آدم سمج

برخیها من را به پشت کارم می شناسند اما خودم می گویم آدم سمجی هستم. راستش در تمام طول زندگی اگر احساس کردم که بی دلیل کارم را گره می اندازند سماجت به خرج داده ام. حالا مقاله ای را که نیمه اول سال برای یکی از نشریات فرستاده بودم برای بار سوم اصلاحیه و بازنگری کلی خورد هاست. از روز اول می دانستم که این موضوع که کار کرده ام حساس است و هر مجله ای به راحتی زیر بار چاپ آن نمی رود ولی با سماجت تمام آنقدر زیر و رویش را کامل نوشتم که نتوانند ایراد اساسی بگیرند. حالا که برای بار سوم مقاله را برگردانده است که اصلاح کنم ددلاین زمانی تعیین کرده که اگر تا پنج روز دیگر اصلاحیه نرسد از لیست مقالات حذف خواهد شد. بعد تصور کنید اصلاحات و بازنگری کلی که لطف کرده اند زده اند چیست؟ هیچی جملات را بلند نوشته اید و فهم مطلب را سخت می کند. برای بهتر شدن کار جملات را کوتاه کنید! بعد برای چنین موضوعی بازنگری کلی زده است؟!!!

امشب نشسته ام و دارم اصلاح می کنم. اگر داور محترم سمج است بنده از او سمجترم. هر طوری هست باید این مقاله چاپ شود و صدای یک قشر بی صدای جامعه شنیده شود.

خدایا شکرت بابت این سماجت که بنده عطا کردی که هرچه دارم اول از لطف و کرم تو و دوم از همین سماجت در رسیدن به اهدافم است. خدایا داده ها و نداده هایت را شکر. خدایا آرامش را به مردم سرزمینم عطا کن.

درد است

اینکه با هزار بدبختی بچه بزرگ کنی با تراز بالا بفرستی بهترین دانشگاه مملکت بعد دوتا از خدا بیخبر با چاقو جگرگوشه ات را نابود کنند زخمی است بر قلبم. هر لحظه خودم را جای آن بچه می گذارم دلم خون می شود. لابد امیر محمد خالقی با هزار امید آمده تهران، آمده که آینده اش را بسازد، هزار جور تلاش کرده و هزار جور زحمت کشیده تا برسد به جایی که می خواست. بعد به یکباره دو دزد بی سر و پا تمام داراییش را می قاپند، مثل زندگی همه ما، مقاومت می کند، چاقو می خورد، درد می کشد و می میرد.

خودم را جای وادرش می گذارم. لابد برای عروس آینده تکه طلایی خریده، لابد دخترهای فامیل را زیر سر دارد تا گل سرسبد روستا بیاید و دامادش کند، لابد پارچه زیبای سوزن دوزی کنار گذاشته برای نشان و شایدها و آرزوهایی که بر باد شد.

درد دارد. خیلی درد دارد. قلب آدمها به درد می آید. هر روز برای پسر کوچیکه زنگ می زدم. حالا نمی دانم چطور تا ساعت قرار صبر کنم و دلم آشوب نباشد.

خدایا جوانانمان را به تو مسپارم.

کالای داخلی

در مواجهه با تحریم تقریبا همه جا یک الگو استفاده می کنند. استفاده از کالای داخلی و تحریم کالای خارجی. بچه هایی که مهاجرت کرده اند کانادا این روزها میدان زندگیشان را رصد می کنند. یکی از موضوعات و بحثهای داغ در آنجا نیز تحریم کالای آمریکایی و استفاده از کالای داخلی است. البته یک کار دیگر هم می کنند مثل ما هر روز قیمت دلار آمریکا را چک می کنند.

این روزها با اتفاقاتی مثل قضیه گرینلند، خلیج مکزیک و تحریم کانادا و تعرفه ۲۵ درصدی وضع شده برایشان، بیشتر به این مفهوم«آمریکای جهانخوار» که امام خمینی در سخنرانیهایشان به کار می بردند پی می برم.

در مواجهه با رقابت و احتمال آسیب هم الگوی کشورهای توسعه یافته استفاده از کالای داخلی است. سناتور جاش هاولی (از سناتورهای امریکایی) هم طرحی به کنگره آمریکا داده که اگر افراد عادی دیپ سیک نصب کنند به بیست سال زندان محکوم می شوند. خیلی طرح آشنایی است. همین چند سال پیش پلتفرمهای خارجی تحریم شد و ملت شروع کردند به نصب فیلتر شکن و فوحش دادن. حالا باید ببینیم ملت آنها چه می کنند. خلاصه رهکارهای دولتها در مقابل ملتهایشان تقریبا همه جا شبیه هم است فقط عکس العملهای ملتها با هم فرق می کند.

حالا چند روز دیگر که از این پست گذشت و در جاهای دیگر مطرح شد یک شل مغزی پیدا می شود که بیاید و بگوید حرفهای فلانی و فلانی را می زنی. بماند به یادگار این روزهای معلق ماندن جامعه و عالم برزخ.

خدایا شکرت که این روزها جملات ناقص نوه جان را می فهمم و کلی بازی می کنیم با هم. خدایا شکرت بابت هر آنچه دادی و از آن غافلم.

گلاب و Deep seek

یک عدد آب پاش کنار تختم گذاشته ام که وقتی نیمه شب گر می گیرم و از خواب می پرم کمی آب اسپری کنم کف پایم و گاهی روی صورتم تا خنک شوم و بخوابم. به توصیه یکی از دوستان کمی هم گلاب به آن اضافه کردم تا عطر گلاب باعث آرامش ذهن و خواب راحت شود.

دیروز مشغول دوختن یک مانتو برای خودم بودم. پارچه زیبایی بود که وقتی دیدم گویی صدایم کرد و خریدم. به همین جهت تصمیم گرفتم مدل دلخواه خودم بدوزم و در این همه گیر و دار و کار و بر سر زدن این روزهایم به عمد کمی تغافل کردم و نشستم به مانتو دوختن. همسر هم لطف کردند و کمکم ایستادند به اتو کشی و درز باز کردن و پرس کردن. اول متوجه نشدم قضیه چیست ولی وقتی پس و پیش مانتو را روی هم سوار کردم و برای پرو پوشیدم دیدم چقدر بوی گلاب می دهد. به همسر گفتم چقدر بوی گلاب می دهد. گفت فکر کنم توی آبپاش گلاب ریخته ای. تازه دوزاریم افتاد که بله از آب پاش کنار تخت استفاده کرده است. خلاصه اگر روزی روزگاری دیدید توی مترویی جایی کسی کنارتان ایستاده و بوی حرم شاه عبدالعظیم می دهد بدانید و آگاه باشید که بنده هستم و بوی دسته گل همسر است.

از شوخی گذشته اگر راهکاری دارید که بدون شستن مانتو بوی گلاب را بتوانیم از بین ببریم بفرمایید از تجربه تان استفاده کنیم. مانتوی خوبی شد. در این روزگار که مانتو ها یا کوتاه هستند یا دکمه ندارند و یا دوخت بغل ندارند و خلاصه یک داستانی هستند هر کدامشان و با مصیبت می توان یک مانتوی مناسب پیدا کرد، یک مانتوی خوشگل برای خودم دوختم.

و اما Deep seek چه کرد با سهام کمپانیهای فناوری اطلاعات بین المللی علی الخصوص آمریکایی. همان روز اول که به بازار آمد رفتم سروقتش که ببینم چه امکاناتی دارد و چه مزایایی نسبت به چت جی بی تی، جمنای و کانکتت پیپرز و ... دارد. باید بگویم نسبت به جمنای و چت جی بی تی خیلی سرعت بهتری دارد، عاقل تر است و بهتر کار می کند اما نسبت به سایر هوش مصنوعی هایی که برای کلونی های علمی به کار می رود یا به درد منبع یابی می خورد خیلی عقب تر است. اما نکته این نیست که این هوش مصنوعی چه مزایایی نسبت به سایر هوشها دارد بلکه نکته این است که چینیها نه تنها این هوش مصنوعی را با قیمت نازلتری نسبت به سایر هوشهای مصنوعی ساخته و روانه بازار کرده اند بلکه نحوه ساخت آن را نیز علنی کرده اند. به طوری که گویی دنیا را به مبارزه طلبیده اند: «ما اینجوری درست کردیم حالا شما بروید هر کاری دلتان می خواهد بکنید». به این می گویند جنگ علم و تکنولوژی که جنگ اقتصادی را نیز در بر می گیرد. حالا باید ببینیم در مقابل شرکتهایی که سهامشان به شدت سقوط کرده چه خواهند کرد. در واقع شکل و صورت بندی جنگها نیز در حال تغییر است.

خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و از آن غافلم. خدایا شکرت بابت این روزها پر بارش و هوای سرد زمستانی.

اول جریان گرینلد و ترامپ و بعد هم طوبی

اول این پست را بخوانید و بعد بروید پست بعدی در خصوص طوبی را بخوانید.

شاید برایتان جالب باشد:فایننشال تایمز به نقل از پنج مقام اروپایی گزارش داد ترامپ با مته فردریکسن، نخست وزیر دانمارک تماس گرفت و از دانمارک خواست گرینلند را به ایالات متحده تحویل دهد. این گفتگو یک فاجعه بود. ترامپ ظاهرا تهاجمی و متخاصم بود و همه پیشنهادات همکاری دانمارک را رد کرد و صرفا بر خرید گرینلند تمرکز کرد.

دانمارک اکنون در حالت بحران و کاملا وحشت زده است. بخش خنده دار و یا شاید غم انگیز بسته به دیدگاه شما این است که دانمارک احتمالا متعهدترین کشور وابسته به آمریکا در کل اتحادیه اروپا است. عضو موسس ناتو است. در تقریبا تمام عملیاتهای نظامی به رهبری آمریکا شرکت کرده، حتی در بحث برانگیزترین آنها مثل عراق مشخص شد که دانمارک پایگاه جاسوسی NSA برای رهبران اروپایی بوده است. دانمارک همیشه تجهیزات نظامی آمریکا را به جای گزینه های اروپایی می خرد. با میزبانی پایگاه نظامی آمریکا در گرینلند موافقت کرده(پایگاه هوایی تول) که از زمان جنگ سرد برای منافع استراتژیک آمریکا حیاتی بوده است. و حالا ترامپ ظاهرا جدا به الحاق 98 درصد خاک آنها فکر می کند. گرینلند بزرگ است ولی بقیه دانمارک خیلی کوچک است و تقریبا چیزی از آن باقی نمی ماند.

سالهاست که کسانی در کشورمان با «سرزنش قربانی» رفتار ایران را عامل تحریم و فشار غرب می دانند و «تنش زدایی» توسط ما را راه ورود به صلح و تجدد و ... می دانند. خوبی امثال ماجاراهای ترامپ و گرینلند دانمارک این است که شاید بتواند تا حدی آن تصویرهای فانتزی غیر تاریخی از غرب را اصلاح کند. شاید!

واقعا برای عده ای باور پذیر نیست که این کشور فقط و فقط منافع ثروتمندان کشور خود را در نظر می گیرد و هرجای دنیا که فکرش را بکنید دست درازی می کند و با ابزارهای مختلف تحت فشار قرار می دهد که کار خودش را پیش ببرد. الان ترامپ مجدد به عربستان پیام داده که بیایید اینجا سرمایه گذاری کنید. در واقع بیایید پولتان را بدهید به ما. حالا اگر عربستان جرات دارد سر باز بزند ببینید چه بر سرش می آورد. قطعا با 20 میلیون جمعیت و 12 میلیون مهاجر دست به چنین خبطی نمی زند و دو دستی تقدیم می کند و سعی می کند به این موضوع هم به چشم فرصت نگاه کند که هم چماق را نخورده باشد و هم پیاز را.

الان یک سری دوباره می آیند و شروع می کنند توجیه کردن ماجرا. مثل بازنمایی زیباییهای آتش سوزی لس آنجلس با صورتی شدن شهر به واسطه موارد اطفاء حریق!

طوبی

آن وقتها که مدرسه می رفتم یک همکلاسی درس خوان داشتیم به اسم طوبی که در شهر ما مهاجر بود. سطح علمی خوبی داشت. مدرسه ما یک رسمی داشت برای خودش که ده نفر اول را هر ثلث سر صف معرفی می کردند و این قضیه باعث می شد که کلی بچه ها به رقابت بپردازند. شهری که ما زندگی می کردیم قبیله گرایی و قومیت گرایی بسیار پر رنگ بود. خلاصه ما جزو شهروندانی حساب می شدیم که اصطلاحا به آنها Other گفته می شود. شهروند درجه دویی که هرچه هم تلاش کند و بدود قرار نیست در راس باشد و آنچنان باید بدیل و عالی کار را پیش می بردیم که حرف و حدیثی از آن در نیاید و نتوانند به هیچ عنوان کاری کنند. در هر صورت من هیچ وقت در آن مدرسه شاگرد اول نشدم. به خاطر همین خیلی هم زور نمی زدم که به شاگرد اولی برسم. ولی طوبی آن ثلث همه تلاشش را کرد و معدلش بیست شد. وقتی توی حیاط مدرسه با هم نشسته بودیم گفتم طوبی برای خودت دشمن تراشیدی. الان که شاگرد اول میشی حسابی علیه تو جو سازی می کنند و می زنندت. ولی دلم خنک شد. حسابی روی فلانی را کم کردی. حالا فلانی که بود. یکی از بچه ها بود که پدر و مادرش هر دو از دبیران تراز دبیرستان بودند در شهرستان. خواهر بزرگترش هم خیلی بچه درسخوان بود و بعدها پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود. ولی او خیلی به اندازه خواهر بزرگتر عالی و پرفکت نبود. بگذریم. می دانستیم که همکلاسی دیگرمان دو درس را 19 و 19.5 گرفته. فردا صبح سر صف با کمال تعجب دیدیم که معدل طوبی شده مثلا 19.95 و آن یکی شده 20؟!!! یعنی حال همه کلاس گرفته شده بود. بله شبانه والدین محترم دست به کار شده بودند و رفته بودند درب منزل معلمهای محترم و برای بچه شان نمره گرفته اند. در عوض یکی از معلمها را وادار کرده بودند که به طوبی 19.75 بدهد که معدلش پایین بیاید به خاطر بچه ننر کلاس.

آنروز حالمان گرفته بود. توی کلاس همه همشهریهای آن شاگرد اول قلابی دورش را گرفته بودند و در چشمانشان برق می زد و ما مهاجرها مثل ننه مرده ها کدر و بور شده بودیم. زنگ تفریح من و طوبی و طاهره گویی مسابقه دو ماراتن داشته باشیم بدون اینکه با هم حرف بزنیم از این سر حیاط تا آن سر حیاط قدم می زدیم و فکر می کردیم. فقط فکر می کردیم. فقط فکر می کردیم.

سالها بعد طوبی را در صف اتوبوس دیدم. آنقدر خوشحال شدیم که تا دانشگاه کنار هم در اتوبوس نشستیم و کلی خاطرات تازه کردیم. وقتی به این خاطره رسیدیم دوباره همان تپش قلب و حال گرفته سراغمان آمد. طوبی سال آخر دانشگاه بود و من به خاطر ازدواج و غیره با تاخیر وارد دانشگاه شده بودم و سال اول بودیم. هر دو در یک دانشگاه بودیم. اما آن شاگرد اول قلابی در یک دانشگاه دیگر قبول شده بود. حالا طوبی یکی از متخصصین عالی در کشور است و عضو هیات علمی وابسته یکی از دانشگاههای برتر(100 دانشگاه برتر) دنیا. ولی آن شاگرد اول قلابی با سختی لیسانس گرفت بعد هم در دانشگاه آزاد فوق لیسانس گرفت و الان دبیر در همان شهر است.

امروز که اخبار مربوط به تاثیر معدل و ایجاد مافیای معدل در کشور و ... را می خواندم بی اختیار یاد طوبی افتادم. یاد آن روزهایی که کنار می کشیدیم که یک عزیزکرده جلو برود و کمتر آسیب ببینیم. و با خودم فکر می کردم چرا هر برنامه ای در کشور ریخته می شود فوری یک مافیا هم درست می شود؟! مافیای کنکور، مافیای معدل و مافیای ....

خدایا شکرت بابت روزهای سختی که گذشت. بابت موفقیت طوبی. بابت همه آنچه دادی و من از آن غافلم.

سوراخ بند ساعت!

کارتابل اتوماسیون را که باز کردم چشمانم گرد شد. برایم حکم زده بودند. بدون اینکه به قول معروف بله را گرفته باشند! چند هفته قبل بود که در جمعی از من پرسیدند که با توجه به تخصصتان مسئولیت فلان بخش را به عهده می گیری. گفتم قبلا هم آن بخش دست من بود. ولی اجازه دهید فکر کنم. سرم خیلی شلوغ است و باید ببینم می توانم تیم جدیدی بچینم. در واقع آن بخش مدتی است که کار نمی کند و افرادی که فعالیت داشتند هر کدام به جایی رفته اند و مشغول کار و زندگی خودشان شده اند. مسئول بخش هم بازنشسته شده و رفته. خلاصه بخش در حال خاک خوردن بود. بعد امروز با کمال تعجب دیدم هنوز جواب نداده خودشان حکم زده اند. هم خوب است و هم بد. خوب است به جهت اینکه وقتی برنامه نداده ام و خودشان تصمیم گرفته اند اگر موفق نشوم بخش را بازآفرینی کنم خیلی هم طلبکار نیستند. بد است زیرا بدون اجازه حکم زده اند و در عمل انجام شده قرار گرفته ام.

برخی اوقات اتفاقات عجیبی می افتد که اصلا نمی دانی چطور و چگونه. امروز در همین افکار بودم که احساس کردم نیاز به یک دمنوشی چیزی دارم. رفتم که لیوان دمنوش را بردارم به محض باز کردن در کابینت طبقه بالایی گویی از جا کنده شد و لیوان و فنجان بود که بر سر و روی من می ریخت و می شکست. در کسری از ثانیه کل آشپزخانه، روی کابینت، طبقات پایین کابینت، زیر کابینتها، زیر موکت و فرش تا دور ترین نقاط هال پر از تکه های شکسته و شیشه خورده شده بود. مات و مبهوت نشستم روی صندلی نفسم بالا بیاید. بعد به سر و رویم دست زدم جایی زخم نشده باشد. جرات نداشتم راه برم. با هر بدبختی بود خودم را رساندم اتاق خواب دمپایی پوشیدم. خودم را در آینه نگاه کردم و مطمئن شدم صورتم کبود نشده باشد. بعد سطل زباله بزرگ را آوردم و شروع کردم جمع کردن تکه های بزرگ و بعد کوچک بعد ریزترها، بعد جارو برقی. همسر هم از راه رسید و شروع کرد کمک کردن. هر از چند گاهی هم از لای موهایم خرده شیشه ای می افتاد. از توی لباسم تکه ای می یافتم و شاهکار اینکه وقتی آمدم استراحت کردم و وقتی نشستم پای سیستم دیدم مچ دستم میخارد. اول فکر کردم حساسیت است. بعد دیدم خیر گویی ساعتم یک جور دیگری دستم را اذیت می کند. ساعت را باز کردم و وارسی کردم. با کمال تعجب یک خرده شیشه هم در سوراخ بند ساعت گیر کرده بود و دستم را می خراشید!!! یعنی چطور آدرس سوراخ بند ساعت را پیدا کرده بود خدا عالم است این موضوع باعث شد لباسها را عوض کنم از ترس اینکه شاید در سایر سوراخ سمبه های لباسم هم شیشه خورده گیر کرده باشد. دلم برای پسر کوچیکه یک ذره شده. گفت هفته دیگر که امتحاناتش تمام شود یک هفته می آید. تصمیم داشتم امشب به دختر جام و پسرجان بگویم بیایند پیشمان که با این اوضاع شیشه خورده باران منزل ترسیدم نوه کوچولو بلایی سرش بیاید. به خصوص که الان بسیار کنجکاو است و دائم دلش می خواهد در آشپزخانه کشو ها و کابینتها را به هم بریزد. منصرف شدم.

خدایا شکرت که از این حادثه جان سالم به در بردم. خدایا شکرت به خاطر همه آنچه دادی و از آن غافلیم. خدایا شکرت به خاطر وجود این نوه کوچولوی بامزه که کلی انرژی مثبت به زندگی ما روان کرده است.