وقتی در تمام عمرتان یک کاری را تخصصی انجام می دهید، یکی از اشتباه ترین کارها این است که در میانسالی تغییر فیلد بدهید. این شعار درست است که «هرچه دیگران انجام دادند من هم می توانم» و «علم آموختنی است» ولی در میانسالی واقعا کار بسیار سختی است. از آن سخت تر برگشتن به کار قبلی و برگشتن به حالت مَد در جایگاه قبلی است. الان یک هفته است ذهنم قفل شده و کار تخصصی ای که سالیان سال به مدت 20 سال انجام می دادم جلو نمی رود. یعنی طوری ذهنم یاری نمی کند و مثل یک بچه بهانه گیر عجیب و غریب به آنچه در این چند وقت مشغول آن بودم چنگ می زند و قاطی می کند که باعث شده هی بنویسم و هی پاک کنم و از خودم ایراد بگیرم. شاید اتفاق جدیدی در ذهنم من افتاده. درست است که فیلد جدیدی در کارم ایجاد شده بود و داشتم در یک کانتکس جدید کار می کردم و با همه اینها علی رغم اینکه فیلد کاریم هم بود و از قبل هم دستی بر آتش داشتم ولی وارد شدن به میدان عمل و ادغام موضوعات بدجوری ذهنم را بر آشفته است. یک کلام و ختم کلام. مقاله ای که کار پژوهشش دو سال قبل تمام شده بود با تمام مهارتهایم قفل شده و جلو نمی رود. هی می نویسم و هی پاک می کنم و از خودم ایراد می گیرم. کسی می داند چه مرگم است و این چه مرضی است که به جانم افتاده؟ در اینجور مواقع چه می کنید؟

خدایا شکرت بابت همه داشته ها. بابت سقف بالای سر. خدایا شکرت بابت شغلی که دوستش دارشتم و دارم. خدایا شکرت بابت حضور نوه کوچولوی خوشمزه که الان چهاردست و پا راه می رود و صداهای جالب کودکانه از خودش در می آورد. خدایا شکرت بابت کلمات بده، مامان، بابا، بیا، بای بای و ... که این کودک نوپا به زبان می آورد و سعی در ارتباط گیری دارد. خدایا شکرت