در رویا دیدم
برای بسیاری از همدوره ای های من دوران موشک باران و بمباران تهران از خاطرات پر استرس و هراس آفرین است. آن زمانها که شیشه ها همه چسبهای ضربدری خورده بود. آن وقتها که اطلاع رسانی مثل الان قوی نبود و تلفنهابا شماره گیرهای دایره ای تنها راه ارتباطی بود. آن زمانها که آژیر قرمز می کشیدند و در مساجد آموزش می دادند که چگونه با خرده زغال و پارچه و .. ماسک شیمیایی درست کنیم که اگر شیمایی زدند کمتر آسیب ببینیم. یادم است می گفتند بر خلاف بمباران معمولی که به پناهگاه می روید یا در زیر زمین خانه مخفی می شوید باید به بلندترین مکان ممکن بروید تا کمتر آسیب ببیند. انقدر حساس شده بویدم که با بوی خیار و سبزی پلو با ماهی وسیر و ... وحشت ته دلمان موج می زد که نکند شیمایی زدند. چون برخی از این بمبهای شیمایی همچین بوهایی می گفتند دارد. مسیر و رد موشکها را شبها در خاموشی دنبال می کردیم که کجای تهران سر کدام بدبدختی آوار شود. بعد هم صدای انفجار. لرزش زمین زیر پایت به طوری که اصلا تعادل ایستادن نداشته باشی چه رسد به فکر کردن که پله زیر زمین یا مسیر پناهگاه کدام سمت است.
اینها در پس زمینه ذهن آدم چاق وجود دارد. به طوری که کافی است مثلا سریالی مثل کیمیا را نشان دهد وسط بمباران خرمشهر و ترس از حضور عراقیها و ... تا مدتها رویاهایم را تبدیل به کابوس کند. دیشب در رویا که چه عرض کنم در کابوسم دیدم:
یک خانه بزرگ بود که آدمهای زیادی رفت و آمد داشتند. مثل دفتر یک حزب. آنجا خاله ام کاره ای بود و خانم حکمت صدایش می کردند. برایم جالب بود که چقدر زرنگ است که اسم مستعار انتخاب کرده. شب بود و همه خواب بودند. صدای انفجار از دور می آمد. بیدار شده بودم و در تاریک روشن هوا رفته بودم به سمت میدان شهری که نمی دانم کدام شهر بود. مردم زیادی با وسایل اندکی که در دست داشتند در حال فرار بودند مثل فرار حیوانات پیش از زلزله. با سرعت و وحشت. نا خود آگاه امر به من مشتبه شد که جنگ شده. آمدم و اعضای خانواده ام را بیدار کردم. پسر بزرگه و پسر کوچیکه بنا به هر دلیلی پیشمان بودند و بقیه اعضای خانواده غیر از مردها همه بودند. در خواب می دانستم مردها در ساختمان دیگری هستند و احتمالا اسلحه به دست رفته اند برای جنگ. در خواب دیدم که هرچه می گویم که نزدیکند بجنبید فرار کنیم کسی گوش نمی دهد. خواهر دکتر مشغول تا کردن پتو هاست. آن یکی مشغول کلنجار رفتن با دخترش است که جورابش را بپوشد و موهایش را ببندند. هیچکس وخامت اوضاع را درک نمی کرد. دوباره به میدان برگشتم و دیدم قطار باری آمد که فقط یک لوکوموتیور دارد و روی تمام قسمتهای بارش پر است از آدمهای زخمی و جنازه. دیگر می دانستم که دشمن نزدیک شده. برگشتم. دست پسرها را گرفتم. پسر بزرگه اصرار دارد که برود پدرش را پیدا کند. با تحکم می گویم از کنارم جُم نمی خوری. بابا خودش پیدایمان می کند. باید الان فرار کنیم. کوله پشتی پسر بزرگه را بر می دارم. و کیف خودم را. یک پتوی کوچک هم می دهم دست پسر کوچیکه. توی کوله پشتی را پر از مواد خوراکی می کنم. کاپشن می پوشیم و فرار. در این گیر و دار نگاه می کنم توی کیفم فقط50 هزار تومان پول دارم با خودم فکر می کنم خدا کند مرکز شتاب را نزده باشند بشود از عابربانکهای توی راه پول برداشت دیگر چیزی ندارم. به دستم نگاه می کنم می بینم انگشترهایم دستم است. با خودم می گویم خیلی مجبور شدم می فروشمشان. الان باید رفت. صدای انفجار مهیب لازم بود که از خواب بپرم. قلبم از شدت ضربان درد می کرد. صدایش را می شنیدم. انگار تمام بدنم تبدیل به قلب شده بود و میزد. خیس عرق بودم. اشکم ریخت روی بالش. خدایا کی قرار است جنگ فراموش شود. کی قرار است خلاص شویم.
خدارا شکر که کشورمان آرام است و امن و این مسائل فقط در خواب برایم اتفاق افتاده. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ندادی و گرفتی. خدایا بیش از همیشه به توجه ویژه ات نیاز دارم. خدایا باش. مثل همیشه باش. دانا و توانا و نزدیک.