تاثیر رسانه

از صبح فرودگاه بودم. عزیز دل خانواده برای تعطیلات آمد. بعد از کلی معطلی و ساعتها انتظار به خاطر تاخیر در پرواز و .... بالاخره حوالی عصر سوار ماشین شدیم. موهایش سپید تر شده، پا کلاغی های گوشه چشم همسرش عمیقتر شده و کمی لاغر تر شده، پسرک حالا دیگر صدایش دو رگه شده و بحران بلوغ را پشت سر می گذارد. کنجکاوانه شهر را برانداز می کنند.

-چقدر دیوارها خط خطی است؟

+ به خاطر شعار نویسی هاست.

- خیلی شلوغه؟

+ نه زیاد

- چرا از این طرف می روی؟

+ مسیر راحت تری است.

- مگر سنگر بندی نیست؟

+ یعنی چی؟ سنگر بندی؟!!!

- مگر مردم در این خیابان در حال مبارزه نیستند؟!

+ من نگاه من خنده :)))))))))))))))))))))))

+ نه نگران نباش. آنقدرها هم که شما می شنوید و به خوردتان می دهند اینجا خطرناک نیست

- واقعا داشتیم فکر می کردیم که ریسک کنیم برگردیم یا نه.

+ ریسک؟؟!!!:)))))))))))))))))))))))))))))

فقط می توانم بگویم که رسانه می تواند کاری کند که کسی که از بیرون می آید فکر کند الان مردم در حال مبارزه مسلحانه هستند و خیابانها سنگر بندی است. این دیالوگی که شنیدید واقعا امروز عصر اتفاق افتاده و هر چند دقیقه یکبار در ذهنم که مرور می کنم نمی دانم بخندم یا گریه کنم.

سه چهار هفته حسابی درگیرم. نمی توانم پاسخ کسی را بدهم. در فرودگاه سعی کردم از فرصت استفاده کنم و کامنتها را جواب دهم ولی موفق نشدم و هرچه نوشتم پرید.

خدایا شکرت که حال عزیزکرده هایمان خوب است. خدایا شکرت که مادرم خوشحال است و خدایا شکرت بابت بارش برف زیبا در تهران. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت.

جنبش بعدی گل!

فاکتورهای هیپی ها را با جوانان امروزی مقایسه می کنم. شاید بتوان گفت بیش از 25 نقطه مشترک تا به امروز یافته ام. گویی در برشی از پنجاه سال قبل زندگی می کنیم. نقاط مشترک بسیار در سبک زندگی دارند از روابط جنسی و سبک پوشش بگیر تا مواد مخدر. ماهیت اتمیزه شدن همین است، مطالبات فردی و ابزارهای فردی مثل موبایل، عدم تمایل به جمع و همجواری، علاقمندی به حضور در جمعهایی با هویت مخفی مثل پارتیها، کنسرتها، حضور در استادیومها و ... گویی همین روزها باید شاهد یک اجتماع عجیب و غریب مانند وود استایک باشیم که چهارصد هزار نفر یکجا جمع شدند و .... خیلی دیر نیست زمانی که مطالبه آزاد سازی گل(ماده مخدر گل) به بستر جامعه بیاید و تبدیل به یک جنبش شود. یادم است دوازده سال پیش که در مورد موضوع حجاب پیش بینی کرده بودم و یکی از بزرگواران باور نداشت. این مورد(گل و ماری جوانا) که بدیل و الگوی خارجی هم دارد. می توان به هلند، کانادا و برخی ایالتهای آمریکا اشاره کرد. در آن کشورها هم تا همین چند سال قبل مطالبه و جنبش آزادیهای جنسی ذیل پرچم رنگین کمانی دگرباشان شروع شد و بعد از فتح آن قله به سمت قله بعدی حرکت کردند. اگر مثلا در انتخابات سال آینده یک عکس کوچک از برگ پنج پر گوشه بعضی از پوسترهای تبلیغاتی دیدید تعجب نکنید، مطمئن باشید زیر پوستی برخی تلاشها شروع می شود. به زودی با مفهومی تحت عنوان «سبک زندگی اعتیاد تفاخر آمیز» مواجه می شوید.(عنوان بهتر یا عبارت بهتری نتوانستم برایش بیابم. شاید بعدا این عنوان را عوض کردم). با افرادی که به اعتیاد خود افتخار می کنند مواجه خواهید شد. با تفاخر از نوع مواد مصرفی خود صحبت می کنند و با افتخار در خصوص نوشیدن خود گفتگو می کنند و این موضوع را جزئی از کلاس و پرستیژ اجتماعی خود قلمداد خواهند کرد. نشانه ها به وضوح قابل مشاهده است. اگر دو سه سال دیگر دیدید پلیس مراقب جان تظاهرات کنندگانی است که همگی دختران جوان بی حجاب، با انواع و اقسام پرسینگ گوش و ناف و کمر و بینی و ابرو و لب و زبان هستند با انواع خالکوبی روی بدن خود و لباسهایی که معلوم نیست قرار است کجایشان را پوشش دهد در حالی که انواع سگ و گربه و مار و سمندر و میمون و همستر و سنجاب و ... بغل کرده اند و از میدان امام حسین تا آزادی تظاهرات می کنند، تعجب نکنید. از نظر من اضمحلال اجتماعی تبریک سال نو با عبارت مشترک یک سری آدم متوهم نیست. بلکه اضمحلال اجتماعی این موضوعاتی است که به زودی شاهد آن خواهیم بود.

خدایا جوانان این مملکت را به تو می سپارم و از تو برایشان خویشتنداری، مسئولیت پذیری ، اخلاق، عزت نفس و پاکدامنی می خواهم.

دوباره زن زاید:)))))

میهمانی تمام شد. ظرفها را در سبدهای ماشین ظرفشویی چیدم. با خیال راحت رفتم که استراحت کنم. همسر لم داده روی مبل و کنترل به دست شبکه های خبری مختلف را زیر و رو می کند به قول خودش ببیند دنیا دست کیست. گفتم حالا چه فرقی می کند. به دست هر کس باشد ما نظاره گریم نه تاثیرگذار. چراغ را خاموش کن بخواب. گفت بیا در مورد فلان موضوع فکر کنیم چه کار کنیم. نشستیم. روی کاغذ فکر کردیم. آخرش هم به جایی نرسیدیم. وقتی بلند شدم احساس کردم زمان زیاد گذشته و باید ماشین ظرفشویی خاموش شده باشد ولی دارد کار می کند. نگاهی به تایمر انداختم، دیدم ارور 15 می دهد. خاموش کردم. سرچ کردم دیدم احتمالا نشتی ای در یکی از اتصالات دارد و احتمالا آب به قسمتهای اصلی ماشین نفوذ کرده است. خلاصه خاموش کردم. ظرفها را خالی کردم. به کمک همسر 45 درجه کج کردم که آبهای موجود در آن تخلیه شود و خشک شود. تا ساعت 2.5 شب مشغول شستن و خشک کردن ظرفها به کمک همسر بودیم و جنازه مان به تخت رسید. سال گذشته سه تومان خرج روی دستمان گذاشته بود. امسال خدا عالم است چه شود. سرچ کردم ببینم اگر بخواهم مجدد بخرم قیمت جقدر است. کلا منصرف شدم. فکر نکنم امسال موفق شویم که چنین کاری کنیم. باز هم باید به تعمیر رضایت داد.

رئیس بانک مرکزی هم عوض شد. بالاخره به این نتیجه رسیدند که برای حل بحران به جای حزب و حزب بازی باید بروند دنبال تخصص. هرچند به شخصه امیدی به رفع مشکل ندارم. تا دست برخی از جیب مردم خارج نشود وضعیت همین است. البته تا زمانی که دست به تغییرات بن سلمان طور نروند بعید می دانم مشکلی از این مملکت حل شود. یادم است وقتی تمام شاهزاده های فاسد و چپاولگر را در یک هتل گروگان گرفت و یکی دو تایشان را گردن زد کل دنیا در حال تمسخر بودند، ولی همینطوری یک تغییر اساسی در کشورش ایجاد کرد با کمترین هزینه. او به درستی فهمیده بود که کشورش عربستان است و هر تغییر بزرگی مثل انقلاب هم اتفاق بی افتد با بستر فرهنگی و خواستهای اجتماعی مردمش در نهایت همان عربستان فعلی می شود. همانطور که ایران هم با هر تغییری یا انقلابی در نهایت تبدیل به یک چیزی شبیه پاکستان می شود. قطعا تبدیل به سوئیس و دانمارک نخواهد شد.

بزرگواری در خصوصی برایم نوشت که چه می شود اگر چند تن از کله گنده ها را اعدام کنند. باید بگویم که این موضوع اگر همراه با اصلاحات اساسی در برخی قوانین و نظام سیاسی کشور نباشد تاثیر گذار نیست. توجه داشته باشید که در سال 56 نیز حقوقهای نجومی در شرکتهای زیر مجموعه دولتی سر و صدای عجیبی به پا کرد. سرلشکر مقربی بعنوان جاسوس روسیه دستگیر شد و محاکمه و اعدام شد. محاکمه دولتیها هم اتفاق افتاد و دو نفر از معاونین وزارت بازرگانی دستگیر شدند و تابستان 57 هویدا هم دستگیر شد. گرانی بنزین در دو مقطع نوروز 56 و 57 به بهانه کنترل ترافیک انجام شده بود. گرانی اجاره بها در تهران بیداد می کرد به طوری که حقوق پایه کارمند 1200 تومان بود و اجاره بها برای دو اتاق بین دو تا سه هزار تومان بود. به همین جهت بسیاری از کارمندان رده پایین در شهرکهای اقماری و روستاهای اطراف تهران مثل کن و سولقان و مامازند زندگی می کردند. در واقع یک کارمند در سال 56 با حقوق کف 1200 تومان با 5 سال سابقه به سختی می توانست یک خانه دو اتاقی که در همان سالها رسم بود در تهران اجاره کند. به زبان ساده باید گفت که وضعیت مردم آن زمان هم خوب نبود الان هم خوب نیست. آن پدر و پسر 50 سال حکومت کردند یک سری زیرساخت درست کردند مثل زیرساختهای دیوان سالاری و راه آهن و ... این دولت هم در این 44 سال یک سری زیر ساخت درست کرد مثل گسترش شبکه بهداشتی، کاهش قابل توجه مرگ و میر بر سر زایمان، ریشه کنی بسیاری از بیماریها مثل فلج اطفال و ...، زیرساختهای جاده ای، گسترش دانشگاهها، برق رسانی به 98 درصد نقاط کشور و ... که بسیاری همه اینها را ناشی از گذر زمان می دانند و فرایندی اجتناب ناپذیر می نامند. یک نکته کلیدی ای که وجود دارد در مورد جمعیت است. آنوقتها تعداد خانوار کم بود و بعد خانوار به خاطر موالید زیاد. ولی حالا خانوار زیاد است و بعد آن کم. در نتیجه فکر کردن به کیفیت زندگی اهمیت بیشتری یافته. بگذریم این قصه سر دراز دارد و من امروز کارهای تلنبار شده زیاد دارم.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من غافلم. خدایا شکرت بابت آرامش شبانه محله، خدایا شکرت بابت وجود پر برکت همسر. خدایا شکرت بابت سلامتی و تندرستی و خدایا شکرت بابت هوای آفتابی و زیبای امروز.

و از همه مهمتر خدایا شکرت که مازوخیست نیستم که اگر از وبلاگی خوشم نمی آید و نوشته هایش را قبول ندارم نمی روم و خودم را ملزم به پیام گذاشتن نمی دانم. :))))

سنگ بارد و زن زاید و پادشاه ز در آید و ....

تشنگی امانم را بریده بود که خواب و بیدار شدم و بلند شدم و رفتم آشپزخانه تا یک لیوان بنوشم. کف پاهایم حسابی خنک شد و به ثانیه نکشید که متوجه شدم همه جا خیس است. برای دومین بار شیر آب ماشین لباس شویی خراب شده بود و آب راه افتاده بود. آب خوردن کلا یادم رفت. نیمه شبی فلکه ببند و لگن بیار و اسفنج بیار و آب جمع کن و تی بکش. ساعت 4 صبح خسته و هلاک رفتم به رخت خواب. بنده خدا آقای شوهر که در این گیر و دار کلا دیگر خوابش نبرد. تا صبح رفت از انباری یک شیر پیدا کرد و آورد و آچار به دست عوض کرد و ....

صبح خسته تر از همیشه بیدار شدم و نماز قضا شده به جا آوردم صبحانه نخورده راهی شدم اداره. اما همسر منگ و خواب آلود دو دل بود که برود یا نرود با این حال و روز که من زدم بیرون.

اما اداره. کارتابل پر از نامه بود. یکی یکی دستور خورد و برخی هم پاسخ داده شد. باید یکسری گزارش روی سامانه بارگذاری می شد که نصفه نیمه کار انجام شده و نشده مسئول دفتر معاونت سازمان تماس گرفتند که فلان جلسه تشریف نمی آورید؟! سر رسید را نگاه کردم چیزی ننوشته بودم. با این حال بلند شدم و رفتم جلسه. رفتم چه رفتنی؟! یادم آمد که قرار بود تیم ما به همراه یک تیم دیگر یک برنامه مشارکتی اجرایی بنویسد و در جلسه معاونت ارائه دهد و برای یک مناسبت نزدیک اجرا کند. یک برنامه علمی- اجرایی. خلاصه کلا تیم دیگر منکر قضیه شد و ما هم کلا یادمان رفته بود و از آن مهمتر مدیر کل هم به نظرم به عمد کلا پیچانده بود و نیامده بود جلسه. خلاصه به معنی واقعی شدم گوشت دم توپ. در عوض ادارات کل دیگر برنامه های خوبی داشتند. بعد از جلسه معاون فرمودند خانم دکتر تشریف داشته باشید کارتان دارم. بنده هم در دفترچه کارم 14 مورد نوشته بودم که در اولین فرصت از دفتر معاون وقت بگیرم و با ایشان مطرح کنم از جمله مشکل انتقال همان همکار جدیدمان را، فرصت را از دست ندادم و به دفتر معاون رفتم. رفتم اما چه رفتنی. معاون حسابی از خجالتم در آمد و هر چه می خواست به مدیر کل بگوید به بنده گفت. به معنی واقعی بنده را شست و روی بند پهن کرد. اما مگر من بیدی بودم که به این بادها بلرزم! مثل بچه هایی که کتک می خورند و بعدش می گویند«دردم نیومد، دردم نیومد....»[نیشخند][خنده] ماندم. تک به تک مسائل و موضوعات را به معاون گفتم و تکلیف برخی چیزها را روشن کردم. حتی گلایه کردم که الان چند بار است که در جلسه مدیران شرکت نمی کنید. معاونین دیگر سازمان تشریف می آورند و مشکلات واحدشان را با رئیس سازمان مطرح می کنند و ما به علت عدم تشریف فرمایی شما مثل بچه های یتیمی هستیم که اکثر اسنادمان دچار مسأله می شود، مشکلات نیروی انسانیمان روی هم تلنبار می شود و از آن مهمتر برای بسیاری از برنامه هایمان دچار عدم تامین اعتبار می شویم. آخر سال نزدیک است و زنهار که اینگونه پیش رود با یک آشوب درون سازمانی روبرو خواهیم شد. خلاصه عرض کنم با این حرف من گویی از زمین به آسمان می بارید و بر خلاف اول جلسه خصوصی با معاون که ایشان از بنده طلبکار بود، اینبار او بود که مشغول توجیه بود. چند تا از اسناد را امضا گرفتم. وقتی از دفتر ایشان بیرون می آمدم 40 دقیقه وقت ایشان را گرفته بودم و رئیس دفترش با تعجب به من نگاه می کرد. گفت خانم دکتر اولین نفری هستید که بیش از 15 دقیقه در دفتر معاون دوام آورده اید. همیشه افراد سعی می کنند زودتر بیایند بیرون. گفتم گاهی برخی حرفهای حساب را باید گفت و شنید. امروز وقتش بود. خلاصه اینگونه بود که از یک تهدید فرصت ساختم. خلاص.

وقتی بیرون آمدم باد سردی می وزید. تا به دفتر خودم برسم هم خوشحال بودم و هم غصه دار. همسایه هم تماس گرفته بود که سقفشان نم داده. خلاصه یک رنگ و نقاشی هم افتاد گردن ما. امروز رفتم و دیدم. حق داشتند. سقف تبله کرده بود. قرار شد جمعه همسر یک نفر را بیاورد اول گچهای تبله شده را بکند. بعد بگذاریم خشک شود. یک گچکار بیاوریم و گچ بزند و درست کند و تا پایان ماه هم نقاش بیاوریم. به همسر گفتم اگر مقدور است ما هم امسال نقاشی کنیم. تقریبا هشت سالی هست که دستی به سر و روی منزل نکشیدیم. امیدمان برای جابه جایی که با این قیمتها به باد فنا رفت. حداقل تر و تمیز کنیم از همینی که داریم لذت ببریم. یک نقاش آورد و دید و قیمت داد. نشستیم با هم حساب کتاب کردیم. شاید بشود دستی بجنبانیم و پولهایمان را روی هم بگذاریم و نقاشی کنیم.

امروز زنگ زدم به مدیرکل و گلایه کردم که وقتی خودشان جلسه نمی آیند حداقل به بنده یک پیام می دادند که آماده باشم و دست خالی به جلسه نروم. آبروی اداره کلمان رفت. به شوخی و خنده گفتم دکتر گرم کن بپوشید خودتان را آماده کنید برای دفعه بعد که اگر دفاع بازی نکنید جلسه آینده دروازه بان شما خواهید بود. کلی سر این حرفم خندید و گفت واقعا هرچه فکر کردم دیدم کارها زیاد است و توان دادن یک برنامه برای یک کار دیگر نداریم. بعد برایش توضیح دادم که نیامدنش زیاد هم بد نشد. دو تا سند را زنده کردم. کلی خوشحال شد. حالا فردا بروم ببینم چگونه می توانیم جبران مافات کنیم.

خدایا شکرت بابت سقف بالای سرم. خدایا شکرت بابت سلامتی و خدایا فرصتهای خوب و تدبیر استفاده از آن فرصتها را به همه بده و ما را هم از آن محرمم ننما. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من از آن غافلم.

این چند روز و شب یلدا

امسال طبق هر سال شب یلدا خونه ما جمع شده بودیم. طبق معمول سبزی پلو با ماهی با من بود و بقیه موارد با بقیه که به کمک همسر همه چیز رو به راه بود. البته امسال به لطف برگ موهایی که از حیاط مادر چیده بودم و شورترشی انداخته بودم دلمه هم پیچیدم و دلمه فلفل سبز هم درست کردم. حافظ خوانی و شاهنامه خوانی هم جای خودش را داشت. اصلا حافظ خوانی با حضور شوهر خواهر وسطی معنی دیگری دارد. یک قریحه شاعری ای دارد که نصف شعر را از خودش در می آورد و کلی باعث شوخی و خنده می شود. یعنی آدم متفکرانه نشسته که ببیند حضرت حافظ چه گفته بعد متوجه می شود که این چرت و پرتها چیست که می گوید. سرت را که بلند می کنی می بینی جماعت دلشان را گرفته اند و از خنده ریسه رفته اند و تو حسابی سر کاری. اصلا این آدم شوخی و جدیش مشخص نیست.

عزیر دل مادر پسر کوچیکه هم آمده بود. نگاه که به قد و بالایش و موهایش که تعداد تارهای سفیدش دارد روز به روز سفید تر می شود غیر از «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» چیزی نمی توانم بر زبان بیاورم که روز به روز تلاش برای رفتن به رشته مورد علاقه اش را به چشم دیده بودم و به جان خریده بودم. می دانم که به این زودیها بازگشتی در کار نیست. چه بسا همانجا ازدواج کند و یا او نیز مانند بسیاری از جوانان این سرزمین و بر خلاف پسر بزرگه تصمیم به مهاجرت بگیرد.

پسر بزرگه و دختر جان هم بودند. البته تولد دخترجانم هم بود که طبق معمول هر سال یک تیر و دو نشان شد. جشن تولد و شب چله با هم. به همین جهت خانواده ایشان هم دعوت شدند و چقدر سوپرایز شد و بسیار خوشحال شد.

خواهرزاده های کوچکم هم دیگر بزرگ شده اند و در سن نوجوانی کنار ما می نشینند و گاه مسئولیت کارها را هم به عهده می گیرند. خواهر زاده ها آمده بودند و در تزئین غذاها هم کمک کردند. بعد از شام هم دیگر بچه ها اجازه ورود بنده به آشپزخانه را ندادند و ظرفها را شستند و خشک کردند و جمع کردند.

امسال جای مادرم خالی بود. به همراه خاله جان رفته بودند مسافرت زنانه. سالی یکی دو بار از این کارها می کنند. عکسهای سفره شب یلدایشان را در هتل برایمان فرستادند. کلی هم وویس فرستاد و حال دلمان را خوب کرد.

در ساختمان ما و همسایه های بغلی ما در این چند وقت کسی شعار نمی داد. از کل کوچه یک همسایه پشتی که حیاطشان به سمت حیاط خلوت مااست(یعنی ساکن کوچه پشتی هستند) از بالکن شعار می داد و کلا همین یک همسایه مبارز را داشتیم که در این چند وقت کسی به او ملحق نشد. او نیز چند شبی بود که دیگر شعار نمی داد. که فکر می کنم سخنان برخی از اعضای کنگره آمریکا در انتخاب سرکرده گروهک منافقین به عنوان رئیس جمهور آینده در این سکوت ایشان بی تاثیر نبود. شب یلدا این همسایه محترم ترکانده بود بنده خدا. میهمانی داشت با موزیک بلند و رقص نور. به طوری که دختر بچه های ما را هم به همنوایی ترغیب می کرد. بد هم نبود. کمی فضا از آن حس و حال بزرکسالان خارج می شد و به حالت فان و غیر رسمی کشانده می شد. شاید هم جشن تولدی، جشن عقدی، بله برونی، شیرینی خورانی، حنابندانی چیزی بوده. انشا الله هرچه بوده به شادی و دل خوش. ما هم برایشان خوشحالیم.

روز سه شنبه به دعوت یکی از دوستان دعوت شدم دانشگاهشان برای مراسم شب یلدا. یلدا خوانی، سیاه بازی و خیمه شب بازی و شام و شیرینی، خیلی عالی بود. برای شام نماندم ولی برای 500 نفر میز شام چیده بودند و برخی دانشجویان با خانواده آمده بودند. سیاه بازی و خیمه شب بازی خوبی بود. کلی همه دست زدند و خندیدند. به خصوص که یک قسمت هم اختصاص داده بودند به دانشجویان بین الملل که حدود 100 نفری می شدند تا با فرهنگ شب یلدای ایرانی آشنا شوند. فارسی زبانان مثل افغانستانیها و تاجیکها حسابی می خندیدند ولی برخی شوخیها برای دانشجویان سایر کشورها مثل بوسنیایی ها، لهستانیها،چینیها، مراکشیها، عراقیها، سوریها و .... زیاد قابل درک نبود. بیشتر به جهت مسری بودن خنده آنها نیز می خندیدند ولی خنده هایشان کم فروغ بود.

کارهایمان روز به روز بیشتر می شود. سعی می کنم صبحها زودتر بروم که از کارها جا نمانم. همچنان سررسید می نویسم و امسال علاوه بر سر رسید یک دفتر یاد داشت هم گرفتم زیرا برخی کارها نیاز به سابقه نگاری کلید واژه ای دارد. اکثر روزها تا هفت و هشت شب می مانم تا کار تمام شود ولی نمی شود که نمی شود. هر طور است امسال باید دو نیروی دیگر هم جذب کنم. نیروی انسانی دو نیروی استخدامی برایم فرستاد که یکی صفر کلیومتر است. خوبیش این است که فوق لیسانس است و حداقلهایی از کار را می داند. دومی کمی با سابقه بود که بعد کاشف از آب در آمد نیروی انتقالی از شهرستان کوچک به تهران است و این موضوع بر خلاف قانون بوده. حالا بعد از سه ماه که زن و بچه و ... را آورده و خانه اجاره کرده و بچه را مدرسه ثبت نام کرده باید هر طوری هست بر گردد. دست به دامن هر کسی که فکرش را بکنید شدیم. به هر کس که فکرش را می کردم رو زدم. شاید بشود و بماند. در نهایت قرار شد در سازمان برنامه برایش یک کمسیون تشکیل شود. امیدوارم که نتیجه مثبت شود. و الا کار من به جهنم، زن و بچه اش اسیر می شوند با این جابه جایی که اتفاق افتاده.

ماشین دارد اذیت می کند. هر روز هم دارد گرانتر می شود. هرچه کردم موفق نشدم یک وام بگیرم تا صفر که نمی شود حداقل مدل بالاتری بخرم. می ترسم همین روزها دستم را تو پوست گردو بگذارد. به هر حال بعد از 12 سال عمر برای خودش پیرمردی/پیرزنی است. بگذریم. حرف برای غر زدن زیاد است. من تمام طول زندگیم سعی کرده ام غر نزنم بلکه با یک دید مثبت یا راهی بیابم یا راهی بسازم.

خدایا شکرت به خاطر دعوت دوست نازنیم در مراسم دانشگاه. خدایا شکرت به خاطر وجود گرم خانواده و حال خوش شب یلدا. خدایا شکرت به خاطر حضور پسرها و دخترجانم. خدایا شکرت به خاطر سلامتی همسر، سلامتی اعضای خانواده، حضور خواهرها. خدیا شکرت به خاطر شادی همسایه. و خدایا شکرت به خاطر همه آنچه دادی و ما از آن غافلیم. خدایا نجواهایم را گوش باش، وقتی به سویت می آیم آغوش باش، خدایا باش ای نزدیک تراز رگ گردن. آنی و کمتر از آنی ما را به خودمان وامگذار.