روزی که سیما بابا می خواست

به مناسبت هفته دفاع مقدس، بر گرفته از خاطرات یک فرزند شهید:

آن روز که از مدرسه برگشتم سیما منزل نبود. از مامان سراغش را گرفتم گفت رفته منزل آقای... با مسعوده بازی کنه. سیما سه سالش بود و زمان شهادت پدر ششماهه بود. نهار را خوردیم و توی حیاط داشتیم لی لی بازی می کردیم. زندایی هم نشسته بود روی پله و با ما حرف میزد. دیدم مامان دست سیما را گرفته و آرام آرام باهاش حرف میزنه. دستش پفک می دهد ولی بچه انگار یک چیزیش بود. انگار داشت از چیزی غصه میخورد. مادر دستش را گرفت آورد توی بالکن و سعی کرد کنار خودش بنشاند. یکدفعه بچه آمد لب پله و پفک را پرت کرد توی حیاط و شروع کرد به گریه کردن. مرواریدهای اشکش روی صورتش می غلتید و داد می زد و ضجه می زد و می گفت نمی خوام، من پفک نمی خوام، من بابا می خوام، الهی بابای مسعوده بمیره، چرا اون بابا داره من ندارم، من بابا می خوام، الهی بابای حکیمه بمیره، چرا همه بابا دارند من بابا می خواهم. مامان سرش را گرفته بود توی دستهایش. همه همدیگر را نگاه می کردیم و اشک می ریختیم. نمی توانستیم بچه را آرام کنیم. نمی دانم منزل آقای .... چه اتفاقی افتاده بود که بچه تاب از دست داده بود و اینجوری بی تابی می کرد. تازه متوجه شده بود که بابا ندارد. شاید تازه به مفهوم بابا پی برده باشد.

سیما الان 26 سال دارد. دانشجوی کارشناسی ارشد است و کارمند یکی از سازمانهای مهم دولتی. یک دختر کوچک دارد که بسیار شبیه خودش است. همیشه وقتی حرف از پدر و مفهوم آن می شود می گوید: من درکی از مفهوم پدر ندارم. نمی دانم پدر خوردنی است یا پوشیدنی یا دوست داشتنی ولی امیدوارم که همسرم بتواند پدر خوبی برای دخترش باشد.


میان ماه من تا ماه گردون

شهرهای کشور فرانسه و بخصوص پاریس یکی از گرانترین شهرهای دنیاست  به خاطر همین اکثر ایرانیهایی مثل ماها که برای ماموریت کاری به آنجا می رویم موقع برگشت بهترین و مناسب ترین سوغاتی که می توانند بیاورند شکلات است.  یعی واقعا قیمتهایشان به پول ما ایرانی های جهان سومی سر به فلک می زند. یادم است در خیابان شانزلیزه اگر جنس اورجینال می خواستیم برداریم مثلا یک بوت ساده به پول ایران کمتر از چهار پنج میلیون تومان در نمی آمد. البته سال ۲۰۰۵ که بنده آنجا رفتم یورو در ایران ۱۰۷۰ تومان بود. دیگر الان خودتان حساب کنید چه وضعی است. بگذریم داشتم می گفتم غیر از عطر و شکلات واقعا برای کسی مثل بنده امکان خرید نبود. خودم را کشتم تا برای پسرها توانستم چند تکه لباس از حراج  فصل دی تو دی بخرم . بهترین هدیه هم برای خانواده شکلات بود که قیتمش مناسب بود.
شکلاتهایی که در فروشگاههای بزرگ که بی شباهت به هایپر استار نیستند انوع و اقسام طعمیهای عجیب و غریب را می توانید پیدا کنید. از شکلات با طعم نعنا و گلپر و تنباکو بگیر تا شکلاتهای تزیینی خیلی شیک  و.... یکی از خوشمزه ترین و  زیبا ترین شکلاتهایی که می توانستم بخرم و البته زیاد هم خریدم  شلکات فِقروشه(feqrooshe) بود. شکلات فِقروشه یک گلوله کوچک بود به اندازه یک عدد گوجه سبز که وسط آن شکلات مایع بوده به همراه یک عدد فندق درسته و روی آن شکلات سفت بود که توی بیسکوییت خرد شده و خلال پسته و فندق قلطانده بودند و خلاصه طعم و مزه بسیار دلپذیری  داشت. چند بسته هم از این نوع شکلات خریده بودم.
وقتی برگشتم خیلی پشیمان شدم که چرا بیشتر نخریدم چون اصلا در ایران این نوع شکلات نبود. با اینکه خانواده ما شیرینی خور نیستند و به جایش عاشق ترشی هستیم ولی واقعا دلم لک زده بود برای آن شکلاتهای خاص فرانسوی. حالا چند روز پیش داشتم از جلوی شیرینی فروشی رد می شدم دیدم وای فقروشه داره. رفتم تو و یک بسته خریدم. آوردم منزل انقدر ذوق زده بودم سریع یکی را باز کردم  و با ولع یکی را گذاشتم توی دهنم ولی............. میان ماه من تا ماه گردون/ تفاوت از زمین تا اسمان است. بله شرکت شونیز شکلاتهایی شبیه فقروشه زده که داخلش شلکلات مایع است با یک عدد فندق و یک لایه نان میکادو  که رویش از شکلات پوشیده شده و مقداری هم  فندق رویش پاشیدند، بودند. ولی خداییش اصلا شبیه هم نبودند. شکلات مایع درونش بوی روغن میداد. شکلات رویش هم بهتر نبود. ابتکار نان میکادویی که به جای آن شکلات سفت گذاشته بودند که دیگر شاهکار بود و البته ابتکاری بسیار جالب. شیرینی اش هم خیلی زیاد بود ودل آدم را میزد. ولی خوب چه می شود گفت  این هم مزه خودش را داشت. ولی ای کاش یک شکل دیگر درست می کردند تا ظاهرش هم ابتکاری و متفاوت باشد نه اینکه دقیقا با بسته بندی فقروشه روانه بازار کنند.
 
می توانید به ادامه مطلب بروید
 
 

ادامه نوشته

آرایشگاه عجیب

چند ماهی هست که با ازدواج آرایشگر قبلی ام و بسته شدن سالنش (مجرد بود ازدواج کرد) مجبور شدم یک سالن آرایش دیگر انتخاب کنم. خلاصه این سالن آرایش بزرگ است و ابروکارش هم خیلی کارش خوب است. پنج تا دختر فنچ هم کار می کنند و محیط شاد و شنگولی دارد. یک واحد آپارتمانی در یک برج اداری است که مطب دکتر و متخصص و ... هم درش زیاد است.
خلاصه چند ماهی هست که می روم آنجا. امروز از اداره که می آمدم همسر یک مسیری را آمد دنبالم و من هم از فرصت استفاده کردم وخواهش کردم مرا ببرد آرایشگاه. زنگ هم زدم دیدم سرشان خلوت است. وقتی رفتم در واقع داشتند مگس می پرداندند و همدیگر را آرایش می کردند و .... خلاصه روی صندلی مخصوص نشسته بودم زیر دست آرایشگر محترم که گفت می خواهی داخل ابرویت هاشور بزنم. گفتم نه زیاد خوشم نمی آید. گفت ابروی فلانی را نگاه کن ببین اگر خوشت آمد انجام بدهم. نگاه کردم بد هم نبود. قیمت پرسیدم دیدم خیر فعلا به صلاح نیست انجام دهم و همینجور داشتم فکر می کردم و دو دوتا چهارتا می کردم که این چک لعنتی پاس شد این کار را بکنم که زنگ سالن به صدا در آمد و مسئول مربوطه بعد از کنترل دوربین و اطمینان از اینکه طرف خانم است در را باز کرد.
خانمه آمد داخل یکی مثل من تپلی ولی قد بلند که خداییش خیلی هم خوشگل بود و البته شالش وسط کله اش و موهای بسیار زیبا و .... با یک حالت عجیب و عصبی گفت کی اینجا تاتو می کنه. آرایشگر بنده گفت من چطور مگه. یکدفعه یورش آورد موهای بافته شده دخترک را گرفت کشید و گفت تو ابروی شوهر من را تاتو کردی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اقا من داشت شاخم سبز می شد. اصلا صحنه ای بود برای خودش. مسئول محترم داشت با تته پته می گفت خانم ما چی کار کنیم. خواهر شوهرت خانم فلانی(منشی مطب بغل دست آرایشگاه) آمد خواهش کرد برایش انجام بدهیم. شما در مورد ما چی فکر کردید اینجا محل کسب و کار ماست. اگر هم کاری بخواهیم بکنیم بیرون از اینجا انجام می دهیم. چند شب پیش خواهر شوهرت کلی با التماس ما را راضی کرد که ساعت شش تعطیل کنیم و برای شوهر شما تاتو انجام بدهیم.
آقا من همینجور وا رفته بودم. خانمه همچنان داد و بیداد می کرد و من هم انقدر عصبی شده بودم دست و پایم می لرزید. خلاصه کل سالن را با یک نگاه دیگر و دقیق چک کردم که دوربینی چیزی کار نگذاشته باشند البته باید روز اول این کار را می کردم. کارم کامل نشده بود و دیدم بعید است دخترک به این سادگی از شر این خانم خلاص شود. بلند شدم حساب کردم.
خانمه با یک نگاهی دخترک را بر انداز می کرد و وی گفت دددده ببین آمده نشسته زیر دست یک زن براش تاتو کرده. دختر مگه تو دین و ایمون نداری؟! چطوری دستت را رو صورت یک نامحرم گذاشتی؟!!!
آمدم پایین رنگم مثل گچ سفید شده بود. همسر با تعجب و یک شیطنت خاصی ازم پرسید چی کار کردی انقدر رنگت عوض شده؟! بنده خدا فکر کرده بود این آرایشگرها شعبده ای به خرج داده اند که رنگم کلا سفید شده است. واقعا چه شعبده ای! گفتم اصلا حالم خوب نیست. تندی دستش را گذاشت روی صورتم و گفت وای چرا انقدر یخی؟ فشارت افتاده حالت خرابه؟! بیچاره دست و پایش را گم کرده بود و دنبال شکلات می گشت. و هی تند تند می پرسید دعوا کردی؟ چیزی استفاده کردند که حساسیت داشته باشی؟! آقا انقدر سوال کرد که مجبور شدم جریان را برایش تعریف کنم. بنده خدا کلی خندید و گفت اونها دعوا کردند تو چرا حالت خراب شد؟ گفتم از اینکه این آرایشگاه مطمئن نبود و من چند ماه است اینجا می آیم حالم خراب شد. دوباره دردسر شروع شد. باید بگردم دنبال یک آرایشگاه آشنا و مطمئن که کارش هم خوب باشد.

شب سگی

دیروز عید بود ولی دل من خیلی هم جشن نبود. چند روز بود که ماشین خراب شده بود و به خاطر چکی که سر برج داشتم پول کافی برای درست کردنش نداشتم. از طرفی برای جمعه عروس دعوت کردم و خوب کمی هم پول برای این کار لازم داشتم. خلاصه هی حسابی می کردم و می دیدم کلا کشو جا گوشتی خالیست و چند روزی است که غذاهای غیر گوشتی بسته ام به ناف خانواده. خلاصه ترجیح دادم چند روزی را پیاده گز کنم و به زنجه موره های پسر بزرگه هم بابت تعمیر ماشین گوش ندهم. دیشب یک غذای محلی درست کرده بودم که ما بهش می گوییم خورش لوبیا.  همسر این غذا را دوست دارد ولی پسرها غر می زدند. به روی خودم نیاوردم. بعد از شام که من و همسر روی مبل نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم همسر شروع کرد در مورد چک خودش که آن هم سر برج است صحبت کردن و گویا مبلغی کم داشت. گفتم ببین وضعیت من از تو در این یک مورد بدتر است. ذخیره غذایی فریزر تقریبا ته کشیده و غیر از سبزیجات چیزی نداریم وضعیت حبوبات هم بهتر نیست و در آخر هم همه چیز را گفتم از اینکه ماشین چه وضعیتی دارد و خودم چند روز است حتی بدترین مسیرها را هم دارد چطوری می روم و ... بعد هم گفتم از صبح که بلند شدم از امام رضا خواستم که امروز یک عیدی به من بدهد و بعد با طعنه گفتم لب و لوچه کج کوله پسرها سر شام عیدی امروز من بود. از اون بدتر که گوشیم هم خراب شده از صبح خاموش مانده و باید به برق باشد تا بتوانم باهاش کار کنم. همسر کمی دلداری داد و گفت فعلا برای خرید و اینها واقعا کاری نمی شود کرد ولی ماشین را با مبلغ دویست بده پسره ببره تعمیرگاه فلانی بگو بایستد قطعات لازم را بخرد تا ماشین را درست کند دستمزد هم حساب نکند بیاید خودم بعدا می روم حساب می کنم. بعد هم به تعمیرکار محترم زنگ زد و صحبت کرد. بعد هم دوباره آمد پیشم نشست و گفت دو روز مانده به موعد چک بگو چقدر کم داری برایت جور می کنم فقط بیشتر از فلان قدر نشود.
خوب حرفش منطقی بود به هر حال خودش هم چک داشت و دقیقا دوازده برابر مبلغ چک من. بلند شدم و رفتم موبایلم را زدم به برق و روشنش کردم دیدم چند تا پیام از همراه اول برایم آمد که این شماره ها با شما تماس ناموفق داشته اند. یک شماره خیلی برایم آشنا بود زنگ زدم آقایی بود بهتر است بگویم پیر مردی بود که چند سال قبل در یک پروژه شخصی با هم همکار پروژه بودیم و کار می کردیم. بعد از احوالپرسی و ... گفت که مسئول یک جایی شده و دستش باز است و خلاصه چون پروپزالهایی که تا کنون برای کارهای مختلف آمده بسیار آبکی است و جاندار نیست و من هم تازه آمدم دلم می خواهد کارهایمان جدی و قوی باشد، پیشنهاد می کنم از این کارهای ما یکی را شما بردارید.
انقدر خوشحال شده بودم که نگو و نپرس. کلی تشکر کردم و گوشی را قطع کردم. برای همسر جریان را گفتم و همسر گفت جریان آن بنده خدایی شده که هر روز می رفت دم حرم آقا زجه می زد و التماس می کرد آقا من اون ماشینه که جایزه فلان بانکه برنده بشم. آخرش آقا آمد به خواب یکی از اقوامش و گفت برو به فلانی بگو اول برو بانک حساب باز کن بعد بیا التماس کن که جایزش را ببری. حالا تو شدی از صبح گوشیت را خاموش کردی و شب با غر می گویی با امام رضا قهرم امروز بهم عیدی نداد!
بعد دیدم پسر بزرگه حاضر شده دارد می رود بیرون و آمد گفت دارم با فلانی(پسر یکی از اقوام نزدیک) میروم تئاتر فلانجا و رفت. ما هم طبق روال خوابیدیم ساعت دو شد توی خواب و بیدار یادم آمد پسر بزرگه رفته بود ببینم برگشته یا خیر. از جایم بلند شدم و رفتم اتاقش دیدم نیامده. زنگ زدم دیدم می گوید داریم می آییم فلان جا هستیم. هیچی اخلاق سگی بنده که معرف حضور هست. خوابم نبرد و هی توی رخت خواب غلت زدم و از این پهلو به آن پهلو شدم دیدم خیر فایده ندارد بلند شدم و با خودم گفتم خوب حالا که خوابم نمی برد بهتر است بنشیمنم در مورد کار جدید کمی سرچ کنم ببینم چه خبر است. پسر بزرگه هم ده دقیقه بعدش آمد.
گفتم چرا انقدر دیر کردید گفت گویا مانده بودند کمک دوستانشان که اجرا می کنند و یکی دو نفری را رسانده بودند و بعد آمده بودند سمت منزل. بعد هم پسر بزرگه رفت خوابید ولی بنده تا خود صبح خوابم نبرد. نماز صبح را خواندم و سعی کردم کمی بخوابم ولی نشد و دست آخر از جایم بلند شدم و خسته در حالی که چشمهایم مات بود و گوشهایم درست نمی شنید راه افتادم به سمت محل کار.
انقدر زود رسیدم که ترجیح دادم اول صبح یک پست برای دوستان بزنم و بعد کارهایم را برای جلسه ساعت نه و نیم آماده کنم.
پ ن 1- طرز تهیه خورش لوبیا:(لوبیا چیتی سبز با پوست را بخار پز می کنم بعد پیاز داغ درست می کنیم و نمک و فلفل و دارچین و بعد هم جعفری تازه یا فریزی رویش می پاشیم و در ماهیتابه همه را با هم قاطی می کنیم و کمی تفت که خورد نصف استکان آب ریخته و دو سه تا تخم مرغ دو طرف ظرف می شکنیم و مثل اشکنه می گذاریم تخم مرغها سفت شود و خودش را بگیرد و آبش تمام شود به روغن بی افتد بعد با سبزی پلو سرو می کنیم).
پ ن 2- متاسفانه یک کیلو به وزن بنده اضافه شده است. هرچی هم چک می کنم چیز اضافه تری نخورده ام. از آن مهمتر اینکه این هفته پیاده روی ام هم بیشتر شده است. احتمالا وضعیت هرمونیم بهم ریخته باشد. اگر افزایش وزن بی جهت ادامه پیدا کرد حتما باید یک سری به متخصص غدد درون ریز بزنم و آزمایشاتی را تجدید کنم.

تلپ از نوع اساسی

ساعت شش عصر است. امروز همسر زود آمد خانه و در نتیجه بعد از خوردن چیزی کمی دراز کشید و خوابش برد. بنده هم همینطور. ساعت شش عصر از جایم بلند می شوم و تلو تلو خوران به سمت آشپزخانه می روم. با خودم فکر می کنم که ای کاش همین یک ساعت هم نخوابیده بودم شب خوابم نمی برد و تا صبح باید با بالش بجنگم. همینطور که کتری را آب می رزیم و می گذارم روی گاز یک نگاهی به موبایلم که چند روزی است قاطی کرده می اندازم. موبایلم زنگ می خورد خواهر جان است جواب می دهم.
الو سلام خانه اید.
سلام عزیزم بله خانه ایم.
کتری را بگذار ما داریم می آییم.

همینجور که سیبهای مرحمتی باغ مادرجانمان را می ریزیم توی سینک به پسر کوچیکه می گویم برو بابات را بیدار کن خاله اینها دارند می آیند.

پسر بزرگه غر می زند هی گفتم حالا که بابا زود آمده زنگ بزن خودمان را خانه یکی تلپ بزنیم گوش ندادی حالا خودمان تلپ خوردیم اساسی.

خوب چه بگویم. نتیجه اینکه تا آخر تکرار کلاه پهلوی را دیدیم و همسر از همان اول گفت همه مهمان بنده بعد مارا برد پیتزا سارا. توی دو تا میز نشستیم آقایان یک میز و خانمها یک میز دیگر. من و خواهر جان هی جوکهای خاکبرسری خواندیم و خندیدیم. بعدش هم رفتیم  پارک و پیاده روی و ... به همین سادگی عصر یک روز شد خاطره.

پ ن- دفعه قبل که گوشیم را داده بودم شیشه شکسته اش را عوض کنندفکر می کنم باطریش را هم طرف عوض کرده و خلاصه کلاه گشادی سرمان رفته. امروز دیگر گوشیم روانی ام کرده بود به محض اینکه از برق می کشمش تا سیستم عاملش بالا بیاید جان آدم تمام می شود و بعد هم طی سی ثانیه خاموش می شود. یکدفعه وسط حرف زدن هم وقتی به برق است خاموش می شود. این یعنی گفتگو با اعمال شاقه. شیشه رویش که 270 خرج روی دستمان گذاشت نمی دانم باطریش چقدر خرج روی دستم بگذارد توی این گیر و گرفتاری و هزینه های شروع مهر ماه.

رژیم و کم خونی

خیلیها مثل من وقتی رژیم می گیرند دچار مشکلاتی می شوند. برخی هم از قبل مشکلات زیادی دارند. یکی از شایع ترین مشکلات در بین زنان ایرانی و بخصوص زنهای چاق ایرانی کم خونی است. کم خونی ممکن است ناشی از خیلی چیزها باشد. مثلا ممکن است مادرزاد فرد کم خونی داشته باشد و یا به خاطر داشتن رحم پلی کیسیتک و یا داشتن فیبروم و عوارض ناشی از آن دچار کم خونی بشوند. مصرف دخانیات مثل سیگار و قلیون و مواد مخدر و ... هم باعث کم خونی می شود. اما کم خونی چه ربطی به چاقی دارد. یک باور غلط وجود دارد که آدمها لاغر کم خون و ضعیفند و برای اکثر افراد باور کردنی نیست که اکثر آدمهای چاق کم خون هستند و مشکل کم خونی دارند و از آن مهمتر خود کمخونی باعث چاقی می شود. تعجب نکنید کم خونی باعث چاقی می شود.
کسی که کم خون است متابولیسم بدنش کامل انجام نمی شود. چنین آدمی با مشکل عدم سوخت و ساز کامل مواد غذایی در بدن مواجه شده و کم کم مواد غذایی جذب شده در بدن به جای اینکه به صورت انرژی بسوزد به صورت چربی ذخیره می شود. از آن مهم تر آدم کم خون زود خسته می شود به خاطر همین نمی تواند فعالیتهای زیادی مثل آدمهای عادی انجام دهد و زود به نفس نفس افتاده و خسته و داغان ترجیح می دهد کناری بنشیند و این خود یکی از دلایل دیگری است که آدمهای کم خون چاق بشوند. کم خونی باعث افسردگی شده و فرد را به حاشیه رانده و این خود یعنی افتادن در دور باطل. به خاطر همین وقتی کسی می گوید می خواهم رژیم بگیرم اولین توصیه من به او این است که اول به یک متخصص مراجعه کن تا میزان هرمونهای بدنت کنترل شود شاید مشکل از جای دیگر باشد. بعد هم حتما یک آزمایش بده تا مطمئن شوی کم خونی نداری. چه بسا درمان کم خونی خودش باعث شود که از این که هستی چاق تر نشوی. خانمها کم خونی را جدی بگیرید. اگر دچار مشکلات خونریزی مزمن هستید حتما به فکر درمان باشید. زیرا این مشکل باعث می شود که برداشت بدن شما از مغز استخوان برای خونسازی بیشتر از حد معمول باشد و کم کم دچار پوکی استخوان نیز بشوید.
پس آدمهای  چاق اولین کاری که باید بکنید این است که کنترل کنید دچار کم خونی نباشید. اگر دچار کم خونی هستید حتما با یک پزشک مشورت کنید و از داروهای خونساز استفاده کرده و مشکل را برطرف کنید. بعد به فکر کم کردن وزن باشید. اگر اراده لازم برای رژیم گرفتن ندارید بهتر است این کار را نکنید زیرا رژیم گرفتن های ناقص و برگشتن وزن مجدد و .... آسیبهای جدی به بدن و پوست شما می زند که از عوارض چاقی صد برابر بدتر است. بهترین راه برای شما این است که سعی کنید وزن خود را ثابت نگه دارید و بیشتر چاق نشوید.

44 نفر

این روزها خبر کشته شدن 44 نفر در جاده تهران قم یکی از خبرهای داغ است. برای خیلیها جاده یعنی داغ، یعنی ترس، یعنی یک خانواده نگران یعنی... امروز داشتم به این مسئله فکر می کردم که آیا در ایران خانواده ای هست که یکی از اقوام و یا نزدیکانش را در جاده از دست نداده باشد. آیا کسی هست که حداقل یکبار تجربه تصادف نداشته باشد. بعید می دانم. انقدر این قضیه زیاد است که امکان ندارد حتی یک نفر از ما حداقل یکبار شاهد تصادف نبوده باشیم. من کاملا حال و روز خانواده هایی که منتظر عزیزانشان را بودند را درک می کنم. می دانم که شاید تا آخر عمرشان دیگر روی آرامش را نبینند. خدا به دل داغدیده خانواده های این عزیزان رحم کند. تقریبا 9 سال پیش سال 2004 بود که یک مسافرت کاری به یونان داشتم. آن سه هفته ای که آنجا بودم علاوه بر آتن شهرهای دیگری را نیز رفتیم و بازدید کردیم. توی مسیر که می رفتیم سر برخی پیچها یک چیزهایی می دیدم روی یک پایه فلزی کوتاه استوار بود. یک چیزی هم قد و قواره صندوق صدقات سرش هم یک چیزی مثل یک کلبه کوچک داشت که دور و برش شیشه ای بود و معمولا داخلش شمع و گلهای خشک و گلهای پلاستیکی و اسباب بازی و از اینجور چیزها بود. کمی که پرس و جو کردم به من گفتند اینها یک نوعی بنای یادبود است برای کسانی که در تصادفات جاده ای در این محلها کشته شدند. برایم جالب بود که در برخی پیچهای خطرناک تعداد این یادبودها خیلی زیاد بود. البته در برخی موارد هم اصلاحاتی در جاده مشاهده می شد. حتی یکجا هم دیدم که قسمتی خیلی دور تر چنین چیزهایی هست که با کمی دقت مشخص می شد قبلا جاده از آنجا عبور می کرده و جاده را اصلاح کرده اند و ....
حالا داشتم فکر می کردم اگر در ایران چنین رسمی بود آیا در جاده های ایران پیچی می بود که سرش کمتر از ده تا از این یادبودها قرار گیرد. احتمالا جاده تهران قم که تبدیل به نمایی از یک قبرستان می شد.

نتیجه دوستی با رستم

استادی داشتیم خدا رحمتش کند همیشه وقتی می دید بچه ها دنبال یکی از بزرگان راه می افتند یا سعی می کنند خودشان را به یک سیاستمداری یا پروفسوری کسی .... نزدیک کند می گفت «از دوستی با رستم کشیدن گرزش نصیب ما شد». حالا حکایت بنده است.
یادتان هست که گفتم یکی از دوستان که کاری مشترک داریم در کابینه پیشنهادی قرار داشت و هرچه تلاش می کردیم قبل از رای اعتماد مجلس تکلیف کار را مشخص کند و ... همان دوست وزیر شد و صد البته دقیقا از همان زمانها نتوانستیم با او تماس مستقیم برقرار کنیم و رفت قاطی ازما بهتران و .... نتیجه اینکه زنگ زدیم دفتر خصوصیشان و با منشی محترم وارد مذاکره شدیم و آخرش با یکسری سوال پیچ کردن از زیر زبانش کشیدیم بیرون که فلان ساعت فلانجا تشریف دارند و  توانستیم یک روز سر بزنگاه گیرش بی اندازیم و ببینیمش آنهم چه دیدنی. همان بهتر که نمی دیدیم چرا که دقیقا از دوستی با رستم کشیدن گرزش نصیب ما شد و کار به طور کامل افتاد گردن شکسته بنده.
جناب وزیر با کلی پوزش و تشکر و قدر دانی و هندوانه زیر بغل قرار دادن فرمودند که کار خوب انجام شده و بنده به شما اعتماد کامل دارم و ... کم است فلان کار و فلان کار را هم که بنده مدیر پروژه هستم شما به عهده بگیرید.
در آن لحظه فقط قیافه بنده دیدنی بود و البته نیش باز جناب وزیر!

مشکلات مشترک

چند روز قبل جمعه مهمان داشتیم. از شهرستان آمده بودند. تقریبا اولین بار بود که منزل ما آمده بودند. یعنی قبلا برای عروسی یکی از اقوام آمده بودند که عصر همان روز مردها آمدند منزل ما استراحت کردند و رفتند. خلاصه آمدند و ما هم 24 ساعتی مشغول پذیرایی از این دوستان بودیم. یک خانواده چهار نفری مثل ما. با کمال تعجب دیدم صبح پدر خانواده دارد روی مارک شلوارها را چک می کند. بعد همسر خندید و گفت آقا فلانی به درد من دچار شدید.
تازه فهمیدم منظورش چیست. این روزها سلیقه آقایان پیر و جوان ندارد. شاید در بین خانواده های ما زیاد فرق نمی کند. همگی شلوار کتان می پوشند. در رنگهای طیف یشمی و کرم و قهوه ای و نخودی. حالا فکر کنید صبح بشود و قرار باشد از بین ده تا شلوار شبیه و تقریبا همسایز از روی چوب لباسی شلوغ هم شلوار خودت را پیدا کنی. خوب این یعنی یک امر مشکل و محال. پسرها بزرگ شده اند و اندازه یا شاید بزرگتر از پدرشان از نظر سایز هستند. شلوار خریدن هم که جینی از بازار اتفاق می افتد. پس بهترین راه این است که علامتی برای شلوارها گذاشته و شود. همسر که مثل این آقا روی مارک داخل کمر شلوار علامت می گذارد یعنی چیزی می دوزد. این مهمان ما هم با خودکار علامت زده بود. تازه کجای کارید که پارسال یک سری شلوار های پسر بزرگه برایش کوچیک شده بود اندازه باباش شده بود. این مشکل را در باره جوراب و لباس زیر هم داریم. با این تفاوت که پسرهای من جوراب سفید نمی پوشند ولی پدرشان هنوز به سبک جوانهای قدیم جوراب سفید را ترجیح می دهد. البته بین دوتا پسرها همیشه سر جورابهای شسته شده دعواست که کدام مال من است و کدام مال تو. خلاصه اوقاتی مثل دیشب که لباسها را از روی بند جمع می کنم تا در کشوها بچینم با یک مصیبت عظیمی مواجه هستم آنهم شناسایی لباسهای هر یک و جابه جا نگذاشتن و این می شود که یکی از ضرب المثلهای پسر بزرگه این است که «ماشین لباسشویی جاییست برای گم شدن لباسهای من» زیرا هر وفت چیزی در آن می گذارم برای شستن دیگر پیدایش نمی کنم.

پ ن - این متن را در مورد علت چاقی زنهای قاجار بخوانید جالب است:

http://khabarfarsi.com/ext/6481227


کلم پلو

صبح زود از خانه زدم بیرون. انقدر زود که بتوانم بدون ماشین قبل از همه برسم و کارم را انجام دهم. پله ها را تند تند بالا رفتم و در حالی که هنوز نفسم بالا نیامده بود با کلمات بریده بریده درخواستم را گذاشتم روی میزش و برگه را برداشتم و زدم بیرون. انقدر سریع که ساعت هشت و بیست دقیقه محل کارم بودم.  من و همسر امروز با هم زدیم بیرون. هر کدام در جهت مخالف هم راه افتادیم. وقتی سر خیابان منتظر تاکسی بودم تقریبا از هر 5 ماشین سه تایشان چراغ می زدند و علامت می دادند. یک نگاهی به سر و وضع خودم کردم. یک زن معمولی با مانتو شلوار گشاد و بلند و مقنعه که غیر از گردی صورت چیزی پیدا نیست و صد البته بدون آرایش که نهایت یک کرم ضد آفتاب زده ام. خدایا اینها چه مرگشان است. دوباره لباسهایم را کنترل کردم. نه خبری نبود. دور و برم را نگاه کردم شاید زن دیگری هست که اینجوری می کنند ولی نبود. به سرشان زده است امروز. روزهای قبل اینطوری نبودند با این تفاوت که انقدر زود بیرون نمی آمدم. یک احساس ناامنی خاصی داشتم تا بالاخره تاکسی آمد که در آن دو تا خانم دیگر هم نشسته بودند تا بتوانم سوار شوم.
بقیه راه مشکلی نبود. محل کار امروز آرام بود. پنجره اتاقم رو به حیاط اداره باز می شود. پنجره را باز کردم تا هوای اتاق عوض شود بوی خوش خاک خیس خورده حالم را عوض کرد. چای و بیسکوییت گزینه خوبی بود برای شروع کار روزانه. گزارش آماده شد و ساعت ده جلسه و بعد از آنهم یک جلسه دیگر. خلاصه ساعت سه خسته به اتاقم برگشتم. چشمهای منشی مرا تعقیب می کرد. با مهربانی یک لقمه برایم آورد و گفت نوعی کوفته محلی است چون می دانسته نمی رسم چیزی بخورم کنار گذاشته است. دختر مهربانی است و لقمه اش کلی انرژی به جانم سرازیر کرد. توی راه صندلی جلوی تاکسی در حالی که سرم به شیشه بود به شام امشب فکر کردم. چی بپزم. یادم آمد چند وقت است که خرید نرفته ایم . مرغ و گوشت ته کشیده و احتمالا یک بسته گوشت چرخ کرده باشد. محال بود با آن همه خستگی برسم خرید هم بروم. با خودم فکر کردم لوبیا پلو خوب است. به خصوص که لوبیاهای قیطونی که توی مسیر قهر در جاده خریده بودم تازه بسته بندی کرده بودم و توی فریزر بود.
وقتی به منزل رسیدم اول کمی پاهایم را روی مبل گذاشتم و زیر سرم کوسن تا کمی از ورم پاهایم کم شود. بعد هم بلند شدم رفتم سر وقت یخچال تا شام بپزم. چشمم خورد به کلمهایی که از هفته قبل مانده بود توی یخچال. تصمیمم عوض شد و کلم پلوی پر دارچینی درست کردم  تا هم کلمها خراب نشود و هم یک شامل متفاوت سر سفره برود.
همسر وقتی رسید می گفت از همان پله اول ساختمان فهمیدم که این عطر غذای شماست. کلم پلوی پر دارچین. چشمهایش برق می زد و من خوشحال بودم که یک روز کاری و خستگیم با این احساس رضایت تمام می شود.

آدم چاق و قهر تاریخی

قبل نوشت: پوزش این پست کمی طولانی تر از پستهای دیگر است ولی آقایان بخوانند و درک کنند خانمها بخوانید ولی لطفا یاد نگیرید.
یکی از چیزهایی که در تمام عمرم از آن متنفر بودم دلواپسی و بی خبری از کسانی است که دوستشان دارم و منتظرشان هستم. این مسئله رابه همسر بارها و بارها گفته ام و چیزی نیست که فراموش کند. حالا تصور بفرمایید که همسر بنده با دانستن این موضوع و اینکه اگر بنده دلواپس کسی باشم تمام شب خواب و بیدار می مانم و افکار ضد ونقیض به ذهنم هجوم می آورد. این موضوع در خواب بیشترین آسیب را به من می زند. اکثر مواقع که اطلاع دارم همسر دیر می آید بیدار می نشینم تا بیاید حتی اگر این موضوع تا صبح ادامه پیدا کند. تازه اینها برای زمانی است که می دانم همسر کجاست و می دانم که قرار است دیر بیاید ولی خدا به داد روزی برسد که خبر نداشته باشم.
چند روز قبل همسر طبق معمول برای کارش رفت شهرستان. صبح ساعت پنج از خواب بیدار شد و راه افتاد. کارشان کش آمد و وقتی برایش پیام فرستادم ما داریم می رویم منزل .... هیات برای عزاداری امام جعفر صادق اگر می شود تو هم بیا، گفت نه خسته ام می روم منزل بخوابم. نمی توانم بیایم. شب ساعت یک برگشتیم منزل آقا تشریف نیاورده بودند. زنگ زدم گفتم کجایی؟ نمی دانستم از کسی عصبانی است نمی دانستم چه بر او گذشته گفت تو جاده ام دارم میایم چقدر زنگ می زنی! بعد هم گوشی قطع شد. فکر کردم خوب یادش رفته خدا حافظی کند. حتما امروز خیلی درگیر بوده که اینجوری حرف زده بی خیالی طی کردم و بعد یادم آمد که نپرسیدم شام خورده یا نه اگر نخورده برایش آماده کنم. دوباره زنگ زدم جواب نداد. سه باره. چهار باره ده باره و پنجاه باره و صدباره و سی صد باره. ازساعت یک تا چهار صبح اوج دلواپسی و استرس. از شدت عصبانیت و استرس اشکهایم مجال نمی داد. رنگ صورتم مثل لبو قرمز شده بود رگهای پیشانی و سرم متورم شده بود. بلند شدم و پسر بزرگه را از خواب بیدار کردم و گفتم مدارک ماشین را بده می خواهم بروم دنبال پدرت. نیامده خبر هم نداده دلم شور می زند دیگر نمی توانم صبر کنم. پسر که وضعیت من را دید بلند شد و گفت نصفه شبی تنهایی کجا خودم هم می آیم. راه افتادیم. مسیر را تا سایت محل کارش رفتیم و برگشتیم. هر ماشینی شبیه ماشین همسر را نگاه کردیم هر پیچ خطرناکی را کنترل کردیم و ته دره ها را دید زدیم. از پلیس راه پرس و جو کردیم و آمار تصادفات آن شب را در آوردیم. میزان استرس در بالاترین حد خود اشکهایی که بی وقفه روی صورت جاری است و موبایلی که دائم در حال شماره گیری تلفن همسر است و کسی جواب نمی دهد.
خسته و داغان رسیدیم جلوی خانه. از ماشین همسر خبری نبود. پسر هم چندیدن بار شماره اش را گرفته بود و دوباره شروع کرد شماره گرفتن. ساعت هفت صبح بود و من انقدر حالم خراب بود که حتی نای ایستادن هم نداشتم. شب وحشت ناکی بود و دائم صحنه دفن و جنازه پدرم جلوی چشمم می آمد. خلاصه ساعت هفت و نیم صبح همسر به یکی از هزاران بار تلفن من و پسر بزرگه جواب داد و به پسر بزرگه گفت خیلی خوابم گرفته بود نمی توانستم رانندگی کنم گوشی را سایلنت کردم زدم تو فرعی فلان جا خوابیدم چطور مگه. الان راه می افتم و 45 دقیقه دیگر خانه ام. نگران نباشید!!!!!!!!!!!!!!!!آه از نهاد من بلند شد شاید تنها جایی بود که نگشته بودیم. از آن بدتر انگار درونم یک چیزی فرو ریخت. اینکه همسرم به دلواپسی من اهمیت نداده بود و مرا بی خبر گذاشته بود برایم قابل تحمل نبود. انقدر احساس بدبختی و حماقت می کردم که اصلا این سهل انگاری همسر برای چندمین بار برایم بخشیدنی نبود. او قبلا هم با این حال و روز من مواجه شده بود و می دانست من آدم بی خیالی نیستم و نمی توانم آرام بگیرم. همسر هم از صدای گرفته پسر بزرگه و سوالاتی که من می پرسیدم با آن صدای گرفته و او تکرار می کرد و از گوشی می شنید تقریبا متوجه اوضاع و احوال بنده شده بود. صد البته پشت تلفن نه حرفی شد نه هیچی که بخواهد ناراحت شود و نیاید منزل. خیلی ریلکس.
بعد از 22 سال یک تصمیم گرفتم. منی که در تمام طول این سالها قهر نکرده بودم و حتی در بدترین شرایط مشکلات، قهر به معنی حرف نزدن را هم تجربه نکرده بودم تصمیم گرفتم قهر کنم. تصمیم گرفتم یک درس تاریخی به همسر بدهم. یکبار برای همیشه او را متوجه کنم که حتی در بدترین شرایط هم نباید طولانی مدت مرا بی خبر بگذارد. با پسر بزرگه برگشتیم خانه و چمدانهایمان را بستیم و به اتفاق بچه ها رفتیم قهر.
حدس می زنید قهر کردیم و کجا رفتیم. خوب چرا می خندید فکر کردید که من بچه هایم را تنها می گذارم. اگر قرار است هرجا باشم بچه هایم هم با من هستند. تنها نمی روم. وسایل جمع شد روز تعطیل بود. پشت ماشین قرار گرفت و راه افتادم. خوب آدمی مثل من بعد از این همه سال وقتی قهر می کند منزل خواهر و مادر و برادر و فامیل نمی رود. دوستان هم که در حوزه همکاری هستند و در این جور مواقع نمی شود رویشان حساب باز کرد که به قولی بعدا صابون می شود که روزی به سر خودم باید بمالم. قهر کردن آدمی مثل من باید طوری می بود که برای همسر قابل پیش بینی نباشد.
با بچه ها وسایل پیکنیک و چادر و زیر انداز و حصیر و پتو و بالش و .... برداشتیم زدیم به جاده و رفتیم محمود آباد، فریدون کنار لب دریا و در یک ساحل خلوت غیر عمومی نزدیک پلاژهای اداره مان که قبلا شناسایی کرده بودم و می دانستم خلوت است چادر زدیم. گوشی ها را هم از تهران سایلنت کردیم و گذاشتیم توی داشبورد ماشین. با بچه ها حسابی توپ بازی کردیم. پسر بزرگه رفت نهار خرید و آورد خوردیم و با صدای دریا بعد از ظهر دو سه ساعتی خوابیدیم. بعد هم فلاکس را برد و آب جوش گرفت آورد و چایی خوردیم. گوشی خودش را آورد و گفت ببین بابا چقدر زنگ زده. گفتم قول دادید که جواب ندهید. گوشی من را هم آورد دو سه باری  زنگ زده بود. اس داده بود که کجایید همه نگرانتان هستند. خلاصه تا شب همسر بی خبر مانده بود. اما شب برای یک مرد که از زن و فرزندش خبر ندارد بسیار متفاوت است. تا ساعت دوازده بیدار نشستیم و تمام جکهای موبایلهایمان را خواندیم خندیدیم. اما اس ام اس همسر بیشتر نشان می داد که نگرانیش چقدر است. گویا دست به کار شده بود و زنگ زده بود یکی از دوستانش شماره ماشین را داده بود تا آمار تصادفات جاده ای را در بیاورد و تازه شروع کرده بود به اس ام اس های قربان صدقه رفتن که جواب دهید من نگرانم. (ضمیر از ما تبدیل شده بود به من) خلاصه تصمیم گرفتیم برویم خانه ای جایی بگیریم و شب بیرون نخوابیم. وسایل را جمع کردیم و رفتیم پی همین کار و خلاصه یک خانه گرفتیم و شب خوابیدیم. شام هم نیمرو زدیم تو رگ. تا بخوابیم ساعت شد دو و نیم. صبح هم تا از جایمان بلند شویم شد ساعت 11. نهار و صبحانه را یکی کردیم و دیدم همسر دست به دامن یکی دو تا از دوستانش شده از جمله شوهر خواهر شوهر و هر یک زنگ زده اند و پیام گذاشته اند و به این شکل دلواپسی همسر زیاد شده بود. پیشنهاد بچه ها رفتن به جایی دیگر بود در نتیجه تصمیم گرفتیم مسیر برگشت را از یک سمت دیگر بیایم و جاهای دیگر هم دوری بزنیم. عصر روز دوم راه افتادیم به سمت تهران. البته از یک مسیر دیگر. تا برسیم ساعت شد 12. نشستم اس ام اس های همسر را خواندم. آخرین چیزی که نوشته بود خبر فوت یک بنده خدایی بود که حدس زدیم رفته و شام غریبان می ماند و احتمالا تو راه است. همسر برگشت. با توپ پر برگشت و قبل از اینکه من بخواهم چیزی بگویم بچه ها دست پیش گرفتند و حال و روز من را برایش تعریف کردند. بعد همسر آمد تا از دلم در بیاورد. معذرت خواهی همسر همراه با قولی که به من داد بابت تکرار نشدن موضوع  شاید بهترین نتیجه ای بود که حاصل شد. حالا صبح همسر با شوخی و خنده داشت می گفت همه دنیا قهر می کنند و می روند منزل مادرشان خانم ما قهر نمی کند کنف یکون می کند تاریخی. من که کم آوردم. من هم گفتم امیدوارم که تا آخر عمرت یادت بماند.

پیام اخلاقی

یک بنده خدایی برایمان رب انار و لواشک از شمال سوغاتی آورده است. من هم یک شیشه کوچیک ریختم و گذاشتم توی کیفم و همینجور صبح که توی ترافیک همت بودم وسوسه شدم که کمی از این رب انار بخورم. حالا تصور بفرمایید آدم صبحانه نخورده با آن وضعیت معده داغان بدون قاشق سر صبح توی ترافیک اتوبان بخواهد رب انار بخورد؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! چه شود خداییش.
همینجور که کلاچ ترمز می کردم و به جلو نیم نگاهی داشتم توی داشبورد را گشتم نبود. مگر این نفس ببخشید شکم دست از سرم بر داشت. دیدم نه خیر بد جوری هوس کردم که ناخنک بزنم در نتیجه شیشه آبی که معمولا زیر دسته در روی آن جای خاص رودری که اسمش را نمی دانم چیست، می گذارم را باز کردم و شیشه را کشیدم پایین و در همان حین حرکت دستم را شستم و انگشت مبارک را زدم توی شیشه رب انار. دیگر تصورش با خودتان که خوب رانندگی کنی، دست بشوری، رب انار بخوری کمترین خسارتش این است که دور لبت کثیف شود و متوجه نشوی. بسوزد پدر تجربه که موقع پیاده شدن اول توی آینه ماشین خودم را دید زدم و دیدم بله نه تنها کنار لب که زیر چانه ام روی مقنعه ام هم ریخته. خلاصه توی پارکینک اداره از همان شیشه آب جلوی مقنعه را هم تمیز کردم و کمی صبر کردم تا وضعیت نرمال شود و بعد رفتم اتاقم.
شیشه را گذاشتم توی کشو و زنگ زدم آبدارچی چای بیاورد با یک قاشق چایخوری. مدیونید اگر فکر کنید من قاشق را برای خوردن رب انار می خواستم. خوب صبحانه نخورده بودم می خواستم چایی شیرین درست کنم و بعدش هم قاشق را پس ندادم. با خباثت تمام گذاشتم توی کشو بماند. حالا هر وقت کارم باهاش تمام شد بر می گردانم به آبدار خانه.
یک کار دیگر هم موقع رانندگی کردم. پیامهای اخلاقی که شهرداری روی بیلبوردها کنار اتوبان زده را می خواندم. یکی دو تایش جالب بود. یکی اینکه اگر دیدید کسی پشت سرت حرف می زند بدان دو قدم از آنها دور تری. بعد با خودم فکر کردم یعنی ممکن است در خیلی مسائل از آنها دور تر باشی. هم از بعد دوستی و هم از بعد سبک زندگی و عرف و هنجاری که زیرپا گذاشته ای. که اگر اینطوری نبود حرف و حدیثی هم نبود.
یکی دیگر هم نوشته بود برای رسیدن به جایگاهت دقت کنید پا روی شانه چند نفر گذاشته اید؟ یا چیزی با این مضمون. که یک عکسی هم کشیده بود که یک نربان از انسان کشیده بودند و ... بعد با خودم فکر کردم راستی من پا روی چه چیزهایی گذاشتم. اول از همه وقت خانواده ام. دوم خودم بعد هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید ولی بیشتر به این نتیجه رسیدم که روی احساساتم، روی زنانگی ام، روی آرزوهایم، روی خواسته هایم ، اعصاب و آرامشم ، سلامتیم ، خواب صبح گاهیم، و همه و همه پا گذاشته ام همه را زیر پا له کرده ام تا یک مرد زن نما باشم تا بتوانم کار کنم تا بتوانم سرم را بالا بگیرم و در مبارزه با مردهایی که مسیر برایشان مهیا تر از من بود بجنگم و کم نیاورم تا .... شاید برای اولین بار بود که به خانمهای خانه دار حسادت کردم. و برای هزارمین بار با خودم گفتم خوش به حال مرده های قبرستان که هرچقدر دلشان می خواهد می خوابند.
نکته آخر اینکه برای برخی تعجب آور بود که بنده وزنم 82 کیلو است و گفتند که چاق نیستم. یک سری به سایتهای آنلاین محاسبه بی ام ای بدن بزنید می بینید که اضافه وزن 22 کیلو یعنی چاق و اصلا معنی اضافه وزن ندارد. بعد هم اینکه وقتی شروع کردم اینجا نوشتن من 95 کیلو بودم و این وزن کم کردن من طی دو سال با تغییر سبک زندگی اتفاق افتاده است که بارها توضیح دادم. الان هم تلاشم کم کردن نیست بیشتر ثبات وزن است تا به وضعیت سابق بر نگردم. چرا که بارها و بارها با این مشکل دست و پنجه نرم کرده ام. گاهی به قدری گرسنه می شوم که دست و پایم شروع به لرزیدن می کند و این نشانه بدی است یعنی افت قند خون که با توجه به وضعیت جسمی بنده برایم سم است.

آدم چاق و حرکات موزون

خواهر جان دکترمان تصمیم گرفتند بروند کلاس رقص.!!! نه اینکه خیلی در این زمینه استعداد داشتند از اون لحاظ. تصمیم گرفتند این کار را بکنند محض شاد شدن. یعنی اولش قرار بود دخترکش را بفرستد ولی دید نه سن بچه به این چیزها می خورد و هم اینکه انقدر بچه شلوغی است که اصلا در کلاس بند نمی شود بعد هم که جو شوخی و خنده و دخترکان جوان قلمی را دیده بود خوشش آمده بود و تصمیم گرفته بود جهت شاد شدن روحیه خودش هم که شده حداقل این کلاس را برود تا شاید جو پر از درد و استرس بیمارستان را هفته ای یکی دو ساعت فراموش کند.
حالا دیشب که مهمان ایشان بودیم شروع کردیم سر به سر گذاشتنش که چی یاد گرفتی. رفت یک جزوه آورد. آقا ما از اولش زدیم زیر خنده که چه کلاس رقصی است که جزوه هم دارد. کمی خواند و ما هر هر هرهر هر . بعد گفت و باز هم ما هر هرهر هر هر بعد از جو کلاس تعریف کرد که گویا ایشان از همه مسن تر است و البته چاق تر و باز ما هر هر هر هر هر . گفتم حالا خوبه که تو همچین چاق هم نیستی اگر من بودم که وسط سالن کل فضا را می گرفتم و باز هر هر هر هر . خلاصه این خواهر هی از کلاس رقصش گفت و ما کلی خندیدیم. آخرش هم من و آن یکی خواهر گفتم حالا که انقدر مفرح است و روحیه آدم شاد می شود ما هم می آییم. حداقل سه تایی بیشتر سوژه پیدا می کنیم برای خندیدن. نه که استعدادمان خیلی دراین خصوص زیاد است و اصلا ازعنفوان جوانی رقاص بودیم همگی به خاله ها و مادرمان رفتیم از بی استعدادی در این زمینه حالا کلاس هم برویم تا اصولی یاد بگیریم.
یکی از اصولی که یاد داده بودند این بود که در رقصهای شرقی فاصله دو انگشت به اندازه یک قوطی کبریت باید باشد و سعی کنید در چرخش دست قوطی کبریته از دستتان نی افتد. بعد ما سه تایی سعی کردیم که این کار را بکنیم ولی مگر می شد دقیقه به ساعت می گفتیم خواهر قوطی کبریت و دریاب افتاد. هر هر هر هر هر . حرکتهای دیگر که کمدی ای بود برای خودش.
ولی یک چیزی به خواهر دکترم گفتم آنهم اینکه خواهر جان ما که آخرش رقاص بشو نیستیم راه رفتن خودمان هم یادمان می رود بسان کلاغ ولی این دخترکت را حتما کمی بزرگتر شد بفرست یاد بگیرد محض لوندی برای همسرجان آینده اش بد نیست از این دست شعبده ها در چنته داشته باشد. ما کلهم مرد شدیم رفت آیندگان را در یابید.

پ ن- یک خبر خوب هم برای خودم اینکه این هفته یک کیلو وزنم کم شده بود و وقتی روی ترازو رفتم با ناباوری دیدم که به 82 رسیده ام. کلی ذوق زده با جیغ همسر را صدا کردم بیاید ببیند و بنده خدا اولش ترسیده بود بعد با کلی غر و ادا و اطوار آمد و گفت حالا که چی؟ هنوز چاقی ولی محض رضای خدا همینجوری خوبی دوباره شروع نکنی رژیم گرفتم و ... ما حاضریم موهایمان مثل دندانهایمان سفید شود ولی سر سفره یواش غذا بخوریم و تلویزیون را هم خاموش کنیم ولی پیاده روی شبانه را من نیستم. خودت می دانی و خودت. خوب راست می گوید هنوز 22 کیلوی دیگر مانده تا نرمال شویم پس هنوز آدم چاقی هستم.

ریتم زندگی

ریتم زندگی ادامه دارد. کار و خواب و خوراک. گاهی بالا و گاهی پایین. کار و کار و کار و انگار زندگی روی دور تند افتاده است و آرام شدنی نیست. هرچه بخواهید همان به سمتتان جذب می شود و هرچه که از آن هراس دارید بیشتر. بعد توی این دور تند یکدفعه خبرهایی می شنوی که برایت حیرت آور است. نه حیرت آور که بیشتر سرگیجه آور است.
عمه چهارده ساله بود که ازدواج کرد. خوشگل بود با موهای بلند. دختر یک خانزاده از ترس اینکه مبادا توی روستا بی شوهر بماند به اولین خواستگار جواب مثبت داده بود و عروس شده بود. عروس چوپان ده. احساس شادی می کرد از اینکه از خواهرهای بزرگترش زودتر شوهر کرده و رفته است سر خانه زندگی. روی ابرها سیر می کرد و پاهایش روی زمین نبود. به رسم قدیم زد و زود هم باردار شد و پانزده شانزده ساله بود که پسرک را دادند بغلش و گفتند شیر بده. اما بی مسئولیتی شوهر یکی دو تا نبود. یک روز چوپانی می کرد و یک روز بیکار می گشت و یک روز دردسر درست می کرد و ... خلاصه به پیشنهاد یکی از اقوام راهی نواحی شمالی می شود. کار در شالیزار و چاه کنی و کار ساختمانی و .... باز هم زن با خوب و بدش می ساخت و باز هم در خانه های اجاره ای سعی می کرد زندگی کند. اما بی مسئولیتی یکی دو تا نبود. یک روز کار می کرد و ده روز می نشست توی خانه ، کار را زخمی می کرد و کنترات می گرفت و وسط کار ول می کرد و شانه خالی می کرد و هزار و یک گرفتاری دیگر. خلاصه سخت تر از دیروز و با مشکلات بیشتر عمه برگشت روستا. آنجا بود که پدر به دادش رسید و آوردش نزدیک خودمان. برایش توی یک اداره دولتی شغلی دست و پا کرد و به شوهر عمه گفت من آبرو دارم و اگر می خواهی برایم داستان درست کنی من میدانم و تو ... خلاصه با هزار تهدید و تکریم شوهر عمه شد مرد زندگی. خدا دو تا بچه دیگر به عمه داد. بچه دوم که به دنیا آمد پدرم دیگر در دنیا نبود. ولی شوهر عمه داشت توی کارش پیشرفت می کرد و تازه داشت طعم خوش مسئولیت پذیری را درک می کرد و متوجه شده بود سرمایه آدمها فقط مالی نیست و اجتماعی هم هست و باید اعتماد مردم را به خودش جلب کند.
عمه کمی که مال و منالی به هم زد یواش یواش شوهر عمه سیگاری شد. بعد هم تریاکی شد. کم کم زندگیشان شروع کرد به درجا زدن. انگار فقط وقتی بچه ها کوچک بودند زندگی روی خوش به عمه نشان داد و همان چند سال توانست زندگی خوبی داشته باشد. کم کم پسر عمه ها بزرگ شدند و به تبعیت از پدر به دود روی آوردند. تقریبا قطع رابطه بود بین ما و عمه و خانواده اش. تقریبا فقط عیدها نیم ساعت خانه شان می رفتیم و عروسی یا عزایی همدیگر را می دیدیم. خبر نداشتم که اوضاعشان چطور است. عروسی یکی از پسر عمه ها بود که دیدم پسر کوچیکه این عمه آنقدر مشروب خورده که روی پای خودش بند نیست. شنیدم که یکی گفت این پسرک شانزده ساله را یکی بگیرد دارد سنگ کوب می کند انقدر خورده و رقصیده. گذشت تا اینکه فهمیدم پسر بزرگه را بردند کمپ تا ترک کند. گویا عروسشان تهدید کرده بود اگر ترک نکند بچه را می گیرم و می روم. نمی دانم عمه چطور برای پسری با این وضعیت که نه تحصیلات داشت و نه کار درست و درمان و اعتیاد هم داشت دختری فارغ التحصیل دانشگاه الزهرا یافته بود که خیلی هم فعال و زرنگ بود. نمی دانم شاید هم دخترک عاشق شده بود. ولی به جرات می توانم بگویم که بدبخت شده است. اما بشنوید از دیشب. شماره ای ناشناس زنگ زد گوشی را برداشتم صدای اشک ریختن عمه می آید. پسر کوچیکه که شیشه می کشد یک هفته است ماشین را برده و معلوم نیست کجاست. رفته اند توی پارک پیدایش کرده اند بدون ماشین بود و انقدر توهم زده بود که می گفت خانه را به نامم کنید تا ماشین را برگردانم. عمه گریه می کرد و می گفت کلانتری آشنا ندارید دستگیرش کنند شاید مشکل حل شود.
با عمه خیلی صحبت کردم گفتم عمه جان باید همسرت و دو پسرت با هم بروند کمپ تا ترک کنند. اگر با هم نباشند موفقیت حاصل نمی شود. بیچاره ساده لوح می گوید دکتر به شوهرم گفته اگر ترک کند می میرد! با تعجب می گویم که عمه جان کسی با ترک کردن تریاک نمی میرد. تو غصه نخور. بیا یک برنامه بچینیم هر سه را بفرستیم کمپ. اینجوری مشکلت کمتر می شود. شاید خدا هم مددی کرد و دیگر دچار مشکل نشدید.
خلاصه عمه را قانع کردیم که این کارها به نفعشان نیست. ولی با ناباوری باشه و ببینم چی میشه و ... گفت و قطع کرد. دلم برای عمه سوخت. می دانم تمام این سالها آبروداری می کرد تا ماها نفهمیم توی زندگیش چه می گذرد. می دانم حالا که امیدش از همه جا نا امید شده قید آبرو را زده و به ما زنگ زده. می دانم که کثافتی به نام اعتیاد دارد ریشه مردم سرزمینم را خشک می کند. می دانم که دیگر مردم ما رنگ مردانی از جنس مردان و جوانان دهه شصت را نمی بینند. ولی عمه گناه دارد. عمه گیسهایش سفید شده است. عمه در ششمین دهه زندگیش دیگر بریده است. عمه تمام عمر با مشکل دست و پنجه نرم می کند ولی عمه باور ندارد که حل این مشکل اول از شوهرش شروع می شود و اراده و مسئولیت پذیری که از اول نداشت. عمه خدا باوری به تو بدهد و همتی به همسرت و عقلی به بچه هایت تا شاید این توده سرطانی حداقل از خانه شما سوزانده شود.


پ ن. یک دوست عزیز. اولا معنی دوست برای من با شما متفاوت است. بنده وبلاگی را می خوانم و نظر هم می گذارم ولی دلیل بر این نمی شود که دوست باشم و در دنیای واقعی هم با هم ارتباط داشته باشیم. به جرات می توانم بگویم غیر از خانواده ام کسی در دنیای واقعی با بنده از طریق نام این وبلاگ آشنا نیست و دوست نیستیم این آدم هم همینطور حتی نمی داند من کیستم. در ضمن هر آدمی جنبه های مختلفی دارد. آن بنده خدا هم همینطور است. همه جنبه هایش بد نیست(البته بهتر است بگویم همه نوشته هایش بد نیست). همانطور که گفتید یجی از جنبه های کار بنده این است که با اینجور آدمها سر و کار داشته باشم. پس زیاد هم نگران بنده نباشید. ادامه این بحث را به صلاح خود نمی دانم که گفته اند صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

تولد و عروسی

این چند روز درگیر یک تولد و عروسی بودیم. هر چند کارهای اداره هم کم نبودند ولی توی این هفته یکی از کارها تمام شد و تحویل شد و کمی حال بنده را خوب کرد.
تا آخر هفته آینده وقت برای تحویل یک کار داری که کمی هم مشکل ساز شده است. اگر دیر شود ممکن است دیگر جبران نتوانم بکنم و کلی هم به دردسر بی افتم. خلاصه شب و روز نشسته ام و دارم آن کار را انجام می دهم.
عروسی خوب بود. از آن عروسیهای پر از رنگ و لعاب. پر از لیوانهای شربت که جای رژلب قرمز خانمها رویش مانده بود. پر از میوه های گرد قل قلی رنگ و وارنگ. لباسهای رنگی رنگی. بخش زنانه با بوی عطر و لوازم آرایش و رقصهای محلی و ..... پر از شادی و عروسی که شادتر از بقیه بود.
یک جشن تولد هم رفتم. یک جشن تولد کاملا زنانه. با کلی حرف یواشکی زنانه. با کلی بچه خشگل کوچولو که تقریبا هم قد و قواره بودند. تولد یکسالگی دخترکی که مادرش با کمال ناباوری نگاه می کرد به بچه ای خوشگل که توانسته یک سال زنده نگهش داره. یک گیریمور هم آورده بودند و صورتهای دخترکهای کوچولو را نقاشی کرده بود. هر کدوم مثل یک پری قصه ها شده بودند. این دختر یکساله با آن چشمهای درشتش که دیگه نگو شبیه یک گل خوشگل شده بود.
خوش گذشت. گفتیم و خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم و رقصیدیم. شاید برایم یک دارو بود. کمی مشکلات مالی فشار می آورد ولی سعی می کنم تمرکز کنم روی حل مشکل. جالب است که تماس گرفتم با خواهر شوهر محترم در کمال ناباوری می گوید حالا صبر کن تا ماه آینده برایت جور می کنم. احتمالا مثل دفعه های قبل مشکل ما را حل می کند. به همسر گفتم بیخیال این موضوع شویم به نظرم بهتر است. ولی حرف و گفتار این خانواده دیگر برایم به اندازه پشیزی ارزش ندارد. به هر حال تمرکز ما فعلا روی رفع و رجوع کردن مشکلات مالی، اتمام به موقع کارم، و روحیه دادن به پسر بزرگه برای اینکه قدم بعدی را درست بردارد.
چهارشنبه رفتم دانشگاه پسر بزرگه و مسئله را کمی بیشتر زیر و رو کردم. مسئول آموزش هم حرفهای پسر بزرگه را تایید می کرد.
چیزی به پسر بزرگه نگفتم که چه شنیدم و چه کردم فقط ازش خواستم تا مشکلش را به بهترین شکل ممکن حل کند.
چند روزی ممکن است نرسم بیایم و سر بزنم. پیشاپیش از همه دوستان پوزش می طلبم.