تشنگی امانم را بریده بود که خواب و بیدار شدم و بلند شدم و رفتم آشپزخانه تا یک لیوان بنوشم. کف پاهایم حسابی خنک شد و به ثانیه نکشید که متوجه شدم همه جا خیس است. برای دومین بار شیر آب ماشین لباس شویی خراب شده بود و آب راه افتاده بود. آب خوردن کلا یادم رفت. نیمه شبی فلکه ببند و لگن بیار و اسفنج بیار و آب جمع کن و تی بکش. ساعت 4 صبح خسته و هلاک رفتم به رخت خواب. بنده خدا آقای شوهر که در این گیر و دار کلا دیگر خوابش نبرد. تا صبح رفت از انباری یک شیر پیدا کرد و آورد و آچار به دست عوض کرد و ....

صبح خسته تر از همیشه بیدار شدم و نماز قضا شده به جا آوردم صبحانه نخورده راهی شدم اداره. اما همسر منگ و خواب آلود دو دل بود که برود یا نرود با این حال و روز که من زدم بیرون.

اما اداره. کارتابل پر از نامه بود. یکی یکی دستور خورد و برخی هم پاسخ داده شد. باید یکسری گزارش روی سامانه بارگذاری می شد که نصفه نیمه کار انجام شده و نشده مسئول دفتر معاونت سازمان تماس گرفتند که فلان جلسه تشریف نمی آورید؟! سر رسید را نگاه کردم چیزی ننوشته بودم. با این حال بلند شدم و رفتم جلسه. رفتم چه رفتنی؟! یادم آمد که قرار بود تیم ما به همراه یک تیم دیگر یک برنامه مشارکتی اجرایی بنویسد و در جلسه معاونت ارائه دهد و برای یک مناسبت نزدیک اجرا کند. یک برنامه علمی- اجرایی. خلاصه کلا تیم دیگر منکر قضیه شد و ما هم کلا یادمان رفته بود و از آن مهمتر مدیر کل هم به نظرم به عمد کلا پیچانده بود و نیامده بود جلسه. خلاصه به معنی واقعی شدم گوشت دم توپ. در عوض ادارات کل دیگر برنامه های خوبی داشتند. بعد از جلسه معاون فرمودند خانم دکتر تشریف داشته باشید کارتان دارم. بنده هم در دفترچه کارم 14 مورد نوشته بودم که در اولین فرصت از دفتر معاون وقت بگیرم و با ایشان مطرح کنم از جمله مشکل انتقال همان همکار جدیدمان را، فرصت را از دست ندادم و به دفتر معاون رفتم. رفتم اما چه رفتنی. معاون حسابی از خجالتم در آمد و هر چه می خواست به مدیر کل بگوید به بنده گفت. به معنی واقعی بنده را شست و روی بند پهن کرد. اما مگر من بیدی بودم که به این بادها بلرزم! مثل بچه هایی که کتک می خورند و بعدش می گویند«دردم نیومد، دردم نیومد....»[نیشخند][خنده] ماندم. تک به تک مسائل و موضوعات را به معاون گفتم و تکلیف برخی چیزها را روشن کردم. حتی گلایه کردم که الان چند بار است که در جلسه مدیران شرکت نمی کنید. معاونین دیگر سازمان تشریف می آورند و مشکلات واحدشان را با رئیس سازمان مطرح می کنند و ما به علت عدم تشریف فرمایی شما مثل بچه های یتیمی هستیم که اکثر اسنادمان دچار مسأله می شود، مشکلات نیروی انسانیمان روی هم تلنبار می شود و از آن مهمتر برای بسیاری از برنامه هایمان دچار عدم تامین اعتبار می شویم. آخر سال نزدیک است و زنهار که اینگونه پیش رود با یک آشوب درون سازمانی روبرو خواهیم شد. خلاصه عرض کنم با این حرف من گویی از زمین به آسمان می بارید و بر خلاف اول جلسه خصوصی با معاون که ایشان از بنده طلبکار بود، اینبار او بود که مشغول توجیه بود. چند تا از اسناد را امضا گرفتم. وقتی از دفتر ایشان بیرون می آمدم 40 دقیقه وقت ایشان را گرفته بودم و رئیس دفترش با تعجب به من نگاه می کرد. گفت خانم دکتر اولین نفری هستید که بیش از 15 دقیقه در دفتر معاون دوام آورده اید. همیشه افراد سعی می کنند زودتر بیایند بیرون. گفتم گاهی برخی حرفهای حساب را باید گفت و شنید. امروز وقتش بود. خلاصه اینگونه بود که از یک تهدید فرصت ساختم. خلاص.

وقتی بیرون آمدم باد سردی می وزید. تا به دفتر خودم برسم هم خوشحال بودم و هم غصه دار. همسایه هم تماس گرفته بود که سقفشان نم داده. خلاصه یک رنگ و نقاشی هم افتاد گردن ما. امروز رفتم و دیدم. حق داشتند. سقف تبله کرده بود. قرار شد جمعه همسر یک نفر را بیاورد اول گچهای تبله شده را بکند. بعد بگذاریم خشک شود. یک گچکار بیاوریم و گچ بزند و درست کند و تا پایان ماه هم نقاش بیاوریم. به همسر گفتم اگر مقدور است ما هم امسال نقاشی کنیم. تقریبا هشت سالی هست که دستی به سر و روی منزل نکشیدیم. امیدمان برای جابه جایی که با این قیمتها به باد فنا رفت. حداقل تر و تمیز کنیم از همینی که داریم لذت ببریم. یک نقاش آورد و دید و قیمت داد. نشستیم با هم حساب کتاب کردیم. شاید بشود دستی بجنبانیم و پولهایمان را روی هم بگذاریم و نقاشی کنیم.

امروز زنگ زدم به مدیرکل و گلایه کردم که وقتی خودشان جلسه نمی آیند حداقل به بنده یک پیام می دادند که آماده باشم و دست خالی به جلسه نروم. آبروی اداره کلمان رفت. به شوخی و خنده گفتم دکتر گرم کن بپوشید خودتان را آماده کنید برای دفعه بعد که اگر دفاع بازی نکنید جلسه آینده دروازه بان شما خواهید بود. کلی سر این حرفم خندید و گفت واقعا هرچه فکر کردم دیدم کارها زیاد است و توان دادن یک برنامه برای یک کار دیگر نداریم. بعد برایش توضیح دادم که نیامدنش زیاد هم بد نشد. دو تا سند را زنده کردم. کلی خوشحال شد. حالا فردا بروم ببینم چگونه می توانیم جبران مافات کنیم.

خدایا شکرت بابت سقف بالای سرم. خدایا شکرت بابت سلامتی و خدایا فرصتهای خوب و تدبیر استفاده از آن فرصتها را به همه بده و ما را هم از آن محرمم ننما. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من از آن غافلم.