امسال كه ماه مبارك و عيد تقريبا همزمان شده حال خوبي است برايم. دو روز اول به سرعت برق و باد با همسر و بچه ها و دخترجانم رفتيم منزل بزرگترها عيد ديدني. همَسر به خاطر بيماري امسال امكان روزه گرفتن ندارد. در عوض من امسال به شكرانه سلامتي كه خداوند به من باز گردانده براي دومين سال است كه روزه مي گيرم. خلاصه با پسر كوچيكه روزهاي مادر پسري خوبي داريم. سحر با هم بلند مي شويم. امسال كه تعطيلات هم بود فرصت خوبي فراهم شد تا تجربه ختم قرآن در شش روز را مجدد تكرار كنم. بعد از سحر بيدار ماندن و قرآن خواندن و به نظاره طلوع نشستن حال عجيبي است. طلوع اتفاق بزرگي است. يك معجزه است. شايد به همين دليل است كه گنجشكها و بلبلها و همه پرنده ها در آن لحظه همه با هم سر و صدا مي كنند و مي خوانند. آنقدر اين لحظه زيباست كه هر روز تاكيد مي كنم هر روز پنجره را باز مي كنم تا هم طلوع را زيباتر ببينم و هم صداي گنجشكها را بهتر بشنوم و هم خنكاي صبح گاهي صورتم را نوازش كند.

ديروز دوست جانم پيام داد و عيد مباركي گفت. نوشتم تهراني؟ جواب داد بله. نوشتم دلم خيلي تنگ شده پايه اي بريم جايي؟ نوشت بيا عصرونه بريم برج ميلاد. نوشتم غروبتر بريم. من هنوز جزو قشر روزه گير هستم طوري بريم كه كمي دور بزنيم و بعد افطار بخوريم ميهمان من. قبول كرد. جلوي راديو ميلاد بود كه بعد از دوسال همديگر را سفت بغل كرديم و احساساتمان رقيق شد و اشك هر دويمان سرازير شد از دلتنگي. دخترش تعجب كرد و گفت مامان در اين حد؟ گفت دقيقا در اين حد. رفيتم قسمت نماي باز و يك دوري زديم و كه صداي ربناي گوشي ام در آمد. رفتم كافه گفتم و يك قهوه با اين مشخصات لطفا. گفتند تا اذان نشده سرو نمي كنيم. گفتم شش دقيقه به اذان است و مي خواهم روزه ام را باز كنم. لطفا فيش بدهيد آماده كنيد. لبخندي زدند و گفتند حالا كه صاحب نماز خودتانيد چشم. گفتم صاحبش كه آن بالايي است من و امثال من چه كاره ايم. نشستم تا اذان شد. رفتم جلوي پيشخوان ليوان قهوه را دادند دستم. دوستم هنوز توي صف طبقه گنبد آسمان بود. دخترش را ترك كرد و آمد پيشم نشست. او گفت و من گفتم. از اين دو سه سال و تغييراتي كه در زندگي هر دويمان ايجاد شده بود. از اتفاقات ريز و درشت. لحظه لحظه اش را مزه مزه مي كردم. شايد ديگر روزي نباشد كه همديگر را ببينيم. شايد عمري نباشد كه اين لحظه ها تكرار شود. دوستي اي به قدمت 26 سال. دوستي اي كه از دانشگاه شروع شد و ماندگار شد. رفيق ناب و بي نظير. خداحفظش كند.

بعد هم رفتيم شام خورديم. كه خوب برخلاف دعوت بنده ايشان حساب كرد و اصرار داشت شيريني ماشين تازه اش را بدهد. روز خوبي بود. حال خوبي بود. شايد به اندازه طلوع هر روزه معجزه زنده كردن دلم را داشت.

خدايا شكرت بابت معجزه طلوع. خدايا شكرت بابت سلامتي بچه ها. خدايا شكرت بابت حال خوش اين روزها. خدايا شكرت بابت ديدار دوباره دوست جان. خدايا شكرت بابت توفيق مجدد ختم قرآن. خدايا شكرت به خاطر سلامتي خودم كه توان روزه داري را به من برگرداندي. خدايا عاشقتم و عاشقانه دوستت دارم. خدايا سال جديد را سال آرامش و قرار دلها قرار بده.