفتم که با خیال راحت بنوشم. اولین جرعه از گلویم پایین نرفته بود که اس ام اس دوستم در جایم خشکم کرد. متاسفانه استاد گرانقدری را از دست دادیم. دو سه سالی بود که با سرطان دست و پنجه نرم می کرد و شیمی درمانی می شد. چند باری هم به اتفاق همسر جان و دوستان رفتیم عیادت ایشان. آخرین بار یک پیرمرد تکیده شده بود در سن 67 سالگی مانند یک مرد 90 ساله می نمود. جویای احوالش بودم و می دانستم حالش خوب نیست ولی خبر فوتش برایم قابل باور نبود. قله ای بود در علم و پژوهش دست نایافتنی. ای کاش می ماند و بیشتر تربیت می کرد دانشجویانی تشنه آموزش چون مارا.
انگار که تمام انرژیم به یکباره تخلیه شد. از صبح دستم به هیچ کاری نمی رود و نشسته ام و دارم وبگردی می کنم تا ببینم چه می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 9:6  توسط آدم چاق  | 

در این گیر و دار کار و کار و کار که باید گزارش بفرستم پسر جان آمده که یکی از دوستانم یک کاری دارد می توانی کمک کنی یک پروپزال بنویسم. خوب جواب منفی که نمی توانم بدهم. گفتم می توانی از دوستت دعوت کنی بیاید منزل گفت نه اگر بشود بیا با هم برویم شرکتش ببینیم جریان چیست. گفتم خیلی خوب برای فردا یک قراری بگذار ببینم چه کاری دارد کمکت کنم. موقعی که می خواهیم برویم بگو مادرم همراهم هست از محل کار ایشان می آییم که نه توانایی تو زیر سوال برود و نه دوستت متوجه شود که من دارم کمکت می کنم.

 دیروز با آقای شوهر رفتیم واکسن زدیم. آقای شوهر گفت شما برو کارهای اولیه را انجام بده من می آیم نشان به آن نشان که بنده شماره 78 بودم و ایشان شماره 79 وقتی ایشان رسیدند که شماره 128 رفته بودند داخل و بنده به خاطر وقت تلف شده  داشت خون خونم را می خورد. هرچی توی زندگی من هول و استرسی هستم این همسر جان بنده ریلکس و  صبور است. 

نیمه شب بود که خبر رسید پدر آن دو دختری که مادر بزرگشان در تعطیلات عید فوت شده بود و مادرشان هم یکسال قبل بر اثر سرطان در گذشته بود ، فوت کرده است و باید برای تشییع جنازه می رفتیم. خلاصه با کمی تب ناشی از واکسن آنفولانزا و مننژیت راهی شدیم برای تشییع جنازه. خدا عاقبت این دو تا دختر را به خیر کند که با پدر بزرگ علیل بدون هیچ گونه حقوق و مستمری چگونه قرار است زندگی کنند و بزرگ شوند. متاسفانه خانواده پدری هم ندارند یعنی نه عمه دارند و نه عمو. وضعیت بسیار ناراحت کننده ای بود وقتی دو خواهر کوچک در آغوش هم و گاه در آغوش خاله ها گریه می کردند. خدا صبرشان دهد.

این هفته جمعه هم باید برویم ختم و هم کلاس. نمی دانم به کدامیکی برسیم. امروز همسر گفت زنگ می زنم عذر خواهی می کنم با هم می رویم کلاس. از همه دوستان که راهنماییهای خوبی کردند خیلی متشکرم. احتمالا جمعه و شنبه را به خرید کردن اختصاص دهم تا وسایل مورد نیاز را تهیه کنم. چمدانهای خوبی دارم که سوغات مسافرت فرنگ است. دوتایشان توی هم می رود و به طور کلی کل وسایل من و همسر فکر نمی کنم بیش از یک چمدان شود. دومی هم برای خریدهای احتمالی. هر چند کلی خانواده سفارش می کنند که خرید نکنیم و همه چیز با تهران فرقی نمی کند که حتی به خاطر کاهش ارزش پولمان گرانتر هم هست. ولی چندتا چیز مخصوص است که در تهران تا کنون ندیده ام و مادرم طی دو سفری که به مکه داشته برایم خریده است. خسی در میقات جلال و فلسفه حج را خواندم. خیلی لذت بخش بود.

پ ن- مامان آرزو حداکثر ارزی که به هر نفر برای حج تمتع تعلق می گیرد چقدر است و به پول ایران حدودا چه قدر می شود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 21:6  توسط آدم چاق  | 

دیروز اورین جلسه کلاس آموزشی حج تشکیل شد. ما هم رفتیم. حرفهای جالبی در مورد اعتقادات وهابی ها می زدند. هفت مرحله عمره مفرده را توضیح دادند. توی حیاط مسجد وسایل سفر می فروختند. یک نگاهی کردیم ولی چیزی نخریدیم. راستش را بخواهید دقیقا نمی دانستم چه چیزهایی نیاز داریم و بیشتر لازممان می شود. به خاطر همین با خانواده مشورت کردم جلسات بعد که می رویم وسایل مورد نیاز را بخرم.
خواهر جانمان گفت یک کفش فوق العاده راحت ببر چون پیاده روی زیاد داری. راستش من با هیچ چیزی به اندازه کتانی های سفیدم راحت نیستم. بندش را هم طوری تنظیم کردم که نیازی به باز و بسته کردن نداشته باشد. حالا نمی دانم پوشیدن آنها مشکل ساز می شود یا خیر. همسر هم گفت بی خیال خانم بی خودی بارت را سنگین نکن هرچی خیلی لازم شد آنجا می خریم. باید بروم تترون بخرم و دکمه متری یک چادر دانشجویی سفید برای خودم بدوزم تا راحت باشم.  خواهر کوچیکه هم سفارش کرد که از همان محل کاروان حتما شامپو و صابون بی بو بخرم.
مانتوی خنک دارم. لباسهای راحت هم دارم. دوستانی که تجربه ای دارند هر چیزی که فکر می کنید نیاز داشته باشیم بگویند.
متشکرم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 19:54  توسط آدم چاق  | 

امروز داشتم وب یکی از دوستان را می خواندم که خاطره اولین تصادفش را نوشته بود یاد اولین تصادف خودم افتادم.
من بعد از گرفتن گواهینامه تقریبا چند ماهی ماشین نداشتم به خاطر همین پشت فرمون ننشستم. در طول تمام سالهای زندگیم از امانت گرفتن ماشین دیگران واهمه داشتم. به همین علت نه من نه همسرم تا کنون از کسی ماشین قرض نگرفتیم و امیدوارم که هیچوقت مجبور نشویم که این کار را بکنیم. شده بود حتی چهار پنج سال به خاطر ماشین نداشتن حتی مسافرتهای کوتاه درون استانی هم نرفتیم. 
خلاصه جانم برایتان بگوید که اولین ماشینی که خریدم یک پراید ثبت نامی بود که تا تحویل بگیرم کلی ذوق داشتم و روز شماری می کردم. روز اول که تحویل گرفتم همسرم گفت از اینجا برو فلانجا و از اونجا بی انداز داخل اتوبان و ... تا توی طرح ترافیک نی افتی بعد هم انقدر سفارش کرد که اینجا رسیدی اینکار را بکن و اونجا رسیدی فلان کار را بکن که بنده کلهم دچار ترس و اضطراب شدم. خوب من هم که تا آنوقت همیشه یا با اتوبوس و تاکسی و می رفتم سر کار و یا همسرجان مثل یک راننده مهربان ما را می برد اداره و بنده هم مثل یک آدم کور هیچوقت مسیر را یاد نگرفته بودم. به خاطر همین همسر جان پیشنهاد داد که روز اول با من بیاید سر کار و از آنجا یک کاری بازار داشت برود پی کار خودش. گفتم نه اگر تو توی ماشین بنشینی من هول می شوم و در واقع اعتماد به نفسم را از دست می دهم. خودم یکجوری می روم شما هم با موتور برو بازار.
همسر صبح بلند شد که با موتور برود بازار من دچار اضطراب شدم و گفتم نمیشه با موتور جلو جلو بروی من پشت سرت بیایم تا مسیر را یاد بگیرم. همسر هم قبول کرد و بنده پشت سر ایشان راه افتادم که بروم سر کار. اولین چهار راه به خیر گذشت دومین چهار راه چراغ چشمک زن بود. همسر جان شروع کرد دستش را مثل بادبزن تکان دادن که مثلا به من بگوید بایست ولی من فکر کردم می گوید زودتر رد شو برو. خلاصه پایم را گذاشتم روی گاز و محکم زدم پشت موتور همسر جان. او هم که انگار آمادگی یک چنین اتفاقی را داشت در یک حرکت سریع موتور را ول کرد و پرید کنار من هم یک چند متری موتور روی زمین افتاده را بردم جلو تا به خودم مسلط شدم و زدم رو ترمز.
از آنطرف چهار راه پلیس سریع آمد که مثلا ببیند چی شده. همسر گفت بی خیال جناب سروان خانمم است. تازه کار است. حالا من انقدر هول کرده بودم که دست و پایم می لرزید شدید. رنگم پریده بود و ... دور زدم بر گشتم خانه و آن روز سر کار نرفتم. عصر همسرم آمد و گفت بیا با هم برویم تا محل کارت مسیر را یاد بگیری فردا خودت تنهایی برو. من مثل آدمهای تب کرده گفتم نه من اصلا دیگه پشت فرمان نمی نشینم. گفت یعنی چی؟ چیزی نشده زن انقدر ترسیدی. من گفتم اگر تو حواست نبود بلایی سرت آمده بود چی؟ گفت فعلا که هیچی نشده. تو هم آرام آرام برو مسلط می شوی. خلاصه آن روز با سرعت 30 و 40 تا محل کار رفتیم و برگشتم و مسیر را یاد گرفتم. فردایش هم با ترس و لرز صبح رفتم دیدم نه تصادف کردم و نه اتفاقی برایم افتاد. عصر دیگر با اعتماد به نفس آمدم خانه. یک مدت صبح خیلی زود می رفتم که توی ترافیک نی افتم و ... حالا که فکر می کنم می بینم اگر اصرار همسرم در آن روز نبود شاید من هم مثل مادرم در تمام عمر از رانندگی می ترسیدم و پشت فرمان نمی نشستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 21:3  توسط آدم چاق  | 

کارهای اداره شروع شده و فعالیتهای اولیه در حال انجام است.یکی از پروژه های باقی مانده از سال قبل هم در این هفته تمام شد و دیگری نیز تا پایان یکشنبه انشا الله تمام  می شود و تحویل کارفرما داده می شود.
اسفند ماه سال گذشته چند تا پروپزال(پیشنهاد عملیاتی پروژه) برای سازمانهای مختلف نوشته بودم که همان قبل از عید جواب دوتا آمد و مشخص شد امسال بچه هایمان بیکار نمی مانند و خداراشکر در این وانفسای بیکاری و گرانی و گرفتاری مجبور به خواستن عذر کسی نیستیم.
امروز هم شکر خدا خبر رسید که یکی از پروپزالهای شخصی که فرستاده بودم پذیرفته شده است. البته تا به قرار داد بی انجامد طول می کشد. هر چند چهار ماه کار بیشتر نیست و مبلغ پیشنهادی بنده هم زیاد نبود ولی باز هم خدا را شکر. قسمتی از هزینه های زندگی را پر می کند و دو نفر جوان هم می توانند کار پاره وقتی داشته باشند.  امیدوارم که یکی دو تای دیگر از پروپزالها پذیرفته شود تا تعداد بیشتری از افراد را مشغول باشند و در آمد داشته باشند.
شنبه هم باید برویم دفتر کاروان مدارک را بدهیم. اعزاممان هم خرداد ماه اعلام شده است. دیدم همسرم دل دل می کند برای رفتن. متوجه شدم این ماه چک زیاد دارد و پرداخت پول لازم برای سفر برایش مشکل است. گفتم ایرادی ندارد. من پول سفر را می دهم شما هم ارز لازم را تهیه کن. خودم سیصد چهارصد دلار ارز دارم ولی هم کم است و هم دلم نمی خواست حالا که کارش به گیر و گرفتاری خورده غرور مردانه اش جریحه دار شود. به خاطر همین کل دیروز زنگ زدم به هر جا که کمی طلب کار بودم و یا احتمال داشت بتوانم وامی جور کنم  اما نشد که نشد. هیچ کدام به این سرعت نمی توانند پرداخت کنند. داشتم با خودم فکر می کردم چقدر خوب است که خانمها اینجور مواقع مقادیری طلا داشته باشند. آدمی مثل من که اهل طلا خریدن و این حرفها نیست همین سلاح سری دیگر خانمها را هم ندارد. یادم آمد یک دستبند شکسته ای دارم که از سرویسم مانده بود و چندسالی گوشه کشو افتاده بود. دادم پسربزرگه و گفتم ببر چند تا طلافروشی قیمت بگیر ببین چقدر می خرند بقیه اش را ببینم از کجا می توانم جور کنم. برد و آمد گفت مامان حدود دو تومان می خرند. انگار دنیا را به من داده بودند. گفتم فردا ببر پیش فلانی(یکی از آشناها) بگو مامان سلام رساند و .... خلاصه برد و با دست پر برگشت. خدا را شکر پول همسر جان هم جور شد. خدا کند سفر خوش و آسانی برای من و همسرم بشود.
امروز هم اداره نرفتم. از صبح ماندم خانه و روی گزارش نهایی آخرین پروژه باقی مانده از سال گذشته دارم کار می کنم.
الهی به امید تو. خودت وعده داده ای که از تو حرکت از من برکت. ما حرکتمان را آغاز کرده ایم و از راه رفتن ساده به دویدن و پریدن رسیده ایم. شما برکت را خودت بفرست و نه ما و نه هیچ مسلمانی را محتاج بندگانت نگردان. آمین


پ ن- مامان آرزو حتما مزاحم می شویم. خیلی متشکرم از مهربانیهایت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 16:21  توسط آدم چاق  | 

توی دبیر خانه ایستاده بودم و با مسئول آن مشغول صحبت و پی گیری یکی از نامه هایم بودم. آن زمانها که رئیس مالی اداری بودم این خانم از یک قسمتی آمده بود که با بیست سال سابقه اصلا کار با کامپیوتر نکرده بود. حتی دکمه روشن را نمی دانست کجاست و .... یادم است وقتی آمد خیلی سرخورده بود ولی آدم رازدار و قابل اعتمادی بود. یادم است سه نفر بودند که از یک واحد دیگر آمده بودند و من این خانم را برای کار در دبیرخانه انتخاب کردم. یادم است دستش را می گرفتم و کار کردن با موس را به او یاد می دادم. به او یاد دادم که دستش را روی کیبرد بگذارد و ده انگشتی تایپ کند. دیروز اما ما شا الله دستش توی تایپ خیلی تند شده بود. کارکنان دیگر دبیر خانه نبودند و او تقریبا از پس همه کارها بر می آمد. حتی متن نامه ها را هم خودش تهیه می کرد. با هم که صحبت می کردیم دیدم هشت سال از روزی که با روحیه داغون و اعتماد به نفس پایین آمد پیش من و به من گفت که من کار با کامپیوتر را بلد نیستم و خواهش میکنم مرا جایی بگذارید که نیاز به کار با کامپیوتر نداشته باشد می گذرد. می گفت که خیلی خوشحال است که حرفش را گوش نکردم و الان یک کارمند متخصص است. تمام کارها را می داند و به سیستم اتوماسیون اداری وارد است و اگر بگویند ف تا فرحزاد می رود و بر می گردد.
داشت همین حرفها را می زد که گوشیم زنگ زد. شماره .... بود. جواب دادم خانم با یک خوشحالی خاصی گفت خانم چاق من فلانی هستم در مورد مکه بهتون زنگ زدم. فکر کردم الان باید پول بدهیم. دیدم نه می گوید یکی از افراد در آخرین مرحله که ما داریم مدارک می فرستیم اعلام انصراف کرده من هم با مدیرمون صحبت کردم گفت چون الان دیگر وقت برای پی گیری و پیدا کردن یک فرد واجد شرایط نیست به خانم چاق زنگ بزن و بگو اگر همسرش می آید مدارکش را تا دو ساعت دیگر بیاورد می خواهیم بفرستیم مدارک را سازمان حج و زیارت امروز آخرین مهلت است. فقط می توانم بگویم که یک معجزه بودکه آن روز من برای انجام یک سری کارهای بیمه ای صبح دیرم شده بود ننشستم از توی کیف مدارک آنهایی که لازم دارم را بردارم و کل کیف مدارک را گذاشته بودم توی ماشین و با خودم برده بودم اداره. از شناسنامه و کارت ملی و پاسپورت همسرم کپی گرفتم و چون باید وارد طرح ترافیک می شدم یک آژانس گرفتم و سریع مدارک را رساندم آن سازمان مربوطه. شب که آمدم منزل وقتی به همسرم گفتم اصلا باورش نمی شد که چنین اتفاقی افتاده باشد. توی چشمانش برق عجیبی می زد. من هم خوشحال بودم از خوشحالیش.
پسر بزرگه دیروز با یک تیم جهادی رفتند مناطق زلزله زده و عملا هیچ خبری ازش ندارم. امیدوارم که همه شان صحیح و سلامت باشند. قرار است جمعه شب برگردند.
صبح یک خواب بد می دیدم و توی خواب انقدر گریه کرده بودم و به همسر بیچاره ام فحش داده بود که گلویم گرفته بود و نمی توانستم بنشینم. گاهی استرسهای پس زمینه ذهن انقدر به آدم فشار می آورد که در خواب هم دست از سر آدم بر نمی دارد. خدا پدر این خانم را بیامرزد که برای کار خانه می آید اگر او زنگ نزده بود من بیدار نمی شدم و شاید توی خواب سکته کرده بودم. اگر فرصت شد جریان پس زمنه ذهنی ام و حکایت خوابم را برایتان می گویم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 9:33  توسط آدم چاق  | 

روزهای بهاری من با کار و کار و کار می گذرد. اولین کاری که در تعطیلات انجام دادم تعویض سر رسید و انتقال برنامه های باقی مانده از سال گذشته برای سال جدید بود به همراه شماره تلفنهای مربوط به هر یک و ... دومین کار هم نوشتن برنامه های امسال بود که در نهایت باید به برنامه ریزی ماهانه و هفتگی و روزانه بی انجامد. برنامه های هفتگی تقریبا با هفتاد هشتاد درصد پیشرفت کار به تحقق می پیوندند. یک نگاهی به برنامه های سال گذشته به بنده فهماند که قطعا با امریکا یک نسبتی دارم که هیچ غلطی نتوانسته ام بکنم. از ده برنامه فقط سه برنامه کامل انجام شده و دو برنامه هم نصفه نیمه عملا نصف برنامه های اصلی زندگیمان ماند برای امسال. این نوع برنامه ریزی دوازده سال است که شگرد زندگی من است. هر سال هم یک سر رسید نو و یک برنامه و دفتر که خود نقش عذاب وجدان را بازی می کند.
سر رسید مزبور توی خانه هم دست از سر ما بر نمی دارد و روززی نیست که تعداد برنامه ها از 18 مورد کمتر باشد که بیشتر هست و کمتر نیست. اما همه اینها زمانی کارایی دارد که اعصابت آرام باشد. وقتی اظهار نامه دادگاه بابت عدم پرداخت اقساط خواهر شوهر محترم و ضمانت اینجانب به دستم رسید تقیربا رمق از کف دادم. زنگ زدم با کمال خونسردی می گوید الان ندارم بدهم. می گویم جناب کار به واحد حقوقی کشیده. این حکم مربوط به برج ده است و اکنون به دست من رسیده یعنی همان موقع هم هیچ پولی جور نکردی بریزی ولی کو گوش شنوا. اعصابم خط خطی است. زنگ زدم به صاحبخانه شان (از اقوام نزدیک است) پرسیدم چقدر پول پیش نزدتان دارند عملا هیچی از بس اجاره خانه نداده اند. می دانم گرفتارند. می دانم جنس فروخته اند و هنوز پولشان را نداده اند ولی مرد حسابی به جای سفر کیش به جای گردنبند گردن خانم و ماشین فلان قدری که زیر پایت است اقساطت را جور کن بده.
کلا انرژی ام تحلیل رفت. خسته و داغون با اعصاب خراب به سر رسید نگاه کردم دیدم هیچ حوصله کار کردن ندارم. در این گیر و دار گوشی ام هم از دستم افتاد و شیشه رویش خورد و خاکشیر شد. زنگ زدم پسر جان گفت اگر شیشه رویش شکسته باشد 200 و اگر تاچش آسیب دیده باشد نزدیک به 500 تومان هزینه دارد. گفتم خود گوشی را 1100 خریدم حالا 500 برای شیشه اش بدهم. گفت خریده بودی الان این گوشی 2500 است و مدل بالاترش هم خیلی گرانتر است و بنده ماندم در افکار خودم غوطه ور که بی خودی نیست که به اهدافمان نمی رسیم. چه بر سر این مملکت آمده که مردم از پس اجاره خانه و اقساطشان و پر کردن شکمشان هم بر نمی آیند. صد البته در مورد خواهر شوهر بنده بیشتر ولخرجی و بی برنامگی حاکم بر زندگیشان است که کار را به نا کجا آباد می برد وگرنه اگر مطمئن بودم به خاطر گیر و گرفتاری و کمی در آمد و ... است شاید همین گوشی را می فروختم تا بخشی از مشکلاتشان را حل شود. با زن و شوهر صحبت کردیم قرار شد روز چهارشنبه با هم برویم بانک ببینم چه خاکی می شود بر سر این گرفتاریها ریخت. خیلی وقت مازاد دارم یک روزش را هم باید برای جماعت قوم شوهر خرج کنم.
همه این اعصاب خراب و گرفتاریهای کاری و ... را بگذارید کنار یک آلرژی فصلی به برگ درخت زبان گنجشک که در فصل بهار شروع به گرده افشانی و برگ نو در آوردن می کند و هر کسی بنده را ببنید به این نتیجه می رسد که احتمالا یک کتک سیر خورده ام و انقدر گریه کرده ام که دور بینی ام زخم شده(از بس دستمال کاغذی کشیدم) و چشمهایم پف کرده از بس که اشک ریختم. تنها روز دل انگیز طی هفته گذشته دو روز پیش بود که باران می بارید و حسابی بنده رو مود فعالیت بودم.

پ ن - همچنان از تردمیل استفاده می کنم و یک کیلو دیگر کم کردم. امروز صبح روی ترازو 87 کیلو بودم(تنها نکته مثبت و انرژی بخش در این روزها). وقتی روی تردیمل راه می روم یک شباهت عجیبی بین این دستگاه و مملکت خودمان می بینم. اینکه هرچی می دوی آخرش همانجایی که بودی هستی و به هیچ جا نمی رسی.
پ ن 2- بچه ها کلاسهایشان شروع شده و گویا امتحانات میانترمشان شروع شده است چون خر دم خانه ما زخم و زیلی شده از بس خر زدند.
پ ن 3 - پس از نود و بوقی همسر جان را راضی کردیم برود دنبال سوابق بیمه ای خودش ببینیم چقدر سابقه دارد و چگونه می توان کسریهایش را جبران کند. فردا قرار است این کار را بکند امیدوارم که موفق شود. دوستان اگر اطلاعاتی از بیمه خویش فرمای تامین اجتماعی و نحوه پر کردن کسری سنوات و ... دارند کمی اطلاع رسانی کنند فکر می کنم سر جمع 16 سال سابقه بیمه داشته باشند. تقریبا 14 سال است که هیچ نوع بیمه ای نبوده است از وقتی برای خودش کار می کند سراغ بیمه و این حرفها نرفته است.

پ ن 3- مامان کپل: از راست دومی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 19:16  توسط آدم چاق  | 

دو روز پیش داشتم برنامه کلاه قرمزی را نگاه می کردم. خوب چیه این برنامه خداییش برای سالهای سال و برای تمام سنین درسهایی داره. ما هم که اصلا کودک درونمان ذاتا کلاه قرمزی را دوست دارد.
خلاصه داشتیم این برنامه را نگاه می کردیم . یک عروسکی تو این برنامه است به نام گاوی. این گاوی یک چسب آورده بود داده بود به آقای مجری و ازش خواهش می کرد که بزنه لجوی دهنش تا اون نتونه چیزی بخوره. چرا؟ چون دوستهاش مسخره اش می گردند و می گفتند گاوی چاقه! گفته بود خسه شده از چاقی و ....
اما آموزشهای آقای مجری جالب تر بود و قابل تامل خانواده ها که یاد بگیرند و به بچه های خود یاد بدهند.اقای مجری می گفت اگر همه آدمها لاغرباشند و یا همه چاق باشند که دنیا بی مزه می شه. هر کسی یک قد و هیکلی داره. این درست نیست که کسی را مسخره کنیم. چاقی زمانی بده که شما نتوانید کارهایتان را انجام دهید و دائم یکجا بنشینید. مثلا داشت به گاوی می گفت اگر تو نتونی بازی کنی باید نگران چاقیت باشی وگرنه که مشکلی نیست. بعد هم داشت توضیح می داد که با لب و دهان خود حرف بزنید و بهش آموزش بدهید که بیشتر از روزی سه وعده غذا نخورد و اون سه وعده را هم به اندازه بخورد و زیاده روی نکند و ....
جانم برایتان بگوید که در واقع معضل چاقی و تب لاغری به کارتنها و برنامه های کودک ما هم کشیده شده. چه قدر خوبه که آموزشهای درست را از همین ابتدا به بچه هایمان بدهیم. مادرها و پدر ها انقدر غصه نخورند که چرا کودکشان تپل نیست و .... بابا جان این چه کاریست که می کنید. شما با تپل کردن بچه ها در واقع سلولهای چربی را در بدن آنها ایجاد می کنید که در بزرگسالی این سلولها بزرگتر شده شده و باعث چاقی فرزندتان در آینده می شود. وزن گرفتن بچه خوب است ولی نه تا آن حد که انگار یک شلنگ به دهانش وصل کرده باشید و بادش کرده باشید. اینها را گفتم جهت اطلاع خواهر کوچیکه که دائم نگران بچه هفت ماهه اش است که چرا چاق نمی شود. خواهر گلم بچه شماخوب غذا می خورد سلامت است و بیمار هم تا کنون نشده است. انقدر نگران این بچه نباش. اتفاقا خوب است که چاق نشود که آینده ای تضمین شده داشته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 10:12  توسط آدم چاق  | 

از روز اول فروردین صبح ساعت 11 با یک پیامک شروع شد. پیامکی خبر نا خوشایندی را به ما رساند. یکی از اقوام فوت کرده بود. هرچی دو دو تا چهارتا کردیم دیدیم نه برای تشیع جنازه و نه برای ختم روز بعد از آن نخواهیم رسید. در نتیجه ترجیح دادیم مسافرت خود را ادامه داده و منزل خانواده متوفی حضور بهم رسانیم.
ما از مشهد رفتیم شمال و یک شب هم مهمان یکی از دوستان شدیم و بعد هم آمدیم منزل. چمدانها را آوردیم منزل و از همانجا رفتیم به استقبال پسر بزرگه. گروه جالبی بودند همراهان پسرم. چقدر گرم و صمیمی. نشستیم یک گوشه و نگاهشان می کردیم. دلشان نمی آمد از گروه جدا شوند و به سختی دل کند و آمد سوار ماشین شد. سه شنبه شب هم کلی مهمان داشتیم. خواهر ها و برادرها و .... که به دیدار پسر بزرگه آمده بودند.مامان از عصر آمد کمک من تا بتوانم شام بپزم. شب خوبی بود و تقریبا دور هم به همه خوش گذشت.
روز چهارشنبه کمر درد ناشی از کار زیاد و وزن بالا که معمولا بعد از هر کار زیادی دامنگیرم می شود دمار از روزگارم در آورد.
خلاصه بگذریم. روز پنج شنبه کلی رانندگی کردیم  رفتیم ختم و برگشتیم. شب ساعت هشت رسیدیم تهران و مستقیم رفتیم منزل خواهر جان شام. ختم یک طرف پچ پچ همشهریان و مهمانان در مورد ازدواج مجدد یکی از سرشناسان قوم که اصلا به فکر کسی هم خطور نمی کرد یک طرف. کلی اعصابمان بهم ریخت که مردک بی شعور بعد از اینکه همسر اولش توی زندگی او بر اثر نداریها و بدبدختیهای شوهرش تکیده و بیمار شده بود ولی نه تا آن حد که از پس وظایف زناشویی خود بر نیاید. دختر بیماری که از نظر جسمی دارای مشکلاتی است و سالهاست خانه نشین است(دخترک نیمه فلج است) و این زن خدمت این خانه را کرده. سه پسر برای این مرد بزرگ کرده که یکی قاضی است و  دو تای دیگر نیز تحصیلات دانشگاهی دارند و هر سه زن و فرزندانی دارند و .... حالا که کمی آقا به نوایی رسیده رفته با خانمی ازدواج کرده که از بچه هایش کوچکتر است. از کجا لو رفت؟! از کوچه برلن آقا با نو عروسش رفته بودند خرید که سه تا از خواهر زنها آنها را زیارت می کنند کمی تعقیب می کنند و بعد از اینکه می بینند خانم هر دفعه لباسی را پرو می کند آقا را صدا می کند برای اظهار نظر داغ کرده و یک دعوای اساسی راه می اندازند. خبر به گوش خواهر بخت برگشته می رسد و خواهر هم دختر مریض را منزل رها کرده و می رود منزل پدر به قهر. بعد هم پسر ها می آیند و بعد ازاینکه پدر را یک مشت و مال اساسی می دهند می روند مادر را می آورند سر زندگیش و می گویند بنشین سر زندگیت تا عدم تمکین نگرفته و نرفته زنک را عقد نکرده. این خانه و زندگی مال توست و پدر ما هم موظف است حق و حقوق تو را بدهد.
 ولی من یک زنم و خوب درک می کنم که درد آن خانم پول و خرجی و این حرفها نیست. دست نوازشی است که به جای او بر سر دیگری کشیده می شود. وقتی است که به جای او برای کس دیگری صرف می شود درد آن زن کلمات عاشقانه ای است که به جای گوش او در گوش دیگری نجوا می شود و عمری است که به پای این مرد وفادارانه طی کرده و حالا......
خلاصه کلی برای آن خانم دلم سوخت. خیلی ناراحت شدم وقتی از در مسجد آمد داخل و سرهای خانمها توی هم گره خورد و پچ پچ .... وقتی بر خلاف همیشه دیگر بلندگوی مسجد برای دعای آخر سفره به دست آن آقا داده نشد گویا دیگر نزد خود مردها هم اعتبار قبل را نداشت.
با خودم فکر می کردم ما باید چگونه بچه تربیت کنیم که به جای وفاداری و صداقت در زندگی اینگونه خیانت پیشه نشوند؟  داشتم با خودم فکر می کردم آیا مردها بعد از سنی وقتی در کارهای مختلف موفق می شوند افزایش اعتماد به نفسشان به نوعی بیماری تبدیل نمی شود که اینگونه قاشق قاشق آبرو جمع می کنند و با یک کار احمقانه به نام گرفتن زن دوم یک آفتابه می گیرند به کل آبر و حیثیت و ... خود؟ یا واقعا باید مردها را از یک سنی به بعد جزو بیماران به حساب آورد و دائم مراقبشان بود؟ نمی دانم واقعا این چند روز آنقدر به این مسئله فکر کردم که چرا باید یک آدم اینگونه به شریک زندگیش خیانت کند به نتیجه ای نرسیدم.
وقتی داشتیم در منزل با اقوام صحبت می کردیم یکی از آقایا گفت خوب کار شرعی کرده برای چی انقدر ناراحت و عصبانی هستید؟ گفتم این آدم از نظر شرعی وظیفه داشت برای منزلش کارگر بگیرد. وظیفه داشت برای بچه هایش دایه و پرستار بگیرد. اگر از اول زندگیش مال و منال داشت و این کارها را می کرد که همسرش انقدر مریض نمی شد حالا چه شده که فقط سر زن دوم گرفتن یاد شرعیات افتاده است؟ پس اخلاق چه می شود. اگر زنش بهش خیانت می کرد عکس العملش چه بود؟! جواب که زنها که نمی توانند این کارها را بکنند. گفتم اتفاقا زنها هم می توانند از این کارها بکنند فقط به خاطر نوع تربیتشان پاکدامنی و وفاداری پیشه می کنند. کاش مردها هم کمی یاد بگیرند. این حرفها با درایت همسرجان جمع شد تا کمی مثلا اعصابم آرام بماند ولی نشد که نشد.
خلاصه برگشتیم. از ختمی که هم ختم یک متوفی بود و هم ختم یک زندگی درست و درمان و واقعی که دیگر رنگ آرامش و اعتماد را نمی بیند.
جمعه شب منزل خواهر دیگر مهمان بودیم که مجدد موبایلم زنگ زد. خاله جانمان بود و با صدای گرفته و گریه کرده گفت که خاله مان فوت کرده یک جوری به مادرت خبر بده. خبر فوت خاله مادرم درد ناک تر بود. پیر زن سیده ای که بچه های دختر متوفی خود را نگهداری می کرد و سالهای سال بانی مسجد بود به دیار باقی شتافت. حال دو دختر بچه یتیم ماندند و پدر بزرگی علیل که نمی دانیم چه بر سرشان می آید. دیروز تشییع جنازه و امروز هم ختم و کلی گریه و زاری و اعصاب خراب. خدا عاقبت ما را تا آخر سال ختم به خیر کند با این روزهای اول بهاری که رقم خورد.
خلاصه بر خلاف روز اول سال که در حرم آقا امام رضا شاد بودیم توی این چند روز فقط حرص خوردیم و غصه خوردیم و حرفهای مختلف شنیدیم.

خدایا وسوسه های شیطانی را از مردها و زنهای این سرزمین دور کن. به زنها و دخترانمان پاکدامنی و عقل سلیم عطا کن تا بر سر زندگی دیگری زندگی نصفه نیمه بنا نکنند. به مردهایمان وفاداری و تعقل و تخلص به اخلاق عطا کن تا وفاداری پیشه کنند و دیگر چنین خبرهایی نشنویم.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 19:51  توسط آدم چاق  | 

امروز از صبح ساعت نه توی خیابان بودیم. زود خودمان را رساندیم حرم تا موقع سال تحویل جا برای نشستن داشته باشیم. از همان ورودی شیخ طوسی وارد شدیم و مستقیم رفتیم طبقه پایین. تقریبا مطمئن بودم که طبقه بالا جا گیرمان نمی آید. باران می بارید و هوا سرد بود. رفتیم پایین آنجا هم پر بود. با نا امیدی آمدیم توی همان سالن اولی جلوی پله برقی ها فرش انداخته بودند نشستیم و جا گرفتیم تا وقتی خواهر ها می آیند جا باشد که در رواق شیخ طوسی باز شد و من همسر اول همه وارد سالن شدیم. اما خواهر ها ساعت ده راه افتادند و ساعت دوازده بود که دیم یکی از خواهر ها با دخترهایش آمدند پیش ما. گفتند تمام مسیر بسته است. ما هم قاطی کاروان لبنانی ها آمدیم. بیرون جای سوزن انداختن نیست و بارون و برف و سرما همه چیز به هم آمیخته. خواهری که نوزادی داشت بیرون مانده بود و رفته بود یک قسمت مسقف پیدا کرده بود و نشسته بود.

خلاصه ظهر دیدیم خانمها و آقایان را جدا کردند برای نماز ظهر بعدهم دوباره کنار هم نشستیم تا نزدیک سال تحویل. صدای بلندگوها طبقه پایین خوب نمی آمد. رفتیم بالا. انگار نه انگار از صبح انقدر بارون زده بود و سرد بود. توی آفتاب پتو انداختیم و نشستیم. لحظات سال تحویل حال عجیبی بود. همه رو به گنبد آقا امام رضا. مثل نگینی انگشتری مردم این حرم را در میان خود داشتند. انقدر دست با هم به سمت آسمان رفته بود که انرژی مثبت آن را از ته قلبت احساس می کردی. دعای یا مقلب القلوب را با هم زمزمه کردیم و لحظه سال تحویل از بلندگو اعلام شد و صدای ناقاره ها در آمد. همانجا به دوتا خواهر زاده ها عیدی دادیم و روبوسی کردیم.

اما بعد از سال تحویل حکایت دیگری بود. از حرم تا میدان شهدا مسیر طولانی بود که ماشین گیر نمی آمد آنجا هر اتوبوسی که گیر می آمد سوار شدیم تا جایی پیاده شویم و تاکسی سوار شویم. خلاصه به هر جان کندنی بود ساعت چهار و نیم جایی رسیدیم و نهار خوردیم و رفتیم هتل و خوابیدیم. چه خواب شیرینی و چه خستگی دلنشینی.

خدایا امسال را برای تمام هموطنانم سال آرامش و سلامتی و شادی و دل خوش و پول فراوان قرار بده تا راحت تر زندگی کنند.

برای تمام دوستان وبلاگی هم دعا کردم. امیدوارم که همه شما موفق باشید و سال جدید را با خوبی شروع کرده باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 23:19  توسط آدم چاق  | 

چند روز است که حسابی در حال دوندگی هستیم. دیروز پسر بزرگه رفت ارز تهیه کرد و امروز با هم رفتیم برایش کتونی خریدیم تا راحت تر بتواند در سفر از این ور به آن ور رود.

ازظهر هم خواهر ها آمدند و رفتند و خداحافظی کردند و التماس دعا داشتند. دیروز عصر هم کلا صرف رفتم برای زیارت اهل قبور شد.چه رسم پسندیده ای است.

توی اتوبوس نشسته بودم که دخترکی داشت برای مادرش حرف می زد. مادرش به خنده گفت خانم دکتر! گفت من دکتر نیستم من دوست دارم دانشمند شوم. به من بگو خانم دانشمند.

رفتم به خاطرات کودکی. زمانی که آرزو داشتم دانشمند شوم و برای خودم گوشه انباری یک میز گذاشته بودم و با شیشه شربت و فتیله و ... چراغ الکلی درست کرده بودم و خلاصه تعدادی شیشه شربت ب کم پلکس و ... آورده بودم و هر دفعه مثلا برای خودم آزمایش می کردم. بیچاره مورچه های حیاط که چقدر توی این شربتها روی چراغ الکلی می جوشاندمشان.

 آرزو داشتم که دانشمند شوم. حالا با خودم فکر می کنم واقعا چند نفر از کسانی که دوست داشتند خلبان شوند دکتر شوند و مهندس شوند الان واقعا دکترند و مهندسند و .... اگر اینجوری باشد توی تمام خیابان باید دکتر و مهندس باشد پس کی باید به ما سبزی بفروشد. کی باید گندم بکارد؟ کی باید پمپ بنزین داشته باشد. کی باید ماشین بسازد؟ کی باید بقالی داشته باشد و چه کسی باید خیابانهای شهر ما را جارو کند. به هر حال به همه شغلها نیاز است. شاید من دانشمند نشدم ولی شغلی دارم که الان دوستش دارم. خوب کشور به شغل من هم نیاز دارد و آدمهایی مثل ما هم باید کار کنند دیگر. نکته این است که آن زمان به هر چیزی فکر می کردم غیر از اینکه روزگاری چاق بشوم و فعالیتهایم محدود شود. آنهم منی که حتی گربه های حیاطمان از دست من در امان نبودند.

پسر بزرگه فردا صبح عازم است. وسایلش را آماده کرده و لباسهایش را نیز گذاشته روی مبل که صبح برود. هرچی هم التماس می کنیم که ما تا دم اتوبوس بیایم قبول نمی کند. می گوید خودم با مترو می روم. ولی ما تصمیم گرفتیم صبح حاضر شویم و برسانیمش.

روز دوشنبه هم خودمان به مسافرت میرویم تا سوم چهارم که بر می گردیم. به لطف خواهر جان که مشهد جا رزرو کرده اند سال تحویل حرم اقا امام رضا هستیم و دعا گوی جمع دوستان وبلاگی هستم.

برای همه شما پیشاپیش سالی پر از خیر و برکت و سلامتی و شادی آرزو می کنم و از همه شما خواهش می کنم وقتی کنار سفره هفت سین مینشینید برای سهولت و روزی فراخ تمامی مردم وطنم دعا کنید و گوشه ذهنتان من و خانواده ام را هم فراموش نکنید.

چه مهمانان بی دردسری هستند رفتگان، نه به دستی ظرفی را آلوده می کنند و نه به حرفی دلی را آزرده. تنها به فاتحه ای قانعند و اندکی سکوت....یادی از عزیزان درگذشته کنیم. شادی روح همه شان صلوات.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 21:52  توسط آدم چاق  | 

آخر سال که می شه همه دارند می دوند. انگار مسابقه است. انگار اصلا همه کارها می ماند برای دقیقه نود.
هیچ فکر کرده اید که روز عید با روزهای دیگر چه فرقی می کند. فرقش این است که آدمه خودکشی کرده اند کارهایشان قبل از عید تمام شود به خاطر همین یک احساس سکون یک احساس داشتن وقت اضافه یک احساس خاص به آدم دست می دهد که جالب است.
هیچ فکر کرده اید که روز عید با روز قبلش چه فرقی می کند؟ در واقع هیچ فرقی نمی کند. روز عید هم زمین به حرکت وضعی خود ادامه داده و خورشید از شرق طلوع می کند و در غرب غروب می کند. در واقع ما آدمها هستیم که با افکارمان به آن روز معنی و مفهوم می بخشیم. معنی و مفهوم عید هم ما ساخته ایم و پایبندیمان به این معنی و مفهموم باعث شده که یک حرکت جمعی، یک اراده جمعی وجود داشته باشد برای پاسداشت آن و به اصطلاح دوست داشتن این روزها و مهربانتر بودن در این روزها و ......
حالا من آدم من انسان اشرف مخلوقات با اینکه می دانم همه این چیزها را دارم خود کشی می کنم که همه کارهایم تا قبل از عید تمام شود. خانه نظافت شود کارهای اداره تحویل شود و ...
روزهای آخر سال هم انگار برایم بوی نا و کهنگی می دهد. انگار منتظرم سقف آسمان سوراخ شود و یک روز نو با بوی نویی و ویژگیهای منحصر به فرد از آسمان تلپی بی افتد روی زمین.
به خاطر همین انتظار و همین دوندگی ها و خانه تکانی و کارهای شب عید اداره و ..... چند شبی است که با پا درد و دست درد و گردن درد به خواب می روم! به خواب که چه عرض کنم زنده به گور می شوم و تا صبح از درد از این پهلو به آن پهلو می شوم. صبح بد از نماز با پسر بزرگه برایش کوله پشتی اش را بستیم. هرچی گفتم چمدان بردار قبول نکرد و گفت دوستانش گفته اند هرچه سبکتر باشی و کوله این جریانات برایت راحت تر است.
دوباره رفتم توی تخت که بخوابم صبح اول صبح روزی که قرار بود استراحت کنم موبایلم زنگ زد و شماره ای ناشناس بود:
- بفرایید؟
+ سلام خانم چاق؟
- بله خودم هستم بفرمایید!
+ من از ...... تماس می گیرم. امسال داریم 15 نفر از ..... را می فرستیم عمره مفرده برای خرداد ماه آمادگی دارید؟
- توی خواب و بیداری فکر کردم دارم خواب می بینم پرسیدم چه می خواهند؟
+ پاسپورتی که تا فلان موقع اعتبار داشته باشد و مقدار ..... تومان پول خرداد ماه هم اعزام می شوید.
- من که از خدایم است ولی اجازه دهید با همسرم مشورت کنم. می توانیم با همسرمان بیاییم.
+خیر تعداد سهمیه اندک است و تعداد افراد زیاد است. فقط خوداعضا اجازه دارند بوند
خدا حافظی کردم و ادامه خواب.
یک نیم ساعت بعد دوباره از جایم بلند شدم و نگاهی به موبایلم انداختم دیدم خیر شماره غریبه واقعا وجود دارد و بنده خواب نبودم. تماس گرفتم و شرایط را مجدد چک کردم. بعد هم زنگ زدم به همسرم و با او مشورت کردم و گفت چرا که نه؟! خوب برو زن حسابی همچین سفری و انقلت آوردن ندارد که. گفتم آخر انقدر صبر کردم و نرفتم که با هم برویم. دلم نمی خواست تنها بروم. فیشهایمان هم که نوبتش نشده(آخر چهارتا فیش با هم ثبت نام کرده بودیم که با هم برویم) حالا اینجوری؟
گفت خام تو چه می دونی حکمت این قضیه چیه. تو که سال آینده این همه کارهای مختلف داری و این همه برنامه شاید حکمت این است که بروی تا گشایشی در کارهایت ایجاد شود.
زنگ زدیم و اوکی دادیم که می آیم.
این جریان را به فال نیک گرفتم و می دانم سال آینده سال خیلی خوبی خواهد بود. خدایا خودت کمک کن سال پر از خیر و برکت و شادی و سلامتی و از همه مهمتر پر از پول برای مردم وطنم باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 11:1  توسط آدم چاق  | 

توی این هفته هرچی سگ دو زدیم انگار نه انگار باز هم جای اولمان بودیم. توی آن جلسه کزایی به همه بچه ها گفتیم که باید کار را خیلی سریعتر از این حرفها تمام کنند ولی باز هم با نقص اطلاعات مواجه شده و گزارش کار نصفه ماند. شیشه ها هم به سلامتی و میمینت بارش باران دوباره به حال و روز اول برگشت و فکر می کنم مجدد نزدیک عید باید شیشه ها را تمیز کنم.
همسایه کناری هم تخریب را شروع کرده و پسر کوچیکه از سر و صدای این کار به خانه خاله جانشان پناه برده است و با پسر خاله جانش گل می گویند و گل می شنوند و دختر خاله چهار پنج ساله را آزار میدهند در حدی که هر روز به من زنگ می زند و چوغولی این دوتا را می کند که آزارش می دهند. البته خواهر دکتر هم که روزها بیمارستان و کلینیک است گاهی زنگ می زند و احوال همسایه کناری را می پرسد ولی دریغ و صد دریغ از پسر کوچیکه که تا من زنگ نزنم هیچ خبری ازش نیست و صد البته بنده هم هیچ یک از این موارد را به روی خودم نمی آورم.
پسر بزرگه به سلامتی به همراه عمه جان و پسر عمه زا و شوهر عمه جان و با کارت بنزین ماشین بنده عازم سفر شدند. گفتم این هم به جای هوار شدن شما سر عمه جانتان حداقل از بنزین ارزان قیمت استفاده کنید.
فردا این خانم محترم تشریف می آورند. هفته قبل که به علت عروسی برادرزاده شان رفته بودند جنوب. به خاطر همین خانه نگو کانهو بازار شامی است برای خودش به علاوه گرد و خاکی که همه جای خانه پراکنده شده است.
هرچه کردیم دیدیم نتوانستیم جای نخود و لوبیا ها را عوض کنیم دیروز که از اداره رسیدم خانه دیدم یک عدد وانت توی کوچه است و لوازم خانگی می فروشد. تعجب کردم آخر از این مدلیها ندیده بودیم. معمولا توی کوچه های ما فقط کپسول گاز و آهن قراضه می خرند و اصلا ماشینی که چیزی بفروشد نیست. نهایت اینکه کنار خیابانی جایی ببینیم که مثلا وانتی پرتقال یا هندوانه بفروشد. به خاطر همین همه چیز در حد کفرستان اینجا گران است. رفتم جلو و  پرسیدم این ست نخود و لوبیا یونیک چند گفت  .....نقدی و قسطی ..... گفتم چند ماهه گفت چهار تا ششماهه قیمت تغییر می کند. پیش پرداخت هم اندازه قسط اول. خلاصه بنده هم خوشحال و خندان در حالی که تا کنون از این کارها نکرده بودم که از ماشینی قسطی بردارم طرف را راهنمایی کردم دم در خانه و 12 عدد جاینخود لوبیا و شش تا هم سایز متوسط و یک دست هم جای ادویه ازاین آهنربایی ها و جای برنج و سطل آشغال و .... خلاصه روی هوا 500 تومان بدهی بالا آوردم و یک عدد دفترچه دریافت کردم و یک پنجاهی هم توی کیفم بود به عنوان قسط اول دادم. جوانک چیزی نگفت و شماره بنده را توی دفترش نوشت و همانجا با موبایلش زنگ زد به موبالیم و خیالش راحت شد که شماره مال خودم است و رفت.
دیشب همسر جان با تعجب گفت اداره عیدی مضاعف داده؟ گفتم خیر امسال سال همت مضاعف کار مضاعف بود نه سال دریافتی مضاعف. اینها را قسطی خریدم. همسر با تعجب گفت ازکجا؟ فکر کرده بود مغازه ای چیزی گیر آورده ام و گفتم خیر ماشینی است و از هفته آینده لطفا سه شنبه ها پول مضاعف به بنده می دهی برای قسطی این ظروف . هرچه حساب کردم دیدم با تورم حالا می ارزد به قول شوهر جان به درک. بالاخره بعد از بیست سال از دست جای نخود لوبیایی های جهاز راحت شدم.
راستی هوگو چاوز مرد فکر می کنید باعث گرانی اجناس در ایران شود؟ آخه هرجای دنیا هرکی می میره هرکی عروسی می کنه هرکی به دنیا می یاد مشکلاتش برای ایران منجر به گرانی اقلام مصرفی می شود. ای بابا سوال کردم خانمها و آقایان سر جدتان حمله نکنید به فروشگاهها و اقلام مصرفی مردم را شب عید احتکار کنید.
 
باران می بارد به دعای کداممان نمی دانم. من همین قدر می دانم که باران صدای پای اجابت است. خدا با همه جبروتش دارد ناز می خرد.پ تو نیاز کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 10:49  توسط آدم چاق  |