اضافه وزن و پلیس نسبتا مهربان

اول بگویم که بابلیهای عزیز و مهربانم کولاک کردند و پیامهای خصوصی و غیر خصوصی ایشان حالم را حسابی خوب کرد. دست مریزاد به این دوستان و هموطنان گل.

راستش را بخواهید از قبل از عید روی ترازو نرفته بودم. امروز صبح که رفتم برق از کله ام پرید!!! دقیقا یک و نیم کیلو وزنم اضافه شده بود. گذاشتم به حساب کم فعالیتی و ترک پیاده روی در ایام عید. حالا امیدوارم که با بازگشت به کار و روتین شدن برنامه زندگی و ... وقتی آخر اردیبهشت می روم روی ترازو به وزن قبل از عیدم برگشته باشم. این مساله باعث شد که به فکر بی افتم تا چکاب سالانه را زودتر شروع کنم. امروز زنگ زدم و وقت گرفتم از دکتر تا بروم و برایم چکاب بنویسد. امیدوارم دلیل اضافه وزن همان باشد که فکر می کنم و دوباره درگیر اختلالات هرمونی و مشکلات کمکاری کبد و ... نشده باشم که واقعا توان دارو خوردن آنهم قبل از ماه مبارک را ندارم.

در این هفته علاوه بر سرمای بیش از حد هوا و خاموش بودن سیستم گرمایش اداره و کارهایی که از همان ابتدای سال گره می خورد و دلیلش را هم من نمی فهمم درد کمر هم به صورت کاملا موذیانه کلافه ام کرده است به طوری که شب وقتی می رسم منزل از جلوی شومینه نمی توانم تکان بخورم نهایت با سختی فراوان بلند می شوم و می نشینم روی مبل کنار شومینه. دیشب که کارم به خوردن قرص متاکاربامول کشید امیدوارم که این هفته بتوانم فرصت کنم و از یک پزشک متخصص وقت بگیرم و از آن مهمتر وقت کنم بروم!

امسال طبق برنامه کلاس یوگا را شروع کردم و صد البته حالم در کلاس و بعد از کلاس حسابی خوب است به خصوص که دوستانی را آنجا می بینم که حالم را خوب می کنند و امیدوارم که کمردرد این هفته ربطی به این کلاس و تمریناتش نداشته باشد.

خوب فکر می کنم بعد از دو هفته که همه دلشان می خواست یک متن شاد بخوانند نشسته ام مثل پیر زنهای غرغرو از درد کمرو مفاصل و اضافه وزن صحبت می کنم :))))))

دیروز پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که موبایلم زنگ زد. دیدم شماره کنار چراغ 112 را نشان می دهد. گفتم خوب وقت دارم بلافاصله جواب تلفن را دادم. وقتی چراغ سبز شد در حال قطع گوشی راه افتادم که پلیس جلویم را گرفت. بعد با کمال ادب و احترام گفت جریمه استفاده موبایل 100 تومان است و نمره منفی هم دارد. نمره منفی نمی دهم جریمه اش را هم موارد دیگر می نویسم که زیاد نشود ولی خواهش می کنم هنگام رانندگی با موبایل صحبت نکنید هفته گذشته در همین چهار راه یک کشته دادیم بابت این موضوع! گفتم پشت چراغ صحبت کردم و بلافاصله قطع کردم ولی حق با شماست و برگه جریمه را گرفتم و تشکر کردم. یک بار دیگر نگاهش کردم چهل و اندی ساله بود. خسته و یخ کرده در سرما و با قدی متوسط و نگاهی تیز بین داشت به بقیه ماشینهایی که از چهار راه رد می شوند نگاه می کرد. خوب! به نظرم آدم وظیفه شناسی آمد و در حالی که از او دور می شدم با خودم فکر کردم این شغل هم سختیهای خودش و پستیها و بلندیهای خودش را دارد. خدا قوت مرد.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من از آن غافلم.بابت دوستان ندیده ای که اینقدر سفره دلشان دریایی است. خدایا شکرت بابت اینکه ماشینی هست که جریمه ای باشد،قانونی هست که پلیسی باشد، شغل و دفتری هست که از سرمایش غر بزنیم و امکاناتی هست که به فکر چکاب و دو ادرمان باشیم. خدایا سپاسگزارم و مرا دریاب

باران بهاری

امروز که باران بهاری می بارد حالم حسابی خوب است. راستش را بخواهید یکی از علتهای خوبی حالم این است که پسر بزرگه چند روزی آمد و بعد هم تقسیم شد و افتاد بابل. اصلا از آنجاییکه من همه جای شمال کشور را خیلی دوست می دارم شاید یک دلیل خوشی حالم همین باشد. همسر بلافاصله اولین چیزی که به ذهنش رسید تهیه یک عدد پشه بند بود که به راحتی در کوله پسر بزرگه جای بگیرد. البته بعد از دیدن سر و وضع پسر بزرگه مصمم شد که برود و هر جور شده سوابقش را بیابد. امیدوارم که موفق شود.

پسر فامیل نزدیک هم دو سه روزی هست که بستری است. دو دوم شیمی درمانی اش شروع شد. اینبار شش روز باید بماند. موهایش نریخته بود تا چند روز قبل که یکدفعه یک دسته بزرگ از سرش ریخت و تصمیم گرفتند که از ته ماشین کنند. خوب شد در تمام تعطیلات عید نریخت که این بچه روحیه اش را جلوی میهمانان نوروزی از دست می داد کلا.

طرح ترافیک امسال هم یک بساطی شده است کلا. تکلیف مشخصی نداریم. یکبار می گویند هفته ای سه روز می توانید رزرو کنید و یکبار هم چیز دیگر می گویند. خلاصه اینکه هیچ طرحی ارائه نشد که زندگی آدمها را در این مملکت راحت کنند. هر طرحی ارائه می شود یک سختیهایی به زندگی در شهر تهران اضافه می کند. خوب بابا جان مثل قدیم سالانه طرح می دادید بعد هر کسی که می آمد داخل طرح از مبلغ حساب کاربریش کم می کردید. این جینگولک بازیها چیست که در می آورید هفته ای سه روز رزرو کنید .... یعنی به همه دغدغه های ریز و درشتی که داریم باید این رزرو کردن را هم اضافه کنیم بعلاوه اینکه برای دو روز دیگرش معلوم نیست چه نوع خاکی باید به سرمان بریزیم. احتمالا خاک گرد و غبار محلی!!! هنوز هم قسمت مربوط به بیماران خاص و سایر مشاغل وابسته به این طرح باز نشده است. بگذریم. دارم فکر می کنم بروم تو کار خبرنگاری حداقل به خاطر طرح ترافیک هم که شده این کار را بکنم!!

با همسر جان در تعطیلات عید رفتیم دو مورد فیلم «به وقت شام» و «لاتاری» را دیدیم. راستش را بخواهید هر دو فیلم بسیار مضامین خوب و عالی ای داشتند.لاتاری یکی از مضامین اجتماعی خوبی را مطرح کرده بود که باید از آقای مهدویان بابت کارگردانی بی نظیرش و البته و صد البته انجام قسمتی از نویسندگی این فیلم تشکر ویژه کرد. در مورد فیلم لاتاری راستش را بخواهید استفاده از حمید فرخ نژاد به خاطر فیدبک طنزی که در ذهن مخاطب دارد جالب بود که هرجا ایشان شروع به صحبت می کرد یا حرکتی از او سر می زد به طور ناخودآگاه این پس زمینه ذهنی در مخاطب باعث خنده و قهقهه حضار در سینما می شود. برایم جالب بود با اینکه بسیار تکنیکال و خیلی جدی این آدم بازی کرده بود باز هم مخاطب عام آن را طنز قلمداد می کرد.

و اما فیلمنامه به وقت شام و کارگردانی بی نظیر حاتمی کیا و خوب سرمایه خوبی که موسسه اوج روی آن گذاشته یک فیلم بسیار خاص را رقم زده است. راستش آخر فیلم متوجه شدم که اشکم سرازیر شده است. به خصوص که با چند تا از همسران و فرزندان شهدای مدافع حرم صحبت کرده بودم و یکی از مدافعان حرم از همکاران ما بود که با خانمش در ارتباطم. راستش را بخواهید اثر این فیلم شاید بدین جهت برایم بیشتر از سایر فیلمهایی که دیده ام بود. انگار زخمش تازه است و هنوز درد می کند. بعد یاد اعتراف حاتمی کیا در پشت تریبون جشنواره افتادم. واقعیت این است که یک آدم صداقت داشته باشد بهتر از صد آدم است که صداقت ندارند و در ظاهر یک چیز می گویند و پشت پرده کار دیگری می کنند. بعد با خودم گفتم هر کشوری بر اساس منافع و سیاستهایش سینمایش را سوق می دهد و پرورش می دهند. اصلا اساس به وجود آمدن مثلا سینمای هالیوود و در مقابل آن قد علم کردن بالیوود هم همین بوده است. خوب چه ایرادی دارد در ایران هم یک سازمانی مثل اوج بیشتر روی موضوع تولید فیلم و سریال کار کند و شاید اصلا بتواند صنعت سینمای حرفه ای را گسترش بیشتری دهد علاوه بر آنکه واقعیتهایی که به خاطر تعارضات مختلف بین گروه بندیهای عمومی مردم و مسئولین در حال گم شدن و مخدوش شدن است به طور واقعی و واضح در قالب فیلم نمایش دهد. مگر نه اینکه مردم ما نشسته بر شاخ و بن می برند و هر کاری برای نابودی خودشان می کنند. از تحقیر خودشان در فرهنگ رفتاری بگیر تا به سخره گرفتن تولیدات و علم و توان خودشان. یک نگاهی به فضای مجازی کافیست تا متوجه یک عزم شاید غیر ارادی برای تخریب فرهنگ ایرانی و تخریب روحیه توانمندی ما ایرانیها وجود دارد. انگار دائم خودمان به خودمان می گوییم ما آدمهای بی شعور و فی فرهنگی هستیم. خلاصه این روزها از پیامهای تاسف بار فضای مجازی دلم حسابی پر است که در این این پست نمی گنجد تا در مورد آن صحبت کنم. انشا الله سر فرصت می نویسم تا دوستان کمی خود را باور کنند.

خدایا شکرت بابت توسعه علم پزشکی (نه خدمات پزشکی البته) در کشور که اگر تا این حد توسعه نیافته بودیم الان این جوان فامیل نزدیک ما مجبور می شد برای درمان چندین برابر هزینه کرده و به کشور دیگری برود و شاید اصلا نمی توانست درمان را شروع کند. خدایا شکرت بابت باران امروز که حسابی حالم را خوب کرده است. خدایا شکرت بابت پسر بزرگه و خدایا شکرت بابت اینکه فرصت یافتم تا در این ایام تعطیل حداقل دو فیلم ببینم. خدایا این روزها بیش از همیشه به همراهیت نیازمندم.

عیدتان مبارک

با تاخیر عیدتان مبارک. سال 96 هم با سرعت برق و باد تمام شد. باسرعتی باور نکردنی. با خاطراتی تلخ و شیرین. با فاجعه هایی که هر کدام برای یک ملت بس بود ولی ادامه یافت.

اما سال 96 برای من کمی متفاوت تر بود. شبهایش با خواندن سو و شون و بادبادک باز و ... گذشت. سه ماهی هم با کلیدر دولت آبادی. یکجورهایی با اهالی این کتاب زندگی کردم. یکبار خودم را جای گل محمد می گذاشتم و روزی جای زیور و روزی دیگر جای مارال. گاهی تلاش می کردم بفهمم ستار مرموز چه می گوید و یکبار هم سعی کردم خودم را جای شیرو بگذارم. واقعیت این است یک نیروی درونی مانع شد که حتی یکذره به خودم جرات دهم و خودم را جای لالا بگذارم و فکر کنم چطور فکر می کرده و چطور زندگی می کرده. امثال لالا الان هم کم نیستند. بی خیال آنقدر سبک زندگیمان متفاوت است که لالاهای روزگار را هیچ جوره نمی توانیم درک کنیم . اصطلاحا روسپیهای تک پر!!!

موضوع کلیدر از بقیه داستانها متفاوت بود. اینکه آدمهای آن زمان آنقدر با محدودیت زندگی می کردند و آنقدر روابطشان خاص آن روزگار بود. اینکه یک لقمه نان و یک انگشت روغن می شد کل نهار یا شام آنها. اینکه حکومت همیشه خدا در ایران بی عرضه بوده و مردم هم توی سر خودشان می زدند. انگار قرار نیست چرخه باطل پول، پارتی و پر رویی در کشور ما تمام شود. انگار قرار نیست روزی برسد که مردم ایران از شر آدمهای پولداری که پر رو هم هستند و پارتی را با پولشان می خرند خلاص شود. آخرش این سه پ مارا به فنا داد و می دهد.

عید امسال جای خاصی نرفتیم. به کارهای عقب مانده ام رسیدم و همان شب اول یکی دو تا بزرگتر فامیل را دیدیم و برگشتیم منزل. یک روز هم یک سینمای دوتایی با همسر رفتیم که بعدا برایتان درموردش می نویسم.

خدایا شکر بابت فراوانی نعماتی که برما جاری است و ما نمی بینیم.