نقشه ذهنی یا Mind Map

بعد از کلی نوشتن و پاک کردن و حرص و جوش خوردن آخرش رفتم سراغ یک تکنیک قدیمی. دو برگ A4 را به هم چسباندم و با مداد شروع کردم به شکل پراکنده روی آن نوشتن. بعد کم کم شکل گرفت و تقریبا فهمیدم از کجا شروع کنم و به کجا ختم شود. حالا فردا صبح می دانم چه کنم. سراغ چه چیزهایی بروم و چطور کار را جمع کنم. امیدوارم که موفق شوم. برایم دعا کنید.

خدایا شکرت که بالاخره راهی جلوی پایم گذاشتی.

اشتباه استراتژیک

وقتی در تمام عمرتان یک کاری را تخصصی انجام می دهید، یکی از اشتباه ترین کارها این است که در میانسالی تغییر فیلد بدهید. این شعار درست است که «هرچه دیگران انجام دادند من هم می توانم» و «علم آموختنی است» ولی در میانسالی واقعا کار بسیار سختی است. از آن سخت تر برگشتن به کار قبلی و برگشتن به حالت مَد در جایگاه قبلی است. الان یک هفته است ذهنم قفل شده و کار تخصصی ای که سالیان سال به مدت 20 سال انجام می دادم جلو نمی رود. یعنی طوری ذهنم یاری نمی کند و مثل یک بچه بهانه گیر عجیب و غریب به آنچه در این چند وقت مشغول آن بودم چنگ می زند و قاطی می کند که باعث شده هی بنویسم و هی پاک کنم و از خودم ایراد بگیرم. شاید اتفاق جدیدی در ذهنم من افتاده. درست است که فیلد جدیدی در کارم ایجاد شده بود و داشتم در یک کانتکس جدید کار می کردم و با همه اینها علی رغم اینکه فیلد کاریم هم بود و از قبل هم دستی بر آتش داشتم ولی وارد شدن به میدان عمل و ادغام موضوعات بدجوری ذهنم را بر آشفته است. یک کلام و ختم کلام. مقاله ای که کار پژوهشش دو سال قبل تمام شده بود با تمام مهارتهایم قفل شده و جلو نمی رود. هی می نویسم و هی پاک می کنم و از خودم ایراد می گیرم. کسی می داند چه مرگم است و این چه مرضی است که به جانم افتاده؟ در اینجور مواقع چه می کنید؟

خدایا شکرت بابت همه داشته ها. بابت سقف بالای سر. خدایا شکرت بابت شغلی که دوستش دارشتم و دارم. خدایا شکرت بابت حضور نوه کوچولوی خوشمزه که الان چهاردست و پا راه می رود و صداهای جالب کودکانه از خودش در می آورد. خدایا شکرت بابت کلمات بده، مامان، بابا، بیا، بای بای و ... که این کودک نوپا به زبان می آورد و سعی در ارتباط گیری دارد. خدایا شکرت

فال حافظ

همیشه حضرت حافظ دستم را می گیرد و مستقیم می برد سر اصل مطلب.

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

خدایا شکرت بابت همه چیز و این شعر و نصیحت زیبا

پس لرزه های بعد از مکه رفتن

یک ماهی که نبودم سعی می کردم هر طور شده اینرنتی و اتوماسیونی کارها را انجام دهم. هرجا هم که اینترنت داخلی اجازه ورود نمی داد از پسر بزرگه و پسر کوچیکه کمک می گرفتم تا مکاتبات را انجام دهند و تا جایی که می شود پی گیر کارهایم شوند. اوایل تیرماه بود که احساس کردم رئیس کمی سر سنگین شده. کمی بیخیالی طی کردم و گفتم بر می گردم تلاش می کنم و کارها را تند تند پیش می برم، مشکل حل می شود. حتی تلاش کردم بلیطم را یک هفته جلو بی اندازم و زودتر برگردم (که البته الان به شدت از این کارم پشیمانم، ای کاش می ماندم و ابتدای محرم یک عمره مفرده هم انجام می دادم) که مدیون ایشان و اعتمادشان نشوم. وقتی برگشتم ابتدا با بیماری شدیدی دست به گریبان شدم که حتی توان بلند شدن از جایم را نداشتم و کار به آنجا کشید که از خدمات پزشکی در منزل استفاده کردم و پزشک و پرستار آمدند منزل. تا سرپا شوم و بروم سر کار دو سه روزی طول کشید. سر کار رسیدم باز هم سر سنگینی رئیس و حبس کردن خودش در اتاق و بهانه هایی مثل جلسه دارم و ... دیدار بنده و ایشان را به تاخیر انداخت. تا جلسه هفتگی مدیران مجموعه که بنده با سوغاتی و شیرینی رفتم جلسه که مثلا کام اعضای جلسه شیرین شود. آخر جلسه بود که رئیس فرمودند خانم دکتر ما مجبوریم از شما یا خداحافظی کنیم و یا درخواست کنیم که انتقالی کامل بگیرید و بیایید اینجا.

گفتم چرا چنین کاری باید بکنم. فرمودند که طبق قانون کارگزینی برای شما که از واحد دیگری اینجا مامور هستید نمی توانند حکم بزنند. گفتم خوب به همین شکل سرپرست قانونا می توانم ادامه دهم. فرمودند نه ترجیح بنده با توجه به اینکه ساختار تغییر کرده و این واحد تازه تاسیس است این است که حتما از بین همکاران این مجموعه که مثل شما صلاحیت احراز داشته باشند را انتخاب کنم. حالا شما تصمیم بگیرید که چه کار می خواهید انجام دهید.

همانجا دوزاریم افتاد که همسر یکی از همکاران سازمان که به دو سه سالی بود که استخدام شده بود و به سرعت در حال طی کردن پله های ترقی و درو کردن پستهای مختلف جهت احراز شرایط پستهای بالاتر است را مد نظر دارد. البته واقعا هم آدم توانمندی است ولی چنین جایگاهی قبلا حداقل پانزده تا بیست سال زمان می برد تا طرف جایگاه را کسب کند.

گفتم اجازه دهید تا پایان هفته مشورت کنم. با عنایت به تغییر دولت ممکن است اصلا صلاح نباشد که اینجا بمانم و همان مدیر خرد در واحد خود باقی بمانم. خلاصه اینگونه شد که رفتم و با همکاران مشورت کردم و همگی از اصلاح طلب و اصولگرا فرمودند برگرد، به احتمال زیاد آنجا منحل خواهد شد و از آنجایی که رئیس واحد نیز خودش متخصص حوزه کاریش نیست و از اقوام رئیس بزرگ است این موضوع سریعتر اتفاق می افتد.(مثلا فکر کنید یک دکتری شیمی که سه مقطع را شیمی خوانده و در کار خودش آدم متخصصی است و رزومه علمی قوی ای دارد بگذارند رئیس کانون وکلای ایران! در این حد بی ربط).

خلاصه ماجرا آخرین روز هفته به دیدارشان رفتم که مسئول دفتر فرمودند جلسه دارند! شب تماس گرفتند که نتیجه مشورتهایتان چه شد؟ عرض کردم قطعا انتقال نمی گیرم. شما می توانید مکاتبات را شروع کنید تا استعلامهای دوستمان بیاید من در کنارتان هستم. صبح شنبه با چمدان رفتم وسایلم را جمع کنم و به دفتر قبلی در واحد قبلی ببرم. آنجا هم داستانهای خودش را داشت. گویی همکاران هم رده برای کارشناسان زیر مجموعه بنده خوابهایی دیده بودند که به لطف مدیر بالادست نقش برآب شده بود حداقل ساختار طی این چند ماه به هم نریخته بود.

خلاصه شب پیامک زدند که اگر ممکن است اتاق معاونت را خالی بفرمایید برای معاون جدید. عرض کردم اتاق خالی است. فقط مغزی قفل مانده که صبح به خدمات می گویم باز کنند، لطفا به امین اموال بفرمایید صبح تشریف بیاورند و همه اموال مربوط به دفتر را از کارتابل مالی بنده خارج کنند.

به همین راحتی این میز نیز گذشت. همان چیزی که هیچ وقت به آن دل نبسته بودم و نمی بندم. کمی حساب کتاب کردم بابت حق مسئولیتی که کم می شود. به هر حال از سال گذشته که آن اتفاق برای همسر افتاد کمی زندگی برایم سخت تر شده ولی در نهایت گفتم توکل بر خدا، می روم و با کار بیشتر و پروژه های خارج از سازمان جبران می کنم.

اما امروز بعد از دو هفته دیدم حکم جدیدی آمده روی کارتابل مالی. با خودم گفتم خوب احتمالا حق مسئولیت حذف شده است. باز کردم با سوپرایزینگ خداوند مواجه شدم. اینکه حق مسئولیت حذف شده بود. ولی سال گذشته پرونده ای تشکیل داده بودم و درخواست محاسبه سنوات معوق کرده بودم که محاسبه کرده و در صورت امکان طبق یک ماده قانونی پایه هایم را اضافه کنند. حکم جدید با پایه های جدید آمده بود و مبلغ نهایی حکم با حذف حق مسئولیت بیشتر از قبل بود.

شما را نمی دانم ولی من به این می گویم معجزۀ توکل و من در این نیمه شب خدا را شاکرم که هوایم را داشته و باز هم به من یاد آوری کرد که من هستم.

خدایا شکرت بابت این اتفاق خوب و آرامش امروزم. خدایا شکرت بابت سلامتی.

طبقات اجتماعی عربستان

در این سفر دو مرتبه با ایرانیهای ساکن در عربستان مواجه شدم. اول بار حیاط مسجد النبی بود که دو خانم جوان 22 ساله و 27 ساله عبا پوش بدون برقع نشسته بودند و هفت بچه هم دور و برشان نشسته بودند و مشغول لقمه گرفتن بودند. توجه داشته باشید که بچه های این دو نفر از 8 سال بزرگتر نبودند و همه کوچک بودند. بعد از چند دقیقه خانمی به آنها ملحق شد که حدودا همسن و سال من بود. در یک آن گرگرفتگی امانم را برید و نفسم تنگ شد و صورتم شد مثل لبو و .... که خانم مسن بلند شد و آمد با لحجه عربی گفت خانم خانم خوبی؟

کمی بادم زدند و آب خنک دادند و ... تا حالم جا آمد. همانجا کنارم نشست و با هم مشغول صحبت شدیم. ایرانی بود. اهل کرمان. با همسرش در شارجه آشنا شده بود و همانجا ازدواج کرده بود و به اتفاق به ریاض نقل مکان کرده بودند. 9 پسر داشت که یکی از آنها در مدینه زندگی می کرد. و این دو خانم همسران آن پسرش بودند. کمی با هم صحبت کردیم. خودش هم سه هوو داشت. که یکی از او بزرگتر و دو تای دیگر از او کوچکتر بودند. توصیف خانه شان جالب بود. یک حیاط با چهار عمارت برای چهار همسر که امارت همسر اول از همه بزرگتر است. توضیحاتش در مورد روابطش با هووها و نحوه مدیریت همسرش و قواعد عرفی عربستان برای زنان یک مرد باشد برای نوبت بعد که برایتان توضیح می دهم. برایم در خصوص کارگرها توضیح داد. اینکه چطوری 12 میلیون مهاجر برای سعودیها کار می کنند و چطور دولت سعودی آنها را مدیریت می کند. اینکه آنجا هم خرید ملک و زمین برای مهاجران ممنوع است و حتی نسلهای سوم و چهارم هم شهروند حساب نمی شوند و حق شهروندی ندارند.

دومین بار باب عمره در بیت الله نشسته بودم طبق معمول که آنجا را برای نشستن انتخاب می کنم(زیرا ساعتها می توانی بنشینی و مامورین به بهانه تمیز کردن و نماز و ... بلندت نمی کنند. یک قسمت زنانه است با قوانین خاص خودش که حتی نظافت هم باید با حضور زائر اتفاق افتد) که یک خانمی با لحجه عربی اشاره کرد به صندلی جلوی من و از من پرسید خانم این صندلی را نیاز داری؟ گفتم نه می توانید بنشینید. صندلی را گذاشت کنارم و نشست و شروع کرد به نماز خواندن. نمازش که تمام شد دستش را بالا برد و دعا کرد. پرسیدم ایرانی هستی؟ گفت بله.

- اهل کجایی؟

+شیرازی هستم و اینجا زندگی می کنم؟

- مهاجرت کردی؟

+ ای خانم 29 سال پیش با پدر و مادرم آمدیم مکه. یکی از مغازه دارهای سعودی مرا از پدرم خواستگاری کرد. پدرم هم همینجا مرا شوهر داد.

- به همین راحتی؟! شوهر داد؟

+ بله. کلا ظرف 20 روز شوهرم داد و رفتند. الان 29 ساله که ازشان خبر ندارم. هر سال موسم حج می آیم شاید از دوستان و فامیل کسی را ببینم و سراغی ازشان بگیرم. قبلا نامه می نوشتم. همسرم متوجه شد و نگذاشت که بنویسم. تلفن هم که نداشتیم. گمشان کردم. 29 سال است که دلم برایشان تنگ است. خبر ندارم زنده اند یا نه.

داستان دردناکی بود. قلبم به درد آمد. نگاهی به او انداختم و سعی کردم حرف را عوض کنم. گفتم لابد همسرت از آن سعودیهای ثروتمند است؟

+ بد نیست ولی شاهزاده نیست.

- شهروند که هستی؟

+ آره. اگر منظورت اینه که هر ماه پول نفت می گیریم درسته. مغازه دار است. اصالتا مال مکه است .

- چند تا بچه داری؟

+ یازده تا. عروس و داماد دارم و نوه

- خوشبختی؟

+ چه عرض کنم. رو کرد به سمت عقب و با دست اشاره کرد به سه تا خانم و چند تا بچه که ردیف عقب نشسته بودند. گفت اینها هووهای من هستند. من زن اول بودم. سالهای اول خیلی خوش می گذشت ولی چی بگم؟.....

- پس اینهمه می گویند سعودیها ثروتندند چه می گویند؟

+ اینجا آدمها سه دسته هستند. یک عده مهاجرند که بدبختند. از فیلیپین، تاجیکستان، افغانستان، سنیهای یمن، پاکستان و ... می آیند اینجا برای کار. یا کارگری می کنند یا مغازه ها را اجاره می کنند و .. بعضی ها هم فقط برای ایام حج می آیند اینجا و مغازه هتلها را اجاره می کنند برای دو ماه و کار می کنند.

یک سری هم مثل ما شهروند عربستان هستند. حق نفت می گیرند. کار می کنند و زندگی می کنند ولی اینجا همه چیز گران است و ما هیچ وقت خیلی ثروتمند نمی شویم. یک زندگی معمولی داریم. در قبال پولی که به ما می دهند هم وظایفی داریم. مثلا همینکه در ایام حج حتما باید چهار مرتبه با خانواده و بچه هایمان بیاییم اینجا و اعلام کنیم که آمده ایم. برای تبلیغ دین است. یا در برخی مراسمها و گردهماییها حتما شرکت کنیم. اگر شرکت نکنیم این پول قطع می شود. حدود دو سه هزار خانواده هم هستند که شاهزاده هستند. اینها که می بیند وضعشان خیلی خوب است. سفرهای خارجی می روند و خانه های لوکس و وسایل انچنانی دارند و تجارت خارج از کشور انجام می دهند و ... شاهزاده ها و خانواده های انها هستند. مردم عادی زندگیشان خیلی خوب نیست.

- پس چرا اینقدر بچه می آورید؟

+ اینجا هیچی به اسم پیشگیری و این حرفها وجود نداره. جمعیت کم است و تلاش می کنند جمعیت را افزایش دهند. الان 36 میلیون جمعیت دارند که 12 میلیون مهاجر هستند. یعنی 24 میلیون هستیم.

- خانمها کار می کنند؟

+ تو ریاض خانمهای زیادی کار می کنند.

- اینجا هم من دیدم که خانمها فروشنده هستند.

+ بله برای فروشندگی، یا ایام حج خانمهای داوطلب می آیند و کمک می کنند تا هم کسب درآمد کنند و هم کار جلو برود. در این ایام تمام کارگرهای توی خیابان را هم به کار می گیرند. جمعیت زیادی می آید و دولت مجبور است از همه کمک بگیرد و پول خوبی هم می دهند. بسیاری از مهاجرها با همین پولی که در این ایام می گیرند و کار می کنند و کمی کار های جانبی کل سال را سپری می کنند.

- دختر هم داری؟

+ بله سه دختر دارم

- درس هم خوانده اند؟

+ بله درس خواندن تا پایان متوسطه رایگان و اجباری است. یکی از دخترهایم الان دانشگاه ریاض درس می خواند.

- چه می خواند؟

+ هتلداری

- چه خوب. زمین دارید که هتل بسازید؟

+ شوهرش تو مدینه هتل داره. می خونه که کمکش کنه.

- بهترین کار همین است که با توجه به امکانات شغلی و خانوادگی درس بخوانند. (ای کاش در ایران هم بچه ها جو گیر نمی شدند و بر اساس واقعیت انتخاب رشته می کردند).

دلم می خواست در مورد روابط با هووها و ... سوال کنم که یکی از آن سه خانم صدایش کرد و بلند شدند و خداحافظی کرد و رفت و من ماندم و هزاران سوال در ذهنم.

تغییرات عربستان برایم هنوز جالب است. هرجا می رفتم و هر تغییری را می دهیدم دما دم، هر لحظه کتاب پنجاه میلیون زن جهان اسلام را تغییر می دهند در ذهنم مرور می شد.

خدایا شکرت بابت این سفر زیبا. خدایا شکرت بابت حال خوب، بابت زندگی آرام این روزها. تغییراتی که در زندگیم بعد از بازگشت ایجاد شد و آرامش این روزها را مدیون آن تغییرات هستم. دفعه بعد در مورد تغییرات شغلی ام می نویسم.