تصوراتی از حج که به هم ریخت
تا همین چند هفته قبل فکر می کردم با عید قربان حجاج کارشان تمام است و دیگر اعمالی ندارند. ولی زهی خیال باطل. عید قربان که اعلام کردند قربانیها انجام شده تقصیر کردیم. یعنی قسمتی از مو و ناخن را چیدیم. در مورد آقایان ولی حلق کردن واجب است. یعنی باید موی سرشان را از ته بتراشند. آن روز از چادر خارج شدم که بروم دستشویی صحنه هم کمیک بود و هم وحشت ناک. یک مشت پیرمرد بودند که ردیف روی سکو نشسته بودند و سرشان را تراشیده بودند و چون ناوارد بودند یا کسی که برایشان می تراشید وارد نبود چندجای سرشان را بریده بود و خون راه افتاده بود. خلاصه خون از سر و صورتشان جاری بود لای ابروهایشان می رفت و روی مژه هایشان را می گرفت. دلم ضعف رفت وقتی حجم موهای پراکنده و آغشته با آب را دیدم تهوع گرفتم و منصرف شدم وکلا برگشتم.
اما بعد از عید قربان دو بار رمی جمرات داریم که بعد از بار دوم چون تمام خدمات حمل و نقل را در منا و اطراف مکه تعطیل می کنند همه پیاده به سوی مکه راه می افتند و کاروانها به نوبت می آیند. حدود ۱۲ کیلومتر است.
ما که جزو معذورین بودیم بعد از نیمه شب شرعی با اتوبوس از راههای فرعی آمدیم هتل. اکثر راهها پلیس ایستاده بود و بسته بود. مسئول حمل و نقل هتلمان پسر زرنگی بود که بلد بود چطور دم راننده باببیند و سبیلش را چرب کند تا هر مسیری که روی نقشه می گوید برود. با این حال یک ساعت طول کشید تا بیاییم ولی ماشینهای دیگر سه تا چهار ساعت تو راه بودند. هرچند یکساعت برای کسانی که عذر دارند سرپا ایستادن ذر اتوبوس خیلی سخت است. به طور مثال پیرزنی که پای پروتز داشت کنار من واقعا اوضاع خوبی نداشت. هشتاد نفر از یک اتوبوس پیاده شدیم. دیگر خودتان تصور کنید چه وضعیتی بود.
اتاقها دو کلید کارت دارد. وقتی می رفتیم عرفات مدیر هتل گفته بود کلید کارت اول را برای اتصال برق بگذارید بماند و کلید کارت دوم را به من بدهید. همه این کار را کردیم. پریشب معذورین سه چهار کاروان با هم رسیدیم هتل و میز رزپشن واویلایی بود. مدیران کاروانها کلید کارتها را تحویل رزروشن نداده بودند! سراغ دفتر اجرایی ایرانی رفتیم تعطیل بود. خوب چهار صبح چرا باید باز باشد! از پسره مسئول رزروشن پرسیدم: ایز پرایرز اوپن؟ گفت : نعم خلاصه اول شماره اتاقها را یاد داشت کردم و بعد همه را فرستادم نماز خانه نماز اول وقت بخوانند. بعد با هر بدبختی ای بود پسره را متوجه کردم که مستر کلیدکارت را بیاورد و اتاقها را باز کند. هی می گفت لا پروتوکل! یعنی جوکی بود اینگلیسی حرف زدن من، فارسی غر زدن مسئول کاروان دیگر و عربی اینگلیسی و فارسی لگدمال کردن پسره مسئول شب رزروشن. خلاصه راضی شد بیاد. اول هم اتاقهای ما را باز کرد و هر کدام را که باز می کرد سطل آشغال می گذاشتم لای در تا بسته نشود. بعد هم رفتم نمازخانه و همه را صدا کردم بروند اتاقشان و تاکید کردم از اتاقتان خارج نشوید.
اما نوبت کاروان ما سه عصر بود که سنگ بزنند و پیاده بیایند. ساعت هشت شده بود که هنوز نیامده بودند. رفتم لابی دیدم شربت تخم شربتی وخاکشیر درست کرده اند و میز گذاشته اند و کاروانها که می آیند استقبال می کنند. گفتم از کاروان ما خبری نیست. گفت معاونتان آمده ولی بقیه نه. هرچه تماس می گرفتم کسی آنتن نداشت. یکساعتی جلوی درب هتل هراسان منتظر بودم که خواهر جواب داد. به شوخی گفت تازه رسیدیم مکه و از زعفرانیه مکه پیاده داریم می آییم شوش! احتمالا یک ساعت دیگر می رسیم. خیالم راحت شد رفتم کمک که شربت درست کنند. بعد هم رفتم اتاق که زائرانمان درب و داغان رسیدند.
حال اگر فکر کردید اعمالمان تمام شده باز هم زهی خیال باطل. هنوز طواف زیارت، نماز طواف زیارت، سعی بین صفا و مروه، طواف نساء و نماز طواف نساء مانده و منتظریم حجاجی که پروازشان یکی دو روز دیگر است اعمالشان را انجام دهند و بروند حمل و نقل عمومی راه بی افتد تا ما بتوانیم برویم برای انجام بقیه اعمال.
درمورد نکاتی که در حج از نظر اجتماعی قابل بررسی است بعدا می نویسم. فعلا خاطرات را می نویسم تا فراموش نشود.
خدایا شکر که همه کاروان سلامت رسیدند و همگی غیر از خستگی مشکلی نداشتند. خدایا قسمت همه علاقمندان کن.