طوبی
آن وقتها که مدرسه می رفتم یک همکلاسی درس خوان داشتیم به اسم طوبی که در شهر ما مهاجر بود. سطح علمی خوبی داشت. مدرسه ما یک رسمی داشت برای خودش که ده نفر اول را هر ثلث سر صف معرفی می کردند و این قضیه باعث می شد که کلی بچه ها به رقابت بپردازند. شهری که ما زندگی می کردیم قبیله گرایی و قومیت گرایی بسیار پر رنگ بود. خلاصه ما جزو شهروندانی حساب می شدیم که اصطلاحا به آنها Other گفته می شود. شهروند درجه دویی که هرچه هم تلاش کند و بدود قرار نیست در راس باشد و آنچنان باید بدیل و عالی کار را پیش می بردیم که حرف و حدیثی از آن در نیاید و نتوانند به هیچ عنوان کاری کنند. در هر صورت من هیچ وقت در آن مدرسه شاگرد اول نشدم. به خاطر همین خیلی هم زور نمی زدم که به شاگرد اولی برسم. ولی طوبی آن ثلث همه تلاشش را کرد و معدلش بیست شد. وقتی توی حیاط مدرسه با هم نشسته بودیم گفتم طوبی برای خودت دشمن تراشیدی. الان که شاگرد اول میشی حسابی علیه تو جو سازی می کنند و می زنندت. ولی دلم خنک شد. حسابی روی فلانی را کم کردی. حالا فلانی که بود. یکی از بچه ها بود که پدر و مادرش هر دو از دبیران تراز دبیرستان بودند در شهرستان. خواهر بزرگترش هم خیلی بچه درسخوان بود و بعدها پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود. ولی او خیلی به اندازه خواهر بزرگتر عالی و پرفکت نبود. بگذریم. می دانستیم که همکلاسی دیگرمان دو درس را 19 و 19.5 گرفته. فردا صبح سر صف با کمال تعجب دیدیم که معدل طوبی شده مثلا 19.95 و آن یکی شده 20؟!!! یعنی حال همه کلاس گرفته شده بود. بله شبانه والدین محترم دست به کار شده بودند و رفته بودند درب منزل معلمهای محترم و برای بچه شان نمره گرفته اند. در عوض یکی از معلمها را وادار کرده بودند که به طوبی 19.75 بدهد که معدلش پایین بیاید به خاطر بچه ننر کلاس.
آنروز حالمان گرفته بود. توی کلاس همه همشهریهای آن شاگرد اول قلابی دورش را گرفته بودند و در چشمانشان برق می زد و ما مهاجرها مثل ننه مرده ها کدر و بور شده بودیم. زنگ تفریح من و طوبی و طاهره گویی مسابقه دو ماراتن داشته باشیم بدون اینکه با هم حرف بزنیم از این سر حیاط تا آن سر حیاط قدم می زدیم و فکر می کردیم. فقط فکر می کردیم. فقط فکر می کردیم.
سالها بعد طوبی را در صف اتوبوس دیدم. آنقدر خوشحال شدیم که تا دانشگاه کنار هم در اتوبوس نشستیم و کلی خاطرات تازه کردیم. وقتی به این خاطره رسیدیم دوباره همان تپش قلب و حال گرفته سراغمان آمد. طوبی سال آخر دانشگاه بود و من به خاطر ازدواج و غیره با تاخیر وارد دانشگاه شده بودم و سال اول بودیم. هر دو در یک دانشگاه بودیم. اما آن شاگرد اول قلابی در یک دانشگاه دیگر قبول شده بود. حالا طوبی یکی از متخصصین عالی در کشور است و عضو هیات علمی وابسته یکی از دانشگاههای برتر(100 دانشگاه برتر) دنیا. ولی آن شاگرد اول قلابی با سختی لیسانس گرفت بعد هم در دانشگاه آزاد فوق لیسانس گرفت و الان دبیر در همان شهر است.
امروز که اخبار مربوط به تاثیر معدل و ایجاد مافیای معدل در کشور و ... را می خواندم بی اختیار یاد طوبی افتادم. یاد آن روزهایی که کنار می کشیدیم که یک عزیزکرده جلو برود و کمتر آسیب ببینیم. و با خودم فکر می کردم چرا هر برنامه ای در کشور ریخته می شود فوری یک مافیا هم درست می شود؟! مافیای کنکور، مافیای معدل و مافیای ....
خدایا شکرت بابت روزهای سختی که گذشت. بابت موفقیت طوبی. بابت همه آنچه دادی و من از آن غافلم.