آیا ایرانی ها تنبلند؟!
صبح ساعت شش که از خانه می زنم بیرون با خودم فکر می کنم چقدر کسری خواب دارم. گاهی حتی به مرده های قبرستان هم حسودیم می شود. برخی روزها که با مترو رفت آمد می کنم کوهی از زنان و مردان را می بینم که همه صبح اول صبح عازم کارند. هر وقت به همسرم، مادرم، خانواده ام و اکثر دوستانم فکر می کنم می بینم آدمهای زحمت کشی هستند که بسیاری حتی در برآورده کردن مایحتاج اولیه زندگیشان هم لنگ می زنند. بعد یاد جوکهایی می افتم که در مورد میزان تعطیلی در ایران ساخته شده. یا به یاد آمارهایی که در مورد بهره وری نیروی کار در ایران می دهند می افتم. یا حتی وقتی در مورد میزان خواندن کتاب در ایران صحبت می شود می بینم اکثرا می گویند ای خانم دلت خوش است کی وقت کتاب خواندن داریم. یا تو راهیم آویزان در بی آرتی و مترو برای رسیدن به خانه و یا خوابیم و یا در حال کار. این حکایت اکثر ایرانیها است. تهران و شهرستان ندارد. مکانیک، بقال، تاسیساتی، بنا، نانوا، خیاط، کشاورز و دامدار و ... همه و همه از خروس خوان صبح کار می کنند تا گاهی ساعت ده یازده شب. بعد می بینیم نزدیک به پیری و فرسودگی رسیده اند نه بیمه و بازنشستگی دارند و پس انداز. اگر در روستا باشند که انشاالله اکثرا خانه از خودشان است و اگر در شهر که متاسفانه بیشترشان مستاجر و در آرزوی مسکن. تمام طول زندگیشان کار کرده اند و دویده اند و آخرش هم به هیچ جا نرسیده اند. تهش می شود اینکه یک روز پسر جوانشان می نشیند و با خودش فکر می کند خوب 5 سال است که مثلا پیک موتروی فلان پیتزا فروشی معروفم و یا چند سال است که شاگرد مکانیکم و یا چند سال است که خیاطی می کنم و یا لیسانس فلان گرفته ام و حالا مجبورم بنایی کنم و ... تازه با این همه کار هیچ چیزی ندارم و برای ازدواج هم اگر پدر و مادرم کمکم نکنند احتمالا تا آخر عمر یا باید مجرد بمانم و یا باید خارج از عرف و دور از چشم خانواده و بی سر و صدا خانمی که شرایطش مهیا باشد را متعه کنم. بعد یک نگاهی به عکسهایی که دوستش که چند سال پیش مهاجرت کرده و پناهنده شده و ... می اندازد و با خودش می گوید طبق گفته فلان کتاب هر کاری دیگران کردند تو هم می توانی. اگر او بعد از چهار سال ماشین لندکروز زیر پایش است و همسر فرنگی مو بور و یک بچه دارد و یک خانه سیصد متری در فلان شهر اروپایی من هم می توانم. تازه تا کی بمانم مثل پدر و مادرم جان بکنم و مثل چند سال گذشته درجا بزنم و آخرش هیچ نشوم. اینگونه می شود که تصمیم می گیرد قانونی و غیر قانونی از کشور مهاجرت کند. اینگونه می شود که جمعیت کشور 80 میلیون است و جمعیت مهاجرمان در دنیا 8 میلیون نفر. به زبان ساده از هر ده نفر یک نفر مهاجرت می کند. آنجا که می رود می داند اگر ساعات طولانی کار می کند حتی سه شیفت و چهار شیفت اگر فعله گی می کند اگر ظرفشویی می کند و اگر برنامه ریزی می کند هم قانون ثابت است و هم برنامه ریزی اش اگر درست باشد جواب می دهد. چهار پنج سال بعد او هم عکسهایش را برای خانواده اش می فرستد با زن و فرزند و خانه و ماشین و پدر و مادری که خدارا شکر می کنند که اگر خودشان هنوز مستاجرند حداقل بچه شان دارد زندگی می کند آنهم با آرامش.
ای جماعت کمی به خودتان و تلاشهایتان احترام بگذارید. این مملکت ساختار معیوبی دارد که امید و انگیزه را از آدمها می گیرد. ایرانیها خیلی هم زحمت می کشند. خیلی هم تلاش می کنند. ایرانیها به قول عزیزی لش نکرده اند و نخوابیده اند. جریان خروس خوان صبح تا بوق سگ ادامه دارد ولی خیلی خیلی وضعیت نابه سامان است که نتیجه نمی گیرند.
خدایا شکرت به خاطر همین امنیت نصفه نیمه. خدایا شکرت به خاطر سقف بالای سر و نان درون سفره. خدایا می خواهمت و می خوانمت پس به داد این مردم برس و البته ما.