هفته گذشته با کمال تعجب از سایت پروژه ای که سال97- 98 در شهرستان مرزی داشتم با من تماس گرفتند. در واقع یک نفر از سازمان کارفرما تماس گرفته بود و خواسته بودند برای انتقال تجربه به آنها کمک کنم. راستش تمام خاطرات سخت آن روزها دوباره برایم زنده شد. گفتم واقعا دلم نمی خواهد دیگر برای پروژه شما وارد کار شوم. این کارها نیاز به عدم دخالت کارفرما در امور محلی و استقلال عمل دارد و از طرفی حمایت همه جانبه نیاز دارد که تجربه خوبی نداشتم. گفتند خیر فقط خواهش می کنیم تشریف بیاورید دفتر تهران. قبول نکردم. دست آخر فرمودند کجا می توانیم مزاحم شما شویم. گفتم فلان روزها در دفترم هستم. یک وقت خالی اعلام کردم.

آن روز مشغول کارم بودم که با کمال تعجب بالاترین مقام واحد مربوطه و مسئول پروژه های شهرستانی را در چارچوب در اتاقم دیدم. کمی شرمنده شدم. تماس گرفتم خدماتی چای آورد و با شکلاتهای روی میزم پذیرایی کردم. بحث و گفتگو از پروژه ای که انجام دادم شد. گفتند واقعیت این است که از پروژه هایی که آن سالها انجام شده است کار شما و فلانی از همه بیشتر نتیجه بخش بوده. به شرح گزارشهای میدانی(گزارشی که با جزئیات فعالیتها را ثبت می کردیم از تسهیلگری بچه ها) مراجعه کردیم دیدیم که تکنیکهای علمی خوبی پیاده شده. از نتایج اقدام پژوهی شما در میدان 73 درصد هنوز مشغول به کار است و مثمر بوده. این موضوع در پروژه های دیگر میانگین 26 درصد بوده است. با بچه های شهرستان محل کارتان هم که صحبت کردیم اکثر نیروهای محلی خاطره خوشی از شما داشتند و از نحوه عملکرد شما و کاری که در مناطق انجام داده بودید بسیار تعریف مثبت داشتند.

گفتم واقعیتش سر آن پروژه آنقدر اذیت شدم که اصلا دلم نمی خواهد مجدد وارد آن کار شوم. علی الخصوص آن منطقه که زبانشان را هم بلد نبودم و ... با تعجب گفتند شما زبانشان را بلد نبودید؟! چطوری ارتباط می گرفتید؟ گفتم به سادگی با یک دوست قدیمی که همراه و همراز من است کار می کردم. او زبانشان را بلد بود و فرهنگشان را خوب می دانست.

حرفهای زیادی زدیم. نتیجه اینکه پیشنهاد سه منطقه را دادند و گفتند می خواهیم با شما کار کنیم. ما به توانایی و علم شما اعتماد داریم. حجم پروژه بسته به انتخاب خودم و اعتبار پیشنهادی هم برای هر واحد کاری که در نظر گرفته شده تقریبا 12 برابر سال 98 است. قیمت دلار آن سال حدود 15 بوده و اکنون اگر 103 تومان هم حساب کنیم حدود 7 برابر شده است.

حال مانده ام که چه کار کنم. آن روزها که مدیر شهرستانی خیانت کرده بود و بر من بسیار سخت گذشته بود هنوز هم به خاطر دارم. اگر به خاطر ندارید اینجا نوشته ام. از طرفی دلم پر می زند برای کار در میدان و از طرفی واقعا توان جسمی قبل را ندارم و هم نیاز دارم که قبل از پذیرش کاری شبیه این بر اساس تجربه قبلی و توصیه دوست بزرگواری که او هم موردهای موفقی در این حوزه انجام داده چند وقتی بروم و در منطقه بگردم و با روش پرسه زنی و گم نامی با مردم منطقه و افکارشان آشنا شوم تا به کنه مسائل پی برده و بعد وارد میدان کار در منطقه شوم. البته اینکه اینجوری آمده اند سراغم برایم جذاب بود. حکایت از این داشت که خدارا شکر شاید خودم آسیبهایی را متحمل شدم ولی اصل موضوع که نتایج میدانی بود و قرار بود در دراز مدت نتیجه های خوبی دهد موفق بوده. در برزخ گیر کرده ام. از این دوستان تا خرداد وقت خواستم که تصمیم بگیرم. اگر بپذیرم سال پرماجرایی خواهم داشت.

خدایا شکرت بابت همه چیز، بابت این اخبار خوب که تلاشهایم نتیجه بخش بوده، بابت افرادی که خوبی و درستی را در ذهنشان هک کردند و پس از 6 سال بازگو کردند. خدایا شکرت بابت دوست خوب و همکار قوی ای که آن سالها همکاری شایسته ای در ثبت گزارشها داشت و همین گزارشها باعث شد که ماندگار شویم. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ما غافلیم.